رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. تولدت مبارک عزیزم🩵

    1. s.a

      s.a

      مرسی خوشگلم❤️😊

  2. «پارت شصت و هشتم» چشم چرخاند تا موبایلش را روی کشوی کنار تخت پیدا کرد. خودش را به سمت کشو کشید. سرمِ داخل دستش تیر می‌کشید، اما بالاخره توانست گوشی را بردارد. نوتیفیکیشن تماس‌های از دست‌رفته‌ی بابک، ابروهایش را بالا انداخت. چند پیام هم از او داشت. اولین پیام را باز کرد. «چرا جواب نمی‌دی؟؟؟؟» علامت سؤال‌های پشت سر هم، از اتفاقی تازه خبر می‌داد. صفحه را پایین کشید. «چند نفر ریختن سرِ آدمایی که برای مهراد و حامد شاه‌نشین گذاشته بودم.» انگار بعد از فرستادن این پیام، دوباره شماره‌ی محراب را گرفته بود؛ چون نوشته بود: «حامد و دخترش گم‌وگور شدن؛ انگار آب شدن رفتن تو زمین! چرا برنمی‌داری اون بی‌صاحاب رو؟» گوشی را میان انگشتانش فشرد. «باهام تماس بگیر. فردا صبح باید برم سرِ پروژه، دیگه آنتن ندارم.» نگاهی به ساعتِ آخرین پیام انداخت و آه از نهادش بلند شد. تا الان، قطعاً بابک رفته بود. شماره‌اش را نا‌امیدانه گرفت و به بوق‌های پی‌در‌پی گوش سپرد. وقتی جوابی دریافت نکرد، عصبانیتش را با مشت زدن بر تشک تخت خالی کرد. با ورود رستا، دکتر و چند پرستار، دکمه‌ی کنار گوشی را فشرد و آن را روی شکمش انداخت. ـ خب آقای محمدپناه، حالتون چطوره؟ نگاه کوتاهی به دکترِ کهن‌سال انداخت. ـ خوبم. دکتر لبخندی زد و مشغول معاینه‌اش شد. بعد از این‌که چند نکته را به همکارش گفت، رو به رستا ادامه داد: ـ فعلاً وضعیتشون خوبه، اما چون گفتین این حالت‌ها زیاد براشون پیش میاد، بهتره حتماً به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنین. کارای ترخیصشون رو انجام بدین. سرپرستار سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. رستا، پیش از آن‌که دکتر اتاق را ترک کند، با نگرانیِ خواهرانه گفت: ـ آقای دکتر، داداشِ من وقتی بچه بود، ضربه‌های زیادی به سرش خورده. ممکنه اینا به خاطر همون باشه؟ دکتر سری تکان داد و با لحنی آمیخته به ترحم گفت: ـ بعید نیست بی‌تأثیر باشه. اگر علت این حمله‌ها مشخص نشه، ممکنه عوارض جدی‌تری ایجاد بشه؛ حتماً پیگیری کنین! رستا تشکرِ کوتاهی کرد. دکتر از اتاق خارج شد و پرستار، آنژیوکت را از دستِ زخمیِ محراب بیرون کشید. ـ لطفاً این پنبه رو فشار بدین. محراب فقط به پرستار خیره ماند. فکرش هنوز درگیر حرف‌های بابک بود. مهراد از کجا فهمیده بود عده‌ای دنبالشان هستند؟ وقتی درباره‌ی این موضوع حرف زده بودند، فقط خودش و بابک داخل کارخانه بودند. پرستار دیگر معذب شده بود، سعی می‌کرد با تکان‌دادن دستِ محراب او را متوجه کند که پنبه رو بگیرد اما محراب در باغ نبود! رستا که تغییر رنگ چهره‌ی پرستار را دید، جلو رفت و پنبه را روی دست محراب فشرد. ـ ممنونم عزیزم، خسته نباشی. پرستار، با صورتی گل‌انداخته، فقط سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت. ـ داداش، وقتی این‌جوری زل می‌زنی به بنده‌ی خدا، خیلی کار زشتیه! محراب ناگهان از فکر بیرون پرید. پلکی زد و صورتِ خواهرِ بیست‌ساله‌اش را از نظر گذراند. ـ کاش این حرفا رو به اون شوهرِ چلغوزت یاد می‌دادی! تمام صورت رستا در هم رفت. فشار انگشتانش روی پنبه بیشتر شد. نگاهش به دست‌های محراب بود، اما صدایش مستقیم به گوش او می‌رسید. ـ این چه حرفیه می‌زنی؟ من نمی‌دونم این شوهرِ بدبختِ من چه هیزمِ تری به شما فروخته که این‌قدر ازش بدت میاد!
  3. «پارت شصت و هفتم» پرستار نگاهی به جمع انداخت. -همراه محمدپناه؟ هر چهار نفر، در سکوت به پرستار چشم دوختند. مهراد زودتر از بقیه به خود آمد؛ قدمی به جلو برداشت. -بله! پرستار سری تکان داد. -وضعیتش پایدار شده، داریم منتقلش می‌کنیم بخش. لطفاً مسیر رو باز کنین. لب‌های روشنا بی‌اختیار از هم فاصله گرفت. چند ثانیه بعد، صدای چرخ‌های برانکارد در راهرو پیچید. اول سرم دیده شد، بعد دستِ بی‌حرکت محراب و چند لحظه بعد، صورت رنگ‌پریده‌اش به چشم آمد. قلب روشنا دیوانه‌وار به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. رستا و مهراد پشتِ پرستار و تخت چرخ‌دار دویدند، روشنا هم خواست بدود، اما در لحظه‌ی آخر پشیمان شد. رو به نیایش ایستاد و با غمی نهفته در صدایش بیان کرد: -بهتره بریم! نیایش که از اول منتظر همین جمله بود، بالاخره لبخند بر لبش نشست. -خداروشکر عقلت رسید که دیگه جای ما نیست! نماند از رستا و مهراد خداحافظی کند. برای مهراد در گذشته احترام قائل بود، اما حرف‌های پشت تلفنش حالش را بد می‌کرد. -بیا حداقل بریم یک‌چیز بخوریم، ساعت دوازده شب شده! روشنا با بار افکاری درگیر، سر تکان داد و با هم از بیمارستان خارج شدند. قاشق نزدیک به دهانش را با پشتِ دست پس زد که صدای عصبیِ رستا بلند شد. -همه‌ی سوپ رو ریختی! بچه‌ای؟ اخم‌هایش را درهم کشید و با صدایی گرفته پاسخ داد: -اشتها ندارم، به تو کی گفته بیای این‌جا؟ چادرش را از روی صندلی برداشت و به سر کشید. -مهراد زنگ زد، منم لیا رو گذاشتم پیش مادرشوهرم، اومدم. آوردن اسمِ لیا، اخم‌های محراب را از صورتش پاک کرد. اما آوردن اسم مهراد، چین روی پیشانی‌اش انداخت. -مهراد خودش کجاست؟ رستا به سمت در خروج از اتاق قدم برداشت: -اومد، آوردنت بخش، رفت. نیشخندی لبانش را اسیر کرد و دیگر چیزی به زبان نیاورد. -من میرم پرستار رو صدا کنم ببینم کِی مرخصی! به ساعت دیواریِ درون اتاق نگاهی انداخت؛ دوازده ظهر را نشان می‌داد. ناخواسته ذهنش سمت روشنا رفت، یعنی برای رضایت رفته بود؟
