-
تعداد ارسال ها
133 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط محیا سمامی
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و ششم هوا داشت کمکم روبه روشنایی میزد کیت گفت: ـ ما تا کی میخوایم همین طوری فرار کنیم؟ مایکل گفت: ـ نمیدونم اگه فرار نکنیم هممون میمیریم. گفتم: ـ واقعا ازتون عذرخواهی میکنم من شما رو هم با فکرهای احمقانم درگیر کردم فکر کردم با اون ازدواج نکنم بهتره ولی بدتر شد. مارین گفت: ـ مرکل تو پشیمونی؟ گفتم: ـ اگه یک پسر مکزیکی نیوفتاده بود دنبالمون و نمیخواست ما رو بکشه اصلا پشیمون نبودم. و با هم توی ماشین خندیدیم. بچمون رو دیدم که خواب بود به مارین گفتم: ـ اسمشو چی بزاریم؟ مارین گفت: ـ الیزابت چطوره؟ گفتم: ـ نه اوریانا به نظرم بهتره مارین گفت: ـ نه. مایکل و کیت هم زمان باهم گفتن: ـ جین. بعد باهم خندیدن، گفتم: ـ جین به نظرم بهترین اسمه. مارین گفت: ـ اره قشنگه. چند ثانیه گذشت و من اطراف جاده رو نگاه کردم فقط دره بود و یک جاده از ترس دستام یخ زد بود. داشتیم از پیچ جاده رد میشدیم که صدای موتور ماشین جیمز رو دوباره شنیدیم، مارین گفت: ـ لعنتی...... ول کن نیست. من برگشتم و از شیشه پشت ماشین نگاهشون کردم و گفتم: ـ داره خیلی نزدیک میشه. صدای شلیک دوباره توی گوشم پیچید گلوله خورد به اینه بغل ماشین کیت گفت: ـ لعنتی دستمو نمیاوردم تو معلوم نبود چه بلایی سرش میومد. مایکل فرمون رو پیچوند اما جاده لیز بود نزدیک بود بریم تو دره گفتم: ـ مایکل بپیچ چپ بعد، ماشین به حالت اول خودش برگشت اما یهو نور زیادی پشت سرمون پر شد. ماشین جیمز بود که سعی میکرد به ماشین ما بزنه و ما رو بندازه تو دره. مایکل فرمون رو به سمت راست چرخوند همهچیز توی یک ثانیه اتفاق افتاد جیمز فرمان رو به سمت ما چرخوند اما ترمزش نمیگرفت و بعد صدایی وحشتناک اومد و ماشین جیمز از دره پرت شد. مایکل گفت: ـ ف... فکر کنم تموم شد. به جین خیره شده بودم و یاد حرفی افتادم که پدرم وقتی داشت میمرد به من گفته بود: ـ مرکل....جیمز....فقط به خاطر......ازدواج من.....عصبانی نیس......... اینو قبل از مرگش گفته بود. از ماشین پیاده شدیم و من چند ثانیه به مارین و کیت و مایکل خیره شدم و گفتم: ـ ی چیزی درباره پدرم هست! مارین برگشت و گفت: ـ چی میگی؟ گفتم: ـ جیمز فقط به خاطر من دنبالمون نبود. مایکل گفت: ـ بهخاطر چی؟ گفتم: ـ نمیدونم پدرم قبل از مرگش بهم گفت جیمز فقط از ازدواج من عصبانی نیست. کیت گفت: ـ یعنی داستان تموم نشده؟ گفتم: ـ نه تازه داستان شروع شده. -
انا اوک
-
ابان
-
زیور
-
زلیخا
-
ارغوان
-
آزاده
-
ریما
-
آسمان
-
سلام دوستان من اسم ی فیلم رو میگم و شما باید با اخر حرف اون فیلم ی فیلم دیگه بگید شبیه آخر اسمه ولی به جای اسم باید فیلم بگید خب اولین فیلم رو من میگم پایتخت
- 92 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سمانه
-
معرفی و نقد رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: تنها یاد او نویسنده: mahya| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تراژدی، غمگین، جنایی خلاصه: گاهی عشق های واقعی هیچ وقت فرصت شکفتن پیدا نمیکنند. گاهی ادم ها برای همیشه از خانه ای کوچک به نام قلب می روند و فقط عکس یا شایدم نه، خاطره از آنها میماند. در همین داستان هم همین موضوع مطرح است. همیشه خداحافظی وجود دارد اما کسی نمیداند ایا این خداحافظی با شکست مواجه شده یا به خیر و خوشی تمام شده. داستان زنی است که اخرش با خداحافظی تمام می شود ماننده همه داستان های دیگر اما کسی نمیداند این خداحافظی با چه اتفاقی تمام شده است. (عشق تراژدی همان عشقی است که اخرش با خداحافظی تمام شده(زمان از ان گذشته) اما دل نه) https://forum.98ia.net/topic/3979-رمان-تنها-یاد-او-mahya-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
