رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. پارت سوم نویسنده نبودم، او قلم به دستم داد. عشق نمی‌دانستم او اموزگارم شد و عشق یادم داد. استاد دیگری شد و مرا به حالِ بدحالِ بی حالم گذاشت. روز های آفتابیِ تابستانِ ام به ناگاه به سیاهی شب تبدیل شد. منی که بزرگترین غمِ زندگی‌ام، نبودِ چیز‌های بلا استفاده بود، تازه معنی غم را با پوست و استخوان فهمیده بودم. آه! به راستی او غم را یادم داد.
  2. پارت دوم نمی‌دانستم هرچه در باتلاق عشق فرو روم از خود دور می‌شوم. نمی‌دانستم زندگی برایم فقط می‌شود شب های صبح کرده و صبح های شب کرده. نمی‌دانستم دیگر لب هایم به راحتی برای هر حرفی به خنده باز نمی‌شود. نمی‌دانستم «حوصله»دیگر برایم فقط یک خاطره‌ی دور می‌شود. عشق مگر یک سر آن معشوق نیست؟ نمی‌دانستم معشوقِ من، با ندیدن عشق، عاشق می‌شود.
  3. پارت اول عشق! کلمه‌ای سه حرفی که انسان پنج حرفی را از پای در می‌آورد. عشق توصیف ندارد؛ برای من مانند کلیشه‌ها که شنیدم؛ نیست. برای من عشق مِلال است، درد است، اندوهِ بی پایان است. روزی فکر می‌کردم اگر یار نباشد عشق هم نیست دریغ از آن که عشق یک عاشق با ندیدن، کاسته نمی‌شود.
  4. «به نام خداوندی که انسان را آفرید» نام دلنوشته: ملالِ دل نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: تراژدی مقدمه: غم دل را فقط دل میداند و بس! دل که آرام نباشد زندگی طوفان است. چه کسی می‌گوید عقل همه‌ی اعضا را کنترل می‌کند؟ مریض دل نبوده است پس که ببیند همه جان را قلب در دست دارد.
  5. « پارت پنجم» پدر، پشت میز مطالعه‌اش نشسته بود. با طمانینه به او نزدیک شد، موی موج دار خرمایی‌اش را با کِش موی دور مچ دستش به بالا حالت داد که صدای پدر رعشه بر تنش انداخت. - بشین روشنا! بر تخت دونفره‌ی شکلاتی کنار میز نشست، برای پنهان کردن لرزِ دستانش، آن ها را در هم گره زد. به قول بامداد، زبان شش متری‌اش را موش خورده و بالا آورده بود. - بامداد باهام صحبت کرده و خیلی اصرار کرده، راستش هنوز دلم راضی نیست تورو اون‌جا بفرستم! چون تو نمی‌دونی چه جای دور افتاده‌ای می‌خوای بری، فقط رو هوا حرف می‌زنی. روشنا خواست زبانش را به حرکت در بیاورد و مداخله کند اما رضوان، زودتر پیش‌دستی کرد و به سوی او بازگشت. عینکی مستطیلی‌اش را که‌تا نوک دماغش پایین آورده بود را از چشمش فاصله داد. _ اول صبر کن حرفم تموم شه، بعد هرچی خواستی بگو. همین حرف روشنا را مجاب کرد دندان بر سرِ جیگرش بگذارد. می‌ترسید مقصود حرف‌های پدر عدم رضایتش را نشان دهد. عرق بر گودیِ کمر و پیشانی‌اش جاری شده بود، همین که دست بر پیشانی برد صدای پدر سکوت اتاق را شکست. - مطمئنی می‌خوای اون کارخونه رو دوباره راه بندازی؟ سری که پایین انداخته بود با اتمام جمله‌ی پدر، سریع بالا آمد. سرش را پشت هم به نشانه‌ی «بله»تکان داد. این بار نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، بدون نفس کشیدن گفت: - آره؛ از دست دیاکو که هیچ کاری برنمیاد؛ من هم که به خواست شما وارد دانشگاه شدم همه درس ها رو هم دارم میوفتم چون علاقه‌ای به درس ندارم. شما می‌دونین چقدر دوست دارم شغل آزاد داشته باشم. نمی‌دانست برای رسیدن به خواسته‌اش چرا زیرآب دیاکو را زده بود ولی این حقیقت ماجرا همین بود؛ کارخانه‌ی متروکه‌ی رضوان را می‌خواست تا مدیر آن‌جا باشد. هم دستش در جیب خودش می‌رفت هم سرگرم می‌شد. رضوان موشکافانه دخترش را از نظر گذراند. هیجان بیش از حدش او را به خاطره‌ای دور می‌برد. روزی که این کارخانه را خریده بودند؛ ان‌قدر هیجان زده بود که فکر نمی‌کرد روزی همین کارخانه، او را به سوی ورشکستگی راهی کند. - این کارخونه مشکل داره! بادِ روشنا خوابید! دیده‌اش کدر شد و دیگر کمتر اثری از ذوق در آن پیدا بود. سرش را مجدد پایین انداخت، در دل فکر می‌کرد پدر راضی نیست و دنبال بهانه است؛ اما ادامه‌ی حرف پدر، باعث باز شدن دهانش از تعجب شد. - من شریک دارم. اخمی بین ابروانش جا خوش کرد، از جایش برخاست و عصبی فریاد زد: - می‌دونستم راضی نمی‌شی بابا؛ بامداد رو فقط الکی خر کردی تا از سرت بازش کنی. این بهونه ها چیه؟ مثلا ادم تحصیل کرده‌ای هستی، مگه دانشجو بودن و شعل دولتی زوریه؟ آخه من… رضوان رشته‌ی کلام را از چنگ روشنا در آورد. پا روی پا انداخت و به پشتی صندلی‌اش تکیه زد. - باور نمی‌کنی سند بیارم. این کارخونه یک شریک داره، یا باید ازش سهمش رو بخری یا دوتایی کار کنین راهی نیست. دست روشنا، کنار بدنش مشت شد. چشمانش از عصبانیت دو-دو می‌زد. مسخره‌اش می‌کرد؟ بخری؟ با کدام پول سهام آن کارخانه‌ی دراندشت را بخرد؟ - منظورت چیه بابا؟ من از کجا پول بیارم؟ رضوان کج خندی روانه‌ی دخترک ناز پرورده‌اش کرد. بدش نمی‌آمد کمی او را در مشکلات هُل دهد بلکه بفهمد زندگی ان‌قدر که او در خیالش دارد، رویایی نیست. - خب ماشینت رو بفروش! پسر عموت که امروز خوب می‌گفت جَنم داری. بدنش از عصبانیت به لرزه در آمده بود. دست مشت‌اش به کبودی میزد، هرچه سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند ناموفق‌تر می‌شد. - شوخی می‌کنی دیگه؟ هر آن ممکن بود از عصبانیت، گریه‌اش بگیرد. رضوان از بازی‌ای که به وجود آورده بود سرخوش، سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: - نه چرا شوخی کنم! من که دوتا راهکار جلوت گذاشتم برو فکراتو بکن تصمیم بگیر به من خبر بده.
