رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

درنا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    238
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

6 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های درنا

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

177

اعتبار در سایت

  1. راهروی منتهی به بخش غربی، سردتر و تاریک‌تر از تالار اصلی بود. هرچه سامیار پشت سر سرباز جلوتر می‌رفت، صدای موسیقی جشن ضعیف‌تر می‌شد و جای خود را به سکوتی سنگین می‌داد. وقتی سرباز جلوی در چوبی و بزرگ اتاق کار آدرین ایستاد و با دو ضربه‌ی آرام ورودشان را اعلام کرد، سامیار نفسش را حبس کرد. او برای هر چیزی آماده بود، جز آرامش. در باز شد و سامیار قدم به داخل گذاشت. اولین چیزی که نگاهش را جلب کرد، چهره‌ی درهم‌رفته و اخم‌های غلیظ آدرین بود که پشت میزش ایستاده بود؛ تفاوت فاحشی با آن مرد خندان و گشاده‌روی چند ساعت پیش داشت. سپس، نگاه سامیار روی سه سرباز گارد شهر چرخید که با زره‌های خط‌افتاده و چهره‌های جدی وسط اتاق ایستاده بودند و درست در میان آن‌ها آرمین بود. سامیار دندان‌هایش را روی هم فشرد. آرمین با موهای بور و آشفته‌اش وسط سربازها ایستاده بود. گوشه‌ی لبش شکافته بود و ردی از خون خشک‌شده روی چانه‌اش دیده می‌شد. زیر چشم چپش هم کبودیِ بادکرده و تيره‌ای جا خوش کرده بود که هر لحظه کبودتر می‌شد. لباس رسمی چرمی‌اش خاکی و در چند جا پاره شده بود، اما با تمام این اوصاف، وقتی چشمش به سامیار افتاد، تلاش کرد همان لبخند کج و بی‌خیال همیشگی‌اش را تحویل برادرش بدهد؛ هرچند تکان خوردن لبش باعث شد از درد کمی چشم‌هایش را ببندد. آدرین با دیدن سامیار، دستش را با ناامیدی در هوا تکان داد و با صدایی که از خشم و ناباوری می‌لرزید گفت: واقعا مایه‌ی تأسفه، سامیار! من به احترام پدرتون، لرد زاروان، بالاترین سطح مهمان‌نوازی رو برای شما در نظر گرفتم، اما شما چطور نمی‌تونید برادرتون رو کنترل کنید؟ من اصلا توقع چنین رفتاری رو از فرزندان اورایان نداشتم! او چند قدم جلو آمد و با انگشت به آرمین اشاره کرد: ایشون یواشکی از عمارت من رفته بیرون، وسط بازار شبانه با تاجرهایی که برای تجارت اومدن، تن‌به‌تن جنگیده و کتک‌کاری راه انداخته! سامیار یک قدم جلوتر آمد. مچ دست‌هایش را محکم پشت بدنش قفل کرد، سرش را به نشانه‌ی احترام و پشیمانی عمیق پایین آورد و با لحنی محکم و باوقار گفت: درود بر شما، آدرین بزرگ. من بی‌نهایت متأسفم. هیچ عذر و بهانه‌ای برای این بی‌مسئولیتی پذیرفته نیست. رفتار برادرم نه‌تنها توهین به مهمان‌نوازی سخاوتمندانه‌ی شماست، بلکه نام اورایان رو هم خدشه‌دار کرده. از طرف خودم و برادرم، صمیمانه از شما و گارد شهر عذرخواهی می‌کنم. آدرین نگاهی به سامیار انداخت. وقار، ادب و پذیرش بی‌چون‌وچرای خطا از سوی پسر بزرگ زاروان، کمی از شعله‌ی خشم بازرگان بزرگ کاست. آدرین نفس عمیقی کشید، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و لحنش کمی آرام‌تر شد. - مسئله فقط خسارت نیست، سامیار... آدرین به سمت پنجره رفت و به تاریکی شهر نگاه کرد. - این روزها خیابون‌های تاورن اصلا امن نیست. قاچاقچی‌ها و باندهای زیرزمینی توی سایه‌ها پرسه می‌زنن. اگر امشب اتفاق جدی‌تری برای برادرت می‌افتاد، اگر جونش رو از دست می‌داد، من چطور باید توی چشم‌های زاروان نگاه می‌کردم و پاسخ پس می‌دادم؟ جنگیدن با لرد بزرگ اورایان بر سر خون پسرش، آخرین چیزیه که این شهر و امپراتوری تجاری من بهش نیاز داره. او برگشت و رو به سربازان کرد: بازداشتش نکنید. بفرستیدش بره. بعد نگاهش را به سامیار دوخت: مراقبش باش. تا پایان سفر، ترجیح می‌دم ایشون رو فقط توی اتاقش ببینم. سامیار تعظیم دیگری کرد: اطاعت می‌شه، عالی‌جناب. این لطف شما رو فراموش نمی‌کنیم. سامیار به سمت آرمین برگشت. با نگاهی سنگین و برنده‌تر از هر شمشیری به او اشاره کرد که حرکت کند. آرمین بی‌حرف، در حالی که دستش را ناخودآگاه روی جیب کتش جایی که جعبه‌ی گردنبند پنهان بود فشرده بود، جلوتر از سامیار راه افتاد. هر دو بی‌سروصدا از اتاق کار خارج شدند. سربازها پشت سرشان در را بستند. مسیر طولانی تالار غربی تا اتاق‌های اقامتشان در سکوتی مطلق طی شد. آرمین جلوتر می‌رفت و کمی می‌لنگید و سامیار با قدم‌هایی شمرده و سنگین پشت سرش می‌آمد. سنگینی نگاه سامیار آن‌قدر زیاد بود که آرمین حتی جرئت نکرد سرش را برگرداند تا ببیند برادرش در چه حالی است. بالاخره به راهروی اتاق‌ها رسیدند. آرمین دستگیره‌ی در اتاقش را لمس کرد و زیر لب، بدون اینکه برگردد، با صدایی گرفته گفت: سامیار... من... اما سامیار بدون اینکه منتظر ادامه‌ی جمله‌اش بماند، با شانه‌اش در را هل داد، آرمین را به داخل اتاق فرستاد و خودش هم پشت سر او وارد شد و در سنگین چوبی را با صدایی محکم پشت سرشان بست. در که بسته شد، صدای کلیک قفل در سکوت اتاق پیچید. آرمین چرخید و کمرش را به در تکیه داد. سامیار همان‌جا، وسط اتاق، زیر نور ملایم چلچراغ ایستاده بود. چند ثانیه فقط صدای نفس‌های خسته و کش‌دار آرمین شنیده می‌شد. سامیار آرام به سمتش چرخید. بازوهایش را روی سینه قفل کرد، سرش را با تاسف تکان داد و با لحنی که از شدت عصبانیت به طرز ترسناکی آرام و شمرده بود، گفت: خیلی دلم می‌خواد جریانات جوی بازار تاورن رو برام توضیح بدی، آرمین. این بار باد شدید وزید و دست و صورتت رو کوبید به مشت مردم؟ آرمین دستش را روی پهلوی دردناکش گذاشت و اخم کرد: مسخره نکن سامیار! خودش شروع کرد. به من گفت بی‌اصل و نسب. می‌خواستی وایسم نگاهش کنم؟ سامیار ناگهان یک قدم جلو آمد و صدایش کمی بالا رفت: آره! می‌خواستم وایسی نگاهش کنی! می‌خواستم یادت بیاد کجایی! تو پسر لرد اورایانی، نه یه اوباش کوچه‌گرد که با اولین متلک از کوره در بری و کل بازار رو به هم بریزی! - من فقط داشتم راه می‌رفتم! آرمین هم صدایش را بالا برد و مچ دستش را تکان داد: نمی‌تونستم بذارم به خاندان ما توهین کنه. تو همه‌چیز رو توی اون کتابچه‌ی قوانین مسخره‌ت می‌بینی. اون بیرون یه دنیای واقعی هم هست! سامیار با کلافگی دست‌هایش را در هوا تکان داد: دنیای واقعی؟! تو اصلا می‌فهمی دنیای واقعی یعنی چی؟ همین الان آدرین داشت از قاچاقچی‌هایی حرف می‌زد که بچه‌ها رو از توی همین خیابون‌ها می‌دزدن! اگر گارد شهر نرسیده بود، اگر اون وحشی‌ها یه خنجر زیر گلوت می‌ذاشتن و توی یه گونی می‌انداختنت، با اون دنیای واقعیت می‌خواستی چی‌کار کنی؟ آرمین سرش را با لجبازی بالا آورد، هرچند از لبش دوباره خون آمد: ولی جلوم رو گرفتن! من کم نیاوردم! دیدی که چند تاشون رو زمین زدم؟ - بس کن! فریاد ناگهانی سامیار طوری در اتاق پیچید که آرمین ناخودآگاه دهانش را بست و یک قدم عقب رفت. رگ‌های گردن سامیار بیرون زده بود و چشمانش از خشم سرخ شده بودند. سامیار دست‌هایش را به نشانه‌ی کلافگی روی سرش گذاشت، چند قدم تند توی اتاق راه رفت و گلدان سفالی روی میز را با ضربه‌ی دست عقب زد. تمام بدنش از خشم می‌لرزید. انگار تمام باری که در این پنج روز سفر به دوش کشیده بود، یک‌باره سنگینی کرده بود. آرمین تا حالا برادرش را این‌طور ندیده بود. خشم سامیار همیشه سرد و کنایه‌آمیز بود، نه این‌طور آتشفشانی. سامیار ایستاد. پشتش به آرمین بود. شانه‌هایش با هر نفس بالا و پایین می‌رفتند. آرمین خواست چیزی بگوید، دستش را جلو آورد: سامیار... اما سامیار دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا آورد. کنترل خودش را به سختی به دست گرفت. چشم‌هایش را بست، مشت‌هایش را آن‌قدر فشار داد که بند انگشتانش سفید شدند و یک نفس عمیق، طولانی و سنگین کشید؛ انگار داشت تمام خشمش را با آن نفس به درون ریه‌اش می‌کشید تا بیرون سرریز نکند. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر خشمگین نبود؛ فقط بی‌نهایت خسته به نظر می‌رسید. بدون اینکه به آرمین نگاه کند، با صدایی که دوباره صاف و سرد شده بود، گفت: بخواب. فردا سپیده‌دم برمی‌گردیم اورایان. آرمین با ناباوری پلک زد: برمی‌گردیم؟ ولی جشن فردا شب... سامیار حتی به او مهلت نداد جمله‌اش را تمام کند. به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاق رفت، در شیشه‌ای را باز کرد و بدون اینکه رویش را برگرداند، قدم به بهارخواب تاریک و خنک عمارت گذاشت و در را پشت سرش بست. آرمین تنها وسط اتاق ماند. نگاهی به در بسته بالکن انداخت، بعد دستش را داخل جیبش برد و جعبه‌ی چوبی گردنبند آیرین را لمس کرد. با کلافگی روی تخت نشست و سرش را میان دست‌هایش گرفت.
