-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
دوستان گلم @mmmahdis @بمب اتم کوچک @پری بانو @مهدیه طاهری @زهره تقیزاده @خانوم سین @هانی بانو @ایناز @.reyhan. @رائوزین
هر عزیزی که من فراموش کردم و نامش رو ذکر نکردم برین تو تاپیک پایین عکسی که بیشتر به نظرتون به رمانم میاد رو بی زحمت لایک کنین و شادم کنین مچکرممم✨🤍
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@سایان یک اینکه خوشحال میشم خودت زحمتش رو بکشی یا بانو یا جناب«نمدونم والا دیگه جنسیت هارو» n.t زحمتش رو بکشن ✨ دو اینکه من یکم نمدونم کدوم عکس بیشتر به رمانم میاد میخوام عکس عاشقانه بودن رو به رخ بکشه فونت، کمی طنز بودنش رو بیان کنه نظرِ طراح هم بدونم خوشحال میشم حتی خلاصم هم بخونهکمی داستان دستش میاد:)- 19 پاسخ
-
- 6
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
میخوام طنز رمان مشخص باشه کمی با فونت و طراحی اگرم بشه جاهایی ردی از کلوچه خرمایی باشه مثلا به جای نقطه های اسم رمان جالبه اگرم نه اشکال نداره- 19 پاسخ
-
- 4
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام @سایان جانم درخواست طراحی جلد داشتم برا رمانم ✨- 19 پاسخ
-
- 5
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و پنجم» روشنا در آن راهروی پر از اتاقِ خوابگاه، از بین نگاههای مردان و زنان مختلف گذر میکرد و آب دهانش را با خوف قورت میداد. نگاهِ هیچکس به او عادی نبود؛ کارگران نگاهی پاک به او نداشتند، دختران هم با حرص او را نظاره میکردند. کاش واقعاً طبق گفتهاش با بامداد، در این مکان چیزی به اسم «زنانه و مردانه سوا» وجود داشت. حتی از چند کیلومتری این خوابگاهِ دورافتاده که معمولاً کارگرانِ کارخانهی مجاور ساکن بودند، پلیسِ رهگذر رد نمیشد. _ مراقب باش! در دنیای خودش غرق بود که صدایی او را به دنیای واقعی پرت کرد، اما دیگر دیر شده بود. با صورت واردِ دیوار شده بود؛ از دستوپاچلفتیاش حرصش گرفت و کسی را جز صاحب صدا نداشت که حرصش را بر سر او بکوبد. _ به شما چه آقا که مراقب خودم باشم یا خیر؟ محراب که توقع چنین پاسخی را نداشت، کاملاً به بیشعور و نمکنشناس بودنِ این دختر پی بُرد. سری از تأسف حایلِ چپ و راست کرد؛ نمیخواست دخترک را از عصبانیتش مطلع کند، اما لحن کلامش چیزِ دیگری را به گوش میرساند. _ کلاً با سایهی خودت هم قهری؟ خوبی بهت نیومده کلاً، نه؟ روشنا از کنار دیوار گذشت و به سوی او که جلوی درِ محل مخصوص صرفِ غذا ایستاده بود، قدم برداشت؛ برایش ذرهای اهمیت نداشت که اعضای حاضر در مکان، هاجوواج به او و این مردک زل زدهاند. _ هی، هی! خواست با انگشت اشارهاش به قفسهی سینهی ستبرش ضربه بزند که محراب مغزش را خواند. انگشت دستش را در هوا گرفت و کمی پیچاند. بچهبازیهای این دختر آزارش میداد. صورت روشنا درهم رفت و اخم سیمایش را پوشاند. _ آی، چه غلطی میکنی! دیگر برای محراب هم نگاهها و آدمها اهمیت نداشتند؛ دستش را بالاتر بُرد و مچ دستش را در دست گرفت، او را بهضربی به سمت خود کشید و دندانقروچه کرد. _ ببین وقتی دارم باهات راه میام، فکر نکن عاشقِ چشم و ابروتم! نه، مثل تو زیاد دیدم تو زندگیم؛ پس بفهم و انقدر به پر و پای من نپیچ. لحنِ کلامش مانند زهری بر جان روشنا نشست؛ نوک بینیاش سوخت و چشمهاش ردی از اشک را در خود جای دادند. انگار برای جواب دادن لال شده بود؛ تنها با نگاهی نفرتبار، آن دو گودالِ ژرفِ رنگِ شب را ورانداز میکرد. محراب که سکوتِ روشنا را بر پایهی فهمش گذاشت، بهآرامی دستانش را رها کرد و پشت به او، راهیِ محل خوردن غذا شد. دستی که اسیرِ دستهای محراب بود، حال کنار بدنش گره خورده و از فشار زیاد به زردی میزد. در دل هرچه داشت نثارِ ابا و اجداد محراب کرد و لبهایش را بهسختی برهم فشرد. با ورود محراب، نگاهها به سمتش کشیده شدند؛ کارگرانی که بوی عرقشان از چند متری هم به مشام میرسید، از ورود آدمِ تمیز با لباسهای مارک، شوکه شدند. محراب اولین صندلیِ خالی را برای نشستن برگزید و کنار مردی نشست. همین که خواست از میز صبحانهی سلفسرویس، غذایی بردارد موبایلش شروع به تولید آلودگی صوتی کرد. با دیدنِ نام مهراد که بر صفحهی گوشی روشن و خاموش میشد، ردی از اخم بر صورتش نشست. _ بله؟ صدای مهراد مثل همیشه بود؛ آرامشی گولزننده! فقط محراب از واقعیتِ باطنیِ این مارِ خوشخطوخال باخبر بود. _ سلام بر محمدپناهِ کوچیک، حال و احوال چطوره؟ خوش میگذره بهتون؟ سپس خندهای بر لب نشاند که به مزاج محراب هیچ خوش نیامد. کمی از لیوانِ کاغذی که محتویات درونش چای بود سر کشید و با نوایی آرام گفت: _ آره، من و یکجا بستی خیالت راحت شد، نه؟ دیگر اثری از خنده در نجوای مهراد به گوش نمیرسید؛ لحنش به سمت جدیت رفته بود که این باعث نشستن پوزخند بر لبهای محراب شد. _ بد کردم کاشان رو ردیف کردم اینهمه راه نری هر هفته؟ کارهای سدسازی هم که دادی گردن بابک، مشکلی نمیمونه؛ پس بهتر نیست حواست کامل درگیر اون کارخونه باشه؟ مهراد همین را میخواست! اینکه او را کاملاً در یک مکان که خود آن را میشناسد، محبوس کند. دست و پای محراب را به این کارخانه بسته بود تا هر غلطی خودش میخواهد انجام دهد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و چهارم» هنوز هم رگههایی از دلهره در صدای بامداد به چشم میآمد، انگار شوخی و بیقیدیِ روشنا نتوانسته بود او را متقاعد کند. از اینکه تنها حامیِ او در این راه بود، زیاد خرسند به نظر نمیآمد. _ من میتونم تبلیغات و آگهی رو انجام بدم، اما فعلاً این هفته برای آوردنِ تجهیزاتِ جدید، سرم خیلی شلوغه! در ضمن پولش رو میخوای از کجا بیاری؟ روشنا، مسواکش را زیرِ شیر گرفت، همانطور که مشتش را از آب لبریز میکرد و دهانش را میشست، با صدایی حرصآلود گفت: _ خداروشکر هر کدوم سمت من میاین رئیسجمهور میشین! حالا تا دیروز همه دنبالِ کارگری نیمهوقت بودن… با رد شدنِ دختری از پشتِ سرش، ادامهی جمله در پشتِ لبش ماسید. موهای پریشان و چشمانِ سبزِ وحشی، اولین توصیفی بود که از دختر به یاد داشت. فوراً موبایل را از بالای روشویی برداشت و بعد از درآوردن از بلندگو، کنارِ گوشش اسکان کرد. _ تا آخر هفته سه تا بازی داریم، وقتِ نفس کشیدن هم ندارم! سرانگشتی حساب کرد امروز چندشنبه است، برای