-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و ششم» اون دست از روی شونهام برداشته شد؛ خواستم فرار کنم، حتی دلم نمیخواست تو اون تاریکی و هوای وهمآلود بدونم چه کسی پشتم قرار داره. اما امونم نداد، با دو دست هردو شونهام رو سفت چسبید تا جلویِ فرارم رو بگیره. قسمت شکمم منقبض شد؛ ابروهام تا خط پیشونیم به بالا پرید، چشمام تو حدقه بهقدری گرد شد که هر آن منتظر بودم مثل دو تیلهی درشت روی زمین بیفتند. شاید این واکنشها جمعاً سه ثانیه هم طول نکشید؛ زودتر از چیزی که انتظار داشتم به خودم اومدم و شروع به داد و بیداد کردم: -کمک… کمک… ولم کن. تقلا میکردم و دستوپا میزدم تا از دستش فرار کنم؛ محض رضای خدا، یک پرنده هم از اون مکان قصد رد شدن نداشت، چه برسه به آدمیزاد! خواستم باز فریاد بزنم و کمک بخوام که من رو به سمت خودش چرخوند. اشکم در شرف سقوط بود؛ محتویات معدهام تا نزدیک دهنم اومد و به سختی قورتش دادم. -ولت میکنم به شرط اینکه وایسی و به حرفم گوش بدی! باشه؟ سرم رو تندتند تکون دادم؛ حلقهی دستش از روی شونهام شل شد. -من کاریت ندارم، باور کن میخوام فقط کمکت کنم. با اولین فرصتی که پیدا کردم، خودم رو از حصار دستهاش بیرون کشیدم و چند قدم جلو رفتم. نفس حبسشدهام ناگهان آزاد شد و باعث سرفههای پشت هم شد. پشتم رو بهش کردم و دستم رو روی دهنم گذاشتم؛ انگار هنوز گرمای دستش رو حس میکردم. -چی از جونم میخوای؟ چرا ولم نمیکنی؟ چرا من امشب نمیمیرم راحت بشم؟ ترس ضعیفم کرد؛ انقدر که خیلی راحت جلوی این مرد بغض کرده بودم. از این شرایط وحشت داشتم، این هوا، تاریکی و این مرد! -چه اتفاقی برات افتاده؟ بهم بگو، شاید تونستم کمکت کنم! مردک دیوونه چرا باید به یک غریبه کمک میکرد؟ چرا فکر میکرد من این خزعبلات بهاصطلاح انساندوستانهاش رو باور میکردم؟ برنگشتم تا ببینم چه واکنشی در قبال رفتارم داره؛ اما میتونم صدای نفسهای کشدارش رو بشنوم و این لرز بیشتری به تنم میانداخت. -من نه دختر خیابونیام، نه فراری که بخوای با این حرفها خامم کنی! آقای محترم، اینجا که دیگه کوچهی شما نیست. همزمان با اتمام حرفم به خیابون طویلی که به جز من و چند سطل زباله چیزی توش نبود اشاره زدم. قدمی به سمتم برداشت؛ این رو از بلند شدن آبِ جمعشدهی روی آسفالت فهمیدم. -هرکس جای تو بود، زنگ میزد به یکی بیاد کمکش، یا اصلاً زنگ میزد به پلیس، یا با همهی قدرت به سمت خونهاش فرار میکرد. مگه اینکه خونه یا کسوکاری نداشته باشه! صبرم لبریز شد و حرفهایی زدم که کاش هرگز به زبون نمیآوردم.- 104 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و پنجم» نگاهِ دایی هنوز به جایِ خالیِ من بود، حتی حالت دستش هم تغییری نکرد. زیر نورِ چراغ، بینیِ عقابیش بهم دهنکجی میکرد؛ بیدلیل شالی که نمیدونستم کِی از سرم افتاده بود رو به سر کردم. به سمت پایین خم شدم و موبایلم رو برداشتم. همین که خواستم بلند بشم، بادی محکم به جریان افتاد و شالم رو مهمونِ شونهام کرد؛ موهام تو باد میرقصید و دیدم رو مختل میکرد. دایی نود درجه چرخید و مقابل بدنِ به زانو دراومدهام قرار گرفت. گیسوی بلندم رو به سختی زیر شال جا دادم و در مقابل مرد قد علم کردم. حرفی نزد، من هم حرفی نزدم؛ با لرزی که شاید علتش سرما بود و شاید این مرد، به سمت خروجیِ کوچه راهی شدم. نمیخواستم حتی از مرد تشکر یا خداحافظی کنم؛ چون جز تزریقِ ترس به سلولهای بدنم، کمکِ دیگهای ازش ندیدم. باد خاکِ کوچه رو به بازی گرفته بود و شاخوبرگهای خشکشده تو اون بازی به زیبایی تکون میخوردن. مانتو به تنم چسبید، آسمون غرشی کرد که نگاهم رو به سمت خودش کشید. -نه، لطفاً بارون نه! خدایا، چرا امشب تموم نمیشه؟ چند قدم بیشتر برنداشته بودم که اولین قطرهی بارون روی گونهام نشست. دستم رو بالا آوردم و قطره رو با پشتِ انگشت پاک کردم؛ انگار آسمون هم تصمیم گرفته بود امشب دست از سرم برنداره. قدمهام رو تندتر کردم؛ شالم رو دور خودم پیچیدم و سرم رو پایین انداختم. صدای باد پشت سرم گم شد و برای اولین بار جرئت کردم نفس عمیقی بکشم. اما آرامش هنوز به ریههام نرسیده بود که موبایلی که توی دستم بود شروع به لرزیدن کرد. خشکم زد. نگاهم رو به صفحهی روشنش دوختم. اسمش روی صفحه افتاده بود. همون اسمی که دیدنش کافی بود تمام بدنم دوباره به لرزه بیفته. «کوروش» آه از عمقِ جونم بلند شد؛ بارون هر لحظه شدیدتر میشد و بیرحمانه، شلاقی به تنم میزد. خیابون خلوت بود، خیلی کم پیش میاومد ماشینی گذر کنه، چه برسه به اینکه آسمون انقدر خشمگین بباره. با صدای رعدوبرق، دستم رو روی جفت گوشام گذاشتم و از ته دل فریاد کشیدم. همزمان، گوشی از دستم افتاد و باعث شد صدای نکرهی آهنگ زنگش آروم بگیره. تنم مثل بید میلرزید؛ آب از سر و روم میچکید و من مثل مترسک، وسط خیابون با چشمهای بسته و چونهی لرزون ایستاده بودم. بغض مثلِ سیمِ خاردار دور تا دور گلوم رو به اسارت درآورد؛ به سختی نفس میکشیدم. هیچ چیز به اندازهی روشن و خاموش شدن آسمون و صدای طغیانش من رو نمیترسوند! باز هم فریاد آسمون گوشم رو کر کرد؛ من همزمان با هر غرش، جیغ میزدم و پلکهام رو محکمتر میفشردم. از پشت، دستی روی شونهام قرار گرفت؛ واژهی بهتری جز قبضِ روحشدن برای اون حالتم پیدا نمیکردم. اون دستِ داغ هم نتونست سرمای نشسته تو تنم رو از بین ببره، بلکه بیشتر باعث شد یخ بزنم. نفس کشیدن فراموشم شد؛ فقط تونستم آبِ دهنم رو قورت بدم و با همهی جونم، متوالی جیغ بزنم.- 104 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
این لینک رمانتون هست لطفا دنبالش کنین و تو همین لینک پارتگذاری رو انجام بدین از زدن تاپیک جدید اجتناب کنین گلم
رمانتون تایید شد میتونین پارتگذاری رو شروع کنین✅
-
رمان افعی من | یاسمن تقوی کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای یاسمن تقوی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا @یاسمن تقوی -
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
معرفی و نقد رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
وظیفه بود گلم از خوندن رمانت نهایت لذت رو بردم خوش قلم🤍 -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و چهارم» چند ثانیه همونطور خیره نگام کرد؛ فکش از شدت فشار دندونهاش سفت شده بود. انگار تموم اون خونسردیای که تا چند لحظه پیش داشت، به پوچی رسیده بود. دستش رو کنار سرم به چراغِ برق تکیه زد و نگاهِ وهمبرانگیزش رو به چشمام بخشید. عرق سرد از گودیِ کمرم سر خورد و جذب پارچهی لباسم شد. چارشونه بودنش بهم اجازه نمیداد سر بچرخونم و بفهمم اون چند نفری که برای دیدن به پشت پنجره اومده بودن، وجود دارند یا نه! آرزو میکردم باشن و من رو از این آدمِ دیوونه نجات بدن. -آقا… توروخدا… بذار برم. به التماس افتاده بودم؟ چرا؟ به کدوم گناه باید از این مرد خواهش میکردم اجازهی خروجم رو صادر کنه؟ نمِ چشمام به سیل تبدیل شد و قطرات پشتسرهم از گونهام به پایین سرازیر شدند. -چرا… ولم نمیکنی؟… دیوونهای؟… استاکری؟… ولم کن، بذار برم… جونِ عزیزت. به محض اتمام جملهام، صورتم رو بین دستام پنهون کردم و زار زدم. صدای هقهقام سکوت کوچه رو درهم شکست، اما یک نفر پیدا نشد به دادم برسه! حتی اون خواهرزادهها هم برای تأخیرِ دایی به بیرون نیومدن. -من کاری کردم اینجوری مثل بید میلرزی؟ لحنش آروم بود؛ برخلاف چیزی که از چهرهاش تصور میکردم! دستم رو از صورتم برنداشتم؛ از دیدنِ دوبارهی این مرد فرار میکردم. -نمیدونم چرا دلم برات سوخته، میخوام کمکت کنم! اگه الان پوزخند میزدم، مرد نمیدید؛ پس کج کردن لبم رو بیخیال شدم و به جاش دستم رو از روی صورتم برداشتم. میخواستم تمسخر رو داخلِ چشمای خیسم بخونه. -به هرکی میخوای کمک کنی، اول به چشم هرجاییها نگاش میکنی؟ تفکرات درست از آب دراومد؛ تبسمی رویِ لب مرد جوونه زد که بهم ثابت کرد با یک استاکر دیوونه هم صحبت شدم. -من چنین حرفی بهت نزدم، فقط میخواستم بدونم چه واکنشی در قبال اون جملهام داری. اگه سکوت میکردی، قطعاً با پلیس تماس میگرفتم؛ اما دفاعت برام مدرک شد. با دهنی نیمهباز به صورت خندانش چشم دوختم؛ مگه فیلم و سریال بود؟ نکنه فکر میکرد کارآگاهی چیزیه که میتونه تو زندگیم سرک بکشه؟ نمیدونم از کجا جرئت پیدا کردم؛ از لبخندش یا حماقتش! اما حرفی که باید میزدم رو زدم: -من نیاز به کمکت ندارم؛ دنبال چی هستی نصفشبی؟ آقا، من هرچی هستم به خودم ربط داره! اون حرفام هم… بهونهها رو پشتسرهم تو ذهنم ردیف کردم؛ باید مقتدر و با اعتمادبهنفس حرف میزدم. با یک حرکت از زیرِ دستی که حصارم کرده بود خارج شدم و کنار مرد قرار گرفتم. -اون حرفام هم چیزی نبود که به شما اجازهی دخالت بده؛ من باید برم، شما هم با هر شمارهای دوست داری تماس بگیری؛ صد و دهای، صد و پونزدهای!- 104 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی و نقد رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام نویسندهی عزیز💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) *نام رمان* اسم رمان در مرحلهی اول برای من حالت ترسناک داشت که خب تا ب اینجایی که من خوندم انگار به رمان میومد؛ ژانر اصلی رمان عاشقانهست«چون اولین ژانریه که نوشتی» اگر بخوام عشق رو به جنون ربط بدم کاملاً نام رمان هوشمندانه انتخاب شده. *ژانر* ژانرها درست انتخاب شدند اما به نظرم ترتیب درستی ندارن، من عاشقانه خیلی کمتری از معما و تخیلات در رمان شما دیدم پیشنهادم اینه ژانرها رو براساس میزان پررنگ تر بودنشون در رمان بنویسی گلم *خلاصه* خلاصه برای من اطلاعات کاملی داشت اما دوست داشتم، به اندازه کافی ساده نوشته بود و چیزای مهم رمان رو به خواننده میرسوند زیاد حرف نمیزنم که ایراد الکی ازش نگیرم پرفکت بود دیگه قرار نیست همه مثل من تو خلاصهنویسی لنگ بزنند«خنده» امااا من یکم که خلاصه رو رد کردم به یک *** برخورد کردم و بعد یک متن اضافه که نمیدونم باید تو مقدمه جای بگیره یا خلاصه! اگه مقدمه باشه که متن قشنگیه و مناسب برای مقدمه اما اگه خلاصه باشه به نظرم متن اضافیهای چون جز حالات درونی شکوفه هیچ چیز رو به رمان اضافه نمیکنه عسلم. اما برای مقدمه متن قشنگیه، انتخاب با خودتهگلی *مقدمه* مقدمه بیشتر برام حالت تراژدی داشت؛ یعنی بیشتر دختری رو تو مقدمه دیدم که در فراغ یک مرد درست و درمون مونده در حالی که دوست داشتم مقدمهی رمان بانوی خون و جنون خشن تر و معمایی تر باشه دوست داشتم اون تاریکی جنگل رو تو مقدمه ببینم دوست داشتم اون قسمت دارک رمان رو مقدمه بهم نشون بده، اینجوری بهنظرم خیلی جالبتره بانو *شروع رمان* شروع رمان عالی بود! پر از هیجان، پر از ترس و در نهایت یک کابوس همیشگی، من شروع رو با توجه به رمان و محتویات شما دوست داشتم عزیزم. *توصیفات و فضاسازی* در پارت اول توصیفات مکانی و فضاسازی خیلی خوب بود اما از یکجایی به بعد تکرارش زیاد شد، جغدهای شوم، صدای حیوانات درنده، زیبایی و وحشت جنگل و… به جای آوردنشون تو کلمات، تو فضا واردش کنین به نظرم خیلی زیباتره. اینکه ما با حالت رفتاریِ کاراکتر متوجهی مکان و محیطی که در اون حضور داره بشیم نه با تکرار جملات پشت هم دیگه بانوی خلاق. در رمان شما دیدم که یک قسمت فضاسازی عالیه ولی یهو زیاد تکرار میشه اون لذت اولیه که داشته رو ازم میگیره، امیدوارم متوجهی منظورم شده باشی جانا یک قسمت که کاراکتر از خواب بیدار میشه من دوست داشتم توصیفات احساسی و فضای بهتری از وحشت ببینم، اینکه یهو بره جلوی آینه و خودش رو توصیف کنه یکم جای نامناسبی قرار داشت اگه نظر من رو بخوای بنظرم بیا یکم قبل از ترس، دلهره و وحشت شکوفه بزار حالا که آروم شد بره جلو آینه، بهنظرت اینجوری باحال تر نمیشه؟