  2. صدای موسیقی تند تاورن دیگر برای سامیار شبیه به یک جشن نبود؛ بیشتر به کوبش مداوم پتکی می‌مانست که روی اعصابش فرود می‌آمد. جام نقره‌ای را میان انگشتانش چرخاند، اما حتی قطره‌ای از آن را ننوشید. چشمان تیزبینش برای دهمین بار در چند دقیقه‌ی گذشته، سرتاسر تالار باشکوه آدرین را کاوید. از آرمین خبری نبود. ستون‌های مرمری، اشراف خودپسند با لباس‌های زردوزی‌شده و حتی جعبه‌ی خنجر اهدایی روی میز، همه سر جایشان بودند، جز آن کله‌شق بور که انگار زمین دهان باز کرده و او را بلعیده بود. دلشوره‌ای گنگ، مثل سرمای گزنده‌ی کوهستان‌های اورایان، ته دل سامیار ریشه دواند. این حس را خوب می‌شناخت. هر زمان که آرمین در آستانه‌ی یک حماقت بزرگ قرار داشت، این سنگینی روی سینه‌ی سامیار می‌نشست؛ فرقی نمی‌کرد بالا رفتن از دیوار فرسوده‌ی قلعه باشد یا غیب شدن در شهری غریب که همه‌چیزش با سکه و مکر می‌چرخید. سامیار نفس عمیقی کشید تا خشمش را فرو بنشاند و مچ چرمی دست‌کشش را محکم‌تر کرد. از جایش بلند شد و به بهانه‌ی تماشای فواره‌ها، قدم به سایه‌ی روشن پشت ستون‌های تالار گذاشت. می‌خواست رد برادرش را پیدا کند که طنین چند صدای آهسته و زمزمه‌وار، قدم‌هایش را سست کرد. سه بازرگان مسن، کمی دورتر از جریان اصلی جشن، سر در گوش هم فرو برده بودند و با چهره‌هایی نگران گفت‌وگو می‌کردند. سامیار با گام‌هایی بی‌صدا خودش را به فضای تاریک پشت سر آن‌ها نزدیک کرد. یکی از آن‌ها که ردای ابریشمی کبود به تن داشت، زیر لب گفت: می‌گم اوضاع خراب‌تر از اون چیزیه که جارچی‌های شهر می‌گن. دیشب دو تا بچه‌ی دیگه هم از محله‌ی شرقی غیبشون زده. مرد دوم، نگاهی دزدکی به اطراف انداخت و لیوانش را بالا برد: هیس... آروم‌تر! آدرین دوست نداره وسط جشن تولد دخترش کسی از قاچاقچی‌ها حرف بزنه. ولی شنیدم این باند جدید اصلا شوخی ندارن. بچه‌ها دیگه توی خیابون‌های تاورن جاشون امن نیست. می‌گن ردشون رو توی بازار شبانه هم دیدن. مرد اول با کلافگی سر تکان داد: سرسپردگان سایه... هر چی که هستن، گارد شهر هم حریفشون نیست یا شایدم سکه‌های طلا چشم‌شون رو بسته. شنیدن کلمه‌ی بازار شبانه مثل جرقه‌ای در ذهن سامیار جرقه زد. خون در رگ‌هایش منجمد شد. آرمین مبهوت معماری و کوچه‌های بازار شده بود. اگر آن احمق پایش را از عمارت بیرون می‌گذاشت... هنوز جمله‌ی بازرگان در هوا معلق بود که صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ای از روبه‌رو، افکار سامیار را پاره کرد. یکی از سربازان شخصی آدرین، با زرهی که در هیاهوی جشن مرتب به نظر می‌رسید، سراسیمه به سمت او می‌آمد. چشمان سرباز با دیدن نشان خرس روی سینه‌ی سامیار، روی او قفل شد. سرباز نفس‌زنان جلو آمد، تعظیم کوتاهی کرد و با صدایی که سعی می‌کرد جلب‌توجه نکند اما لرزشش پیدا بود، گفت: جناب سامیار... سامیار بدون اینکه حالت صورتش تغییر کند، بازوهایش را روی سینه قفل کرد و با همان ابهت و خونسردی همیشگی‌اش به سرباز خیره شد. اما دست چپش، زیر آستین چرمی، به سختی فشرده شد. - بگو. سرباز سرش را به گوش سامیار نزدیک کرد و آرام زمزمه کرد: ارباب آدرین خواستن فورا تشریف بیارید به بخش ورودی غربی عمارت. یک موضوع... اضطراری پیش اومده که مربوط به همراه شماست. دلشوره‌ی سامیار به یقین تبدیل شد. لبخند تلخ و کنایه‌آمیزی روی لبش نشست؛ لبخندی که پشتش طوفانی از خشم پنهان بود. زیر لب زمزمه کرد: معلومه که مربوط به اونه... رو به سرباز کرد، سرش را با وقار داد و گفت: راهنمایی کن. هر قدمی که سامیار به سمت خروجی تالار برمی‌داشت، سنگین‌تر از قبلی بود. در ذهنش داشت نقشه می‌کشید که این بار چطور برادرش را زنده به اورایان برگرداند؛ البته اگر خودش از شدت عصبانیت، زودتر کار آرمین را تمام نمی‌کرد.
  3. آرمین از دیوار عمارت غربی به پایین سر خورد، انگار این کار را بارها تمرین کرده باشد. مه شب روی کوچه‌های پشت قصر خوابیده بود و صدای جشن از دور، مثل موجی خسته و مبهم به گوش می‌رسید. اما مقصد او جشن نبود. بازار بود. بازار شبانه‌ی تاورن. جایی که به نظرش، حتی شب هم آنجا استراحت نمی‌کرد. هرچه جلوتر رفت، صداها بیشتر شدند. و بعد، نور. شب تاورن را نمی‌بلعید، بلکه آن را تزئین می‌کرد. فانوس‌های کاغذی از سقف‌های حصیری آویزان بودند و خیابان‌ها را به رودخانه‌ای از رنگ تبدیل کرده بودند. بوی ادویه‌هایی که اسمشان را هم نمی‌دانست، با بوی چرم تازه و شیرینی‌های کنجدی در هم قاطی شده بود. آرمین ناخودآگاه لبخند زد. - اینجا واقعا زنده‌ست... جلوی دکان‌ها مکث می‌کرد، نگاه می‌کرد، رد می‌شد، دوباره برمی‌گشت. تا اینکه ایستاد. یک مغازه‌ی کوچک، کمی عقب‌تر از جریان اصلی بازار. عتیقه‌فروشی. نور فانوس آن‌قدر کم بود که انگار خودش هم نمی‌خواست دیده شود. اما چیزی داخل ویترین، خودش را مجبور به دیده شدن می‌کرد. گردنبند نقره‌ای. زنجیری ظریف که به پلاکی با سنگ لاجورد ختم می‌شد. آرمین بی‌اختیار جلو رفت و وارد مغازه شد. زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و پیرمرد عتیقه‌فروش سرش را از روی میز بلند کرد. - خوش اومدی، جوون. آرمین اما حواسش جای دیگری بود. گردنبند را از درون ویترین برداشت. سنگ لاجورد زیر نور فانوس برق آرامی زد. انگار همان تکه‌ای از آسمان بود که هر روز در چشم‌های آیرین می‌دید. لبخند زد. - اینو برام بسته‌بندیش می‌کنی؟ پیرمرد گردنبند را گرفت و با دقت داخل جعبه‌ی چوبی کوچکی گذاشت. همان لحظه سایه‌ای روی پیشخوان افتاد. مردی بلندقد با عبایی تیره وارد مغازه شد. چهره‌اش زیر سایه‌ی کلاه پنهان بود. نه سلامی کرد، نه حرفی زد. فقط نگاهش روی گردنبند ثابت ماند. نگاهی طولانی... سنگین... طوری که انگار سال‌ها دنبال همین گردنبند گشته باشد. پیرمرد لحظه‌ای دست از حرکت کشید. آرمین هم ناخودآگاه به مرد نگاه کرد. سکوت عجیبی میان سه نفر افتاد. مرد بعد از چند ثانیه آرام برگشت و بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، از مغازه بیرون رفت. آرمین اخم کرد. - عجب آدم عجیبی... جعبه را گرفت، سکه‌ها را روی پیشخوان گذاشت و سریع از مغازه بیرون آمد. خواست مرد را پیدا کند، اما بازار او را بلعیده بود. تنها چیزی که از او مانده بود، همان حس عجیب و نگاه سنگینش بود. آرمین چند قدم جلو رفت و هنوز میان جمعیت دنبال همان عبا می‌گشت که ناگهان محکم به کسی برخورد کرد. جام نقره‌ای مرد روی سنگ‌فرش افتاد. تق! نوشیدنی سرخ روی زمین پاشید. مرد هیکلی آرام سرش را بلند کرد. چشم‌هایش از خشم می‌سوخت. - کوری، آشغال؟ آرمین سریع دستش را بالا آورد. - تقصیر من بود. حواسم... - دهنت رو ببند! مرد یقه‌ی لباسش را گرفت و او را به طرف خودش کشید. - می‌دونی این جام چند سکه می‌ارزید؟ آرمین اخم کرد. - خب... پولش رو می‌دم. - تو؟ مرد از بالا تا پایین نگاهش کرد و با تحقیر خندید. - با این لباس مسافرتیت؟ معلومه حتی قیمت ردای منم نمی‌دونی. نوچه‌هایش هم خندیدند. آرمین نفسش را بیرون داد. - باشه، اشتباه کردم. تمومش کنیم. اما مرد با کف دست محکم به سینه‌ی او کوبید. آرمین دو قدم عقب رفت. - گمشو، بچه‌ی بی‌اصل و نسب. همین یک جمله کافی بود. لبخند از صورت آرمین محو شد. - چی گفتی؟ مرد دوباره هلش داد. - گفتم بی... جمله‌اش تمام نشد که مشت آرمین مستقیم روی صورتش نشست. صدای برخورد استخوان در بازار پیچید. مرد نقش زمین شد. - بگو چی؟! دوباره بگو! نوچه‌ها با فریاد به طرفش هجوم آوردند. اولی مشت زد. آرمین جاخالی داد و آرنجش را توی شکم او کوبید. دومی از پشت حمله کرد. ضربه‌ی محکمی به کتف آرمین خورد و تعادلش را گرفت. سومی لگدی به پهلویش زد. نفسش برید. فرصت فکر کردن نداشت. با همان درد، یقه‌ی یکی را گرفت و محکم به دکه‌ی چوبی کناری کوبید. ظرف‌های سفالی با صدای بلندی روی زمین شکستند. مرد چهارم صندلی کوتاهی را بلند کرد و روی سرش فرود آورد. آرمین دستش را بالا آورد. ضربه روی ساعدش نشست و درد تا شانه‌اش دوید. دندان روی هم فشرد و با یک لگد حریف را نقش زمین کرد. اما تعدادشان زیاد بود، و قوی‌تر بودند. هر مشت که می‌زد، دو مشت می‌خورد. هر نفر که زمین می‌افتاد، یکی دیگر جایش را می‌گرفت. کم‌کم تمام بازار دورشان حلقه زد. فریادها بالا گرفت. - گارد! - گارد رو خبر کنید! چند لحظه بعد صدای سوت‌های پیاپی در بازار پیچید. گاردهای تاورن با سپر و نیزه جمعیت را شکافتند. - کنار برید! - سلاح‌ها پایین! دو سرباز از پشت بازوهای آرمین را گرفتند. او تقلا کرد. - ولم کنید! خودش شروعش کرد! سرباز سوم با دسته‌ی نیزه محکم به پشت زانویش کوبید. آرمین روی یک زانو افتاد، چهره‌اش از درد در هم پیچید. همان لحظه چهار نگهبان دیگر مرد تاجر را هم مهار کردند که هنوز فریاد می‌زد: این وحشی رو بندازید زندان! آرمین خواست دوباره بلند شود، اما دو نگهبان بازوهایش را پیچاندند و تقریبا او را روی سنگ‌فرش کشیدند. بازار دوباره پر از همهمه شد. و آرمین، در حالی که جعبه‌ی کوچک گردنبند را محکم در مشت فشرده بود، میان نگاه متعجب مردم به سمت عمارت آدرین برده شد. ***
  4. با سقوط کامل خورشید، تاورن تغییر چهره داد. نورهای طلایی در دل عمارت آدرین یکی‌یکی روشن شدند و تالار بزرگ را به دریایی از شعله و صدا تبدیل کردند. هزاران شمع در چلچراغ‌های کریستالی می‌سوختند و بوی گوشت بره‌ی ادویه‌دار با دارچین و هل، در هوا می‌چرخید و خودش را به هر گوشه می‌کشاند. موسیقی تند و زنده‌ی عود و تنبور، ریتم جشن را بالا می‌برد. میهمان‌ها، بازرگانان و اشراف جاده‌های دور، در لباس‌های سنگین و رنگارنگ میان ستون‌ها حرکت می‌کردند؛ انگار خود تالار هم زیر وزن طلا و پارچه خم شده باشد. سامیار مثل همیشه، کاملا بی‌حرکت نشسته بود. لباس رسمی‌اش، نیم‌تنه‌ی چرمی با نشان خرس اورایان، او را بیشتر شبیه مجسمه‌ای آماده‌ی جنگ نشان می‌داد تا مهمان یک جشن. جام نقره‌ای در دستش بود، اما فقط به احترام جمع آن را بالا می‌آورد، نه بیشتر. در مرکز تالار، دختر آدرین میان توجه مهمانان می‌درخشید. هدایا یکی‌یکی به دستش می‌رسید و خنجر اورایان، بالاتر از همه، روی میز هدایا قرار گرفته بود؛ دقیق، براق، و بی‌حرکت مثل یک چشم نقره‌ای. و در تمام این صحنه، تنها کسی که واقعا حوصله‌اش سر رفته بود، آرمین بود. زره چرمی رسمی‌ای که به او تحمیل شده بود، بیشتر شبیه زندان بود تا لباس. هر چند دقیقه یک‌بار خودش را جابه‌جا می‌کرد تا نفس بکشد، اما فایده‌ای نداشت. شیرینی‌های تاورن را امتحان کرده بود، به موسیقی خندیده بود، حتی چند جمله با چند نفر از دختران تاجران رد و بدل کرده بود، اما هر بار نگاه سامیار مثل تیری دقیق از آن سوی تالار برگشته بود و همه‌چیز را قطع کرده بود. آرمین زیر لب غر زد: واقعا دارم خفه می‌شم اینجا... نگاهش افتاد به سامیار. برادرش درگیر گفت‌وگو با یکی از مشاوران آدرین درباره‌ی چیزی به اسم تعرفه‌ی مرزی بود؛ چیزی که در ذهن آرمین احتمالا از هر جنگی خطرناک‌تر به نظر می‌رسید. همان لحظه فرصت را دید. نه بزرگ، نه پر سر و صدا. فقط یک شکاف کوچک در توجه جهان. - وقتشه... خیلی آرام از کنار جمعیت کنار رفت. بدون اینکه کسی متوجه شود، از پشت ستون‌های مرمرین گذشت؛ ستون‌هایی که آن‌قدر بلند بودند که انگار سقف را با بی‌حوصلگی نگه داشته بودند. هر قدمی که از تالار دورتر می‌شد، هوا خنک‌تر و صداها دورتر می‌شدند. نفس راحتی کشید. - آخ... بالاخره... یقه‌ی زره چرمی‌اش را کمی شل کرد و برای اولین بار در آن شب، حس کرد زنده است. راهروها خلوت بودند. مشعل‌ها نور کم‌جانی روی دیوارها می‌ریختند و سایه‌ها کشیده و آرام روی سنگ‌ها حرکت می‌کردند؛ انگار خود عمارت هم بعد از جشن، نفسش را پایین آورده باشد. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. صدای موسیقی هنوز از دور می‌آمد، اما اینجا همه‌چیز شبیه دنیای دیگری بود. دنیایی آرام‌تر. دنیایی قابل دستکاری. آرمین ایستاد. نگاهش به راهروی اصلی نبود. به اتاقش هم نبود. چشمش به سمت باغ پشتی چرخید. بعد به دیوارهای بیرونی عمارت. همان نگاه. همان سکوت خطرناک قبل از تصمیم‌های اشتباه. لبخند کجش برگشت. - فقط یه نگاه... قدم برداشت. بعد یکی دیگر. و بعد دیگری. هیچ‌کس نبود که بگوید نه. هیچ سامیاری نبود که یقه‌اش را بگیرد. هیچ آیرینی هم نبود که غر بزند. فقط خودش بود و یک عمارت بزرگ که انگار داشت از او دعوت می‌کرد. به باغ پشتی رسید. هوا سردتر شد. سنگ‌های دیوار زیر دستش آشنا بودند. انگار مدت‌ها بود منتظر همین لحظه بوده. دستش را روی اولین برآمدگی گذاشت. و خودش را بالا کشید. آهسته. بی‌صدا. با همان حس آشنای فقط این یکی، آخرین بار. و در دل تاریکی تاورن، آرمین برای چند لحظه فراموش کرد که قرار است کسی دنبالش بگردد.
