-
تعداد ارسال ها
133 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط محیا سمامی
-
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشت به مین نگاه کردم و گفتم ـ ببرش اتاق بازجویی مین سرش را تکان داد و از راهرو دور شد چند دقیقه بعد وارد اتاق بازجویی شدم الکس بلکوود روی صندلی نشسته بود دستبند به دستهایش بود و سرش پایین بود. پرونده را روی میز گذاشتم و روبهرویش نشستم. گفتم ـ گفتی میخواستی فقط با من حرف بزنی الکس سرش رو بالا اورد و گفت ـ همه فکر میکنن من پدرم رو کشتم ـ من هنوز به هیچکس اتهام نزدم ـ اما همه بهم شک دارن ـ پس کمکم کن حقیقت رو بفهمم الکس نفس عمیقی کشید. ـ شب قتل من با پدرم دعوا کردم ـ سر چی؟ ـ ارث. ـ بعد از دعوا چی شد؟ الکس نگاهش را پایین انداخت. ـ از اتاقش بیرون اومدم ـ مطمئنی؟ ـ آره ـ کسی رو توی راهرو دیدی؟ الکس چند ثانیه فکر کرد. ـ نه الکس چند لحظه به میز خیره موند. ـ چیزی یادت اومده؟ الکس با صدایی لرزان گفت: ـ نه فقط.... ـ فقط چی؟ ـ وقتی از اتاق بیرون اومدم صدای بسته شدن در رو شنیدم ـ یعنی خودت در رو قفل نکردی؟ الکس سرش را تکان داد. ـ نه نفسم را آرام بیرون دادم. پس بعد از خروج الکس یک نفر دیگر هنوز داخل اتاق ویلیام بلکوود بوده است. -
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفت حدود نیم ساعت بعد به اداره پلیس رسیدیم. ماشین را داخل پارکینگ متوقف کردم. همین که خواستم پیاده بشم صدای زنگ تلفنم بلند شد. شماره ناشناس. چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماندم. بعد تماس را جواب دادم. ـ بفرمایید صدای مردی از پشت خط گفت ـ کارآگاه دنبال قاتل اشتباهی نگرد. اخم کردم. ـ تو کی هستی؟ مرد بدون اینکه به سؤال من جواب بده، گفت: ـ ویلیام بلکوود قبل از مرگش چیزی رو پنهان کرده بود. ـ منظورت چیه؟ ـ اگر پیداش نکنی قاتل هیچوقت پیدا نمیشه. ـ من هنوز نمیدونم باید دنبال چی بگردم. صدای خنده کوتاهی از پشت خط آمد. ـ دیر شده کارآگاه تماس قطع شد. چند لحظه گوشی را در دستم نگه داشتم. مین که کنارم ایستاده بود پرسید ـ کی بود؟ سرم را تکان دادم. ـ نمیدونم یه فرد ناشناس اما یه چیز رو مطمئنم قاتل داره بازی رو از ما جلوتر پیش میبره. در همان لحظه یکی از مأمورها با عجله از ساختمان بیرون دوید. ـ کاراگاه به سمتش برگشتم. ـ چی شده؟ ـ باید بیاید پایین یکی از مظنون ها اصرار داره با شما حرف بزنه. ـ کدومشون ـ الکس بلک وود -
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شش به افسر نگاه کردم و گفتم ـ بیاریدش داخل باید شناسایی بشه. بعد داخل عمارت رفتم و اونا اون مرد رو اوردن تو و اون دختر جوان گفت ـ ال..الکس به اون دختر نگاه کردم و گفتم ـ این اون نفر پنجمی بود که فرار کرده بود درسته؟ دختر من رو نگاه کرد و چیزی نگفت افسر مین چند قدم نزدیک اومد و گفت ـ بله خودشه گفتم ـ باید ببریمشون بازداشت بشن تا فردا ازشون بازجویی بشه. افسر مین نگاهی به من کرد و گفت ـ شما که نمیخوایید اون پسر بچه رو بازداشت کنید؟ به پسر بچه نگاه کردم که رفته بود و تو بغل اون دختر خوابیده بود. به اون دختر نگاه کردم و گفتم ـ این پسر بچته؟ اون سرش رو تکان داد و به افسر مین نگاه کردم و گفتم ـ این پنج نفر رو به اداره پلیس منتقل کن و بچه رو پیش مادرش بزار و جدا نکن. بعد مامور ها داخل عمارت اومدن و بهشون دستبند زدن و بردنشون داخل ماشین. وقتی که همه رفتن من و افسر مین تنها موندیم و سوار ماشین نشدیم یه افسر مین نگاه کردم و گفتم ـ بریم افسر؟ افسر به من نگاه کرد و خندید و گفت ـ افسر؟ منو همون مین صدا کن گفتم ـ با اینکه چند سالی باهم رفیقیم ولی باز به همون افسر گفتن عادت کردم. بعد سوییچ ماشینم رو از جیبم در اوردم و رفتم و روشنش کردم و سوار شدیم. توی راه بودیم که گفتم ـ مین من واقعا گیج شدم مین نگاهم کرد و گفت ـ چرا؟ گفتم ـ با اینکه هنوز بازجویی نکردیم اونا رو ولی هزارتا سوال تو سرمه مین گفت ـ چه سوالایی؟ ی نفس عمیق کشیدم و گفتم ـ در اتاق اقای بلک وود از داخل قفل شده بود پس چجوری به قتل رسیده؟ همه کسایی که تو این خونه هستن همسر و بچه های اقای بلک وود هستن چطوری باید............. مین حرفم رو قطع کرد و گفت ـ اگه قراره من به این سوالا جواب بدم تو چرا کاراگاه شدی؟ سرمو تکان دادم و دیگه هیچی نگفتم. -
