رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. https://forum.98ia.net/topic/6209-رمان-لوسیفر؛-درخشش-دوزخ-روشنا-اسماعیل-زاده-کاربر-نودهشتیا/ درود بانو درخواست انتقال داشتم اگه امکانش هست
  2. سکانس هفدهم چند ثانیه گذشت. صدای وزش باد از پنجره‌ی نیمه‌باز، پرده‌های بلند اتاق را تکان می‌داد و بوی عود را در هوا پخش می‌کرد. نگاه من اما همچنان روی قامت بانو تی قفل بود. بالاخره دل از آن فضا کند؛ سرش را به سمتم گرفت و سکوت را شکست. -خوب نگاه کردی؟ پلکم پرید؛ من که در باغِ کلماتی که به زبان می‌آورد نبودم، به طرفش گوشه‌چشمی انداختم و با بهت نجوا کردم: -چی رو؟ با چانه‌اش به پنجره اشاره کرد؛ انگار اگر دستش را تکان می‌داد، جانش گرفته می‌شد. -قصر رو. ابروهایم به‌تدریج به بالا پریدند؛ طولی نکشید که همان کمان‌های به بالا پریده، جذب هم شدند و یکدیگر را به آغوش کشیدند. -مگه قراره دیگه نبینمش؟ چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورتم نشست. -شاید. لبخند از صورتم محو شد. این «شاید» را دوست نداشتم؛ اصلاً. -یعنی چی، شاید؟ بانو تی از پنجره فاصله گرفت و به سمت میز رفت. انگشتانش را روی سطح چوبی کشید و درست مقابل جعبه‌ای ایستاد که تا آن لحظه متوجهش نشده بودم. -وقتشه بری. قلبم یک ضربه‌ی محکم زد. با وجود تمام چیزهایی که از دیشب در ذهنم مرور کرده بودم، شنیدن این کلمه از دهان او قلبم را به تلاطم می‌انداخت. تمام تلاشم را کردم که بانو تی شوک را درون چشمانم نخواند. از دیشب می‌دانستم که امروز عازم می‌شوم، اما باز هم دلم آرام نبود. -همین الان؟
  3. سکانس شانزدهم با هر قدمی که روی پله‌ها می‌گذاشتم، صدای پاشنه‌ی کفشم در راهروی سنگی می‌پیچید. دستم را پشت کمرم قفل کرده بودم و سعی داشتم خشمم را همان‌جایی نگه دارم که باید می‌ماند؛ پشت دندان‌هایم. لباسِ سرخ‌رنگم پشت سرم کشیده می‌شد و پرهای ققنوس با هر قدم، آرام تکان می‌خوردند. دو خدمتکار با دیدنم سرشان را خم کردند و تعظیمی کوتاه نثارم کردند. تنها سرم را به نشانه‌ی تفهیم تکان دادم و از کنارشان گذشتم. همین که دیدم از پله‌ها خارج شدند، لباسم را بالاتر گرفتم و شروع به یکی‌درمیان پریدن از پله‌ها کردم. اتاق بانو تی بالای راهروی شیاطین قرار داشت؛ یک اتاق درست روبه‌روی پله‌ها با دری مشکی‌رنگ که تنها دو نگهبان جلویش کشیک می‌دادند. بالاخره نفس‌زنان به اقامتگاه بانو تی رسیدم. همین که نزدیک شدم، هردو نیزه‌هایشان را به‌صورت ضربدری جلوی در گرفتند و مانع عبورم شدند. همان‌جا ایستادم؛ نگاهم روی در افتاد و به‌تدریج به سمت چهره‌ی آن دو نگهبان چرخید. بد نبود اگر کمی از حرصم را بر سرشان خالی می‌کردم! -چطور جرئت می‌کنین سد راه من بشین؟ سرشان را به اجبار برای ادای احترام خم کردند؛ می‌توانستم از چشمانشان بخوانم که چندان راضی به این حرکت نیستند. -بانوی من، ما رو ببخشید، اول باید با بانو هماهنگ کنیم. لبم به شکل منحنی درآمد و تبسمی حاکی از استهزا به آن‌ها هدیه دادم؛ قدمی به سمتشان برداشتم که صدای پاشنه‌ی کفشم در راهروی خموش پیچید. انگشتم را بر روی زره‌ی فلزی‌اش کشیدم و خطوط فرضی رسم کردم. -می‌دونی می‌تونم همین‌جا آتیشت بزنم؟ آوای آرامم لرزه به تنش انداخت که آرامش زیر پوستم دوید. قدمی به عقب برداشتم و این‌بار لبخندم را گسترش دادم. -در رو باز کنین. هردو نگاهی به یکدیگر انداختند؛ سپس با چپ‌کردنِ چشمانشان راه را برایم گشودند. قرار نبود با عجله وارد اتاق زنی شوم که یک کلمه‌ی نابه‌جا می‌توانست سرم را بر باد دهد. سه بار آرام روی ناخن انگشت اشاره‌ام ضرب گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. بوی عود پیش از هر چیزی به مشامم رسید؛ تلخ، سنگین و خفه‌کننده. چند شمع روی پایه‌های طلایی می‌سوختند و شعله‌هایشان روی دیوارهای تیره می‌رقصید. بانو تی کنار پنجره ایستاده بود. پشتش در دیدِ من قرار داشت و نمی‌توانستم چهره‌اش را ببینم. لباسم را مرتب و گلویم را صاف کردم. -اِهم، مادام. و سپس سرم را خم کردم و احترامی که در شأنش نبود، نثارش کردم. تکانی به خود نداد؛ انگار در انتهایِ آن حیاطِ شلوغِ قصر چیزی می‌دید که شعفش را زنده می‌کرد. من هم سکوت را برگزیدم؛ در این قصر، بعضی حرف‌ها از هزاران سکوت خطرناک‌تر بودند.
  4. سکانس پانزدهم *** خمیازه‌ای لبم را با بازی گرفت؛ دست‌به‌سینه به ستونِ قصر تکیه زدم و رفت‌وآمدِ خدمتکاران را زیر نظر گرفتم. -بانوی من؟ پلکم را به هم فشردم و با شستم خطِ فرضی‌ای کنار لبم کشیدم؛ هرکدام که مرا این‌گونه خطاب می‌کردند، حسنِ نیتی داشتند که به ضررم تمام می‌شد. نگهبان جلویم خم شد و ادای احترام کرد. می‌دانستم تا اجازه ندهم، سرش را بالا نمی‌آورد؛ پس اجازه ندادم و با لذت، اذیت‌شدنش را به تماشا نشستم. -بانو تی به من فرمان دادن پیغامی برای شما بیارم. حتی اسمِ این زن هم باعث می‌شد پوستم سرد شود و اعصابم خط‌وخش بگیرد. با پا روی زمین ضرب گرفتم که همین کارم، شعله‌های آتش را به اهتزاز درآورد. -چه فرمانی؟ هر لحظه سرِ نگهبان پایین‌تر می‌رفت و نگاهِ خدمتکاران موشکافانه‌تر می‌شد؛ پس ترجیح دادم این فضایِ تمسخرآمیز را درست کنم. -سرت رو بالا بگیر و حرف بزن! نفسِ عمیقش از دیده‌ی تیزم پنهان نماند. به ترقوه‌های بیرون‌زده‌اش خیره شد و آبِ دهانش را قورت داد. -گفتن به اتاقشون برین. نتوانستم جلوی قهقهه‌ام را بگیرم؛ رگ‌های درونِ چشمم از فشار بیرون زده بودند. نگهبان که توقعِ این حرکت را نداشت، کلاهش را کمی جابه‌جا کرد تا چهره‌ام را ببیند. خنده‌ی کلافه‌ام رفته‌رفته جمع شد و جایش را به نیشخندی غلیظ داد. -ساعت‌ها من رو این‌جا وسطِ این سالنِ شلوغ، نگه داشته که حالا بگه برم تو اتاقش؟ زنیکه‌ی… زمزمه‌ام به گوشِ نگهبان نرسید؛ چشمانش از تعجب نزدیک بود به کفِ پایم سقوط کنند. دستم را به سمتِ پله‌ها تکان دادم و نجوا کردم: -بسیار خب، می‌تونی بری. او مثل باد به سمتِ پله‌ها وزید و از دیده‌ام خارج شد. این حرکتِ عجولانه‌اش باعث شد تا هرگز فشارِ فک و مشت‌شدنِ دست‌هایم را نبیند. لباسِ سرخ‌رنگم که با پرِ ققنوس پدید آمده بود را با دست به بالا کشیدم و پایم را بر فرقِ زمین کوفتم. باید خودم را به بانو تی می‌رساندم و بر سرش آوار می‌شدم؛ تنها این کار درونِ پرتلاطمم را آرام می‌کرد.
  5. سازگاری بیش از حد شمارو بی ارزش میکنه.
