-
تعداد ارسال ها
133 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط محیا سمامی
-
زاهدان
- 246 پاسخ
-
- 2
-
-
بیتا
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و سوم داشت خوابم میبرد که مایکل گفت: ـ مرکل نگا کن اونجا رودخونه.ست برو زخم مارین رو بشور. مارین خواب بود گفتم ـ مارین...... مارین بلند شو. مارین چشماشو باز کرد و من از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ مارین عجله کن بیا این ور. مارین یکم سریع تر از دفعه قبل جلو اومد و رسید به من، من پیراهن قسمت کتف مارین رو پاره کردم و یک پارچه برداشتم و خیس کردم و روی زخم مارین کشیدم بعد از چند دقیقه ی پارچه تمیز دیگه برداشتم و کتف مارین رو بستم تا عفونت نکنه. به مارین گفتم: ـ تموم شد بریم. مارین گفت: ـ بازو خودت چی؟ گفتم: ـ وایی داشت یادم میرفت. بعد من هم بازو خودمو شستم و با پارچه بستم. گفتم: ـ خوب حالا بریم. همین که میخواستیم بلند بشیم صدایی از پشت سرمون شنیدیم و اون کسی نبود جز جیمز. جیمز گفت: ـ گیر افتادید، قطعا این نقطه آخرین دیدارتون باهمه. گفتم: ـ چرا دست از سرمون برنمیداری؟ شهرمونو که نابود کردی، با مردمش چیکار کردی؟ گفت: ـ فکر کردی من دست از سرتون بر میدارم مثل یک کنه بهتون میچسبم تا وقتی که بمیرید. گفتم: ـ خوبه خودت قبول داری کنهای، توماس کجاست، حتما ی جا قایمش کردی که بیاد بیرون و مارو با تیر بزنه؟ اخرش که چی تو منو میخوای منم اون موقع مردم. یکم پوزخند زد و گفت: ـ من تو رو نمیکشم من اونو میکشم. مارین گفت: ـ بس کن پسر مکزیکی واقعا ی کنهای ت......... جیمز نزاشت حرف مارین تموم بشه که یک علامت داد و یکی از پشت یه سنگ بزرگ اومد بیرون، اون توماس بود که کلتشو در آورد از جیبش و جیمز گفت: ـ فقط اون پسره. رو مارین نشونه گرفت که من به مارین گفتم: ـ مارین برو تو ماشین عجله کن. بعد سریع مارین رفت توی ماشین و منم پشت سرش دویدم و رفتم تو ماشین مایکل سریع گاز داد و از اونجا دور شدیم ولی صدای جیمز رو شنیدم که میگفت: ـ همتونو میکشم اون مرد رو میکشم، اون زن رو میکشم، پدرتو میکشتم اون پسر رو میکشم ولی تو رو پیش خودم نگه میدارم چون من کنه هستم خیلیخیلی زود تو مال من میشی صبر کن. من از پنجره ماشین براش دست تکان دادم و گفتم: ـ اصلا خیال قشنگی نبود مکزیکی کثیف. بعد توی ماشین هممون با هم خندیدیم. -
آمازون
- 246 پاسخ
-
- 1
-
-
آرتمیس
-
آمنه
-
ندا
-
آماندا
-
ارمیتا
-
لادن
-
نسترن
-
پنج قدم فاصله
- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
سگ به اقیانوس سفر کنی و موجودات ناشناخته رو پیدا کنی یا به فضا سفر کنی و زمین رو از بالا ببینی؟
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
رفسنجان
- 246 پاسخ
-
- 1
-
