به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/12/2026 در همه بخش ها
-
رمان وابستگی ممنوع و باور کنید تا ببینید از وین دایر و شروع کردم که واقعا روزم رو تو این دوران میسازه. بنظرم اگه نمیتونین اتفاقاتی که میفته رو برای خودتون هضم کنین یا خودتون و بابت تصمیماتی که گرفتین ببخشید و مدام وجودتون رو سرزنش میکنین، این کتابارو از دست ندین🤞4 امتیاز
-
آخرین رمانی که خوندم، راز شبانه بود. یک رمان با قلم بینظیر و حرفهای. تو این رمان فقط ایده حرف اولو نمیزد، پردازش صحنه و احساسات هم درجه یک بود. یک رمان با سناریوی سایکو/مریض که باعث میشه بعد از تموم شدنش، دقیقههای طولانی به سقف خیره بشی و بارها اتفاقاتش رو مرور کنی. من رمانهای معمایی خارجی زیادی خوندم و باورم نمیشه یه نویسنده ایرانی بتونه چنین شاهکاری خلق کنه. داستان از زبون دو نفر روایت میشه، شبانه و ریحان. شبانه دختریه که از دار دنیا فقط یه پسرخاله داره، پسرخالهای که هم پدرش بوده هم مادرش و شبانه رو به دندون کشیده. همونقدر که این پسرخاله نگران شبانهست، محدودش هم میکنه و در شروع رمان، شبانه برای اولین بار تصمیم میگیره برخلاف خواسته اون عمل کنه... توصیه میکنم اگه حال روحی مناسبی ندارید به هیچ وجه سراغ این رمان نرین، چون بدتر میشین.3 امتیاز
-
بالاخره تونستم یه کتاب یا بهتربگم رمان دیگرم تموم کنم (به نظرم هرچی بیشتر درگیر روزمرگی میشم کمتر میتونم رمان بخونم)خب من رمان آفرودیته رو خوندم باتوجه به نظرای بقیه و به نظرم واقعا فوق العاده بود واقعا بنظرم ۱۰ از ۱۰بود از نظر اینکه چقدر درک کردن و تکیه گاه بودن یک زن و اثرش روی زندگی یک مرد رو نشون میده واقعا قابل تحسینه تا حالا هرچی رمان عاشقانه که لاقل مربوط به این دهه ها میشه رو خوندم ریختم دور بنظرم فقط آفرودیته چون یک عشق کامل و البته مکمل رو نشون میده خلاصه:آرون نیکزاد مربی تیروکمان در یک باشگاهه ورزشیه و دیاناگاریستاباستری هم شاگرد اون دیانا عاشق آرون میشه و تلاش میکنه اون قفس و زندان درونی آرون رو بشکنه3 امتیاز
-
3 امتیاز
-
2 امتیاز
-
تند! تندی تنها مزهایه که هیچ گیرندهای در زبان نداره اما احساس میشه! چون گیرندهی طعم تندی در زبان گیرندهی حس درد هست. و خب بنظرم ماهم مثل زبون، آمادگی همچین پدیدهای(زندگی) رو نداریم. اما خب خودشو با حوادث بد یا خوبش چتر میکنه روی افکارمون، احساساتمون، عقاید مون و.... و علارغم میل ما چشیده میشه و جالبیش اینجاست زندگی عین طعم تندی گاهی در عین آزار دهنده بودنش لذت بخشه. و مثل طعم تندی موندگار نیست کمکم آثار ناراحت کنندش رفع میشه تا حدی که یادمون میره2 امتیاز
-
فعلا دارم کتاب صوتی شب پره ها از مرتضی مودب پور رو گوش میکنم حقیقتا زیاد طرفدار رمان های این نویسنده نیستم چون بنظرم مثل خیلی از آقایون دیگه توی تصویر سازی ها ضعیف عمل میکنه ولی این رمان فضای بانمکی داره که باعث شده جذبش بشم و وجود شخصیت بانمکی مثل کاوه حالم رو خوب کرده و بدونید که این رمان در نوع خودش فروش بینظیری داشته و استقبال خیلی خوبی ازش شده.2 امتیاز
-
برای رسیدن به خواسته ها باید خیلی تاوان داد یا آرزو یا تاوان آرزویی که رسیدن بهش صد نیست ولی تاوانش حتمیه 💫🫀2 امتیاز
-
اخرین کتابی که خوندم قدرت ذهن بود با اینکه داستانی یا رمان نبود به شدت به دلم نشست و خیلی بهم کمک کرد.2 امتیاز
-
پارت یک روز کریسمس بود امشب ، دخترم جین و دو نوه ام اوریانا و الیزابت را برای شب کریسمس به خانه ام دعوت کرده بودم اسم من مرکل است. خانه ی من در امریکا درشهر لوس آنجلس و خانه دخترم در آمستردام است. جلوی در خانه،خیابان ها و سقف خانه ها برف نشسته بود و میشود گفت از زمستان سال پیش سردتر بود. همه در خانه های خودشان بودند و از پنجره خانه هایشان میشود عشق را لمس کرد لبخندی که موقع خوردن کیک بر لب های ان خانواده مینشیند امید به زندگی میدهد. من با خود فکر کردم اگر او میماند من هم یعنی ما هم همینطور لبخند میزدیم و یک عمر در حسرت عشق نمیماندیم. البته او خواست بماند اما دست سرنوشت بد خط نوشت و لحظه های خوش مارا در یک لحظه از ما گرفت. ساعت هشت و نیم است و مهمان هایم ساعت نه میرسند. میخواهم امشب بهترین شبی باشد که من بعد از چهل سال تجربه کنم اما یک حسی درونم میگوید نه امشب هم مثل شب های دیگر در منجلاب بدبختی خود هستی و هنوز در نیامده ای اما من سعی کردم این حس را از درونم بیرون کنم و همین کار را کردم. ساعت نه صدای در بلند شد سریع رفتم در را باز کردم تا مهمان هایم در سرما نمانند. ـ سلام مامان. ـ سلام مامان بزرگ مرکل جین و اوریانا و الیزابت را بغل کرد و گفت ـ خیلی دلم براتون تنگ شده بود. جین گفت ـ ماهم همین طور یک نگاهی به دور و بر کردم و گفتم ـ جین، دنیل کجاست؟ جین سریع لبخند زد و گفت ـ مامان ما سرده مونه بریم داخل. و بعد همه به داخل خانه رفتند میدانستم که اگه جین بخواهد به یک سوالی جواب ندهد سریع لبخند میزد و بحث رو عوض میکرد و این عادت را از من به ارث برده بود برای همین هم دیگر سوالی نپرسیدم.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
میگم که نجنگ اینقدر برای یه نفر نجنگ ولش کن اگه تورو خواسته باشه خودش میاد سمتت2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
عشقی که توی رمانت توصیفش کردی، دقیقا ازون عشقهاست که آدما واسه خودشون آرزو میکنن، ازینا که حتی یادشونم ابدیه:) ولی دلم واسه مرکل میسوزههههه🫠1 امتیاز
-
کافه یاس قشنگ ازون رماناست که آدم موقع خوندنش، بیاینکه خودش بفهمه، یه لبخند ریز میاد رو صورتش:) مرسانا واقعا بلده چطور با وجود مشکلات، رنگ صورتی زندگیشو حفظ کنه🎀✨️🩷1 امتیاز
-