  6. فشار قبر رو ترجیح میدم به فشار قلب.
  7. ممنونم ازت واسه همه‌ی نموندنات..
  8. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  9. سکانس چهاردهم تارسی خود را روی شانه‌ام پرت کرد و پوست پشمی‌اش را به صورتم مالید. -چی نوشته؟ این‌بار کمی نگاهم را به پایین دادم و مابقی نوشته‌ها را با صدای بلندتری به زبان آوردم: -تاریخ تولد: هفده اکتبر هزار و نهصد و نود و هفت. تارسی رشته‌ی کلامم را پاره کرد؛ با پرشی خود را بر رانِ پایم نشاند و شروع به خاراندن بدنش کرد. -این‌که سیصد و هفتاد و سه سالت باشه، اما توی زمین بیست و هشت‌ساله ببیننت، خودِ پیشرفته! این‌بار دیگر نتوانستم جلویِ خودم را بگیرم. با اشاره، تارسی را به جایِ خوابش برگرداندم که میویِ کش‌دارش در سرم پخش شد. تقلا می‌کرد که حرف بزند، اما حنجره‌اش را قفل کرده بودم. حالا می‌توانستم در سکوت، نوشته‌های روی کارت را بخوانم که مهم‌ترین بخشش قسمتِ عنوانش بود. «کارت شناسایی» چند جسم دیگر هم روی زمین پخش‌وپلا بودند، اما کارایی هیچ‌کدام را نمی‌دانستم؛ حتی به ذهنم هم خطور نمی‌کرد یکی از این چیزها به کارم بیاید. کفِ اتاق دراز کشیدم. گرمایی که ساطع می‌کرد، جانِ تازه‌ای به من می‌بخشید؛ گرما برای من حسِ خانه داشت. هرجا گرم و آتشین بود، به من القا می‌کرد که انگار پس از سال‌ها سفر، به خانه برگشته بودم. و من الان قرار بود این خانه‌ی امن را ترک کنم و به سرزمینی وارد شوم که کوچک‌ترین چیزی از آن نمی‌دانم. تنها ذهنیتم از آن جهانِ زیرزمینی این است که مردمان احمقی در خود پرورش می‌دهد؛ کسانی که با قدرتِ اختیار، به آینده‌ی خود آتش می‌زنند و درنهایت جایشان بینِ شعله‌های دوزخ است. کاش سلنا بیشتر برایم حرف می‌زد؛ کاش قبل از رفتن وقت می‌کردم و او را می‌دیدم. قطعاً برایم از هراسش می‌گفت. اما این کاش‌ها برایم تنها کاش ماندند. ساعت‌ها متوالی و با سرعتِ سه ایکس گذشتند. هرچه جویایِ سلنا شدم و بو کشیدم، پیدایش نکردم. درنهایت مجبور شدم تارسی را آزاد کنم تا به دنبال سلنا بگردیم. با من کلامی سخن نگفت، اما دستِ درازشده‌ام را رد هم نکرد. ولیکن فایده‌ای در پسِ این همه گشت‌وگذار وجود نداشت؛ سلنا را انگار جن‌ها به قلمروشان برده بودند. هیچ خبری از او نبود! شب از راه رسید و من صبح به پیشواز جهانی می‌رفتم که موراث هرگز جلویِ آن‌ها سر خم نکرده بود. انسان‌های ناچیز که حتم داشتم به راحتیِ آب خوردن طلسم و تسلیم می‌شدند. به تارسی که روی تخت من به خوابِ عمیق فرو رفته بود، خیره شدم؛ دستم را بینِ موهای سفیدش فرو کردم و به نرمی نوازشش دادم. مدتِ مأموریتم را نمی‌دانستم، تنها کسی که قطعاً کنجِ این اتاقِ تیره و تاریک منتظرم می‌ماند، تارسی بود. نازکشی‌اش کار دستم داد؛ خودش را در آغوشم جای کرد و در خواب خرناسی کشید. چهره‌ام از چندش جمع شد؛ از تماسِ فیزیکی نفرت داشتم. انگشتم را به سختی چرخاندم و گربه‌ی احمق را در هوا معلق کردم. در کسری از ثانیه، او در جایِ خودش بود و من چشمم را برای خواب به هم فشردم.
  10. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  11. درود گلم بخشی از رمانت رو خوندم قلم بانمکی داری بانو و ایده‌ی جالبی^^ 