  4. «پارت شصت و ششم» روشنا شگفت‌زده، سرش را پایین انداخت. چطور می‌شد برادر آدم در بیمارستان باشد و با این آرامش درباره‌اش سخن گفته شود؟ چند دقیقه‌ای می‌شد که هیچ‌کس حتی کلمه‌ای به زبان نیاورده بود. صدای رفت‌وآمد برانکاردها، بوق گاه‌به‌گاه دستگاه‌ها و قدم‌های تند پرستارها، سکوت سنگینِ راهرو را می‌شکست. روشنا بی‌هدف به درِ بسته‌ی اتاق احیا خیره شد. هر بار که در نیمه‌باز می‌شد، قلبش تا گلو بالا می‌آمد و با بسته شدنش، دوباره فرو می‌ریخت. نیایش سقلمه‌ای به روشنا زد و زیر گوشش پچ‌پچ کرد: -بهتر نیست ما بریم؟ روشنا هم به تبعیت از او، با لحنی آرام زمزمه کرد: -حداقل بذار بیاد بیرون، زشته! نیایش دست‌به‌سینه شد و با لودگی گفت: -وُلِک ما خودوم پوستوم سیاهه، تو دیگه رنگوم‌نزن! نتوانست به مدل خوانش نیایش، نخندد. تک‌خنده‌اش را با سرفه‌ای مصلحتی جمع کرد و تنه‌ای به نیایش زد: -مسخره‌بازی در نیار، همکارمه! نیایش سرش را به حالت تمسخر تکان داد. -همکارته، همشیرت که نیست! آخ آخ اگه خاله مه‌چهره بدونه، داری جِزجِز می‌کنی. روشنا رویش را از نیایش برگرداند که صدای پر از اضطراب رستا بلند شد: -داداش… هنوز نمی‌شه ببینمش؟ مهراد کلافه دستی به موهایش کشید. -گفتم که، تا از احیا نیارنش بیرون، نه. رستا لب پایینش را میان دندان‌هایش گرفت و دیگر چیزی نگفت. نیایش که نمی‌توانست جلوی زبانش را بگیرد، با اکراه حرف زد: -فشار نیاد یه وقت! چشم‌غره‌ی روشنا را با بالا انداختن شانه‌هایش پاسخ داد. -خب چیکار کنم؛ انگار داداشِ نداشته‌ی من رو به قبله‌ست! مرتیکه انگار اومده عروسی، با لباس پلوخوری. روشنا به پیراهن سفید مهراد نیم‌نگاهی انداخت و مخاطبش را نیایش قرار داد: -لطفاً زبون به دهن بگیر! اگه می‌شنید چی؟ نیایش با گفتن «بدرک؛ بشنوه»ای از ادامه‌ی حرف زدن شانه خالی کرد. روشنا از این سکوت به‌وجودآمده راضی بود. دست‌های یخ‌کرده‌اش را در هم قفل کرد. بی‌اختیار چشمش به ساعت دیواری افتاد. عقربه‌ها انگار لجبازی می‌کردند و جلو نمی‌رفتند. همان لحظه، درِ اتاق احیا باز شد. همه تقریباً هم‌زمان از جا بلند شدند.
  5. «پارت شصت و پنجم» روشنا قدمی به سمت‌شان برداشت و مقابل خواهر و برادر قرار گرفت. مهراد کاوشگرانه روشنا را از نوک پا تا بالای سر رصد می‌کرد و لبخندهای مسخره به او می‌بخشید. سعی کرد این پسرِ دیوانه را نادیده بگیرد؛ ولی در ذهن فکر می‌کرد آیا نصف او، نگران برادرش است؟ -بله، من تماس گرفتم؛ تو کارخونه بی‌هوش شدن، بهتره برای جزئیات با دکترشون صحبت کنین! نگاهش به دخترک بود که مهراد رشته‌ی کلام را به دست گرفت: -رستا، تو بشین، من برم ببینم چشه باز، همه مدرسه، خونه دومشونه، این بیمارستان! لحنش توأم با کلافه بود و رستا را مجاب کرد او را با نگاهش تا بخش پذیرش دنبال کند. چند ثانیه نگذشت که رستا دوباره روشنا را برای هم‌کلام شدن برگزید: -می‌شه ببینمش؟ کدوم اتاقه؟ نیایش آن سمت راهرو، مشغولِ یکی‌به‌دو با سهیل بود، تلفن را قطع کرد و به روشنا و رستا نزدیک شد. روشنا موهایش را زیرِ شالِ مشکی‌رنگش فشرد و آهسته لب زد: -نمی‌دونم، ان‌قدر ترسیده بودم، نپرسیدم، اتاق احیا. این‌بار رستا لبخندی نثار روشنا کرد و با زدن ضربه‌ای به شانه‌اش، او را به آرامش دعوت کرد. -آروم باش، عزیزم. محراب هرچند وقت، این‌شکلی می‌شه، احتمالاً قرص‌هاش رو قطع کرده. نیایش سلامی بلند داد و با رستا احوال‌پرسی‌ای مختصر کرد. همین که حس کرد با رستا می‌توانست راحت باشد، بُعد احمقش را به دخترکِ خوش‌خنده نشان داد. -آبجی، بچمو پنج ماه زاییدم؛ فکر کردم تو فیلم جناییم، الان گروه مافیا می‌ریزن تو کارخونه، ما و داداش شما و اون صاحب خوابگاه بدبختو باهم می‌گ… آی! روشنا نیشگونی از پهلوی نیایش گرفت و او را به خفه شدن دعوت کرد. دخترک نمی‌دانست کجا باید شوخی کند و کجا لب‌هایش را به هم بدوزد! رستا تک‌خنده‌ای زد تا نیایش معذب نشود، اما هنوز نگاهش طرحی از نگرانی را ترسیم کرده بود. -ببخشید، توروخدا، باعث زحمت شما شدیم! با ورود مهراد، نیایش کلاً سکوت را پسندید و بعد از گفتن سلام، خودش را به صندلی رساند. روشنا و رستا، منتظر بودند تا از وضعیت فعلیِ محراب مطلع شوند. مهراد دست در جیب شلوار جینِ مشکی‌اش کرد و با بالا انداختن ابروانش نجوا کرد: -فعلاً می‌گه تو اتاق احیا باید بمونه تا وضعیتش پایدار بشه، پایدار که شد، میارنش بخش! رستا از بازوی برادر آویزان شد: -می‌تونم ببینمش، داداش؟ اخم مهراد غلیظ‌تر شد و عصبی، طغیان کرد: -تو که می‌دونی نمی‌شه، چرا هی می‌پرسی؟ با زنگ تلفنش، «پوف»ی از بین لب‌هایش خارج شد و کمی از آن دو دختر فاصله گرفت. -الو؟ روشنا دست رستا را کشید و او را به سمت صندلی‌ها هدایت کرد که چشم‌غره‌ی پر و پا قرص نیایش را به همراه داشت؛ اما گوش‌هایش ناخواسته پیِ صحبت، تیز شده بود. -نه بابا، میام یکم دیگه! رستا بیچارم کرد، وگرنه این خودش خوب می‌شد، بلند می‌شد.