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنج به سمت آشپزخونه رفتم خدمتکار روی صندلی نشسته بود و رو به روی اون افسر مین نشسته بود. افسر مین من رو دید و بلند و شد و گفت ـ سلام کاراگاه بروکس ـ سلام افسر مین به خدمتکار نگاه کردم یک صندلی از گوشه آشپزخانه برداشتم و رو روش نشستم و گفتم ـ اسمت چیه؟ ـ ماریا ـ توبه پلیس زنگ زدی؟ ـ بله ـ وقتی به پلیس زنگ زدی چه اتفاقی افتاد؟ خدمتکار لیوانی که دستش بود رو گذاشت روی میز و گفت ـ من برای اقای بلک وود و مهمون ها شام برده بودم بعد از اون همه توی عمارت بودن. ـ مهمون ها؟ ـ بله اون پنج نفری که داخل عمارت هستند. ـ مگه اینا یه خانواده نیستن چرا باید مهمون باشن؟ خدمتکار بک جرعه ای از اب رو خورد و گفت ـ خانم اما و اقای ویلیام و اقای الکس خونه های جدا دارن برای همین کمتر به اینجا میان خانم مارگارت بچه هاش رو به اینجا دعوت کرده بود. افسر مین به خدمتکار نگاه کرد و گفت ـ خانم مارگارت زن اقای ریچارده؟ خدمتکار به افسر نگاه کرد و گفت ـ بله قربان دوباره به افسر مین نگاه کردم و بعد به خدمتکار نگاه کردم و گفتم ـ میدونی اسم نفر پنجمی که فرار کرده چیه؟ ـ بله اقای الکس بلک وود به افسر مین نگاه کردم و دوباره به خدمتکار نگاه کردم و گفتم ـ اخرین بار چی اقای بلک وود رو زنده دیدی؟ ـ ساعت یازده شب ـ تنها بود؟ ـ نه تنها نبود اخم کردم خدمتکار ادامه داد ـ وقتی از کنار اتاقش رد شدم صدای دو نفر رو شنیدم میخواستم سوال بعدی رو بپرسم که افسر اومد داخل آشپزخانه و گفت ـ کاراگاه و افسر مین یکی رو پشت عمارت پیدا کردیم. از روی صندلی بلند شدم و به همراه افسر مین و افسر پلیس به پشت عمارت رفتیم. مأمور ها دور مردی جمع شده بودند نزدیک رفتم و مرد رو نگاه کردم لباس هاش کاملا خیس شده بود و یک گوشه نشسته بود و لباس هاش گلی شده بود نزدیک تر رفتم و اون مرد تا من رو دید گفت ـ من نکشتم من پدرم رو نکشتم.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهار افسر نگاهی کرد و گفت ـ توی آشپزخونه داره ازش داره به سوالای افسر مین جواب میده. گفتم ـ همه چی غیر عادیه پنج نفر داخل خونه بودن که یکی فرار کرده یعنی اون اقای بلک وود رو کشته ولی وقتی به اون خانوم نگاه کردم به شدت استرس داشت قاتل یعنی کیه اون پسربچه که نمیتونه باشه، این خونه دوربین نداره؟ چرا در اتاق اقای بلک وود از داخل قفل شده بود یعنی خودکشی کرده؟ واییی توی این خونه چه اتفاقی افتاده. افسر نگاهی به من کرد و گفت ـ برای پاسخ دادن به این سوال ها اینجا هستید کاراگاه. چند لحظه سکوت کردم. حق با اون بود. من باید به این سوالا جواب بدم و برای همین اینجام. اگه قاتل فرار کرده پس چطور در اتاق از داخل قفل بود؟ پس اگه قاتل فرار نکرده پس هنوز داخل عمارته. نفس عمیقی کشیدم و گفتم ـ اول میخوام با خدمتکاران صحبت کنم. افسر گفت ـ کاراگاه میخواید فردا از همه بازجویی کنید؟ گفتم ـ امشب فقط از خدمتکار میخوام چنتا سوال بپرسم. بعد به سمت آشپزخونه حرکت کردم وقتی که داشتیم میرفتیم طبقه بالا آشپزخونه رو دیده بودم اما وقتی که میخواستم از سالن اصلی خارج شم متوجه شدم که اون زن میانسال به من خیره شده اما نه، به من نگاه نمیکرد به پشت سرم نگاه میکرد انگار از چیزی که پشت سر من بود ترسیده بود. برگشتم و به پشت سرم رو نگاه کردم اما هیچکس نبود.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه افسر گفت ـ طبقه بالا به طبقه بالا رفتم و چشمم به اتاقی خورد که مامور ها داشتند انجا را بررسی میکردند. داخل اتاق رفتم و به دور و بر نگاه کردم میز کار اون مرد کاملا بهم ریخته بود و صندلی پشت میز افتاده بود. به جسد نگاه کردم روی اون پارچه سفید انداخته بودن پارچه رو کنار زدم و مردی حدود شصت ساله بود چشمانش باز مانده بود و روی پیراهن سفیدش لکه های خون دیده میشد. بلند شدم و پارچه رو روی جسد کشیدم و به افسر نگاه کردم و افسر گفت ـ در از داخل قفل شده بود. نگاهی به افسر کردم و گفتم ـ حتما باید نفر اخری که از این خونه فرار کرده رو پیدا کنیم. بعد دوباره گفتم ـ اسم مقتول چیه؟ افسر گفت ـ ریچارد بلک وود به طبقه پایین رفتم و اون چهار نفر رو دیدم. به افسر نگاه کردم و گفتم ـ کی به پلیس زنگ زده؟ اصلا شما از کجا میدونید پنج نفر داخل خونه بودن؟ افسر به من نگاه کرد و گفت ـ خدمتکار زنگ زد.... پریدم وسط حرفش و گفتم ـ پس شش نفر داخل خونه بودن درسته؟ افسر ادامه داد ـ خدمتکار این خونه گفت.... دوباره پریدم وسط حرفش و گفتم ـ خدمتکار کجاست میخوام خودم باهاش حرف بزنم.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دو حدود نیم ساعت بعد به عمارت بلک وود رسیدم ماشینم رو کنار چند ماشین پلیس پارک کردم و از ان پیاده شدم. برای چند ثانیه به عمارت خیره موندم ساختمانی بزرگ و در عین حال ترسناک به نظر میرسید. هرچقدر بیشتر به عمارت نگاه میکردم بیشتر اشنا به نظر میرسید. به سمت ورودی عمارت رفتم کنار در یک افسر پلیس ایستاده بود افسر به محض دیدنم گفت ـ کارگاه بروکس؟ سرم رو تکان دادم و گفتم ـ وضعیت چطوره؟ افسر گفت ـ مقتول توی یک اتاق افتاده بود. گفتم ـ تنها بود؟ افسر در عمارت رو باز کرد و گفت ـ نه پنج نفر داخل خونه بودن به افسر نگاه کردم و گفتم ـ فقط پنج نفر؟ افسر به داخل عمارت رفت و گفت ـ بله قربان. به داخل رفتم صدای قدم های پایم داخل سالن پیچید. افسر من رو به داخل سالن اصلی راهنمایی کرد. به داخل سالن اصلی رفتم و پنج نفر رو دیدم که هر کدوم با چهره هایی مضطرب همدیگر رو نگاه میکردن. یکی از انها زن میانسالی بود که مدام دست هاشو توی هم میفشرد. بعدی دختری جوان بود که سرش رو پایین انداخته بود. نفر بعد پسری بود که روی مبل تک نفره نشسته بود و پاهاش رو روی هم انداخته بود و خیلی سرد من رو نگاه کرد. و نفر اخر پسربچه ای بود که روی زمین نشسته بود و با ماشین اسباب بازی خود بازی میکرد. و بعد به چند مامور پلیس نگاه کردم که دور تا دور سالن اصلی بودن. به افسر پلیس نگاه کردم و گفتم ـ مگه پنج نفر نبودن؟ افسر گفت ـ بله پنج نفر بودن اما یکی از اونها فرار کرد و چند مأمور دارن دنبالش میگردن مطمئن هستیم زیاد دور نشده. به افسر پلیس نگاه کردم و گفتم ـ مقتول توی کدوم اتاق به قتل رسید؟- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت اول به ساعت نگا کردم ساعت ۲:۱۰ دقیقه رو نشون میداد. بارون اروم به شیشه دفترم میخورد و هوا سرد شده بود. روی صندلی چرمی قدیمیم نشسته بودم و پرونده ای که از صبح درگیرش بودم رو برسی میکردم. خسته شده بودم از روی صندلیم بلند شدم که در همین لحظه تلفتم زنگ خورد نگاهم روی صفحه گوشی ثابت موند ناشناس بود. یک شماره ناشناس توی نیمه شب حس میکنم خبر خوبی نیست. تلفنم رو برداشتم و جواب دادم ـ ایتن بروکس هستم چند لحظه سکوت شد یکی از پشت خط گفت ـ کاراگاه.... فکر میکنم یکی رو کشتن. گفتم ـ کجا دوباره سکوت برقرار شد شخص گفت ـ عمارت بلک وود گفتم ـ اسمش برام اشناس خیلی اشنا میدونم کجاست فکر کنم قبلا اونجا رفتم. تماس رو قطع کردم. کتم رو پوشیدم و سوییچ ماشین رو برداشتم و از دفترکارم بیرون زدم. سوار ماشین شدم، بارون شدید تر شده بود فقط میخواستم خودم رو هرچه سریعتر به عمارت بلک وود برسونم چون خیلی خیلی خیلی برام اشنا بود.- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان پنج مظنون | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