«چشمک» اما این همه در نظر بگیریم که بعدش تیکهتیکه کابوس شکوفه رو بُلد کردی که واقعاً کار پسندیدهای بود. توصیفات ظاهری یا صفر بود یا صد، مثلاً اومدی شکوفه رو اول پشت هم توصیف کردی اما به خاله، شروین، شروینا، پدر و مادرش رسید ما توصیف انچنانی ازشون نداشتیم فقط فضای خنده و شاد یک خانواده رو دیدیم. اما توصیفات زمانی! بهترین بخش توصیفاتت رو میتونم به این قسمت اختصاص بدم خوشبختانه هر دقیقه و ساعات رو میشد تو دل جملات حس کرد پس درود بر شما بانوی خوش قلم فضاسازی هم بخوام به طور کلی در نظر بگیرم از توصیفات خیلی بهتر بود؛ مخصوصا بازتاب جنگل، خونه و فضای گرمش من دوست داشتم. میتونستم زمانی که مادر درخواست رفتن پیش دعانویس رو میکنه ترس و غم رو از رفتارش بفهمم که خیلی خوب بوده. یا زمانی که انگار یکی با ناخن روی پنجرهی اتاق شکوفه میکشید؛ اخ بانو چقد حالا که فکر میکنم از فضای رمانت لذت بردم^ البته اینکه قلم زیبایی داری تو نوشتن این فضاسازی بسیار خوب، بیتاثیر نیست «لبخند عریض» *سیر رمان* سیر رمان به نظرم متعادل بود که این رو مدیون فضاسازی هستیم، رمان طوری نبود که من بگم اه کی تموم میشه یا بگم واو چقدر سریع ازش گذشت! همهچی در جای خودش قرار داشت که این بسیار فرحبخش بود تبریک میگم. *نسبت مونولوگ و دیالوگ* در قسمتهایی که شکوفه در اتاقش بود ما مونولوگهای بیشتری رو مشاهده کردیم اما به همون نسبت هم در زمان دیدار با خانواده، صحبت با بیبی یا هر شخص دیگه ما دیالوگهای بامزه و متنوعی هم شاهد بودیم اگر بخوام میانگین بگیرم نسبت مونولوگ به دیالوگ تا به اینجایی که من خوندم خوب بوده. نکات نوشتاری: *قسمت اول* تکرار فعل، در چند جملهی پشت هم زیبایی جمله رو کم نور میکنه و برای مثال در رمان شما: «فریادهایی که تا چند دقیقه پیش کشیده بود، گلوی خشک و زخمیش رو بدتر کرده بود. دویدنِ طولانی با پاهای برهنه، علاوه بر زخم، درد و بیحسی رو هم به پاهاش هدیه داده بود و همهی اینا امونش رو بریده بودن.» که میشه جایگزین بشه با: «فریادهایی که تا چند دقیقه محیط اطرافش رو به لرزش درآورد، گلوی خشک و زخمیش رو بدتر کرده بود. دویدنِ طولانی با پاهای برهنه، علاوه بر زخم و درد، بیحسی رو هم به پاهاش هدیه بخشید و همهی اینا امونش رو بریده بود.» در کل جملات این بخش خیلی پشت هم چیده شده و یکم گیج کنندهست پیشنهاد من اینه یکم از این حالت توصیفات پشت هم احساسات خارج بشین یا پخش کنین این موارد رو بانو. یا: «خندهم گرفت. بابا استاد فلسفه بود؛ ولی پیدا کردن وسایل خودش، انگار بزرگترین مسئلهی فلسفی دنیا بود.» اگر واژهی <بود> اینجا با فعل دیگه جابهجا بشه روانتر نمیشه خوانش؟ «خندهم گرفت. بابا استاد فلسفه بود؛ ولی انگار پیدا کردن وسایل خودش، بزرگترین مسئلهی فلسفی دنیا به نظر میاومد.» یا هرچیزی که خودت به نظرت زیباترش میکنه منمثل شما انقدر خوش قلم نیستم^^ *قسمت دوم* «…» یا همون سهنقطه رو توی رمان وقتی میذارن که یه نفر وسط حرفش مکث میکنه، دودله، شوکه شده یا نمیتونه حرفش رو کامل کنه. مثلاً: «من… نمیدونم چی بگم.» یا وقتی حرفش رو نصفه رها میکنه: «اگه میدونستی چه اتفاقی افتاده…» گاهی هم برای یه مکث سنگین و احساسی توی روایت استفاده میشه. اما استفاده مداوم از سه نقطه به جای مکث زیبایی جمله روکم میکنه من در مونولوگهای شما سه نقطه دیدم پس پیشنهاد میکنم به جز مواردی که بالا بهش اشاره کردم برای مکث از ویرگول استفاده کنین عزیزم^^ *غلط تایپی و املایی* پارت ۲ کف پاهای برهنهم با پارکتهای خنک اتاق برخورد کرد و لرز ریزی تا ستون فقراتم دوی❌ کف پاهای برهنهم با پارکتهای خنک اتاق برخورد کرد و لرز ریزی تا ستون فقراتم دوید✅ دوشش❌ شونهاش✅ *قسمت چهارم* پیشنهاد دارم تو قسمت مونولوگ، فعلهارو آخر جمله قرار بدی گلم چند جا دیدم که مونولوگها ساختار درست نداشتند. یک مثال فقط: مثل اسب رمکرده دویدم طرف حموم. جایگزین: مثل اسب رم کرده به طرف حموم دویدم. *قسمت پنجم* یک دیالوگ دیدم که یکم برای عجیب اومد «پسر، گفتم کباب درست کن، نگفتم که کل حیاطو غرق دود کن» ما در دیالوگها روزمره کم پیش میاد از واژهی «غرق» استفاده کنیم اگر تو منولوگ باشه باز قابل پذیرشتره به نظرم. البته شما اشاره کردین پدر استاد فلسفهست پس میتونم از این جهت هم به قضیه نگاه کنم اما پیشنهادم اینه دیالوگ هرچه روزمره تر باشه زیبا تره خوشگلم. در نهایت.. بانو جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشتهی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزهای بشه برات تا من بانوی خون و جنون رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم ایننوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامهی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه نرگس جان🤍 روشنا. @نرگس رحیم آبادی -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و سوم» نفس کشیدن رو فراموش کردم؛ قلبم از تپیدن تند و سریعش دست کشید و به کندترین حالت ممکن قفسه سینهام رو قلقلک داد. در یک واکنش غیرارادی، به سمت بازوی مردِ مقابلم خیز برداشتم و دستی که مشغول شمارهگیری بود رو فشردم. -نه، بهخدا دروغ نمیگم. پلیس چرا؟ مگه چیکار کردم؟ دیگه خبری از آرامش نبود؛ صورتش عبوس و جدی شد. با نگاهِ خنثیاش، سرتاپای منی که از بازوی درشتش آویزون شده بودم رو آنالیز کرد و سپس اخمی مهمونِ چهرهاش کرد. -خانم، این وقت شب یک دختر تنها با این سر و شکل… مابقی حرفش رو با گردش چشماش قورت داد؛ انگار از اینکه من رو میدید چندشش میشد، چه چیزی براش حالبههمزن بود؟ من به ظاهر، فقط لباسم خاکی بود، اون که درونِ به خاک گرفتهام رو نمیدید؛ دردش چی بود؟ میدونستم این وقت شب چهرهی یک دختر هرچند ترسیده هم باشه برای اغلب مردها چه تصویری داره! دستم رفتهرفته از بازوش فاصله گرفت؛ سرم رو پایین انداختم و دست چپم رو مشت کردم. -من کاری نکردم؛ نه دزدی کردم نه بیناموسی! من فقط یک… برای یک لحظه به ذهنم اومد که چرا باید خودم رو به این مرد ثابت کنم؟ اون چه فرقی با کوروش داشت؟ همهی مردها عین هم بودن، قطعاً اون هم اگه میفهمید چه بلایی به سرم اومده با تمسخر نگاهم میکرد، شاید اگه فرصتی داشت از من سوءاستفاده هم میکرد. -فقط چی؟ نه این مرد با اون عوضی فرق میکرد؛ دایی قرار نبود با یک لرزش بدن، سرِ پایین افتاده و پاهای سست شده کوتاه بیاد، انگار تو این دنیا هیچ کاری جز فضولیِ زندگیِ من نداشت! این مرد چرا انقدر عجیب بود؟ سرم رو بالا گرفتم؛ نفرتی که از مردها داشتم رو چاشنیِ نگاهم کردم و چشمای کاوشگرش رو دریدم. -فقط خانوادم اگه بفهمن من کجام مجبور میشم با قاتلم ازدواج کنم؛ چون آبروشون میره، چون من لابد اشتباه کردم که یک عوضی دستش بهم خورده، چون من یک بدبختم که تویی که منو نمیشناسی بهم انگ دختربد بودن میزنی! تن صدام هرلحظه بالاتر میرفت؛ یادمه چند جملهی آخرم به عربده تبدیل شده بود؛ نفسنفس میزدم، از صورتم آتیش زبونه میکشید. دیدم که چراغِ خاموش چند ساختمون روشن شد و یکی، دو نفر به سمت پنجرهها یورش آوردند. نمیخواستم به دایی نگاه کنم اما انگار این دو گودال نم گرفته از من پیروی نمیکردند؛ بدون اینکه اجازهی من صادر بشه نگاهِ موشکافانهی دایی رو در نظر گرفتند. ابروهای پُرپشتش جوری تو بغل هم بودن که بدنِ گُر گرفتهام، یخ زد. قدمی به سمتم برداشت که من به همون نسبت به عقب رفتم؛ هر قدم باعث میشد بیشتر زیر نورِ چراغ برق قرار بگیره و من راحتتر بتونم از حرکاتش سکته رو بزنم. تو چشماش چیزی میدیدم که هراسم رو تشدید میکرد، آنقدر عقب رفتم و جلو اومد که بالاخره هیکلم به تیر برق برخورد کرد و پلکهام از درد به هم فشرده شد. از ترس فوراً بازش کردم و نزاشتم درد بهم قالب بشه؛ با اینکه پشتم عجیب میسوخت. مرد تنها چند سانتیمتر با من فاصله داشت؛ موبایلی که روی زمین انداخته بودم حالا مرز ما بود. مرزی که با قدم دایی به سمتم به راحتی آب خوردن شکسته شد.