رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1.  

    سلام عزیزم @اهوین جان  تاپیک رمانتون زده و تایید شده فقط در همون تاپیک رمانتون رو پارتگذاری کنین جانا نیاز به زدن تاپیک جدید نیست🤍

    لینک صفحه رمانتون:

     

  2.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  3. درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  4. ساغرِ شوتی سوار باشه؟😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      ریزیینانه نگاهش نکردم بیشتر دوس داشتم از نوشته لذت ببرم و لذت بردم. توصیفات و فضاسازی برام به جا بود و زمان خوندن رمان تو اعماقش فرو رفتم^

    3. سان آز

      سان آز

      پس خوبه

      خوشحالم که تونستم غرقت کنم😍

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      اره خیلی لذت بخش بود زیبا

  5. سکانس چهارم به صورت دورانی دورم چرخید و با هر چرخش، ضربه‌ای به شانه‌ام زد. -تو، تا زمانی که در این سرزمین هستی، باید قوانین رو رعایت کنی! فکر کنم تنبیه سریِ قبلی برات کافی نبوده، نه؟ دندان‌قروچه کردم؛ آخ از آن روز که این شاخ‌های قرمز را با بنفش عوض کنم! دیگر ببینم کدامشان می‌خواهد مرا تهدید کند؟ فقط او نه، همه‌ی آن‌ها… سریِ قبل را به یاد آوردم، مرا به کاخِ مجازات برده بودند و بارانی از یخ بر سرم نازل کردند؛ هنوز پس از این همه مدت، یادآوری‌اش تنم را آتش می‌زد. چشمانم را بر هم بستم و لبخندی مصنوعی بر لب نشاندم. -بله بانو، کافی بود. نمی‌توانستم او را ببینم، ولی می‌دانستم چشمانش، زمانِ مطیع کردنِ من، برق می‌زند. تنها یک روز باقی مانده بود، بانو تی! قرارِ ما باشد وقتی یک شیطانِ کامل با شاخ و چشمِ کبود شدم… گوشه‌ی لبم از تجسمِ خودم در آن لباس‌های به‌اصطلاح فارغ‌التحصیلی، بالا رفت. فردا همه‌چیز فرق می‌کرد، فردا دیگر لازم نبود برای این استادانِ افاده‌ای سر خم کنم و برایم از قوانینِ مزخرف‌شان بگویند. -خوشحالم، بالاخره تونستی یک شیطانِ باتمدن باشی! چشمانم تا ته باز شد؛ بانو تی مقابلم بود و با غرور مرا تماشا می‌کرد. رفته رفته، گوشه‌ی چشمم به نشانه‌ی خنده‌ای از جنس تمسخر، چین افتاد، تا فردا باید صبر می‌کردم، فقط یک روز! اما مگر زبانم لال می‌شد؟ -شیطانِ باتمدن؟ بانو، متوجه هستین چی می‌گین؟ این‌جا جهنمه! شیطان اگه قرار بود با تمدن باشه، باید می‌رفت آسمانِ سپید زیرِ پایِ فرشته‌ها رو تی می‌کشید. زمزمه‌ی آرام و با طمانینه‌ام به فریاد تبدیل شده بود، شیاطین دورمان جمع شده بودند و پچ‌پچ می‌کردند. ابرو‌های بانو تی حسابی بهم نزدیک شده بودند و چینی رویِ پیشانی‌اش به جای گذاشتند، اما من تازه موتورم روشن شده بود. -من نمی‌تونم بپذیرم! من از این تعادل بینِ آسمانِ سرخ و سپید بیزارم. مگه ما شیاطین نیستیم؟ مگه روزی موراث قسم نخورد سر جلوی فرشتگان خم نکنه؟ پس چرا ما… با بلند شدن صدایی از پشتِ سرم، مابقی حرف‌هایم را با آب دهانم قورت دادم؛ عرقِ سردِ نشسته روی کمرم خبرهای خوشی را در پی نداشت. این صدا را خوب می‌شناختم! -چه‌خبره این‌جا؟ حالا دیگر خبری از عصبانیت نبود. تازه نگاهم به جمعیتِ حیران و ترسیده افتاد. همه با دیدن قامتِ لرد، سر خم کردند و یک‌صدا داد زدند. -لرد، سلامت باشن! پلک‌هایم روی هم فشرده شدند؛ می‌دانستم قطعاً امروز مرا به کاخِ مجازات می‌فرستادند؛ لرد هرگز فریاد در قصرش را نمی‌پذیرفت! سرم را خم کردم و لایِ چشمم را محض کنجکاوی گشودم، بالاخره ترس را در چهره‌ی بانو تی رؤیت کردم؛ با لبخندی مسخره، خود را به لرد نزدیک کرد و تا کمر برایش خم شد. -سرورم، چه چیزی شما رو به این‌جا کشونده؟ باید برمی‌گشتم تا از عکس‌العملِ لرد باخبر شوم، اما پاهایم مرا یاری نمی‌کردند. گوشه‌ی لبم را خاراندم و بالاخره تنم را مجبور کردم به سمتِ لرد برگردد. -عالیجناب! سپس سرم را بیشتر خم کردم تا احترام را به رئیسِ این سرزمین نشان دهم؛ از بالای چشمم دیدم مردِ رده‌ی اولِ آسمانِ دوزخ، با آن چشمانِ مشکیِ کدر به من خیره شده است.
  6. استاد فلوریا، بانوی ردیِ دوم. نیم شیطان و نیم جن!
  7. سکانس سوم‌ دندان‌هایم را برهم کوبیدم، سرتاپای دختر را برانداز کردم، لباسِ رسمی بر تنش نشان می‌داد که دانش‌آموز است. با چهره‌ای خنثی به سرِ پایین‌افتاده‌اش‌خیره شدم و لب زدم: -نگفته با من چیکار داره؟ لبش را گزید؛ انگار با شنیدنِ صدایم بیش از قبل یادش آمد که باید تعظیم کند، سرش رفته‌رفته پایین‌تر رفت تا جایی که حوصله‌ام را سر بُرد. مگر شیطان باید احترام‌سرش می‌شد؟ این چه طرز تربیت بود؟ شیاطین نباید حرفِ هیچ احدی را گوش می‌کردند، پس چطور ان‌قدر خار شده‌اند که سرشان را تا نزدیکِ زانوی فردِ مقابل خم می‌کنند؟ -گستاخی من رو ببخشید، اما من در جریان نیستم. فقط یک مأمور بودم که این پیغام رو به شما برسونم. با ناخن‌های بلند و تیزم، قسمتِ ترقوه‌ام را خاراندم، پس از چند ثانیه که متوجه شدم دخترک قصد ندارد از سرِ راهم کنار برود، صدایم بلند شد: -خیله خب، برو کنار بزارم برم به قصر! ناگهان سرش بالا آمد و شاخ‌های آبی‌رنگش لرزید. -با این لباس‌ها؟ سرم را پایین آوردم و از نوکِ پاهای برهنه‌ام وارسی را آغاز کردم. کمی سرم بالا آمد، پیراهنِ بلندِ مشکیِ حریر که قسمت‌هایی از آن را به سلیقه‌ی خودم سوزانده بودم، مگر چه ایرادی داشت؟ آینه‌ای کوچک در دستم احضار کردم و این بار صورتم را کاوش کردم. چتری‌هایم منظم بود و چشمانم بیش از همیشه می‌درخشید. اخمم را درهم کشیدم و صدایم را بالا بردم. -لباس‌هام چشه؟ دختر به خود لرزید، چشمانِ دریده‌ام، آرامش را از چهره‌ی دختر ربود. آه، موراث! اسمش را فراموش کرده بودم! نامش چه بود؟ کروات؟ -من… من… قصدِ جسارت… نداشتم… مادام… اما… اما… قدمی به سمتش برداشتم و در چند سانتی‌اش ایستادم، سرم را کمی خم کردم که لبم به گوشش نزدیک باشد. -ولی جسارت کردی! من هرچی بخوام می‌پوشم. لرزِ نشسته بر شانه‌های نحیفش حالی به روحم داد؛ تبسمی کوچک در گوشه‌ی لبم هویدا شد، با دست دختر را از سرِ راهم کنار زدم و قدم‌های بلند به سمتِ قصرِ اصلی برداشتم. نگاهِ رهگذران که با حیرت به من خیره بودند، ذره‌ای برایم اهمیت نداشت. می‌دانستم ورود به قصر بدون لباسِ رسمی مجازات دارد، اما من هم لوسیفر بودم! اگر می‌خواستم با هرچه که آن‌ها می‌گویند کنار بیایم، در آسمانِ سپید جایِ ملائک را می‌گرفتم. به پله‌های بلند و طویلِ روبه‌رویم گوشه‌چشمی انداختم، نتوانستم جلوی «آه»ی که از دهانم خارج می‌شود را بگیرم. موراث! چه می‌شد اگر سرزمینی به این بزرگی نمی‌ساختی؟ یا چه می‌شد قدرتِ پرواز را بین همه تقسیم می‌کردی؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم، دستم را به سمتِ پیراهنم بردم و کمی آن را بالا کشیدم. حالا که مطمئن بودم زیرِ پایم گیر نمی‌کند، شروع به دویدن کردم. پله‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کردم و هربار یکی از استادان را مورد هدف قرار می‌دادم! متنفر بودم که آن شیاطینِ به‌دردنخور از هزاران قدرت برخوردار بودند و من قدرتِ پرواز نداشتم. وقتی آخرین پله را طی کردم، لبخند بر لبم نشست. بالاخره آن مسیرِ طاقت‌فرسا تمام شده بود، گفته بودم از انتظار و طولانی بودنِ یک چیز عذاب می‌کشیدم؟ واردِ ساختمانِ اصلیِ قصر شدم، دو نگهبان با شنل‌های مشکی‌رنگ، به محض دیدنِ شاخ‌های قرمزم، سر به نشانه‌ی تعظیم پایین انداختند و درِ نرده‌ای مشکی‌رنگ را گشودند. لبم را با زبان تر کردم و وارد شدم، در ابتدای ورودم، صدای فریادِ بانو تی، پلک‌هایم را برهم فشرد. -لوسیفر؟ این چه لباسیه؟ از پشت چگونه مرا شناخته بود؟ مگر هرکس شاخِ قرمز دارد، لوسیفرِ موراث زده است؟ لب به دندان گرفتم و به‌ناچار، بر پنجه‌ی پا چرخیدم. سرم را اندکی کج کردم تا مثلاً به بانو تی احترام بگذارم. -بانو، من که دیگه دانش‌آموز نیستم با فرمِ رسمی به قصر بیام! امروز آخرین روزمه و بعدش یک شیطانِ کامل می‌شم. اما مگر بانو تی، با آن لباسِ رسمی و موهای همیشه شینیون‌شده‌اش، این چیزها سرش می‌شد؟ دستش را مثل همیشه پشتِ کمرش قلاب کرد و به سمتم راهی شد. صدای تق‌تقِ کفشِ پاشنه‌بلندش، باعث ضرب گرفتنِ دندان‌هایم روی یک‌دیگر شد. با این حال، چشم از نگاهِ بنفشش برنمی‌داشتم.
  8. چقد دریا رو دوس دارم وای خدااا 

