عسل 1,454 ارسال شده در 12 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) نام اثر دزد کلمات نویسنده زهرا پودینه مقدم خلاصه کوتاه روایت، در سکوت و فرسودگیِ یک ذهن تنها شکل میگیرد؛ ذهنی که میان خاطره، تردید و نشانههایی نامطمئن گرفتار شده است. هرچه پیشتر میرود، مرز میان آنچه دیده میشود و آنچه در درون میگذرد، نازکتر و نازکتر میشود. مقدمه کوتاه بعضی شبها، خانه فقط یک خانه نیست؛ به چیزی شبیه یک حافظهی زنده تبدیل میشود. جایی که صداها دیرتر خاموش میشوند، سایهها کمی بیشتر میمانند، و هر سکوتی انگار چیزی را پنهان کرده باشد. در چنین فضایی، کافی است یک نشانهی کوچک جابهجا شود تا همهچیز، بیآنکه فریاد بزند، از تعادل بیفتد. ویرایش شده 25 مرداد توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 11 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
این ارسال پرطرفدار است. عسل 1,454 ارسال شده در 12 مرداد سازنده این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) انگشتهایم که یکی یکی از روی کتایهای روی میز عبور می کرد، رد خود را در میان آن همه خاک به نمایش می گذاشت. رفت، برگشت، رفت، برگشت. این کار را از روی بی حوصلگی انجام میدادم، خوب است دیگر بابی حوصلگیم جلد کتاب هایم را تمیز می کنم. همان کاری که باید چند روز پیش انجام میدادم. بادی که از درز پنجره به داخل نفوذ میکرد، پرده هارا تکان میداد و نور را به خانه همیشه تاریکم دعوت می کرد، آنها هم که بی تعارف بساط پذیرایی از خودشان را فراهم میکردند چشمم که به اسم یکی از کتاب ها خورد، دیگر از آنجا برداشته نشد. اسمش چرا اینگونه شده بود. «کلمات جامانده در سایه» حاضرم قسم بخورم که اسمش، سایه جامانده در کلمات بود، اولین کتاب چاپ شده ام که در مورد دختری شاعر بود دستم را دورش تنیدم و بر روی پای فلجم گذاشتم، از صفحه اول شروع به ورقه زدن کردم. چرا خالی بود؟ دستهایم شروع به لرزیدن کردند. این امکان نداشت. «سایهی جامانده در کلمات»… نه، «کلمات جامانده در سایه»… کدام درست بود؟ ذهنم در حال بازی دادن من بود یا… یا خودِ کتاب داشت هویت عوض میکرد؟ صفحات را با وسواس بیشتری ورق زدم. تمامِ نوشتهها رفته بودند. انگار صحافی جلد، تمامِ جوهرِ صفحات را هم با خودش کشیده بود و فقط یک لایهی نازک و سفید از کاغذ باقی گذاشته بود. حس میکردم هیچچیز بینِ این دو جلدِ مقوایی نیست کاغذ، بویِ خاکِ قدیمی را میداد. ناگهان، از اعماقِ سکوتِ خانه، صدایی بسیار خفیف شنیدم. صدایی شبیه به خراشیدنِ نوکِ قلم روی کاغذ. انگار کسی، جایی در همین نزدیکی، داشت مینوشت. دکمه روی ویلچر را فشردم و تا خواستم بچرخم برگه ای از لای کتاب برروی زمین افتاد. درست دیدم؟ برگه افتاد؟ پس چرا درحال ورقه زدن برگه ای نبود؟ سرم را پایین انداختم. برگه، مثلِ تکهای از یک روحِ سرگردان، روی زمینِ چوبیِ اتاق آرام گرفته بود. با دستانی که حالا دیگر بهسختی کنترلشان میکردم، چرخهای ویلچر را چرخاندم. لبهیِ صندلیِ فلزیام صدایِ ناهنجاری روی زمین ایجاد کرد، صدایی که در آن سکوتِ مرگبار، مثلِ فریاد بود. خم شدم؛ نفس در سینهام حبس شده بود. برگه را برداشتم. کاغذِ قدیمی، زرد و شکننده بود. با انگشتانِ لرزانم آن را باز کردم. فقط یک جمله با خطی که… خدای من، این خطِ من نبود! نه، اصلاً شبیه خطِ چاپشدهیِ کتابهایم هم نبود. انگار با عجله و لرزان نوشته شده بود: «سایهها برای ماندن، نیاز به جاماندن دارند… و تو، خیلی زود آنها را فراموش کردی.» قلبم در سینهام میکوبید. چطور ممکن بود؟ من تنها بودم. این خانه، این اتاق، تمامِ این سالها فقط متعلق به من بود. به سرعت سرم را بالا آوردم و به گوشهوکنارِ اتاقِ تاریک نگاه کردم. سایهیِ پردهها روی دیوار، شبیه دستهایی شده بود که انگار داشتند دیوارهایِ خانه را میخراشیدند… برگه را چرخاندم، چرا که شاید، پشتش چیز دیگری هم نوشته باشد. یک بیت شعر نوشته بود، این شعر را به خاطر داشتم، داخل همان دفترچه خاطرات اون دختر شاعر نوشته شده بود. همان موقع هم هدفش از نوشتن این شعر را متوجه نشده بودم. «در آینهای که هرگز نبود، دیدمش نقشی که من بر تنِ خاک کشیدم، به نامِ خویش ای دزدِ کلمات! حالا که کلماتت تمام شده، روایتِ تنِ مرا بنویس.» خب، خب شاید خودم این رو لای کتاب گذاشتم، تکخنده ای کردم و سرم را تکان دادم. آره حتما خودم گذاشتم، دیگه 65 سالمه و از اون موقع خیلی سال گذشته، شاید هم آلزایمر گرفتم. فعلا باید به این کتاب فکر کنم. شاید چشمام سوش کم شده که نمیتونم نوشته ها رو ببینم. با این شاید خودم را امیدوار کردم. کتاب را بر روی میز گذاشتم و با زدن دکمه ویلچر به سمت لامپ رفتم. چشمام رو به خاطر شدتش روی هم فشار دادم و آزنجم را جلویشان نگه داشتم. کمی که گذشت دستم را برداشتم و با چند بار پلک زدن غباری که باعث تاری چشمانم شده بود را زدودم دیدگانم را به روشنایی خانه مهمان کردم. راه برگشت را در پیش گرفتم، کتاب را باز کردم. بازهم نوشته ای نبود، انگار واقعا این کتاب را تا به حال ننوشته بودم. جرقه ای درون ذهنم زده شد شاید جوهرش کمرنگ شده با این فکر کتاب را بالاتر بردم و تا جایی که اگر کمی بالاتر میبردم مماس با چشمانم قرار میگرفت. ولی این کار هم بی فایده بود - اصلا، اصلا شاید تا به حال کتابی ننوشته ام – اصلاً… اصلاً شاید تا به حال کتابی ننوشتهام. این جمله هم در ذهنم و هم در گوشم اکو شد. مثل توپی که به دیوار بخورد و برگردد، و دوباره بخورد، و دوباره. دست بردم سمت کشوی میز. قراردادِ نشر باید آنجا میبود. همیشه همانجا بود. میان قبوض قدیمی و عکسِ مادرم. کشو را که باز کردم، بوی کاغذ کهنه بلند شد. پوشهی آبی هنوز همانجا بود. اما وقتی بیرونش کشیدم، سبکتر از همیشه بود. بازش کردم. نه امضا، نه مُهر، نه نامِ ناشر فقط سفید برگهها مشهود بود و فقط بالای یکی از صفحهها با خودکار قرمز نوشته شده بود: - بازنویسی کن. قلم از دستم افتاد. همان صدای خراش دوباره آمد. اینبار نزدیکتر. خیلی نزدیکتر. چشم چرخاندم سمت میز، خودکارم… خودش تکان میخورد. نه. نه، این دیگر توهم است. من نویسندهام، نه دیوانه. اما خودکار، آهسته روی کاغذ سفید میلغزید، بیآنکه دستی لمسش کند و کلمهها ظاهر میشدند. نه، ظاهر نه، برمیگشتند. «روایتِ تنِ مرا بنویس.» نفس در سینهام گره خورد. یادم آمد، آن دختر آن دفترچهی چرمی. آن شب بارانی که گفت: «اگر ننویسیاش، میمیرم.» و من نوشتم. اما نه به نام او، اسمم را گذاشتم روی جلد و گفتم الهام بوده. گفتم شخصیت است. گفتم تخیل. دروغ، چقدر راحت چاپ میشود وقتی فونتش رسمی باشد. کتاب دوباره زیر دستم سنگین شد. صفحهها آرامآرام پر میشدند اما نه با داستانِ او با اعترافِ من. هر صفحه، بخشی از زندگی خودش را باز مینوشت. دردهایش، عشقش، ترسش از محو شدن. و میان همهشان، من بودم. مثل لکهی جوهری که پاک نمیشود. سایههای روی دیوار حالا شبیه انگشت شده بودند. به سمتم اشاره میکردند، اتهام میزدند. دکمهی ویلچر را بیهدف فشار دادم. به میز خوردم. کتاب افتاد زمین. اما باز هم ورق خورد. و جملهی آخر، جلوی چشمانم کامل شد: «تا وقتی زندگیام را بازنویسی نکنی، کلماتت برنمیگردند.» در خانه کوبیده شد. سه ضربه. منظم. واقعی. خشکم زد. - آقای مشتاق؟ حالتون خوبه؟ صدای همسایه بود، همان که همیشه میگفت شبها صدای حرف زدنم میآید. جواب ندادم.در باز شد. چشمش به کاغذهای پخشوپلا افتاد. به من. به کتابِ سفید. - باز شروع شد؟ میخواست نزدیک شود که فریاد زدم: - نمیبینی؟ خودش مینویسه! من ننوشتم! نگاهش، ترکیبی از ترحم و ترس بود. دستش را روی بازویم گذاشت و کمی تکانش داد انگار که میخواست مرا از خواب رها کند و گفت - چی میگی یونس؟ چی مینویسه؟ انگشتم را سمت خودکار گرفتم انگار میخواستم با اینکار آن انگشت های اتهام را هم از روی خودم بردارم گفتم - ببین خودکار خودش داره حرکت میکنه ترس در نگاهش پررنگ تر شد و با بلند شدنش گفت - بلند شو بلند شو باید ببرمت دکتر بازویم را از دستانش بیرون کشیدم و سرم را تکان دادم دستم را از روی بازویش پس کشیدم. اما زورش بیشتر بود. - یونس، خواهش میکنم. فقط یه معاینهست. سایهها همانجا بی حرکت ایستاده بودند، انگار مطمئن بودند که برمیگردم. *** بوی الکل و دیوارهای سفید، بدترین ترکیب برای کسیست که از سفیدی میترسد. مرا روبهروی مردی نشاندند با عینکی باریک و لبخندی تمرینشده. - حالتون چطوره آقای مشتاق؟ میخواستم بگویم: کلماتم را پس بدهید. اما گفتم: - خوبم. آقای شفیعی همسایه از شبها، از فریادها، از حرف زدن با خودم حرف میزد. من فقط به خودکارِ روی میز دکتر نگاه میکردم. خیلی عادی و بیحرکت بود. دکتر چیزی روی کاغذ سفید نوشت. بعد گفت: - اجازه بدین مشورت کنم. اتاق را ترک کرد. در نیمهباز ماند. صدایش آهسته اما واضح میآمد. - آره، همونه… - همون نویسنده… - توهم نوشتنِ اشیا… - پارانویا با هذیان خلاقانه… - آره، سابقهاش هم بوده… - فکر میکنه یکی داستانشو دزدیده… - یا خودش دزدیده… خیلی کوتاه خندیدند. کلمه پارانویا مثل میخ در سرم کوبیده شد. پس خودکار حرکت نکرده بود؟ پس صفحهها سفید بودهاند؟ پس آن دختر… چشمهایم را بستم، سعی کردم صورتش را به یاد بیاورم، نامش را، هیچچیز نیامد، فقط باران، یک دفترچه چرمی و جملهای که شاید هرگز گفته نشد. «اگر ننویسیاش، میمیرم.» در باز شد. دکتر برگشت. لبخندش پهنتر بود. - یه دوره درمان شروع میکنیم آقای مشتاق. همهچیز درست میشه. درست میشه. آرام و مطیع سر تکان دادم. وقتی مرا بیرون میبردند، از کنار میز گذشتم. چشمم به همان کاغذ افتاد. روی برگه، زیر تشخیص، با خودکار قرمز چیزی اضافه شده بود. دکتر هنوز آن را ندیده بود.خط، لرزان اما آشنا بود. «تا وقتی حقیقت را ننویسی، درمانی در کار نیست.» پلک زدم جمله ناپدید شد یا شاید هرگز آنجا نبود. خیلی آرام لبخند زدم. شاید پارانویا دارم. شاید هیچ دختری وجود نداشته. شاید هیچ کتابی ننوشتهام. اما وقتی از در بیرون میرفتم، صدای خراشِ نوکِ قلم دوباره آمد ولی اینبار از داخلِ سرم آمد. رفت، برگشت و من فهمیدم چه دیوانه باشم چه نباشم کلمات دیگر تنهایم نمیگذارند @نسترن اکبریان @مهدیه طاهری @s.a @Nasim.M @هانی بانو @هانابانو @هانیه پروین @SETAYESH_KH @گیلاس @سارابـهار @سایان @Roshana @roshi @M@hta @زهره تقیزاده @سایه مولوی @سادات.۸۲ @QAZAL @دنیای کوچک من @آتناملازاده @ماسو @درنا @ایناز @Shahrokh @زینب چرمگر @فاطمه آرمده @Delsa.s @محیا سمامی @mmmahdis @Asra_p @شکوفه فدیعمی @Yasi.. @A.H.M @راویِ امید @Najm @لیدی ویستلدوان @پری بانو من که عاشقتونم دلتون میاد نخوانید؟ بوس به تک تکتون ایموجی نمیتونم بذارم چون با سیستمم ویرایش شده 13 مرداد توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 13 3 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری