-
تعداد ارسال ها
133 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط محیا سمامی
-
دردیست به جانم ولی نیست طبیبی پنهان شده بر خنده من بعض عجیبی
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دو املی خسته شده بود اما تسلیم نمیشد و با خودش میگفت که بهتره چند جای دیگه هم بره و سوال کنه. بعد از چند ساعت املی ناامید شد چون ی جا میرفت میگفتن دستیار نمیخوان ی جای دیگه هم میرفت میگفت سابقه در میخوایم خلاصه پشیمون به سمت خونه راهی شد. به ساعت نگاه کرد و ساعت چهار رو نشون میداد یعنی انقدر طولش داده بود.؟ کلید رو از جیبش در اورد و در خونه رو باز کرد و نشست روی مبل املی داشت به اون تابلویی که جلوی پارک بود فکر میکرد با خودش گفت: اه بابا ولش کن اون فقط ی تابلو تبلیغاتی. همینطوری داشت فکر میکرد که گوشیش زنگ خورد املی گوشیش رو برداشت و دید خاله آماندا بهش زنگ زده جواب داد و گفت ـ سلام خاله چطوری؟ ـ سلام مرسی تو خوبی کار پیدا کردی؟ ـ نه ولی ناامید نیستم ـ خب خوبه بیا برات غذا اماده کردم. ـ چشم الان میام بعد تلفنش رو قطع کرد و به سمت خونه خاله اماندا راهی شد. بعد از اینکه غذاش رو خورد به خونه رفت و لباس هاشو عوض کرد و سرش رو گذاشت روی بالش و به دو دقیقه نکشید که خوابش برد. با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد به ساعت نگاه کرد یازده و نیم بود یعنی انقدر خوابیده بود. املی دوباره به فکر تابلو بود باخودش گفت: یعنی الکی بود؟ حالا اگه برم ی سر بزنم که چیزی نمیشه. بلند شد و لباسش رو پوشید و به بیرون از خانه رفت. بعد از چند دقیقه به پارک جاناما رسید تلفنش رو از جیبش در اورد و به ساعت نگاه کرد ۱۱:۵۰ دقیقه رو نشون میداد. رفت و روی یکی از نیمکت ها نشست پارک خلوت بود. چند دقیقه گذشت که املی حوصلش سر رفت و میخواست بره از روی نیکمت بلند شد و خواست بره که صدایی نااشنا از پشت سر بهش گفت ـ میدونستم برای چند دقیقه هم که شده میای املی املی خواست برگرده که در یک لحظه همه جا براش تیره و تار شد و دیگه چیزی نفهمید. -
ببین زیبای حقیقی خیلی قشنگه با هر طور خدایان بخواهند ببین هر طور خدایان بخواهند سینمایی سریال نیست خیلی فیلم قشنگی قبل از اسکویید گیم اومده و شبیه اسکویید گیمه ولی سینمایی زیبای حقیقی هم سریال اینم خیلی قشنگه حتما ببین
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یک ساعت از یازده گذشته بود. خیابان ها ساکت تر از همیشه به نظر میرسید. نور زرد چراغ های خیابان تنها نوری بود که ان شب تاریک را روشن میکرد. املی چراغ اتاقش را خاموش کرد و سرش را روی بالش گذاشت و با خود گفت ـ کاش فردا بتونم ی کار درست و حسابی پیدا کنم و بتونم چند ماه پول هامو جمع کنم و ی کافه بزنم. املی در افکار خود غرق شده بود که چند دقیقه بعد خوابش برد. (فردا صبح) املی بلند شد و دست و صورتش را شست و یک لقمه نان و پنیر خورد و لباس هایش را پوشید تا برود و یک کاری پیدا کند. از خانه بیرون زد که یک نفر گفت ـ سلام املی املی برگشت و دید خاله اماندا بود لبخند زد و گفت ـ سلام خاله. بعد به سمت مغازه اقای دانسون راه افتاد. آقای دانسون تنها کسی بود که نمیتوانست او را ناامید کند. وارد مغازه شد و بلند گفت ـ سلام اقای دانسون چطورید؟ اقای دانسون گفت ـ سلام املی خوبم تو چطوری؟ املی گفت ـ ممنون راستشو بخواید دنبال کار میگردم گفتم شاید شما نیاز به دستیار داشته باشید. آقای دانسون گفت ـ نه املی این روزا مشتری کم شده و من نیازی به دستیار ندارم. املی گفت ـ باشه ممنونم بعد از مغازه خارج شد. آقای دانسون تنها کسی بود که بعد از فوت پدر املی کنارش بود و یک جورایی پدرش محسوب میشد. املی تصمیم گرفت به نزدیکی پارک جاناما برود تا از مغازه های اطراف ان بپرسد که دستیار میخواهند یا نه. نزدیک پارک جاناما شد و میخواست سراغ اولین مغاره برود که متوجه تابلویی شد که جلوی پارک جاناما بود جلوتر رفت تا بتواند تابلو را بخواند روی تابلو نوشته شده بود: امشب ساعت ۱۲:۰۰ در همین پارک رو به روی الاکلنگ، یک قدم تا خوشبختی. املی خندید و زمزمه کرد ـ ی روش دیگه برای دزدیدن ادما بعد دوباره خندید و به راه خود ادامه داد.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ساعت شنی | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
به نام خالق زمان نام رمان: ساعت شنی نام نویسنده: محیا سمامی خلاصه: املی دختر جوانی که تنها آرزویش افتتاح یک کافه است. یک روز تابلویی عجیب رو به روی پارک شهرشان میبیند که روی ان نوشته: امشب ساعت ۱۲ در همین پارک رو به روی الاکلنگ، یک قدم تا خوشبختی اون تصمیم میگرد به آنجا برود و به ببیند چه اتفاقی رخ میدهد. اما سر از جایی در میآورد که هیچ شباهتی به واقعیت ندارد، یک دنیای بی رحم که افرادی ناشناس ان جا را اداره میکنند. آنجا جاییست که پیروزی در بازی های انها به معنای ی روز زنده ماندن است و همه در این فکر هستند که ایا فردا زنده میمانند؟ حال املی و تمام بازیکنان باید این بازی رو پیش ببرند و بازی فقط دو برنده میتواند داشته باشد و پول زیادی کسب کند. اما در جایی که فقط کافیست یک اشتباه کنی تا زندگی ات به پایان برسد و بهای اشتباهت را بدهی آیا راه فرار وجود دارد؟- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
هلما بهترین دوستم بود تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که باهم بریم بیرون
-
چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم من چرا تا الان شوهر نکردم یعنی زشتم که کسی منو نمیگیره
-
به فکرم زد با دوستام قرار بزارم و برم بیرون تا از این اوضاع در بیام و غر زدن های مامان بابامو گوش ندم
-
محکم در اتاقو بستم و گفتم: اگه میدونستم که شما با من این رفتارو میکنید دوران کرونا ماسک نمیزدم.
-
مامانم خنده کرد و گفت: بیا اینم از اعتراف بابا حالا فهمیدی که ما تو رو واقعا از جوب پیدا کردیم؟
-
یواش یواش از کنار مامان اومد این ور و به سمت بابا رفتم و به مامان گفتم: حتما باید شوهرت بهت بگه؟ مامان عصبانی گفت: همتون باهم دست به یکی کردید من دیگه ی دقیقه هم تو این خونه نمیمونم
-
ی بار دیگه تکرار میکنم چرا تا الان شوهر نکردی؟ همینطوری موندی رو دست من انقد زشتی کسی نمیاد بگیردت. با خنده گفتم:تو کی به من گفتی شوهر کن که الان میگی ی بار دیگه تکرار میکنم، بعدشم به تو و بابا رفتم دیگه بعدشم شوهر کردن من چه ربطی داشت؟ مامانم باز ی لنگه از دمپایی هاشو در اورد و گفت ـ صب کن دختره چش سفید.