    فقط عزیزم بین خطوط رمانت فاصله زیاد انداختی، سه نقطه هم زیاد استفاده کردی که به نظرم قسمت هایی که لازمه استفاده‌کنی بهتره برای مکث از ویرگول استفادع کن جانا 

    موفق باشی عسلم

    1. آناهیتا

      آناهیتا

      مرسی قربونت شم حتما از اول یه ویرایش کلی میکنم ممنونم از دیدگاهت

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      🤍موفق باشی گلی

  12. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  13. منزلی امن‌تر از گوشه‌ی تنهایی نیست. - آملی
  14. فارغ از هر بحث و غوغا، عاشق چشم توام. - محمدی
  15. غم واقعی؟ اون غمی که نتونی برای کسی توضیحش بدی.
  16. اگر داستان زندگی‌مان را برای یک گل تعریف کنیم پژمرده میشود.
  17. «پارت چهل و یکم» دستم رو از روی صورت کنار زدم؛ جفت سوراخ‌های دماغم کیپ شده بود، مادر رو دیدم چهارزانو وسط اتاق نشسته بود و به گوشه‌ی اتاق خیره بود؛ انگار اگر به من نگاه می‌کرد، مجبور می‌شد چیزی رو باور کنه که تمام عمر از شنیدنش می‌ترسید. -دروغه، بهونه‌ست! لب‌هام لرزید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، بگم من چرا باید همچین چیزی رو بسازم؟ چرا باید آینده‌ی خودم رو با همچین حرفی نابود کنم؟ اما صدام توی گلوم گیر کرده بود. پدر یک قدم به سمتم برداشت؛ نگاهش بین من و مادر سرگردون بود. -راز، حالت خوب نیست بابا، بخواب دخترم، هذیون می‌گی. سرم رو بالا آوردم؛ رنگ چهره‌اش با رنگ دیوار فرق چندانی نداشت، مرور اتفاقات دیشب عذابم می‌داد، پتو رو کنار زدم، چهارزانو خودم رو روی زمین کشیدم و به سمت قامتِ پدر روانه کردم. -من… من… کاری نکردم… به جون تو… به خدا. قطرات اشک باز هم همراهم شدن و صورتم رو تر کردند، پاچه‌ی شلوار پدر رو به دست گرفتم، هیستریک کلمات رو پشتِ هم گذاشتم: -اون… اون عوضی… اون کرد… من هوش نبودم، بابا. من نمی‌خواستم… شرم به صورتم سیلی می‌زد، اما باید خودم رو سفید می‌کردم، حداقل برای پدرم! اون درک می‌کرد، اون حرفم رو می‌پذیرفت. اما مردی که از پایین نگاهم بهش بود، انگار حرفام رو نمی‌شنید! تنها با بهت، با بدن لرزونم زل زده بود. مادر ناگهان برگشت و از گیسم گرفت و موهام رو با تموم قوا کشید. -آی، سرم… آخ… بابا… وای خدا. -چیکار کردی، آشغال؟ رفتی خودت رو عرضه کردی؟ برای همین دیر اومدی؟ خدایا بدبخت شدم، خدایا پنجاه سال برات بندگی کردم، روم سیاه شد. به تقلا و جیغ افتادم، دستم رو روی دست مادر گذاشتم تا کمی از فشار سرم کم بشه؛ انگار داشت موهام رو از ریشه می‌کند. -با کی؟ با کدوم آدمی؟ درد اتفاقات افتاده کم نبود؛ اما درد ثابت کردنش برای خانوادم بیشتر آزارم می‌داد. مادر طوری عربده می‌کشید انگار من این بلا رو سر اون عوضی آوردم! -وای، اگه کوروش بفهمه، وای! باید بدمت به یک پیرمرد پنجاه ساله، وای! موهام رو از چنگش درآوردم و فرار کردم، دویدم و پشت پدری که انگار تو باغ نبود پناه کردم. مادر می‌چرخید و من می‌چرخیدم؛ ناخواسته وارد بازی‌ای شده بودیم که اگه هفت سال سن داشتم، قطعاً خنده‌هام گوشِ خونه رو کر می‌کرد. اما