رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. «پارت چهل و دوم» در میانِ حیاط، خانه‌ای ویلایی قرار داشت. دورتادور حیاط خانه را شمشادهای هرس‌شده پوشانده بودند. استخرِ قدیمیِ کنج حیاط و منظره‌ی ساختمان روبه‌رو با نمای قهوه‌ای‌رنگ، به‌قدری آشنا به نظر می‌رسید که در تخیلاتش نمی‌گنجید؛ این‌جا چه می‌کرد؟ دو کودک با چهره‌های نامعلوم از جلوی پایش گذشتند و ردی از خنده‌های بلند به جای گذاشتند. دختر‌بچه‌ی نُه‌ساله، با موهای فرِ کوتاه، دندان‌های مرتب خود را پیش‌کش پسر می‌کرد و با خنده، نفس‌زنان فریاد می‌کشید: -اگه می‌تونی منو بگیر! پسرِ لاغراندام، با قدی بلند، اگر می‌خواست می‌توانست با دو قدم طویل دخترک را شکار کند، اما با قهقهه گامی کوتاه برداشت و گفت: -یکم آروم برو بتونم برسم بهت! دخترک نگاهش به پسر بود و به جلوی پایش اشراف نداشت. نگاهِ پسر در لحظه‌ای رنگ نگرانی و ترس گرفت، خنده از لبش فراری شد و با همه‌ی توان داد زد: -مراقب باش! اما دیگر دیر شده بود! دختر که فکر می‌کرد مقابل پایش مانند کل حیاط از سنگ‌ریزه‌ها پر شده، قدمی برداشت، همان قدم باعث شد زیر پایش خالی شود و با پا درون استخر پرت شود. روشنا که نظاره‌گر این داستان آشنا بود، خواست بدود و دخترک را نجات دهد اما انگار کسی مانع می‌شد و اجازه‌ی گام برداشتن را از او سلب می‌کرد. اشک درون چشم‌هایش جوشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت. پسرکِ شوکه‌شده به دختری که درون آب دست‌وپا می‌زد زل زد. همین که به سوی آب دوید چشم‌های روشنا برهم فشرده شد و با همه‌ی توان جیغ زد: -نه! به سرعت از جا پرید. تمام بدنش از عرق سرد خیس شده بود. دستی به پیشانی‌اش کشید و سعی کرد سرعت نفس‌هایش را کاهش دهد. با آب دهان، لب‌های خشک‌شده‌اش را تر کرد و دستش را حائلی برای صورتش در نظر گرفت. -این چه کابوسی بود! قلبش چنان می‌کوبید که به‌راحتی می‌شد فریادهایش را حس کرد. صورتش را رها کرد و با دست راست، چنگی به قلبش انداخت. -باشه، آروم باش، تموم شد، فقط یک کابوس بود! کابوسی آشنا که سال‌ها بود او را به حال خود رها کرده بود، حالا درست زمانی که نیاز داشت مغزش در آرامش باشد، قصد شوخی با او را داشت. نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت. از زمانی که با قرص خواب خودش را در دامان خواب رها کرده بود تنها چهار ساعت می‌گذشت و ساعت موبایل سه بعدازظهر را نشان می‌داد. مجدد بر تخت دراز کشید و چشم‌هایش را فشرد. تصویر دختر در حال غرق شدن و پسرک مصمم که برای نجات به سمت استخر می‌دوید حتی لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایش دور نمی‌شد. نمی‌خواست به آن روزِ نحس کشیده شود اما مغزش خواب‌های دیگری دیده بود. آن زمان درک کاملی از ماه‌ها و روزها نداشت؛ فقط می‌دانست تابستان بود، مدارس تعطیل بودند و مادر هر دقیقه بر مغز پدر رژه می‌رفت تا او را به شهر پدری‌اش ببرد. «شیراز» شهری که مه‌چهره در آن‌جا زاده شده بود؛ بارها مه‌چهره برای دخترش از استان فارس و گل سرسبدش یعنی شیراز حکایت‌ها گفته بود. از مادرش منیژه و پدرش بیژن آن‌قدر تعریف می‌کرد که دلِ روشنا برای پدربزرگ و مادربزرگ ندیده‌اش قنج می‌رفت. نقلِ کلامِ مادر، خواهرش مهناز بود. او را همدم شب‌های بی‌کسی‌اش می‌نامید. از برادرش محمد که حرف می‌زد چشم‌هایش برق می‌زد و می‌گفت: -داداش محمدم رو ندیدی روشنا! ده نفر رو حریفه. البته از وقتی ازدواج کرده دیگه ندیدمش! سپس ساعت‌ها به یاد خانواده‌اش، اشک‌هایش را پاک می‌کرد. اما رضوان علاقه‌ای به ارتباط با خانواده‌ی همسرش نداشت، چون می‌دانست کسانی که یک‌بار آن‌ها را طرد کرده بودند دست دوستی‌شان دروغین است. ولی مگر این موضوع در گوش همسرش می‌رفت؟ تنها جواب مه‌چهره یک چیز بود: -ده سال باهامون قهر بودن، درست! حالا که زنگ زدن و منت‌کشی کردن، دیگه مشکلت با خانواده‌ی من چیه؟
  2. چقد عکس انتخاب شده برای جلد رمانتون زیباست بانو:) واقعا تحسین می‌کنم بابت انتخاب درستتون:)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      قربونت برم ، خیلی بهم انگیزه دادی ! مرسی عزیزم به چشمم❤️❤️❤️