-
مامان همون طوری به من خیره بود سریع گفتم: مامان منو از خواب بیدار کردی که برم ظرف بشورم چرا انقدر منو اذیت میکنید مگه منو از تو جوب پیدا کردید؟
-
مامان جان من که چیزی نگفتم چرا این کارا رو میکنی که بابا برای تأسف بخوره خون خودتو کثیف تر نکن
-
انشرلی همیشه دروغ بشنوی ولی خودت میتونی دروغ بگی یا همیشه حقیقت بشنوی ولی خودت مجبور باشی دروغ بگی؟
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام و وقت بخیر اتمام رمان تنها یاد او https://forum.98ia.net/topic/3979-رمان-تنها-یاد-او-mahya-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و یک الیزابت گفت: ـ مامانبزرگ چرا.... چرا! گفتم: ـ داستان واضح بود لازم نیست سوال بپرسی. جین گفت: ـ من هر بار از تو سوال میکردم پدر کجاست تو بهم میگفتی تو بچگیت تصادف کردم و مرده. گفتم: ـ جین برام خیلی سخت بود برات تعریف کنم. اوریانا گفت: ـ کیت و مایکل چی شدن؟ بعدش چیکار کردین؟ گفتم: ـ اون سال اومدیم اینجا یعنی لوسآنجلس و همینجا موندیم. جین گفت: ـ کیت و مایکل الان لوس آنجلسن؟ گفتم: ـ اره اون خونه روبهرویی رو نگاه کن خونه اوناس. جین گفت: ـ پس تمام مدت تو اینا رو میشناختی؟! گفتم: ـ هر سال پیش همدیگه میریم جین عجیبه تو یادت نمیاد اتفاقا امروز هم میخواد بیاد اینجا. میخواستم حرف بزنم که صدا در بلند شد رفتم در رو باز کردم و کیت رو دیدم بغلش کردم و گفتم: ـ کیت من تمام قضیه رو برای بچهها تعریف کردم. بعد رو به کیت گفتم: ـ کیت این جین، الیزابت و این اوریاناست. کیت گفت: ـ من هروقت میومدم پیشت بچهها نبودن. بعد روبه بچه ها گفت: ـ من کیتم. گفتم: ـ مایکل کجاست؟ گفت: ـ مایکل رفته بیرون. بعد با هم نشستیم و کیک و چایی خوردیم . بعد به صندوقچهای که گوشه خونه بود نگاه کردم رفتم و وسایل رو توی صندوقچه گذاشتم و داخل اتاق بردم مدتی به صندوقچه نگاه کردم و بعد به قاب عکسم بعد با خودم گفتم: ـ مارین تو این دنیا که نشد ولی میدونم اون دنیا جایی که درد و ترس تموم میشن دوباره همدیگرو ببینیم، شاید اونجا بتونم حرفهایی رو بزنم که شاید هیچوقت فرصت نکردم بهت بزنم فقط کاش اون دنیا ساکت باشه فقط من و تو باشیم. مارین همیشه از این میترسیدم که به تاریخ بپیوندیم و داستان ما رو افراد زیادی بخوانند و حال همین اتفاق افتاده است داستان ما به پایان رسید اما یاد تو نه در صفحات داستان بلکه در قلب من ادامه دارد. این داستان به پایان رسید اما ادامه داستان ما در سکوتی دیگر آغاز میشود. پایان -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل بعد تا خواستم حرفی بزنم گردن مارین رو سمت با دستاش گرفتم و دویدم سمت جیمز و خواستم جداش کنم که لگدی به من زد و من پرتاب شدم به طرف ماشین بعد مایکل خواست بره جلو تا جدا کنه که دیگه دیر شده بود جیمز مارین رو داشت خفه میکرد با گریه گفتم: ـ جیمز بس کن مارین هیچجای این داستان نبود. ولی انگار کر شده بود مارین در آخرین لحظات عمرش به من لبخند زد و با چشمانی از حدقه بیرون زده آروم از دستهای کثیف جیمز سر خورد و روی زمین افتاد. وحشت و بهت کل فضا رو فرا گرفته بود. جیمز بعد از اینکه مارین رو کشت، خودش چند تا سرفه کرد و بعد رنگش پرید و شروع کرد به تشنج کردن با صدایی اروم گفت: ـ چرا............. بعد چشماش بسته شد که انگار مرده بود. کیت اهسته گفت: ـ خدای من این دیگه چی بود؟ مایکل ساکت شده بود انگار لال شده بود و من با قیافهای بهت زده به مارین که حالا آرام و بی جان روی زمین افتاده بود نگاه کردم یاد تمام خاطرههایی که با او داشتم افتادم هنوز آخرین گلی که به من داده بود را در کیفم دارم رز قرمز و بعد به اولین دیدارمون فکر کردم او همیشه برایم رز سیاه میخرید اما حالا من سیاهپوش او شدهام و خون قرمز از دهانش فرو میریخت و من را یاد رز قرمزی که برایم خریده بود انداخت. چرا سرنوشت تنها امیدم را از من گرفت و فقط یادگارش را برایم گذاشت؟ با صدا کردن کیت از جایم بلند شدم و بهت زده به اون خیره شدم به من گفت: ـ مرکل..... بلند شو باید بریم. با صدایی اهسته گفتم: ـ یعنی پایانش اینجاست؟ مایکل گفت: ـ فکر کنم همه چی تمام شده باشد نه خبری از تهدید هست نه جیمز و... گفتم: ـ و نه خبری از پدرم و نه مارین! اشکهایم اهسته از روی صورتم سر میخورد و روی زمین میریخت داخل ماشین نشستم و جین را بغل کردم و به او گفت: ـ جین پدرت بزرگ شدن تو را ندید و از دنیا رفت و توهم پدرت را ندیدی و تنها فقط عکسهایش را میتوانی ببینی نه از محبتهای پدرانه خبریست و نه از..... صدایم گرفت و دیگر نتوانستم صحبت کنم. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و نه پس از مدتی چشمانم رو باز کردم هنوز هوا تاریک بود به یک جاده خلوت رسیدیم مایکل گفت: ـ من اینجا میزنم کنار خیلی خستم یه چند ساعتی استراحت کنیم. به مارین نگاه کردم بیدار بود و به جاده نگاه میکرد. بعد به جین نگاه کردم هنوز خواب بود دستم خسته شده بود و برای همین جین رو به مارین دادم و سرم رو روی شیشه گذاشتم. چند دقیقه بعد در طرف مارین باز شد و همین موضوع باعث شد هممون سرمون رو به طرف مارین بچرخانیم با چرخاندن سرمان کسی را ندیدیم جر جیمز. مارین تند گفت ـ تو.... تو مگه نمرده بودی؟ جیمز با صدایی گرفته گفت: ـ فک کردین من...تا کارم رو تموم نکنم میمیرم...... من انتقامم رو ازتون میگیرم. بعد تو ی حرکت تند باعث شد جیمز دستش رو دور گردن مارین حلقه کنه و مارین رو از ماشین بکشه بیرون مارین هم سریع جین رو گذاشت روی صندلی و خودش پرت شد بیرون من و مایکل و کیت هم سریع پیاده شدیم و گفتم: ـ جیمز از ما چی میخوای؟ جیمز گفت: ـ پدر تو...... مادر و پدر و زندگی من رو ازم گرفت.... نذاشتم حرفاش تموم بشه که گفتم: ـ پدر من به پدر مادرت گفته بود که باید از اونجا برن ولی اونا گوش ندادن و آخر خودش محکوم شد پدر من جون تو رو نجات داد. جیمز با عصبانیت گفت: ـ ساکت شو....من زندگیتو ازت گرفتم و حالا نوبت این پسره تا کامل زندگیت نابود بشه. گفتم: ـ مارین کجای این قضیه است مارین حتی خبر نداشت. جیمز نفسنفس زنان گفت: ـ تو دختر همون پدری اول خودشو کشتم بعد تنها کسی که برای دخترش سرپناه میشه، بعد نوهشو بعد هم خودت مرکل. گفتم: ـ تو نمیتونی. گفت: ـ میتونم خوب هم میتونم. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و هشت دفترچه رو بستم و به دره خیره شدم مارین اومد سمتم و گفت: ـ مرکل چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی اون چیه؟ بدون اینکه حرفی بزنم دفترچه رو بهش دادم. بعد از چند دقیقه مارین گفت: ـ مرکل این دیگه چیه؟ مایکل گفت: ـ چرا همتون اینطوری شدید این دفترچه چیه؟ مارین دوباره گفت: ـ مرکل این چیه؟ گفتم: ـ همهچی تا الان ی بازی بود اون میومد دنبال ما و ما فرار میکردیم درست مثل بازی اما هنوز معلوم نیست که تموم شده بازی یا به مرحله پایانش رسیدیم یا نه. کیت گفت: ـ یعنی توی آخرین مرحله میبازیم؟ گفتم : ـ شاید ببریم. رو کردن به و گفتم: ـ مارین اون دنبال همهی ماست که بکشه تو رو هم میکشه. رفتم و مارین رو بغل کردم. مایکل گفت: ـ ببنید درک میکنم کامل شرایطو درک میکنم فقط میشه دفترچه رو بدید به ما هم بخونیم که توش چی نوشته؟ مارین دفترچه رو داد به مایکل بعد از چند دقیقه مایکل گفت: ـ ما الان نمیدونیم کجاییم بهتره هرچه سریعتر بریم و یک راهی پیدا کنیم. بعد سوار ماشین شدیم و من جین رو بغل کردم و نمیدونم چقدر طول کشید که خوابم برد. -
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و هفت میخواستیم سوار ماشین بشیم که دوباره به اونجایی که ماشین جیمز افتاده بود نگاه کردم و نزدیک اونجا شدم که ناگهان پام رو گذاشتم روی ی چیزی پایین رو نگاه کردم و یک تیکه کاغذ پیدا کردم کاغذ رو برداشتم و باز کردم روش نوشته بود: معامله غیر قانونی اسلحه سال هزار و هشت صد و نود و پنج مارین صدام کرد: ـ مرکل چی پیدا کردی؟ برگشتم سمتشون که قیافه هراسان من رو دیدن و کیت گفت: ـ چیزی شده؟ سریع رفتم در عقب ماشین رو باز کرد و ساک پدرم رو اوردم بیرون داخل ساکش گذشتم ولی چیزی جز لباساش پیدا نکردم زیپ جلوی کیفش رو باز کردم و یک دفترچه پیدا کردم. از ماشین بیرون اومدم و صفحه اول دفترچه رو باز کردم نوشته بود: من توی پایگاه تحقیقاتی بودم ارتش مکزیک میخواستن ی معامله غیرقانونی اسلحه کنن و فرماندشون جک بود ولی از داخل تهدیدش کرده بودم که ساکت بمونه و کسی نفهمه. صفحه بعدی رو باز کردم و تند خوندم: من سعی کردم کمکش کنم حتی براش پیغام فرستادم از پایگاه برن چون اون شب قرار بود ی حمله از قبل برنامه ریزی شده انجام بشه توسط همون افرادی که گفته بودن به جک که سالم بمونه. تند صفحه بعدی رو ورق زدم. من سعی کردم هرچه سریعتر برم و جونشون رو نجات بدم اما حمله خیلی سریع انجام شد، اولین انفجار باعث شد سقف پایگاه بریزه همونجا پدر و مادر جبمز فوت کردن من اولین کسی بودم که دویدم سمت آوار صدای گریه بچه از لابهلای دود میومد من رفتم سمت صدا بچه زنده بود بغلش کردم و از توی دود آوردمش بیرون ولی هیچ نشونه ای از جک و زنش پیدا نکردم. صفحه بعدی رو ورق زدم. امروز بچه رو تحویل عمهاش دادم وقتی رفتم و میخواستم دوباره به پایگاه سر بزنم همون کسایی که حمله رو انجام داده بودن و جک و زنش رو کشته بودن همهچیز رو گردن من انداختن و من مجبور شدم از اونجا فرار کنم و قاچاقی به سن دیگو برم و پنهانی و با نام جعلی زندگی کنم. این بار با چشم گریون صفحه بعدی رو ورق زدم. مرکل میدونم داری این اتفاقات رو میخونی حالا که داری اینو میخونی شاید من زنده نباشم ولی تو باید از واقیعت خبر داشته باشی، وقتی که من رفتم سن دیگو چند ماه بعدش با یک زن ازدواج کردم با زنی که از همه اتفاقات خبر داشت اون اسمش مرکل بود چند سال بعد تو به دنیا اومدی و همون سالش مکزیکیها مادرتو کشتن و من اسمتو گذاشتم مرکل، مرکل اسم اصلی من آرتور استون هست یعنی تو مرکل استون هستی نه مرکل دیکنز. -
انسانیت پولدار زشت یا فقیر خوشگل