الان خون جلوی چشمای مادر رو گرفته بود، فقط می‌خواست سر به تن من نباشه. -مامان… باید شکایت… کنیم… کارِ اون حروم‌لقمه‌ای که من رو… آورد خونه… مامان… گوش بده! مادر از حرکت ایستاد؛ از صورتش می‌خوندم دیگه تحمل شوک جدید رو نداره، می‌دیدم که نمی‌خواد باور کنه پسری که از خدا براش خیر خواسته، چنین بلایی به سر آبروش آورده. اما کم نیاورد، دست به سینه شد و اخم‌هاش رو تو هم کشید و طوری جمله‌بندی کرد که انگار قراره برای یک پرتقالی که همسایه از باغمون کنده شکایت کنه. -شکایت؟ مگه احمقم خودم با دستای خودم آبرومو ببرم؟
  18. «پارت چهلم» بغضِ بی‌اجازه گلوم رو به اسارت گرفت؛ اما مادر انگار به جنون رسیده بود، شونه‌هام رو بین دستاش گرفت و من رو به عقب و جلو هل داد، پشتِ هم، بدون مکث! -می‌دونی وقتی آقای میرزاد تورو آورد، چقدر من و پدرت سرافکنده شدیم؟ می‌دونی دخترت رو به چشم یک دختره‌ی خیابونی نگاه کنن یعنی چی؟ اگه به خانوادش بگه و پشیمون بشن چی؟ ها؟ آروم نمی‌گرفت؛ لرزش بدن من رو از دردی که می‌کشیدم نمی‌دید، پر و خالی شدن گودال داخل صورتم به چشمش نمی‌اومد، نمی‌فهمید که من دارم گوشت خودم رو می‌خورم و خاموشی رو انتخاب می‌کنم. پدر سرش رو پایین انداخته بود و تکیه‌اش رو به چارچوب در، از پشتِ هیکل تپل مادر می‌دیدم، اون هیچ‌وقت در مقابل زنش قرار نمی‌گرفت، هیچ‌وقت! -فکر کردی مردم چی می‌گن؟ فردا اگه بفهمن نصف‌شب تو خیابون بودی، کی جواب آبروی ما رو می‌ده؟ تمومِ زندگیشون بندِ آبرو بود؛ چادر سر کنیم، اگه نکنیم مردم چی می‌گن؟ نصف‌شب اگه در حال موت هم بودیم از خونه بیرون نزنیم که خدایی‌نکرده مردم و همسایه‌ها فکر بد دربارمون نکنن. نمی‌تونستم جلوی لرزش چونه‌ام رو بگیرم؛ بدنم زیرِ دستای مادر انگار قلب شده بود و می‌لرزید. -با کدوم حرومزاده‌ای بودی؟ و بالاخره کبریت آخر کشیده شد و انبار باروتی که زیرِ پوسته‌ی خشمگینم پنهون کرده بودم، ترکید. دیدم که پدر به سمت مادر اومد تا بهش بفهمونه چه حرفی به زبون آورده، اما دیگه دیر شده بود! -بسه، بسه، برو بیرون، برو مغزتو بشور، برو و توبه کن، برو! صدام شکست؛ اشک‌هایی که به سختی براشون سد ساخته بودم، سد رو شکستن و باریدن. -من از دست… یه عوضی فرار کردم؛ اون کثافت منو… منو… بدنمو… دختر بودنمو…گرفت. هق هق بهم مجال حرف زدن نداد؛ دستم رو روی صورتم گذاشتم و زجه زدم. چند ثانیه، شاید هم چند دقیقه طول کشید تا شونه‌هام خلاص شدن. صدای مادر رو با شوکی که می‌دونستم انعکاس حرفام بود شنیدم: -منظورت… چیه؟ نتونستم ادامه بدم؛ از واکنششون می‌ترسیدم، خودم رو صدها بار بابت عصبانیت بیجام لعنت کردم! مادر من رو می‌کشت! اون من رو می‌کشت و چال می‌کرد تا کسی نفهمه چه بلایی سرم اومده. -چیکار کردی راز؟ پدر بود که مانند مادر حیرت‌زده حروف رو به هم وصل می‌کرد، چرا از فعل «کردی» استفاده می‌کرد؟ مگه من کاری کرده بودم؟ راز بدبخت و احمق که بی‌هوش بود!