  6. «پارت شصت‌وچهارم» -آره. اول صدای نفس کشیدنش عوض شد. انگار درد داشت. نفس‌هاش تند شده بود، چند بار ناله کرد و صداش هم خش‌دار شده بود. پرسیدم چی شده، جواب درست نمی‌داد. فقط تونست بگه کارخونه… بعد دیگه هرچی صداش کردم، جواب نداد. دکتر سر تکان داد. -وقتی رسیدین، چه وضعیتی داشت؟ نیایش جلو آمد و این بار ناجیِ روشنا شد، چون برای روشنا یکی از سخت‌ترین کارها، مرور آن لحظات سخت بود. -دکتر، وقتی رسیدیم روی زمین افتاده بود. بدنش شدید می‌لرزید. خیلی عرق کرده بود و انگار اصلاً متوجه اطرافش نبود. دکتر چند لحظه سکوت کرد و با خودکارِ درون دستش چند ضربه به پرونده زد، سپس همان‌طور که مشغول نوشتن بود، نجوا کرد: -تا حالا همچین چیزی ازش دیده بودین؟ نگاهِ نیایش به سمت روشنا کشیده شد. روشنا کمی مکث کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد. -نه… من نه. -از بیماری خاص، داروی خاص یا سابقه‌ی چنین حمله‌ای چیزی می‌دونین؟ روشنا با تردید نگاهش را پایین انداخت. -نه دکتر… من چیزی نمی‌دونم. دکتر تندتند چیزهایی به پرونده اضافه کرد و بعد به نرمی آن را بست. -ما فعلاً آزمایش‌های لازم رو انجام دادیم. علائم اولیه می‌تونستن نگران‌کننده باشن، برای همین باید مطمئن می‌شدیم مشکل عصبی یا جسمیِ جدی وجود نداره. نگرانی، روشنا را به راحتی بلعید. ترس در تک‌تک حرف‌هایی که به زبان می‌آورد، مشخص بود. خودش هم علت این حجم نگرانی و ترس را درک نمی‌کرد! -یعنی چی دکتر؟ مشکلش چیه؟ دکتر تکانی به روپوش سفیدرنگش داد و با لبخندی آرامش‌بخش، سعی کرد کمی از نگرانیِ روشنا کم کند. -فعلاً نمی‌تونم با قطعیت بگم. اما چیزی که از توضیحات شما و وضعیتش به دست آوردیم، می‌تونه با یک حمله‌ی شدید میگرنی همراه با واکنش اضطرابی شدید هماهنگ باشه. بدن بعضی افراد در شرایط فشار زیاد چنین واکنشی نشون می‌ده؛ لرزش، تنگی نفس، بی‌حالی و ناتوانی در صحبت کردن. روشنا با نگرانی به درِ اتاق نگاه کرد. -پس خوب می‌شه؟ لبخند دکتر گسترش پیدا کرد. -فعلاً باید تحت نظر بمونه. وقتی به هوش اومد، خودش باید توضیح بده که قبل از این اتفاق چه حسی داشته و آیا چیزی باعث شروع این حالت شده یا نه. روشنا چیزی نگفت. فقط به شیشه‌ی اتاق خیره ماند. دکتر سرفه‌ای کرد و با لحنی شوخ گفت: -شوهرته؟ روشنا اخمی کرد؛ مثل این‌که حرف نیایش کم بی‌راه نبوده است. همین که خواست جواب دکتر را بدهد، صدایی مردانه مانعش شد. -خانم شایگان؟ روشنا با عجله سرش را به عقب چرخاند و با مهراد چشم در چشم شد. دکتر که او را پیج کرده بودند، «با اجازه»ای گفت و محضر را ترک کرد. نگاهِ روشنا از مهراد به دختری لاغراندام انتقال یافت. بیشترین چیزی که در این دختر به چشم می‌آمد، صورتی پوشیده و محجبه بود. چشمانِ رنگِ قهوه‌اش از نگرانی برق می‌زد و لب‌های صورتی‌رنگش می‌لرزید. -خانم، شما به ما زنگ زدین؟ برادرم حالش چطوره؟
  7. «پارت شصت و سوم» به دیوارِ سردِ بیمارستان تکیه زده بود و مات و مبهوت، تابلوی بالای اتاق را نظاره کرد. «اتاق احیا» زمانی که محراب را به بیمارستان رسانده بودند، پرستارها چند سؤال از او پرسیدند و جوابش فقط یک‌چیز بود: -نمی‌دونم! شوکه بود، نمی‌دانست باید چه کند، قلبش تندتر از همیشه می‌زد. نیایش هر دقیقه با لیوانی یک‌بارمصرف مملو از آب به سمتش می‌آمد، اما یک جرعه آب هم از گلویش پایین نمی‌رفت. -به خانوادش زنگ زدی؟ می‌دونی که مسئولیت داره این‌که ما… به میان حرفش پرید؛ نگاهش اسیرِ آن اتاقِ درون اورژانس بود، اما مخاطبش کسی جز نیایش نمی‌توانست باشد: -نیایش، چش شده یهو؟ اون که خوب بود! چرا… بغض به گلویش چنگ انداخت، سرش به سمت پایین آمد که صدای توأم با حرص نیایش مانند سوهان در گوش‌هایش کشیده شد: -عزیزم نهایتاً غش کرده دیگه! یکی از دور ببینتت فکر می‌کنه یارو شوهرته! نیم‌نگاهی غم‌زده به نیایش انداخت و به نشانه‌ی تأسف سرش را به چپ و راست تکان داد. نیایش شانه‌ای بالا انداخت و خواست چیزی بگوید که روشنا با کلماتش، شمشیر را از رو بست: -زنگ زدم، برادرش داره میاد. ولم کن تو رو سرِ جدت! سپس به سمت صندلی‌های نقره‌ای گوشه‌ی اتاق رفت و روی آن نشست. نمی‌توانست چیزی که دیده بود را هضم کند؛ ترس کاری با او کرده بود که بعد از نزدیک به سی دقیقه، همچنان دستش می‌لرزید. -همراه آقای محمدپناه؟ جمله‌ی مردی او را به خود آورد. فوری از سرِ جایش پرید و به سمت دکتر رفت. -بله دکتر، منم همراهشم! دکتر نیم‌نگاهی به روشنا انداخت و سپس پرونده‌ی درون دستش را کاوش کرد: -فعلاً تحت کنترله، ولی وقتی آوردینش شرایطش خوب نبود. سطح هوشیاریش پایین بود و بدنش لرزش شدیدی داشت. می‌خوام بدونم قبل از این حالت چه اتفاقی افتاد؟ روشنا لب‌هایش را روی هم فشرد. هنوز صدای نفس‌های بریده‌ی محراب در گوشش بود. -من… دقیق نمی‌دونم دکتر. من پشت تلفن باهاش بودم. یک تای ابروی دکتر به بالا پرید: -پشت تلفن؟ نفسی عمیق کشید تا به خود مسلط شود و بتواند پاسخی درست به دکتر جهت بهبود محراب بدهد.