آزیتا
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و پنجم جین داشت ظرفهای ناهار رو میشست بچهها هم حوصلشون سر رفته بود گفتم: ـ میخوایید بقیشو براتون تعریف کنم؟ بچهها گفتن: ـ اره تعریف کن. گفتم: ـ باشه پس خوب گوش بدید. ـ تمام خاطرات من و پدرم از جلو چشمم رد میشد اون هم برام پدر و مادر یک قطره اشک از گوشه چشمم افتاد روی دستم مارین دستشو گذاشت روی شونم و گفت: ـ مرکل درکت میکنم منم مادر و پدرم فوت کردن. نگاش کردم و بهش گفتم: ـ اما تو که گفتی پدر و مادرت ت............. مارین حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ تمام چیزی که تا الان راجب پدر مادرم بهت گفتم دروغ بود، ما یک زندگی عادی داشتیم تا وقتی پدرم بدهکار شد و اومدن جلوی چشممون کشتنش..... مارین چند لحظه مکث کرد و گفت: ـ چند روز بعدش مادرم خودکشی کرد.... فقط میخواستم بگم درکت میکنم. و بعد زیپ کیفش رو باز کرد و یک شاخه گل رز بیرون اورد رز قرمز بود بهش گفتم: ـ این دفعه نتونستی که رز سیاه پیدا کنی. بعد باهم خندیدیم مایکل گفت: ـ بهبه میبینم دارید میخندید. خندم ناخودآگاه قطع شد چون قاتل پدرم درست روبه رو مون بود. مایکل گفت: ـ اینو گفتم ولی دلیل نمیشه دیگه نخندین. با لکنت گفتم: ـ م....مایکل.... گاز بده .... گاز بده سریع. مایکل گفت چی شده، گفتم: ـ ج...جیمز. و مایکل جیمز رو دید که درست ماشین بغل ما بودن و لبخند زد و گفت: ـ او مرکل بهت گفتم تکتک میکشمشون اول پدرت بعدی کی میتونه باشه؟ کلتش رو از جیبش در اورد و روی مارین نشونه گرفت بلند گفتم: ـ مایکل گاز بده. بعد مایکل با تمام سرعتی که میتونست رفت و جیمز شلیک کرد و درست تیرش از بغل گوش من رد شد و ما از جیمز دور شدیم. -
نازیلا
-
فرار از تقدیر رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا
محیا سمامی پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و چهارم ـ مامانبزرگ چرا جیمز انقد اصرار داشت که حتما باید باهاش ازدواج کنی وقتی که دوستش نداری و اون اینو میدونه؟ اینو اوریانا با لحن نا امیدی گفت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ چون اون کنه بود هرجا میرفتم ما رو تعقیب میکرد اون میخواست منو عذاب بده، برای همین انقد اصرار داشت، اون میخواست با کشتن پدر و مارین و بقیه من رو عذاب بده. جین گفت: ـ مامان همینطوری تو راه بودین؟ تا کی به مسیرتون ادامه دادین؟ گفتم: ـ ما تا غروب اون روز همینطوری توی راه بودیم تا وقتی که هممون خسته شدیم و بنزین ماشین هم به ته کشیده بود به یه روستا رسیدیم و اتفاقی که برای ما افتاده بود رو براشون تعریف کردیم و اونا گذاشتن ما اونجا بمونیم ولی هنوزم نمیدونم اون روستا کجا بود، چند روزی اونجا موندیم و خبری از جیمز و توماس نبود با خیال راحت اونجا زندگی کردیم و دو سال گذشت توی یک سال اول من با مارین ازدواج کردم و سال بعد تو به دنیا اومدی ولی اونجا یک اتفاق افتاد که باعث شد ما از اون روستا بریم. جین گفت: ـ چه اتفاقی؟ گفتم: ـ مهم نیست... یعنی.... هیچی ولش من. جین دوباره تکرار کرد. ـ مامان چه اتفاقی افتاد؟ اشک از گوشه چشمم چکید و گفتم: ـ اون... اون پسر مکزیکی یک شب اومد پدر منو خفه کرد و پدرم فوت کرد, همون شب تو رو ازم داشت میدزدید که مارین یک صندلی برداشت و کوبند روی کمرش و اسلحه جیمز افتاد ولی جیمز دوید سمت ماشینش و مارین اسلحه رو برداشت و شلیک کرد با پای جیمز تو از بغل جیمز افتادی و من سریع رفتم تو رو از روی زمین برداشتم جیمز هم سریع بلند شد و سوار ماشین شد و رفت، اون شب برای اینکه به بقیه اهالی محل آسیب نرسه از اونجا رفتیم و برگشتیم لندن. الیزابت گفت: ـ بعدش چی شد؟ جین گفت: ـ بچهها مامان بزرگ خیلی خسته شده، از صبح داره برامون تعریف میکنه، نگاه کنید داره از ظهر میگذره، ناهار بخوریم بعدش یکم استراحت کنیم بعدش ادامش. -
لینا