به نام خداوند حقیقت نام رمان: پنج مظنون نام نویسنده: محیا سمامی ژانر: معمایی ، جنایی خلاصه: بعضی پرونده ها سال ها قبل از وقوع جرم آغاز میشوند عجیب نیست؟ همه چیز در دنیا عجیب است. اسم من ایتن بروکس است سال هاست در کارم یاد گرفته ام هیچ چیز ان طور که به نظر میرسد نیست ادم ها دروغ میگویند. سرنخ ها گمراه میکنند و حقیقت همیشه جایی پنهان میشود که هیچکس دنبالش نمیگردد. اما ان شب، یک تماس در نیمه شب همه چیز را تغییر داد. داستان از عمارت بلک وود آغاز میشود. صاحب ثروتمند عمارت بلک وود به قتل میرسد اما عجیب تر از خود قتل صحنه جرم بود؛ درهایی که از داخل قفل شده بودند و پنج نفری که هرکدام چیزی برای پنهان داشتند. من وارد پرونده ای شده بودم که به ظاهر ساده بود، پیدا کردن یک قاتل در میان پنج مظنون اصلا کار ساده نبود.- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهارده صبح دوباره با همان صدای تکراری بیدار شدیم هر روز تکراری تر از دیروز میشد. ما هم مثل همیشه صف شدیم صبحونه رو گرفتیم و خوردیم. بعد نگهبان گفت ـ بازی پنجم تون بازی شطرنج. بعد بدون اینکه توضیحی راجب بازی بده در رو باز کرد و ما رفتیم بیرون. به سمت کاترین رفتم و گفتم ـ کاترین چرا توضیح ندادن؟ کاترین جوابی نداد انگار تو فکر بود دوباره گفتم ـ کاترین؟ کاترین سرش رو چرخوند و گفت ـ بله؟ گفتم ـ به چی فکر میکنی؟ گفت ـ به اینکه جنازه ها رو چیکار میکنن، چی گفتی به من؟ گفتم ـ راست میگی جنازه ها رو چیکار میکنن؟ نگهبان در ی جایی رو باز کرد و گفت ـ برید داخل و به صف شید یکی گفت ـ چرا نگهبان جوابی نداد. به داخل رفتیم و کف سالن ی زمین بزرگ شطرنج بود. کنار نگهبان ها چند جعبه بزرگ بود.ما به صف شدیم و وقتی نوبت به ما رسید دیدیم دارن به ما اسلحه میدن گفتم ـ اسلحه برای چیه؟ نگهبان گفت ـ باید همه اسلحه رو بگیرضن بعد توضیح میدم. چند دقیقه گذشت و همه اسلحه هاشومو گرفتن. نگهبان گفت ـ این بازی شطرنج ولی بجای اینکه مهره باشه باید خودتون نقش مهره ها رو بازی کنید. نگهبان ادامه داد ـ شما ۲۲۱ نفر هستید........ اسلحه اش رو اورد بالاو بدون معطلی با تیر یکی رو زد و چند نفر جیغ زدن و ادامه داد ـ حالا شدید ۲۲۰ نفر یکی گفت ـ چرا کشتنش نگهبان گفت ـ به خاطر اینکه باید به به دو گروه ۱۱۰ نفره تقسیم بشید و اون اضافی بود. خب میریم سراغ ادامه توضیحات به دو گروه تقسیم میشید و یکی.... به جعبه های بغل یکی از نگهبان ها اشاره کرد و ادامه داد ـ یک گروه لباس سفید میپوشه و یک گروه لباس سیاه و بازی میکنید و یک گروه میبره داخل بازی شطرنج شما مهره هایی رو که بهشون رسیدید میزنید اما تو این بازی شما باید با اسلحه طرف مقابل رو حذف کنید. -
ممنونم خیلی زحمت کشیدید
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سیزده صدای تیر اندازی می اومد کسایی که از در رد نشده بودن داشتن کشته میشدن. به سمت اتاق رفتیم و یکی از مرد ها سمت اون پسر که داشت به کشتنمون میداد رفت و با یقیه لباسش رو گرفت و گفت ـ احمق داشتی ما رو به کشتن میدادی چرا این کارو کردی روانی. پسر با لکنت گفت ـ ی...یقه...لب..لباسمو... ول....کن اون مرد یقه لباس پسر رو ول کرد و با سرعت خیلی زیاد پرتش کرد روی زمین و گفت ـ تو احمق داشتی به کشتمون میدادی چرا این کارو کردی قرار بود باهم فرار کنیم. پسر از روی زمین خواست بلند شه که مرد با پاش کوبند به قفسه سینه پسر و پسر دوباره روی زمین افتاد و گفت ـ من..من خواستم فرار کنم، حالا که زنده ای. مرد دوباره ی یقه لباس پسر رو گرفت و انداختش زمین و میخواست بزنتش که یکی از زن ها گفت ـ ولش کن مرد ی لگد به پسر زد و رفت سمت تختش. نگهبان ها به داخل اومدن و ماهم مثل همیشه به صف شدیم و غذا رو گرفتیم غذا سیب زمینی آبپز بود. هرکی غذای خودش رو گرفت و خوردن و روی تخت دراز کشیدن و برق ها خاموش شد. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوازده صدای شلیک توی گوشم میپیچید صداش قطع نمیشد نگهبان ها داشتن شلیک میکردن. حواسم پرت شد و داشتم پامو میزاشتم توی خونه های زرد که کاترین منو گرفت میخواستم ازش تشکر کنم که دیدم گرگ داره با تمام سرعت سمت ما میاد ما هم با تمام سرعتی که داشتیم از روی خونه های مشکی سریع حرکت کردیم. به ساعت نگاه کردم ۵۹ ثانیه مونده سرعت گرگ به شدت زیاد شده بود و گرگ دوید سمت من منم هم سرعتم رو بیشتر کردم ولی گرگ خیلی خیلی نزدیک تر میشود یکی داشت سعی میکرد بدو که از در خروجی خارج بشه اما گرگ با سرعت گرفتش. بلند داد زدم ـ باید بکشونیمش این ور تا بتونید از در خروجی رد بشیم. یکی که همینطوری داشت میدوید گفت ـ من این کار رو میک......... پاش رفت روی خونه زرد و کشته شد. یکی از مرد ها گفت ـ راست میگه باید بیاریمش این ور به ساعت نگاه کردم ۲۱ ثانیه وقت داشتیم گفتم ـ زیاد وقت نداریم باید از در خروجی رد بشیم، باید بریم جلوی گرگ و بعدش فرار کنیم و در رو باز کنیم. همه به هم نگاه کردیم و بعد سمت هم دیگه رفتیم گرگ به طرف ما اومد در همین لحظه یکی از پسر ها سریع دوید و رفت سمت در خروجی و در رو باز کرد و رفت داخل. گفتم ـ وایی داری چه غلطی میکنی. کاترین گفت ـ الان وقتش نیست ۱۰ ثانیه مونده گرگ با نعره با سرعت تمام سمت ما داشت میوند. گفتم ـ حالا بعد با سرعت از خانه های مشکی رد شدیم و سمت در خروجی رفتیم. ۳.۲.۱ وقت تمومه. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یازده خیلی خسته بودم برای همین میخواستم یکم بخوابم. جعبه ای که روی تخت بود رو پرت کردم روی زمین و دراز کشیدم و در عرض چند دقیقه خوابم برد. با صدای نگهبان ها از خواب بیدار شدم نگهبان گفت ـ به صف بشید برای بازی بعدی. از تخت پایین اومدم و کاترین اومد پیشم و گفت ـ به نظرت بازیش چجوریه؟ گفتم ـ گفتن که اسم بازیش گرگ و بره است خب معلمومه یکی گرگ میشه و بره ها رو میگیره. از پله ها پایین رفتیم و نگهبان یک در که روش نوشته بود گوگ و بره رو باز کرد رفتیم داخل یک عروسک خیلی بزرگ که شکل گرگ بود وسط سالن بود. نگهبان گفت ـ شما باید از دست این گرگ فرار کنید و اگر گرگ یکی رو بگیره سرعتش بیشتر میشه، شما ده دقیقه فرصت دارید تا از دست این گرگ فرار کنید و به سمت اون در خروجی برید.اما اگه به کف سالن دقت کنید میبینید که رنگی رنگیه شما نباید روی خونه های زرد پا بزارید. به کف سالن دقت کردم بیشترین رنگ رنگ زرد بود و بقیه رنگ مشکی. نگهبان گفت ـ ده دقیقه تون از همین حالا شروع میشه. گرگ شروع کرد به راه رفتن و ی شعری رو میخوند ـ بره میگیرم در نرو روی خونه ی زرد برو من گرگ مهربونم کاریت ندارم. همه پخش شده بودن و فرار میکردن در یک لحظه صدای شلیک اومد سرم رو چرخوندم و دیدم که یکی روی خونه زرد پا گذاشته بود و کشتنش به گرگ نگاه کردم که دیدم داره سمت من میاد. از روی خونه های مشکی میرفتم گرگ داشت شعر رو هعی تکرار میکرد بدون مکث یکی رو گرفت و قورتش داد با سرعت و بعدی و بعدی و بعدی رو گرفت سرعتش زیاد شده بود چند نفر دیگه رو هم گرفت و چند نفر کشته شدن به ساعت بالا سرمون نگاه کردم چهار دقیقه مونده بود تا پایان بازی. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ده پسر چیزی نگفت نگهبان گفت ـ پنج دقیقه دیگه دوباره میام اگه کسی غذاش رو نخورده باشه امتیاز منفی میگیره. بعد غذارو به چند نفر باقی مانده دادند و رفتن. سمت پسر رفتم و گفتم ـ بهتره غذا رو بخوری منظور اونا از امتیاز منفی کشته شدنه. بعد رفتم روی تخت نشستم و مجبور شدم اون غذا رو بخورم هیچ مزه خاصی نداشت. پنج دقیقه گذشت و همون نگهبان اومد داخل و گفت ـ پنج دقیقه تون گذشت. بعد به نگهبان ها شاره کرد و اونا رفتن و جعبه ها رو نگاه کردم صدای یکی میومد که میگفت ـ خواهش میکنم من داشتم فقط یک قاشق مونده تا تموم شه بعد صدای شلیک اومد. چند دقیقه گذشت و یکی از نگهبان ها اومد پیش من جعبه رو نگاه کرد و بعدش به من نگاه کرد، خیلی ترسیده بودم نگهبان گفت ـ همه سهمت رو خوردی؟ اب دهانم رو به سختی قورت دادم و گفتم ـ ب.... بله بعد دوباره به جعبه نگاه کرد و رفت. نگهبان رفت پیش همون پسره و جعبه رو نگاه کرد و گفت ـ هرکی غذا رو نخوره خودش انتخاب کرد که از بازی حذف بشه. بعد اسلحه اش رو برداشت و شلیک کرد به پسر و رفت سراغ بعدی. چند دقیقه طول نکشید که کار نگهبان ها تموم شد و یکی از اون ها گفت ـ بازی بعدی بره و گرگه. بعد نگهبانها به بیرون رفتن و در رو بستن. -