  5. سم اسب‌ها روی سنگ‌فرش‌های سفید تاورن می‌پیچید و میان خیابان‌های عریض شهر طنین می‌انداخت. آرمین از همان لحظه‌ی ورود، چشم از این طرف و آن طرف برنمی‌داشت. از بوی ادویه‌هایی که تا حالا به مشامش نخورده بود، تا دکان‌هایی که جلویشان پارچه‌های رنگی مثل پرچم در باد می‌رقصیدند. هرچه جلوتر می‌رفتند، بوی عود، اسطوخودوس و گوشت کباب‌شده بیشتر در هوا می‌پیچید و شکم آرمین را یاد پنج روز نان خشک و گوشت نمک‌سود می‌انداخت. وقتی عمارت آدرین را دید، ناخودآگاه سوت کوتاهی کشید. - این‌ دیگه خداست. ساختمان بیشتر به قصر می‌مانست؛ ستون‌های بلند مرمری، حوض‌هایی با آب زلال و فواره‌هایی که بی‌وقفه در هوا می‌رقصیدند. سامیار حتی سرش را هم به طرف او برنگرداند. - دهنت رو ببند. - فقط داشتم تحسین می‌کردم. - نیازی نیست. آرمین زیر لب غرولندی کرد و از اسب پایین پرید. خدمتکارها افسار اسب‌ها را گرفتند و سامیار جعبه‌ی مخملی خنجر را برداشت. *** در تالار اصلی که باز شد، آرمین برای لحظه‌ای مکث کرد. اگر بیرون عمارت شبیه قصر بود، داخلش از آن هم باشکوه‌تر به نظر می‌رسید. چلچراغ‌های عظیم، کف مرمر، فرش‌های گران‌بها... حتی نفس کشیدن آنجا هم گران به نظر می‌رسید. مردی چهارشانه با ریش جوگندمی مرتب و ردایی زردوزی‌شده، با لبخندی پهن به استقبالشان آمد. - خوش اومدید، فرزندان زاروان بزرگ. سامیار بی‌درنگ جلو رفت. دستش را روی سینه گذاشت و با وقاری که انگار سال‌ها سفیر بوده، تعظیم کوتاهی کرد. - درود بر شما، آدرین بزرگ. پدرم گرم‌ترین درودها و تبریکاتشون رو برای سالروز تولد دختر گرامیتون فرستادن. خودشون مشتاق حضور بودن، اما شرایط اورایان اجازه نداد. برای همین ما رو به نمایندگی از خودشون فرستادن. بعد جعبه‌ی مخملی را باز کرد. نور چلچراغ روی تیغه‌ی نقره‌ای خنجر لغزید. چشم‌های آدرین برق زد. - شاهکاره... خنجر را با احترام برداشت. - استادکارهای اورایان هنوز هم بی‌رقیبن. آرمین که تا آن لحظه فقط به سقف بلند تالار خیره شده بود، تازه متوجه شد همه ساکت شده‌اند و نگاه‌ها سمت او برگشته است. سامیار خیلی آرام با آرنج به پهلویش زد. آرمین صاف ایستاد. - بله... خیلی... خنجر خوبیه. مکث کرد. - یعنی... اگه کسی بخواد از خودش دفاع کنه... سامیار چشم‌هایش را بست. آرمین آهسته ادامه داد: البته امیدوارم هیچ‌وقت لازم نشه. آدرین خنده‌ی بلندی سر داد. - خیالت راحت، پسر. امیدوارم خنجر فقط برای تماشا از غلاف بیرون بیاد. بعد با مهربانی گفت: حتما خسته‌اید. تا شروع جشن، اتاق‌ها در اختیار شماست. *** اتاق آرمین آن‌قدر بزرگ بود که به نظرش اگر اسبش را هم داخل می‌آورد، هنوز جا برای دو سه مهمان دیگر می‌ماند. چکمه‌هایش را گوشه‌ای انداخت و خودش را روی تخت پرت کرد. - خدای بزرگ... تشک آن‌قدر نرم بود که دلش نمی‌خواست دیگر از جایش بلند شود. اما درست همان موقع صدای باز شدن در بالکن کناری آمد. کنجکاوی از خواب شیرین قوی‌تر بود. بلند شد و بیرون رفت. سامیار روی بالکن اتاق خودش ایستاده بود. زره را درآورده و فقط پیراهن سفید ساده‌ای پوشیده بود. دست‌هایش روی نرده‌ی سنگی بود و به شهر نگاه می‌کرد. آرمین هم به نرده تکیه داد. خورشید داشت آرام‌آرام پشت ساختمان‌های سرخ‌رنگ فرو می‌رفت. چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شدند و صدای موسیقی آرامی از دور به گوش می‌رسید. برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند. بعد آرمین آرام گفت: تا حالا غروبی به این قشنگی دیدی؟ سامیار نگاهش را از افق نگرفت. - آره. - کجا؟ - هر جا که مردم یادشون بره پشت این منظره‌های قشنگ، چه بازی‌هایی جریان داره. آرمین پوزخندی زد. - همیشه همین‌قدر بدبینی؟ - نه. سامیار این بار به او نگاه کرد. ـ فقط یاد گرفتم ظاهر شهرها رو باور نکنم. مکثی کرد. - امشب همه حواسمون باید به جشن باشه. ما اینجا مهمانیم، اما همه دارن زیر نظر‌مون می‌گیرن. آرمین سری تکان داد، اما نگاهش دوباره روی بام‌های شهر لغزید. از این ارتفاع، تاورن بیشتر شبیه یک معما بود تا یک شهر. کوچه‌های باریک، بالکن‌های سنگی، پشت‌بام‌هایی که به هم راه داشتند... بی‌اختیار لبخند زد. سامیار همان لحظه گفت: اون لبخند رو می‌شناسم. آرمین خودش را به نشنیدن زد. - چه لبخندی؟ - همونی که معمولا پنج دقیقه قبل از دردسر روی صورتت ظاهر می‌شه. آرمین بی‌گناه‌ترین قیافه‌ی ممکن را گرفت. - این بار فقط دارم منظره رو نگاه می‌کنم. سامیار زیر لب گفت: امیدوارم. اما آرمین دیگر اصلا به حرفش گوش نمی‌داد. ذهنش از همین حالا میان پشت‌بام‌های تاورن می‌دوید.
  6. سپیده هنوز کاملا بالا نیامده بود. مه سردی دور برج‌های اورایان پیچیده بود و دروازه‌ی فرعی قلعه با ناله‌ای آرام باز شد. آرمین خمیازه‌ای کشید و افسار اسب قهوه‌ای‌اش را دنبال خودش کشید. زین آن‌قدر سنگین بود که انگار سامیار نصف انبار قلعه را رویش بسته بود. زیر لب غر زد: آدم برای سفر می‌ره، نه کوچ کردن. صدایی از کنار دیوار بلند شد: اگه همین‌قدر با خودت غر بزنی، قبل از ظهر خفه می‌شی. آرمین سرش را چرخاند. آیرین، پیچیده در شنل تیره، کنار دیوار ایستاده بود. سرمای صبح گونه‌هایش را رنگ‌پریده کرده بود، اما چشم‌های آبی‌اش مثل همیشه بیدار و دقیق بودند. لبخند روی صورت آرمین نشست. - آجی جون... واسه بدرقه‌ی فرمانده‌ی آینده‌ی اورایان این‌قدر زود بیدار شدی؟ آیرین جواب شوخی‌اش را نداد. کیسه‌ی چرمی کوچکی را از زیر شنل بیرون آورد و در دستش گذاشت. آرمین آن را بالا و پایین کرد. صدای برخورد چند شیشه‌ی کوچک از داخلش آمد. - این چیه؟ - دارو. - برای چی؟ - برای وقتی که تب کردی. مکثی کرد و گوشه‌ی چشمش به سامیار افتاد که چند قدم آن‌طرف‌تر، بندهای بارها را برای بار چندم بررسی می‌کرد. بعد آرام‌تر گفت: یا وقتی سامیار سهمیه‌ی غذات رو کم کرد. آرمین خندید. - این یکی از تب خطرناک‌تره. اما آیرین نخندید. - شوخی نمی‌کنم، آرمین. همین یک جمله کافی بود تا لبخندش کمی محو شود. - تاورن مثل اورایان نیست. اونجا همه‌چیز با سکه می‌چرخه. قبل از اینکه کاری بکنی، فکر کن. بعد انگشتش را به سمت صورت او گرفت. - مخصوصا... از دیوار هیچ ساختمونی بالا نرو. آرمین دستش را روی سینه گذاشت. - انگار من همچین آدمیم. آیرین فقط نگاهش کرد. آرمین چند ثانیه مقاومت کرد و آخر سر خندید. - باشه... سعی می‌کنم. کیسه را داخل لباسش گذاشت. - وقتی برگشتم، برات از تاورن تعریف می‌کنم. شرط می‌بندم نگهبان‌های قلعه حسودیشون می‌شه. این بار لبخند کوچکی روی لب آیرین نشست. یک قدم جلو آمد و بازویش را آرام فشرد. - فقط سالم برگرد، داداش کوچولو. همان لحظه صدای سامیار میان مه پیچید. - حرکت. همان یک کلمه کافی بود. سامیار از همان اول سفر، طوری روی زین نشسته بود که انگار از قبل مقصد را فتح کرده است. آرمین زیر لب گفت: قسم می‌خورم این آدم حتی خواب هم منظم می‌بینه. بعد روی اسبش پرید و پیش از حرکت، دستی برای آیرین تکان داد. آیرین همان‌جا ایستاد. آن‌قدر ایستاد که مه، او را آرام‌آرام از نگاه آرمین دزدید. سه روز اول، بیشتر از این‌که سفر باشد، کلاس آموزشی سامیار بود. سپیده‌دم حرکت. ظهر توقف. غذا به اندازه. استراحت به اندازه. حرکت دوباره. اگر دنیا همان روز تمام می‌شد، سامیار احتمالا اول برنامه‌ی حرکت فردا را اعلام می‌کرد، بعد نگران آخرالزمان می‌شد. روز چهارم، بالاخره منظره‌ها عوض شدند. صخره‌های خشک اورایان جایشان را به دشت‌های سبز دادند. جاده شلوغ‌تر شد. هرچه جلوتر می‌رفتند، کالسکه‌های بیشتری دیده می‌شد؛ بازرگان، شتر، اسب، پارچه، ادویه، جعبه‌های چوبی... انگار تمام دنیا به یک سمت می‌رفت. آرمین دیگر طاقت نیاورد. اسبش را جلو کشید. - سامیار... - هوم؟ - دیدی؟ حرف زدن اون‌قدرها هم سخت نیست. سامیار نگاهش را از جاده برنداشت. - هنوز پشیمون نشدم. آرمین خندید. - اون زره‌ها رو ببین. سبک‌تر از مال ماست. شرط می‌بندم سریع‌ترن، ولی اگه جنگ تن‌به‌تن بشه... - اونا سرباز نیستن. آرمین مکث کرد. - نیستن؟ - گارد بازرگان‌ها هستن. بعد نگاه کوتاهی به او انداخت. - ما از مرز محافظت می‌کنیم. اونا از سرمایه. آرمین شانه بالا انداخت. - آخرش شمشیر، شمشیره. - نه. سامیار این بار کاملا به طرفش برگشت. - بعضی وقت‌ها یک کیسه طلا از ده تا شمشیر خطرناک‌تره. آرمین چند لحظه فکر کرد. بعد لبخند زد. - خوشبختانه منو نمی‌تونن بخرن. - معلومه. - دیدی؟ - چون هیچ تاجری حاضر نیست برای این همه دردسر پول بده. آرمین خنده‌اش گرفت. - خیلی بی‌انصافی. غروب روز پنجم، تاورن از دل افق بیرون آمد. آرمین ناخودآگاه راست نشست. - این دیگه چیه... شهر اصلا شبیه اورایان نبود. دیوارهای روشن، سقف‌های سرخ، پنجره‌های بلند، پارچه‌های رنگارنگی که از یک ساختمان تا ساختمان بعدی کشیده شده بودند و بوی ادویه‌هایی که حتی اسمشان را هم نمی‌دانست، در هوا پخش بود. همه‌جا شلوغ بود. صدای چرخ کالسکه‌ها، زنگ شترها، فریاد فروشنده‌ها... انگار خود شهر نفس می‌کشید. چشم آرمین روی دیوارهای صاف شهر ماند. بی‌اختیار زیر لب گفت: عجب دیوارهایی... سامیار همان لحظه یقه‌اش را گرفت و او را به طرف خودش کشید. - حتی بهش فکر هم نکن. آرمین بی‌گناه‌ترین قیافه‌ی دنیا را گرفت. - من فقط داشتم معماریش رو تحسین می‌کردم. - تو هر وقت از معماری تعریف می‌کنی، یکی باید بره دنبال نردبون. آرمین خندید. - بدبین شدی. سامیار یقه‌اش را رها کرد. - نه. نگاهی به برج‌های شهر انداخت. - فقط تجربه کسب کردم. آرمین لبخندش را حفظ کرد، اما دلش تندتر می‌زد. تاورن از دور، بیشتر شبیه یک ماجراجویی تازه بود تا یک شهر. همین برایش کافی بود تا خستگی پنج روز سفر را فراموش کند.