  19. «پارت سی و نهم» *** خودم رو تو آغوش گرفتم و به شعله‌های آبی و نارنجی‌رنگ بخاری خیره شدم. فریادها و نفرین‌ها رو از هال خونه می‌شنیدم؛ مگه چقدر فاصله بود که صدا به گوشم نرسه؟ -خدا لعنتش کنه؛ معلوم نیست کجا بوده این وقت شب، خدا خیرت بده پسرم. شعله‌ها بیشتر از قبل سوختن، مثل من که امشب تو آتیش درونی خودم درحال جزغاله شدن بودم. آبِ دماغم رو بالا کشیدم و سرفه کردم؛ از جعبه‌ی دستمال کاغذی کنارم برگی دستمال برداشتم و جلوی فِس‌فِسی که سکوت اتاق رو درهم می‌شکست، گرفتم. -خیر ببینی حاج‌خانم؛ خداروشکر سالمه، بقیه‌ش مهم نیست. پوزخند با لبم بازی کرد، در نهایت لبم رو عمیق به شکل منحنی درآورد. مگه خود مادر مجوز نداده بود که امشب خونه نیام؟ این عربده‌ها و ضربه زدن به قفسه‌ی سینه‌اش برای چی بود؟ از حرصِ پنبه‌ی پشت دستم رو کندم و تو دستم فشردم. مغزم فرمان می‌داد که برم و حقیقت رو فریاد بزنم، بگم من از دست همین پسری که آرزوی خیر براش داری فراری شدم، اما ترسیدم. باز هم مثل یک بزدل، پتو رو بیشتر به خودم فشردم و خفه‌خون گرفتن رو پذیرفتم. -چون تو بارون وسط خیابون افتاده بوده، امکان داره سرما بخوره، مراقبش باشین. من فردا کلاس دارم، با اجازتون رفع زحمت کنم. فکم فشرده شد؛ نفرت زیر پوستم دوید و چشمام از فشاری که می‌خوردم سفت بسته شد. از این‌که شبیه آدم‌حسابی‌ها رفتار می‌کرد اوقم می‌گرفت؛ از خودم و لباس‌های تمیزی که بعد حمام به تن کرده بودم بیشتر! همین که به هوش اومدم تو بیمارستان، زیر سرم بودم. به محض دیدن کوروش فریاد زدم و علم‌شنگه به پا کردم، ولی فایده‌ای نداشت، هیچ‌کس به حرفم گوش نداد، هیچ‌کس نپرسید دردت چیه، دختر! همه با ترحم براندازم کردن و بعد هرکی سراغ درد و بدبختی خودش رفت. کوروش خواست باهام ارتباط بگیره، اما ان‌قدر جیغ زدم که پرستارها بیرونش کردند. تنها کسی که تونست وارد اتاق بشه پدر بود که من رو با ماشین خودش به خونه آورد. حاضر بودم سوارِ اون پیکان‌بار زواردررفته بشم تا با اون جانی به خونه برگردم! -زن، کجا میری؟ مادر امان نداد حرف پدر رو هلاجی کنم؛ در اتاق با شتاب باز شد و شونه‌ام رو به بالا پروند. -کدوم گوری بودی؟ چرا سر و شکلت اون‌جوری بود؟ ها؟ چه غلطی کردی؟ نگاهم رو باز هم به شعله دادم؛ دستم زیر پتو مشت شد و فکم منقبض. -با توعم! عربده‌اش دیوارهای نم‌نشسته‌ی اتاق رو به لرزش درآورد. پدر دیر رسید، مادر به سمتم دوید و سیلی‌ای محکم حواله‌ی صورتم کرد. -دختره‌ی احمق، گفتم دیر بیا، نه دو صبح تو خیابون پیدات بشه، عوضی! صورتم به راست کج شد و چشمام از حدقه بیرون زد؛ دستم رو روی پوستِ درحال ذوق‌ذوق کردن گذاشتم و با بهت به مادر نگاه انداختم. فکش از خشم می‌زد، موهای کوتاهش اسیرِ شالی قرمز‌رنگ بود، درست مثل چشما و صورتِ گُر گرفته‌اش.
  20. درود عزیزم متن رو ویرایش کنین«گوشه‌ی متنشون یک سه نقطع قرار داره، روش لمس کنین و ویرایش رو بزنین» سپس در قسمت عنوان: نام رمان| نام نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا رو وارد کنین سپس قسمت پایین و موضوع: نام رمان: نام نویسنده: ژانر: خلاصه: مقدمه: رو وارد کنین تا رمانتون تایید بشه و پارتگذاری کنین نویسنده جان✨
  21. روشـنـا

