رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانیه پروین

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    1,150
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    47

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. ✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: جاذبه مگ 🖋 نویسنده: @Silent ازقلم های خوفناک انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، اجتماعی، تراژدی، ترسناک، روانشناختی 🌸 خلاصه داستان: سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی می‌شود. او در جست‌وجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمی‌آید؛ بازی‌ای تاریک که هر مرحله‌اش، او را بیشتر به مرز نفس‌های آخر نزدیک می‌کند. سارا تصمیم می‌گیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمی‌داند آنچه تجربه می‌کند حقیقت دارد یا ساخته‌ی ذهن خسته و پریشان خودش است. 📖 برشی از رمان: – خداحافظ زندگی. این جمله را مثل آخرین اعتراف زندگی‌اش تایپ کرد، با چشمانی تار از اشک. دانلود رمان جاذبه مرگ به بالاترین نقطه رسیده بود. نفس عمیقی کشید و به جلو رفت. به پایین نگریست. ترس داشت اما انتخابش را کرده بود. پاهایش می‌لرزید و اشک پیاپی از چشم‌هایش می‌ریخت. در افکار خودش غرق شده بود و فقط مرگ را می‌دید... 🔗 لینک دانــــلــود فایل رمــان: https://98ia-shop.ir/2026/06/01/دانلود-رمان-جاذبه-مرگ-از-نسیم-معرفی-نوی/
  2. فایلش رو آماده کرده اسرا جان عزیزم چند روز دیگه میره رو سایت خوشگلم، تبریک میگم بهت پر رمان ترین نویسنده نودهشتیا هستید
  3. اول از همه ممنون که مصاحبه با نودهشتیا رو قبول کردید🎤 @سایه مولوی 1. لطفا خودتون رو معرفی کنید. من سایه مولوی هستم، متولد سال ۸۲، مجرد هستم‌ و در کرمان زندگی می‌کنم. ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. آثاری که منتشر کردم پنج رمان هست به نام‌های زخم ناسور جبر و اجبار زعم و یقین جلد اول زعم ‌ یقین جلد دوم بازگشت آلفا و دو دلنوشته به نام‌های موعود منجی معبود من همچنین مشغول تایپ آنلاین دو رمان به نام‌های عشق به قید وثیقه منتقم شیطان هستم. ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ من از سال ۱۳۹۹ نوشتن رمان رو شروع کردم، اما چندین سال بعد که با انجمن‌های رمان نویسی آشنا شدم آثارم رو منتشر کردم. نویسندگی از همون بچگی جزو علایق من بوده حالا چه نوشتن انشا و چه داستان‌های کودکانه، اما تأثیری که نوشتن در کنترل اضطراب و افکار من داشت باعث شد تا اون رو جدی‌تر دنبال کنم. ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی می‌کنید؟ رمان بامداد خمار، تابستان، نارون‌های سرخ، جاوید در من، از بام تا آسمان و رمان بی تو با عشق چند تا از بهترین رمان‌هایی بودن که خوندم. ۵. بزرگ‌ترین چالش شما به‌عنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ بزرگ‌ترین چالش من در حال حاضر محدود بودن مسیر نوشتنم در سایت‌های رمان نویسی هست و اینکه فعلاً به‌خاطر هزینه‌های بالا و فروش پایین توانایی چاپ آثارم رو ندارم. ۶. هدف نهایی‌تون در مسیر نوشتن کجاست؟ هدف نهایی من اینه که بتونم حداقل چند تا از آثارم رو چاپ کنم و نویسنده‌ای باشم که مردم با خوندن آثارم لذت ببرن و امید و حال خوب رو تجربه کنند. ۷. ایده‌های آثار زیباتون رو از کجا پیدا می‌کنید؟ ایده‌های من معمولاً از ذهن خودم هستن و گاهی از فیلم‌ها یا حتی خواب‌هام. ۸. از چه چه چیزهایی الهام می‌گیرید؟ از فیلم، موسیقی، عکس، کلیپ‌های مختلف و کتاب‌های دیگران. ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ بله، به نظر من عشق و علاقه واقعی پس از شناخت درست از یک چیز یا یک فرد به‌وجود میاد. ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشته‌هاتون دوست دارید؟ اینکه سعی می‌کنم از کلیشه‌ها دوری کنم و یک سری اتفاق و ایده رو در یک ژانر تکرار نکنم دوست دارم. ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ خانواده در این مسیر اولین حامی من بودن که همراه با من از موفقیت‌هام خوشحال شدن و ‌اطرافیان هم با خوندن رمان‌هام و نثد و نظراتشون من رو حمایت کردن. ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ یکی از فامیل‌های نزدیکم بود که اولین رمانم رو خوند و با اینکه من به‌نظرم اولین اثرم خیلی ضعیف بود، اما با نظرات زیبا و دلگرم کننده‌اش بهم امید داد. ۱۳. توصیه‌تون برای نویسندگان تازه‌کار و پرذوقی که این مصاحبه رو می‌خونن چیه؟ تنها توصیه‌ای که می‌تونم به نویسنده‌های تازه کار بکنم اینه که از نوشتن دست بر ندارن. شاید اولین آثارشون عالی و پر طرفدار نباشه، اما همیشه با ادامه دادن و تلاش کردنه که ما به بهترین نتایج می‌رسیم و اگر جا بزنیم و به‌خاطر یه نقد یا یه اشتباه دیگه اون کار رو ادامه ندیم، مطمئناً هیچ‌وقت پیشرفت نخواهیم کرد. ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ انجمن نودهشتیا اولین جایی بود که من برای شروع رمانم در اونجا نیازی به رد شدن از هفت‌خان رستم نداشتم و خیلی راحت شروع به نوشتن کردم و در همین حین، کم‌کم پیشرفت کردم. و البته اولین سایتی هم بود که رمان‌های من رو در کمترین زمان ممکن منتشر کرد 😀 ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمی‌کنید؟ من از نوشتن حرف‌ها و فحش‌های رکیک و صحنه‌های نامعقول در رمان‌ها واقعاً بدم میاد و تحملش رو ندارم. به‌نظرم یک رمان اون‌هم توی کشور ما باید یک اثر هنری زیبا و فاخر باشه نه اینکه نویسنده‌ها برای جلب مخاطب هرچیزی رو توی نوشته‌هاشون بیارن. ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ نقدهای تند خب معمولاً کمی ناراحتم می‌کنه، اما سعی می‌کنم واکنش خاصی نشون ندم. ولی اگر نقد اشتباه یا غیرمنصفانه باشه از خودم و اثرم دفاع می‌کنم. ۱۷. به خودتون افتخار می‌کنید؟ بله، چون همیشه سعی کردم کارهایی که فکر می‌کردم درسته رو انجام بدم و توی حیطه‌ی نویسندگی از هیچ تلاشی دریغ نکردم.
  4. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  5. پارت ۳۰ - چی میل دارین؟ تبلت را در دستش جابه‌جا کرد؛ برای استخوان‌بندی ظریفش، سنگین به نظر می‌رسید. مهرداد مِنو را نگاه نکرد و از من چیزی نپرسید: - سوپ قارچ و خامه، جوجه زعفرونی با... مکث کرد و با پایش روی سرامیک‌های سیاه، ضرب گرفت. انتخابش را بلند اعلام کرد و انگشت‌های دخترک به سرعت روی تبلتش لیز خورد: - سوفله شکلات واسه دسر... جواد کجاست؟ ابروهایم بالا پرید. تا آن لحظه فکر می‌کردم تمام پرسنل را زنانه کرده و هیچ مردی دیگر اینجا کار نمی‌کند، اما انگار نتوانسته بود جواد را جایگزین کند. دخترک از بالای تبلتش به مهرداد نگاه کوتاهی انداخت و بی‌حواس، سرش را به نشان تایید تکان داد‌. لبم را گزیدم، اشتباه بزرگی کرد. - لالی مگه؟ شانه‌های دخترک لرزید. او را تماشا کردم که تبلت را به سینه‌اش چسباند و تا کمر خم شد. - ببخشید... عذر می‌خوام. آقای خسروی تو آشپزخونه هستن، صداشون کنم؟ مهرداد دستش را تکان داد و کلام دیگری نگفت. دخترک با کتانی‌های قرمز رنگش، در شلوغی ناپدید شد. آستین شومیزم را برای دیدن عقربه‌های ساعتِ نقره‌ای رنگم بالا کشیدم... فقط ده دقیقه گذشته بود. مهرداد تلاش بی‌فایده دیگری را از سر گرفت: - خب، تعریف کن ببینم چه خبر؟ با ناخن روی میز ضرب گرفته و صندلی‌های خالی را می‌نگریستم که تا دقایقی قبل، با یک خانواده پر شده بود؛ چیزی که من هرگز نداشتم. - سلامتی. سکوت روی میزمان تار تنید. فکر کردم چه می‌شود اگر به او بگویم "راستش پسری که موقع دبیرستان عاشقش بودم و باهاش قرار می‌ذاشتم، همسایمه و من به زنش حسودیم می‌شه!" اصلاح می‌کنم، زن مفقودش. مهرداد بی‌خبر از صداهای توی سرم گفت: - توام یاد سالگردمون افتادی؟ لب‌هایم را به هم فشردم تا بلند نخندم. نگاهم را روی چشم‌های منتظرش تنظیم کردم و صادقانه پرسیدم: - کدوم سالگرد؟! اونی که طلافروشو کتک زدی؟ طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشت‌هایش با هر ضربه، رنگین‌تر می‌شد. چشم گرفت و غرید: - تلخ شدی ماهی! وقتی پیشخدمت با سوپ‌هایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن مو مشکی بود که در اواخر دهه سی سالگی به نظر می‌رسید. قاشق‌‌ها را پی‌درپی در دهانم فرو کردم؛ هیچ رغبتی برای آن سوپ نداشتم، فقط نمی‌خواستم با مهرداد حرف بزنم. - اون دختره، سایه... قاشق به دهانم نرسیده، متوقف شد. نگاهم را تا صورت مهرداد بالا کشیدم. با بی‌خیالی محض حرف می‌زد، انگار ما یک زوج خوشبخت هستیم و او داشت از من می‌پرسید نوشابه می‌خورم یا دوغ. - از کجا همدیگه رو می‌شناختید؟ قاشق را به دل سوپم برگرداندم. نمی‌توانستم ببینم می‌خواهد از این سوال، به کجا برسد. - دبیرستان، همکلاسی بودیم. سرش را تکان داد. کاش می‌توانستم میزمان را بلند کنم و روی سر نوازنده بیندازمش... اگر صدای آن پیانوی کوفتی قطع می‌شد، شاید می‌توانستم صدای افکار مرد مقابلم را بشنوم. طولی نکشید که با جمله دیگری، غافلگیرم کرد: - متاهل هم بود... نگفته بودی بهم. - اگه می‌دونستی شوهر داره، قبول می‌کردی؟
  6. 🎁بچه‌های مسابقه🎁