  6. پارت هشتم **** فین_ فین کنان اشک هایم را پاک کردم که دوباره کاسه چشمم پر شد. ساعت نزدیک به سه صبح بود، کوروش وقتی چند بار زنگ زد و‌جوابش را ندادم به مادرم زنگ زد او هم به من زنگ زد و بعد از پرسیدن مکانی که در آن جا قرار داشتم، جاسوسی‌ام را نزد داماد آینده‌اش کرد. و ما ا‌ولین دعوای شروع نشده‌ی زندگی مشترکمان را انجام دادیم. کوروش هرچه دلش خواست بابت بی مسئولیتی ام در قبال او بارم کرد. از این‌که آن وقت شب خانه نبودم توبیخم کرد و منِ احمق‌همچون انسان هایی که لال مادرزاد هستند دهانم را بستم و گذاشتم مرا با خاک یکسان کند. از وقتی هم به خانه برگشتم دریای اشک است که چشمانم را لحظه‌ای رها نمی‌کند. با مادر هم بابت دهان لقش قهر بودم، اما او معتقد بود کار اشتباهی نکرده تقصیر خودم است که کوروش در در جریان نزاشته ام. انگار نه انگار بخاطر مهمان او اسیر خیابان ها بودم. صبح با خود کوروش کلاس مالیاتی داشتم که این بیشتر عذابم می‌داد. قصد نداشتم زود با او آشتی کنم حسابی دلم از او گرفته بود و دلم نمی‌خواست اصلا قیافه‌اش را بیینم. تا خود صبح پلک روی هم نگذاشتم، کنار بخاری اتاقم نشستم تا بلکه از گرمای زیاد خواب مرا در خورد ببلعد اما خواب آن شب با من غریب بود. باز خداروشکر زمانی که به رستوران آمد و ابرویم رو برد آریان در رستوران حضور نداشت. همین مانده بود آن آریان از خود راضی سکه‌ای یک پول شوم و نامزدم را شبیه به یک شر خر ببیند. ناخواسته اخمی بابت تفکراتم کردم. به آن مرتیکه چه مربوط بود نامزد من چگونه است؟ مگر خودش بهتر بود؟ انگار آسمان دهان باز کرده و خدا فقط اجازه‌ی ورود او را به زمین صادر کرد. با دیدن ساعت رو میزی اتاقم که هفت و سی دقیقه صبح را نشان می‌داد از جایم برخاستم. کش و قوسی به بدن خشک شده‌ام‌دادم. برای لحظه ای به سرم زد که غیبت کنم و نروم. اما بعد این را نشانه‌ی ضعف دانستم، نبایست عرصه را خالی می‌کردم. شلوار جین بوتکات ذغالی‌، بارانی تا زانو مشکی و مقنعه مشکی رنگ‌ام تیپم را تکمیل کرده بود. به محض رویت صورتم آه از نهادم بلند شد. به علت کم خوابی زیر چشم هایم پف کرده بود و به کبودی میزد. کانسیلری برداشتم و کمی زیر چشم ام را سپید کردم. موهام رو دُم اسبی رو به بالا بستم. با دقت خط چشمی کشیدم، ریمل زدم، رژ صورتی به همراه رژ گونه صورتی، نه برای خودم بوس فرستادم نه توانستم حتی به زور لبخند بزنم. حالم را آرایش کردن هم تغییر نداده بود. بغض گلویم را می‌فشرد! هیچ کس تا به حال با من این‌گونه سخن نگفته و برایم تعیین تکلیف نکرده بود. با حرص همان مقدار کم رژ صورتی را پاک کردم و از اتاق خارج شدم. با دیدن مادر که طبق معمول مشغول خواندن نماز قضای صبحش بود به سوی آشپزخانه پاتند کردم تا شکم خالی به جنگ استاد میرزاد نروم. چای ساز را روشن کردم از یخچال خامه، عسلی برداشتم پشت میز سه نفره وسط آشپزخانه نشستم. به محض ورود مادر به آشپزخانه انگار دنیای را به من هدیه کردند خواستم دهان باز کنم برایم نان بیاورد که یادم آمد از دیشب با ا‌و هم قهر بودم. ناچار، خودم برای آوردن نان بلند شدم. فوری برای خودم لقمه ای بزرگ گرفتم که پدر وارد آشپزخانه شد. نتوانستم لبخندم را پنهان کنم. در دل قربان صدقه قد رشیدش رفتم و گفتم: _ صبح بخیر بابا جونم. پدرم که با حوصله مشغول خشک کردن صورتش بود، با دیدنم گل از گلش شکفت. لبخندی زیبا نثارم کرد و با لحنی مهربان گفت: _ صبح شماهم بخیر دخترِ بابا. دانشگاه میری بابا؟ سری تکان دادم و گازی از لقمه‌ی درون دستم زدم. پدر هم پشت میز نشست. این بار نوبت مادر بود که با سه استکان چای پشت میز بنشیند. هرکدام در سکوت مشغول خوردن صبحانه‌مان بودیم که پدر این سکوت را شکست. _ برای خرید حلقه و آزمایش کی میرید؟ چای در حلقم پرید و‌سرفه های پی در پی ام را به دنبال داشت. مادر هم نامردی نکرد و دق و دلی‌اش را با ضربه هایی که به پشتم میزد خالی کرد. دستم را به نشانه‌ی کافی‌ست بالا آوردم که بیخیال پشتِ مادر مُرده ام شد. کمی نان خوردم تا گلویم صاف شود سپس با لبخندی که مصنوعی بودنش از صد فرسخی فریاد میزد گفتم: _ میریم هنوز هشت روز مونده تا عقد. پدر سری تکان داد و همان‌گونه که برای خودش لقمه‌ای کوچک درست می‌کرد گفت: _ باشه بابا جون، موقع خرید اگه من سرکار بودم کارت تو همون کمده خودت بگیر. می‌دانستم منظورش کارت پس اندازه‌ش است. کارتی که با هزار زور و زحمت از مایحتاجش زده بود تا کمی در آن پول بریزد. لباس نخرید، غذای خوب نخورد، دو شیفت کار کرد که امروز شرمنده من نباشد. چگونه می‌توانستم لطفش را جبران کنم؟ با عشق به پدر زل زدم. چطور مادر دلش می‌آمد هر سری به این مرد بگوید بدبختش کرده است؟ پدر که همیشه همه‌ی داشته اش را خرج ما می‌کرد. بی منت هرچی می‌خواستیم در حد توانش فراهم می‌کرد. شاید واقعا مادر مرغ همسایه را غاز می‌بیند. با یادآوری کلاس و دانشگاه، سرسری از آن دو خداحافظی کردم و صحبت با مادر که حسابی با رفتار سردم کلافه و اخمو شده بود را به بعد موکول کردم. راس هشت و پنج دقیقه به کلاس رسیدم. خوشبختانه کوروش هنوز نیامده بود، خبری هم از نهال نبود. بی حوصله در دورترین نقطه دید راس کوروش نشستم. کاش امروز نمی‌آمد! کاش سرما خوردگی‌اش عود می‌کرد. نیشگونی بر رانم گرفتم بابت چیزی که درخواست کرده بودم. این چه چیزی بود که می‌خواستم؟ حقا که کم خوابی مغزم را به تاراج برده بود. به نهال پیامی مبنا بر این‌که کجا مانده ارسال کردم و تا آمدن کوروش، سرم را روی میز گذاشتم. حال که سر کلاس بودم خوابم گرفته بود. با باز شدن در و سکوت بچه ها، حدس زدم پای چه کسی در میان است. همین که سرم را بلند کردم با او چشم در چشم شدم. انگار نه انگار پنجاه، شصت نفر دانشجو‌ در کلاس حضور دارند، به همه بی توجه بود فقط با اخم مرا نظاره می‌کرد. زیر نگاه خشمگین و اخم آلودش تاب نیاوردم، سرم را با اخم کج کردم و به نقطه‌ای دیگر زل زدم. مثل اینکه نگاه از من برداشت و به سمت میزش گام برداشت. _ سلام صبحتون بخیر. دفتر هاتون رو باز کنین نوت برداری کنین حتما مباحث امروز خیلی مهمه قراره درباره فصل سوم مالیات بر در آمد اجاره املاک صحبت کنیم. سرم را مجدداً بر روی میز گذاشتم. می‌دانستم چقدر بر نوت برداری حساس است ولی من هم راز بودم! باید او را گوشمالی می‌دادم.
  7. پارت هفتم لبخندی عمیق بر روی‌ام پاچید و متکبرانه نگاهش را پیشکش چشم هایم کرد، با ناز گفت: _ مگه من جای بد می‌برمت؟ پرسنلِ رستوران با لباس یک دست آبی روشن رسید و سفارش شام را گرفت، خداروشکر منو قیمت داشت و با توجه به جیب‌ام غذایم را برگزیده بودم. همان‌طور که فکرش را می‌کردم قیمت‌های این‌جا سرسام آور بالا بود. برای نهال قطعا چندان اهمیتی نداشت، چون از وضع مالی خوبشان باخبر بودم اما برای منی که پدرم یک خشکشویی قدیمی بیش نداشت و مادرم خانه دار بود خیلی فرق می‌کرد. _ قرارِ عقد رو کِی گذاشتین؟ با صدای نهال افکار آزار دهنده‌ام را پس زدم و به جمله‌اش برای پاسخ دادن فکر کردم. همان‌گونه که کیفم را برای درآوردن موبایلم، کاوش می‌کردم لب به سخن گفتن باز کردم: _ آخرِ ماه، فکر کنم یک نُه روز دیگه می‌شه. موبایلم را بیرون آوردم که متوجه پیامی شدم، با کنجکاوی رمز موبایلم را وارد کردم که در دستم شروع به لرزیدن کرد، اسم‌کوروش روی صفحه خاموش و روشن می‌شد. _ کوروشه! نمدانم چرا صدایم استرس داشت، نهال این موضوع را فهمید برای همین فوراً گفت: _ میخوای جواب ندی؟ همین ‌که خواستم جواب نهال را بدهم تماس پایان یافت و تنها اثری از خودش روی صفحه به عنوان تماس از دست رفته به جا گذاشت. او هم امروز چندین بار جواب مرا نداده بود، چه اشکالی داشت من هم جوابش را نمی‌دادم؟ او که هنوز شوهرم نشده بود که بخواهم جواب پس بدهم. با بهانه‌ای که برای خودم آورده بودم، موبایلم را سایلنت کرده و درون کیفم انداختم؛ مشغول صحبت با نهال شدم. پس از صرف شام، عجیب خوابم گرفت بود. موسیقی ای که پخش می‌شد وخامت حالم را بیشتر می‌کرد. ان‌قدر آرام و ملو بود که حد نداشت. نگاهی به ساعت مچی‌ام کردم که یازده و سی و‌ پنج دقیقه شب را نشان می‌داد. دیروقت شده بود اما از شلوغی رستوران ذره‌ای کاسته نشد. نهال که هوس بستنی کرد برای خودش سفارش بستنی داد؛ من هم سیری را بهانه و از همراهی با او شانه خالی کردم. مادرم نه تنها برای دیر آمدنم نگران نشد بلکه هنوز جواب پیام صبحم را دریغ کرده بود. حتما سرش خیلی با اکرم گرم بود که به این آسانی مرا از یاد برد. هوای آبان ماه در نیمه‌شب برایم سرمای استخوان سوزی داشت. حتی با وجود بارانی کوتاهی که بر تن داشتم باز کمی می‌لرزیدم. نمی‌دانستم نهال چگونه در این هوا با ولع آن بستنی شکلاتی را تند_تند می‌خورد. همین که خواستم سرش غر بزنم، موبایلم مجدد شروع به لرزیدن کرد. **** پدر برای آوردن شام به اتاقم آمد، همین که چراغ را روشن کرد صدای من هم بلند شد: _ خاموش کن! ان‌قدر صدایم خَش داشت که برای لحظه‌ای شک کردم، آیا این صدا متعلق به من است؟ پدر به تبعیت از حرفم چراغ را خاموش کرد اما در اتاق را نبست تا نور هال کمی روشنی بخش باشد. _ مامانت گفته ناهار هم نخوردی و کن فیکون‌کردی. لحنش به ظاهر شوخ بود، می‌خواست حال و هوایم را عوض کند ولی مگر حال و هوایی هم مانده بود؟ پتو را روی سرم انداختم، نمی‌خواستم باز هم چهره‌ی درهم پدر را ببینم. _ راز میشه انقدر لج نکنی؟ هه! لج؟ من لج نمی‌کردم. لج کردن برای کسی بود که انتظار می‌کشید کسی نازش را بکشد. من ناز کش نمی‌خواستم! فقط می‌خواستم تنهایم بگذارند. _ شام نمی‌خوام، تنهام بزار! اشتهایی نداشتم که غذا را مهمان معده‌ام کنم. به اندازه کافی حرف خورده بودم، دیگر گنجایش خوردن نداشتم. _ از صبح تا حالا فقط همون سرم رو زدی، مگه میشه گرسنه نباشی! بلند شو بابا بزار ببینم یکم خوردی آروم بگیرم. این بار نتوانستم خودم را کنترل کنم با همه‌ی توان جیغ زدم. _ نمی‌خورم، ولم کن، برو بیرون! هیچ صدایی از پدر بلند نشد، شاید نزدیک به پنج دقیقه اتاق در سکوت بود که این بار صدایش خیلی ضعیف به گوشم رسید. _ از دادگاه نامه اومده، احضارت کردند. می‌دانستم بالاخره این کار می‌شود! می‌دانستم همین‌طوری راحت نمی‌گذراند من زندگی کنم یا بمیرم. دروغ می‌گفتند انسان قدرت اختیار دارد، اگر قدرت اختیار داشتم این آدم ها دست از سر من برمی‌داشتند و می‌گذاشتند به درد خودم بمیرم.
  8. کاش میشد آدمایی که قرار نیست بمونن، هیچوقت وارد زندگیت نشن..

