-
تعداد ارسال ها
133 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط محیا سمامی
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت یک روز کریسمس بود امشب، دخترم جین و دو نوهام اوریانا و الیزابت را برای شب کریسمس به خانهام دعوت کرده بودم اسم من مرکل است. خانهی من در امریکا درشهر لوسآنجلس و خانه دخترم در آمستردام است. جلوی در خانه، خیابانها و سقف خانهها برف نشسته بود و میشود گفت از زمستان سال پیش سردتر بود. همه در خانههای خودشان بودند و از پنجره خانههایشان میشود عشق را لمس کرد لبخندی که موقع خوردن کیک بر لبهای آن خانواده مینشیند امید به زندگی میدهد. من با خود فکر کردم اگر او میماند من هم یعنی ما هم همینطور لبخند میزدیم و یک عمر در حسرت عشق نمیماندیم. البته او خواست بماند اما دست سرنوشت بد خط نوشت و لحظههای خوش مارا در یک لحظه از ما گرفت. ساعت هشتونیم است و مهمانهایم ساعت نه میرسند. میخواهم امشب بهترین شبی باشد که من بعد از چهل سال تجربه کنم اما یک حسی درونم میگوید نه امشب هم مثل شبهای دیگر در منجلاب بدبختی خود هستی و هنوز در نیامده ای اما من سعی کردم این حس را از درونم بیرون کنم و همین کار را کردم. ساعت نه صدای در بلند شد سریع رفتم در را باز کردم تا مهمانهایم در سرما نمانند. ـ سلام مامان. ـ سلام مامان بزرگ. مرکل جین و اوریانا و الیزابت را بغل کرد و گفت: ـ خیلی دلم براتون تنگ شده بود. جین گفت: ـ ماهم همینطور. یک نگاهی به دور و بر کردم و گفتم: ـ جین، دنیل کجاست؟ جین سریع لبخند زد و گفت: ـ مامان ما سردهمونه بریم داخل. و بعد همه به داخل خانه رفتند. میدانستم که اگه جین بخواهد به یک سوالی جواب ندهد سریع لبخند میزد و بحث رو عوض میکرد و این عادت را از من به ارث برده بود برای همین هم دیگر سوالی نپرسیدم. -
رشت
- 246 پاسخ
-
- 1
-
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
http://تنها یاد اوhttp://تنها یاد او نام رمان: تنها یاد او نویسنده: mahya | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تراژدی، غمگین، جنایی خلاصه: گاهی عشقهای واقعی هیچوقت فرصت شکفتن پیدا نمیکنند. گاهی آدمها برای همیشه از خانهای کوچک به نام قلب می روند و فقط عکس یا شایدم نه، خاطره از آنها میماند. در همین داستان هم همین موضوع مطرح است. همیشه خداحافظی وجود دارد اما کسی نمیداند آیا این خداحافظی با شکست مواجه شده یا به خیر و خوشی تمام شده. داستان زنی است که آخرش با خداحافظی تمام میشود ماننده همه داستانهای دیگر اما کسی نمیداند این خداحافظی با چه اتفاقی تمام شده است. عشق تراژدی همان عشقی است که آخرش با خداحافظی تمام شده (زمان از آن گذشته) اما دل نه. -
خدای دروغین رمان خدای دروغین | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه صبح روز بعد نایرا درو باز کرد وداد زد ـ ایلن، ایلن بیا ایلن از اتاق بیرون آمد و گفت ـ چی شده؟ نایرا روزنامه ای رو که در دست داشت را بالا گرفت و گفت ـ بببین ادامه روزنامه و نشست رو مبل و روزنامه را خواند «پیترو دنیرا» ـ نام مردی که طلسم شده است پیترو دنیرا است. طبق بازرسی های ما یک چاقو در قلب اقای دنیرا پیدا کردیم و سعی کردیم اثر انگشت قاتل روی چاقو پیدا کنیم و بعد از بازرسی به یک اتفاق عجیب برخورد کردیم اثر انگشت روی چاقو با اثر انگشت اقای دنیرا مطابقت دارد. از یک لحاظ آشپزخانه بیمارستان چاقو دارد و اوضاع آقای دنیرا انقدر وخیم بود که اگر قصد خودکشی داشت نمیتوانست پاشد و به آشپزخانه برود و خود را بکشد. ما آقای دنیرا را پشت در پیدا کردیم یعنی وقتی اقای دنیرا در قلبش چاقو خورده بود پشت در پیدا کردیم و پنجره اتاق شکسته بود پس به طور قطعی نمیتوانیم بگوییم که خودشکی کرده و از لحاظ دیگر میتوانیم بگوییم کشته شده چون پنجره اتاق شکسته بود. اگر شما توی روزنامه با همچین خبری رو به رو شوید چه کاری میکنید؟ می دانم سوالم احمقانه است و الان با خود می گویی که دیگر روزنامه پیدا نمیشود و الان با گوشی میشود هزار خبر جور وا جور راست یا دروغ دید و خواند. در سر نایرا هزار سوال وجود داشت مثل چرا اثر انگشت روی چاقو یکی است، چرا فامیلی مرد شبیه اسم نایرا بود، چرا خواست دو نامزد را طلسم کند، اگر اقای دنیرا پشت در بود پس داشت فرار میکرد؟ نایرا دیر یا زود به جواب سوالات خود میرسید. -