    پارت‌هاتونو بنویسید امشب میام از وضعیت رقیب‌هاتون بهتون آپدیت بدم😉

    1. عسل

      عسل

      فقط من و گیلاس که پارت‌هامون زیر خط فقر😂

    2. سایه مولوی

      سایه مولوی

      ایول من که منتظرم😂

  7. ✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: آزمند 🖋 نویسنده: @هانی بانو ازعاشقانه نویس های انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، اجتماعی، تراژدی 🌸 خلاصه داستان: داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و همراه با برادر بزرگش هومان به آلمان رفت؛ اما نه! داستان اینجا تمام نمیشه. هومان بدون ویانا به آلمان میره و خواهرش رو دور از چشم پدرشون به پنج تا از دوست‌های قدیمیش توی تهران میسپره؛ حالا پنج سال گذشته و ویانا و دوست‌هاش، حرفه و کارهاشون رو بیخیال شدن و چسبیدن به خلافکاری! 📖 برشی از رمان: سیگار میون انگشت‌هام بود و من، با چشم های بسته و دست های باز، عین دیوونه ها همزمان با ریتم آهنگ جلو و عقب می‌رفتم و هر از گاهی تکونی به دست‌هام می‌دادم؛ این موزیک، دیوونم می‌کرد! دستم سوخت و همزمان آهنگ قطع شد؛ سیگار به فیلتر رسیده بود و بچه ها رسیده بودن! فیلتر رو همونجا روی میز فشار دادم و نگاهم خورد به توفان که انگشتش روی دکمه‌ی اسپیکر بود. – توف! ازت بدم میاد. توفان خندید. – توف و زهرمار؛ تو دیوونه شدی باز؟ پیام جلو اومد و بطری رو از میون فیلتر های سوخته‌ی سیگار برداشت و جلوی چشم توفان نگه داشت. – اثرات اینه! 🔗 لینک دانــــلــود فایل رمــان: https://98ia-shop.ir/2026/05/30/دانلود-رمان-آزمند-از-عسل-اکبری-نویسنده/
  8. خسته نباشید خوشگلای من. @Asra_p عزیزکم در صف فایل قرار بگیره
  9. پارت ۲۹ وقتی ماشین از حرکت ایستاد، افسار فکرهای توی سرم را کشیدم. سرم را بلند کردم، تابلوی باشکوه "رستوران کبیری" آنقدر بزرگ بود که نتوان نادیده‌اش گرفت. احتمالا هر عابر پیاده‌ای حداقل یک‌بار سرش را بلند می‌کرد و آن را می‌خواند، مثل دختری که همین حالا این کار را انجام داد. - حسابی دلت تنگ شده بود ها! به سمت چپم و مردی که وارث این رستوران و باقی رستوران‌های کبیری بود، نگاه غم‌باری انداختم. وقتی مهرداد در را برایم باز کرد و من به ناچار، از ماشین پیاده شدم، تازه فهمیدم که این، یک خواب نیست. چشمک مهرداد و اشاره‌اش برای گرفتن بازویش، رقت‌انگیز بود و من، خواب‌های رقت‌انگیز نمی‌بینم. - آقای کبیری، خانم کبیری، خوش اومدید. بازوی مهرداد در دستم فشرده شد. کاش می‌توانستم به صورت سفید نگهبان مشت بزنم، فرار کنم و تا ابد خودم را در واحدم حبس کنم؛ اما پسرک، بیشتر از بیست سال سن نداشت و من نمی‌خواستم نفرین والدینش را به دوش بخرم. حدس می‌زدم همین حالا هم کلی از آن نفرین‌ها را در جیب پشتی‌ام داشتم، وگرنه که به اینجا نمی‌رسیدم. - بپر ماشینو جا به جا کن! سوییچ را به انگشتان ظریف و لرزان پسرک سپرد. انگشت اشاره‌اش را به سمت او نشانه رفت: - وای به