بامداد تنها پنج روز تا جمعه وقت مانده بود. لحنش رو به شیطنت رفت و همانطور که خود را به اتاقِ در و داغانش میرساند، گفت: _ تو با اون پایِ شکسته توروخدا فوتبال بازی نکن؛ مضحکهی تماشاچیها میشیها! بامداد تکخندهای زد؛ حال او هم از نگرانی اندکی فاصله گرفته بود. _ آیکیو! مربی، فوتبال بازی نمیکنه. خمیازهای لبهای روشنا را به بازی گرفت؛ به سوی یخچالِ کوچک و جمعوجور کنارِ اتاق رفت، بطری آب را برداشت و یک نفس سرکشید. از خنکای آب، تمامِ وجودش جلا گرفت. به سوی تختِ یکنفرهی فلزیِ اتاق روانه شد و خود را بر روکشِ سفیدی که از خانه برایش تدارک دیده بود، پهن کرد. _ مربیجون این وسطمسطها یک وقت خالی هم برای دخترعموّت پیدا کن! سپس ادامهی مکالمهشان با شوخی و خنده به پایان رسید. روشنا آنقدر کوفته بود که در آن فضای دوازدهمتری که با موکت کدرِ آبی پوشانده شده بود و کثیفی از در و دیوارش میبارید، به عالم خواب کشیده شد. صبح با نوای پیدرپیِ درِ فلزیِ بینوا، چشمهایش برای باز شدن تقلا کردند. پلکهایش را بر هم، با همهی توان فشرد و زیر لب نالید: _ نه روشنا، لطفاً بیدار نشو! لطفاً. اما دیگر دیر بود؛ صدای کلفتی از پشتِ در بلند شد که او را مخاطب قرار میداد: _ صبحونه تا بیست دقیقه دیگه جمع میشه خانم! ابروهای روشنا بالا پرید؛ از نظرش به تیپِ این مکان با این کثافتکاری نمیآمد شبیه به هتل، زمانِ صرفِ صبحانه داشته باشد. خوب است پدر بارها به او گفته بود تنبلی را کنار بگذارد و هر روز به خانه بیاید، اما مگر این دخترکِ سبکسر متوجه هم میشد؟ چه در این خوابگاهِ بیحسابوکتاب دیده بود که برایش لهله میزد؟ وجدانش به تشر زد: _ بیحسابوکتاب تویی، اینجا که صبحونه هم حسابکتاب داره! خودش هم خندهاش گرفت؛ با تبسمی عمیق از جا برخاست. دیوانه شده بود، برای خودش لبخند ژکوند میزد. نیازِ شدیدی به حمام داشت، اما در این مکان حمام رفتن از فتح کردنِ قلهی اورست سختتر به نظر میآمد؛ چون دقیقاً حمام کنار سرویس بهداشتی قرار داشت که آن مکان، ترددِ هرکس و ناکسی را به دوش میکشید. سری به چپ و راست تکان داد تا فعلاً این افکارِ مزاحم را از خود دور کند؛ رفتن به حمام را به بعد موکول کرد. جینِ مشکی به همراه تیشرتِ آستینبلندِ طوسی بر تن کرد. در بندِ شال سر کردن نبود اما اینجا فرق میکرد؛ شالی طوسی بر سر نهاد و به سوی درِ اتاق پا تند کرد. همانگونه که زبانهی فلزیِ در را به سمت چپ میکشید، در با صدای تیکی باز شد. برای هزارمین بار به خودش بابت انتخابش لعنت فرستاد و به سوی محل تجمعات، یعنی غذاخوری، پا تند کرد. با دیدنِ محراب که در راهرو مشغول صحبت با مردی بود، ابروهایش بالا پرید، اما زیاد طول نکشید که آن ابروانِ مشکیِ نازک در هم تنیده شدند. مجبور بود برای رسیدن به صبحانه و پر کردنِ شکمش، از کنارِ این مردکِ انساننما بگذرد. محراب از همان ابتدا دخترکِ چموشِ دیروزی را دید. سهرابی حرف میزد، اما همهی حواسِ محراب معطوفِ روشنا بود. آنقدر صورتش درهم بود که با یک من عسل که خوب است! با صد من عسل هم قابل انگشت زدن نمیشد. _ آقا من که گفتم تو طبقه بالا اتاقِ خودم رو براتون