-
تعداد ارسال ها
401 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
درخواست طراحی جلد رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله گلم برو توی سایت imgurl از اونجا عکس رو آپلود کن؛ اولین لینک رو کپی و اینجا بفرست -
درخواست طراحی جلد رمان لاوشات | 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲 کاربر نودهشتادیا
سایان پاسخی برای Kim Seoda ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@n.t عزیزم کار این جلد به کجا رسید- 45 پاسخ
-
- درخواست طراحی جلد
- 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست جلد رمان آوای دورغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@شکوفه فدیعمی- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت۳ لقمهی بزرگ و مفصلی، که شامل همهی موارد روی سفره شد، برای خودم گرفتم و یکجا توی دهنم کردم. انقدر بزرگ بود که مجبور شدم با پنج انگشت، فشارش بدم؛ حتی از دو انگشت دست دیگهام هم کمک گرفتم. در همون حال تقلا میکردم که نگاهم با محمد، که دقیقا از زیر روفرشی جورابش رو برمیداشت، گره خورد. تکخندهای کرد و گفت: - باز خواب عنکبوت دیده بودی؟ همونطور دست به دهن، با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم. تاییدم باعث شد بیشتر بخنده و اینبار خندش به نیت مسخره کردن بود! اخم کردم و با همون ژست، شروع کردم حرف زدن. هرچند بیشتر یه سری صداهای نامفهوم در آوردم؛ ولی خودم خوب میدونستم داشتم چی میگفتم. «مردک آشغال بورو عمتو مسخره بُکو!» محمد بازهم خندید و با برداشتن جورابش، سمت تختش رفت. با همون اخم، مسیر رفتنش رو دنبال کردم و با فشاری بیشتر، لقمه رو وارد دهنم کردم. وقتی دیدم محمد چیزی به روی خودش نیاورد، منم بیخیالش شدم و درحالی که سعی کردم فکم رو تکون بدم، با چشمهای خمارم بچههارو نگاه کردم. همه صبحانهشون رو خورده و لباس پوشیده بودن، و انگار تنها کسی که خواب مونده بود، من بودم. البته که نه برای اونها چیز جدیدی بود، نه من اهمیت میدادم. محمد، جلوی آینه به خودش رسیدگی کرد. علی وقتی شلوار کوردیاش رو درآورد یادش افتاد که باید دنبالش جینش بگرده؛ پس به دنبال شلوارش، کمد رو به هم ریخت. حسین سر به زیر، از اتاق خارج شد. امیرعلی، مثل یک بچه دبستانی خوب و مرتب، جزوههاش رو توی کیفش گذاشت. اسماعیل هم با پوشیدن هر تیکه از لباسش، میاومد و ناخنکی به مربا و ماست میزد و میرفت. لقمه رو درحالی که همهی فکم رو به جلو اومده بود، جویدم. موقع قورت دادنش حس جر خوردن مسیر حلق تا معدم رو حس کردم. بلافاصله بعد از قورت دادن لقمه، نفس راحتی کشیدم. همون لحظه، علی خیلی یهویی سرش رو از کمد فلزی بیرون آورد و بلند گفت: - امیرعلی! همزمان با امیرعلی، گفتم: - ها؟! ولی من خیلی بیحال و کشدار گفتم؛ امیرعلی خیلی محکم. از بدی هماسم بودنم با پسرعموم میتونستم به همین مورد اشاره کنم! علی چند ثانیه با چهرهای اخمالو و گیج، نگاهش بین منو امیرعلی چرخید و در نهایت، اخمش غلیظ تر شد و گفت: - امیرعلی خرخون! با فهمیدن اینکه مخاطب من نیستم، با خیال راحتتری مشغول خوردن صبحونه شدم. گوش ندادم چی میگن؛ باید انرژیم رو برای موارد مهم تری حفظ میکردم. مثلا گوش دادن به تدریس اساتید! هرج و مرج اطرافم ذرهای روی کاری که خودم دوست داشتم بکنم تاثیر نداشت! هرکس به یه سمت میدوید و برای خودش حرف میزد. علی، بخاطر پیدا نکردن شلواشر جوش آورده بود و کانالش از فارسی به ترکی تغییر و همه رو مستفیض کرد. خیره به دوربین خیالیِ زندگیم، درحالی که لقمه رو میجویدم، گفتم: - دوستانِ عزیز، این قسمت از برنامه حاوی الفاظی هست که ممکنه مناسب همهی گروهای سنی نباشه. پوزش منو بپذیرین.
- 10 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- طنز
- طنز و عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست جلد رمان آوای دورغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس اولی قشنگ تره @ماسوجان لطفا شما انجام بدید- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت۲ سرم محکم به زیرِ تخت طبقهی بالایی خورد و همزمان آخ پر دردم از دهنم بیرون اومد. دست روی سر دردناکم گذاشتم و چشم بستم. جالب اینجا بود، گونهی سمت راستم هم درد داشت. با دست دیگم، اون نقطه رو هم پوشوندم و بالاخره چشم باز کردم. نور توی اتاق یکم اذیتم کرد. یک چشمم رو بسته و با چشم نیمه بازم، اطراف رو نگاه کردم. اتاق، مثل همیشه شلوغ بود و سروصدای بچهها پرش کرده بود. با فکر به اینکه تمام اون عنکبوتهای زشت و سیاه و چندش یه کابوس بودن، نفسم رو راحت بیرون فرستادم. ضربان قلبم، هنوز بالا بود و محکم به قفسهی سینهام خورد. عنکبوت، یکی از بزرگترین ترسهای من بود! هرچند که من با تموم موجودات زنده به جز انسانها مشکل داشتم؛ ولی عنکبوت هیچوقت چیزی نبود که بتونم باهاش کنار بیام. خوشحال بودم که دیدن اونهمه موجود زشت فقط یه کابوس بود و خبری از عنکبوتی به بزرگی دیگِ مسجد و سخنگو، نیست. باز هم همون صدای آشنا پیچید. با همون حالت، کامل به عقب چرخیدم تا منبعش رو پیدا کنم؛ و بله! پیدا کردم. - امیر وَخی عامو؛ کلاس دیر میشه. امیرعلی بود؛ پسرعموی همیشه همراهم. بالشتم رو از زیر پاش روی تخت انداخت و از ابتدای تخت، به انتها و جایی که بچهها نشسته بودن رفت. - بُدو! دستام رو برداشتم و حالا میتونستم یکم چشمام رو باز تر کنم. هرچند هنوز ناواضح و تار میدیدم؛ ولی یکم به نور شدید اتاق عادت کرده بودم و سفرهی صبحانه رو خوب تشخیص دادم! معدهام اظهار وجود کرد و برای اینکه به جای غذا، من رو نخوره تصمیم گرفتم تکونی به خودم بدم. تنم رو از تخت پایین کشیدم و رو زمین نشستم. درهمون حال نشسته، خودم رو به سمت سفره کشیدم و کنار اسماعیل و امیرعلی، قرار گرفتم. اسماعیل، درحالی که یک لپش بخاطر لقمهی بزرگ تو دهنش باد کرده بود، با خنده نگاهم کرد و کنار گوشم تقریباً داد زد. - به! صُب بخیر کاکو! ساعتِ خواب؟ از صدای بلندش، چشمام رو بستم و یکم به سمت مخالفش سرم رو کج کردم. حالِ جواب دادن بهش رو نداشتم؛ وگرنه فیزیکی جوابش رو ازم میگرفت! به ثانیه نکشید که حرف اسماعیل تموم شد، امیرعلی از اونطرفم با صدای بلندتری گفت: - بیا بخور امیرعلی؛ مِث ای صوبونِو پیدا نمیشه. همون حرکت قبلی رو اینبار بر خلاف جهت انجام دادم. یک صدای دیگهای اومد که گفت: - داداش حداقل دستا روته میشستی. این لهجهی اصفهانی قطعا متعلق به حسین بود. چشم راستمو باز کردم و به جماعتِ دور سفره نگاه کردم. از هر کله یه صدا در اومد و واقعا حال جواب دادن به تک تکشون رو نداشتم. بیخیالِ جواب دادن بهشون، با همون چشمهای نیمه باز مشغول صبحانه خوردن شدم.