  7. چند لحظه بعد، در سنگین دفتر با ضربه‌ای باز شد. آرمین فرصت نکرد تعادلش را حفظ کند. سامیار او را از آستانه‌ی در رد کرد و خودش بی‌آن‌که عجله‌اش را نشان دهد، پشت سرش وارد شد. زاروان، لرد بزرگ اورایان، پشت میز آبنوس دفترش نشسته بود. نقشه‌های نظامی سراسر میز را پوشانده بودند و چند مهره‌ی چوبی، جای استقرار نیروها را نشان می‌دادند. صدای در، نگاهش را از روی نقشه‌ها کند. چشم‌های نافذش لحظه‌ای روی سامیار مکث کرد و بعد به آرمین رسید؛ لباس خاکی، موهای آشفته و رد سنگ‌ریزه‌هایی که هنوز از شانه‌هایش پایین می‌افتاد. همان یک نگاه کافی بود. - نمی‌خوام چیزی بشنوم. آرمین انگار حکم آزادی گرفته باشد، سریع گفت: خودم هم دقیقا همین نظر رو داشتم. سامیار بی‌اعتنا به اعتراض برادرش جلو آمد. - متأسفم، پدر... ولی این بار باید بشنوید. آرمین آهسته گفت: واقعا لازم نیست... سامیار ادامه داد: دوباره از دیوار قلعه بالا رفته. فقط برای اینکه خنجر اهدایی آدرین رو قبل از مراسم ببینه. سکوت اتاق را پر کرد. زاروان آرام قلمش را روی میز گذاشت. دستش را روی پیشانی کشید و چند لحظه چشم بست؛ انگار داشت خودش را برای شنیدن ادامه‌ی ماجرا آماده می‌کرد. بعد، بی‌آنکه نگاهش را بالا بیاورد، پرسید: با طناب؟ سامیار کوتاه جواب داد: نه. - قلاب؟ - نه. - اصلا وسیله‌ای همراهش بود؟ - هیچی‌. زاروان این بار چشم‌هایش را باز کرد. آرام از پشت میز بلند شد و به سمت آرمین آمد. آرمین ناخودآگاه صاف ایستاد. منتظر بود هر لحظه فریادی بشنود یا دست‌کم سرزنشی نصیبش شود. اما زاروان فقط روبه‌رویش ایستاد. دست زمختش را بالا آورد، چند برگ خشک و خاک سنگ را از میان موهای بور آرمین کنار زد و با صدایی آرام گفت: یه روز همین کله‌شقیت، جونت رو ازت می‌گیره، پسرم. آرمین لبخند محتاطی زد. - خب... فعلا که نگرفته. زاروان دستش را پایین آورد. - و من دوست دارم همین فعلا تا سال‌های سال ادامه داشته باشه. لبخند آرمین کم‌رنگ شد. چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. بعد زاروان آهسته به سمت میزش برگشت. - فکر کنم وقتشه یه مسئولیت واقعی بهت سپرده بشه. آرمین اخم کرد. - مسئولیت؟ سامیار هم با تعجب پرسید: منظورتون... تنبیه‌شه؟ زاروان کنار میز ایستاد. - چند روز پیش آدرین، بازرگان بزرگ تاورن، من رو به جشن تولد دخترش دعوت کرد. قرار بود خودم این خنجر رو براش ببرم. نگاهش روی تیغه‌ای افتاد که داخل جعبه‌ی چوبی قرار داشت. - اما اوضاع مرزها عوض شده و نمی‌تونم قلعه رو ترک کنم. بعد نگاهش را بین دو پسرش چرخاند. - برای همین، شما دوتا به جای من می‌رید. آرمین انگار درست نشنیده باشد، پلک زد. - من؟ در همان لحظه سامیار گفت: ما؟! زاروان بی‌درنگ پاسخ داد: بله. هر دو. سامیار قدمی جلو آمد. - پدر، با احترام... این تصمیم درستی نیست. آرمین زیر لب غر زد: خیلی ممنون از حمایتت. سامیار حتی نگاهش هم نکرد. - آرمین هنوز برای چنین سفری آماده نیست. نصف مسیر رو یا خودش رو به دردسر می‌اندازه یا کل کاروان رو. به جای این‌که حواسم به مأموریت باشه، باید تمام راه مراقب اون باشم. چند لحظه سکوت برقرار شد. بعد در گوشه‌ی لب زاروان، لبخند محوی پیدا شد. - پس دقیقا به همین خاطر، باید همراهش بری. سامیار هنوز قانع نشده بود. - پدر... این تصمیم فقط دردسر درست می‌کنه. زاروان نگاه آرامش را به او دوخت. - ممکنه. - احتمال دردسرش خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. - می‌دونم. - آرمین توی یک مسیر دو روزه هم می‌تونه به اندازه‌ی یک لشکر مشکل درست کنه. آرمین با دلخوری گفت: یکم اغراق نمی‌کنی؟ سامیار بی‌آن‌که نگاهش کند، ادامه داد: ممکنه گم بشه، ممکنه دردسر درست کنه... زاروان حرفش را برید. - و ممکنه بالاخره بزرگ بشه. اتاق برای لحظه‌ای ساکت شد. سامیار چیزی برای گفتن پیدا نکرد. زاروان آرام ادامه داد: تا کی می‌خوای جلوی هر زمین خوردنش رو بگیری؟ بعضی راه‌ها رو باید خودش بره. بعد نگاهش را به آرمین انداخت. - البته امیدوارم این بار، بدون آویزون شدن از دیوار مردم باشه. لبخند محوی روی لب آرمین نشست. - منم امیدوارم. سامیار زیر لب زمزمه کرد: من نه. زاروان دستش را بالا آورد. - تصمیمم گرفته شده. لحنش نه بلند بود، نه خشمگین؛ اما همان چند کلمه برای پایان دادن به بحث کافی بود. سامیار چند ثانیه به چهره‌ی پدر خیره ماند، بعد سرش را پایین انداخت. - اطاعت می‌شه. آرمین، که تا آن لحظه خودش را به سختی کنترل کرده بود، بالاخره لبخند زد. - یعنی... واقعا داریم می‌ریم تاورن؟ زاروان سری تکان داد. - بله. - عالیه! پس من برم وسایلم رو... - خوشحال نباش. صدای سامیار مثل سطل آب یخ روی ذوقش ریخت. آرمین آه کشید. - حالا چی؟ - از این لحظه، تمام سفر طبق برنامه‌ی منه. - یعنی؟ - حرکت، سپیده‌دم. - خب... - ساعت توقف مشخصه. - باشه... - ساعت غذا خوردن مشخصه. - خیلی خب... - ساعت خواب هم مشخصه. آرمین با ناباوری نگاهش کرد. - مگه داریم می‌ریم سفر یا اعزام نظامی؟ سامیار با خونسردی جواب داد: تا وقتی تو همراهمی، تفاوت زیادی نداره. آرمین رو به زاروان برگشت. - پدر، هنوز برای عوض کردن تصمیم‌تون دیر نشده. زاروان لبخندش را پنهان کرد. - دیر شده. - من رو بفرستید نگهبانی برج شمالی. - نه. - اصطبل‌ها رو تمیز می‌کنم. - نه. - حتی حاضرم یک هفته غذا نخورم. گوشه‌ی لب سامیار تکان خورد، اما چیزی نگفت. زاروان این بار خنده‌ی کوتاهی کرد. - نه، پسرم. همین سفر، بهترین تنبیه و بهترین درس برای هر دوتونه. سامیار دوباره حالت رسمی به خودش گرفت. - پیغامی برای آدرین دارید؟ - تبریک من رو برای تولد دخترش برسونید. و بگید بابت غیبتم ازش عذر می‌خوام. مکثی کرد. نگاهش روی دو پسرش چرخید. - و یک خواهش هم دارم. هر دو ساکت شدند. - سالم برگردید. بعد از چند لحظه سکوت، آرمین لبخند زد. - خیالتون راحت، پدر. مگه توی یه سفر ساده چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ سامیار همان لحظه زیر لب گفت: از وقتی تو این سؤال رو پرسیدی، نگران شدم. زاروان آهی کشید. - من از وقتی به دنیا اومدی نگرانم. آرمین دستش را روی سینه گذاشت. - آدم انتظار داره توی این خانواده یک نفر بهش روحیه بده. سامیار به سمت در راه افتاد. - حرکت. - الان؟ - برو وسایلت رو جمع کن. سپیده‌دم راه می‌افتیم. آرمین با بی‌حوصلگی دنبالش راه افتاد و زیر لب غر زد: هنوز سفر شروع نشده، حس می‌کنم سه سال از عمرم کم شده. سامیار بدون اینکه برگردد، گفت: نگران نباش. هنوز برنامه‌ی فردا رو برات توضیح ندادم. آرمین همان‌جا ایستاد. - برنامه‌ی فردا هم داری؟ - برای سه روز اول، ساعت‌به‌ساعت. آرمین با درماندگی به سقف نگاه کرد. - خدای بزرگ... اگه قرار باشه تاورن رو سالم ببینم، اول باید از دست برادر خودم جون سالم به در ببرم. ***