- 104 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام عزیزم
لینک رمانتون این هست
نیاز به زدن تاپیک جدید نیست بانو وارد صفحه رمانتون بشین از گوشهی نوشتتون سه نقطه رو لمس کنین ویرایش رو بزنین
در قسمت موضوع:
نام رمان:
نام نویسنده:
ژانر:
خلاصه:
مقدمه:
رو به همین ترتیب قرار بدین سپس ثبت کنین
دوباره وارد صفحه بشین و پارت به پارت رمانتون رو بزارین گلم
-
-
گلم چرا تو همون تاپیک اطلاعات رو وارد نمیکنین که رمانتون تایید بشه همونجا پارتگذاری کنین؟
برای رمان باید یک اسم انتخاب کرد رمانی که شما تاپیک زدین سه اسم داشت عزیزجان
لطفا با من همراهی کنین
یک نام در نظر بگیرین برای رمانتونو بعد مواردی که بالا گفتم رو تو صفحه رمان خودتون قرار بدین که اون هم بالا فرستادم جان
-
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
درخواست کاور رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@bahare -
سکانس سیزدهم جمع شدنِ چشمانش را بر پایهی دردش گذاشتم؛ لبم از زورآزمایی که در آن پیروز میدان بودم به حالت منحنی درآمد. برقِ شرارتِ چشمانم را بدون آینه نیز حس میکردم. -مادام… چیزی… آزارتون میده؟ ارتعاش صدایش در گوشم مانند سمفونی شیرین پخش شد؛ زبانم را با لذت بر دندانِ نیشم کشیدم و زمزمهای سر دادم: -نه، دارم از همصحبتی با پیکِ عالیجناب، سرورم لرد، لذت میبرم. بالا و پایین شدن سیب گلویش از دیدهام پنهان نماند، شانهاش را کمی عقب کشید تا جلوی عاجز شدنش را بگیرد. خندهای دلبرانه سر دادم که رعشهای بر پیکرِ درشتش انداخت. بلند کردن دستم با نفسِ خارج شده از دهانش تلاقی کرد، اگر ثانیهای دیرتر عزمم را جزم میکردم، یقین داشتم نفسش به شمار میرفت. شاید چند ثانیه درنگ کرد؛ اما دیدم که چطور تمام قوایش را به پا فرستاد و از جایش برخاست. تعظیمی سرسری نثارم کرد و عرقِ نشسته بر پیشانیاش را نامحسوس پاک کرد. -من… باید… خبرایی برای بقیه… برسونم… اگه شما اجازه بدین… از حضورتون مرخص شم. منحنی کش آمد، آنقدر که نیشم را تا بناگوش باز کرد. سرِ پایین افتادهاش به او مجوز دیدنِ عکسالعملهایم را نمیداد. دستانم را به آغوش گرفتم، دیگر تحمل سرما برای من هم وهمبرانگیز بود! -میتونی بری! به همان سرعتی که برای ورود عجله داشت؛ از اتاق خارج شد و من را با تارسیای که دورِ ساک کنفی کشیک میداد تنها گذاشت. -بازش کن شاید از اینا بفهمم اینجا چهخبره، میو! میدانستم لحنش بویِ دلخوری میدهد، اما توجهای نکردم؛ بر روی دو زانو، کنار ساک جای گرفتم و انگشتم را روی قسمت حسگرش فشردم. تیک. قفلی کنفی باز شد و نورِ درون کیف چشمم را زد. دستم را حصاری برای پلکهای جمع شدهام در نظر گرفتم تا به نور ساطع شده، عادت کردم. تارسی خود را داخل کیف جا کرد و با پاهایش چنگ انداختن را آغاز کرد. وسایل را یکی پس از دیگری از ساک خارج کرد و جلویِ پایم انداخت. هر دو در کمالِ شگفتزدگی به وسایلِ موردنیازم خیره شدیم. -اینها چیه؟ وسیلهی مستطیل شکل را به دست گرفتم و بیتوجه به سؤال تارسی شروع به وارسی کردم. دیدنِ خودم در آن صفحهی تیره، هراسم را تحریک کرد، وسیله را پرت کردم که با صدایش تارسی قالب تهی کردم. -چته؟ نژادم رو منقرض کردی زن! چشمغرهام را، با چپ کردن دیدهی تیلهاش پاسخ داد؛ دستم را خم کردم و اینبار بر کارتی کشیدم، چهرهام روی کارت بسیار خوفناک بود؛ ابروهام رفتهرفته به سوی یکدیگر جذب شدند. چهبلایی بر سر شاخهایم آورده بودند؟ چشمانم بدون اجازه از من، شروع به خواندن متون نوشتهشده روی کاغذ کرد: «لوسیرا نایتشید_lucira Nightshade»
- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
ذهنم مشغول شد… اون بچهها فریا و فریاهای خردسال بودن؟ یعنی منظورم اینه سبک اون بودن؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
نه بچه ها ربطی به فریا ندارن در اصل زاده میشن تا زلودی از گوشتشون استفاده کنه
اینکه مندولیا میگه اونام مثل تو ناجی طرد شدن چون داره با ذهن فریا بازی میکنه. منظور واقعیش اینه که اونام مثل تو قراره توسط زلودی خورده بشن.
در واقع چیزی که توی ذهنمه اینه که مندولیا مدام در حال فریب دادن فریا برای رسیدن به یک هدف خاص باشه
-
-
-
جلد جدید شناسنامه چطوره؟
-
سکانس دوازدهم تأملم در پاسخگویی طولانی شد؛ فرد پشتِ در طاقت از کف بُرید و بهجای در زدنهای متوالی، صدایش را بالا بُرد: -مادام، لطفاً اذن ورود بدین، خبررسان هستم. تارسی «میو»ی کشداری گفت و بیشتر در خانهاش جای گرفت. حتی از در و دیوارهی اتاقک کوچک او نیز آتش زبانه میکشید. با ضربهی بعدی که به نسبت پرخاشگونهتر بود، از تخیلات بیهودهام دست کشیدم و برای صدور اجازهی ورود، از جای برخاستم. باز هم بهمحض نزدیک شدنم به در، اسکنر فعال شد و چشمانم را آنالیز کرد. نمیدیدم تارسی چه واکنشی دارد، اما خوب میدانستم هرگاه غریبهای قصد سخن گفتن با من را در سر میپروراند، او خود را پنهان میکند تا به چشم نیاید؛ باز هم به علت رنگ پوستش! آه، از نژادپرستی! ورود پیک مرا وادار کرد از فکر تارسی و خزعبلات درون ذهنم فاصله بگیرم. دستبهسینه شدم؛ حریرِ نزدیک لباسم را به بدن نحیفم فشردم تا از سرمای وجود پیک یخ نزنم. و این تنها چیزی بود که پیک بودن مرد مقابلم را تأیید میکرد؛ سرمای سرسامآور! مرد کمی خم شد و شانهاش را به جلو آورد. تنها سرم را تکان دادم تا هرچه زودتر کلمات را پشتِ هم ردیف کند و شعلههای داغِ بدنم را به من برگرداند. -مادام، من اینجا هستم تا فرمان عالیجناب، سرورم لرد، رو به خدمتتون برسونم. لرد در خوابش هم نمیدید اینگونه خطاب شود! چهرهام از پاچهخواریِ این شیطان حقیر جمع شد، اما حرفی به میان نیاوردم؛ تنها هدفم از خاموشی این بود که نمیتوانستم جلوی زبان تند و تیزم را بگیرم! سکوتم به مذاق او خوش نیامد؛ پس کمی سرش را بلند کرد و در کمال جسارتی که هرگز از او انتظار نمیرفت، به چانهام خیره شد. -فرمان ایشون این بود که شما فردا به زمین فرستاده میشید، وسایلی در اختیارتون قرار میگیره که قطعاً به کارتون میاد. سپس دستش را در هوا تکان داد و ساکی کنفی برایم ترتیب داد. لباس بیشتر از قبل به پیکرم فشرده شد؛ ابروهایم را مجبور کردم تا خط پیشانیام به بالا بپرند، ساک را با پایم به سمت پیک هُل دادم و نظارهگر چهرهی متعجبش شدم. خاموشی کافی بود! بالاخره دل از سکوت کندم و زبانم را برای هجی کردن حروف تکان دادم: -اونوقت چطور یهو این دستور از آسمونِ موراث صادر شده؟ پیک بر زانوی راستش خم شد و سرش را محکم به زمین انداخت؛ میخواست با بهانهجویی مسئله را از سر خودش باز کند. -بانوی من، من فقط یک فرمانبردار سرورمون هستم و از جزئیات آگاهی ندارم. پارچهی لباس درون دستم آتش گرفت؛ فوراً مشتی که بهسختی گوشهای از پیراهن را در خود جای داده بود، باز کردم. تبسمی تصنعی که مصنوعی بودنش را تنها خودم درک میکردم، بر لب وصله زدم و با گامی بلند خود را به پیک رساندم. بر روی پاهایم خم شدم و قد رشیدم را با او همتراز کردم. چند ضربه کافی بود تا شانههای یخبستهاش با فشار کورهی داغِ دستانم ذوب شوند و چهرهاش درهم برود. -اشکالی نداره؛ لرد شیطان مطیعی رو برای انتقال پیامش انتخاب کرده.