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و دو جیمز از ماشین پیاده شد و به کتف مارین نگاه کرد و رو به اون مردی که توی ماشین بود گفت: ـ توماس تو گفتی این پسر رو کشتی چرا زندس؟ اون مرد که انگار اسمش توماس بود هول شد و سریع از ماشین پیاده شد و گفت: ـ قربان وقت زیادی نداشتیم. جیمز با حالتی عصبانی گفت: ـ یعنی چی وقت نداشتیم دوست داری به جای اون تو بمیری؟ جیمز و توماس همینطوری در حال بحث بودن و حواسشون به ما نبود من هم به مایکل نگاه کردم و خیلی آروم و بیسروصدا گفتم: _ پدر برو سوار ماشین شو. پدرم رفت و سوار شد من هم خواستم سوار بشم که جیمز دستم رو محکم گرفت و نگذاشت من سوار بشم و من رو کشیدم سمت خودش من هم دستم رو سریع از دستش کشیدم و دویدم سمت ماشین، جیمز سریع از جیبش یک کلت در اورد و شلیک کرد به بازوی من، من هم سریع سوار ماشین شدم و مایکل حرکت کرد. مارین کنار من نشسته بود و روبه من گفت ـ مرکل تیر رفت تو بازوت؟ گفتم: ـ نه فقط یکم خراشیده شد از بغل بازوم رد شد. مارین ی تیکه از پیراهنش رو پاره کرد و اون پارچه بست دور بازو من، من رو بهش گفتم: ـ مرسی دردش کمتر شد و به کتف اون نگاه کردم که خونی که از دستش اومده بود داشت کمکم سیاه بهش داشت عفونت میکرد هراسان بهش گفتم: ـ م....مارین.. دستت داره عفونت میکنه باید سریع تیر رو در بیاریم. پدرم به دست مارین نگاه کرد و گفت: ـ مرکل راست میگه دستت داره عفونت میکنه. مارین نگاهی به دستش کرد و گفت: ـ من خوم تیر رو از دستم در آوردم. و دست کرد توی جیبش و تیر رو از جیبش کشید بیرون و گفت: ـ نگا کنید تیر رو در آوردم از دستم، فقط جای تیر عفونت کرده. گفتم: ـ مارین انقد ساده ازش رد نشو خودت میگی جای تیر عفونت کرده باید شسته بشه. رو به مایکل گفتم ـ مایکل داریم کجا میریم؟ مایکل گفت. ـ خودمم نمیدونم فقط باید سریع از اینجا دور بشیم وگرنه هممون میمیریم. به مایکل گفتم: ـ باید سریع بریم یه جایی که اب باشه. بعد باقی مسیر رو هممون سکوت کردیم. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و یک ماشین ایستاد و مایکل گفت: ـ خیلی خوب رسیدیم. غروب بود و کمکم هوا داشت تاریک میشد. از پنجره با ترس بیرون رو نگاه کردم، عکس رو جلوی پنجره گرفتم درست مثل عکس بود، تمام خونهها خراب شده بود و فقط خونه ما سالم بود. سریع از ماشین پیاده شدم و به مارین کمک کردم تا پیاده بشه بعد سریع به جلوی در خونه رفتم میخواستم در بزنم که دیدم در بازه برای همین سریع به داخل رفتم و گفتم: ـ پدر؟ کسی جواب نداد این بار بلند تر گفتم: ـ پدر؟ صدایی اروم گفت: ـ توی اتاقم! رفتم داخل اتاق کنار آشپزخونه پدرم روی صندلی نشسته بود. رفتم نزدیکش و بغلش کردم، صورتش رو دیدم رنگش کاملا پریده بود. مارین و مایکل و کیت اومدن داخل پدرم نگاشون کرد و بعد من رو نگاه کرد و گفت: ـ اگه چند دقیقه دیر می اومدید معلوم نبود زندم یا نه. بهش گفتم: ـ پدر پاشو باید همین الان بریم. پدرم گفت: ـ اون همیشه ما رو زیر نظر داره مرکل تو عصبانیش کردی مثل این میمونه که غذاش یک اژدها رو پنج روز نداده باشی. مایکل گفت: ـ زود باشید عجله کنید معلوم نیست جیمز بیاد اینجا یا نیاد. بلند شدم و پدرم رو بلند کردم پدرم رو به مارین کرد و گفت: ـ باید تیر رو از کتف تو در بیاریم وگرنه عفونت میکنه و نمیتونی با دستت کار کنی. مارین گفت: ـ الان تو این اوضاع