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      موفق باشی زیباجان🤍

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      ممنونم همچنین ❤️

  3. «پارت چهل و یکم» همین که خواست قدمی بردارد، صدایی را پشت سرش شنید: -سلام آقا، حالتون خوبه؟ صدای لرزان و ترسیده‌ی دخترک باعث شد روی پنجه‌ی پا بچرخد و به دختر مقابلش چشم بدوزد. دخترک که نگاهِ خیره‌ی محراب او را معذب کرده بود، آب دهانش را قورت داد و شروع به شکاندن قلنج انگشت‌های دستش کرد: -من توسکام؛ تو همین خوابگاه با شوهرم زندگی می‌کنم. ابروهای محراب به بالا پرید. مجدداً سرتاپای توسکا را در آن پیراهن بلند آبیِ کربنیِ گشاد و شلوار مشکی پارچه‌ای آنالیز کرد تا بلکه بفهمد این دختر کیست که رندوم، خود را معرفی می‌کند! سکوتِ مداوم محراب، تپش قلب توسکا را تندتر کرد. پیاپی لب‌هایش را بر هم می‌فشرد، اما فایده‌ای نداشت! این مرد قصد نداشت از سکوت دست بکشد و علت حضور او را پرس‌وجو کند. -راستش، من، من… در آن ساعت از روز، در آن گرمای سرسام‌آورِ راهرو، با آن اعصابِ برهم‌ریخته‌ی محراب، لکنت دختر مایه‌ی عذاب شد. برای همین قدمی به سمت دخترک لرزان برداشت و گفت: -خانم، من نه توسکا می‌شناسم، نه وقت اضافی دارم. سپس ساعتش را بالا آورد و به عددهای دیجیتالی روی آن ضربه زد تا اعلام کند که وقتش تنگ است. توسکا همین که عزم محراب را برای پشت کردن به خودش دید، بدون مکث حروف را پشت هم ردیف کرد: -راستش من خواستم درِ اتاقِ خانم جان رو بزنم. به‌خدا از صبح منتظر فرصتم، اما روم نمی‌شه! من زنِ همون مردی‌ام که… که به… نتوانست آن کلمات زشت را بیان کند. سرش را آن‌قدر به پایین کشید که گردنش شروع به هشدار دادن کرد: -همون که… ازش شکایت شده، بابت اتفاق دیشب! التماستون می‌کنم، این‌جا همه می‌گن شما با خانم خیلی صمیمی هستین. می‌دونم شاید خواسته‌ی زیادی باشه، اما توروخدا یه کاری برام بکنین. بغضِ صدای توسکا، پوزخند را مهمان لب‌های محراب کرد. پس موضوع از این قرار بود! این زن، زنِ همان مردِ نامردی بود که دیشب زیر مشت و لگدهایش به سختی جان سالم به در برد. حالا این زن برای آزادیِ مرد، بابت نامردی‌اش التماس می‌کرد. چقدر این مدل زن‌ها برایش احمق به نظر می‌آمدند! نگاهِ بی‌قرار توسکا به سوی بالا آمد. پرده‌ای از اشک جلوی دیده‌اش را می‌گرفت و نمی‌توانست با دقت واکنش محراب را ببیند. پلکی برای واضح شدن دیدش زد که دست‌های محراب جلوی چشمش آمد. انگشت اشاره‌ی محراب، اتاقی را که تا چند دقیقه‌ی پیش مهمان آن بود نشان می‌داد و لحنش ذره‌ای لطافت نداشت: -من نه با خانم جانِ تو اون اتاق صمیمی‌ام، نه می‌رم واسه آدمِ شل‌مغز و بی‌سروپایی مثل شوهر تو درخواست بخشش کنم! دوست داشتی در بزن اون‌جا اشک تمساح بریز. بلافاصله، بی‌آنکه نگاهِ مبهم توسکا را در نظر بگیرد، راهش را به سمت اتاقش کج کرد. پوفی که از بین لب‌هایش خارج شد، ناخواسته بود؛ دستی از سرِ کلافگی لای موهایش کشید و زیرلب نالید: -آبیاریِ گیاه‌های دریایی می‌خوندم، با ماهی‌ها سروکله می‌زدم، بهتر از این بود با زن جماعت یکی‌به‌دو کنم!
  4. «پارت چهلم» نگاهش مضطرب، جای‌جایِ چشمانِ نسبتاً سرخ محراب را کاوش می‌کرد. هرچه آب دهانش را قورت می‌داد تا بتواند از استرسش کم کند، بی‌فایده بود. محراب قدمی به سمتش برداشت و از درِ اتاق فاصله گرفت. هر گام محراب، تلنگری بر ترس روشنا وارد می‌کرد. سعی می‌کرد ترس در نگاهش مشخص نباشد، اما تأثیری نداشت؛ چون دیده‌ی حیران‌اش، همه چیز را لو می‌داد. پژواک یک چیز در سر محراب می‌پیچید؛ علت این چشم‌های خیس و مژه‌های به هم چسبیده، چه بود؟ -گریه کردی؟ حرفِ محراب تمام اتفاقات چند دقیقه پیش را به یادش آورد؛ فوراً دستانش را مشت کرده و چشم‌هایش را مالش داد. از ضعف ناخواسته‌ای که جلوی این آدم بروز داده بود، کلافه شد و داد زد: -آقای محترم، باز اومدی متلک بندازی یا منت بذاری که مراقبمی مثلاً؟ نه می‌خوام حرفات رو بشنوم، نه نیاز به مراقبت تو دارم، تنهام بذار! اما محراب بدون توجه به جیغ‌جیغی که از آن صدای خش‌دار شنیده بود، دستانش را بر روی کمرش قلاب کرد و به سوی تختِ برهم‌ریخته‌ی روشنا راهی شد. اتاقش به قدری شلخته و نامرتب به نظر می‌آمد که انگار مستقیم، هدف اصلی حمله‌ی دشمن قرار گرفته بود. -هی کجا؟ خواست عقب‌گرد کند و بی‌خیالِ کنکاش در اتاق دخترک شود، اما بلافاصله چیزی بین پای راستش پیچید و قدم برداشتن را برایش سخت کرد. همین که سرش را پایین آورد، به وضوح اخمی بر چهره‌اش نشست. روشنا که تمام حرکات این مرد دیوانه را زیر نظر داشت، با دیدن لباس زیرِ گیپور، رخسارش هم‌رنگ لباس شد. لب پایینش را گاز گرفت، اما محراب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، لباس را از پایش جدا کرد و به قدم‌های بلند مقابل دخترکِ شرم‌زده ایستاد. -امروز فرستادم هرچی لازم بود رو برای ابزار کار تهیه کنن؛ شاید در کمترین حالت، چند روز کارای دکوراسیون داخلیِ کارخونه طول بکشه، تو این مدت من تو همین خوابگاه می‌مونم. کارها رو هم فعلاً خودم انجام می‌دم، لازم نیست بیای؛ البته انتخاب با خودته، دوست هم داشتی می‌تونی بیای. نمی‌خواست به رویِ روشنا بیاورد که دیشب، زمانی که از آن خانه‌ی به اصطلاح پدری بیرون زده بود و ناخواسته این خوابگاه را به خانه‌ی خودش با مهمانی همچون لیلی ترجیح داده بود، شاهد چه چیزی شد. حتی تا همین صبح انتظار داشت روشنا در جواب پیامش تنها بنویسد که بی‌خیال کارخانه شده است. استقامت این دختر ستودنی بود. پس یک چیز درون او مجبورش می‌کرد، حال که این دختر این مکان بی‌در و پیکر را پذیرفته، کمی مراقبش باشد. فقط از روی انسان‌دوستی! -مطمئنید لازم نیست من بیام؟ برای شما تنهایی، انجام کارها سخت نیست؟ به خودش آمد! چند ثانیه‌ای می‌شد با نگاه به چهره‌ی او، بدون پلک زدن، در افکارش سیر می‌کرد. باز هم از دوم‌شخص مفرد به دوم‌شخص جمع تبدیل شده بود. خنده‌اش گرفت؛ صورت گل‌انداخته‌ی روشنا با آن نگاه تب‌دار و نوک بینیِ سرخ‌شده، عقل از سرِ محراب پراند. به سمت صورتش خم شد و بدون فکر، با انگشت شست و اشاره، بینی سر بالای روشنا را کشید. همین حرکت باعث باز شدن چشمان روشنا تا آخرین درجه شد. محراب که انگار تازه با دیدن صورت دخترک به خودش آمده بود، فوراً بینی‌اش را رها کرد و سرفه‌ای مصلحتی سر داد. -اِهم! روشنا فوراً دست‌هایش را بر صورت داغ‌کرده‌اش گذاشت؛ با همین حرکت کوچک، چنان قلبش ضربان گرفته بود که می‌شد از آن شدت، برق تولید کرد. نمی‌دانست چرا باید آن‌قدر بترسد که این‌گونه قلبش به تپش بیفتد! حتم داشت که تا به الان صورتش با رنگ لبو چندان فرقی نداشت. -لازم نیست؛ کاری از دستت برنمیاد! فقط تو دست‌وپا می‌شی! با اتمام حرفش، با عجله به سمت در قدم برداشت و بدون این‌که نگاهِ خشمگین و غم‌زده‌ی روشنا را در نظر بگیرد، خود را درون راهرو پرتاب کرد. کل حرصش را از آن حرکت بچگانه‌اش بر سر دخترک بیچاره خالی کرده بود. نگاهی به درِ بسته‌شده‌ی پشت سرش انداخت و اخم‌هایش را درهم کشید.
  5. امیدوارم مفید بوده باشه و کارساز🤍 موفق باشی بانو جانم خوشحالم اثرت رو مطالعه کردم✨💕