اوا
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نهم دست هام میلرزید سرم گیج میرفت نمیتونستم این اتفاقات رو هضم کنم فرد بغل دستیم رو کشته بودن و لباس های من خونی بود. چشم هام درشت شده بود به یکی از نگهبان ها گفتم ـ چرا این کار رو میکنید؟ جوابی نداد، این بار داد زدم ـ میگم چرا بقیه رو میکشین؟ نگهبان برگشت و یک تیر هوایی زد و گفت ـ چون خودشون خواستن خودشون خواستن بیان تو بازی که حتی نمیدونن چی هست حالا هم بهتره سرت رو بندازی پایین و بازی هایی که گفته میشه رو انجام بدی وگرنه تو ام میمیری. کاترین اومد پیشم و گفت ـ خدای من، من نمیخوام بمیرم. یک پیرزن که نمیدونستم کیه اومد سمتم و گفت ـ همه ما به زور کلمه ها رو یادمون میاد من پیرزنم و کلمه ها خوب تو ذهنم نمیمونه ولی نگاه کن زندم ولی تو با کارایی که میکنی خودتو داری به کشتن میدی. نگاهش کردم و گفتم ـ ما حتی نمیدونم اینجا کجاست و.... صدای نگهبان مانع حرف زدنم شد ـ برید داخل ناهار رو براتون دارن میارن. رفتیم داخل و من و کاترین روی تخت نشستیم و منتظر موندیم ناهار رو بیارن. بعد از چند دقیقه نگهبان ها با جعبه های زیاد اومدن داخل و گفتن ـ به صف بشید. بعد صف شدیم من و کاترین سریع رفتیم و جلوی وایسادیم چند نفری غذا رو گرفتن که ماهم رفتیم جلو و غذا رو گرفتیم در جعبه رو باز کردی و دیدم برنج سفید داخل جعبه است. یکی از پسرا داد زد ـ غذا همینه؟ نگهبان سر تکون داد ، اون پسر گفت ـ این که ما رو سیر نمیکنه ی چیز دیگه بدید. نگهبان جوابی نداد این بار پسر بیشتر داد زد ـ هوی نگهبان میگم این غذا ما رو سیر نمیکنه ی چیز دیگه بدید کری؟ نگهبان عصبانی شد و اسلحه اش رو در اورد و گفت ـ این غذا سهم هر نفره و اگه نخوره از بازی حذف میشه. پسر ساکت موند و دره جعبه رو بست و رفت روی تخت نشست. نگهبان گفت ـ نمیخوای سهمت رو بخوری؟ -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشت یک کاغذ و یک خودکار روی میز بود. نگهبان دکلمه ای رو فشار داد و بعد کلمه ها پشت سر هم گفته شدن ـ سفسطه، انفعال،تقابل،مذاب،کژتابی،انتولوژیکال،گزاره،اثبات،فستیوال ، فونومنولوژی، تفسیر پذیری، تأمین،پدیدارشناسی،تکثیر، هرمونتیک. بعد یکی از نگهبان ها گفت ـ بنویسید من سریع خودکار رو برداشتم و نوشتم ـ اولی انفعال بود دومی تقابل و سومی فکر کنم تفسیر پذیری بود. نمیدونستم باید به ترتیب بنویسم یا نه به یکی از نگهبان ها گفتم ـ باید به ترتیب باشه؟ نگهبان گفت ـ خیر دوباره خودکار رو دستم گرفتم ـ سومی رو مینویسیم تفسیر پذیری و بقیه هم که یادمه وایی خدای اون یکی چی بود هرموک؟ خدایا یادم نمیاد. به بقیه نگاه کردم که یکی داشت گریه میکرد و رو به نگهبان گفت ـ من یادم نمیاد هیچکدومشونو یادم نمیاد تو رو خدا بزارید من برم خواهش میکنم دخترم منتظرمه محض رضای خدا بزارید برم فقط یک کلمه رو یادمه که هرمونتیک بود...... بعد صدای شلیک شدن گلوله اومد. من همونطور به اون خیره موندم و نگهبان گفت ـ هرکی تقلب برسونه کشته میشه. کلمه هرمونتیک رو نوشتم اگه اون خانم نمیگفت من کشته میشدم. نگهبان گفت ـ وقتتون تمومه یکی گفت ـ شما نگفتید چقدر وقت داریم. بعد صدای شلیک شدن گلوله اومد. به کاترین نگاه کردم و بهش گفتم ـ همه رو نوشتی سرش رو توی دستاش گرفته بود و سرش رو تکون داد. بعد از چند دقیقه صدای شلیک شدن گلوله تموم شد و نگهبان در رو باز کرد. -
مامانم همیشه فکر میکنه من ی ادم بی خاصیت بی ارزشم و همین فکر که مادرت بهت اهمیت نمیده خیلی دردناکه. گوشیمو برداشتم و شماره هلما رو گرفتم تا باهم بریم بیرون.