    رمان اوج، معرفی

    درود عزیزم متن رو ویرایش کنین«گوشه‌ی متنشون یک سه نقطع قرار داره، روش لمس کنین و ویرایش رو بزنین» سپس در قسمت عنوان: نام رمان| نام نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا رو وارد کنین سپس قسمت پایین و موضوع: نام رمان: نام نویسنده: ژانر: خلاصه: مقدمه: رو وارد کنین تا رمانتون تایید بشه و پارتگذاری کنین نویسنده جان✨
  22. روشـنـا

    طعمِ ناتمام

    درود عزیزم متن رو ویرایش کنین«گوشه‌ی متنشون یک سه نقطع قرار داره، روش لمس کنین و ویرایش رو بزنین» سپس در قسمت عنوان: نام رمان| نام نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا رو وارد کنین سپس قسمت پایین و موضوع: نام رمان: نام نویسنده: ژانر: خلاصه: مقدمه: رو وارد کنین تا رمانتون تایید بشه و پارتگذاری کنین نویسنده جان✨
  23. خانمی خبر رسیده ایده‌ی قالب انجمن با شما بوده^^ اومدم بگم خیلی خوشگل شده**

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سان آز

      سان آز

      بچه ها ماجرای قالب جدید چیه؟ 😂😭

    3. Asra_p

      Asra_p

      رمان های جدیدی که پی دی اف شدن رو یه نگاه بندازین.

      قالب کامل تغییر کرده و یه قالب جدید جایگزین شده

      که البته خانم پروین زحمتشو کشیدن🫠

    4. سان آز

      سان آز

      به به

      خسته نباشید همگی😍

  24. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  25. نه عزیزم مشکلی نداره
×
×
  • اضافه کردن...