    از اینکه هیچکس «مخصوصا مردا» رو ادم حساب نمیکنه لذت میبرم عجب نوشته‌ی خفنی بود بانو بسی لذت بردم با توصیفات زیبات از زمان پادشاهی اردشیر بابکان^^

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 28
    2. سان آز

      سان آز

      کاسنی بقور پس😂 

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      من حاضرم تو تاپیکم اسپم بدن ولی زیاد باشن😂

    4. سان آز

      سان آز

      مونم حاضرم چنین شههههه

  9. چه قلمی خانم^^ 

    چه نوشته‌های پخته‌ای، واقعا خفن می‌نویسی:)«چشمک»

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      کلا تایپم ادم درست درمون نیست😂

      قربونت برم بسی از رمانت لذت بردم بانو*>

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

        نگرانت شدم ک :)

      بذا ببینم منم می تونم همینو درباره لوسیفر بگم *استیکر چشمک

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      نگران نباش خوشم میاد انتخاب نمی‌کنم^^ 

      اووو منتظر نظرات گرانبهات هستم پس😅

  10. سکانس دوم نیشخند بر چهره‌ام نمایان شد؛ از روی زمین بلند شدم و استوار ایستادم. -آره دیگه، باید وقتی ما رو نابود کردین جانشین برامون باشه. دستِ مشت‌شده‌ی من قطعاً برای او بازتاب خوبی نداشت. رگه‌های بنفش زیر پوستش پررنگ‌تر شدند؛ تنها نشانه‌ای که می‌گفت آرامشش در حال ترک خوردن است. با درنگی کوتاه، دستش را بر روی شانه‌ی داغم گذاشت. -واضح حرف بزن! بر پنجه‌ی پایم چرخیدم و رخ‌به‌رخِ فلوریا قرار گرفتم؛ از چشمانم خشم بیداد می‌کرد و از بینی‌ام دود بلند شده بود. -منظورم واضحه! لحنش آرام و مرموز بود: -لوسیفر، می‌دونی که این‌جا هر حرفی تاوان داره، درسته؟ جمله‌اش بوی تهدید می‌داد، اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم. -تاوان؟ مادام، تو که می‌دونی چه‌خبره شده تو این سرزمین، چرا این حرف رو می‌زنی؟ دست فلوریا بالا آمد و در مقابل صورت من قرار گرفت. -بسه، نمی‌خوام بشنوم! کاری نکن مجبورت کنم از اول آموزش ببینی، لوسیفر. به‌ناچار سکوت را پذیرفتم، یقین داشتم چشمانم سرخ‌تر از همیشه بود. لبِ پایینم را به دندان گرفتم تا در مقابلِ این زن، هر سخنی را بر زبان نیاورم! دستِ مشت‌شده‌ام را در پشتِ پیراهنِ حریرِ مشکی‌رنگم پنهان کردم و قدمی به عقب برداشتم. -باید برم، ممنون از وقتی که برام گذاشتی، مادام. پرشِ پلکِ فلوریا را حس کردم؛ پس لبخندی کریه بر لبم نشاندم و با تعظیمِ کوتاهی، از او دور شدم. گام‌های خشک و محکم برمی‌داشتم تا هرچه سریع‌تر خود را به قصر برسانم، امروز آخرین آزمون‌هایم را می‌دادم و واقعاً به یک شیطان تبدیل می‌شدم! شیطانی که هیچ‌کدام از قوانین جدیدِ این سرزمین را قبول نداشت! شیطانی که از سکوتِ سرسام‌آورِ این مکان جانش به لب رسیده بود. از زمانِ اعلام آتش‌بس با آسمانِ سپید، اوضاع به این شکل شد؛ تمامِ دوزخ در سکوت و آتش فرو رفته بود؛ شیاطین با اکراه در مجامع و مکان‌های عمومی حاضر می‌شدند، به نوعی می‌خواستند با این کار اعتراض‌شان را نشان دهند، اما چه کسی گوشِ شنوا داشت؟ این‌جا، هرکس مخالفِ آن‌ها بود و قیام می‌کرد، به نابودیِ ابدی دچار می‌شد. -مادام؟ شنیدنِ صدایی توأم با احترام، مرا از تصوراتِ ذهنی‌ام خارج کرد. از راه رفتن دست کشیدم و چنگی لای موهای مشکی‌رنگم زدم. نمی‌دانستم این صدای آشنا از آنِ کیست، ولی همین که مرا مادام خطاب کرده بود، نشان می‌داد مقامِ پایین‌تری از من دارد. سرم را از زمینِ سرخ و سیاه بلند کردم. این‌بار توانستم چهره‌اش را ببینم. حدسم درست بود! چشمانِ آبی‌اش نشان می‌داد که یک پله از من پایین‌تر است. لبخندِ مسخره‌ی نشسته بر لبانِ سیاهش مرا یادِ لبخندِ مونالیزا می‌انداخت، تابلویی که نمونه‌ی اصلش در جهنم بود و زمینیان از وجودِ تقلبی‌اش لذت می‌بردند. سرش به محض دیدنِ نگاهم به پایین افتاد و به نشانه‌ی تعظیم خم شد، شنلش را به پیش کشید و جلوی زانویش را پوشاند. -امیدوارم حالتون خوب باشه، مادام. معذرت می‌خوام سدِ راهتون قرار گرفتم. بانوی ارشد تی، قصد دارن شما رو در اتاقشون ملاقات کنند. از طرز گفتارِ دختر، چشمانم چپ شد و گوشه‌ی لبم به بالا پرید. حالا علتِ توبیخ‌های مداومِ فلوریا را درک می‌کردم، مقامِ فلوریا از من یک پله بالاتر بود و من حتی او را «شما» هم خطاب نمی‌کردم. او هم معتقد بود، خیره‌سری‌هایم آخر کار دستم می‌دهد! -بانو؟
  11. به همان کافه‌ای که با او رفته‌ام.. تهِ یک‌کوچه‌ی بن بست. نامِ کافه را یادم نیست اما به یاد دارم جلوی ورودی‌اش آینه‌ای قرار داشت که با او عکس می‌گرفتم. یادم است چگونه در عکس‌ها می‌خندیدم، یادم است چگونه انگشتی که حلقه‌ی بدل او در آن قرار داشت را بالا میاوردم و خرسند بودم. چه بر من آمد؟ چرا حال در همان کافه هستم، بازهم دوقهوه سفارش داده‌ام؛ چرا صندلی روبه‌رویم خالی‌ست؟
  12. اگر اتفاقی در کوچه‌ای پیدا شوم که با او در آن قدم زدم؛ آخ! آخ از آن روز که در کوچه‌ای که با او قدم زدم باشم؛ آن روز قطعاً مرگ من حتمی‌ست.
  13. در پی او بودم و خود را یافتم. این تلخ ترین جمله‌ی دنیا برای من بود.
  14. درود عزیزم ایده‌ی رمانت به نظر جالب میاد منتظر پارت‌هات هستم^^