خدای دروغین رمان خدای دروغین | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دو ایلن نگاهی به نایرا کرد و نایرا گفت ـ داشتم میومدم خونه از مردم شنیدم این مرد توی اولین خونه خیابان پروییبیتا زندگی میکرده. ایلن بلند شد و سمت پنجره رفت ـ من هنوزم نمیدونم مردم چرا به اون خیابان میگن نفرین شده؟ نایرا گفت ـ ایلن هرکی حتی یک قدم رفته توی اون خیابان اتفاق بدی براش افتاده یادت نمیاد؟ نایرا بغض کرد و ادامه داد ـ پدر و مادر من هم رفته بودن توی این خیابان و...... ایلن نزاشت حرف نایرا تموم بشه و گفت ـ نایرا ولش کن نایرا گفت ـ خیلی عجیبه، نه نام و نشونی ازش توی روزنامه هست نه اسم اون دو تا نامزد حتی یک نشونه هم توش نیست ایلن گفت ـ نایرا ولش کن میای بریم بیرون؟ نایرا بلند شد و گفت ـ اره برو لباست رو عوض کن بیا ایلن رفت توی اتاق و در اتاق روبست حدود گذشتن چند دقیقه ایلن از اتاق اومد بیرون و یک پارچه ای دستش بود و لوله شده و دورش یک نخ بسته شده بود و بوی خیلی بدی میداد. ایلن گفت ـ نایرا این برای تو؟؟؟؟ نایرا نگاهی با پارچه لوله شده انداخت و پارچه رو گرفت و گفت ـ نه برای من نیست اه چه بوی بدیم میده. پارچه رو گذاشت کنار اشغالی و گفت ـ اینجا میذارم اومدیم خونه میندازم آشغالی. -
خدای دروغین رمان خدای دروغین | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یک لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ از گام های شیطان پیروی مکنید که او برای شما دشمنی آشکار است. روزی روزگاری در شهری که یورو نام داشت دو نامزد به نام های ایلن و نایرا باهم زندگی میکردند. این شهر را هیچ کس نمیشناخت به طوری که اگر خیلی ناگهانی در شهر های دیگر کشور ایتالیا قدم بزنید و پرسید که ایا چنین شهری میشناسید انها به شما میخندیدند و میگفتند: ایا خیالاتی شده ای؟. ایلن موهایی خرمایی، چشمانی ابی،لب هایی کوچک و بینی قلمی شکل داشت. نایرا موهایی طلایی، چشمانی عسلی،لب های کوچک و بینی کوچکی داشت. ایلن و نایرا دو ماه بود که نامزد کرده بودند و چهار روز دیگر قرار بود ازدواج کنند. ساعت ۱۰ صبح ۳دسامبر ۱۹۲۰ نایرا کلید رو روی قفل در چرخاند و در را باز کرد و گفت ـ ایلن هنوز خوابی؟ بلند شو ببین چه خبر تازه ای اومده بدو. ایلن ما قیافه ای خواب آلود از اتاق اومد بیرون و گفت ـ چه خبره نایرا خونه رو گذاشتی رو سرت. نایرا روزنامه رو گذاشت روی میز و برای خودش قهوه ای ریخت و روی مبل نشست و گفت ـ برو دست و صورتت رو بشور بیا ببین چه خبره. حدود گذشتن چند دقیقه ایلن از دستشویی بیرون اومد و برای خودش قهوه ریخت و روی مبل نشست روزنامه رو در دست گرفت و خواند: مردی که توسط یک طلسم، طلسم شد (عجیب ترین خبر جهان) مردی یک طلسم برای نابود کردن دو نامزد گرفته بود اما خودش درگیر این طلسم شد و مرد به نظر مردم طلسم ، جادوگر و جادو خرافات است اما این طور نیست. طبق بازرسی های ما این مرد طلسم را برای دو نامزدی که چند روز بعد قرار است ازدواج کنند گرفت و انگار خودش با این طلسمی که گرفته بود طلسم شد او از طبقه ی پانزدهم یک ساختمان بیست طبقه افتاد و یک پا، یک دست، قفسه سینه او شکسته بود همچنین یک چشم او از حدقه بیرون زده بود. این مرد قبل مرگ خود صدایش را ظبط کرده بود و همه چیز را توضیح داده بود و ما از ظبط صدای این کرد فهمیدیم که طلسم شده. اگر اطلاعات بیشتری را پیدا کردیم حتما در روزنامه بعد خواهید خواند. -
خدای دروغین رمان خدای دروغین | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
عنوان رمان: خدای دروغین نویسنده: mahya | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، ترسناک، جنایی ساعت پارت گذاری: چهارشنبه ساعت ۱۰ شب، پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح خلاصه: در شهری مرموز، رازهایی پنهان و دروغهایی که حقیقت را میپوشانند، زندگی چند نفر را به هم میبافد. هر قدم به جلو، سؤالهای تازهای را آشکار میکند و هیچ چیزی آنطور که به نظر میرسد نیست. در این شهر، هیچ کس و هیچ چیز قابل اعتماد نیست و هر راز کوچک میتواند مسیر زندگیها را تغییر دهد. این شهر یورو نام دارد.- 3 پاسخ
-
- 2
-