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و دوم» نمیتونستم حالت چهرهی دایی رو در نظر بگیرم؛ اما تُن صدایش انقدر آروم بود که میشد همونجا بالشت و پتو گذاشت و کنارش خوابید البته اگه جنسیتش مرد نبود! -خانم، چی شما رو به کوچهی خواهرزادهی شرخر من کشونده؟ کوچهی اون؟ مگه جدیداً کوچهها صاحب خاصی داشتن؟ خواهرزادهی شرخر؟ به اون هیکل نحیف و جوشهای درشت سن بلوغ نمیخورد که شرخر باشه. اما به داییش با اون هیکل چارشونه و قد بلند، شاید… سرم رو تو کوچه چرخوندم؛ قصد داشتم با این حرکت به مرد پر اعتماد بهنفس مقابلم نشون بدم که کوچه خریدهی پدرش نیست. -من که نمیبینم جایی اسم خواهرزاده شما نوشته باشه! لبش به سمت راست کج شد؛ قلبم تند و کند زدن رو شروع کرد؛ تمومِ دروغهایی که میخواستم به مهدی بگم رو فراموش کردم. چرا انقدر نگاهش نافذ بود؟ انگار کل وجودم رو تو همون یک نگاه میخوند. یکم سرم رو بالا گرفتم و ریش و سیبیل پرپشتش رو مهمونِ چشمام کردم. -اصلا…به شما چه ربطی داره؟ لرز به صدام نشست؛ نمیتونستم رویِ جملاتم تسلط کافی داشته باشم. دایی یکم کمرش رو خم کرد تا با قد من همتراز بشه. -چرا اینجا ایستادی، دختر خانم؟ کسی اذیتت کرده؟ از لرزش صدام فهمیده بود آزار و اذیت همجنسش دمار از روزگارم درآورده؟ یا تو اون روشنایی نسبی کوچه، لرزش بدنم رو حس میکرد؟ نمیخواستم بیشتر از این با این جماعت دیوونه هم صحبت بشم پس تنها لبم رو با زبون تر کردم و از لای دندونهای قفل شدهام غریدم: -من باید برم؛ شب بخیر. باید راهم رو کج میکردم و میرفتم. باید گم و گور میشدم تا فرار کنم. من از این نزدیکی زیاد وحشت داشتم. خواستم از کنارش بگذرم، خواستم دیگه اون عطر شیرین دلچسب رو به رگهای دماغم هدیه ندم، اما دایی از خواهرزادهها سیریشتر بود؛ خودش رو کج کرد و سد راهم قرار گرفت. -کجا با این عجله؟ چینی به گوشهی چشمم انداختم و اخمهام رو تو هم کشیدم. -آقا، میشه بری کنار؟ اینبار کلماتی که از حلقم خارج شد، به دور از ترس بود؛ نباید میذاشتم تو این کوچهی تاریک از وحشتم باخبر باشه. -اگه نرم کنار؟ لحنش وحشت به دلم انداخت؛ به قول مادر، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. صدایِ نفسهای عمیقم سکوت کوچه رو در هم میشکست. اینبار به جرئتی که نمیدونم از کجا به صدام سرایت کرده بود، فریاد زدم: -آقای محترم، من اینجا منتظر همسرم بودم، اگه برای شما ایجاد مزاحمت کرده، معذرت میخوام، حالا بذارین برم به زندگیم برسم. در نهایت، برای اینکه لحنم تأثیرگذارتر باشه، مستقیم به چشمای براقش زل زدم. اون نگاه رعشه به تنم انداخت. دایی دستش رو داخلِ جیب شلوارش فرو کرد و موبایلش رو بیرون کشید؛ تمومِ ظاهرِ مقتدرم با این حرکت به تاراج رفت. نور صفحه روی چهرهاش افتاد و زخم خطی کنار گونهاش رو به رخم کشید. -فکر میکنم باید با پلیس تماس بگیرم؛ حرف خواهرزادم احتمالاً درسته.- 104 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :