-
تعداد ارسال ها
7 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های یاسمن تقوی
-
رمان:افعی من ژانر :درام ، معمایی،روانشناسی نویسنده:یاسمن تقوی خلاصه داستان:مژگان سیساله است. روانشناسی که ذهنِ آدمها را میخواند، اما قلب خودش را نه. آرمان چهلساله است. مردی که از کودکیاش دروغ میسازد، از شبهایش فرار میکند و از آدمها فاصله میگیرد. اولین جلسهی درمان، یک بازی است. بازیِ نگاهها، کلمهها، مکثها. مژگان میخواهد آرمان را بشناسد. آرمان میخواهد مژگان را ببیند. اما هرچه آرمان بیشتر حرف نمیزند، مژگان بیشتر در او غرق میشود. او آرمان را همهجا میبیند؛ در خیابان، در کتابفروشی، کنار ماشین خرابش، حتی در خوابهایش. انگار آرمان دیگر فقط یک مراجع نیست. او یک وسواس است. تا اینکه مژگان به رازی میرسد که مسیر همهچیز را عوض میکند. نامی که در پروندههای جنایی تکرار میشود: افعی تهران مقدمه : در این دنیا کسانی هستن که قاتلن ولی ما هنوز قربانی آن ها نشدیم ..》 فصل دوم روز پنجشنبه. مژگان پشت میزش نشسته. در باز میشود. مردی خوشلباس با موهای جوگندمی و تهریشِ مرتب وارد میشود. نگاهش آرام است اما عمقی تیره دارد. آرمان. آرمان: سلام. من آرمان هستم. مژگان: سلام، بفرمایید. خوش اومدید. آرمان روی مبل مینشیند. کتش را مرتب میکند. چند لحظه سکوت. مژگان لبخند حرفهای میزند. مژگان: برای چی اومدید پیشم، آقای مقدم؟ آرمان: خوابهام خرابه. فکرهام شلوغه. شبها که میشه... انگار یکی توی سرم راه میره. مژگان: از کی شروع شده؟ آرمان: از بچگی. ولی این چند وقته بدتر شده. مژگان دفترش را باز میکند. نگاهش به انگشتهای آرمان میافتد که عصبیشان کرده. مژگان: از کودکیتون بگید.آرمان نگاهش را به پنجره میدوزد. بغضِ نامرئیاش را پس میزند. آرمان: خوب بود. معمولی. مادرم... مهربون بود. پدرم زیاد خونه نبود. ما جنوب زندگی میکردیم. یادمه کنارِ ساحل با بچهها فوتبال بازی میکردم. مژگان سر تکان میدهد اما ابرویش بالا میپرد. صدای آرمان با کلماتش هماهنگ نیست. انگار دارد از روی یک فیلمِ تکراری حرف میزند. مژگان: رابطهتون با پدرتون چطور بود؟ آرمان (مکث): معمولی. مردِ سختکوشی بود. مژگان: چی شد که از جنوب اومدید تهران؟ آرمان: کارم ایجاب کرد. صدای آرمان کوتاه و بیاحساس است. مژگان چیزی یادداشت میکند: «سانسور... روایت کلیشهای... عدم تطابق لحن و محتوا»
-
این لینک رمانتون هست لطفا دنبالش کنین و تو همین لینک پارتگذاری رو انجام بدین از زدن تاپیک جدید اجتناب کنین گلم
رمانتون تایید شد میتونین پارتگذاری رو شروع کنین✅
-
روشـنـا شروع به دنبال کردن یاسمن تقوی کرد
-
یاسمن تقوی عکس نمایه خود را تغییر داد
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
سلام عزیزم
لطفا مشخصات رمانتون رو بر این اساس درست کنین تا پیام تایید گذاشته شه براتون.
نام رمان:
نام نویسنده:
ژانر:
خلاصه:
مقدمه:
-
رمان افعی من | یاسمن تقوی کاربر انجمن نودهشتیا
یاسمن تقوی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: افعی من نویسنده: یاسمن تقوی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، معمایی، روانشناختی خلاصه: مژگان سیساله است. روانشناسی که ذهنِ آدمها را میخواند، اما قلب خودش را نه. آرمان چهلساله است. مردی که از کودکیاش دروغ میسازد، از شبهایش فرار میکند و از آدمها فاصله میگیرد. اولین جلسهی درمان، یک بازی است. بازیِ نگاهها، کلمهها، مکثها. مژگان میخواهد آرمان را بشناسد. آرمان میخواهد مژگان را ببیند. اما هرچه آرمان بیشتر حرف نمیزند، مژگان بیشتر در او غرق میشود. او آرمان را همهجا میبیند؛ در خیابان، در کتابفروشی، کنار ماشین خرابش، حتی در خوابهایش. انگار آرمان دیگر فقط یک مراجع نیست. او یک وسواس است. تا اینکه مژگان به رازی میرسد که مسیر همهچیز را عوض میکند. نامی که در پروندههای جنایی تکرار میشود: افعی تهران. و حالا سؤال این است: مژگان قربانیِ تازهی آرمان است، یا تنها کسی که میتواند او را نجات دهد؟ «بعضی مارها نیش نمیزنند. فقط تماشا میکنند... تا خودت خفه شوی.»