آماده میکنم! دیشب که بچهها گفتن شما تو این آشغالدونی خوابیدید، نصفشون رو اخراج کردم. دروغهای مسخره جهت پاچهخواری، پوزخندی بر لبانِ محراب کاشت. با لحنی که مشخص بود از حرفهای این مرد که اولِ صبح مغزش را به کار گرفته، خسته شده است، کلامش را منعقد کرد: _ خودم خواستم! پس انقدر سخت نگیر برادر. سپس چند ضربه به شانهی مرد هدیه داد و به سوی محل خوردنِ صبحانه قدم برداشت. صدای قدمهای آهستهای را پشتِ سرش میشنید؛ هرچه سرعتِ گامهایش را پایین میآورد تا بتواند دخترک را شکار کند، عاجز بود. ناخواسته، مسابقهای به اسم «هرکه کندتر برسد» بینشان شکل گرفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و سوم» محراب که به عقل دخترکِ سربههوایِ مقابلش شک کرده بود، وزنش را به پایش وارد کرد و ایستاد. سری به نشانهی تاسف به چپ و راست چرخاند و غرید: - اگه از جکوجونورِ دیگهای نمیترسی، بیا برو کارخونه رو رصد کن. سپس ردِ نگاهش را به سمت مچ دستش هدایت کرد و صفحهی گردِ ساعت مچیاش را زیرنظر گرفت. - الان پنج عصره؛ تا تورو برسونم دیرم میشه، باید برگردم به شهر. اخم بر چهرهی روشنا طرح انداخت، لپش را باد کرد و با فشار زیاد، هوای موجود در دهانش را به فضای خفهی کارخانه هدیه داد. با دیدن چمدانِ داغان شدهاش، آه از نهادش بلند شد. چشم غرهای به محراب رفت و بدون اینکه به خود زحمت پاسخدادن بدهد، به سمت چمدانش رفت. - به اذن خدا کَر هم شدی؟ تیشرتی که از زمین برداشته بود، در دستش فشرده شد. وجدانش به او نهیب زد که به جای عصبانیت میبایست از او برای تسلیبخشیدن به حالش تشکر کند، اما غرورِ سرسختانهاش مانع میشد. - میگم گربه بیاد بخورتت ها! برای اولین بار جنسی از شیطنت در پژواکِ محراب مشخص بود که همزمان با بستن زیپِ چمدانِ روشنا همراه شد. همانگونه که اخمی تصنعی ابروانش را در بر میگرفت، نگاهش را موشکفانه از بین دستگاههای رنگورورفته رد کرد و با سری پایینافتاده، غرید: - فکر نمیکنم نیاز باشه چندین دستگاهِ بد رنگ رو ببینم! باید آگهی برای استخدام بزنیم و چند نفرو بفرستیم تا به سر و گوشهی اینجا دست بکشن. محراب دستش را در سینه بغل کرد و با لبخندی کج به حرفهای گندهی دخترک گوش سپرد. همین که روشنا با انتهای جملهاش به او چشم دوخت، ردِ لبخند از چهرهاش پاک شد. - من وقتِ این کارهارو ندارم، واقعا! در جملهاش تنها صداقت بود که موج میزد؛ کارهای سدسازیاش را باید موقتاً به دوستش بابک واگذار میکرد، باید آخرِ هفتهها هم به کاشان میرفت که این خود بسیار وقتگیر بود. اما روشنا برداشتاش تنها لج و لجبازی بود؛ در جایجایِ مغزش فریادی بلند شده بود که این مرد قصد آزار او را به تنهایی گردن گرفته است. بادی به غبغب انداخت و از بالای چشم محراب را نظاره کرد، میخواست در چشم او خود را بالاتر و برتر نشان دهد، پس با هیجانی که صدایش را تحت سلطه قرار داده بود، لب به سخن گفتن باز کرد. - خودم از پسش برمیام! ***** حولهی کوچکش را بر سرش پیچاند و لای موهایش گره زد، مسواکش را برداشت و جلوی آینهی روشویی قرار گرفت. همانطور که خمیر دندان را بر روی سطح زبر مسواک میکشید، غرید: - باور کن! اومد من رو تا سرکوچه رسوند تو این سیلاب، ول کرد رفت. اصلا تو بگو یک ذره انسانیت، آدم با دشمنش هم این کارو نمیکنه. تا خوابگاه رو پیدا کنم موش آبکشیده که خوبه، خرِ آبکشیده شدم. همین که مسواک را بر مرواریدهای یکدست سفیدش میکشید، صدایش توأم با نگرانی بامداد در سرویسِ بهداشتیِ نهچندان تمیزِ خوابگاه پیچید. - روشنا، مطمئنی اونجا برات امنه؟ صدایِ زوزهی گرگ و سگهای رهگذر و قهقههی چند مرد که در پشت این مکان، سرویسِ بهداشتیشان بود، به ترسِ نشسته در دل روشنا ، بعد از شنیدن صدای نگرانِ بامداد دامن زد. دهانش را خالی کرد و با خندهای که دروغین بودنش راحت از چشمهایش هویدا بود، گفت: - آره بابا؛ خوابگاه که زنونه، مردونهاش جداست، تا وقتی هم استخدامیها انجام نشه باهاش تنها نمیمونم، حواسم هست! اما خودش بهتر از هرکسی میدانست که حواسش نبود! به علت پایمال نشدن غرورش، حاضر به اعترافِ پشیمانیاشنمیشد. او نباید کم میآورد! - هرجا به کمک لازم داشتی زنگ بزن، شرط بابات رو که یادت نرفته؟ یادش بود! فقط نمیدانست بامداد از کجا از آن شرط باخبر است؟ پدر از او قول گرفته بود هرجا کم آورد، سهامش را بفروشد و به خانه برگردد. عمراً اگر چنین چیزی را انجام میداد! - یادمه؛ این هارو ول کن فعلا. فردا بیا ببین میتونی کارهای کارخونه رو باهم اوکی کنیم! این محمدپناه که معلوم نیست که خبرش تشریف بیاره. -
سلام جانم سع پارت از رمانت رو خوندم
خوشم اومد با اینکه لحن محاوره ای بود کلمات پیش پا افتاده نداشت رمانت با کلمات بازی کردی.
فضاسازی و حس رسانی رمانت رو دوست داشتم:)
دوتا چیز فقط به چشمم اومد:
«سرم آوردم بالا»
بهتره به جاش بزاری «سرم رو بالا آوردم»
تو پارت دو هم نوشتی «جممهام»
که درستش جمجمهام هستبقیه رمانت هم میخونم حتما پارت میزاری تگم کن قلمت ماندگار و نوشتارت دائم جانا✨💕
-
روشنای عزیزم مرسی از وقتی که گذاشتی برام و خوندی.
ممنون که گفتی، راستش رمانم چنین اشتباهایی داره اما من تنبلللل جال ویرایش نداشتم 🤣 کلی هم اسکال ویراستاری داره.
خوشحالم که خوشت اومده. از این به بعد با ذوق تگت میکنم تا بخونی🫂🎀
-
اره ایراداتی جزئی داره ولی من به چشم منتقد نگاهش نکردم فقط به چشم خواننده بهش نگاه کردم
خوشحالم هدفم فقط انرژی دادن بهت بود پس حسابی با انرژی بنویس💕
بوس بوس
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و دوم» که از آن چیزِ سفت، دستی بالا آمد و بر روی دهانش قرار گرفت. چشمهایش از حدقه بیرون زد. لابد پدرش از چنین روزی هراس داشت که راضی نبود او را به این کارخانهی بیدر و پیکر بفرستد. با تمام وجود تقلا کرد. آن نامرد از جلو به او بیشتر نزدیک میشد که یکباره با صدای بلند فردِ پشت سرش، حیوان بیچاره خوف کرد. - پیشه! برو. سپس پایش را به جلوی گربه کوبید. حیوانکی از ترس، صدایی از خود درآورد و عقبگرد کرد. همین که گربه دور شد، فشار دستهای محراب نیز کاهش پیدا کرد. - آدم به این گندگی، از گربه میترسه؟ مگه غول دو سر دیدی؟ سکته کردم! روشنا که انگار روح از تنش فراری شده بود، بیتوجه به محرابی که دست به سینه غر میزد، چهارزانو، بر موزاییکهای کثیف کارخانه نشست. به سختی نفس میکشید، دهانش را باز کرد تا محض رضای خدا کمی اکسیژن وارد بدناش کند، ششهایش برای ذرهای هوا، التماس میکردند. دیدهاش به سیاهی میرفت، رنگ از رخسارش فاصله گرفته بود. محراب که به زانو درآمدنش را دید، دایرهوار او را دور زد و مقابلش قرار گرفت، تعجب، جای حرصِ نشسته درون چشمانش را از آن خودش کرد. فوراً چهارزانو بر کتانی مشکیرنگش نشست و شانههای روشنا را در دست گرفت، تکانی محکم نثارش کرد و غرید: - هی، هی! نفس باید بکشی، به خودت بیا، گربه رفتنه، تموم شد! اما روشنا چیزی، جز تکان خوردن لبهای مردِ مقابلش نمیدید. در آن دو گودال مشکی، ردی از نگرانی وجود داشت که باعث شد در دل پوزخند بزند. به سختی لبهایش را برای حیات از یکدیگر فاصله داد و لب زد: - اس…پر….ری… محراب که نجوای ضعیفش را شنید، نیمرخِ صورتش را برای درکِ مفهوم جملهی روشنا به لبهای کبودش نزدیک کرد. - دوباره بگو، چی؟ روشنا تمام جانِ مانده در وجودش را به کار گرفت و این بار با صدایی نسبتاً بلند سخن گفت. - اسپری، تو چمدونم! صدایش کمی لرز داشت، اما این بار قابل درک بود. محراب فوراً از جایش پرید؛ در آن شرایط دست و پایش را گم کرده بود. برای پیدا کردن چمدان، چشم چرخاند که پشت دستگاهی پیدایش کرد؛ با سه گام، خود را به چمدان رساند و تمام وسایل درون آن را زیر و رو کرد. روشنا که صورتش هم دیگر به کبودی میزد، ضربات پیاپی مشتش را به سینه زد تا شاید راه نفسش باز شود. محراب با لمس اسپریِ آبیرنگ، چمدان را رها کرد و به سوی روشنا دوید. با کشیده شدنش توسط دستان قدرتمند محراب، دستش به پایین سُر خورد و کنارِ بدنش افتاد. فشاری که از دو طرف صورتش وارد شده بود، باعث شد لبهایش از یکدیگر دور شوند و سردی لبهی اسپری را حس کند. پاف اول! به نرمی، نفس را به همراه خودش آورد؛ ولی سینهاش همچنان خسخس میکرد. پاف دوم! زندگی را به دنبال خودش آورد، راه تنفسیاش باز شد و حجم زیادی از هوا را بلعید. محراب که دید روشنا پیدرپی میتواند نفس بکشد، نفسِ حبسشدهاش را با فشار از بین لبهایش خارج کرد. - حالت خوبه؟ روشنا که تازه موقعیتش را درک کرده بود، باعجله تکیهاش را از روی شانهی محراب برداشت و سریع بلند شد؛ همانطور که سوتزنان، سرش را به چپ و راست هدایت میکرد تا دیدهاش در دیدهی محراب اسیر نشود، به سرعت گفت: - اره، شما خوبی؟ همین حرف کافی بود که پلکهایش بر هم فشرده شوند و باور کند که واقعاً احمق است. انگشتانش را بر کفِ دستش فشرد و زیرلب نالید: - آخه الاغِ بیمغز، خر عقل داره که تو نداری! کم پیشش ضایع شدی که از گربه میترسی؟ الان هم بهش ثابت کن عقل نداری، بدو -
سلام جانم
پارت جدید رمانت رو خوندم
یک چیز:
حتی اسم اون بیماری کوفتی که گریبانمون شده که میاد...
در اینجا به جای گریبانمون از گریبان گیرمون استفاده کنی کمی جمله بهتر به نظر میاد
من حس رو کم داشتم تو این پارت، انگار سرسری از سرطان کامران رد شدن
برق شادی و شیطنت و این چیزا بنظرم بیشتر برای وقتیه که مثال سرما خورده باشه طرف سرطان شوخی نداره دوس داشتم ترس و نگرانی رو بیشتر میدیدم.