  9. روشـنـا

    مشاعره با اسم دختر

    ارزو
  10. «پارت چهارم» *** شب هنگام، هر چهار عضو خانواده پشت میز غذا خوری شش نفره‌ی‌ گوشه‌ی هال نشسته بودند. دیاکو از محل کارش برای پدر و مادر سخن می‌گفت، تنها کسی که حواسش کامل معطوفِ پسرِ خانواده بود، مه چهره بود. با هیجان و شعفی زیاد، هر چند دقیقه قربان صدقه‌ی قد و بالای عزیز دوردانه‌اش می‌رفت. این وسط رضوان و روشنا نگاه از هم می‌دزدیدند و با غذایشان بازی می‌کردند. از وقتی پدر از سرکار برگشته بود، روشنا انتظار کشید تا سخنی بر لب بیاورد اما رضوان روزه‌ی سکوت گرفته بود. همه، محو در دنیای خودشان بودند که ناگاه صدای فریاد مه‌چهره، سکوتِ به وجود آمده را در هم شکست. - وای خدا، سوسک! حرف به طور کامل از دهان مادر خانواده خارج نشده بود که دیاکو روی صندلی پرید و ایستاد؛ با تته پته گفت: - کو.. کج…کجاست؟ مه چهره، از تعجب، وجود سوسک مزاحم را فراموش کرد. روشنا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد؛ سرش را، روی میز گذاشت و لب به خنده باز کرد. رضوان از جایش برخاست و به با لنگه دمپایی‌‌‌ای، خود را به سوسک کوچک مشکی رنگ رساند؛ همین‌که به سوسک رسید، سوسک با وحشت به سمت میز دوید. حال دیاکو بود که از ترس، فاصله‌ای گرفت و با شتاب به سوی آن سمت خانه دَوید. مهلکه‌ای دیدنی شده بود! دیاکو می‌دوید، سوسک پشتش از رضوان فرار می‌کرد و رضوان در به در کشتن سوسک، پشت آن روانه شده بود. روشنا، ان‌قدر خندیده بود که دیگر اشک امانش نمی‌داد. قطره‌ای از گوشه‌ی چشمش به بیرون جَست و از بینی‌اش سرازیر شد. مه چهره که واکنش نادرِ دیاکو را دیده بود، شوک زده، به پشتی صندلی مخمل مشکی تکیه داد. بالاخره زورِ رضوان به سوسک چربید و او را از پا در آورد. دیاکو، نفس زنان بر روی مبل خود را رها کرد که صدای روشنا توام با خنده بلند شد: - نفس عمیق بکش، بابا دایناسور رو کُشت دیگه در امانیم، نمی‌خورَتِت. سپس قهقهه‌ای سر داد که با چشم غره‌ی مادرش، محو شد. مه‌چهره به خودش آمد، قاشق و چنگالش را برداشت و طوری که انگار آب از آب تکان نخورده، مشغول خوردن غذا شد. رضوان سوسک را با دستمالی برداشت که همین‌کارش، اوق زدن روشنا را به همراه داشت. از خوردن غذا پشیمان شد و با تشکر از پشت میز بلند شد. با دیدن دیاکو که دستش را حصاری بر پیشانی‌اش کرده و روی مبل، دراز کشیده؛ نیش‌اش تا بناگوش باز شد. خودش را، روی مبل تک نفره‌ی کنارِ دیاکو پرتاب کرد و با صدایی رسا گفت: - بابا می‌دونی پرنسسعلی یعنی چی؟ پدر که تازه دستانش را شسته و برای خوردن غذای سرد شده، عازم پشت میز شده بود، سرش را بالا آورد و نگاهش را روانه تک دخترش کرد. - نه! یعنی چی؟ دیاکو که هوشیار شده بود، روی مبل نشست و در جواب روشنا، رو به مادر گفت: - مامان می‌دونی برادر بزرگتر، احترام و ساکت شدن یعنی چی؟ رضوان و مه چهره، به فرزندانشان زل زدند تا مقصودشان از سوال های مطرح شده مشخص شود. روشنا خودش را به سوی دیاکو کشاند و با لودگی گفت: - برادری که از سوسک بترسه چهار سال بیشتر نداره، تازه پرنسسعلی هم هست. سپس قبل از خطر احتمالی، از دیاکو با جَستی، فاصله گرفت و خنده کنان به سوی اتاقش رفت. قبل از آن‌که درِ اتاق را بگشاید صدای محکم پدر، او را از تصمیمَش باز نگه‌داشت. - یه نیم ساعت دیگه بیا تو اتاقم باید حرف بزنیم. روح از تنش خارج شد. همان چیزی که انتظارش را می‌کشید بالاخره به وقوع پیوست. چون پشت به میز بود کسی به او دید نداشت، دست راستش را مشت کرد و از بالا به پایین کشید؛ با نیشی باز کلمه‌ی «یِس» را زیر لب تکرار کرد. قلبش از هیجان، دیوانه‌وار بر دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. با نفسی عمیق، اکسیژنی نسبی به قلبش بخشید تا بلکه آرام بگیرد. سپس وارد اتاقش شد. نیم ساعتِ وعده داده شده توسط پدر، برایش نیم قرن گذشت تا بالاخره اذن‌ورود به اتاق مشترک پدر و مادر، برایش صادر شد.
  11. پارت ششم همین که چشمم به رستورانی که نهال مقابلش پارک کرده بود، برخورد کرد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، سوت کش داری زدم و گفتم: _ این جا رستورانه یا ساختمون بهشته؟ یک ساختمان با نمای سفید که قسمت بالای ساختمان به شکل نیم دایره بیرون زده و شیشه کاری‌ انجام شده بود، زیبایی‌اش چشم هر بیننده‌ای را حتی از فرسخ ها دور تر، به خود‌جذب می‌کرد. نام‌ِ رستوران در در دل خواندم. « هتل رستورانِ نیلی» _ این‌جا مال پسرِ دوستِ بابامه، اون نیم دایره بزرگه رستورانشه، بقیه هتله. ابرو هایم به سمت بالا متمایل شدند. هر طبقه با شیشه دایره ای بزرگ دودی تزئین شده بود و یک تراس مقابل آن به شکل نیم دایره قرار داشت که هر کدام از نیم دایره ها از نیم دایره طبقه آخر کوچک تر بود. زیباترین چیز، چراغ هایی بود که دور تا دور ساختمان به صورت نوار متصل بود و در شب ساختمان را چندین برابر بیشتر، در چشم قرار می‌داد. _ چرا ماتت برده؟ پیاده شو که دیره. سری به نشانه‌ی تفهمیم تکان دادم و به همراه نهال از ماشین پیدا شدم. او به سمت ساختمان روانه شد و من هماهنگ جوجه اردک زشت پشت او قدم های بلند بر می‌داشتم. چندین پله طویل مقابلمان بود که با چمن مصنوعی کناره هایش را تزئینش کرده بودند. سپس به محض ورود، یک لابی مجلل مقابلت قرار می‌گرفت که در سمت راست پذیرش و در سمت چپ چندین مبلمان قرار داشت. نهال اما انگار مکان برایش تازگی نداشت، چون با گام های بلند مسیر مستقیم را در پیش گرفت و جلوی دو آسانسور ایستاد تا به پایین بیایند. _ این دوست پدرم انقدر خرپوله که صدتا مثل این ساختمون داره این یکی هم پسرش مدیریت می‌کنه البته کار اصلیش چیز دیگه‌س. پسرش زشته وگرنه می‌رفتم تو نخش زنش می‌شدم. لحن بامزه‌اش باعث نشستن خنده بر لبم شد. همان‌طور که با خنده به بازویش میزدم درب آسانسور باز شد و پسری مقابلمان قرار گرفت. در مرحله‌ی اول اخم های به شدت درهم‌اش بود که چشم هر ببنده‌ای را اذیت می‌کرد. شنیدن صدای دستپاچه‌ی نهال باعث شد توان آنالیز قیافه‌اش از من گرفته شود. _ وای سلام آقای نیهاد حالتون چطور؟ اسم عجیبی داشت، نیهاد؟ اصلا نیهاد هم مگر اسم بود؟ صدایی درونم نهیب زد که چطور راز اسم باشد، نیهاد نباشد؟ پسری که نیهاد معرفی شد از آسانسور به بیرون آمد و دست به جیب رو به نهال گفت: _ ممنون؛ پدر خوبه؟ خوش اومدین. لحنش هیچ لطافتی در خود جا نداده بود، انگار مجبوری جواب نهال را می‌داد. با احوال پرسی‌ای که درباره پدر نهال کرده بود و حالت چهره نهال حدس میزدم همانی باشد که تا الان ذکر خیرش بود. نهال دستپاچه شد انگار نیهاد از اون آتو داشته باشد، سریع گفت: _ خوبم.. نه یعنی خوبن … سلام دارن، خیلی ممنون‌ما اومدیم بریم… یعنی چیز.. بریم رستوران چشم های مشکی رنگ نیهاد کمی جمع شد و سرش را تکان داد. _ خوش باشین؛ به پدر سلام برسونین. سپس سرش را هماهنگ یک عدد گاو پایین انداخت و رفت. این بار اخم های من بود که حسابی در هم گره خورد، دستِ نهال مبهوت را گرفتم و وارد آسانسور شدم. با حرص کمی مقنعه‌ام را شل کردم و غریدم: _ یک ذره ادب خوبه والا، سلام بلد نبود بکنه؟ انگار نه انگار منم حضور داشتم. با اون اسم مسخرش، نیهاد! نمی‌دانستم چرا ان‌قدر حرصم گرفته بود، پسرک متکبر، حتی نیم نگاهی هم خرج من نکرده بود، هرچه که نبودم آدم که بودم، نبودم؟ نهال همان‌گونه که دکمه طبقه آخر را می‌فشرد نیمچه خنده‌ای کرد و بیخیال گفت: _ اولاً اسمش نیهاد نیست فامیلیش نیهادِ. اسم آریانِ. دوماً برای همین بهش گفتم زشت دیگه. اخلاقش زشته! این پسره سال به سال نمیاد این‌جا از شانسمون چون ذکر خیرش بود پیداش شد. کلا همینه! شل کن حرصشو نخور مهم نیست. آریانِ نیهاد! تا به حال چنین اسمی هم نشنیده بودم، کلا عجیب به نظر می‌آمد. صورت بیضی شکلی داشت و‌پوستی سبزه، چشم و ابرو مشکی، لب و بینی‌ای معمولی. در کل چهره‌اش جذاب بود، از آن‌مدل چهره ها که دخترها زیاد می‌پسندیدند. بغل های موهایش را خیلی کوتاه کرده بود موهای وسط سرش هم متوسط بود، تنها یک تره‌ی مزاحم، روی پیشانی‌‌اش جولان می‌داد. در برابر منی که یک متر و پنجاه و نه سانت قد داشتم قد او خیلی بلند بود من تقریبا‌ به زور تا شانه‌اش می‌رسیدم، زیر آن دورس سبز تیره و شلوار جین مشکی هم چهارشونه‌و هیکلی به نظر می‌آمد. با نوایِ زنی که طبقه آخر را اعلام می‌کرد از افکارم خارج شدم که با باز شدن درب آسانسور همراه شد. با دیدن رستوران مقابلم، هرچه از صاحبش دیده بودم فراموشم شد. با شیشه، رستوران را شبیه به دایره تعبیه کرده بودند. میز هایش هر کدوم به شکل دایره دور تا دور رستوران چیده شده بود. موسیقی لایتی پخش می‌شد. مرا عجیب یاد رستوران آقای خرچنگ در باب اسفنجی می‌انداخت. مخصوصا نمایه‌ی داخلی رستوران. برای لحظه‌ای چشمم به کف رستوران خورد و دهانم هم با آن هم تراز شد. کف رستوران هم به شکل شیشه‌ای تعبیه شده و از زیر آن آب روانه می‌شد و از هدف و جلبک لبریز بود. همه چیز سفید‌ بود، از میز و صندلی ها گرفته تا تابلو ها و دکور رستوران، تا چشم کار می‌کرد سفیدی مطلق دیده می‌شد. تنها رنگی که این سفیدی را در هم می‌شکست رنگ کفِ رستوران بود که آبی کمرنگ، کلمه‌ای مناسب برای بیان رنگش بود. _ نظرت چیه؟ نتوانستم اشتیاقم را پنهان کنم، با ذوقی وصف ناپذیر گفتم: _ خیلی خوشگله؛ عاشقش شدم.