همانا حرف زدن درباره کتابها، خیلی لذتبخش تر از خواندن آنهاست!😂 این تاپیک برای اینکه هروقت کتابی رو تموم کردی و دوست داشتنی دربارش چیزی بگی، نظر یا حست رو اینجا بنویسی📚1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 #پارت_۵💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 تا منو دید از رو صندلی بلند شد و با چهره ی استرسی گفت: - همکاراتون نمیان؟ لبخنده ملیحی تحویلش دادم و دستی به کت صورتی کم رنگم که حسابی چروک شده بود ، کشیدم و گفتم: - نگران نباشید من خودم هستم. خب میز شماره ی چند رو رزرو کرده بودید؟ لباش رو به نشونه فکر کردن جمع کرد و گفت: - اوم فک کنم میز دویست و بیست و چهار بود! نزدیک بود پقی بزنم زیر خنده ولی جلوی خنده ی بی موقعم رو گرفتم تا بی ادبی نکرد باشم. - عزیزم اینجا اونقدر بزرگ نیست که دویست تا میز جا بشه.پیام هاتون رو چک کنید حتما برای شماره ای که تماس گرفتید؛ بچه ها براتون شماره میز و روز و ساعت و هزینه ی پرداختی رو فرستادن. بشکنی تو هوا زد و مشغول جست و جو تو خروار پیام هاش شد و گفت: - ایول چرا به فکر خودم نرسید! سری به تاسف تکون دادم. به سمت آشپزخونه رفتم تا سرکی بکشم تا یه وقت گند نزده باشن چون سکوت اشون مساویه با خراب کاری فاجعه آمیزشون! برای اولین بار با صحنه ی جالبی رو به رو شدم.هر کدوم مشغول کار خودشون بودن.آران با دیدن من با نگرانی که ته چشماش بی داد می کرد گفت: - شما برو تو اتاقت نگران نباش آبجی من کاره مشتری رو راه می ندازم. دست به سینه شدم و با چشمای ریز شده به فضای حاکم که کمی مشکوک بود خیره شدم و گفتم: - نمی خواد من خودم هستم.فقط کیک رو ازش بگیر بذار یخچال.اون تابلوی closed رو از پشت در بردار. امروز کلی رزروی برای تولد داریم.هوف از دست شما. سلماز حین باز کردن دره فر گفت: - بابا حرص نخور این ساعت امروز اصلا رزرو نداشتیم این دختره هم مطمئنم زود اومده.از چهره اش معلومه از این وسواسی هاست.1 امتیاز
-
ساندویچ صد و هفت نارسیس درست شبیه یک عروسک کوکی، با قدمهای سبک از خونه خارج شد. بازرس از پشتسر با اخمهای درهم اون رو نظاره میکرد، باورش نمیشد به همین سادگی تونسته باشه اون کالبد تاریک رو از گوشه خونهش بیرون بکشه. این موفقیت، بازرس رو نگرانتر کرد. گربه وحشی که میشناخت، در اعماق این جسم سربههوا، حبس شده بود. در رو بست و پا تند کرد تا به نارسیس برسه، اون همین حالا هم پیادهروی اجباریش رو شروع کرده بود. سبزهها تحت اراده باد، به نرمی میرقصیدن و بعضیشون زیر پای نارسیس و بازرس، میشکستن. بازرس ناگهان دستش رو مقابل صورت نارسیس گرفت و گفت: - هیس! توام میشنویش؟ نارسیس به شیارهای کف دست بازرس نگاه کرد. اگه بازرس اون لحظه ازش میپرسید آسمون آفتابیه یا بارونی، به حتم نمیتونست جواب درستی بهش بده. اون به کل از دنیای بیرون غافل شده و توی حصار جسمش گیر افتاده بود. بازرس چشم ریز کرد و اطراف رو زیر نظر گرفت: - مطمئنم یه صدایی شنیدم. چند قدم جلو رفت و ناگهان همونجا نشست. وقتی نارسیس از پشت سر بهش نزدیک شد، گنجشک کوچیکی دید که با بال زخمی، به کاسه دستهای بازرس پناه آورده بود. اگه نیک یا ویل اونجا بودن، احتمالا از این حرف میزدن که بهترین زمان برای سرو خون گنجشک، وقت صبحانهست. بازرس سر کوچیک گنجشک رو نوازش کرد و دلجویانه گفت: - کی این بلا رو سرت آورده کوچولو؟ - چرا اون مردو کشتی؟ وقتی کلمات خودش رو شنید که دیگه دیر شده بود و دنیا هنوز دکمه برگشت به عقب نداشت. چیزی که نارسیس نمیفهمید این بود که یک قاتل چطور میتونست نفس انسانی رو بگیره و دلواپس پرِ پروازِ یک پرنده بشه؟ بازرس بین اشتیاق از شنیدن صدای نارسیس و حیرت در سوالش، معطل موند. سرش رو که بالا گرفت، خورشید به چشمش نیش زد. نمیتونست صورت نارسیس رو ببینه اما باید این رو میپرسید: - بعد از دو روز، واقعا این اولین چیزیه که میخوای دربارش حرف بزنی؟!1 امتیاز
-
ساندویچ صد و شش بازرس تا اون لحظه با خودش قرار گذاشته بود به نارسیس خرده بگیره، اما فقط تا اون لحظه. بعد بدون اینکه بخواد، کلمات از دهنش بیرون ریختن: - طوری نیست، نیک میره پیشش. نگران نباش! نوری که از پنجره راه پیدا کرده بود، نیمی از صورت نارسیس رو روشنتر از نیمه دیگه میکرد. لحظهای چشمهاش رو بست و بعد، آه عمیقی از سینهش بلند شد. بازرس با بیپروایی تمام، آشکارا اون رو زیر نظر داشت. کمابیش حدسهایی درباره اونچه اتفاق افتاده بود در سر داشت، اما فکر کرد اگه چیزی بپرسه و یک درصد نارسیس بخواد دربارش حرف بزنه، مرور اتفاقات، چقدر ممکنه اون رو فرسوده کنه. دستهاش رو بههم کوبید تا متمرکز بشه: - خب، همونطور که از صبح تا حالا دیدی، هوا امروز خیلی خوبه. پس چیکار میکنیم؟ نارسیس وسط صحبتهای بازرس، دوباره به طرف پنجره برگشته و علنا اون رو نادیده گرفته بود. بازرس به لباسهای نارسیش که موقع اومدنش نم داشت و توی تنش خشکی شده بود، توجه کرد. بشکنی توی هوای زد تا شاید دوباره بتونه توجه نارسیس رو جلب کنه، بیفایده بود. ادامه داد: - آفرین! درست حدس زدی، میریم بیرون. بازرس با خودش فکر کرد اگه مجسمهای وسط خونه گذاشته بود، راحتتر باهاش ارتباط میگرفت. میدونست ضروریه که این تنِ پیله بسته به سکوت رو از خونه بیرون بکشه؛ چرا که به نظر میرسید نارسیس پاک فراموش کرده که زندهست. در رو باز کرد، نیاز به تشریفات نبود. به سمت نارسیس رفت و کرکره پنجرهای که بهش چشم دوخته بود رو کشید. - قسمت بعدی از اونور پخش میشه. با دست، به درِ باز اشاره کرد. نارسیس نای مخالفت نداشت؛ فقط با خودش به این نتیجه رسید که وقت رفتن از خونه بازرس، فرا رسیده. بیشتر از این، نمیتونست کنار بایسته و کاری باهاش نداشته باشه. نارسیس به رفتن فکر میکرد، بدون اینکه بدونه آیا مقصدی پذیرای اون هست یا نه.1 امتیاز