به هرحال صاحب قلم شمایی و اختیار رمانت رو داری من دنبالت میکنم و منتظر نوشته های قشنگت هستم✨💕
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و یکم» نجوای دخترک به علت پایین نبودن پنجرههای ماشین، به سختی گوشِ محراب را نوازش داد. از این که او آنقدر راحت، غرقِ خشم میشد، لذت میبرد. دستگیره ماشین را به سمت خودش کشید و در را یکهو، با ضربی باز کرد. روشنا که انتظارِ چنین حرکتی را نداشت، ضربه محکمِ در، به رخسارش سیلی زد. قدمی به عقب برداشت و بینیاش را ماساژ داد. ـ اِی وای! چی شد؟ لحن پر از تمسخرِ محراب همانند پنجههای دست شد و مغزش را فشرد؛ دردِ جسمی را فراموش کرد و خود را با قدمی بلند به آن هیکلِ درشت نزدیک کرد. ـ هیچی، یکی کور بود من رو ندید! تازه متأسفانه سد و اینا هم میسازه! کِیِ این نابینا بودنش کار دستش بده که یک روستا رو نصفشب آب ببره. پوزخند، با طمأنینه، بر سیمای محراب نشست. دخترکِ جسور، بیفکر، تنها دهان باز کرده بود و حرف میزد. پیش خودش اعتراف کرد که قطعاً روزی پوزِ این دختر را به خاک میمالاند. شکافِ اندکِ میانشان را با گامی بلند پر کرد. در چند سانتیمتری دخترک ایستاد. این حرکتش، جا خوردن روشنا را به دنبال داشت؛ دست و پایش از فاصلهی کمشان گم شد، اما محراب تنها با لذت به تکتک اجزای صورتِ همچون برفش زل زد. ـ شاید این آقا کور باشه، ولی مشام سگ داره، بویِ دختر هم از صد کیلومتری میگیره و ممکنه… صدایش به ضعیف شدن میرفت، اما به همان نسبت شیطنتش طغیان کرده بود؛ صورتش را به صورت ترسیدهی روشنا نزدیک کرد که بالا و پایین شدن سیبِ گلویش، از دیدهاش پنهان نماند. ـ ممکنه هر چیزی ازش سر بزنه؛ پس تو این کارخونه که فعلاً کک هم پر نمیزنه، دخترک باید حواسش به خودش باشه، نه؟ روشنا که انگار از شوکی وسیع خارج شده بود، یکمرتبه خود را به عقب کشاند و نفسِ حبسشدهاش را بهسرعت از دهانش بیرون راند. قلبش دیوانهوار بر دیوارههای قفسه سینهاش چنگ میانداخت، صورتش گُر گرفته بود، دست لرزانش را بهسوی چمدانش دراز کرد و برای فرار از این مردِ دیوانه، فوراً راهِ کارخانه را در پیش گرفت. حتی برای لحظهای نگاهش را به عقب هدایت نکرد. گامهای بلند و لرزانش، طرحی از لبخند بر لبهای محراب نقاشی کرد؛ میدانست که این دخترک تا مدتها هوس شیطنت و بیپروایی نخواهد کرد. بهسوی صندوق عقبِ ماشینش روانه شد و چمدان مشکیرنگی که همراه همیشگیِ سفرهایش بود را به بیرون کشاند، دستهاش را با فشاری به بالا آورد و در چنگ گرفت. برای اولین بار، نگاهش را معطوف کارخانهی متروکهی مقابلش کرد. حیاط کارخانه بهقدری بیریخت بود که شک به دل میانداخت؛ آیا در اینجا واقعاً قبلاً تولیداتی میکردند؟ چند ماشین بزرگِ فرسوده گوشه کارخانه به چشم میآمد؛ چند درخت خشکیده هم زینتبخش حیاط بود که قدمتی کلان داشتند. با شنیدن بانگی از درون کارخانه، حواسش از اطراف پرت شد. شوکزده، خود را بهسوی فضای اصلی راهی کرد. روشنا پشت دستگاهی پنهان شد و با عجز ناله کرد: ـ توروخدا؛ نیا جلو! التماست میکنم. چشمانِ عسلی مقابلش برق میزد، هر چه او قدمی به عقب برمیداشت، آن نامرد دستبردار نبود و پشتش پا بر زمین میکوبید. ـ ببین، بیا با هم صحبت کنیم خب؟ من اصلاً غلط کنم صاحب اینجا باشم، میدونم تو از اینجا خوشت میاد، اصلاً مالِ تو! فقط بزار من برم، باشه؟ جوشش اشک را درون چشمانش حس کرد؛ با احساسِ برخورد به چیزی سفت، پلکهایش را برهم فشرد و با همهی توان جیغ زد. -
پارت بیستم چگونه میتوانستم آرام گیرم؟ وقتی آرامِ جانم در کنار آرامِ جانش، آرام بود؟ «غم» عید شد با خود غم آورد.. قربانی با خود درد آورد.. ماه رمضان با خود ملال آورد.. دیگر فرقی نمیکرد چه ماهی باشد، غروب جمعه باشد یا ظهر چهارشنبه! تمام جهان برای من مملو از غم بود.
- 25 پاسخ
-
- 4
-
-
-
پارت نوزدهم به آن تودهای که گلویم را میفشرد، نباید بگویم رفیق! باید بگویم حریف… حریفی که شکستن آن کاریست که به قول مادر حضرت فیل هم از انجامش عاجز است. سعی کردم.. خیلی سعی کردم بشکند تا تنفسم بالا بیاد شکاندمش، آرام در کنج اتاق، اشک های داغم مهمان رخسارم شدند. اما به همان خدایی که شاهد حالم بود نفسم بالا نیامد.