  12. روشـنـا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    همتا
  13. روشـنـا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    یلدا
  14. روشـنـا

    به نظرت نفرِ قبلیت چند سالشه؟

    بزن بریم بگین نام کاربری بالا سرتون به نظر چند سالشه؟ بسم الله از من شروع میشه:)
  15. روشـنـا

    بنظرت اگه یک رنگ بودی چه رنگی بودی؟

    به نظر خودتون اگه رنگ بودین چه رنگی بودین؟ چرا؟ دوست دارم علتش رو بدونم *_*
  16. « پارت سوم» ابروهای بامداد گره خوردند. از جایش بلند شد. عصای نقره‌رنگش را برداشت و لنگ‌لنگان از هال مستطیلی شکل بزرگ، که با دو دست مبل قهوه‌ای و کرم تزئین شده بود، گذشت. روشنا، بی‌توجه، تمام حواسش به زنگ در بود تا دیاکو آن را بزند و او به سمتش یورش ببرد. اما قبل از اینکه صدای زنگ بلند شود، صدای بامداد در گوشش پیچید: - من دیگه برم. خبری که باید می‌رسوندم، رسوندم. غم در چشمان بادامی روشنا نشست. از کدورتی که بین بامداد و دیاکو افتاده بود، دلش می‌شکست. مگر چه شده بود که این دو دوست صمیمی از شبی اینطور دشمن شدند؟ می‌دانست اصرار فایده‌ای ندارد؛ بامداد حتی لحظه‌ای حاضر نبود رخسار گندمگون دیاکو را ببیند. دستش را برای خداحافظی به سمت بامداد دراز کرد. بامداد مکث کرد؛ ابتدا به دست روشنا و سپس به چشم‌های غم‌زده‌اش نگاه کرد. برای گرفتن دستان روشنا دیگر تردید نکرد. دست کوچک کشیده‌اش را در دستان بزرگ و زمخت خود گرفت و تکان داد. مثل همیشه، دستش برای روشنا کوره آتش بود؛ آنقدر که نتوانست بیشتر از دو ثانیه دستش را نگه دارد. این بار نوبت روشنا بود که نگاهش را به چشمان بامداد گره بزند؛ چیزی در این چشم‌ها می‌دید که از خواندنش عاجز بود. به محض اینکه بامداد دل از نگاه روشنا کَند، به سمت درِ رفت و آن را برای خروج باز کرد. دیاکو هم نفس‌زنان از پله‌های طوسی‌رنگ بالا آمد. اخم بامداد به چهره‌ی دیاکو هم کشیده شد. با تمسخر هیکل ورزیده و قد بلند بامداد را نگاه کرد و گفت: - به! ببین کی اینجاست! سلام آقای شایگان، پارسال دوست، امسال آشنا. می‌گفتین گاوی، گوسفندی، خری، چیزی قربونی می‌کردیم. خدا بد نده! نگاهش سر تا پای بامداد را کاوید و در نهایت روی پایش که گچ گرفته بود، متوقف شد. روشنا خواست دخالت کند که نگاه بامداد مانع شد. تمام توانش را به کار گرفت تا جواب دندان‌شکنی به دیاکو ندهد. به قدی که چند سانت از او کوتاه‌تر بود چشم دوخت، نگاه از موهای کوتاه ولی مرتبش گرفت، زیر چشم‌هایی که آثار کمرنگی از کبودی در آن پیدا بود را از نظر گذراند و در نهایت نگاهش روی چشمان خشمگین دیاکو ثابت ماند، پوزخندی که چند ثانیه‌ای بود لبانش را درگیر کرده بود، غلیظ‌ تر شد. - نیازی به بذل و بخشش تو ندارم! بعد خواست از کنارش رد شود تا کمی نفس بکشد، فضای ساختمان خالی از اکسیژن بود؛ اما دیاکو بازوی چپش را گرفت و از لای دندان‌هایش زمزمه کرد: - بارِ آخرت باشه وقتی کسی خونه نیست به خواهر من سر می‌زنی! من مثل تو بی‌رگ نیستم. تیکه کلام دیاکو، تا مغز استخوان بامداد را سوزاند. نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، طوری که صدا به گوش روشنای مضطرب، که کنار درِ خانه کز کرده بود، نرسد نجوا کرد: - من برخلاف تو، یه چیزایی می‌فهمم! دخترعموی آدم، ناموس آدمه، نه؟ به وضوح گردِ عصبانیت را درون گودی چشمانش دید. همچنان اخم‌هایش درهم بود، دستش را از دست دیاکو که دیگر شل شده بود، جدا کرد و از پله‌ها به سختی اما با نهایت سرعت پایین رفت. روشنا به محض رفتن بامداد، به سمت دیاکو که دست راستش را مشت کرده بود، روانه شد. - دیاکو؟ دیاکو که انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشد، تکانی خورد و مبهوت به روشنا زل زد. کم‌کم، مکان و زمانی که در آن بود را به یاد آورد؛ چند پله باقی مانده را طی کرد و به روشنا رسید. ساکش را روی زمین سرد گذاشت و بی‌مهابا، خواهرش را در آغوش گرفت. روشنا که انگار دردِ نبودن دیاکو، دوباره برایش تازه شده بود، دستش را دور کمر او حلقه کرد و غر زد: - نامرد، مگه قرار نبود زود به زود بیای؟ همانطور که در آغوش هم وارد خانه می‌شدند، دیاکو با شیطنت خنده‌ای سر داد که مصنوعی بودنش به چشم روشنا نیامد. - اومدم دیگه! به رئیسم گفتم یه خواهر دست و پا چلفتی دارم، من نباشم شهر رو به هم می‌ریزه، باید زود برگردم تهران. اخم‌آلود، مشتی به سینه‌ی ستبر برادر کوباند و این بار از او فاصله گرفت؛ دستش را به کمر زد و با جیغ گفت: - هوس کتک کردی مِنو بزارم جلوت، سفارش بدی؟