  8. سامیار قدم به داخل اتاق گذاشت. مثل همیشه دست‌هایش را روی سینه قفل کرده بود و یکی از ابروهایش با سرزنشی خاموش بالا رفته بود. نگاه نافذش از گوشه‌های اتاق گذشت و روی آرمین ثابت ماند. - جالبه. آرمین تلاش کرد تپش قلبش را پشت لبخندی عادی پنهان کند. - چی جالبه؟ سامیار نگاهی به لباس خاکی او انداخت. - اینکه بعضیا فکر می‌کنن وقتی یواشکی از دیوار قلعه بالا میان، گرد و خاک سنگ‌ها خودش تصمیم می‌گیره روی لباسشون بشینه. آرمین سرفه‌ی کوتاهی کرد. - خب... باد شدیدی می‌وزید. سامیار بی‌آنکه حالت صورتش تغییر کند، پرسید: باد؟ - آره... یه هویی وزید. - بعد هم همون باد، تو رو مستقیم آورد داخل این اتاق؟ آرمین لبخند بی‌رمقی زد. - جریانات جوی اورایان خیلی پیچیده‌ست. سامیار آهی کشید. - باید اعتراف کنم احمق بودم که فکر کردم این دفعه حداقل از در وارد می‌شی. لبخند از صورت آرمین محو شد. - تو... از کجا فهمیدی؟ - آرمین، موقع بالا رفتن سه بار نزدیک بود بیفتی. نصف نگهبان‌های شیفت عصر داشتن تماشات می‌کردن. آرمین اخم کرد. - پس چرا هیچ‌کدومشون کمک نکردن؟ - چون روی سقوط کردنت شرط بسته بودن. آرمین با دلخوری زیر لب غر زد: این قلعه هیچ ارزشی برای استعداد قائل نیست. سامیار چشم‌هایش را بست و آرام نفس کشید. - حالا بگو اینجا چیکار می‌کنی. - هیچی. - آرمین. - فقط... داشتم خنجر رو نگاه می‌کردم. سامیار نگاهش را به خنجر دوخت. - بذارش سر جاش... قبل از اینکه بلایی سرش بیاری. آرمین بی‌حرف خنجر را سر جایش گذاشت. سامیار دوباره نگاهش کرد. - تنها اومدی؟ آرمین بی‌درنگ جواب داد: معلومه. در همان لحظه عطسه‌ای خفه از پشت قفسه‌ی کتاب‌ها بلند شد. سامیار سرش را به همان سمت چرخاند. - اون چی بود؟ آرمین سریع گفت: چی؟ - صدای عطسه. - شاید... موش بود. سامیار چند ثانیه فقط نگاهش کرد. - باور کن تنها اومدم. - همین الان نگفتم نصف قلعه دیدنت؟ آرمین چیزی نگفت. سامیار ادامه داد: فکر کردی آیرین رو با اون موهای قهوه‌ای بلندش که پشت سرت تاب می‌خورد، کسی ندیده؟ آرمین آخرین تلاشش را کرد. - آیرین؟ کدوم آیرین؟ سامیار این بار حتی جوابش را هم نداد. جلو آمد، مچ دست آرمین را گرفت و با صدایی محکم گفت: تو بدترین دروغگوی اورایانی... آیرین، بیا بیرون. چند ثانیه سکوت حکم‌فرما شد. آرمین لبخند کم‌جانی زد. - دیدی؟ گفتم که... آیرین با صورتی سرخ و کلافه از پشت قفسه بیرون آمد. گرد و خاک لباسش را تکاند و با خشم به آرمین نگاه کرد. - واقعا ممنون از رازداریت. آرمین شانه بالا انداخت. - خواهش می‌کنم. آیرین مقابل سامیار ایستاد و سرش را پایین انداخت. - متأسفم، سامیار. لحن سامیار برای نخستین بار اندکی نرم شد. - لازم نیست تو عذرخواهی کنی، آیرین. بعد نگاهش را به آرمین برگرداند. - اونی که باید جواب پس بده، یکی دیگه‌ست. آیرین نگاهی کوتاه و سرزنش‌آمیز به آرمین انداخت و بی‌حرف از اتاق بیرون رفت. در که بسته شد، آرمین با احتیاط لبخند زد. - ولی انصافا... خنجر خیلی قشنگ بود. - حرکت کن. - کجا؟ - دفتر پدر. رنگ از صورت آرمین پرید. - سامیار... فکر نمی‌کنم برای یه نگاه ساده لازم باشه پیرمرد رو خبر کنیم. سامیار بی‌اعتنا مچ او را گرفت و به راه افتاد. - ولی من فکر می‌کنم لازمه. آرمین خودش را عقب کشید. - سامیار! ولم کن! خودم میام. - تجربه ثابت کرده اگه ولت کنم، تا پنج دقیقه دیگه ناپدید می‌شی. - این آدم‌رباییه! - نه. جلوگیری از دردسر بعدیه. آرمین زیر لب غر زد: روزی که فرمانده‌ی اورایان بشی، فاتحه‌ی همه خونده‌ست. سامیار بدون اینکه برگردد، گفت: فعلا نگران خودت باش. زاروان تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌فهمه پسرش دوباره از دیوار قلعه بالا رفته. چشم‌های آرمین گرد شد. - نه... صبر کن... لازم نیست کار به پدر بکشه. سامیار فقط لبخند محوی زد. - کاش قبل از بالا رفتن از دیوار هم همین‌قدر عاقل بودی.
  9. آرمین لبه‌ی سنگی دیوار قلعه را گرفت و با یک حرکت خودش را بالا کشید. باد خنک عصرگاهی موهای بور و کوتاهش را به هم ریخته بود، اما لبخند کج همیشگی هنوز روی لبش بود. همان لبخندی که آیرین خوب می‌شناخت؛ لبخندی که همیشه خبر از یک دردسر تازه می‌داد. چند لحظه بعد، آیرین از شکاف میان سنگ‌های فرسوده بالا آمد. همین که پایش روی لبه‌ی دیوار محکم شد، ایستاد، دست‌های خاکی‌اش را به لباسش کشید و با کلافگی نفسش را بیرون داد. - فقط بهم بگو چرا باید از دیوار بالا می‌اومدیم؟ این قلعه‌ی خراب‌شده در نداره؟ آرمین بی‌خیال شانه بالا انداخت. - اگه از در می‌اومدیم، کسی مارو نمی‌دید؟ آیرین ابروهایش را در هم کشید و به حیاط پایین نگاه انداخت. - یعنی اون همه سرباز پایین، الان ما رو نمی‌بینن؟ آرمین خندید و دستش را به طرف او دراز کرد. - نگران نباش. تا وقتی من اینجام، اتفاقی نمی‌افته. آیرین دستش را گرفت و خودش را بالا کشید. - دقیقا همین جمله‌ته که بند دلم رو پاره می‌کنه. آرمین با قیافه‌ای حق‌به‌جانب دستش را روی سینه گذاشت. - حرفات قلب فرمانده‌ی آینده‌ی اورایان رو می‌شکنه، بانوی من. - فرمانده‌ی آینده‌ی اورایان اول باید یاد بگیره مثل دزدها از دیوار قلعه‌ی مردم بالا نره. - ما که دزدی نمی‌کنیم. - نه، فقط یواشکی می‌ریم جاهایی که نباید بریم. آرمین چشمکی زد. - فرقش از زمین تا آسمونه. آیرین زیر لب غرولندی کرد که آرمین ترجیح داد نشنیده بگیرد. هر دو بی‌صدا از دیوار پایین پریدند و وارد راهروی باریک و تاریک قلعه شدند. آرمین در حالی که هیجانش را به سختی پنهان می‌کرد، خم شد و کنار گوش آیرین زمزمه کرد: شنیدم یه خنجر جدید آوردن. می‌گن دسته‌ش از نقره‌ی سفید خالصه و روی تیغه‌ش نماد خرس غران حک شده. آیرین همان‌جا ایستاد و با ناباوری نگاهش کرد. - یعنی ما فقط واسه دیدن یه خنجر از دیوار قلعه بالا اومدیم؟ آرمین لحظه‌ای فکر کرد و لبخندش کم‌رنگ شد. - خب... وقتی این‌طوری می‌گی، یکم احمقانه به نظر می‌رسه. - چون دقیقا احمقانه‌ست. آرمین بی‌توجه به غر زدنش، دستگیره‌ی برنزی را آرام پایین کشید. در با ناله‌ی خفه‌ای باز شد. هر دو نفسشان را حبس کردند و پاورچین وارد اتاق شدند. نگاه آرمین همان لحظه روی میز چوبی وسط اتاق نشست. پرتوهای کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی باریک داخل می‌تابید و روی تیغه‌ی خنجر می‌لغزید. لبخند پیروزمندانه‌ای روی صورتش نشست. - دیدی؟ ارزشش رو داشت. جلو رفت و خنجر را برداشت. تیغه‌ی نقره‌ای زیر نور برق می‌زد. نقش خرس حک‌شده روی آن آن‌قدر زنده بود که انگار با اولین حرکت از دل فولاد بیرون می‌جهد. روی دسته، سنگ‌های لاجورد کبود با ظرافتی خیره‌کننده کار شده بودند و هنر سازنده را فریاد می‌زدند. آیرین بی‌اختیار کنارش ایستاد. - باید اعتراف کنم... واقعا شاهکاره. آرمین دسته‌ی خنجر را در دست چرخاند و با تحسین گفت: تازه ببین چقدر خوش‌دسته... این لعنتی محشره. همان لحظه صدای سنگین پوتین‌هایی از انتهای راهرو پیچید. هر قدم از قبلی نزدیک‌تر بود. لبخند از صورت آرمین محو شد. - وای... نه... پیش از آنکه آیرین چیزی بپرسد، آرمین بازویش را گرفت و او را پشت قفسه‌ی بزرگ کتاب‌ها کشید. هر دو در فضای تنگ میان قفسه و دیوار پنهان شدند. آیرین خواست اعتراض کند. - آرمین! داری چی... آرمین دستش را روی دهان او گذاشت و آرام گفت: هیس... حتی نفس هم نکش. بعدا توضیح می‌دم. جمله‌اش هنوز تمام نشده بود که در با صدای جیرجیر خشکی باز شد و سایه‌ی سنگینی روی کف اتاق افتاد.
  10. پیش از خاکستر (داستانی کوتاه از مجموعه‌ی وارثان خاکستر) ژانر: فانتزی، ماجراجویی، هیجان انگیز نویسنده: درنا سه سال پیش از آغاز خاکستر، زمانی که جنگ‌ها هنوز آغاز نشده بودند و سرنوشت جهان بر دوش هیچ‌کس سنگینی نمی‌کرد، آرمین و سامیار تنها دو برادر بودند که به سختی می‌توانستند یکدیگر را تحمل کنند. فرستاده شدن به ماموریتی ساده برای رساندن هدیه‌ای به تاورن، قرار بود درس کوچکی درباره مسئولیت باشد. اما یک گردنبند اسرارآمیز، گروهی از راهزن‌های خطرناک و رازی که سال‌ها پنهان مانده، این سفر را به نبردی برای بقا تبدیل می‌کند. در حالی که هر کدام راه متفاوتی برای روبه‌رو شدن با مشکلات دارند، دو برادر باید تصمیم بگیرند که به باورهای خود بچسبند یا به کسی اعتماد کنند که همیشه بیش از همه با او اختلاف داشته‌اند. پیش از جنگ‌ها. پیش از خاکستر. و پیش از آنکه سرنوشت، همه چیز را تغییر دهد.