  15. سلام گلم بخشی از رمانت رو خوندم واقعاً قلم خوبی داری زود به زود پارت بزار بانو^^

    1. ایلماه

      ایلماه

      مرسی از وقتی که گذاشتی خوشگله چشم عزیزم فعلا منتظرم ناظر انتخاب بشه 

  16. نام رمان: لوسیفر، درخششِ دوزخ نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: فانتزی،معمایی، عاشقانه خلاصه: لوسیفر، از دوزخ به میانِ آدمیان سقوط کرده است تا زخمی قدیمی را التیام بخشد. او آمده تا ثابت کند تاریکی هنوز نفس می‌کشد. اما در سرزمینی که مرزهایش با آسمان در هم ریخته، او با حقیقتی روبه‌رو می‌شود که تمامِ نقشه‌هایش را زیر و رو می‌کند. لوسیفر شاید به دنبالِ پایان دادن به پرونده‌اش باشد، اما آنچه در زمین یافته، قطعاً شروعِ یک فاجعه است. صفحه اصلی رمان: رمان-لوسیفر،-درخشش-دوزخ-روشنا-اسماعیل-زاده-کاربر-نودهشتیا/
  17.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  18. درود خدمت شما نویسنده عزیز و خوش ذوق نودهشتیا🙏🏻 

    مقدمه و پارت اول رمانتون در صفحه رمان ثبت شده از ارسال پیاپی و مجدد پارت خودداری کنید نویسنده جان و پارت دوم رو در همون صفحه وارد کنید🙏🏻

  19. سلام عزیزم به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    در قسمت اطلاعات رمان، به جای پارت اول بهتره یک خلاصه از رمانتون به اشتراک بزارین«برای انجام این کار می‌تونین وارد صفحه رمانتون بشین سه نقطه رو بزنین گزینه ویرایش رو بزنین و بعد قسمت پارت یک رو به خلاصه تغییر بدید» 