  8. «پارت شصت و دوم» نجوای روشنا آن‌قدر ضعیف بود که محراب ناچار شد موبایل را روی اسپیکر بگذارد و شروع به مرتب کردن میزش کند. -امروز ظهر با هم حرف زدیم، برای فردا رضایت. تازه قولی را که به این دختر داده بود، به یاد آورد. پیشانی‌اش نبضی وحشیانه زد و محراب را مجبور کرد چند ثانیه سکوت کند. روشنا که وقفه‌ی محراب را تعارف تلقی کرد، فوراً ادامه داد: -می‌دونم برای کارخونه و افتتاحیه همه‌ی کارها افتاده گردنت، اگه سخته اشکال نداره، من می‌تونم خودم… میان حرفش پرید و تنها با صدایی خش‌دار زمزمه کرد: -فردا ساعت هشت صبح. دیگر توان تحمل درد سرش را نداشت. دستش را به میز گرفت، اما زانوهایش یاری نکردند و آرام روی زمین افتاد. صدای روشنا را می‌شنید، اما توانی برای پاسخ دادن در خودش پیدا نمی‌کرد. -باشه پس، بعدش باهات میام کارخونه. سرش را میان دستانش گرفت و با تمام توان ناله کرد. چشمانش تار می‌دید و اسید معده‌اش تا گلو بالا آمده بود. تلاش کرد صدایی از لبش خارج نشود، اما نتوانست جلوی «آخ» کوتاهش را بگیرد. -آقای محمدپناه؟ صدامو می‌شنوین؟ الو؟ چیزی شده؟ لب‌های خشکیده‌اش را چندین بار با آب دهانش تر کرد. او با سردرد رفاقتی چندین ساله داشت، اما این نارفیق، امشب قصد جانش را کرده بود. دستش را به پشت گردنش کشید. می‌خواست حرف بزند، اما انگار مغزش دیگر فرمان نمی‌داد. -کجایین؟ الو؟ نگران شدم. جانش به لب آمد تا توانست تنها یک کلمه را به زبان بیاورد: -کارخونه. تمام بدنش سِر شده بود و توان حرکت نداشت. گوش‌هایش چیزی نمی‌شنیدند، اما چشم‌هایش هنوز روی صفحه‌ی روشن موبایل می‌چرخید؛ تماسی که همچنان برقرار بود. مغزش به اعضای بدنش فرمان نمی‌داد. تنها می‌خواست او را به سمتی ببرد که سال‌ها از آن فرار کرده بود. نمی‌خواست خاطرات، مثل موریانه به جانش بیفتند، اما انگار ذهنش سناریوی دیگری برای شکنجه‌اش داشت. فریادها دوباره در گوشش پیچیدند. زن‌ها شیون می‌کشیدند، سیروس محمدپناه گوشه‌ای از حیاط ایستاده و با چهره‌ای شوکه، آشوب اطراف را نگاه می‌کرد. محراب خودش را به دیوار رساند تا پنجره‌ی اتاق مشترک مادرش با سیروس را پیدا کند. -مامان… مامان جونم؟ می‌شنوی صدام رو؟ اما پرده کنار نرفت تا کسی با آن صدای آرام همیشگی بگوید: -قربون قد پسرم برم من! چقدر داره بزرگ می‌شه… آقا می‌شه، پشتیبان مامان می‌شه. مهراد را از دور دید که سوت‌زنان به سمتش می‌آمد. خودش را به او رساند و پیراهن سورمه‌ای‌اش را کشید. -داداش، مامانم جواب نمی‌ده. چرا همه گریه می‌کنن و جیغ می‌کشن؟ مهراد به پشت‌بام اشاره کرد. -مادرت رفته اون بالا… بعدش هم رفته پیش خدا. از پسر به‌اصطلاح برادرش فاصله گرفت. چشم‌های محراب از ترس گشاد شد. سرش را تندتند به چپ و راست تکان داد. -نه… نه! پیش خدا نه! بابا محمود هم رفته بود پیش خدا دیگه نیومد. مامان منو تنها نمی‌ذاره! بعد به سمت حیاط شلوغ دوید. نمی‌فهمید چرا همه‌ی آدم‌های حاضر در خانه لباس مشکی پوشیده‌اند. خودش را به سیروس رساند و شروع به تکان دادن شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش کرد. -مامانم کجاست؟ بابا سیروس، مامانم چرا نیست؟ سیروس سرش را پایین انداخت و شانه‌هایش لرزید. محراب از همه نشانی از مادرش می‌گرفت، اما تنها پاسخی که نصیبش می‌شد، گریه‌های بی‌وقفه بود. در نهایت به زنی چادری رسید. زن با دیدن چهره‌ی خیس از اشک محراب، او را در آغوش گرفت و محکم نگه داشت. -آروم باش عمه جان… مادرت میاد پیشت، آروم باش. اما مادر نیامد. روزها گذشت، سال‌ها گذشت و هیچ‌کس نفهمید چرا نرگس به پشت‌بام رفت و خودش را از زندگی رها کرد. دوباره صدای جیغی آمد؛ اما این‌بار از آن صداهایی نبود که سال‌ها در کابوس‌هایش می‌شنید. این صدا واقعی بود؛ نزدیک، همین‌جا. -زنگ بزن اورژانس نیایش! کل بدنش داره می‌لرزه… خدا مرگم بده. آقای محمدپناه؟ صدای آشفته‌ی روشنا، قدم‌هایی که با عجله نزدیک می‌شدند و وحشت نیایش، آخرین چیزهایی بودند که مغزش توانست ثبت کند. بعد همه‌چیز خاموش شد. محراب دیگر چیزی نفهمید.
  9. «پارت شصت و یکم» محراب خودکار را روی میز پرت کرد و این بار مستقیم به بابک خیره شد. -یک چیز این وسط درست نیست. نگاهِ بابک بین اجزای صورتِ محراب می‌چرخید تا مقصودش را بفهمد، اما محراب زیاد معطلش نکرد. -مهراد بلاهای بدتر از این سرِ من آورده، چرا باید با این روشِ مسخره بخواد همه‌چی رو برای خودش کنه؟ بابک هم در فکر فرو رفت. مجدد نوتیفی برای محراب آمد که نورِ چشمک‌زنش باعث شد موبایل را در دست بگیرد. پیامِ قبلی پس از دو دقیقه دوباره به او هشدار داده بود. «برنامه‌ی فردا سرِ جاشه؟» به اسمِ مخاطب نگاهی انداخت. کمی فکر کرد که فردا با روشنا شایگان چه کارِ مشترکی دارد. دوباره صفحه‌ی پیام را نگاه کرد، اما چیزی به ذهنش نرسید. -من چندتا آدم گذاشتم که هم مراقبِ مهراد باشن، هم حواسشون به کارای حامد باشه. تو فعلاً کارای افتتاحیه رو تموم کن، بعد اگه تونستی یک سر به تهران بزن. محراب که فکرش درگیرِ پیامِ روشنا بود، فقط سری تکان داد و بی‌اختیار بار دیگر نگاهی به صفحه‌ی موبایلش انداخت. بابک از جایش برخاست و مقابلِ میزِ محراب قرار گرفت. -من دیگه باید برم، سوگند ان‌قدر زنگ زده بیچارم کرده! محراب بی‌حواس سرش را بالا آورد و «چی؟»ای بر زبان آورد. -هیچی بابا، می‌گم اگه یک بار دیگه حاج‌خانم زنگ بزنه، من تو راهِ خونه نباشم، خشتکم رو پرچم می‌کنه. سری تکان داد و از جایش بلند شد تا بابک را تا بیرونِ کارخانه همراهی کند. -باشه، دمت گرم. اگه خبری شد من رو بی‌خبر نذار. مراقب باش کسی دنبالت نباشه، از مهراد بعید نیست کارای تو رو هم زیر نظر بگیره. بابک «باشه»ای گفت و به همراهِ محراب به سوی حیاطِ کارخانه راه افتاد. -تو هم مراقب باش! سعی کن شب‌ها برگردی کرج، این‌جا برای تو اصلاً امن نیست. نتوانست جلوی تک‌خنده‌اش را بگیرد. به ماشینِ بابک اشاره زد و گفت: -هرکی ندونه فکر می‌کنه پسرِ رئیس‌جمهورم! بابک جان، فیلمِ جنایی زیاد می‌بینی؟ بابک ابروهای کلفتش را درهم کشید و با کج کردنِ سرش، اشاره‌ای به موهای دم‌اسبیِ بسته‌اش کرد. -داداش، من روزی که با تو دوست شدم، حجمِ این موها دو برابر بود! حالا نمی‌دونم استرسِ توعه کمش کرده یا سوگند بیچارم کرده. محراب اخمی بر چهره نشاند و چند ضربه به شانه‌های اسیرِ بابک در آن پیراهنِ آستین‌کوتاهِ مشکی زد. -برو خونه، دیگه خیلی داری حرف می‌زنی! تبسمِ لب‌های بابک تبدیل به خنده شد. با محراب دست داد و سوارِ برلیانسِ سفیدرنگش شد. تک‌بوقی زد و محراب را با کارخانه تنها گذاشت. مچش را بالا آورد تا بفهمد این هوایِ نیمه‌روشن چه ساعتی را نشان می‌دهد. با دیدنِ هفت و نیمِ شب، سری تکان داد و برای برداشتنِ وسایلش به داخلِ کارخانه برگشت. همین که موبایلش را برداشت، یادِ نوتیفیکیشنش افتاد. سرش به شدت درد می‌کرد، پس به جای پیام دادن، زنگ زدن را انتخاب کرد. بعد از چند بوق، صدای ضعیفِ روشنا پشتِ خط پیچید. -الو؟ محراب تا خواست حرفی بزند، صدای جیغی از آن سمتِ خط، ابروهایش را بالا پراند. -برشِ آخرِ پیتزا مالِ من بود، کفتار! دو دقیقه رفتم دستشویی سویِ چشمام برگرده، کارتنِ پیتزا هم می‌خوردی دیگه، وِشنا*! صدای پر از اضطرابِ روشنا در گوشش پیچید: -کار داشتین تماس گرفتین؟ لبش به سمتِ راست کج شد و کم‌کم تبسمی کوتاه، اما واقعی بر لبانش نشست. از این‌که این دختر تکلیفش با دوم‌شخص و سوم‌شخصش مشخص نبود، لذت می‌برد. -بله، تماس گرفتم از شما بپرسم من، فردا با شما چه قراری داشتم؟ «شما» را از قصد می‌کشید تا کمی کیفش کوک شود. نمی‌دانست به چه علت از درآوردنِ ادای این دختر لذت می‌برد. *وِشنا: در زبان مازندرانی به معنای گرسنه.*