  11. درنا

    بیایین بیوگرافی بدین لطفا

    نادیا ۱۹ ساله از کرمانشاه
  12. یک ماه بعد به تنه‌ی درخت توی حیاط تکیه داده بودم‌. زمستون نفس‌های آخرش رو می‌کشید و درخت‌ها آماده‌ی غنچه زدن. جیر جیر گنجشک‌ها و کبوترهایی که به خونه‌شون برگشته بودن فضا رو پر کرده بود. صدای زنگ در بلند شد و رامتین با عجله پله‌ها رو پشت سر هم طی کرد. زبونش رو توی لپش کشید و گفت: خوب به نظر می‌رسم؟ لبخند شیطنت‌آمیزی زدم: مگه دختری این‌قدر استرس داری، بچه... یه خداحافظیه دیگه. رامتین چشم‌هاش رو تنگ کرد و لب‌هاش رو به هم فشرد. ــ این فقط یه خداحافظی نیست... باید روش تاثیر کافی بذارم، وگرنه دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. ــ هنوز بهتره پشت در نگه‌ش نداری... چشم‌هاش گشاد شد. ــ وای خدا... و با عجله به سمت در رفت. در با ناله‌ی خفیفی باز شد و چشم‌های آبی اوا پشت در نمایان شدن. یه پیراهن آبی با کت چرم سیاه پوشیده بود و موهاش رو دم اسبی پشت سرش بسته بود. انگار اونم می‌خواست تاثیر خودش رو روی رامتین بذاره. رامتین با دستش به درون خونه اشاره کرد و گفت: بیا تو. اوا لبخندی زد. دست‌هاش رو پشتش قفل کرد و وارد حیاط شد. اوا: امیدوارم مزاحم نشده باشم. رامتین در رو پشت سرش بست و گفت: مزاحم چیه مراحمی... بشین برم یه چای برات بیارم. اوا دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: نه نیازی نیست... پروازم دیر می‌شه. اوا نگاه آبی‌ش رو بهم دوخت و گفت: بهتر شدی. لبخندی زدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: تو بهتر شدی. اوا دستش روی گردنش رفت. لبش رو تر کرد و نگاهی به رامتین انداخت. ــ مرسی که پیشم بودی این همه مدت... هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم. روی پاشنه‌ی پاش بلند شد و بوسه‌ای روی پیشونی رامتین نشوند. گونه‌های رامتین گل انداخت و دست‌هاش رو مشت کرد. اوا نگاهش رو به سمت من چرخوند. چشمکی زد و گفت: تا بعد. و بعد دستش رو از دست رامتین کشید و به سمت در رفت. قبل از این‌که خارج شه، رامتین با صدایی بلند گفت: رسیدی بهم زنگ بزن. اوا برای بار آخر نگاهی به رامتین انداخت و خارج شد. سکوت همه‌جا رو گرفت، تا این‌که صدای هوراد مثل شیشه اونو شکست: وای چه خداحافظی عاطفی... می‌خوام گریه کنم. گوشه‌ی لبم بالا رفت. رامتین لبش رو گزید و به سمت هوراد چرخید. ــ نمک نپاش، نمکدون. هوراد سرفه‌ی خشکی زد. از دیوار فاصله گرفت و دستش رو توی موهاش برد. کلافه اطراف رو نگریست. ــ راینو نمی‌آد؟ به سمتش حرکت کردم و گفتم: عمه‌ش اومده... آخرشب گفت با یه پیتزا می‌آد چند روز مهمون ما می‌شه. هوراد دست‌هاش رو بهم کوبید و با حالت ذوق‌زده‌ای گفت: اوه... چه عالی... من عاشق پیتزام. رامتین سرش به بالا پایین تکون داد. ــ هنوز بیا بریم بالا تا مامانت کله‌ی بابام رو نخورده. هوراد روی پاشنه‌ی پاش چرخید و به سمت پله‌ها راه افتاد. ــ یادت باشه هممون با هم وارد می‌شیم، یادتون نره... خوب؟ دست‌هام رو توی جیبم فرو بردم. ــ سعی خودم رو می‌کنم. رامتین پشت سر هوراد از پله‌ها بالا رفت‌. مکثی کردم‌. نگاهم به زمین چرخید. به غمی که روی قلبم سنگینی می‌کرد. به خاطره‌ای که قرار نبود تموم شه و بدنی که هیچ سایه‌ای نداشت. پایان
  13. قلبم محکم می‌کوبید و عرق از شقیقه‌م پایین می‌دوید. پشت سر راینو راه افتادم. با عجله و بدون معطلی در‌ها رو باز می‌کرد و پله‌ها رو پشت سر هم طی می‌کرد. فقط صدای افتادن قطره‌های آب به زمین می‌اومد، بدون توقف... پله‌ها تموم شد و بعد سالن بالا ظاهر شد. یه مه نازک توی سالن بود و نور خورشید سعی می‌کرد از وسطش رد بشه... و صدای گریه‌های آرومی که از دور می‌اومد. ــــــــ آریا خیره به جسد بی‌جون آرادین بودم، کسی که چند ثانیه پیش در سایه‌ای غوطه‌ور شده بود. به خون کنار لبش... به چشم‌های عسلی که دیگه قرار نبود جایی رو ببینه. قلبم می‌لرزید. بعد از مدت‌ها شروع به تپش کرده بود و الان می‌لرزید. خون و عرق بدنم رو پوشونده بود و درد مثل یه سرما هرثانیه بیشتر بدنم رو در بر می‌گرفت، اما مهم نبود. هیچ چیزی مهم نبود... سرش رو آروم روی زمین گذاشتم. دستی روی صورت سردش کشیدم و پلک‌هاش رو بستم. اشک راه خودش رو از کنار چشمم پیدا کرد و روی صورتم غلتید. آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: آروم بخواب... همه چیز تموم شد. اما چی؟ کابوسی رو که خودش ایجاد کرده بود؟ مگه آرادین آدم بده نبود؟ مگه قاتل نبود، پس چرا... چرا همه‌چیز این‌قدر درد می‌کرد. چرا نمی‌تونستم یه نفس آسوده بکشم و بگم تموم شد. این گرفتگی ته گلوم چی بود؟ بلند شدم. دست‌هام رو مشت کردم و بدن کوفته‌م رو مجبور به حرکت... با هر قدم درد بیشتر توی وجودم می‌چرخید‌. صدای قدم‌هایی بلند شد، از دور دست... و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. دستم رو به چارچوپ در تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم. چند بار مثل هم... مثل گذشته... یک... دو... سه... اما هیچ‌چیز مثل قبل نبود. چشم‌هام رو باز کردم و دنیا به جای روشن شدن تاریک‌تر از قبل بود. پوزخند روی لبم نقش بست و بعد قدمی به بیرون برداشتم. نگاهم توی چشم‌های رامتین و راینو چرخید. نگران، ترسیده... اما لبخند روی لبم نقش بست، خسته... اما واقعی... رامتین جلو اومد و بعد دو دستش رو گشود و من رو در آغوش گرفت. راینو لبخند رضایت بخشی زد ‌و نفس آسوده‌ای کشید. دست‌هاش رو محکم‌تر دورم پیچید که باعث شد ناله‌ای کنم، خفه... دست‌پاچه خودش رو ازم جدا کرد و گفت: ببخشید... اصلا حواسم نبود. رامتین مردمک چشم‌های لرزونش رو بهم دوخت. ــ دیگه هیچ‌وقت اینجور نذار برو... هیچ‌وقت. گوشه‌ی لبم بالا رفت. راینو سرش رو به سمت چپ کج کرد و گفت: آرادین چی شد؟ اشک توی چشم‌هام دوباره حلقه زد. آب دهنم رو چندبار پشت سر هم قورت دادم و با انگشتم به اتاق اشاره کردم‌. رامتین و راینو بعد از مکثی، به سمت اتاق رفتن و سکوت دوباره اطرافم رو گرفت. نور خورشید از شیشه‌های شکسته به درون خزید و اطرافم رو روشن کرد. به زمین خیره شدم. به حفره‌ای که توی قلبم ایجاد شده بود و به سایه‌ای که دیگه وجود نداشت. من سایه‌م رو از دست داده بودم. ـــــــــــــــــــ
  14. چوب از روی زمین برداشته شد و محکم توی قلب سایه فرو رفت. صدای ناله و فریادش پیچید. زمین لرزید و سایه از بین رفت. دو تیله از بین رفت و چهره‌ی آرادین در تاریکی نمایان شد. با چشم‌هایی گشاد و دهنی باز و خونین... زمان یخ زد و بعد صدای برخورد آرادین با زمین بلند شد. نفس‌هام تند و بریده شده بود. چشم‌هام گشاد... بدون توجه به درد بدن خودم بلند شدم. دستم رو زیر گردن آرادین گذاشتم و دست دیگه‌م رو خونین روی قفسه‌ی سینه‌ش که خون مثل آتشفشان به بیرون فواره می‌زد. اشک توی چشم‌هام حدقه زد. ــ نه... نه... این درست نیست... نگام روی چشم‌های آرادین چرخید. تیره و تار... عسلی با رگه‌های طلایی. قطره‌ اشکی از چشم‌هاش به پایین سر خورد. لب‌هام رو محکم به هم فشردم‌. چرا ناراحت بودم، چرا؟ مگه تا حالا نمی‌خواست منو بکشه؟ چرا... پیشانی‌م رو بهش نزدیک کردم. صورتم خیس اشک بود. درد توی قلبم حلقه زده بود، نه بدن... از چیزی بدتر... از ناامیدی... آرادین دستم رو محکم گرفت‌. چشم‌هاش رو بهم دوخت و لب زد: متاسفم.. فینی کردم. خون توی دهنم رو پس زدم. ــ نه... اما دیر شده بود. رنگ زندگی از چشم‌هاش رخت بسته بود. بدنش سرد شده بود و همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود. ــــــــ رامتین جز صدای غار غار کلاغ‌ها هیچ‌چیز به گوش نمی‌رسید. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. خیره به جایی که همین چند ثانیه پیش آریا بود... توی چشم‌هایی که رنگ خداحافظی موج می‌زد و الان نبود. جز قبرستون خالی و سرد. لب‌های خشکم روی هم نشست و سرم به سمت اوا چرخید. روی زمین افتاده بود، بی‌جون... آب دهنم رو قورت دادم. با صدای قدم‌های راینو که به سمت اوا می‌رفت، به خودم اومدم... نیروی باقی‌مونده‌م رو توی پاهام دادم و به سختی به سمت اوا رفتم. رنگش پریده بود و موهای جگریش پخش زمین شده بودن. کنارش زانو زدم. دستم رو زیر گردنش بردم و با دست دیگه‌م نبضش رو گرفتم. زمان می‌گذشت، اما هیچ نبضی نبود. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به چشم‌های لجنی راینو خیره شدم. خون توی رگ‌هام خشک شده بودن. بالاخره نبض اوا به دستم کوبید... آروم... خیلی آروم... اما هنوز به زندگی چسبیده بود. لبخندی زدم. اشک از چشمم سرازیر شد. با خوشحالی گفتم: می‌زنه... نبضش.... زنده‌ست. سرم رو بلند کردم. راینو نفس آسوده‌ای کشید و دستی توی موهاش برد. بعد چشم‌هاش رو بهم دوخت. ــ ببرش بیمارستان... من برم ببینم آریا کجا رفت. ــ نه! لب‌هام تکون خوردن و صدا بیرون اومد، نه لرزون، محکم... لب‌هام رو به هم فشردم و گفتم: منم می‌آم. کلافه نگاهی بهم انداخت‌. ــ الان وقت پافشاری نیست رامتین... نمی‌تونیم اوا رو تنها بذاریم باید بریم... لبم رو به دندون گرفتم و با تحکمی در صدا که برای خودمم غیرقابل باور بود، گفتم: پس زنگ بزنیم آمبولانس و بعد باهم بریم... برای ثانیه‌ای راینو بهم خیره موند، دست به کمر... اما می‌دونست که من پام رو روی زمین گذاشتم. پوفی کرد و گوشی رو از جیبش درآورد. بعد از چندثانیه گفت: ما یه مصدوم داریم توی قبرستون... لطفا عجله کنید. و بعد توی جیبش گذاشت و دوباره به من خیره شد. لب زدم: به نظرت آریا رو کجا برد؟ ابرویی بالا انداخت. با دستش شقیقه‌ش رو ماساژ داد. ــ نمی‌دونم... شاید جنگل... مدرسه... دستش رو برداشت. چشم‌هاش برقی زد و گفت: خونه‌ی متروکه... باید اونجا رفته باشن... اونجا همه‌چیز شروع شد، نه؟ آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم. راینو دستش رو توی جیبش فرو برد و با پاش روی زمین ضرب رفت. ــ فقط کافیه آمبولانس بیاد و بریم... خیلی زود آمبولانس رسید. اوا رو روی بلانکارد گذاشتن و بعد بردنش، اما قبل از این‌که بتونن با سوال وقتمون رو بگیرن، راینو دستم رو محکم کشید و به سمت خونه متروکه راه افتادیم. سوار یه تاکسی شدیم و در چشم به هم زدنی، خودم رو دوباره جلوی اون خونه‌ی تاریک پیدا کردم.