    سپس شروع به پارتگذاری در همون صفحه‌ی رمانتون که الان تایید شده کنین🙏🏻

  20. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  21. سکانس اول اخم‌هایم را درهم کشیدم و کتابی که صفحاتش از جنس آتش بود، روی برگ‌های خشک‌شده کوبیدم. -خسته شدم! فلوریا نگاه از کتاب خودش برداشت و چشمانِ بنفش‌رنگش را به صورت نزارم دوخت. -باید لیستت رو حفظ کنی؛ بخشی از امتحان امروزته! «آه» از نهادم بلند شد، چندبار دهان باز کردم تا حرفی به زبان بیاورم و گلایه کنم، اما کلمات نمی‌توانست خستگیِ فکریم را توصیف کند. بر روی برگ‌ها غلتی زدم که صدایِ آخِ یکی از آن‌ها بلند شد. -هی، حواست کجاست؟ صدایِ خش‌دارِ برگِ زیرِ بدنم، ابروهایم را به آغوش هم هدایت کرد. نگاهِ آتشینم را به او دوختم و از بین دندان‌هایم طغیان کردم: -چطور جرئت می‌کنی؟ در یک تصمیم ناگهانی، دستم را به سوی برگِ خشمگین روانه کردم و با فشاری، ریشه‌اش را سوزاندم. با فوتی، شعله‌ی نشسته بر انگشتم را خاموش کردم و به شاخ‌های کبودِ فلوریا گوشه‌چشمی انداختم. نگاهش به برگِ در حالِ سوختن بود. برقِ نشسته در آن دو گویِ سرد را نمی‌دانستم چه برداشت کنم. عصبانی است؟ یا خوشحال؟ انعکاس آتش روی چهره‌ی فلوریا، صورتش را وهم‌آلودتر از همیشه کرده بود؛ به طوری که نتوانستم چشم از چشمش بردارم. مادام بالاخره متوجه‌ی سنگینیِ نگاهم شد، سرش را به سمتم چرخاند. لب‌های کج‌شده‌اش را جمع کرد و به جایش با اخم‌های درهم به من خیره شد. -چندبار باید بهت یادآوری کنم نباید بی‌دلیل از قدرتت استفاده کنی، لوسیفر؟ قهقهه‌ای به سمت لبم هجوم برد، نتوانستم جمعش کنم که آثار نمایان شدن ردیف دندان‌های نیش‌دارم بود. برای این‌که به فلوریا ثابت کنم حرفش چندان برایم اهمیت ندارد، مجدداً غلتی زدم و کتاب را از روی زمین برداشتم. -قوانین دوزخ! وقتی صدایی از فلوریا به گوشم نرسید، دستم را بر سطح شعله‌ورِ شده‌ی کتاب گذاشتم و خط‌به‌خطِ نانوشته‌ها را لمس کردم. با هر لمسِ من، جمله‌ای از بین شعله‌ها بیرون می‌زد. -قانون مرگ: زنده کردن مردگان ممنوع است. هیچ موجودی حق ندارد روحی را که از دنیای زندگان عبور کرده، بازگرداند. شکستن این قانون مجازاتی سنگین دارد. از گوشه‌ی چشم متوجه شدم که به من زل زده است، با چهره‌ای که این بار رنگ خنثی بودن گرفته بود؛ نگاهی که از سردیش در این محلِ آتش یخ می‌زدم. آب‌دهانم را قورت دادم و با مکثی کوتاه، ادامه را خواندم: -قانون آرزو: هر آرزویی که برآورده شود، دیگر قابل بازگشت نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند نتیجه‌ی یک آرزوی محقق‌شده را پاک کند یا به گذشته بازگرداند. با دیدن نوشته‌ی بعدی، پلکم پرید. کتاب را محکم بستم که غبارِ آتش تا آسمانِ قرمز‌رنگ، پرواز کرد. -بقیه رو بخون، زودتر حفظ کن، چرا دست‌دست می‌کنی؟ چشم در محوطه چرخاندم. در دروغ گفتن استاد بودم، اما فلوریا هرکس نبود که راحت به او دروغ بگویم. پس خودم را با وارسی آسمان سرخ، سرگرم کردم. در هر گوشه، شعله‌ای می‌درخشید؛ چند دختر و پسر با جامه‌های مشکیِ بلند به سمتِ قصر بزرگ راه می‌رفتند و با شعف مکان را کاوش می‌کردند. فلوریا ردِ نگاهِ من را گرفت و زمزمه کرد: -دانش‌آموزهای جدیدن، به‌جای شماها قرارِ آموزش ببینن!
  22.  

    درود دوست عزیز🙏🏻 

    به انجمن نودهشتیا خوش اومدین🤍

    جهت شروع نویسندگی و ثبت آثار زیباتون وارد لینک زیر بشید و قوانین تایپ رمان رو مطالعه کنید^ 

    قوانین-تایپ-رمان-انجمن-نودهشتیا/

    سپس اگه مشکلی داشتید من درخدمتم🙏🏻

     

  23. سلام عزیزم من یک بخشی از رمانت رو مطالعه کردم، قلم نسبتاً خوبی داری گلی بنظرم اگه یکم از اطلاعات خلاصت کم کنی و به جاش ابهام وارد کنی عالی میشه، حتما دلم می‌خواد پی دی افش رو بخونم🤍

    1. آرام

      آرام

      ممنونم عزیزم چشم حتما 🩵

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      🤍🤍عزیزی موفق باشی

×
×
  • اضافه کردن...