  10. «پارت شصتم» دیگر بحثی درباره‌ی زندگی نیایش به میان نیامد. تا شب، روشنا بارها موبایلش را چک کرد تا شاید خبری از محراب درباره‌ی فردا شود، اما هیچ نوتیفیکیشنی از او نداشت. چند بار وارد صفحه‌ی پیامش شد و نوشت: «من فردا با دوستم می‌رم، ممنون از کمکتون، لازم نیست بیاید.» اما هربار قبل از ارسال، پیام را کامل پاک می‌کرد و موبایل را یک طرف می‌انداخت. تا بالاخره دلش تاب نیاورد و دور از چشم نیایش نوشت: «برنامه‌ی فردا سرِ جاشه؟» در یک چشم به هم زدن، پیام را ارسال کرد و چشم‌هایش را بر هم فشرد. -این اینترنتی غذا سفارش دادن هم داستانه‌ها! این‌جا موقعیتش تو جی‌پی‌اسِ پیک هم بالا نمیاد، انگار آخرالزمانه. اما روشنا در دنیای دیگری بود و اصلاً نمی‌فهمید نیایش چه بر لب می‌آورد. *** صدای نوتیفیکیشنِ موبایلش در اتاقِ نسبتاً ساکت پخش شد. موبایل را برگرداند و به بابک چشم دوخت. -یک چایی، قهوه‌ای، چیزی نداری بیاری برای مهمونت؟ اخم‌های محراب درهم رفت. به صندلیِ چرخ‌دارِ پشتِ میزش تکیه زد و غرید: -کارخونه دو روز دیگه افتتاح می‌شه، آبدارچی هم نداریم فعلاً، اگه دوست داری آبدارچی شو و برای خودت بریز. بابک چشم‌غره‌ای نثارش کرد و چشم‌های قهوه‌ای‌اش را به چهره‌ی درهمِ محراب انداخت. -باشه داداش، نخور منو! سپس با خستگی، چشم راستش را مالید و شروع به حرف زدن کرد: -مهراد و حامد دنبالِ اینن تو و هانا ازدواج کنین، تو هم به عنوان مهریه، اموالت رو به نام تک‌دخترِ حامد شاه‌نشین کنی، مهراد هم درصدی به حامد شاه‌نشین بده و مالت رو بگیره برای خودش. محراب موشکافانه به میزِ به‌هم‌ریخته‌ی مقابلش زل زد و یک‌باره صاف نشست. بابکی که خم شده بود از روی میز موز بردارد، با پرشِ یکهوییِ محراب شوکه شد و به سرعت گفت: -داداش، یک موزه دیگه! سکتمون دادی، من خونه کلی موز دارم، اومدی کرج بهت می‌دم. اما شوخیِ بابک نتوانست حتی لبخندی بر لبِ محراب بیاورد. دستانش را روی میز قلاب کرد و به فکر فرو رفت. ناگهان یک موز جلوی چشمش قرار گرفت. -موز می‌قولی؟ با دست، موز را پس زد و «پوفی» از ته حلقش خارج شد. -بگیر کوفت کن، بابک! دارم فکر می‌کنم، ان‌قدر فَک نزن. بابک عقب‌گرد کرد و روی صندلی‌های جلوی میزِ مدیریت نشست. -خب بابا! چیکار می‌خوای کنی؟ با خودکار بر میز ضرب گرفت. نگاهش به میز بود، اما مخاطبش کسی به جز بابک نمی‌توانست باشد. -مهراد اول با فرستادنِ من سمت سدسازی و خارجِ شهر شروع کرد، الان هم من رو بندِ این کارخونه کرد تا فضا پیدا کنه، اما این‌که ان‌قدر احمقه، خودش را با حامد شاه‌نشین یکی کرده، عجیبه برام. بابک تحتِ تأثیرِ لحنِ جدیِ محراب قرار گرفت و خودش هم جدی شد. دست‌به‌سینه، به پشتیِ مشکی‌رنگِ صندلی تکیه زد و گفت: -حالا باید چیکار کنیم؟
  11. «پارت پنجاه و نهم» نیایش با لودگی خندید و نجوا کرد: -نه بابا، بچه کجا بود؟ تو این مسافرت با سهیل انقدر بحث کردیم که بعضی وقتا فکر می‌کنم کاش ازش جدا بشم. روشنا به پهلو خوابید تا بتواند چهره‌ی درهمِ نیایش را شکار کند. -چرا؟ همین کلمه را به سختی به زبان آورد؛ می‌خواست نیایش کمی حرف بزند و سبک شود. -اصلاً من براش مهم نیستم، فکر کن امروز بهش گفتم چند روز قرارِ خونه نیام، گفت: «به سلامت!» بالا و پایین شدنِ سیب گلوی نیایش را دید و رشته‌ی کلام را خودش به دست گرفت: -خب شاید بهت اعتماد داره که نمی‌پرسه کجا و با کی. نزدیکِ شب بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت، اما برقِ پوزخندِ نیایش چشم‌های روشنا را می‌زد. -خودم رو که نباید همش گول بزنم! نه من برای سهیل مهمم، نه سهیل برای من. این مسافرت هم اگه به زور خانواده‌ها نبود، هیچ‌وقت نمی‌رفتیم. تو که خوب می‌دونی از زندگی شخمیِ من! نیایش دوستِ دوران دبیرستانش بود و روشنا به خوبی زمانِ خواستگاری‌اش را به یاد داشت. ترم چهار کارشناسی، درست روزی که روشنا بیماریِ سختی گرفته بود و در خانه استراحت می‌کرد، آن احمق از احساسِ دوساله‌اش به استاد میری اعتراف کرد. او هم در کمال خونسردی گفت که متأهل است. -اگه اون موقع از حرصِ همین میریِ… می‌خواست قافیه‌ای بد برای میری به کار ببرد، اما پشیمان شد و خودش را با نفسِ عمیقی آرام کرد. -اون زمان نباید قبول می‌کردم با سهیل ازدواج کنم، من که می‌شناختمش! من که می‌دونستم این مرد برای من مَردبشو نیست. سهیل پسرِ همکارِ پدرش بود؛ بارها او را در مهمانی‌های مختلف رویت کرده بود. -خب چرا وقتی سهیل اومد خواستگاریت، قبول کردی؟ مگه کم خواستگار داشتی؟ نیایش چشمانش را بر هم فشرد. -فکر می‌کردم سهیل من رو دوست داره! چون همش نگام می‌کرد، همیشه حواسش بهم بود، از کجا می‌دونستم این‌ها شِگردشه برای این‌که خرم کنه. نیایش خیلی بد به‌هم ریخته بود و روشنا نمی‌دانست چطور می‌تواند این بذرِ شک را از دلش پاک کند. -به‌هرحال تو که دیگه علاقه‌ای به میری نداری! شانه‌ی نیایش بالا پرید که بندِ دلِ روشنا را پاره کرد. حدسش درست بود؛ چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گفتند. -داری؟ با سؤالِ دوباره‌ی روشنا، نیایش به خود آمد. حالِ پوستِ گندمی‌اش با رنگِ سفیدِ دیوار فرق چندانی نداشت. -نه بابا! ازش متنفرم. روشنا به حالتِ قبلش برگشت و این بار او هم دستانش را زیرِ سرش گذاشت و به نرمی نجوا کرد: -خب پس، با شوهرت حرف بزن، مشاوره برین تا همه‌چی درست بشه. اتاق در سکوت غرق شد. هرکدام در افکارِ خود سیر می‌کردند که ناگهان صدای بشاشِ نیایش بلند شد: -افتتاحیه‌ی نونوایی دو روز دیگه‌ست، نه؟ پس می‌مونم با قدم‌های پُرخیر و برکتم واردش شم. روشنا نیمچه‌خنده‌ای بر لب زد و همان‌گونه که برای ضرباتِ احتمالیِ نیایش گارد گرفته بود، طغیان کرد: -قطعاً سال دیگه این موقع ورشکست می‌شیم.