  17. پارت پنجم _ چیزی نیست از ظهر یکم بی حال شدم اومدم خونه دیدم بینی‌م کیپ شده چند تا قرص خوردم تا الان خواب بودم و متوجه تماس‌هات نشدم، شرمنده. نمی‌دانم چرا حرفش را باور نکردم. صدایش به کسانی که سرما خورده بودند شبیه نبود، گرفتگی‌اش انگار از نوعی دیگر بود اما بد به دلم راه ندادم. به قول نهال من خیلی منفی نگر بودم. با کشیدن نفس عمیقی، همان‌طور که در جواب نهال که با دست پرسید بود کیست، نام کوروش را لب زده بودم گفتم: _ خدا بده نده، الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟ کوروش این‌بار بدون مکث با لحنی که با شیطنت آمیخته شده بود گفت: _ چرا خانمَم رو لازم دارم. بدنم از حرفش گُر گرفت. دست و پایم را گم کردم، لبم را با زبان تر کردم و گزیدم. در جوابش کاملاً احمقانه گفتم: _ انشالله کوروش خنده‌ای بی‌جان‌اش را به گوش هایم سوغاتی داد و گفت: _ بیا ادامه ندیم شَر می‌شه، خانم دعوام می‌کنه. سکوت کردم؛ مطمئن بودم کل پوست سفیدم حال به سرخی میزد. کوروش که سکوتم را دید رشته کلام را در دست گرفت و با بالا کشیدن بینی‌اش نالید: _ می‌ترسم اگه همراهت بیام سرما بخوری، اشکال داره قرارِ امشب رو به فردا شب موکول کنیم؟ غم به وضوح جای خجالت را در صورتم گرفت. از اینکه کوروش نمی‌آمد غمگین نبودم، از این غمگین بودم که می‌بایست امشب تنها شام ‌می‌خوردم چون مادر مجوز ورود به خانه را نداده بود. _ نه اشکالی نداره؛ استراحت کن فعلا. کوروش که اصلا در باغ سرد بودن جمله‌ام نبود، با بی قیدی مجدد بینی اش را بالا کشید و فس_ فس کنان گفت: _ چشم مراقب خودت باش ببخشید بازم فعلا. بعد از اتمام تماس، مثل توپ پنجر شده، بادم خالی شد. نهال که تا آخر حرف زدنم مشغول پیام بازی با مهراد بود با شنیدن خداحا‌فظی‌ام، سرش را بلند کرد و به من زل زد. _ همه با پارتنرشون حرف میزنن شاد میشن تو نمیدونم چرا هروقت حرف میزنی انگار چکت برگشت خورده. بی حوصله کیفم را روی شانه ام مرتب کردم، درز مقعنه‌ام که هنگام صحبت جهت آرامش، هی به چپ و راست تکانش می‌دادم را صاف کردم و در جواب نهال گفتم: _ هیچی کوروش سرما خورده امشب باید تنهایی تو خیابون ها وِل بچرخم. بعد شبیه کودک تنها و بی سرپرست لب هایم از بغض لرزید. نهال که با دیدن قیافه‌‌ام ابرو های هشتی‌اش به بالا پریده بود، تک خنده‌ای متعجب سرداد. _ واقعا بغض کردی برای همین؟ بیا من باهات میام بریم بیرون گریه نداره که. بی‌توجه به این‌که جلوی درب دانشگاه پر است از دانشجو، خودم را در آغوش نهال جا دادم و با ذوق شروع به بوسیدن گونه‌های گلگونش کردم. _ بسه اَه حالم رو به هم زدی، ولم کن! همان‌گونه‌که با یک دستش سعی داشت مرا به عقب هُل دهد، با دست دیگرش جای بوسه‌هایم را بر صورتش پاک می‌کرد و غر میزد. _ صد دفعه گفتم اینجوری من و با تفی نکن، حالم بد میشه، مگه تو حالیت میشه؟ نه! گاوی. سرخوش خندیدم و ردیف مروارید های یک دست سفیدم را به نمایش گذاشتم. نهال بعد از تماس با مادرش و اطلاع از غیبتش با من راهی بازار شد، یک مغازه را رد نداد. هر چه که لازم داشت تهیه کرد. من هم با توجه به پولی که داشتم ترجیح دادم فقط نظاره‌گر باشم و بگویم چیزی لازم ندارم. لازم داشتم ولی چون پدر چند ماهی می‌شد به سختی پول جور کرده بود و بینی ام را عمل کرده بود، دلم نمی‌آمد از او پول زیادی بگیرم. پارسال که در رشته حسابداری قبول شده بودم، هرچه اصرار کردم جایی مشغول شوم پدر مخالفت کرد. می‌گفت سن هجده سالگی برای پا به بازار گذاشتن، سن کمی است. هرچه گفتم فایده نداشت، تا مادر را به جانش انداختم اما مرغ پدر یک پا داشت. من هم کم_کم بیخیال شدم و به درسم پرداختم. نزدیک به سه ساعت صرف خرید های نهال شده بود، ان‌قدر خریده کرده بود که دیگر در صندوق‌و عقب دویست و شش سفیدش جای سوزن انداختن نبود. وقتی آخرین کیسه را در ماشین جا داد، دستانش را به هم زد تا به اصطلاح خاک نشسته روی کف دستش را از بین ببرد. سپس غرولند کنان گفت: _ وای خیلی خسته شدم، بریم یک چیز بخوریم دارم از گرسنگی تلف میشم. مدتی از طنین نواختن شکم‌ام می‌گذشت، پس بدون‌چون و چرا قبول کردم به رستورانی که نهال به شدت از آن تعریف می‌کرد، برویم. همه ترسم فقط از این بود که این رستوران بالا شهری، در حد توان مالی من است؟
×
×
  • اضافه کردن...