-
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #پارت_۴💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 نگاه همه کشیده شده به سمت در اتاق که یه دختره ریزه میزه وایستاده بود. اولین نفر سلماز واکنش نشون داد. - بفرمایید عزیزم کاری دارید؟ دختر سرش رو به زیر انداخت و من من کنان گفت: - اوم ببخشید بی اجازه اومدم داخل راستش من هر چقدر منتظر شدم خبری ازتون نشد؛ هیچ کسم نبود پشت صندوق..درم باز بود! با حرف دختر نگاه تیزم به سمت بچه ها برگشت که هر کدوم خودشون رو زدن به اون راه. سام برای جلوگیری از هر بحثی سریع گفت: - مشکلی نیست خانوم کارتون چیه؟ما که زده بودیم تا یه ساعت کافه تعطیله. با ناز دستی به موهای فرش که رنگ مورد علاقه ی من بود کشید و گفت: - من دیروز باهاتون هماهنگ کرده بودم برای امروز! می خواستم تولدم رو اینجا جشن بگیرم. الانم اومدم کیک رو تحویل بدم. یه ذره دیگه مهمون هام می رسن. صدام رو صاف کردم و گفتم: - حق با شماست. بابت کوتاهی تیم از شما عذرخواهی می کنم شما بفرمایید الان بچه ها میان خدمتتون. با رفتن دختر نگاهم رو تک تکشون چرخید که با سری زیر افتاده که نه با نگاهی قاطع و پرو بهم خیره شده بودن. - فعلا برید سرکارتون ولی بعدا بابت این بی نظمی حرف دارم. آران و سلین کجان؟ سحر شونه ای بالا انداخت و گفت: - چه می دونم،حتما طبق معمول تو هپروت سیر می کنن. با تموم شدن حرفش نگاه همون قفل هم شد و با داد گفتیم: - وای شیرینی ها؟ بچه ها به سمت آشپزخونه کافه سرازیر شدن.انقدر سابقه ی آران تو خوردن شیرینی ها خراب بود که نمی شد یه لحظه هم با فره پر از کیک و شیرینی تنهاش گذاشت.با برداشتن کلیده اتاق درو قفل کردم و به سمت محوطه رفتم که دختره بیچاره منتظر دیدم.1 امتیاز
-
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #𝑷𝒂𝒓𝒕_3🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۳💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 سحر دستش رو بالا گرفت و گفت: - خانوم اجازه؟ سلین و گذاشتیم پشت صندوق حواسش هست. فعلا هم گفتیم از پذیرفتن مشتری جدید معذوریم. پشت بنده حرفش لبخنده دندون نمایی زد که با نگاه کفری من لب هاش به حالت اولیه اش برگشت.قدم هام رژه وار تو سکوت اتاق خط انداخت.دست به کمر با ژست مدیر منشانه ای گفتم: - بخاطر یه تولده دو دقیقه ای از کی کافه رو تعطیل کردید؟ سام دستی پس کله اش که خالی از مو بود و از چند فرسخی داد می زد تو مرخصی سربازیه،کشید و گفت: - به جان سلماز نباشه به جان تو خیلی نیست.شاید نیم ساعت، البته با احتساب تایمی که تو اتاق تو بودیم و همچنان هستیم چهل دقیقه که خب خیلی به نظر نمیاد.هوم؟ نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم به قول آران، مثلث باشم. - آب می خوری بیارم آبجی؟ انگشتم تو هوا رفت که با چشم غره ی بچه ها که سرش به زیر افتاد پشیمون شدم و دستم رو بند روسری ساتنم کردم.نفسم رو فوت کردم و گفتم: - خیل خب دست همه اتون دردنکنه. حالا برید سر کارتون بقیه تولد بازی باشه برای فردا که خونه ی ما دعوتید. سلماز با چاقو از راه رسید و گفت: - خب بریم که داشته باشیم رقص چاقو. کی داوطلب... با دیدن اخمای من حرف تو دهنش ماسید و گفت: - خب مثل اینکه برنامه عوض شد. بریم سرکارمون تا صدای رئیس در نیومده. خلاصه خدا سایه ات رو بالا سر ما حفظ کنه تا بیشتر از قبل برامون رئیس بازی در بیاری دخترک صورتیمون. حرفش باعث شد همه پقی بزنن زیر خنده.لبخنده ریزی هم رو لب های من نقش بست ولی این خنده با تقه ای که به در خورد زیاد دووم نیاورد.1 امتیاز
-
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #𝑷𝒂𝒓𝒕_2🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۲💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 لبخنده ملیحی رو لب های رژ خورده ی کرم رنگم نشست.شاید تعجب کنید که چرا رژ لبم صورتی نیست! خب باید بگم که من آرایش های ملیح که خلاصه می شد تو بالم لب یا رژ کرمی و ریمل و کرم دور چشم و ژل ابرو رو به هر چی ترجیح میدم. به نظرم سادگی شیک تره. - ممنون بچه ها قشنگ یه هفته ام رو ساختید با این سوپرایزه یهویی که یه هفته پیشواز رفتید برای جشن تولدم. سلماز که کیک دستش بود به سمتم اومد و گفت: - به جای این حرفا شمع هات رو فوت کن که آب شد. نگاه متعجبم بین بچه ها که منتظر بودن و کیکی که جز فشفشه های خاموش چیزی روش نبود ، انداختم و گفتم: - معذرت می خوام که می پرسم احیانا که توقع ندارید شمع های خیالی رو فوت کنم؟ با این حرفم جمع چهار نفره اشون به سمت کیک هجوم آوردن و سام ضربه ی نسبتا محکمی نثاره کله ی بیچاره ی آران کرد و گفت: - احمق جان صد دفعه بهت گفتم اون شمع ها رو تو دستت نگه ندار ، بذار رو کیک.حالا قراره همه جا کودک درونت رو نشون بدی! آران دستش رو سرش گذاشت و با ناراحتی نگاهش رو از سام گرفتبعد با لبخنده مهربونی که سعی می کرد طبیعی باشه رو به من گفت: - تولدت مبارک مرسانا جان بهترین ها سهم قلب مهربونت. با تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظره جواب من باشه ببخشیدی گفت و از جمع فاصله گرفت که اعتراض همه بلند شد: - سام تو آدم نمی شی خب وقتی می دونی بدش میاد باهاش اینطوری رفتار نکن.همیشه باید گند بزنی به شادی مون. سلماز هم کیک رو تو دستش تاب داد که موهای فرش از زیر دستمال سر صورتی رنگش که جزء لباس فرم کافه بود ؛ خودنمایی کرد و گفت: - اصلا نخواستیم فوت کنی.کیک آب شد برید کنار برم چاقو بیارم لااقل برش بزنه که دلم رفت براش. سحر که کنارم ایستاده بود؛ دستش رو دور گردنم آویزون کرد و تیکه انداخت: - برای کیک یا مرسانا؟ اخمی کردم و دستش پس زدم و گفتم: - بی تربیت!پاشید برید که کافه رو بهم ریختید یه تنه.الان کافه رو هواست،اصلا محض رضای خدا کسی حواسش هست؟!1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم ابراهام در یک خونه رو زد و بعد یک دختر جوان در خونه رو باز کرد و لبخند زد و ابراهام رو بغل کرد بعد ابراهام گفت ـ کیت این مرکل و این مارین هستن ی چند شبی اینجا میتونن بمونن؟ کیت لبخند زد و گفت ـ چرا که نه بفرمایید داخل دستم رو بهش دادم و گفتم ـ سلام ببخشید.... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ این چه حرفیه بیایید تو بعد مارین دستشو داد و اومدیم داخل خونه کوچک و زیبای داشت. کیت به سمت آشپزخونه رفت و گفت ـ فکر کنم خیلی خسته شدید. ابراهام گفت ـ اره . بعد رو به ما کرد و گفت ـ بشینید من و مارین روی یک مبل دو نفره نشستیم. بعد از چند دقیقه کیت با یک سینی وارد پذیرایی شد و سینی رو روی میزی که جلوی ما بود گذاشت توی سینی چهار عدد قهوه بود. یک قهوه رو پیش پدرش برد و یک قهوه هم خودش برداشت و کنار پدرش نشست و گفت ـ شما از کجا اومدید مارین گفت ـ سندیگو کیت گفت ـ سن دیگو، خیلی جای قشنگی گفتم ـ اره بعد ابراهام سریع قهوهش رو خورد و بلند شد و گفت ـ به جک قول دادم برم پیشش میرم اونجا کیت گفت ـ باشه و بعد منو مارین بلند شدیم وگفتم ـ بازم ازتون ممنونم ابراهام لبخند زد و در رو باز کرد و رفت. کیت گفت ـ خب بیایید اتاقتون رو بهتون نشون بدم. دو تا اتاق داشت که هر کدوم از اتاق ها یک تخت دو نفره داشتند. در یک اتاقی رو باز کرد و گفت ـ اینجا برای شما است برید لباساتون رو عضو کنیم بعد بیایید با هم صحبت کنیم.1 امتیاز
-
پارت بیست و یکم هنوز وقتی به گذشته فکر میکنم ترس تمام وجودم را فرا میگیرد. انسان وقتی در شرایطی سخت هستند فقط میخواهند که ی اتفاقی بیافتد که از این شرایط فرار کنند که خوب این طبیعی است. من هم همین کار را کردم مگر جیمز میخواست چه کار کند؟ چرا فرار کردم؟ مگر من دختری نترس نبودم؟ پس چرا ان لحظه که جیمز مرا تهدید کرد ترسیدم؟ ما نه پاریس کسی را داشتیم و نه زبانشان را بلد بودیم چرا همچین فکر احمقانه ای کردم. شاید اگر چنین کاری را نمیکردم من هم شاد بودم و شاید همه زنده بودند. جین گفت ـ مامان خسته شدی گفتم ـ یکم ولی یک لیوان اب بخورم میتونم ادامشو براتون تعریف کنم. جین بلند شد و یک لیوان اب برایم اورد. اب را خوردم و گفتم ـ میخواید ادامشو بشنوید؟ بچه ها گفتن ـ اره گفتم ـ خیلی خوب بعد شروع کردم به ادامه گفتن داستان ـ با صدا زدن های اقای ابراهام من و مارین بیدار شدیم ابراهام گفت ـ بیدار شید رسیدیم. به بیرون از پنجره نگاه کردم هوا داشت تاریک میشد به مارین گفتم ـ ما زبونشون رو بلند نیستیم مارین گفت ـ من بلدم گفتم ـ واقعا گفت ـ اره ابراهام دستش رو توی جیبش کرد و چند اسکناس از جیبش در اورد. و گفت ـ اینا یورو هستن پول پاریس برای خرید باید اینا رو بهشون بدید. گفتم ـ ممنونم خیلی بهمون کمک کردین گفت ـ وظیفم بود گفتم ـ ما الان باید کجا بریم؟ کمی مکث کرد و گفت ـ یکی از بچه های من اینجا زندگی میکنه میبرمتون اونجا تا ی تصمیمی بگیرید گفتم ـ نه نمیخواد میریم مسافر خونه گفت ـ حرفشو نزن من میبرمتون اونجا1 امتیاز
-
پارت بیست ساعت نه صدای در بلند شد سریع از اتاق بیرون اومدم و در اتاق مارین رو زدم مارین اومد بیرون و گفتم ـ فک کنم دوست پدرم اومده مارین در اتاق رو ارام بست و پیش پدرم رفتیم تا ببینیم چه خبره پدرم و اون فرد روی صندلی نشسته بودند و باهم حرف میزدند. پدرم متوجه حضور ما شد و به وا اشاره کرد و گفت ـ ابراهام ببین اون فکر که انگار اسمش ابراهام بود برگشت و به ما نگاه کرد و لبخند زد، قد متوسط داشت و یکم کچل بود گفت ـ سلام خوشبختم از دیدنتون من ابراهام هستم. مارین جلو رفت و لبخند زد وگفت ـ سلام خوشبختم مارین هستم منم بهش دست دادم و گفتم ـ مرکل هستم از دیدنتون خوشبختم. پدرم گفت ـ ابراهام این دو نفر کسایین که قراره به پاریس ببریشون منو مارین باهم گفتیم ـ پاریس؟ پدرم گفت ـ بله پاریس ابراهام قضیه شما رو میدونه قراره برای چند ماه از اینجا دور شید تا این وضعیت درست شه گفتم ـ دورشیم؟ یعنی تو نمیای؟ پدرم گفت ـ نه من نمیام گفتم ـ چرا؟ بیا دیگه گفت ـ مرکل بس کن من نمیتونم بیام، یعنی امروز نمیتونم بیام تو یک هفته اونجا بمون منم بعد یک هفته میام حالا سریع تر برید تا کسی نیومده. بعد نگاهی به ابراهام کرد و گفت ـ مواظبشون باش. بعد درو باز کرد و گفت ـ مسیح شما را در پناه خود بگیر خداحافظ.1 امتیاز
-
پارت نوزدهم با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. نگاهی با ساعت انداختم ساعت پنج بود هرچه زودتر پیش پدرم میرفتم بهتر بود چون کسی منو نمیبینه. بلند شدم و دیدم ایلن کنار پنجره ایستاده و بیرون رو نگاه میکنه گفتم ـ نخوابیدی؟ گفت ـ چرا یکم خوابیدم گفتم ـ هرچه سریع تر بریم پیش پدرم بهتره بعد از چند دقیقه مکث گفت ـ شاید دلش نخواد منو ببینه. سریع گفتم ـ نه.. تو بیای بهتره گفت ـ باشه سریع آماده شو تا هوا روشن نشده بریم. بعد از اتاق بیرون زدیم و بعد ایلن کلید اتاق رو به جیکوپ داد و خدافظی کردیم و به طرف خانه ما راهی شدیم. وقتی رسیدم به جلوی در خانه در رو زدم ولی کسی باز نکرد حدود گذشتن چند دقیقه پدرم در رو باز کرد و با قیافه ای خوابآلود به ما نگاه کرد و بعد خواست درو ببنده که ایلن پاش رو جلوی در گذاشت و گفت ـ آقای دیکنز میخوایم باهاتون صحبت کنیم. پدرم رو باز گذاشتن و رفت روی صندلی نشست ماهم رفتیم تو و من گفتم ـ بابا من ازت...... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ با عذرخواهی هیچی درست نمیشه مرکل گفتم ـ میشه، همیشه میشه گفت ـ تو نمیتونی ی کاری کنی و بعد به امید اینکه عذرخواهی کنی همون گندی که زدی رو ول کنی. گفتم ـ من کاری نکردم فقط حقیقت رو به همه گفتم گفتم ـ حقیقت اون چیزی نیست که تو میگی و فکر میکنی. یکم بلند گفتم ـ حقیقت چیه؟ گفت ـ حقیقت اینکه تو باید با اون مکزیکی ازدواج کنی خودت میدونی ی شهر هیچ وقت نمیتونه ی کشور رو شکست بده تو جنگ. خندیدم و گفتم ـ اینکه من باهاش ازدواج کنم چیو درست میکنه؟ چرا همش به فکر خودتونید؟ ادامه دادم ـ این داستان مسخره است که تو با من به خاطر نرفتن زیر بار حرف زور اینطوری رفتار میکنی ایلن گفت ـ من ازتون عذرخواهی میکنم بابت اینکه وسط حرفتون میپرم ولی ببینید حقیقت نه چیزی که شما میگید نه چیزی که مرکل میگه حقیقت اینکه من مرکل رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت ـ اگه دوسش داری برو به خاطر همه. گفتم ـ نه نمیخوام بره من باهاش ازدواج میکنم، بابا ازت خواهش میکنم کمک کن. چند دقیقه مکث کرد و گفت ـ چه کمکی میتونم بهتون کنم؟ گفتم ـ ما باید فرار کنیم من میدونم جیمز دست از سرمون بر نمیداره مثل همه مکزیکی ها کثیفه اون هرکاری از دستش بر بیاد انجام میده تا من باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت ـ برید تو اتاق ساعت نه صبح با یکی از دوستام صحبت میکنم باید واستون چیکار کنم.1 امتیاز
-
پارت ۱ رویا دختری ۱۸ساله با چشمانی درخشان و در از رویا تازه قدم در دنیای بزرگسالی گذاشته بود. او در محله ای آرام زندگی می کرد؛ جایی که هر روز با کتاب ها و خیال پردازی هایش وقت می گذراند. رویا همیشه فکر می کرد عشق چیز دور و دست نیافتنی است، چیزی که فقط در داستان ها وجود دارد. اما روزی در یک جشن خانوادگی نگاهش با نگاه دیاکو گره،خورد دیاکو پسر ۲۳ساله بود؛ با قامت بلند و لبخندی آرام که انگار همهی غم های دنیا را از دل آدم می برد. وقتی برای اولین بار باهم هم صحبت شدند؛ رویا حس کرد قلبش تند تر از قبل می زند. گفت و گوی ساده ای بود درباره ی کتاب ها، موسیقی، و رویا های آینده اما همان چند دقیقه کافی بود تا رویا و دیاکو بفهمند. این آشنایی می تواند آغاز چیزی بزرگ باشد. دیاکو با صدای گرم و نگاه مطمئنش به او احساس امنیت می داد. از آن شب به بعد رویا هر گاه به یاد دیاکو می افتاد. لبخندی بی اختیار روی لبانش می نشست. او نمی دانست اسم این احساس تازه را چه بزارد. اما می دانست زندگی اش دیگر مثل قبل نخواهد شد.از آن شب آشنایی زندگی رویا رنگ تازه ای گرفت . هر روز بهانه ای پیدا می کرد تا دوباره دیاکو را ببیند گاهی در کتابخانه کوچک شهر، گاهی در کافه ای آرام و گاهی در خیابان های پر از درخت که سایه شأن بر سرشان می افتاد. دیاکو با آرامش خاصی حرف می زد؛ صدایش مثل موسیقی ملایم بود که دل رویا را آرام می کرد. او از آینده می گفت، از آرزو هایش برای سفر به شهر های دور، از کتاب هایی که می خواست بخواند و زندگی که می خواست بسازد رویا با دقت گوش می داد و در دلش می گفت:« کاش همه ی این رویا ها را با هم تجربه کنیم. »1 امتیاز
-
پارت هجدهم ادم ها در زندگی اشتباه میکنند، اشتباهات کوچک و بزرگ. اگر مرکل قبول میکرد که با ان پسرک مکزیکی ازدواج کند، معلوم نبود چه بلایی سرش میآمد حال که قبول نکرده تمام عواقب و سختی هایش را باید بپذیرد چون خودش این راه را انتخاب کرد. گاهی ادم ها در سخت ترین شرایط جان سالم به در میبرند. بستگی به شرایط دارد که چقدر سخت یا چقدر راحت باشند. مرکل نمیدانست این موقع شب در سرما چه کار کند. مارین با صدایی آرام گفت ـ بریم مسافرخونه ماگما تا ساعت دو بازه دوستم صاحبشه میتونیم ی شب اونجا بمونیم بعد ی تصمیمی میگیریم. گفتم ـ باشه بریم. و بعد به مسافرخونه ماگما راهی شدیم. وقتی رسیدیم مارین لبخند زد و به فردی که اونجا بود دست داد و گفت ـ سلام جیکوپ میشه به ما ی اتاق بدی؟ جیکوپ لبخند زد و گفت ـ سلام باشه و بعد بدونه اینکه حرف دیگه ای بزنه ی کلید برداشت و به مارین داد. شماره اتاق سه بود. وارد اتاق شدیم، اتاق فقط دو تا تخت داشت. روی تخت نشستیم و گفتم ـ مارین چیکار کنیم؟ مارین گفت ـ امشبو اینجا میخوابیم فردا برو پیش پدرت تا ی راهی پیدا کنیم. گفتم ـ مادر و پدرت کجان؟ کمی مکث کرد و گفت ـ پدر و مادرم ایتالیا زندگی میکنن. گفتم ـ تو چرا پیششون زندگی نمیکنی؟ گفت ـ بعدا واست تعریف میکنم بگیر بخواب بعد روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم تا یکم بخوابم و همه این اتفاقات برای چند ساعت از ذهنم بیرون بره.1 امتیاز
-
پارت هفدهم صدای جیمز می امد که انگار دارد با پدرم بحث میکند من هم بی انکه توجهی کنم به راه خود ادامه دادم. نمیدانستم حال قرار است کجا بروم برای همین به دریای المادو رفتیم تا راه حلی بیابیم. نسیم خنگ باد صورتمان را نوازش میکرد رو به مارین گفتم ـ حالا چیکار کنیم؟ مارین رو به دریا کرد و گفت ـ نمیدونم فقط واسه چیزی که میخوایم باید بجنگیم. ما هم دیگرو میخواستیم. یک قطره اشک از چشمم چکید و روی ماسه ها افتاد مارین رو بغل کردم و گفتم ـ مارین اگه دیگه دنیا اجازه نده پیش هم باشیم اگه از دستت بدم.... میترسم ی روزی همه چیز از دستمون بره، تو، پدرم، این روزا مارین گفت ـ من هم یکم میترسم، اما اگه ی روزی همه اینا از دستمون بره بهت قول میدم هیچ وقت دستتو ول نکنم این کاری که قدرت عشق میکنه. ـ مادربزرگ حالا میخواین کجا برین شب بود و دریا هم سرد چیکار می خواستید بکنید؟ نگاهم رفت سمت پنجره اهی پر از درد کشیدم و گفتم ـ این راهی که دنیا پیش رومون گذاشته بود و کاری نمیتونستیم بکنیم. جین میز ناهارو چیده بود ناهار خوراک صدف بود. روی صندلی نشستم و دستم رو بالا اوردم و گفتم ـ خدایا مچکرم که هنوز نفس میکشیم با این وجود که تو فقط نفس کشیدن را فقط از من نگرفتی. نگاهم به غذا افتاد با اینکه خیلی صدف دوست داشتم اما اشتهای زیادی نداشتم الیزابت گفت ـ مادربزرگ بعدش چی شد؟ گفتم ـ بعضی وقتا مسیر هایی که طی میکنی پایان خوبی ندارن و اخرش به دره میرسن و تو هم چشم بسته میری توش بی انکه بفهمی رو به رویت دره است،وقتی وارده دره میشی دیگه مجبوری همون مسیر رو طی کنی و من هم همین کارو کردم، و این آخرین شبی بود که من یکم احساس امنیت میکردم و فقط کمی احساس خطر میکردم، خیل خوب ادامش بمونه برای غروب. و بعد شروع کردیم به غذا خوردن.1 امتیاز