  12. «پارت پنجاه و هشتم» -دو دقیقه بیخیال تمیزکاری شو، بیا بشین این‌جا، کُلی اتفاق افتاده. سپس بر تشکِ نه‌چندان نرمِ تخت ضربه‌های پی‌درپی زد. روشنا به سمتش رفت و کنارش نشست. -خُب، چی شده؟ نیایش چشم‌های میشی‌رنگش را به روشنا دوخت و لب زد: -من دیروز صبح از مسافرت برگشتم، بعد رفتم دانشگاه که برای مهر انتخاب واحد کنم، حدس بزن کی رو دیدم؟ شانه‌های روشنا بالا پرید و بی‌خیال به نیایشِ هیجان‌زده زل زد، تره‌ای از موهای شرابی‌اش را پشت گوش انداخت و با نیش باز لب به حرف زدن باز کرد: -استاد شیری! اخم‌های روشنا درهم رفت. -ببین اگه بدونی چه پلنگی شده، دندونا رو لمینت کرده، پیشونی بوتاکس، اصلاً نگم برات. برقِ نشسته در چشم‌های نیایش آزارش می‌داد، از علاقه‌ی نیایش به این مَرد خبر داشت، هرچقدر خود را به بیخیالی میزد روشنا خوب می‌دانست ازدواجش با سهیل هرگز انتخاب او نبوده است. سعی کرد بحث را تغییر دهد، نمی‌خواست نیایش بیش از این درگیر مسئله‌ای از گذشته‌ها باشد. -اولاً استاد میری! دوماً این همه خبر مَبر دارم برات، همین بود؟ پس باید خبرهای این چند وقت من رو گوش بدی. سپس سیر تا پیاز ماجراهای این چند وقت را برایش تصویرسازی کرد. گاهاً از جایش بلند می‌شد و عکس‌العمل خودش یا شخص مقابلش را به نمایش می‌گذاشت. نیایش، زمان سوتی‌های روشنا از خنده زمین را گاز می‌زد. هرزمان بحثی از محراب پیش میامد ابروهایش بالا می‌پرید و فحشش می‌داد؛ اما وقتی روشنا از قضیه‌ی خفت‌گیری برایش تعریف کرد نتوانست جلوی زبانش را بگیرد: -واقعاً برای بالاخونه، مثل مملکت، تقی به توقی می‌خوره تعطیل رسمی اعلام می‌کنی؟ هر دو به سختی روی تختِ یک‌نفره خود را از هم جدا کردند و به سقف خیره شدند. -خب، تو می‌گی چیکار کنم؟ دلم برای زنش سوخته. نیایش دستانش را زیرِ سرش گذاشت. -این مدل آدما دلسوزی دارن، روشنا؟ امسال شوهرِ صاب‌مُرده‌ی همین خانم، باعث می‌شن دخترای ما بخوان یک قدم تو مملکت بردارن، روزی صد بار بلرزن. بهتر از هرکسی می‌دانست کارش درست نیست؛ اما چهره‌ی غم‌زده‌ی توسکا حتی یک دقیقه هم از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت. -ازش امضا و نوشته‌ی کتبی می‌گیرم، اگه یک بار دیگه این کارو کنه، مستقیم بره دادسرا. سرِ نیایش برای ابراز تأسف به چپ و راست هدایت شد. -خودت می‌دونی! این جمله‌ی «خودت می‌دانی» از صد تا فحش بدتر بود، اما روشنا به روی خودش نیاورد. -این هارو ول کن، بچه‌مچه خبری نیست؟
  13. «پارت پنجاه‌وهفتم» ابروهای روشنا بالا پرید و متعجب به نیایش زل زد. -خیله خب بابا، یه جور نگاه می‌کنه انگار اورانگوتان دیده! منظورم اینه پیاده تا یک جایی رفتم، دیدم نه! این‌جا واقعا بروهوته، تاکسی اینترنتی گرفتم بقیه راهو تا دکتر مملکت مطب باز نکرده، به مطب الهی نره! دهان روشنا از این حجم پشت سر هم سخن گفتن نیایش باز ماند و با تعجب لب زد: -بلانسبت اورانگوتان، خودِ طوطی‌ای! نیایش بی‌توجه، بازوی روشنا را گرفت و نیشش را تا بناگوش باز کرد. -این چرندیات رو بیخیال! بیا که کُلی خبر مبر دارم برات. سر روشنا به نشانه‌ی تأسف به چپ و راست مایل شد. سپس قفل اتاقش را باز کرد و باهم واردش شدند. -به‌به، چه اتاق شخمی‌ای. لب و لوچه‌ی کج‌شده‌ی نیایش، لبخندی عریض به روشنا هدیه داد. می‌دانست وسواسش را پنهان می‌کند وگرنه تا به حال باید بیست بار بالا می‌آورد. -واقعا این‌جا زندگی می‌کنی؟ کتری کوچک را برداشت تا از شیر آب پُرش کند، هم‌زمان سری تکان داد و «اهوم»ای به زبان آورد. -من تا این‌جا نیومده بودم، باورم نمی‌شد چیزایی که می‌گفتی راست باشه! ادامه‌ی جمله‌ی نیایش را به خوبی می‌دانست. چیزی از ابتدای راه همه مانند پتک بر سرش کوبانده بودند: -خب اگه می‌خواستی مستقل شی، می‌رفتی یک جایی داخل شهر، خانمانه و درست‌ودرمون! از وقتی اومدم، از هر ده نفری که دیدم، یکیش معتاد بود. زیرگاز را روشن کرد، ولی تا خواست کتری را بر رویش قرار دهد، جمله‌ی انتهاییِ نیایش مانع شد. نگاهی عاقل‌اندر‌سفیهانه به او انداخت و گفت: -احمق، باید بگی از هر ده نفر، نُه‌تاش معتاد بودن! با اکراه، روی تخت روشنا نشست و اخمی غلیظ بر چهره‌اش نشاند. -خوبه می‌دونی جمله‌ی درست چیه و سرتو کردی تو برف! «پوفی»ای از بین لب‌هایش اذن خروج گرفت. کتری را بر روی شعله‌ی نارنجی‌رنگ قرار داد و به سمت نیایش رفت. -دکتر احمدی، این نسخه‌ها رو من جواب نیست. بیا درباره‌ی خودمون حرف بزنیم، از خبرات بگو. شنید که نیایش زیر لب گفت: -حداقل نرفتی هتل، دلم خوش باشه عقل تو کلته، چرا یک آدم باید چنین زندگی‌ای انتخاب کنه؟ اما به روی خودش نیاورد. چند تکه لباس افتاده بر زمین را جمع کرد و خود را مشغول نشان داد تا بلکه نیایش حرفی بزند و او را به نشستن مجبور کند.