نمیشه. پدرم گفت: ـ ممنون که هستی مارین. مارین لبخندی زد و راه افتادیم تا بیرون از خونه بریم. من چند تا عکس برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. بیرون از خونه رفتیم و من در خونه رو بستم به پدرم گفتم: ـ اول تو برو تو ماشین. میخواست سوار بشه که یک ماشین جلوی در خونه ما از حرکت ایستاد. مرد توی ماشین دقیقا همون کسی بود که به مارین شلیک کرده بود و این بار تنها نبود بلکه فردی باهاش بود که حتی فکر کردن به اسمش لرز رو به جونم میندازه. توی ماشین جیمز بود که با لبخندی ترسناک ما رو نگاه میکرد. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی خون از دستان مارین میچکید. از درد چشمانش به زور باز مونده بود بهش گفتم: ـ مارین سعی کن چشماتو نبندی. سرش رو تکان داد معلوم بود که بهزور چشماشو باز نگه میداره، کیت گفت: ـ بهتره سریع تر بریم. مایکل رفت و با یک پارچه اومد، پارچه رو دور دسته مارین بست و گره زد بعد خواستیم سوار بشیم که مارین گفت: ـ سن دیگو.... امن نیست. مایکل گفت ـ چی؟ مارین گفت: ـ جیمز فقط میخواست مطمئن بشه که ما میریم.... سن دیگو. گفتم ـ تو از کجا میدونی؟ کیت گفت ـ الان وقت این صحبت ها نیست بهتره عجله کنیم پدرت در خطر مرکل. بعد سوار ماشین شدم و مایکل به مارین کمک کرد و سوار ماشین شد و حرکت کردیم. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و نه هوا هنوز تاریک و سرد بود. من و مارین آماده بودیم تا سفر به سن دیگو را آغاز کنیم. کیت و مایکل کنارمان بودند و این دلگرمی بود. همهچیز طبق برنامه پیش میرفت، اما چیزی در دلم سنگینی میکرد. نگرانی عجیبی در قلبم جا گرفته بود، انگار نمیخواستم به سن دیگو بروم اما پدرم در خطر بود. من و مارین میخواستیم سوار ماشین بشیم که نگاه من به خیابان افتاده و ماشین سیاه رنگی نظر من را جلب کرد که به طرف ما میاید. ناگهان ماشین جلوی در خانه کیت ایستاد. نگاهم به پلاک ماشین افتاد آن را خوب به خاطر دارم، هر لحظه دعا میکردم شاید یکی از اعداد را به اشتباه خوانده باشم اما دوباره تکرار کردم (MX-1915-03) چند بار تکرار کردم اما اعداد عوض نشدند. این پلاک را خوب بهخاطر دارم این ماشین را هم همینطور این پلاک ماشین جیمز بود همان روز اولی که به سن دیگو آمد پلاک ماشینش به چشمم خورد. مردی از ماشین پیاده شد، این مرد همان مردی بود که آن روز بسته را برای من اورد. مرد نزدیک من شد و مارین از ماشین پیاده شد و کنار من ایستاد. مرد دستش را در جیبش کرد و یک عکس را به من نشان داد. با دیدن عکس اشک از چشمانم سرازیر شد. در عکس تمام خانهها خراب شده بودند و این جا جایی نبود جز سن دیگو نگاهم به خانه خودمان افتاد سالم بود برای همین ترس تمام وجودم را فرا گرفت. مرد داشت دور میشد هنوز به عکس خیره شدم که ناگهان صدای شلیک شدن گلوله را شنیدم که به کتف مارین خورد. مرد اصلحه را در جیبش گذاشت و سریع سوار ماشین شد و از آنجا دور شد. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هشتم بعد از خوردن شام صندوقچه رو از اتاق بیرون اوردم روی یکی از صندلیهای توی حال گذاشتم درش رو باز کردم و گفتم: ـ بچه بیایید میخوام یهچیزایی رو نشونتون بدم. بعد بچه اومدن و روبه روم نشستن. از تو صندوقچه یک جعبه بیرون آوردم و گذاشتم رو به روم درش رو باز کردم و گفتم: ـ اینا همون رز سیاه هایی هستند که مارین به من داده بود. بعد یهدونه رز سیاه رو بیرون آوردم، گل کاملا خشک شده بود. یکی از برگهاش افتاده مدتی به گل نگاه کردم. ماریانا داخله جعبه رو نگاه کرد و سریع گفت: ـ مامان بزرگ مگه مارین بهت رز سیاه نمیداد؟ پس این رز قرمز اینجا چیکار میکنه؟ اهی بلند کشیدم و جعبه رو تو صندوقچه گذاشتم و در صندوقچه رو بستم. جین گفت: ـ مامان اگه خسته نیستی ادامش رو تعریف کن. گفتم: ـ باشه. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم الیزابت گفت: ـ مامانبزرگ شاید جیمز میخواست این نامه رو بنویسه تا شما رو وادار کنه که به سن دیگو برید. نگاهش کردم و گفتم: ـ برگردم که چیکار کنه؟ اوریانا گفت: ـ که تهدید کنه اگه باهاش ازدواج نکنی پدرتو میکشه. گفتم: ـ اون تهدیدشو کرده بود. جین گفت: ـ بیایید شام. گفتم: ـ خب دیگه کافیه بریم شام بخوریم. سر میز نشستیم گفتم: ـ خدایا مچکرم برای همه چیزهایی که به ما دادی. بعد یک انچیلادا (انچیلادا یکی از غذاهای مکزیکی است که با انواع سبزیجات، حبوبات، گوشت و پنیر پخته میشود.) برداشتم و گفتم: ـ پدرم خیلی انچیلادا دوست داشت. الیزابت گفت: ـ مگه شما با مکزیک بد نبودید چجوری غذاهای اونا میخوردین؟ خندیدم و گفتم ـ ما دشمن نبودیم اونا بهخاطر یک سری مسأله با ما دشمن بودین ولی دلیل نمیشه که غذاهای اونا رو نخوریم. بعد آرام و بیسروصدا شروع کردیم به غذا خوردن. -
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم ـ مارین باید بریم سن دیگو. کیت گفت: ـ این آدم بهخاطر یهچیز کوچیک نامه تهدید نوشته خیلی قضیه رو بزرگ کرده اما اینطور نیست. سریع گفتم: ـ ما نباید میاومدیم پاریس ما نباید قضیه رو انقدر بزرگ میکردیم. مارین گفت: ـ درست میگی قضیه رو بزرگ کردیم خیلیخیلی بزرگ کردیم ولی بریم چه اتفاقی میوفته؟ مردم از دست ما عصبانین.... پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ پدرم چی؟ مارین گفت: ـ جون پدرت در خطره میریم اونو میاریم. رو به کیت کردم و گفتم: ـ میدونی پدرت کجاست؟ کیت گفت: ـ پدرم رفته سن دیگو. مایکل در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: ـ سلام. کیت گفت: ـ مایکل ما میخوایم بریم سن دیگو جون پدر مرکل در خطره. مایکل لبخند زد و گفت: ـ باشه کی بریم؟ گفتم: ـ الان. مارین گفت: ـ هرچه سریعتر بریم بهتره. مایکل گفت: ـ اگه عجله دارید میتونیم همین الان بریم. -
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله با این بزنید -
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://cdn.imgurl.ir/uploads/z01600_file_00000000fabc71fda695743169d825b5.png- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://forum.98ia.net/topic/3979-رمان-تنها-یاد-او-mahya-کاربر-انجمن-نودهشتیا/