-
پارت شانزدهم جیمز نزدیک ما میشد منم دیگه لبخند نزدم و یکم اخم کردم جیمز اومد و گفت ـ میبینم که گرم گفتوگو شدید. گفتم ـ چطور؟ گفت ـ انگار همه چی داره خوب پیش میره خانم دیکنز. گفتم ـ اره میبینی که داره خوب پیش میره اما برای تو انگار این طور نیست. اینو یکم با صدای بلند گفتم مردم ساکت شدند و به ما خیره شدند. گفت ـ هنوزم میتونی ازم با نه گفتنت فرار کنی؟ گفتم ـ من از هیچی فرار نکردم فقط انتخاب متفاوتی کردم که انتخابم درست بود. پدرم گفت ـ مرکل بس کن گفتم ـ نه خانم ریکو و خانم مینار گفتن ـ مرکل این به نفع همونه گفتم ـ نه، اصلا برام مهم نیست که اون چی میخواد، ادم باید از روی عقل تصمیم بگیره نه از روی زور یا قلب منم از روی عقل تصمیم گرفتم، اون تهدید میکنه که من باهاش ازدواج کنم اما پس مارین چی میشه، همه ما قلب داریم، ولی اون قلبش از سنگه. همه با چهره های پر از اضطراب به ما نگاه میکردند و جیمز با نگاهی ترسناک به من و مارین نگاه میکرد من ادامه دادم ـ همه شما برام مهمید و اگه مکزیک دوباره وارد جنگ شه شاید هممون بمیریم. نگاهی با جیمز کردم که انگار ناراحت بود گفتم ـ جیمز خواهش میکنم بس کن میتونی.... میتونی با یکی دیگه ازدواج کنی از روی عشق و علاقه که اونم تو رو دوست داشته باشه، نظرت برام مهمه ولی من مارین رو دوست دارم. و بعد دست مارین رو گرفتم و از سالن خارج شدیم. جیمز با صدای بلند گفت ـ منتظر روزی باش که همه شما رو میکشم و همه اینا تقصیر تو مرکل و اول از همه کسی که خیلی خیلی دوسش داری میمیره بدون که شوخی نمیکنم.1 امتیاز
-
پارت پانزدهم چند ماه گذشت و من و مارین هر روز همدیگر و میدیدیم و چند روز پیش از من خواستگاری کرده بود. چند روز قبل جیمز از من خواستگاری کرده بود و من هم گفتم نه چون ادم مغروری بود و به پدرم گفته بود اگه با من ازدواجش نکنه وارد جنگ سخت با سندیگو میشه. امروز ما به مناسبت رسیدن پاییز جشن داشتیم توی سالن جشن و چند دقیقه دیگه میرسیدیم به سالن. وقتی که وارد سالن شدیم، مردم باهم میخندیدند و شاد بودند. همه کسانی که داخل سالن بودند را میشناختم خانم مینار همسر آقای ریفل، اقای مادین، خانم ریکو و.... اما در میان این شلوغی چشم من فقط و فقط به یک نفر دوخته شد اون جیمز بود در گوشه سالن بود و روی صندلی یکی از میز ها نشسته بود و قهوه مینوشید. نمیدانستم امشب چجوری میگذرد. سرم را چرخاندم تا ببینم پدرم کجا رفته اما در گوشه دیگر سالن مارین را دیدم که با لبخند به من نزدیک میشود. وقتی رو به رویه هم ایستادیم ارام گفت ـ سلام لبخند بزرگی زدم و گفتم ـ سلام مارین یک شاخه رز سیاه به من داد و من گفتم ـ یعنی... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست، اینو قبلا گفته بودی گفتم ـ خوب انقدر واسم رز سیاه نگیر گفت ـ یعنی دوست نداری؟ گفتم ـ نه اتفاقا خیلی دوست دارم همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمز از روی صندلی بلند شد و به سمت ما حرکت کرد.1 امتیاز
-
پارت چهاردهم مارین لبخند زد وگفت ـ سلام منم همینطور بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم ـ بله اقای ریفل گفت ـ مارین اینجا کار میکنه نگاهی کردم ه آقای ریفل وگفتم ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت ـ منو مارین همیشه از این شوخی ها میکنیم میدونم بی مزه ست ولی من دوست دارم به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت ـ فکر میکردم همو دوباره ببینیم ولی نمیدونستم انقدر زود. گفتم ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم ـ فهمیدم و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند.1 امتیاز
-
بالاخره "در قفل" هم تموم شد. باید اعتراف کنم کشش مجذوبکننده کتابای فریدا رو هیچ رمان دیگهای نداره. تصور کنید دارید توی خیابون راه میرید و کسی توی گوشتون درباره دست بُریده شدهای که تو صندوق ماشین پیدا کرده حرف میزنه، جالب نیست؟ بعد از خوندن ۸ رمان از فریدا، خط فکری نویسنده اندکی دستم اومده و توی این کتاب که ۹ امی بود، دیگه اون Boom بزرگ اتفاق نیوفتاد و برملا شدن رازها یکهویی نبود. از این سبکش که پایان رمانا رو توی ذهنم باز میذاره و درست تو صفحات آخر، یه کبوتر از توی کلاهش بیرون میاره، خیلی خوشم میاد. ده از ده ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ خلاصه من از کتاب: نورا جراح خوبیه که کسی از هویت اصلیش خبر نداره. اون سالها قبل فامیلیشو عوض کرد تا کسی نفهمه دختر همون قاتل زنجیرهای معروفه. حالا بعد از ۲۶ سال قتلهای زنجیرهای دوباره از سر گرفته میشه و اینبار تمام مدارک، نورا رو نشونه گرفته...1 امتیاز
-
پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم برده بود گفتم ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردنم ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست ـ اوهوم بلند شدم و گفتم ـ من میرم بخوابم شب بخیر فردا صبح امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم ـ صبح بخیر اقای ریفل آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت ـ صبح بخیر ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن ـ باش بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد ـ باشه رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت.1 امتیاز
-
پارت دوازدهم دستم رو داخل صندوقچه بردم و دسته گلی رو بیرون اوردم رز سیاه بود بود خشک شده بود بعد یک کاغذ بیرون اوردم و گفتم ـ این همون دسته گلی که مارین به من داده بود. بعد کاغذ رو خوندم ـ مرکل امیدوارم دوباره ببینمت این گل رز های سیاه تقدیم به تو. جین گفت ـ ادامشو تعریف کن ـ ببخشید ولی خسته شدم بمونه چند ساعت بعد رفتم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم و به ادم هایی خیره شدم که باهم لبخند میزنند هیچکدام تنها نیستند گرمی از دستانشان میبارید چون آتش عشق انها را گرم کرده بود و دیگر نیازی به شومینه نداشتند. یک قطره اشک از چشم هایم چکید با خود فکر کردم چطور من همه این خاطرات را به یاد می اورم مگر گذر زمان خاطرات را از بین نمیبرد چطور همه اینها یادم است؟ حتی مو به مو این خاطرات را بیشتر از کودکی ام یادم است. چطور ممکن است عشقی وجود نداشته باشد اما من هنوز گرمی دستانش را احساس کنم؟ چطور ممکن است او دیگر وجود نداشته باشد اما من هنوز نامه هایش را از حفظ باشه و نیازی نداشته باشم تا عینک طبی ام را بزنم تا نامه را بخوانم؟ جواب همه این سوال هایم را میدانستم فقط میخواستم بدانم با گذر زمان هنوز به یاد می آوردم یانه؟ نامه اش را حفظ چون ان را هر شب ذهنم برایم میخواند با صدای خودش. گرمی دستانش را احساس میکنم چون ان صندوقچه نیمی از وجودش است در خانه من. همه این خاطرات را به یاد می آوردم چون حس میکنم ان صندوقچه او را روزی به پیش من میآورد. بدون چون و چرا همه این جواب ها را قبول میکنم چون هنوز دوستش دارم و تا ابد ادامه پیدا میکند.1 امتیاز
-
پارت یازدهم فردا ساعت سه و نیم پدرم به خانه دوستاش رفته بود و تا ساعت هفت خونه نمیومد. اماده شدم تا به دریای آلمادو برم و برای بار سوم مارین رو ببینم. وقتی رسیدم به دریا هیچکس در دریا نبود چند ثانیه منتظر موندم و سرم رو چرخوندم طرف پل چوبی تا شاید روی پل باشه دیدم روی پل یک پسر ایستاده به سمت پل رفتم و مارین رو دیدم که با یک دسته گل روی پل چوبی ایستاده و به من نگاه میکنه کنارش وایسادم و گل رو بهم داد رز سیاه بود گفتم ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست مارین گفت ـ چی؟ گفتم ـ معنی رز سیاه اینه گفت ـ اهان از روی پل چوبی پایین اومدیم و رفتیم کنار دریا قدم بزنیم مارین گفت ـ رمان میخونی؟ ـ اره ـ چند تا از رمان های که دوست داشتی رو بگو ـ باغ مخفی، پولیانا و آوای وحش....... میخواستم حرف رو ادامه بدم که مارین گفت ـ من رمان اوای وحش ور خوندم راجب...... پریدم وسط حرفش ـ راجب سگی به اسم باک که از زندگی ارامش جدا میشه و کم کم به غریزه اولیه خودش برمیگرده، اون میان انسان ها میجنگه و در آخر به پایانی میرسه که قابل پیش بینی نیست. ـ آفرین اگه میزاشتی من تعریف کنم بد نبود. و بعد هردو مون خندیدیم گفتم ـ مارین هوا داره سرد و تاریک میشه من دیگه باید برم خونه. ـ باشه، اومیدوارم دوباره ببینمت. ـ منم خدافظ. پدرم هنوز خونه نیومده بود. دسته رو از روی میز برداشتم و یک بار دیگه بهش نگاه کردم میخواستم دسته گل روی بزارم روی میز که متوجه تکه کاغذی که دور روبان گل بود شدم کاغذ رو برداشت و دسته گل رو روی میز گذاشتم.1 امتیاز
-
پارت ده ساعت هشت لباس هامون رو پوشیدیم و از خانه بیرون رفتیم. وقتی که بیرون رفتیم به خیابان ها لامپ های رنگی وصل بود. حدود چند دقیقه گذشت که به ساحل سونار رسیدیم تمام مردم جمع شده بودند و با هم میخندیدند من رفتم روی یکی از صندلی نشستم بعد از گذشتن چند دقیقه یک نفر پیشم نشست سرم رو به طرف کسی که پیشم نشست چرخاندم همان پسری پیشم نشست که اون روز روی پل چوبی دریا المادو ملاقات کرده بودم. بهش گفتم ـ سلام برگشت سمت و گفت ـ سلام گفتم ـ اینجا چیکار میکنی؟ یک دقیقه به حرف خودم فکر کردم و خنده ام گرفت اون هم خندید. وقتی میخندید روی صورتش چال می افتاد. بهم گفت ـ نظرت چیه قدم بزنیم؟ بلند شدم اون همینطوری به من نگاه کرد گفتم ـ بلند شو دیگه دوباره لبخند زد بلند شد و باهم قدم زدیم. گفتم ـ اسمتون چی بود؟ گفت ـ مارین ـ چی شد که مکزیکا تسلیم شدن؟ ـ من خودم هم هنوز نمیدونم فقط...... صدای پدرم مانع ادامه دادن حرف مارین شد ـ مرکل هوا سر شده و موج اب داره بالا میاد بریم؟ و چند دقیقه بعد متوجه مارین شد پدرم لبخند زد و گفت ـ سلام مارین ببخشید که متوجه نشدم مارین لبخند زد و گفت ـ اشکال نداره پدرم لبخند زد و گفت ـ خب دیگه مرکل هوا خیلی سرد شده بیا بریم من لبخند زد و دستمو به مارین دادم وگفتم ـ خب دیگه مثل اینکه من باید برم مارین دستمو گرفت و گفت ـ باشه هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره مارین گفت ـ دوباره کی میتونم ببینمتون؟ نگاهش کردم برگشتم و گفتم ـ نمیدونم گفت ـ من فردا توی دریای آلمادو منتظرت هستم ساعت چهار پدرم گفت ـ مرکل بیا دیگه براش دست تکان دادم و با پدرم از ساحل سونار خارج شدیم.1 امتیاز
-