  14. «پارت پنجاه‌وششم» به کاشی سردِ اتاق رخت‌شویی تکیه زد، تنها راه باقی‌مانده را به کار برد و حرف را عوض کرد: -دو روز دیگه افتتاحیهٔ کارخونه‌ست، نمی‌تونین بیاین؟ مه‌چهره بدون مکث گفت: -مادر جان، تو که می‌دونی ما چند شب مراسم داریم، عروسی هم چهار روز دیگه‌ست. من که نمی‌تونم این همه راه بکوبم و بیام. لبخندی تلخ زد و مجدد شروع به پاکوبیدن در لگن کرد: -باشه، ممنون بابت لطفت. دلش شکسته بود، حرف مادر هم تلنگری برایش شد. خداحافظی مختصری با مه‌چهره کرد و با همان لباس‌ها در کنجِ اتاق نشست. خیسی زمین را حس می‌کرد، اما برایش ذره‌ای اهمیت نداشت. قلبش کندتر از همیشه می‌زد، مادرش مگر نمی‌دانست او چه شب‌هایی به یاد این تازه‌داماد اشک ریخته بود و در تب سوخته بود؟ مگر روشنای هجده‌ساله به همین راحتی سرپا شده بود که آن‌قدر راحت برایش از عروسی علیرضا می‌گفت؟ -لابد خل شدی، روشنا! این بچه‌بازی‌ها چیه؟ علیرضا تموم شد! یک زمانی، به قول خودش، برات برادرانه خرج کرد، خسته شد، رفت پی زندگیش! هر بار کسی بخواد درباره‌ش بگه، باید این‌جوری دستات بلرزه؟ دستش را بالا آورد و به لرزش محسوسش زل زد. با ورود زنی با لباس‌های چرکِ درون دستانش به خود آمد. زن چشمانش را چپ کرد و به شست‌وشوی لباس‌های مچالهٔ درون دستش پرداخت. آهی نامحسوس کشید و پس از آبکشیدن لباس‌ها و پهن کردنشان، به سمت اتاقش راهی شد. همین که خواست در اتاق را با کلید باز کند، صدایی آشنا برق از سرش پراند: -به‌به، چه دافولی‌ای! عروسِ عباس‌خان. همین حرف کافی بود که غم از چهرهٔ روشنا پرواز کند و خنده بر لبش حاکم شود. -تو این‌جا چیکار می‌کنی، نیا؟ نیایش ساک دستی کوچک قرمزرنگش را بر کف سالن انداخت و دست‌به‌سینه شد: -زِکی، عروس! خوبه من صدات کنم راه و روش؟ نیا چیه؟ یک‌دفعه بگو بیا… با پریدن روشنا در بغلش، باقی حرفش نصفه ماند. -چجوری اومدی این‌جا؟ کِی از سفر برگشتی؟ نیایش با صورتی جمع‌شده سعی کرد کمی از فشار دست‌های روشنا کم کند. -هیچی، مثل زمان پیغمبر منتظر موندم شتر بیاد دنبالم! سپس خود را از روشنا جدا و چشم‌غره‌ای مهمانش کرد: -با خط دو صفر قربونِ پاهام برم، سوار تاکسی اینترنتی شدم، اومدم دیگه!
  15. «پارت پنجاه و پنجم» سپس به سمت گوشه‌ی هال می‌رفت؛ هالِ دوازده‌متریِ خانه‌شان که تنها وسیله‌ی زینت‌بخش، که نه! قابل‌استفاده‌اش، یک موکت قهوه‌ای‌رنگ و تلویزیونی لامپی بود که آن هم سالی دوبار روشن می‌شد و از حالت برفک‌زدگی درمی‌آمد. صورتش را بر روی دستانش قرار داد، از لای درزِ به‌وجودآمده به مادرش زل زد. اشک می‌ریخت و در آشپزخانه‌ی کوچک غذا می‌پخت. آن نجوای نرم را خوب به یاد داشت، آن صدای درمانده که مخاطبی جز خدای خود نداشت. -من چیکار کنم؟ پدر و مادرِ حاج محمود که حاضر نیستن کمکم کنن، خودمم که خانواده‌ای ندارم، خدایا من به درک! این بچه چی باید بشه؟ این یکی‌یک‌دونه‌ام… هق‌هق امانش نداد؛ آن شب مادر و پسر برای اولین بار جدا از یکدیگر جا پهن کردند و دراز کشیدند. فردا روزِ عقد بود. آن شب برای هردوشان خواب غریب شد؛ نرگس که صدای فس‌فس پسرش را از فرط گریه می‌شنید، دلش تاب نمی‌آورد، بالاخره به سوی او رفت و علی‌رغم تقلایش در آغوشش گرفت. -قربونت برم مادر، اون قرار نیست جایِ بابات رو بگیره! به جون خودت که ازت عزیزتر تو دنیا برام نیست، من راهی ندارم مامان. من نیاز به مَرد دارم کار کنه و خرجم رو بده، چون خودم دیگه دکتر بهم اجازه نمی‌ده، من نمی‌خوام به گناه بیفتم مادر! نمی‌فهمید! خیلی از جملات مادر را درک نمی‌کرد. سنی نداشت که او را بفهمد. مادر از صبح از سیروس و خانواده‌اش گفت. این‌که قانون گذاشته است برای محراب شناسنامه‌ای با نام خود بگیرد، این‌که برادر دار می‌شود، کسی که هیچ‌جوره نمی‌توانست برادرش باشد. این‌که… با صدای بوق‌های متعددِ پشت سرش، به خود آمد. سرش را از روی فرمان برداشت و شگفت‌زده اطرافش را نظاره کرد. کِی کنارِ خیابان پارک کرده بود؟ با صدایی فریادگونه، لرز بر بدنش نشست: -حرکت کن دیگه الاغ! سپس با بوق‌های متعدد از کنارش سبقت گرفت و گذشت. در آن منطقه ماشینِ زیادی پیدا نمی‌شد، اما قدردان این ماشین بود، او را از باتلاقی که ناخواسته واردش شده بود، به بیرون کشید. پوفی از دهانش خارج شد و ماشین را به حرکت درآورد. دریچه‌ی کولر را بر روی صورتش قرار داد. چون به‌شدت عرق کرده بود، دریغ از این‌که خیسی صورتش از گرما نیست! لباس‌هایش را درون سطلی بزرگ انداخت و پا به جانشان افتاد. موبایل دمِ گوشش بود و به واسطه‌ی شانه‌اش آن را مستحکم کرد. پشت‌سرهم برای مادری که حالا با او آشتی کرده بود غر می‌زد: -به نظرت من ننه‌م با دست لباس می‌شست یا بابام؟ صدای توبیخ‌گر مادر بلند شد: -خجالت بکش! قدِ خر سن داری، قدیم هم‌سنِ تو پنج تا بچه داشتن، یک لباس می‌خوای بشوری، انقدر غر می‌زنی؟ با این‌که مادر در اتاق خواب رفته بود تا سروصدایی نباشد، باز هم صدای خنده، شادی و موزیک به گوش می‌رسید. سعی می‌کرد از آن فضا سؤالی نپرسد، اما مگر مادر می‌توانست چیزی نگوید؟ -باید عروسِ مهناز رو ببینی! یک تیکه‌ماه. ان‌قدر خوشگل و با متانته که نگم برات. حالا تو هستی دیگه! بگم برام یک لیوان چایی بیار، می‌گی یک ماه پیش برات آوردم دیگه! مه‌چهره ناخواسته روشنا را آتش زده بود، توانش برای فشردن لباس کم شد، لبخند از روی لبانش کوچ کرد و رفت. -تازه مهناز میگه علیرضا دیوونه‌شه، ان‌شاءالله که خوشبخت بشن والا!