  6. سلام نویسنده‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) اول از نام رمانت شروع می‌کنم که متشکل از دو کلمه‌ست «ماه ترک» اولین چیزی که برای من به چشم اومد یونیک و خاص بودنشه بیشترین چیزی که از این اسم به منه خواننده القا میشه یک رمانی با ژانر عاشقانه و تراژدیه یعنی انتخاب اسم رمان هوشمندانه بوده که دو ژانر گفته شده در ژانر های شما وجود داره.. کلمه‌ی «ماه» کلمه‌ی جدیدی نیست اما قرار گرفتنش کنار کنار «ترک» اون رو جدید کرده و زیباست^^ ژانر های رمان معمولا بهتر از نظر الویت بندی و پر رنگ بودنشون از اول چیده بشن ژانر ابتدایی، درام یا تراژدی بوده که به می‌تونم باهم چند پارت رمان حسش کنم، ژانر ها بعدی هم به ترتیب الویت حس می‌شه به جز ژانر عاشقانه، که حدس میزنم با توجه به اینکه آخر قرار داره ممکنه بعدها ببینیم اما اگه قرار نیست به چشم بیاد بهتره حذف بشه جانانم~** خلاصه از نظر من کامل بود؛ هم کشش مناسب و داشت هم اطلاعات کامل می‌داد؛ به طوری که دوست ندارم روش ایراد بزارم یا به عبارتی نمی‌تونم روش ایراد بزارم خوشگلم«چشمک» مقدمه مملو از غم بود؛ اما یک انگیزه‌ی خاصی اخرش نهفته بود که اون هم لذت بخش میومد با ساختار رمان هماهنگی های لازم رو داشت در کل پرفکت بانو:) شروع رمان برای من کامل بود.. از اون مدل شروع ها بود که احساس خواننده رو جریحه دار می‌کنه! شروع یکی از اصلی ترین رکن هاست، چون اگر شروع عالی باشه خواننده برای خوندن ادامه‌ی رمان سر و دست می‌شکونه و انتخاب شما جایی هوشمندانه شد که شروعی انتخاب کردی احساسی! معمولاً شروع هایی که هدفش مرکز احساس خوانندس برای من قوی تر به نظر میاد و شروع شما، پر از غم، درد، و صد البته کنجکاوی بود! چرا؟ چه اتفاقی بین مهتاب و پارسا افتاده؟ چرا انقدر راحت می‌خواد از بچش بگذره؟ من می‌پسندیدم «دیگه تموم من پسندیدم حل شد«خنده»» *یک نکته بانو* «پسر کوچک ترنم را از اعماق قلبم دوست داشتم» در یکی از پارت ها به این جمله برخورد کردم شاید اصلا نوشتارش هم درست باشه اما از نظر خوانش، نتونستم باهاش ارتباط بگیرم پیشنهادمن: «پسر کوچک ترنم، که او را از اعماق قلبم دوست می‌داشتم» دومین نکنه بانو مونولوگ چیزیه که نویسنده با مهارت قلمش با هر راوی‌ای توصیفش می‌کنه؛ اگر در دیالوگ جملات مرتب نباشه نوعِ صحبتِ اشخاص رمانه و ایرادی برش نیست اما در مونولوگ من ترجیح میدم ساختار همیشه رعایت بشه نهاد مفعول فعل. « سرم نبض میزد از این حجمِ افکار منفی.» بهتر نیست تو چنین جملاتی فعل سرِ جای خودش قرار بگیره بدون اینکه آسیبی به نوشتار بزنه عزیزدلم؟ «سرم از این حجم افکار منفی، نبض‌ می‌زد» نکته سوم بانو بنده یک قسمتی از نوشتار رو متوجه نشدم جانا یعنی می‌شد مفهور کل رو فهمید اما‌ جزئیات رو خیر: ~دهان خشکم، با نفس‌هایم خشک‌تر شد و بدون نفس کامل، معده‌ام بیشتر جوشید.~ از نظر ادبی و حسی، جمله قابل فهمه و فضای خوبی می‌سازه، ولی از نظر روانیِ نوشتار کمی ناهماهنگه. مخصوصاً بخش: «بدون نفس کامل، معده‌ام بیشتر جوشید» طبیعی‌تر می‌تونه این‌طور نوشته بشه: «دهانم خشک بود و با هر نفس خشک‌تر می‌شد. نفس کامل نمی‌توانستم بکشم و معده‌ام بیشتر می‌جوشید.» یا اگر بخوای حالت ادبی حفظ بشه: «دهانم خشک بود؛ با هر نفس خشک‌تر می‌شد و ناتوانی در یک نفس کامل، معده‌ام را بیشتر به جوش می‌آورد.» نکته چهارم بانو تکراری پیاپی یک کلمه در یک جمله‌ی طولانی از نظر من از جذابیت جمله ها کم می‌کنه و می‌تونه با دایره‌ی گسترده تری از کلمات بیان بشه « نفهمیدم چگونه با جوراب پا بر زمین خیس حمام گذاشتم؛ یا چگونه خود را به توالت فرنگی رساندم؟ چگونه روی زمین افتاده و محتوای معده‌ی خالی‌ام را عوق زدم.» پیشهاد من: نفهمیدم چطور با جوراب پا بر زمین خیس حمام گذاشتم؛ یا چگونه خود را به توالت فرنگی رساندم؟ فقط به یاد دارم که روی زمین افتادم و محتوای معده‌ی خالی‌ام را عوق زدم. این ها نکاتی بودند که ممکن موارد های دیگه هم در رمان تکرار شده باشند من از هرکدوم یک مثال زدم که قابل درک باشه عزیزکم^ حالا که چندتا چیز رو پشت هم اطلاع دادم بهتر نیست یکم هم لبخند بیارم به لبت؟ «چشمک» آخ سایه! هیچکس به اندازه‌ی خودت نمی‌تونست انقدر یک مادر باردار رو خوب توصیف کنه! توصیفات درونی، حالات و ... مهتاب به خوبی قابل درک بود اگر مادر باشی راحت می‌تونی حسش کنی که‌چقدر طبیعی و قابل لمسه.. اضطراب، ترس، بی‌حالی، درد همه‌ی این هارو می‌شد تو مهتاب دید. اما من کمی توصیفات ظاهری هم دوست داشتم می‌دیدم، نه‌که بگم توصیفات کم بود ها، نه! اما یکمم می‌شد از لحاظ ظاهری هم قلقلکم بده که چون تعداد پارت هات کمه می‌شه تو پارت های دیگه هم لحاظ بشه زیبا اگرم توصیف نشه انقدر فضاسازی حال و هوای مهتاب ادم رو غرق می‌کنه بقیه چیز ها رو پوشش میده:) پس دیگه از توصیفات و فضای رمانت نخواهم گفت که گفتی هارو گفتم، پرفکت سایان بانو^^ نسبت مونولوگ به دیالوگ ها در پارت های اول بیشتر بود که‌کاملاً طبیعیه چون مهتاب تنها بود اما در پارت ها بعد تر و تماس ترم و حضور ترنم و... من تونستم بیشتر دیالوگ ببینم که خیلیم عالی بود پس در نهایت این مورد هم قابل قبول و زیبا ترسیم شده بود عزیزم«قلب سفید» سیر رمان تا به این‌جا معمولی بود بیشتر حول محورِ مهتاب می‌گذشت و نطفه درون شکمش، نه خیلی کند پیش رفت و نه خیلی تند.. اما اخراش برام کمی رو به هیجان رفت که قرار شد ترنم بفهمه و از اون پس معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد^^ بیشترین کشمکشی که تو رمانت دیدم درونی بود، یعنی خود مهتاب با خودش کلنجار می‌رفت که به زیبایی هم بیان شده بود بالا هم بهش تاکید کردم و کشمکش دوم بین مهتاب و ادم های اطرافش مثل پارسا«شرمنده ازش ناراحتم که مهتاب رو انقدر تنها گذاشته که دلش نخواهد بهش بگه» یا ترنم بوده در همین چند پارت من دو مدل کشمکش دیدم که به نسبت هرچی بیشتر باشه هیجان رمان‌و جذابیتش بالا تر میره اما خب هرچیزی باید با توجه‌ی به روند رمانت باشه نباید خیلی هم افراط بشه تا به این‌جا من کشمکش هارو هم پسندیدم خوشگلک در نهایت.. سایه جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشته‌ی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزه‌ای بشه برات تا من ماه ترک رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم این‌نوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامه‌ی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار‌ و نوشتارت دائم باشه سایه جان🤍 روشنا. @سایان
  7. «پارت سی و نهم» با آرامشی ساختگی و لبخندی که مصنوعی بودنش به خوبی نمایان بود، صدایش را پسِ کله‌اش انداخت: -عه چه خوب! همین که توانسته بود با آن رخسار رنگ‌پریده و لب‌های لرزان این جمله را به زبان بیاورد، جایزه داشت. دیاکو می‌دانست خواهرش جنبه‌ی شنیدن این حرف را ندارد، اما چاره چه بود؟ باید می‌فهمید آن مرد دیگر علیرضای چند سال پیش نیست. دیاکو این‌بار سعی کرد شوخ باشد؛ دلخوری‌هایش را از روشنا به بعد موکول کرد و گفت: -آره دیگه، قول می‌دم به مامان سفارش کنم برات یک شوهر توپ از بین سیدها پیدا کنه؛ تو خانواده‌ی شوهرخاله کلی پسر مذهبی پیدا می‌شه که متناسب با تو باشه. اما دیگر حتی لبخند هم بر لب روشنا ننشست؛ فقط سعی کرد جلوی بغض نشسته در گلویش را بگیرد تا زار نزند. دیگر حتی برایش مهم نبود پنج دقیقه‌اش تمام شده است و باید در آن گرمای سرسام‌آور تابستان، پیاده تا کارخانه برود؛ حتی برایش حرف‌های به‌اصطلاح خنده‌دارِ دیاکو هم اهمیت نداشت. تنها آب دهانش را تندتند قورت داد و با نجوایی آرام نالید: -باشه، من برم؛ باید برم کارخونه، کاری نداری؟ حرف‌هایشان با جمله‌ی انتهاییِ روشنا به اتمام رسید. به محض اینکه بوقِ اشغال در فضای خانه جولان انداخت، پاهای روشنا شل شد، به دیوار تکیه زد و سُر خورد. دست‌های لرزانش را بر صورت قرار داد؛ دانه‌های بزرگ اشک، بی‌اجازه بر سطح صاف چهره‌اش مسابقه گذاشتند. پژواک موبایلش لحظه‌ای قطع نمی‌شد؛ دلش نمی‌خواست پاسخ دهد، یا بهتر است گفت، نمی‌توانست پاسخ دهد. بالاخره فردِ پشت خط از تماس‌های مکرر دست برداشت و روشنا را در دنیای تیره و تاریکش راحت گذاشت. نمی‌دانست چقدر از هشت و پنج دقیقه‌ی صبح گذشته است؛ خیلی وقت بود که خبری از هیاهوی درون راهرو نبود، انگار همه‌ی کارگران بر سرِ کارشان رفته بودند. تنها چیزی که سکوت اتاق را می‌شکست، صدای سکسکه‌های متوالیِ روشنا بود. دوباره اشک در گودال چشم‌هایش جوشید؛ اگر در این تنهایی باز کسی به سراغش می‌آمد چه؟ کم درد داشت؛ حال، تنش و دلهره هم به آن اضافه شده بود. سرش را بر زانوهایش گذاشت و با گریه داد زد: -آخه من چقدر بدبختم! با اتمام جمله‌اش، تقه‌ای به در خورد که او را از جا پراند؛ نه، تقه برای توصیفش کم است، انگار زلزله آمده بود. یکی آن‌قدر محکم بر درِ فلزی می‌کوبید که انگار گلاب به رویتان، سرویس بهداشتی لازم بود. روشنا به شتاب از جایش پرید و به سوی ظروف درون اتاق دوید، چاقوی میوه‌خوری برداشت و با کمترین صدا به پشت در رسید: -کیه؟ صدایش به‌قدری گرفته و توأم با درد بود که خودش هم ترسید. فردِ پشت در دیگر دست از ضربه زدن برداشت و سکوت کرد. روشنا دیگر مرحله‌ی ترس را گذرانده بود؛ اگر همین‌گونه پیش می‌رفت، به ناله و گریه می‌افتاد. ناشیانه دسته‌ی قهوه‌ای‌رنگ چاقو را بین انگشتانش فشرد تا اگر باز کسی خواست به او حمله کند، دست خالی نباشد. -باز کن درو! آن لحن دستوری و این صدای مملو از خشم، فقط می‌توانست از آن یک نفر باشد؛ همان کسی که به‌راحتی توانست رد اخم را بر صورت روشنا بیندازد. -پنج دقیقه تموم شد، نیومدم؛ برو پیاده میام. در زدنت چیه؟ اما در انتهای وجودش خوشحال بود که محراب مانده بود تا او را همراه خودش به کارخانه ببرد. با همین کار، تمام احساس تنهایی‌ای که در این خوابگاه به جانش افتاده بود دود شد و به هوا رفت؛ البته طولی نکشید که مجدداً بر سر جای قبلی‌اش بازگشت: -تو که پیاده می‌ری کارخونه، قبلش باید صحبت کنیم. باحرص، زبانه‌ی فلزی در را به سمت راست کشید؛ در با صدای تیکی باز شد و قامت بلند محراب روبه‌روی چهره‌ی درهمِ روشنا قرار گرفت. سرخی چشمانش اولین چیزی بود که توجه دخترک را جلب کرد، اما به روی خودش نیاورد و حق‌به‌جانب گفت: -فرمایش؟ باز هم در مقابل این مرد، لات شده بود؛ به قول مادرش، انرژی زنانه در او به اندازه‌ی نخود هم وجود نداشت. محراب به آن چشم‌های خیس و خمار با مژه‌های براق چشم دوخت؛ نمی‌دانست چرا هرگاه این دختر گریه می‌کرد، عجیب مظلوم می‌شد. همین که خواست لب به سخن باز کند، روشنا سکسکه‌ای زد. نفسی عمیق کشید تا بر خود مسلط باشد و بتواند مجدداً رشته‌ی کلامش را در دست بگیرد. خودش هم به درستی نمی‌دانست چرا در این مکان حضور دارد؛ چرا زمانی که به جلوی کارخانه رسید و روشنا را ندید، پایش را بر گاز نفشرد و نرفت. راستش وقتی جوابی بابت پیام و زنگ‌هایش نگرفت، نگرانی مانند خوره بر جانش افتاد؛ علتش هم فقط اتفاقات دیشب بود. هراس داشت که باز هم چنین چیزی پیش بیاید و در امانتش خیانت شود؛ حتی اگر آن امانتی دخترِ آن مرد عوضی باشد. -تعارف نمی‌کنی بیام تو؟ خط کمانی ابروهایش به بالا پرید و چشمانش از حدقه در آمد. سکسکه را به‌کل فراموش کرد و به تندی گفت: -تو چی بیای؟ این‌بار نوبت محراب بود که تعجب کند؛ مطمئن بود در پسِ سر این دختر، ذره‌ای عقل پیدا نمی‌شود. با دست به داخل اتاق و با چشم به آدم‌های فضولِ داخل راهرو اشاره زد و گفت: -به نظرت تو چی؟ لبخندی احمقانه بر لبش نشست و با خجالت سرش را پایین انداخت؛ از اینکه جلوی این مرد آن‌قدر سطحش را پایین می‌آورد و خود را کم‌هوش نشان می‌داد، حالش به هم می‌خورد. آن‌قدر هول شده بود که فراموش کرد به‌راحتی نباید هرکس را به حریم شخصی‌اش راه دهد؛ از جلوی در کنار رفت. محراب هم قبل از آن‌که تعارفی بشنود، خود را درون اتاق انداخت و در را بست. بسته شدن در همانا و پریدن شانه‌های روشنا به سمت بالا همانا! با وحشت به درِ بسته نگاهی انداخت و سعی کرد ترس در صدایش مشخص نباشد: -خب حرفتو بزن، برو؛ درو چرا بستی؟
  8. «پارت سی و هشتم» لیلی با فس‌فس و گریه، لباس‌هایش را بر تن کرد و لحظه‌ی خروج، در چارچوب در ایستاد، پلک‌هایش را با نفرت به سوی محراب فرستاد و با صدایی خش‌دار نالید: -ازت متنفرم! نگذاشت سخنی از لب‌های محراب خارج شود و با هق‌هق، به سوی درِ اصلی خانه دوید و از آن بیرون زد. نیشخندی لب‌های محراب را تسخیر کرد؛ امشب قید دو دختر را زده بود، حال چقدر حسِ سبک‌بالی داشت. بر تختِ دونفره‌اش دراز کشید و مچِ دستش را بر پیشانی‌اش قرار داد. از این پهلو به آن پهلو، شاید یک ساعت، شاید هم دو ساعت، هرچه کرد خوابش نبرد. آفتاب از پشتِ پرده‌ی سفیدرنگِ اتاق به داخل می‌تابید و طنین می‌داد که صبح از راه رسیده است؛ صبحِ همین شبی که آرزو می‌کرد تمام شود. روشنا برای چندمین بار، شماره‌ی بامداد را از حفظ گرفت؛ اما باز هم با همان جمله‌ی اولیه مواجه شد: «دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.» از دیشب که او را به خوابگاه رسانده بود، دیگر از او خبر نداشت؛ ترسش از این بود که بامداد، راهِ بیمارستان تا خوابگاه را کلامی بر لب نیاورد. از قهرِ او می‌ترسید، می‌دانست که این برادرِ بی‌اعصابش تا چه اندازه کینه به دل می‌گیرد. به ساعت موبایلش نگاهی انداخت؛ هشت صبح می‌توانست دلیلی بر جواب ندادن‌های مداوم بامداد باشد، حتماً که علتش قهر نبود! شاید خواب بود. با همین افکار، لبخندی استرسی بر لبش کاشت که نوای پیامک موبایلش در اتاق پیچید: «پنج دقیقه دیگه می‌رسم جلوی در، اگه بودی باهم می‌ریم کارخونه، نبودی پیاده بیا…» آن سه‌نقطه‌ی آخر جمله را فحش در نظر گرفت و خودش در جواب آن شروع به فحش دادن کرد: -مرتیکه‌ی شل‌مغز، ریشه‌ی هویج خاصیت داره که تو نداری! من چجوری پنج دقیقه‌ای آماده شم؟ دیشب به سختی از یک بی‌عفتی جونِ سالم به در بُردم، الان باید یکی به من کولی بده، اون‌وقت تو… با صدای زنگ موبایل از جا پرید و حرفش در دهان خشکیده شد؛ شبیه کسی که وسط دزدی مچش را گرفته باشند، آب دهانش را قورت داد و به صفحه‌ی نمایشگر زل زد. با دیدن اسمِ مادر با قلبِ قرمز که بر صفحه چشمک می‌زد، نفسی راحت کشید و تماس را برقرار کرد: -سلام بر مادرِ عزیزتر از جانم. از آن سمتِ خط صدای خش‌خش آمد و بعد صدای پر از تمسخرِ دیاکو بلند شد: -دستمال لازم شدی باز؟ اخم بر چهره‌ی روشنا نقش بست، با حرص از لای دندان‌های کلیدشده‌اش لب زد: -تو مگه خودت گوشی نداری، پرنسس‌علی؟ بده گوشی رو به مامانم. دیاکو به علت سنگین بودنش با روشنا از دادن فحش‌های رکیک اجتناب کرد و گفت: -مامان داره آماده می‌شه، این و بابا قراره چند روز برن شیراز، عروسیِ پسرِ خاله مهنازه. همین که جمله‌ی «مادر در حال آماده شدن است» در گوش روشنا پیچید، از روی تخت پرید؛ مانند جت به سوی لباس‌هایش دوید، موبایل را روی حالت بلندگو گذاشت و اولین شلواری که به دستش رسید را به پا کرد: -عه، به سلامتی! کدومشون؟ آقا سید محمدجواد یا آقا سید محمدرضا؟ دیاکو دیگر نتوانست اخم خود را در مقابل کلام بانمک روشنا حفظ کند؛ با خنده‌ای کش‌دار به ران‌هایش ضرباتی وارد کرد و گفت: -حالا خاله رو مسخره می‌کنی؟ خنده بر لب‌های روشنا نیز ترسیم شد؛ همین که دیاکو می‌خندید یعنی یک نفر دیگر از آن خانواده دلش به رحم آمده است؛ البته این موضوع تا زمانی بود که کسی از قضیه شب گذشته بو نبرد! تندتند دکمه‌ی مانتوی سرخابی‌رنگش را بست و با ته‌مانده‌ی خنده گفت: -خب مگه توماره بچه‌هاشو اینجوری صدا می‌کنه؟ حالا نگفتی کدومشون؟ برای لحظه‌ای سکوت در آن سمت تلفن حاکم شد؛ روشنا مقنعه‌ای مشکی‌رنگ به سر کرد و کمی به عقب کشید. روشنا که با تمام قدرت لباس‌هایش را خالی می‌کرد تا یک لنگه جوراب گم‌شده‌اش را بیابد، در برابر خاموشیِ دیاکو مجبور به حرف زدن شد: -الو، خانم لوبیا؟ مُردی؟ دیاکو دیگر سکوت را جایز ندانست، به لحنی که دیگر آثاری از خنده در آن مشخص نبود، زیرلب نالید: -هیچ کدوم؛ علیرضا. دستِ روشنا بر جورابِ تازه پیدا شده خشک شد
  9. «پارت سی و هفتم» سر لیلی بر بازوی برهنه‌ی محراب نشست. سردرد امانِ این مرد را بُریده بود؛ هرچه قرص و مسکن در خانه داشت بی‌وقفه قورت داد، ولی دریغ از ذره‌ای تأثیر که دردش را تسکین دهد. دستِ کشیده‌ی زنِ مقابلش به سوی موهای پریشان و مواجش روانه شد و آن‌ها را به بازی گرفت: -عزیزم، می‌خوای سرت رو “بوج بوجی” کنم خوب شه؟ سردردش با انتهای جمله‌ی لیلی تشدید شد. آخر مگر می‌شد یک آدم آن‌قدر چندش باشد؟ چرا فکر می‌کرد اگر برخی کلمات را کودکانه تلفظ کند، دلِ او را می‌برد؟ -هزار بار گفتم حداقل جلوی من این شکلی صحبت نکن! لیلی بیخیال، دستش را پایین آورد و بر روی بدنِ محراب خط‌هایی فرضی کشید. -چون دوست دارم جلوت بچه می‌شم، مگه با همه این شکلی حرف می‌زنم، نانا؟ پس از پایان جمله، با لوندی، خود را در آغوش محراب جا داد و این بار نوبت زیر گلویش بود که با دست‌های لیلی شکار شود. «نانا» گفتن‌هایش بدتر از «بوج بوجی» بر مغزش خط می‌انداخت؛ لیلی برایش ابزاری بیش نبود که گاهاً این ابزار اذیت می‌کرد و در محراب، میل به دور انداختنش را به وجود می‌آورد. به نظر او هر دختری که به راحتی به حریم یک مرد نفوذ می‌کند، ابزار است؛ خودش خواسته که ابزار باشد! ناخواسته چهره‌ی دختری ترسیده جلوی دیده‌اش را گرفت. دختری که امشب در مقابل نگاهش، با آن چشم‌های خرماییِ خیس، التماس می‌کرد تا دختر بودنش را حفظ کند، تا شأن و منزلت داشته باشد. برای لحظه‌ای، جای آن دختر، لیلی را با آن چشمان دریده و موهای رنگ و مش شده‌اش تصور کرد؛ آیا برای او هم این‌گونه شرافت و عفت اهمیت داشت؟ ناخواسته پوزخندی غلیظ زد و با صدایی بلند که به گوشِ فردی که درونِ مغزش سوال کرده بود، برسد گفت: -نه! دست لیلی از حرکت ایستاد. تاپِ مشکیِ نشسته بر تنش را به پایین کشید، همان‌گونه‌که از بالا چهره‌ی بی‌جان محراب را نظاره می‌کرد، لب زد: -چی نه، عشقم؟ پریشان، لیلی را از آغوشش بیرون راند. از این‌که خواست امشب را با او سپری کند، پشیمان بود. از دست وراجی‌های این دختر، نه‌تنها آرامش نمی‌گرفت بلکه سرش بیشتر از قبل اذیتش می‌کرد. -انقدر بهم نچسب. لیلی که از رفتارهای ضد و نقیض محراب، کفرش درآمده بود، بر تشک نرم تخت چهارزانو نشست و غرید: -می‌شه بگی چه مرگته؟ زنگ زدی ساعت دو شب من رو از خونه کشوندی بیرون که این‌جوری رفتار کنی؟ مگه دیوونه‌ای؟ کم از دستت کشیدم؟ لیاقت من رو نداری. بچه‌ای که بی‌مادر بزرگ شه چی می‌دونه از مهر و محبت! لیلی که تازه فهمیده بود در عصبانیت چه بر زبانش آورده، فوراً هردو دستش را جلوی لب‌ش گرفت و «هین»ای کشید. همین جمله کافی بود؛ تنها چیزی که می‌توانست خشم کنترل شده‌ی محراب را از کنترل خارج کند. نیم‌خیز شد و با چشمانی خون نشسته لب زد: -چه زری زدی؟ اما دیگر برای پشیمانی دیر بود! لیلی با ترس کمی عقب رفت و با لکنت گفت: -من… را… راستش… من… طولی نکشید که محراب شانه‌های لیلی را اسیر دستان نیرومندش کرد. توان حرف زدن از دخترک سلب شد؛ آن‌قدر ترسیده بود که نمی‌توانست هوا را به دهانش وارد کند و نفس بکشد. -بگو؛ زری که زدی رو دوباره بگو! فریادش چهار ستون اتاق را لرزاند؛ حتی کشوی کنار تخت و کمد مقابلش از آن صدای بلند خوف کردند. چه برسد که لیلی که پرده‌های گوشش پاره شده بود، اشک درون چشم‌هایش جوشید. هرچه تلاش کرد حرف بزند و خودش را تبرئه کند، بی‌فایده بود. صاحب آن چشم‌های به خون نشسته، آن لب‌های کبود و آن صورت سرخ شده، چیزی که لیلی می‌خواست بگوید را نمی‌شنید! -ببین؛ تو فکر کردی کی هستی، ها؟ تو مادر داری که گذاشته سه شب رو تخت من باشی؟ زر بزن! مامانت می‌دونه کجایی و برای چی اومدی؟ اشک بر گونه‌های لیلی روانه شد؛ محراب با اتمام هر جمله، او را چنان تکان می‌داد که صدای جیرجیر تخت ریتم جملاتش می‌شد. از عصبانیت تمام اعضای بدنش می‌لرزید. لیلی دستش را جلوی صورتش گذاشت و به هق‌هق افتاد. -تو… اجازه نداری… با من… اینجوری… حرف بزنی! تو خودت…مگه…کی‌ هستی؟ نیشخندش آن‌قدر صدادار و غلیظ بود که خودش هم از اینکه لبش می‌توانست آن‌قدر منعطف شود، تعجب کرد. بیخیالِ شانه‌های لیلی شد، از تخت به پایین آمد، مانتو و شلوارِ لیلی را برداشت و به سمتش پرت کرد. -بپوش زودتر گورت رو از خونه‌ی من گم کن، من حداقل آدمَم! اشتباهم این بود، فکر کردم توهم آدمی!
  10. «پارت سی و ششم» بغض به گلویش چنگ انداخت؛ چه بلایی مانده بود که در این شب نحس بر او نازل نشده باشد؟ لرز چانه‌اش را که از فرط بغض پیاپی می‌لرزید، به سختی کنترل کرد و با صدایی مملو از غم نالید: - خانوادم می‌دونن؟ دست بامداد به سوی سرش کشیده شد و به نرمی، روی بانداژ را نوازش کرد. - نه، این وقت شب نمی‌خواستم سکته‌شون بدم. مگر ساعت چند بود؟ چشم گرداند تا ببیند در چه زمانی از روز قرار دارد؛ ساعتِ سه بامداد دهان‌کجی بدی نثارش کرد. - کی نجاتم داد؟ دست‌های بامداد از حرکت ایستاد، اخم کمرنگی بر پیشانی‌اش رد انداخت. به پشتیِ صندلی آبی رنگِ پلاستیکی تکیه زد و گفت: - چه فرقی می‌کنه؟ فکر کن من! به سرمش که آخرین قطرات را به سرعت به رگ‌هایش وارد می‌کرد، زل زد و بی‌رمق نالید: - می‌خوام بدونم! اصرارِ روشنا برای بامداد خوشایند نبود؛ نمی‌خواست به او بگوید که ناجی‌اش چه کسی است. همین که روشنا را زمان بیهوش شدن در بغلِ آن مردک دید، کافی بود! - سرمت داره تموم می‌شه؛ میرم پرستار رو صدا کنم. با همین جمله، خود را از نگاهِ موشکافانه‌ی روشنا نجات داد و اتاق را برای فرار ترک کرد. آمدن پرستار زیاد طاقت‌فرسا نبود؛ رگ دستش از اسارت سرم رها شد، پرستار پنبه را با چسب سفت کرد و با نجوایی خواب‌آلود و خسته گفت: - فشار بده کبود نشه! سپس بی‌کلام، او نیز روشنا را تنها گذاشت. بامداد کتفش را گرفت تا از تخت آویزان شود، دمپایی‌های بیمارستان را جلوی پایش جفت کرد و گفت: - امشب بیا بریم خونه‌ی من، تا فردا با پدرت صحبت کنم و یک فکری براش بکنیم. پاهایی که به سوی دمپایی می‌لغزیدند، از حرکت ایستادند. سرش را چنان محکم بلند کرد که صدای شکستن مهره‌هایش را شنید: - من هیچ‌جا نمیام! من رو ببر خوابگاه. این‌بار ابروهای بامداد، واضحاً اخم را تداعی کرد، لبش را با حرص برهم فشرد تا دهانش بی‌اجازه، بد و بیراه از خود خارج نکنند. - تو غلط کردی! آره میذارم برگردی تو اون خراب شده، حتما! سپس شبیه کسانی که با خود حرف می‌زنند، جلوی پایش خم شد و دمپایی را در آن جفت پا وارد کرد: - بیست و سه سالشه؛ اندازه یک بچه‌ی پنج ساله عقل تو کلش نداره! برخلاف تصور بامداد که فکر می‌کرد دختر متمرکز روبه‌روی‌اش تحت تاثیر قرار گرفته، مغز روشنا، درگیر این شد که چقدر جمله‌ی بامداد برایش آشنا بود. - تو قبلاً هم این رو گفته بودی؟ چقدر مگه کم عقلم که چند بار انگار شنیدم این جمله رو؟ از جایش بلند شد و قبل از آن‌که از دهانِ نیمه‌باز بامداد چیزی بشنود، فشاری به گلو وارد کرد و تلخ شد: - به هر حال چه پنج سالم باشه چه بیست و سه سال، قرار نیست تو برام تصمیم بگیری! اختیارم هر وقت دست تو بود اظهار نظر کن. خودش هم می‌دانست جواب بامداد که او را در این مکان خفقان‌آور تنها نگذاشته بود، نمی‌توانست این باشد اما چه می‌شد کرد، حرف را بدون مزه کردن به زبان آورده بود. این‌بار دیگر می‌شد راحت برق تعجب و بهت را از نگاهِ بامداد خواند. روشنا از او رو برگرداند و لحظه‌ی آخر، قبل از خروجش از اتاق لب زد: - ممنون بابت کمکت پسرعمو! اگه کمی حق خواهری گردنت دارم لطفاً این قضیه رو به خانوادم گزارش نکن. خودم می‌تونم از پسِ خودم بر بیام، اون یک اشتباه بود قرار نیست همیشه تکرار شه. سپس رفت و شل شدن پاهای بامداد را ندید، رفت و ندید که چگونه بامداد چنگی به قلبش انداخت و در سکوت روی تخت نشست. اما بامداد که مثل او بی‌معرفت نبود، بود؟ تکه‌های قلبش را جمع کرد و با تمام قوا از جا برخاست. پشت روشنا دوید تا بتواند مسیرش را قطع کند، که همین هم شد! دست روشنا از پشت اسیر دستش شد: - وایسا، حداقل میرسونمت! صدایش سرد بود، آن‌قدر سرد که رعشه بر تن روشنا انداخت. می‌دانست لجبازی آن هم این وقت شب و با آن مسیر بد ترکیب خوابگاه، بی‌عقلی است. به اجبار، سری تکان داد و پشت بامداد به سوی ماشینش قدم برداشت.
  11. یه چیزی.. 

    من پارت یک رمان ارتریا رو دیدم یک قسمت نام موزیک چاووشی رو زدی بارون شدی اسم درستش زندان‌بان هست:)

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      آخ راست میگی حواسم نبود اصلا 🤦🏻‍♀️

  12. موفق باشی عزیزم از مطالعه‌ی اثرت، لذت بردم^^🤍
  13. «به نام خدا» سلام زهره‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) نام رمان: از دو کلمه تشکیل شده «مزاحم اختصاصی» من با توجه به خلاصه شما و بخشی از رمان ارتباط کافی رو با رمانت می‌گیرم حتی حس طنز و عاشقانه بودن هم اسم می‌تونه به خواننده القا کنه. انتخاب اسم پرفکته به نظر من.. ژانر: با سیر رمان هماهنگه، رمانی متشکل از عاشقانه‌هایی در کنار طنازی و خنده.. زیباست. خلاصه: خلاصه از نظر من جای کار داره تا کامل تر باشه.. راستش خلاصه برام خیلی روئه! خیلی روند رمان رو برام به نمایش گذاشته، ابهامش می‌تونه بیشتر باشه، چون اولین چیزی که خواننده از اثر شما می‌بینه و انتخابش می‌کنه خلاصه‌ست. اینکه پرهام با دختری روبه رو میشه که دختره ازش فاصله می‌گیره و اینا به نظرم اضافه‌ست می‌تونست به جای اون چیزهای مبهم تری گذاشته بشه و این موضوعات در ابهام بمونه. حالا چه به صورت طرح چند سوال چه به صورت چند جمله‌ی خبری جانا..« با توجه به چیزی که من از تو و استعداداتت دیدم مطمئنم خیلی بهتر از گفته‌ های من از پسش بر میای^^» رمان‌ چیزی به اسم مقدمه نداشت اما من اون نوشته‌ی کوتاه بالای پارت رو مقدمه در نظر میگیرم صدالبته که خیلی زیبا تره یک مقدمه یگم طولانی تر براش درنظر گرفته بشه عزیزم جمله عاشقانه‌و زیبا بود^^ حس عشق رو به خوبی به نمایش میزاشت در کل خیلی خوشم اومد. خب خب خب بریم اول از شروع رمانت.. عروسی و اشنایی با پرهام شروع خوبی بود من از رمان های طنز و عاشقانه انتظار شروعی دیوانه کننده ندارم به نظرم به دل می‌نشست مخصوصا برای افرادی که به رمان های با این کیفیت قلم علاقه دارند. سیر رمان منو رو مجذوب خودش کرد راستش من از این مدل نوشتار محاوره‌ای طنز یا به قولی نوشتار از زبون دختر خنگ و دست و پا چلفتی علاقه دارم مخصوصا اگه کسی بتونی اینجوری با کلمات بازی کنه. به نظر من تو نوشتار ادبی بازی با کلمات راحت تره چون محدودیتت کمتره اما تو محاوره و عامیانه خیلی باید خوب بنویسی تا هم درک درستی به خواننده بدی هم نوشتارت دم دستی نباشه. از قلمت خوشم اومد کلکل های پرهام و آیسان واقعا خنده به لبم میاورد. «منم بخوام به یکی حال بدم و ادب خرجش کنم نهایت فحشش نمیدم^^» توصیفات خیلی خوب بود گه گاهی واقعا حس می‌کردم تو رمان سیر می‌کنم، می‌تونستم قشنگ حس خوابگاه دخترونه رو درک کنم یا سالاد ماکارانی شفته شده رو حس کنم. از نظر فضاسازی به نظرم اوکی و قابل قبول بود. نسبت مونولوگ ها به دیالوگ ها اگه بخوام میانگین بگیرم خوب بود عزیزم، شاید در پارتی مونولوگ بیشتر و دیالوگ کمتر بود یا بلعکس اما جمعاً عالی بود. از نظر کشمکش ها، کلکل ها زیاد بود من کلا دوست دارم تو رمان یک چیز حداقل مبهم بمونه، که خواننده بگه داستان چیه؟ چرا؟ چیشد؟ اما این یک چیز کاملاً سلیقه‌ایه! شما می‌تونی خواننده رو گیج کنی یا نکنی. با توجه به رمانت و سبکت الزامی هم برای انجامش نیست اما اگه انجام بشه هم بد نیست«چشمک» بیشترین چیزی که من رو از نوشتاری اذیت کرد اوردن فعل در اول جمله بود مثل: «مستقیم رفتم تو رختکن» این مدل گفتن تو دیالوگ اشکال نداره اما تو مونولوگ خیلی بهتره که فعل در اخر جمله بیاد هم از نظر بصری بهتره هم از نوشتاری کامل تر جانا عبارت جایگزین: «مستقیم به سمت ریختکن رفتم.» نوشته شما: رفتم سمتشون. جایگزین: به سمت‌شون رفتم. این موارد در رمانت خیلی بود زیبا اگه بخوام همش رو بنویسم تا فردا شب شام مهمون انجمن هستیم«خنده» کلمات شکسته هم چندتایی دیدم به عنوان مثال: «زبونمو» که درستش تو نوشتار با نثر محاوره‌ای «زبونم رو» هست. قسمت هایی دیدم که به جای مکث، از سه نقطه استفاده کردی، سه نقطه برای جمله‌ی ناتموم اوکیه ولی بهتره در زمان مکث از ، یا اگه جمله فعل داره اما جمله ی بعدی مرتبط با اونه از ؛ استفاده کنی اینجوری نوشتت قشنگ تر می‌شه. در نهایت من واقعاً از رمانت لذت بردم مخصوصا توصیف خانم راهبه رو^^ قطعاً خوانش رمان تو تنها برای نقد نبود بلکه خودم ادامه‌ش خواهم داشت جان دل:) امیدوارم این نوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک کافی بکنه✨ اگر کمکی هم از من برای ادامه‌ی رمانت بر میومد دریغ نکن^^ در پایان... امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه بانو🤍 روشنا.
  14. سلام عزیزم رمانت صفحه نقد نداره؟

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

       

      سلام بانو بفرمایید💙

       

  15. مصی مداربسته عالی بود دخترر😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      همشون؟ یا از اینجا به بعدش تگت کنم؟ 

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      خوندم تا اینجا رو از الان ب بعد جدید میزاری تگم کن بخونم

    4. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      چشم حتما:) 💋

  16. رمانت به خودم افتاد بانو😂💕

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      زود بهت میدمش زیاد انتظار نکشی^^

    3. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      قربونت برم عزیزم مرسی:) 😚💕

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      ایموجی چشم قلبی^^

  17. «پارت سی و پنجم» صدای همهمه‌ای در اطراف، او را به هوشیاری می‌کشاند. درست و واضح نمی‌شنید، اما می‌فهمید که دعوایی در جریان است و صداها از حد معمول بلندترند. سعی کرد لای یک چشمش را باز کند، اما پلک‌هایش یاری نمی‌کردند؛ حس می‌کرد وزنه‌ای سنگین بر تنِ بی‌جانش افتاده است. سرش چنان تیر می‌کشید که انگار با پتکی بر آن کوبیده باشند. بالاخره با کلنجارهای مداوم، توانست چشمان تارش را باز کند. بویِ تندِ الکل، حدسش را تأیید کرد: بیمارستان. اتاقی پر از تخت‌های کنار هم و پرده‌های سفید که حسِ تهوع را در او تشدید می‌کرد. از کودکی از فضای خفقان‌آورِ بیمارستان متنفر بود. صدای خشمگینِ بامداد در اتاق پیچید: -مرتیکه! اگه اون آدمِ خداشناس نمی‌رسید، این دختر الان به جای بیمارستان باید تو پزشکی قانونی بود! مگه اون خراب‌شده دوربین و نگهبان نداره؟ مگه پارکه که محلِ جولانِ موادفروش‌ها و اراذل باشه؟ روشنا دیگر به مکان اهمیتی نمی‌داد. دست راستش را به سوی پرده بُرد و آن را تا نیمه کنار زد. با دیدنِ دو مرد که رو در روی هم ایستاده بودند، ابروهایش از تعجب بالا پرید. بامداد با دیدنِ چشمانِ خرمایی و بی‌حالِ روشنا، بیخیالِ آن مرد شد و با عجله به سویش آمد: -بیدار شدی؟ خوبی؟ درد که نداری؟ به جز سرش، در جای دیگر دردِ چندانی حس نمی‌کرد. لب‌های خشکیده‌اش را با زحمت تر کرد و با صدایی ضعیف پرسید: -خوبم… چه اتفاقی افتاده؟ من چرا اینجام؟ مردی که مخاطبِ خشمِ بامداد بود، نزدیک‌تر شد. چهره‌اش برای روشنا آشنا بود. با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: -خانم، من رو ببخشید، مقصرِ اصلی من بودم که شما به اون وضع افتادید… اون مرد رو تحویل پلیس دادیم. روشنا گیج بود و هنوز علت دقیقِ حضورش در بیمارستان را درک نمی‌کرد که با جمله‌ی مرد، سیلِ خاطراتِ بر سَرش هجوم آورد. اشک در چشمانش حلقه زد، که فریاد نیمه‌بلند بامداد، اجازه‌ی ریزشَش را نداد: -به هر حال من از اون خوابگاهِ بی‌دروپیکرتون شکایت می‌کنم؛ نمی‌ذارم دیگه هیچ دختری قربانی بشه. رنگ از رخسارِ مرد پرید. دستِ بامداد را با دست‌های زبر و آفتاب‌سوخته‌اش گرفت و نالید: -آقا خواهش می‌کنم! به‌خدا اولین بار بود! ما همه‌ی افراد رو با استعلامِ عدمِ سوءپیشینه قبول می‌کنیم… توروخدا نونِ چندین نفر رو آجر نکنید. اصلاً التماس‌های مرد برای روشنا مهم نبود؛ فقط می‌خواست بداند آیا بامداد این خبرِ شوم را به خانواده‌اش رسانده یا نه؟ لابد رسانده بود؛ مگر بامداد نخود در دهانش خیس می‌خورد؟ -فعلاً برو تنهامون بذار؛ بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم. مرد با نگاهی ملتمسانه روشنا را از نظر گذراند و با سری پایین‌افتاده، اتاق را ترک کرد. بامداد بی‌وقفه غر می‌زد: -من اون خوابگاه رو آتیش می‌زنم! با خاک یکسانش می‌کنم. مردکِ بی‌همه‌چیز برگشته میگه «اتفاقیه که افتاده!» آخه عوضی، اگه برای خواهر و مادرِ خودت هم بود همین رو می‌گفتی؟ بامداد پشت هم ناسزا می‌گفت، اما فکرِ روشنا جای دیگری بود. چه بلایی نزدیک بود سرش بیاید! اگر آن آدمِ غریبه سر نمی‌رسید، چه می‌شد؟ آیا می‌توانست با آن ننگ زندگی کند؟ آن مردِ ناجی که بود؟ اگر او نمی‌رسید، اگر نمی‌رسید… این جمله بار ها در ذهنش تداعی شد؛ تا جایی که پلک‌هایش روی هم افتاد و از ترس فشرده شد. صورتِ بامداد از غیرت سرخ شده و مشتش گره خورده بود. اگر قبل از پلیس‌ها سر می‌رسید، قطعاً آن مردک را زنده نمی‌گذاشت. -تو از کجا فهمیدی؟ صدایِ خفه‌ی روشنا، شدتِ خشمِ بامداد را کم کرد. با لبخندی کج که معلوم بود چقدر تلاش کرده تا برای دلداریِ روشنا روی لبش بنشاند، گفت: -هیچی، زنگ زدم به گوشیت. یه خانمی برداشت و گفت روشنا حالش بده… من هم گفتم تا کار از کار نگذشته برم بهش یاد بدم اشهد خوندن برای کِیه! حتی آن کج‌خند هم نتوانست لب‌های روشنا را باز کند. بامداد چه می‌دانست او آن شب چه کابوسی را تجربه کرده است؟ -نمی‌دونم اسمش سرو بود؟ کاج بود؟ خدایا… اسمش چی بود؟ بامداد چشمانش را برای یادآوری چرخاند. لحنِ جستجوگرش برای لحظه‌ای لبخندِ کمرنگی بر لب‌های روشنا نشاند. -آها… صنوبر! نه، نه… توسکا. با بالا آمدنِ سرِ بامداد، لبخندِ روشنا هم محو شد. روشنا دستش را به سرِ دردناکش کشید و با زبریِ بانداژ مواجه شد. بامداد پیش‌دستی کرد و با غمی نهفته در صدایش گفت: -وقتی افتادی، سرت خورد به تنه درخت. خداروشکر ضربه خیلی سنگین نبود.
  18. چقد باحال بود انجمن گرگینه ها😂 

  19. خانمم خبری ازت نیست^^

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      خوبم شکر خبری ازت نبود تو چت باکس گفتم ببینم چیکارا میکنی

    3. Silent

      Silent

      مرسی که به یادم بودی

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      قربونت انتشار داستانتو تبریک میگم🤍

  20. سلام و درود به شما‌

    .

    .

    .

    خوشحال میشم اگه مایل بودید رمانم رو مطالعه کنید^^

     

  21. سلام به شما نویسنده‌ی عزیز خیلی مفتخرم که افتخارِ بررسی رمان شما رو دارم خوش قلم جان✨💚 در ابتدای نوشتارم به اطلاعتون برسونم که این فقط صرفاً صحبتی در خصوص بهتر شدن روند رمان شماست و در نهایت نوشتار شما بدون وجود این نوشته هم می‌درخشه.. نام رمان از یک کلمه‌ی «آغوش» تشکیل شده اسمی که من اگه بخوام بهش فکر کنم اولین چیزی که منو جذب میکنه ژانر عاشقانه‌ست. پس عاشقانه بودن رمان رو به خوبی نشون میده که این موضوع عالیه اما پلیسی و مافیایی رمان زیاد مرتبط با اسم رمان نیست. اگه بخوام از جانب کلیشه بودن نگاه کنم «آغوش» کلمه‌ایه که خیلی تو رمان ها رواج داره و این ممکنه باعث شه خواننده با خوندن اسم رمان فکر کنه قبلا رمانتون رو خونده و بیخیالش شه حتی خود شما هم یک اثر به نام آغوش کاکتوس دارید«مصاحبتون رو خوندم «ایموجی خنده خجول»» خلاصه کامل بود! یعنی به خوبی تونست چیزهای لازمه رو ارائه بده عزیزم اما می‌تونست کمی کامل تر از این باشه من دوست داشتم یکم گنگ تر باشه، یعنی از جانب یک‌خواننده دلم می‌خواست ببینم با چندتا سوال ذهنم درگیر میشه مثلا بعد از جایی که نوشتی دختری وارد زندگیش میشه. میشد چند قسمت از پیرنگ رمان رو مبهم گذاشت‌ که بعد ورود اون دختر چه اتفاقی میوفته؟ مقدمه رو پسندیدم بانو جان، خشمی که در وجود دانیال بود رو دیدم که این موضوع واقعا به مزاجم خوش اومد. رمان شروعی هیجانی نداشت اما کلیشه‌ای هم نبود که این به نظر من زیباست! اگه نظر منو بخوای همه‌ی رمان ها قرار نیست هیجان انگیز شروع بشن و ادم رو مات‌و مبهوت بزارن اما اگه شروع رمان گیرایی لازم رو داشته باشه قطعاً خواننده مجاب به خوندن ادامه ی رمان میشه شاید به این علته که خیلی ها شروعی هیجان انگیز رو انتخاب میکنن. من با شروع رمانت مشکل نداشتم روتین بود و دقیقا از جایی شروع شد که تو خلاصه گفته شد. وسط مشکلات و اضافه کاری های دانیال. کاش کمی مونولوگ ها قبل دیالوگ ها قرار می‌گرفتند تا حالت و موقعیت کارکتر ها بیشتر به چشم بیاد. مثلا به جای دوتا دیالوگ پشت هم، چیزی از حالت رفتاری، حالت مکانی، حالت ظاهری گفته می‌شد. اینجوری من بیشتر متوجه میشدم کاراکتر الان تو چه حالیه، چ واکنشی داره. این‌موارد به مرور زمان و پیش روی رمان خیلی بهتر شد اما بازهم کمی و بیش به چشم میحورد یک قسمت هایی همه چی عالی بود یک قسمت هایی دیالوگ ها پشت هم.. زیبا جانم یه نظر دارم، که فقط نظره! صاحب قلم شمایی و اختیارش با خودت.. من تو پارت یک، خیلی یکهو کلی اطلاعات گرفتم که به نظرم اگه پخشش می‌کردی و اروم اروم بهم تزریقش میکردی جالب تر به نظر می اومد. بازم حق انتخاب با خودته و خودت صاحب اختیاری:) ژانر ابتدایی شما پلیسی بود کشش های داستان خوب بود مخصوصا درباره کار پدر دانیال و این ها اما من بیشتر دلم می‌خواست چیزهایی مبهم باشه و بیشتر دلم می‌خواست هیجان ببینم درسته نمی‌شه از اول رمان هیجانیش کنی و نیاز به زمان داره اما من تا فکر می‌کنم نزدیک به پارت های بیست منتظر بودم که آره الان حتما یک چیزی میشه.. اما بیشتر تایم درگیر کلکل های برادران گذشت و سیاست های دانیال که صد البته بگم که واقعا خیلی جاها خنده به لبم اورد و کلی تو دلم گفتم ناز شصتت بانو^^ «مخصوصا قسمتی که برای مدرک و استعداد بود«خنده»» توصیفات جاهایی خوب بود و جاهایی نیاز داشت بهتر باشه مثلا مادام رفت و امد های خانوادگی من توصیف بهتری دوس داشتم ببینم توصیفات به نظر من لازم نیست پشت هم باشه مثال شما لازم نیست بگی هوا زمستونه همین ک یکجا بگی کاپشنم رو در اوردن یا برف به زمین نشست ثابتش می‌کنه. من توصیفات زمان رو بیشتر ذوس داشتم ببینم؛ الان روزه شبه، زمستونه، تابستونه... بیشترین توصیفات موثر شما توصیف احساسات بود که بخش زیادی رو در بر گرفته بود. پس در نتیجه فضاسازی خوب بود ولی می‌تونست عالی تر هم باشه بانو جانم^^ چون پتانسیل عالی تر شدن رو در اثر شما می‌بینم و این اطمینان رو دارم که خفن تر خواهد شد. نسبت دیالوگ ها و مونولوگ ها خوب بود طوری نبود که یکیشون به اون یکی بچربه.. به نظر من محاوره نوشتن و از کلمات پیش پا افتاده استفاده نکردن هم راحت نیست که شما خوب تونستین اجرائه‌ش کنی عزیزم چند جمله دیدم که پیشنهاد میدم اگر مایلی زیباترش کنی گلم که شامل غلط های ساختاری یا تایپیه «این موضوع برای همه پیش میاد تو‌نوشتار پس ایرادی بهش نیست جانم تنها برای راحت تر شدن کار شماست» چه چیزهایی توی زندگی‌مون فرق داد❎ چه چیزهایی رو، توی زندگی‌مون فرق داد✅ همین جمله، اگه جای کلماتش رو تغییر داد ببینید چقد بهتر و روون تر می‌شه. نوشته شما: چرا خودتون رو از این ثروت می‌خوان محروم کنید. مثال: چرا می‌خواین خودتون رو، از این ثروت محروم کنید. در یک جمله دوبار فعل اومده که نمی‌گم نادرسته اما جلوه بصری خوبی نداره انگار اضافه کاریه بود نویسنده جان «سرش درد گرفته و فهمید که از سر و صدای زیاد درد گرفته.» میتونه این‌جمله جوری بیان بشه که زیاد از فعل استفاده نکنه‌و زیاد هم سخت نباشه «سرش از سر و صدای زیاد، درد گرفته بود» «صدای‌های تو سرش، اون را اذیت می‌کردند و باعث سردردش شدند.» در پارت ده یک پرش لحن دیدم نثر محاوره‌ست با اگه بینش یک مونولوگ ادبی باشه زیاد زیبا به نظر نمیاد عزیزم «پس دانیال سریع از سرویس بیرون آمد. ایستاد بینشان.»❎ «پس دانیال سریع از سرویس بیرون اومد؛ بین‌شون ایستاد.»✅ در نهایت بانو جان هر اثری و هر سبکی ارزش خوانش داره و رمان شما هم از این قضیه استثنا نیست پس قوی و استوار ادامه بدین و هیچ وقت از نوشتن دست نکشین نویسنده‌ی عزیزِ نودهشتیا✨ اگر کمکی در روند رمان از بنده براتون بر اومده لطفا دریغ نکنین^^ در پایان… امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه جانا🤍 روشنا. @آتناملازاده
  22. «پارت سی و چهارم» چشم‌هایش از تعجب گِرد شده بود. اولین چیزی که توجه‌اش را جلب کرد، بوی گند الکل بود. لب‌های مرد گوشش را به بازی گرفته بودند. تکان‌های پی‌درپی می‌خورد و صداهایی نامفهوم از حلقش خارج می‌شد. برای رهایی تقلا می‌کرد. آن‌قدر فردِ پشت سرش تنومند بود که نتوانست ذره‌ای خودش را از حصار به وجود آمده خلاص کند. دست آزاد مرد به نرمی به پایین آمد که باعث یخ بستن بدنِ روشنا شد. جان از تنش رفت و چشم‌هایش را محکم به هم فشرد. - چقدر خوشگلی! بوی بد‌ دهانش دل و روده‌‌اش را بهم ریخت؛ می‌خواست همان‌جا اوق بزند و بالا بیاورد. با همان صدایِ نکره‌ و لحنی خمار، نالید: - این‌جا کسی نیست. اگه بخوای اذیت کنی همین‌جا خلاصت می‌کنم! بزار خوش بگذرونیم. قطرات اشک بر روی صورتش نشستند. قلبش از تندی اولیِ خارج شده بود و حال به کندی می‌زد. از خدا مرگش را می‌خواست! لعنت می‌فرستاد به خودش، به توسکا، به محبت مسخره‌اش. اگر این مرد امشب او را از آن خودش می‌کرد، قطعاً قبل از سپیده دم خودش را به دار می‌آویخت. دست از تقلا برنمی‌داشت؛ با این‌که می‌دانست بی‌فایده است، نمی‌توانست خودش را به راحتی به مردک تسلیم کند. - اَه چقدر وول می‌خوری؛ بزار باهات بازی کنم! - بیا با من بازی کن، قول میدم وول نخورم. صدایی که از پشت سر بلند شده بود، مرد را ترساند، اما خونسردیِ ظاهری‌اش را حفظ کرد. همون‌طور که روشنا را در آغوش داشت، چاقویی از جیبش درآورد و زیر گلوی روشنا نگه داشت. با جسارت به سوی صدا برگشت و به آن چهره که در آن تاریکی هویتش مشخص نبود، زل زد. روشنا با چشم به ناجی‌اش التماس می‌کرد که او را نجات دهد. مردک که انگار زنش را در آغوش گرفته، سرش را با غرور بالا آورد و با صدایی خمار غرید: - زکی؛ توروسننه عمو؟ بزن به چاک تا برات شر نکردم. با آن ظاهر لاغر مُردنی‌اش، آن هیکل ورزشکاری و نیرومند را تهدید می‌کرد؛ جالب بود! دست ناجی به درون جیبش کشیده شد، با اخم‌هایی که نمی‌دانست علت جمع شدنشان چیست، از لای دندان، طغیان کرد: - مگه دنبال بازی نبودی؟ می‌خوام بازی یادت بدم. روشنا آن‌قدر شوک شده بود که دیگر تقلا نمی‌کرد. تمام وجودش گوش و چشم شده بود تا بفهمد چه بلایی قرار بود امشب، در این تاریکی و جهنمی هوا، بر سرش نازل شود. مرد شیر شده بود؛ البته بهتر است گفته می‌شد، چاقوی درونِ دست‌هایش او را شیر کرده بود. هرچه که بود، این جسارت، جانِ روشنا را از درون متلاشی می‌کرد. - بیا برو حاجی، برای خودت داستان نکن! جنس مفت گیرم اومده می‌خوام باهاش بازی کنم یا بدمش بالا، به خودم مربوطه. از این‌که دختر را «جنس» خطاب کرده بود، خون، خونِ روشنا را می‌خورد، اما در موقعیتی نبود که بتواند بلبل‌زبانی کند. ناجی، قدمی به سوی مرد برداشت که حال پوزخند رویِ لب‌هایش قابل رویت شد. با هر قدمی که او برمی‌داشت، مرد به کشیدن روشنا به عقب می‌رفت. - نیا جلو! به‌علی، چاقومو می‌کنم تو شکمش، صدای سگ بده نه به تو برسه نه به من! اما ناجی انگار کر شده بود. چشمانش در سرخیِ خون غرق بود، با نجوایی آرام که شباهت عجیبی به آرامش قبل طوفان داشت تهدید کرد: - تا سه می‌شمرم؛ فقط تا سه! صدایش حال آشنا به نظر می‌رسید، اما روشنا مجال نداشت که به صدای ناجی فکر کند. فریادِ سهمگینش، روشنا که هیچ! حتی حیوانات درنده‌ی اطراف را هم از جا پراند: - یک! لرزی به تن مرد نشست؛ انگار حال کمی بادِ کله‌اش خالی شده بود. دوستانش هم امشب این محل را برای شکار او تخلیه کرده بودند. نمی‌توانست به تنهایی در برابر مردی که از او بلند تر و قوی تر بود بجنگد. - دو! رعشه بر تمام عضلات روشنا نشست؛ حتی لحظه‌ای لرزش کم نمی‌شد. وسط تابستان انگار سرمای سیبری را به او بخشیده بودند. آن‌قدر گریه کرده بود چشم هایش تار می‌دید. قبل از آن‌که عدد سه از دهان ناجی خارج شود، صدای راه رفتن کسی از پشت سرِ روشنا آن مردِ عوضی، حواسِ نداشته‌اش را پرت کرد. همین غفلت برای حمله‌ی ناجی به سوی او و پرت کردن چاقو به گوشه‌ای از دیوار سرویس بهداشتی کافی بود. روشنا بدن نیمه‌جانش را به سختی به درختِ کنارِ سرویس بهداشتی رساند و پشت آن پنهان شد. هق‌هقش با دیدن ناجی‌ که بر روی مرد دراز کشیده نشسته بود و با مشت او را مهمان می‌کرد، بیشتر شد. سروصدای به وجود آمده، همه جا را روشن کرد. حال لامپ هایی که در خاموشی فرو رفته بودند می‌درخشیدند. نگهبان و چندین کارگر که از سروصدا به بیرون آمده بودند، به سوی میدان جنگ دویدند. این آخرین تصویری بود که جلوی دیده‌ی غبارگرفته‌ی روشنا نقش بست، پس از آن دیگر هیچ نفهمید.
  23. «پارت سی و سوم» نمی‌دانست در نگاهِ توسکا چه بود که رعشه بر تنِ روشنا انداخت. قلبش کندتر از قبل شروع به تپیدن کرد؛ مطمئن بود اگر توسکا دهان باز می‌کرد، جوابی مثبت از او نمی‌شنید. امکان نداشت، تو این مکانِ بی‌در و پیکر، لحظه‌ای خودش را به خطر بیندازد. - خانم جون، شما می‌تونی بری یک سر و گوشی آب بدی؟ خواسته‌اش از روشنا زیاد از حد نبود؟ باردار بود، درست! ولی فلج که نبود. قورت دادنِ آب دهانش از چشم‌های خمارِ توسکا دور نماند. با یادآوریِ سرویس بهداشتی مردانه که درست پشتش صحرایی بزرگ قرار داشت، لرز بر تنش جا خوش کرد. - اما… من… آخه… دستپاچه بودن و تردیدِ صدایش، باعثِ نشستنِ لبخندی تلخ بر لبانِ توسکا شد. سرش را به سمت پایین حواله کرد و زیر لب نالید: - ببخشید مزاحمت شدم خانم جون، شبت بخیر! سپس دست‌های روشنا که الان با یخ فرقی نداشت را رها کرد و پشت به او، به سمت در راه افتاد. روشنا شروع به تکان دادنِ پی‌درپی پاهایش کرد؛ دندان‌هایش را بر هم می‌کوباند و لبانش را بر هم می‌فشرد. عذابِ وجدان همچون عقربی در جای‌جای بدنش نیش می‌زد. - پس بیا با هم بریم! نجوایی که از دهانش خارج شده بود، شباهتی به صدای او نداشت. اضطراب و ترس در آن صدا به خوبی شنیده می‌شد؛ چیزی که روشنا خودش هم کمتر زمان‌هایی شاهدش بود. توسکا که انگار دنیا را تقدیمش کرده بودند، شبیه به پنگوئن راهِ رفته را برگشت و خود را در آغوشِ روشنا انداخت. پشت هم بوسه بارانش کرد و تشکر را سرلوحه‌ی جمله‌اش نمود: - آی من به قربونت خانم جون، بریم توروخدا جون به لب شدم. روشنا فوراً به سوی کمد کوچکِ گوشه‌ی اتاق دوید؛ لباس‌هایش را با پیراهنی نازک مشکی و شلوار جین ذغالی تعویض کرد. کلاهی لبه‌دار بر سرش گذاشت و رو به توسکایی که جلوی در از اضطراب ناخن‌هایش را می‌جوید، حرف زد: - سرویس بهداشتی خطرناکه، تو تا یک جایی همراهم بیا، بعدش من خودم میرم ببینم چه خبره! مغزش به او نهیب می‌زد؛ افکارِ آشفته‌اش چون سیلی بر صورتش می‌کوبید و هشدار می‌داد: «معلومه داری چه غلطی می‌کنی؟ احمق به تو چه دایه عزیزتر از مادر شدی؟ این‌جا صاحب داره؟ بی‌در و پیکره! جونِ بابا و مامانت بیخیال شو، یک کلام بگو نمی‌تونم! نرو روشنا، نرو!» اما روشنا برخلافِ صداهایِ در سرش، با عجله همراه توسکا از اتاق خارج شد. بی‌سروصدا از بین اتاق‌های انبوهِ راهرو می‌گذشتند؛ تنها صدایی که سکوتِ راهرو را می‌شکست، پژواکِ بالای کشیدنِ بینیِ توسکا بود. سرویس بهداشتی در دورترین نقطه به خوابگاه قرار داشت؛ با اینکه قسمت زنانه حفاظت شده بود، روشنا هربار تا به آن‌جا برسد اشهدش را می‌خواند، چه برسد به سرویس مردانه که هیچ امنیتی در آن قابل رویت نبود. توسکا دستِ روشنا را در چنگش گرفت، طفلِ درون بطنش بی‌قراری می‌کرد، کل بدنش با عرقِ سرد پر شده بود، نفس هم نمی‌توانست بکشد از آن حجمِ استرسی که داشت. باهم از خوابگاه خارج شدند که زیرِ دلِ توسکا تیر کشید و لبش را با فشار گزید. - آخ! روشنا سریعاً به عقب برگشت و به زیرِ بازوی توسکا که حال بدنش حالتِ خمیدگی گرفته بود را چنگ زد. قلبش بسیار تند خود را به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید، از استرس پاهایش هم شل شده بود. - چی‌شده توسکا؟ نمی‌تونی راه بری؟ توسکا سرش را با درد به چپ و راست تکان داد. چاره‌ای نبود! توسکا را بر روی پله‌ی خوابگاه نشاند، روبه‌رویش زانو زد و به آرامی گفت: - می‌تونی یکم این‌جا بشینی تا من برم و سریع برگردم؟ چشم‌های توسکا برای لحظه‌ای بسته شدند؛ پشت هم نفس می‌کشید تا راهِ تنفس باز شود. چنگی به بازوی روشنا کشید و با نهایتِ جانش لب زد: - اسم شوهرم منوچهره! سی سالشه با موی کم‌پشت و قدی متوسط… لطفاً پیداش کن، خواهش می‌کنم! این بار مصمم‌تر، لبخندی به رخسارِ رنگ‌پریده‌ی توسکا هدیه داد، از جایش بلند شد و به تنهایی به سوی سرویس قدم برداشت. صدای زوزه‌ی گرگ و ناله‌ی حیوان‌های درنده‌ی دیگر از سرعتش کم می‌کرد. لباسش را در چنگ گرفته بود و از استرس لبش را با زبان تر می‌کرد. - آقا منوچهر؟ خودش هم صدای ضعیفش را نمی‌شنید، چه برسد منوچهر نامی که صدایش می‌کرد. عجیب بود که حتی یک نفر هم در ساختمان یا اطراف ساختمان وجود نداشت. از سرویس بهداشتی مردانه به سرویس زنانه دید داشت، حتی آن‌جا هم خبری از آدمیزاد نبود. همه‌جا در سکون و تاریکی غرق شد؛ تنها برقِ حاضر در آن مکان، برقِ دیده‌ی پر از ترسِ روشنا بود. تا خواست قدمی به سوی دربِ ورود به درون سرویس بهداشتی آقایان بردارد، دستی جلوی دهانش فشرده شد و از پشت او را در آغوش گرفت.
  24. چون از قدیم چیزی ندارم از الان میزارم برای اینده:) اون موقع قدیمِ الانه دیگه^^
×
×
  • اضافه کردن...