پارت نهم بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و میخواستم میز رو جمع کنم که بچه ها از خواب بیدار شدن و گفتن ـ سلام لبخند زدم و گفتم ـ سلام بچه ها جین گفت ـ سلام سریع برید دست صورتتونو بشورید که ادامه داستانو بشنویم. حدود گذشتن چند دقیقه بچه اومدن و گفتن ـ ما همینطور که صبحانه میخوریم تو ام واسمون تعریف کنی نشستم روی مبل و ادامه داستانو تعریف کردم ـ صبح با صدای در بیدار شدم پدرم رفت و در رو باز کرد اقای جیسون یکی از دوست های پدرم بود اون نفس نفس زنان اومد تو و گفت ـ مکزیکیا...... پدرم تند گفت ـ مکزیکیا چی؟ اقای جیسون ادامه داد ـ تس....تسلیم شدن بلند شدم و به سمت پدرم رفتم کلاهشو برداشت و بیرون رفت منم لباسمو پوشیدم و بیرون رفتم. تند تند به سمت مغازه ستکو رفتم در رو باز کردم و گفتم ـ اقای ریفل مکزیکیا تسلیم شدن. آقای ریفل بلند شد و کلاهشو برداشت و بیرون رفت من هم پشت سرش بیرون رفتم و به ساحل سونار راهی شدم. رسیدیم به ساحل سونار همه مردم جمع شده بودند به پدرم گفتم ـ باید جشن بگیریم پدرم نگاهی به من کرد لبخند زد و گفت ـ حتما جشن میگیرم بعد پدرم با صدای بلند گفت ـ امشب ساعت هشت همینجا جشن بر پا میکنیم. وبعد از این حرف پدرم مردم خندیدند و همه خانه هایشان رفتند.1 امتیاز
-
پارت هشتم با صدای زنگ از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. از دستشویی که اومدم بیرون به سمت آشپزخونه رفتم و چایی گذاشتم چند دقیقه بعد جین بیدار شد ـ سلام مامان ـ سلام، برو دست صورتتو بشور بیا صبحانه بخوریم. جین به سمت دستشویی رفت منم از یخچال مربای توت فرنگی، کره، خامه و پنیر رو بیرون اوردم و برای خودم و جین چایی ریختم و میز رو چیدم. جین از دستشویی اومد و گفت ـ من برم بچه ها رو بیدار کنم ـ نه نمیخواد بزار بخوابن جین به سمت میز اومد و صندلی رو عقب کشید و نشست گفتم ـ شکر میخوای واست بریزم؟ ـ اره شکر برداشتم و واسه خودم و جین ریختم جین گفت ـ ادامه داستانتو تعریف میکنیا امروز ـ باشه بزار بچه ها بیدار بشن جین یک قلوپ از چاییش خورد و گفت ـ چرا این همه سال واسه من تعریف نکردی؟ ـ چیز مهمی نبود که واست تعریف کنم ـ چرا مهمه ـ حالا هم دیر نشده دارم تعریف میکنم ـ میگم مگه اون پسره که از مکزیک اومده بود نگفت که جنگ رو تموم میکنه پس چی شد؟ ـ جین هر کسی به نفع خودش کاری رو انجام میده و اگه به نفعش نباشه هیچ کاری نمیکنه مردم زیاد دروغ میگن اصلا با دروغ ساخته شدن. ـ میشه تعریف کنی ـ بزار بچه ها بیدار بشن بعد بعد مشغول خوردن صبحانه شدیم1 امتیاز
-
در دلِ گورستانِ سکوت که مأمنِ سایهها بود، نشستم به تماشای خویش؛ پیکری شکسته در آغوشِ غبار، و چشمی که هنوز، از عادتِ دیدن، دل نمیکند. میانِ ویرانههای دلم، ذرهای روشن لرزید، نه از جنسِ امید، بل از طینتِ بقا. دستم را بر خاکِ سوختهی وجود کشیدم، و فهمیدم که هنوز گرمیای هست، هرچند اندک، هرچند بینام. در آن لحظه، فهمیدم خاموشی نیز رحم دارد؛ میتواند چیزی را در دلِ تاریکی حفظ کند، تا روزی، دوباره بتابد. پس برخاستم، نه با توان، بل با یادِ بودن و در دلِ نفسهای زخمی، آغازی بیصدا نوشتم.1 امتیاز
-
چند وقت پیش کتاب دنیای سوفی رو خوندم اگه میتونین از پس هضم کلمه های سنگین بر بیایین حتما بخونینش (خودم رفتم بخرمش گفتن واسه پایان نامت میخوای😁😁) در مورد فیلسوف های زمان هست و دیدگاهشون که چطور زمین و کائنات تشکیل شده در کل خوب بود من خیلی اخر کتاب رو دوس داشتم اونجایی که سوفی از وسط مهمونی فرار کرد و رفت به دنیای شخصیت های کتابا کتاب بعدی که بازم برمیگرده به چند وقت پیش کتاب کیمیاگره که من به شخصه خیلی دوسش داشتم در مورد یه چوپانه که یه شب خواب میبینه در اهرام مصر گنجی وجود داره که برای اونه خلاصه راهی مصر میشه اما این وسط گنج خیلی بزرگتری پیدا میکنه و به خودشناسی میرسه کتاب بعدی بادام که به تازگی خوندم راستش عاشق شخصیت دوم داستان شدم دوسته پسر قصمون که یه پسر بد و خلافکار بود داستانش اینجوریه که یه پسر با یه بیماری که نمیتونه درد و رنج رو حس کنه و رسما یه هیولاعه جوری که خانوادشو جلوش میکشن و اون هیچ حسی نداره طی اتفاقی یکی بهش میگه بیا نقش پسرمنو بازی کن که چندسال پیش گم شده و مادرش الان میخواد بمیره تا راحت بمیره و اون هم میره اما پسر واقعی اونها که همون شخصیت دومه پیدا میشه و بخاطر این اتفاق با پسر قصمون دشمن میشه این کتابم اونجاش که بال های پروانه رو جلوی پسره کند تا ببینه واقعا حس نداره رو خیلی دوس داشتم فعلا که کتاب خاصی به فکرم نمیاد بلندی های بادگیرم خوندم ولی الان یادم رفته1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
دوروز قبل کتاب خدمتکار از فریدا مک فادن رو خوندم. این کتاب رو در عرض دوروز تموم کردم که خودش نشونه جذابیت بالای این داستانه. اگه یکم کتابخون باشید مطمئنا اسم فریدا مک فادن، ملکه جنایی نویس رو شنیدین. این اولین کتابی بود که من از این نویسنده میخوندم و باید بگم انتظارات من رو برآورده کرد. داستان تو ژانر معمایی، عاشقانه خیلی خوش درخشیده و باید بگم توی این کتاب، هیچ چیز اونطور که به نظر میرسه نیست. قلم فریدا توی بیان جزئیات بینظیره، این کارو به طور حرفهای انجام میده که خواننده رو دلزده رو نمیکنه و در عین حال، تو ناخوداگاه تصویرسازی دقیقی از همه لوکیشن ها و شخصیتها و موقعیتها توی ذهنت خواهی داشت. من این کتاب صوتی رو از طاقچه با گویندگی مریم محبوب گوش دادم که خوانش خوبی داشت و لحن و صدای مختص هر کرکتر رو خیلی خوب اجرا میکرد. مطمئنا این آخرین کتابی که از فریدا خوندم نخواهد بود، چون به شدت مطلوبم بود و دوست دارم کتابهایی مثل راز خدمتکار، بخش دی یا پسرشایسته رو هم بخونم. اگه کتاب معمایی عاشقانه دوست دارید، میتونید کتاب خدمتکار رو امتحان کنید.1 امتیاز
-
تجسد رو خوندم. یک رمان چندلایه بود که باوجود کوتاه بودنش، پیرنگ قوی و خفنی داشت. موقع خوندنش چندبار با صدای بلند خندیدم، دلواپس پامچال یا بلور شدم، و زندگی کردمش.1 امتیاز