- 25 پاسخ
-
- 3
-
-
-
پارت هجدهم درد جسمانی را هرچقدر که باشد تاب میاورم اما با این دردِ درونی نمیتوانم ارتباط بگیرم.. انگار فردی از درون سینهام را میفشرد و من دم نمیزنم! بغض! رفیق چندین سالهام که یک ثانیه مرا کنار نمیزد و همیشه پا به پایم در تمام غصههایم شریک است.
- 25 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
پارت هفدهم نمیدانم! راستش را بخواهی دیگر نمیدانم مفهوم زیستن را.. من سال ها، ساعت ها خودم را عروسی در کنارِ آن هیکل ورزیدهی اسیر شده در جامهی دامادی، تصور کرده بودم چگونه میتوانستم حال بدون او زندگی کنم؟ در رویا های خودم عروس بی داماد بمانم و دَم نزنم؟
- 25 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
« به نام خدا» سریال: مزرعه داتن«Dutton Ranch» محصول: آمریکا ژانر: درام، وسترن کارگردان: chad feehan وضعیت پخش: دو قسمت از فصل اول سال تولید: ۲۰۲۶ خلاصه: مزرعه داتن اسپین آف یلواستون در دل روزگار سخت و رقابتهای بی امان رخ می دهد که بث داتن و ریپ ویلر برای حفظ مزرعه ی محبوب 7000 هکتاری شان می جنگند. همزمان، آنها می کوشند کارتر جوان را راهنمایی کنند تا... بازیگران: Annette Bening Berto Colon Cole Hauser Cooper Tomlinson David DeLao Ed Harris Finn Little Harriet Sansom Harris Hart Denton J.R. Villarreal Jai Courtney James Eddie Jessica Belkin Josh Stewart Juan Pablo Raba Kelly Reilly Marc Menchaca Nakoa DeCoite Natalie Alyn Lind Neyla
-
معرفی سریال کره ای قاضی جهنمی| 2024The Judge from Hell
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
چرا باید این سریال را دید؟ قاضی جهنمی از آن دست سریالهایی است که در کنار سرگرمکننده بودن، مخاطب را به تفکر وامیدارد. این اثر با روایتی منحصربهفرد و غیرکلیشهای، مفاهیمی مانند عدالت، انتقام و اخلاق را در بستری جنایی و فانتزی به چالش میکشد. تنوع پروندههای جنایی، بازیگری درخشان پارک شین هه، و پرداختی متفاوت به شخصیت قاضیای که از محدودیتهای قانون عبور میکند، این سریال را به اثری فراتر از یک درام معمولی تبدیل کرده است. برای کسانی که به دنبال داستانهایی با پیچشهای غیرمنتظره، شخصیتهایی چندلایه و فضایی تاریک و تأثیرگذار هستند، «قاضی جهنمی» انتخابی ایدهآل است.- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
معرفی سریال کره ای قاضی جهنمی| 2024The Judge from Hell
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
: سریال کرهای قاضی جهنمی اثری است که اخیراً پخش آن به پایان رسیده و در همین مدت کوتاه، توانسته جایگاهی ویژه در میان مخاطبان و منتقدان کسب کند. این سریال که امتیاز بالایی در ردهبندیها کسب کرده، با تعداد قسمتهای محدود و امتیازات درخشانش، گزینهای ایدهآل برای کسانی است که به دنبال اثری کوتاه، پرکشش و عمیق هستند. داستان منحصربهفرد و شخصیتهای قوی این سریال، آن را به یکی از جذابترین آثار کرهای سال ۲۰۲۴ تبدیل کرده است. قاضی جهنمی نهتنها با روایت متفاوتش شما را سرگرم میکند، بلکه مفاهیمی عمیق مانند عدالت، انتقام، و اخلاق را در بستری فانتزی و جنایی به تصویر میکشد. محوریت داستان بر شخصیت زنی استوار است که برخلاف کلیشههای رایج ژانر، بهتنهایی مسیر انتقام را در پیش میگیرد و این نگاه تازه، یکی از دلایل اصلی محبوبیت این سریال است.- 3 پاسخ
-
- 2
-
-