حالت یه خش بیوفته روش! یه پدری ازت دربیارم بیا و ببین! پسرک چَشم‌هایش را ردیف کرد و جیم شد. صورت لاغرش موقعی که از کنارم گذشت، چند درجه‌تر رنگ پریده‌تر از اولین نگاهم بود. حواسم را به جلوی پاهایم دوختم تا روی پله‌ها پخش نشوم، این قابلیت را داشتم. بوی زعفران، نرم و نرمک در سینه‌ام نشست. نفس‌عمیقی کشیدم و یک قدم دیگر برداشتم. صدای برخورد قاشق‌ و چنگال با بشقاب‌های چینی، آنقدر زیاد بود که بدانم رستوران هنوز در اوج است، همان قدر که وقتی اولین بار به اینجا آمدم بود. - عوض نشده، نه؟ چشمم به سمت میز همیشگیمان رفت، گوشه دنجی که بهترین کیفیت از اجرای زنده پیانو را داشته باشم... خالی بود. - واسه تو رزرو کردم ماهیم. اصرارش برای گفت‌وگو با من، آزارم می‌داد. پیشخدمت‌ها برایش خم و راست شدند. - مگه میزها از دو هفته قبل رزرو نمی‌شن؟ از کنار میز خانواده خوشحالی گذشتیم، نگاه حسرت‌باری به آنها انداختم. آخرین باری که آن‌طور از ته دل خندیدم را به یاد نمی‌آوردم. مهرداد صندلی‌ام را عقب کشید: - حق با توعه... واسه تو خالیش کردم. لاله‌های سرخ روی میز، نگاهم را دزدیدند. کاش مهرداد نگوید که این یکی را هم برای من آماده کرده است، می‌دانستم کار اوست. همین هم لذت بردن از آن را برایم ناممکن می‌ساخت. - خوشت اومد؟ نفسم را با کلافگی به بیرون فوت کردم. - آره، مشخصه تازه هستن. - چی میگی؟! منظورم پیانوعه. انگار تازه موسیقی، از باقی صداها تفکیک شد و در گوشم جریان گرفت. ابروهایم بالا رفت. از اینجا به طور کامل به رقص انگشتان زن روی کلاویه‌های سیاه و سفید، دید داشتم. - نوازنده قبلی چی شد؟ کلماتش برای نشستن روی صدای پیانو، زیادی چرک بودند: - گوه زیادی می‌خورد، اخراجش کردم. - چرا؟ آها! چون جرئت کرد موقع اجرا به من نگاه کنه، آره؟ پیشخدمت با پیشبند مخصوصی که نام رستوران رویش می‌درخشید، جلو آمد. رنگ سبز پاستلی این پیشبند... چقدر خوب به یاد داشتم که خودم انتخابش کرده بودم. مهرداد کوتاه گفت: - کون لقش! از قطعه لذت ببر ماهیم. به نظر می‌رسید روز شلوغی برای پیشخدمت‌های رستوران بود؛ چرا که پیشانی بلند دخترک، زیر آن چتری‌های خرمایی، سرخ شده بود. به صورت باریکش لبخند زدم و تا پایان شب، به پیانو و نوازنده‌اش، نگاه دیگری نینداختم. خیلی وقت بود که این قطعه را دوست نداشتم.
  10. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  11. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  12. هانیه پروین

    رمان عشق قدیمی

    عشق من اسم و خلاصه رمانت رو بفرست
  13. بچه‌هایی که ویراستاری بلدن اعلام کنن:

     

  14. سلام قشنگ من رمانتون تایید شده، می‌تونید پارت گذاری رو شروع کنید. لینک رمانتون: https://forum.98ia.net/topic/6006-رمان-آوازه-آوای-آواره-زینب-جوکال-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-34765 اگه مشکل یا سوالی داشتید بفرمایید
  15. عزیزم ناظری گرفتین❤️
×
×
  • اضافه کردن...