  16. «پارت پنجاه و چهارم» تیر کشیدن سرش خاطرات نه‌چندان خوشی را به یادش آورد که با تعویض دنده و مسیر پرپیچ‌وخم همراه شد. آن خانه‌ی نه‌چندان زیبا به یادش آمد، آن حیاط کثیف که با سنگ‌های آفات ساختمان خرابه پر شده بود. پسرک شش‌ساله با آن روپوش آبی نفتی و شلوار هم‌رنگش تک‌زنگ کنار درِ رنگ‌ورورفته را فشرد، با سرخوشی بادی به غبغب انداخت تا لوح درون دستش را به مادر نشان دهد. از هیجان حتی لحظه‌ا‌ی کوچه‌ی بن‌بست را کاوش نکرد تا آن ماشین مدل‌بالای ناآشنا را ببیند، تنها نگاهش معطوف یک ورق زردرنگ بود. با صدای باز شدن در، فوری سرش را بالا آورد که با مردی لاغراندام با کفِ سرِ کچل روبه‌رو شد. مرد لبخندی کریه نثارش کرد که باعث شد آب دهانش را قورت دهد. دستی به شانه‌‌اش زد و لب به سخن گفتن باز کرد: -سلام مَرد، اسمت چیه؟ مادرش به او یاد داده بود جوابِ غریبه را ندهد، اما نگفته بود کسی که از خانه‌شان خارج می‌شود آشنا است یا… -سلام، اسمم امیرحسینه! ابرو‌های کلفت مرد در هم گره خورد و فریاد زد: -امیرحسین نه! محراب. پاهای پسر شروع به لرزش کرد، از لحنِ پرخاشگر مَرد هراسیده بود که صدای نازکی از داخل خانه فرشته‌ی نجاتش شد: -خدا مرگم بده آقا سیروس، شما چرا نرفتی؟ چادر به‌دهان خودش را از کنار سیروس رد کرد و پسرش را در آغوش گرفت، فوراً دستش را بر روی دو چشمان ترسیده‌اش گذاشت. دیگر نفهمید بین مادرش و آن مرد چه چیزهایی رد و بدل شد، چون حرفی به میان نیامد. سیروس راهش را کج کرد و رفت. انگار هرگز در آن خانه حضور نداشت. از مادرش درباره‌ی آن مرد سؤال کرد و تنها یک جمله را هر دفعه شنید: -آشناست مادر، خوف نکن! اما بچه‌ی شش‌ساله چه می‌دانست «خوف نکن» چه معنی‌ای داشت؟ هربار مَرد را می‌دید می‌ترسید و در لاکِ خود فرو می‌رفت. از این‌که خود را جایی امیرحسین معرفی کند هراس داشت، چون مردِ آشنا از این اسم بدش می‌آمد. تا روزی که چیزی که نباید می‌فهمید را فهمید! از پشت درِ اتاق، زمانی که با تلفن سخن می‌گفت، شنید، شنید که قرار است زنِ این مَرد شود. نمی‌دانست صیغه به چه معناست، تنها مادرش را زنی بد می‌نامید، چون به او قول داده بود بعد از مرگِ پدرش هم برایش مادری کند، هم پدری! چون او یک پدر بیشتر نداشت: «محمود فرجی». هرچه گریه کرد، شیون کشید، مادر پا به پایش زار زد و گفت که مجبور است. کودکی که تازه قرار بود وارد کلاس اول شود، چه از اجبار می‌دانست؟ او که خبر نداشت «صاحب‌خانه جوابمان کرده» چه مفهومی داشت. دکتر در سنِ سی‌وسه‌سالگی کمر مادر را جواب کرده، نمی‌تواند کار کند و خرج دهد یعنی چه؟ تنها نمک بر زخم مادر می‌پاشید و فریاد می‌کشید. -من دیگه دوست ندارم، تو مادرِ بدی هستی! مگه قرار نبود من مَردت باشم؟
  17. خواهش میکنم عزیزم امیدوارم بتونه برات تاثیر گزار باشه بسیار از خوندن اثر شما لذت بردم🤍
  18.  

    توی کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک یه جا پاندا میگفت:

    روزهایی هست که بلند شدن خودش یه پیروزیه...!

     

  19. «پارت پنجاه و سوم» ته دلش خالی شد. نگاهش را میان رهگذرانی که با چشم‌های خیره از کنارشان رد می‌شدند، گرداند تا از تماس چشمی با محراب دور باشد؛ شاید هم می‌خواست در سرش به سؤال محراب فکر نکند، چون خودش هم چندان مطمئن نبود. -آره. این‌بار آن‌قدر کج شدن لبان محراب واضح بود که از کنارِ دیده‌ی روشنا نیز به چشم می‌آمد. -فردا صبح باهام تماس بگیر، باهات میام؛ اما نتایجش به من ربطی نداره! سپس بدون اینکه نظری به روشنا بیندازد، او را پشت سر گذاشت و از خوابگاه خارج شد. موبایلش را از جیب شلوارکش بیرون کشید و شماره‌ی بابک را گرفت. بعد از چند بوق، صدای بشاش بابک در گوشش پیچید: -به‌به، آقا محراب، چه عجب! شماره‌ی شما رو گوشی این بنده‌ی حقیر افتاد. پاکت سیگار طعم‌دارش را بیرون کشید، بر لبه‌ی باغچه‌ی زواردررفته‌ی خوابگاه نشست و با فندک آبی‌رنگش آتشش زد. -کم مسخره‌بازی دربیار، کجایی؟ رفتی امروز؟ بابک بدون مکث گفت: -آره، خبرای توپ دارم برات! دود داخل حلقش را به بیرون فرستاد و منتظر ماند تا بابک ادامه‌ی حرفش را بزند. -دیروز مهراد و حامد شاه‌نشین باهم بودن سر پروژه‌ی مسعودی، یکی از کارگرها که حرفاشونو شنیده رو خفت کردم… حرفش با شنیدن صدای پشت خط نصفه ماند و بعد به تندی گفت: -محراب، من الان باید برم سرِ پروژه‌ی جنابعالی، باید حضوری حرف بزنیم. دو، سه ساعت دیگه میام سمت کرج. از اینکه او را در خماری گذاشته بود، چندان راضی به نظر نمی‌آمد. به ناچار سری تکان داد و فیلتر سیگار را زیرِ پایش له کرد. -باشه، من الان میرم سمت کارخونه، عصر که رسیدی بیا اون‌جا. سپس به سمت ماشین رفت و برای رسیدن به کارخانه پا روی گاز گذاشت. با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت که ناگهان صدایی در ذهنش زنده شد. «من دوست دارم، محراب. می‌دونی هیچ‌کس نمی‌تونه تورو از من بگیره؟» جوشش اشک را درون چشم‌هایش حس کرد و دست چپش را، به صورت مشت‌شده، جلوی دهانش گرفت. «تو مردِ منی، مگه نه؟ همیشه کنارم باش!» با مشت تک ضربه‌ای به فرمان کوبید. «قربون قد و بالات برم من، بخند، همیشه بخند!» ماشین را کنار خیابان خاکی پارک کرد. قطره‌ی اشک، لاجرم، علی‌رغم میل باطنی‌اش، روی صورتش سر خورد و متوالی به فرمان ضربه زد. -حرومزاده، حرومزاده!
×
×
  • اضافه کردن...