  15. ــــــــــــ نور خورشید هرلحظه عمودی‌تر می‌شد و هوا گرم‌تر. عرق پشتم رو گرفته بود. برای اولین‌بار توی یه هفته قلبم می‌تپید، نه مثل همیشه... مثل کسی که داره نفس‌های آخرش رو می‌کشه. به راست پیچیدم. دلم شور می‌زد و قلبم فقط دعا می‌کرد دیر نرسیده باشم. نمی‌خواستم کس دیگه‌ای آسیب ببینه. از دروازه‌ی مردگان عبور کردم و وارد قبرستون شدم. ایستادم و با نگاهم اطراف رو از نظر گذروندم. کمی دورتر سایه‌ی چند نفر خودنمایی می‌کرد. دستم رو توی جیبم فرو بردم و به سمتشون رفتم. با هرقدم چهره‌ی رامتین و راینو بیشتر واضح می‌شد. خیره به به نقطه‌ای دورتر... رد نگاهشون رو دنبال کردم‌. اونجا بود... آرادین و اوا... بوی تند چوب سوخته هر لحظه قوی‌تر می‌شد، مثل هشداری خاموش... قدم‌هام رو تندتر کردم‌‌، تقریبا شبیه دو... صدای گریه‌ی اوا هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد. سریع‌تر رفتم و بعد... دیدمش... فریادهای رامتین و راینو بلند شد و صدای اوا هرلحظه خاموش‌تر. نمی‌تونستم برسم بهشون... دیر می‌شد، مطمئنم... ایستادم. تمام توانم رو به حنجره‌م دادم و از ته دل فریاد کشیدم: آرادین. با فریادم همه‌ی صداها خاموش شد. راینو و رامتین سرجاشون خشک شدن و اوا روی زمین افتاد. آرادین برگشت. چشم‌های طلاییش رو بهم دوخت و پوزخند روی لبش پررنگ‌تر شد. لبم رو تر کردم و گفتم: مگه نگفتی آخر این مارپیچ قراره تنها باشیم... خوب زود باش بیا تمومش کنیم. دندون‌هاش رو به نمایش گذاشت. زیر نور سفید خورشید می‌درخشید. دستش رو به حالت موج توی هوا تکون داد و سایه‌م بلند شد و مثل موجی دورم رو گرفت، برای ثانیه‌ای خیلی کوتاه... نگاهم رو به رامتین دوختم. مردمک چشم‌هاش می‌لرزید. لبخند ملیحی زدم و بعد همه‌چیز تاریک شد. چندثانیه گذشت... شایدم هم چند دقیقه نمی‌دونم... توی تاریکی و موجی از عصاره‌ی چوب سوخته گم شده بودم که بعد... روشنایی برگشت. نه روشن... بلکه مثل نور ماه‌ای که فقط جلوت رو روشن کنه و آروم همه‌چیز شکل گرفت. همون خونه... همون اتاق... جایی که همه چیز ازش شروع شد. آروم از جام بلند شدم. صدای برخورد آب با زمین تنها چیزی بود که شنیده می‌شد. نگاهی به زمین انداختم. مارپیچ قرمز کم‌رنگی روش رو گرفته بود. ــ می‌گن پنج‌هزار سال پیش دنیا این شکلی نبوده‌... برگشتم. آرادین بود، در آستانه‌ی در. چشم‌های طلاییش رو به من دوخته بود. ــ جادو همه‌جا رو گرفته بود... گوشه‌ی لبش بالا رفت. قدمی به داخل برداشت. ــ حتی یه داستان راجبش نوشتن... وارثان خاکستر... خوندیش؟ دستم رو مشت کردم. نمی‌دونم قلبم برای چی می‌زد. ــ نه. خندید. تار موش رو پشت گوشش انداخت و نزدیک‌تر اومد. ــ البته همه می‌گن افسانه‌ست، اما... از نظرم من واقعیه. آب دهنم رو قورت دادم، نگاهم رو از چشم‌هاش گرفتم و به زمین تیره و تاریک دوختم. ــ چرا این‌کارو می‌کنی؟ ــ من کاری رو می‌کنم که مجبورم. چشم‌هام رو از زمین گرفتم. انگشت‌هام رو محکم به هم فشردم و دوباره به چشم‌های طلاییش خیره شدم. ــ فقط چون یه بیماری بد گرفتی... دلیل نمی‌شه آدم بکشی. گوشه‌ی لبش بالا رفت. ــ کی به کی می‌گه روت سیاه... خود تو وقتی فهمیدی من کیم، رفتی سراغ چیزی که بیشتر از همه بدت ازش می‌اومد، اون‌وقت منو نصیحت می‌کنی؟ ــ من کسی رو نصیحت نمی‌کنم. فقط... نمی‌فهمم، چرا؟ صداش این‌بار بلندتر شد: کسی که منو بیمار کرد نگفت چرا، ککش هم نگزید. مکثی کرد، بعد ادامه داد: آره... این مسری بود... منم پیشنهاد اون سایه رو قبول کردم و آدم‌هایی رو کشتم که لایقش بودن‌. ــ خواهر راینو حقش بود؟ ــ اون یه اشتباه بود... من می‌خواستم برادر دوستت هوراد رو بکشم، اون جلوی راهم اومد... ــ چرا؟ آرادین سرش رو کج کرد. تقریبا به من رسیده بود. ــ شاید بهتر باشه از خودش بپرسی، نه؟ سکوت دوباره مثل پتویی نمناک همه‌جا رو پوشوند. آرادین جلوتر اومد. نفس‌های گرمش رو می‌تونستم روی پوستم حس کنم. دستش رو روی گونه‌م کشید و آروم بالا آورد. انگار توی دنیای خودش گم شده بود. ــ اگه فقط اون روز نمی‌رفتی مدرسه... نگاهش توی نگاهم گره خورد. صدای ضربان قلبمون در هم گم می‌شد. سرش رو نزدیک‌تر کرد. گرمای بدنش روی پوستم می‌غلتید. اما قبل از این‌که نزدیک‌تر بشه خودم رو پس کشیدم. خشکش زد. انگار منتظر این حرکت نبود. بوی عطرش قوی‌تر شد. لبم رو گزیدم. ملایم گفتم: پس چرا منو نکشتی؟ موهاش روی صورتش افتاد. پوزخند روی لبش پررنگ‌تر شد و نگاهش رو بهم دوخت: مطمئن باش دوباره اون اشتباه رو تکرار نمی‌کنم. زمان برای لحظه‌ای ایستاد و بعد چهره‌ی آرادین در دود سایه گم شد. عظیم‌تر و قوی‌تر... تیله‌های طلایی بی‌حس برگشت... نه دنبال لذت... نه... دنبال طعمه. و بعد ضربه‌ی محکمی به بدنم خورد که باعث شد محکم به دیوار بخورم. نفس توی سینه‌م حبس شد. لبم رو از درد گزیدم. دوباره نزدیک‌تر شد. یه ضربه‌ی محکم به قفسه‌ی سینه... سرفه‌های خشک و خونین... دوباره... بی‌امان... دیگه بازی نبود، لحظه‌ی پایانی بود. ماهیچه‌هام از درد منقبض شد. پلک‌هام روی هم خوابید. خون گرم روی بدنم جاری شد. خودم رو رها کردم. نه مقابله... نه چیزی... گوشه‌ی لبم بالا رفت. کف دست‌هام روی زمین خاک خورده بود. آماده‌ی پایان بودم، اما نمی‌دونم چرا بدنم هنوز مبارزه می‌کرد... چرا می‌جنگید؟ یه ضربه‌ی محکم دیگه... این‌بار به پام... درد مثل شوک الکتریکی تا قلبم دوید و بعد... بوی چوب سوخته بلند شد. دستم چرخید... مغزم جرقه زد و چشم‌هام بی‌اختیار باز شد.
×
×
  • اضافه کردن...