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفتم با صدای بلند چشم هامو باز کردم و دیدن نگهبان ها جلوی در ایستادن و بعد از چند دقیقه گفتن ـ بازیکنان به صف شید و صبحانه ی تان را بگیرید. بعد از چند دقیقه بلند شدیم و به صف شدیم و دوباره همون شیر و کیک رو گرفتیم و خوردیم. نگهبان ها گفتن ـ بازی بعدی رد صدا. بعد در رو باز کرد و ما به بیرون رفتیم و دنبال نگهبان راه افتادیم. کاترین اومد پیشم و گفت ـ دیشب که داشتن شام میدادن تو خواب بودی. گفتم ـ خب صدای نگهبان مانع شد تا کاترین حرفش رو ادامه نده و در رو باز کرد و گفت ـ برید داخل در اتاق به تعداد خیلی زیادی صندلی چیده شده بود و روی هر صندلی یک عدد نوشته شده بود، نگهبان گفت ـ از دستگاه سمت راست تون ی برگه میگیرید که توش یک عدد نوشته شده میرید و عدد صندلی خودتون رو پیدا میکنید و میشینید. به صف شدیم و هرکی رفت برگه رو گرفت و روی صندلی نشست. چند دقیقه بعد نوبت من شد و از دستگاه برگه رو گرفته عددی که توی برگه نوشته شده بود ۲۳ بود رفتم و روی صندلی ۲۳ نشستم. چند دقیقه بعد نگهبان گفت ـ این بازی خیلی راحته چند حرف پشت سر هم از بلندگو میاد و شما باید به اون رو درست بنویسید و وقتی بلندگو داره کلمه ها رو میگه حق نوشتن ندارید تا وقتی که تعداد کلمه ها تموم بشه. یکی از ردیف پشت گفت ـ خیلی این بازی راحت. یکی دیگه گفت ـ تعداد کلمه هاتون چقدره؟ نگهبان گفت ـ ۱۵ کلمه است و شما باید عین ۱۵ تا رو درست و بدون غلط املایی بنویسید بازی شروع میشه. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شیش به سمت تخت هایمان رفتیم و اون دختر که اسمش کاترین بود طبقه پایین تخت من دراز کشید. من رو کردم به بقیه افراد و گفتم ـ همتون با یک تابلو که روی ورودی پارک شما نصب شده بود و روش نوشته شده بود ساعت ۱۲ رو به روی الاکلنگ یک قدم تا خوشبختی، اومدید اینجا چند نفره حرفم رو تایید کردم و گفتم ـ انگار همه ما رو با یک کلک به اینجا اوردن. رفتم از تخت پایین و رو به یکی از نگهبان ها گفتم ـ اگه نخوایم بازی کنیم میتونیم بریم؟ نگهبان جوابی نداد یکم بلند تر گفتم ـ چرا جواب نمیدی، میگم از نخوایم بازی کنیم میتونیم بریم یا بازی نکنیم اگه بازی نکنیم چی میشه؟ نگهبان اسلحه اش رو سمت گرفت و گفت ـ کشته میشید. بعد چند لحظه بهش خیره شدم بعد رفتم به سمت تخت رفتم و طبقه پایین که تخت کاترین بود نشستم کاترین گفت ـ در هر حال کشته میشیم. گفتم ـ اگه مراحل رو درست انجام بدیم شاید کشته نشیم. بعد به طبقه بالا که تخت خودم بود رفتم و دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنجم سرم رو چرخوندم که دیدم همه دارن جیغ میزنن بعد چند تا صدای گلوله دیگه رو شنیدم و به ساعت بزرگ خیره شدم یک دقیقه از پایان زمان میگذشت. به زمین و دیوار ها نگاه کردم روی همه اونا خون پاشیده شده بود بعد یک صدایی از بلند گوی بزرگ گفت ـ بازیکنان بازی اول شما به پایان رسید میتوانید به سالن بروید و استراحت کنید. بعد یکی از نگهبان ها گفت ـ ۴۸۰ نفر بازیکنان باقی ماندن. نگهبان ها در رو باز کردن و به بیرون رفتیم یکی از دخترا ها اومد پیشم و گفت ـ من حتی فکرشم نمیکردم که اینجوری بشه تو چجوری اومدی اینجا؟ نگاه کردم بهش و گفتم ـ من یک تابلو دیدم و از سر کنجکاوی ساعت ۱۲ شب از خونه بیرون زدم واقعا احمقانه به نظر میاد نه؟ اون دختر گفت ـ شاید. بهش گفتم ـ تو چجوری اومدی اینجا؟ گفت ـ منم یک تابلو دیدم و فک کردم اگه ساعت ۱۲ از خونه بیرون بزنم یک اتفاق خوب برام بیوفته نه اینکه اینجا گیر کنم، راستی اسمت چیه؟ گفتم ـ املی، اسم تو چیه؟ گفت ـ کاترین بعد دستشو جلو آورد و گفت ـ خوشبختم. بعد با صدای نگهبان ها به خودمون اومدیم ـ بازیکنان استراحت کنید فردا بازی بعدی شروع خواهد شد. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهارم من با ترس به سمت یک جعبه رفتم و شکل ها رو دیدم متوجه شدم شکل یک ماهی تند تند با دستپاچگی پازل ها رو از توی جعبه کنار میزدم و تیکه هاشو پیدا میکردم. خودمون باید میفهمیدیم چیه و پازل ها رو باید درست کنار هم قرار میدادیم. به ساعت بزرگ که بالا سرمون بود نگاه مرد فقط شیش دقیقه فرصت داشتیم. استرس گرفته بودم بدنم سرد شده بود دستام میلرزید و عرق کرده بود. یک نفس عمیق کشیدم و سرم رو بالا اوردم و به بقیه نگاه کردم که با وحشت به پازل هاشون خیره بودن و دنبال تیکه پازل میگشتن. سعی کردم روی پازل خودم متمرکز بشم و ادامه پازلم رو درست کنم. به ساعت نگاه کردم واییی خدا فقط سه دقیقه مونده بود تند تند پازل ها رو کنار هم میزاشتم که اخرین تیکه پازل رو هم گذاشتم و به یکی از نگهبان ها گفتم ـ ببخشید من تموم کردم نگهبان اومد سمتم و پازل رو نگاه کرد و گفت ـ باید صبر کنی وقت تموم بشه. بعد رفت. از این نگهبان ها میترسیدم از لحن صحبت کردنشون از نوع راه رفتنشون از لباس هاشون. به پازلم نگاه کردم عکس یک ماهی بود مه دنبال ماهی های دیگه می رفت. پازل کاملا بچه گانه بود. با خودم فکر کردم که شاید من کنجکاوی نمیکردم بهتر بود و الان اینجا نبودم و فکر نکردم که شاید توی بازی بعدی من بمیرم. چند دقیقه طول نکشید که صدای شلیک شدن گلوله منو از فکر کردن در اورد. -
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه (املی) با صدایی بلند چشم هامو باز کردم روی فلزی سرد و سفت بودم بلند شدم و دیدم در یک سالن خیلی بزرگ هستم فقط من نبودم ادم های زیادی انجا بودند بلند گفتم ـ ما کجاییم اینجا چه خبره؟ یک فرد که لباس سفید پوشیده بود و ماسک زده که روی ماسک چند نفری که یونیفورم سفید پوشیده بودن ی ساعت شنی طراحی شده بود گفت ـ بازیکنان ورود شما را به بازی تبریک عرض میکنیم. یک لحظه به لباس هایی که پوشیده بودیم نگاه کردم لباس های من هم سفید بود و روش یک ساعت شنی بزرگ طراحی شده بود گفتم ـ ما اینجا چیکار میکنیم چرا ما رو اوردید اینجا؟ یکی دیگر از نگهبان ها که ماسک زده بود گفت ـ شما با انتخاب خودتون وارد این بازی شدید. کمی مکث کرد و ادامه داد ـ بزارید براتون توضیح بدم شما هشت بازی قراره انجام بدید و بعد از این پنج بازی برنده پول خیلی زیادی رو مال خودش میکنه. هم همه کل سالن رو برداشته بود که یکی داد زد ـ چقدر؟ همون نگهبان گفت ـ ۱۰۰۰۰۰۰۰۰میلیون دلار گفتم ـ بازی هاش چیه؟ یکی از نگهبان ها گفت ـ بازی اول رو امروز برار انجام بدید که اسمش هست پازل زمان، حالا از تخت ها بیایید پایین و قبل اینکه بازی کنین....... به چند جعبه که کنارش بود اشاره کرد و ادامه داد ـ به صف میشید و شیر و کیک هاتون رو میگیرید و میخورید بعد میرید سراغ بازی. از تخت ها پایین اومدیم و به صف شدیم. بعد از خوردن صبحانه یکی از نگهبان ها گفت ـ حالا میرید بیرون توی زمین بازی و توضیحات بازی رو براتون میگم. در رو باز کرد و ما رو فرستاد بیرون. یکی از نگهبان ها گفت ـ برید سمت راست بعد وارد یک زمین بازی شدیم زمین خیلی بزرگ بود و تعداد زیادی جعبه بود که در هر ردیف خیلی منظم چیده شده بود. همون نگهبان گفت ـ شما ۴۰۰ نفر هستید و ۴۰۰ جعبه در این اتاق وجود داره باید به انتخاب خودتون یک جعبه رو انتخاب کنید و پازل رو درست کنید اما پازل ها در جعبه پخش شدن و شما باید در زمان محدود این کار رو انجام بدید. پرسیدم ـ اگه نتونستیم توی زمانی که داریم درست کنیم باید چیکار کنیم؟ نگهبان به اسلحه اش اشاره کرد و گفت ـ کشته میشید. چند دقیقه خیره مونده بودم و نگهبان ادامه داد ـ ده دقیقه فرصت دارید تا پازل ها رو درست کنید ده دقیقه تون از همین لحظه شروع میشه. -
تو تنها اتفاق خوب دنیای منی اما تو هم ای عشق با تنهاییم بگذار تنهایم
- 23 پاسخ
-
- 1
-