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- طنز
- طنز و عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت۱ عنکبوتهای ریز و درشت سمتم حملهور شدن. از ترس خیس عرق بودم و تمام لرزش داشت. عنکبوتهای ریز و کوچولو، روی تنم بالا رفتن تا به سرم برسن و عنکبوتهای بزرگ، انگار میخواستن دست و پاهام رو بگیرن تا نتونم تکون بخورم. هرچی پسشون زدم، لگد زدم و عقبتر رفتم، فایدهای نداشت و بیشتر بالا اومدن. حتی قدرتی برای فریاد زدن نداشتم. کاملا حرکت دست و پاهای زبر و چندششون رو روی تنم حس کردم. حفظ خونسردی بی فایده بود؛ هرچی فکر کردم که الان تموم میشن، برعکسش اتفاق افتاد! امیدوار بودم که حداقل قانون جذب به کمکم بیاد؛ ولی برعکس شد و اونا از همه جهت به سمتم اومدن. کلافه از بیثمر بودن این قانون جذب مسخره، دور خودم چرخیدم و با همون صدایی که در نیومد، داد زدم و تلاش کردم که عنکبوتهارو از بدنم دور کنم. چند قدم عقب رفتم که یکی از عنکبوتهای تقریباً بزرگ، از پشت به پاهام برخورد کرد. همین، باعث از دست دادن تعادلم شد و محکم به پشت روی زمین افتادم. همین، فرصتی شد که راحت تمام تنم رو بگیرن و من نتونم تکون بخورم. آخرین سلاحم، داد و فریاد بود. دهنم رو باز کردم و داد زدم؛ ولی هیچ صدایی از حنجرهام خارج نشد. بیشتر شبیه یک فریادِ زمزمهگونه بود. با حس حرکت عنکبوتها روی گردنم، دهنم رو بستم تا توی دهنم نرن. به بدنم که طاق باز روی زمین افتاده بود نگاه کردم. عنکبوتها تمام تنم رو پوشونده بودن؛ حتی نمیتونستم داد بزنم. همون موقع، دیدم که از پایین پاهام، شاه عنکبوتها به سمتم اومد. چشمهام گرد شد و وحشت بیاندازهای وجودم رو گرفت. اینبار بدون ترس از اینکه چیزی توی تهنم بره، فقط برای نحات جونم، دهنم رو تا انتها باز کردم و بلند داد زدم؛ ولی باز هم بیصدا! سعی کردم تکون بخورم؛ ولی بیفایده بود و هر لحظه اون عنکبوت بزرگ، که اندازهی دیگِ مسجد محل بود، روی تنم بالا اومد. انقدر دهنم رو باز کرده و بیصدا عربده زده بودم که حس کردم فکم درحال پاره شدنه. عنکبوت بالا و بالاتر اومد، تا دقیقا زیر گردنم رسید. چشمهای زیاد و بزرگش جلوی دیدم بودن. از ترس، اگه لال میشدم که طبیعی بود. لال نشده بودم هم، قطع به یقین خودم رو خیس کرده بودم! دوتا بازوی جلویی عنکبوت تکون خوردن و سمت صورتم اومدن. اشهدم رو توی دلم خوندم و چشمام رو محکم روی هم فشار دادم. توی دلم آرزو کردم مرگ بدون دردی رو تجربه کنم که یکهو، صدای آشنایی پیچید که اسمم رو صدا میزد. - امیرعلی! چشمهام رو متعجب باز کردم و به عنکبوتی که مثل چالش مانکن، بالای سرم وایستاده بود نگاه کردم. کمی پلک زدم که اینبار صدای آشنا، از خود عنکبوت در اومد. - امیرعلی بیدار شو! مبهوت و شوکه، بی حرکت فقط پلک زدم و به این فکر کردم که یک عنکبوت اسم منو از کجا بلده؟ اصلا چرا یه عنکبوت باید حرف میزد؟ اینا به کنار؛ چرا صداش انقدر شبیه صدای پسرعموم بود؟ یک دفعه عنکبوت با بازوی پر از پرز و بزرگش، سیلی محکمی به گونهی سمت راستم زد و بلند فریاد کشید. - امیر وَخی بِت میگم! با چرخیدن سرم و لحظهای سیاه شدن همهجا، حس کردم زیرم خالی شد و از بلندی به پایین افتادم. این حس همانا، ضربهای که دردش رو توی خواب هم حس کردم همانا، و درجا نشستن و داد زدنم همانا! - عنکبوت!
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- طنز
- طنز و عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
سایان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام، تاپیک رمان من هم زده شد🎀- 34 پاسخ
-
- 8
-
-
-
«به نام آفریدگار جهان» نام رمان: خسته؛ رقیب ژنرال ژانر: عاشقانه، طنز، پلیسی خلاصه: این رمان، روایتِ همزمانِ سه فاجعهی زندگی امیرعلی است: خوابگاهِ آشفته، ترهبارِ خونین، و عشقی که از پرندهای شروع شد که از او متنفر بود. امیرعلی، نابغهای تنبل است؛ که اعتقادش به قانون جذب نه تنها او را از اتفاقات مهلک نجات نداد، بلکه در دردسرهای بزرگی انداخت که هرگز حتی به آنها فکر نکرده بود. مقدمه: هستند کسانی که خود در پی عشق میروند؛ و هستند کسانی که عشق، ناگهان در مسیرشان سبز میشود. من دومی بودم! بیآنکه بخواهم، بیآنکه انتظارش را داشته باشم، بیآنکه حتی تصورش کنم. من همانی بودم که میگفتم: «عشق به درد نمیخورد». حالا همانم که میگوید: «خدا کند این عشق، به درد بخورد». «شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی»
- 10 پاسخ
-
- 9
-
-
-
- طنز
- طنز و عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست جلد رمان آوای دورغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم لطفا عکسی که برای جلد مد نظر داری هم اینجا بفرست- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم @ماسو گلم با شما- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
-پارت۱۹- صدایش باری دیگر به گوشم رسید. - غذا هم نذار من از بیرون غذا میگیرم. فقط بگو چی دوست داری. پاهایم را بی صدا بر زمین کوبیدم و مشت در هوا پرتاب کردم. اعتراض بیصدایم، هرگز به گوش ترنم نمیرسید؛ این را میدانستم و بازهم به حرکات دیوانهوارم ادامه میدادم. برخلاف اعتراض و زبان بدنم، با لحنی که او را نیازارد گفتم: - ترنم نمیخواد خودتو اذیت کنیا. باشه یه روز من خودم میام اونجا... میان حرفم پرید و اجازه نداد جملهام را کامل کنم. - ساکت بابا! بگو چی بگیرم. عاجز و با چهرهای ناراحت، بر روی کاناپه افتادم. نه میخواستم بیاید و نه برایم غذا بگیرد. نیاز به تنهایی و اندکی تفکر داشتم. میترسیدم بیاید و از احوال درونم پی ببرد. ترنم، دکتر ماهریست؛ علائم یک زن باردار را به خوبی میداند و من دقیقا از همین میترسم. - چیزی نگیر ترنم. غذا میذارم. اوکه انگار پشت فرمان بود و صدایش از فاصلهی دور به گوش میرسید، پاسخ داد. - خودم هوس کباب ذغالی کردم. میگیرم میارم، حرفم نباشه. خداحافظ. حتی اجازهی مخالفت نداد و فوراً تلفن را رویم قطع کرد. گوشی را کنارم انداختم. از شدت عجز میخواستم ناپدید شوم. آرنجم را به زانوانم تکیه زده و صورتم را میان دستانم پنهان کردم. این چهگونه اشرف مخلوقاتیست که انقدر ناتوان و بیچاره است؟ صدای تیکتاک ساعت مانند ناقوسی در سرم میپیچید. تحملم بسیار پایین آمده و شدیداً بیتاب شده بودم. اگر ترنم و پسر کوچکش، کیان، میآمدند و حالم بد میشد چه؟ به ترنم چه میگفتم؟ چگونه توجیه میکردم؟ اگر میفهمید، همه چیز را کف دست پارسا میگذاشت و... از فکرش، از جا پریدم و صاف نشستم. به راستی که اگر پارسا میفهمید چه میشد؟ اگر میدانست نیت سقط فرزندش، این نطفهی کوچک را دارم، چه میکرد؟ حالت تهوع بیشتر یقهام را چنگ زد و از فرط اضطرابِ ناگهانیای دچارش شدم، دستانم میلرزیدند. ازجا برخواستم و دور خانه چرخیدم. موهایم را چنگ میزدم و پوستی برای لبهای بینوایم باقی نگذاشتم. فکر به آینده، روحم را آزرده و جسمم را در تنشی بیحد، قرار داده بود. پارسا بچه دوست داشت؛ این را از ابتدای آشناییمان میدانستم. به همین دلیل تخصص اطفال را در پیش گرفت. با به خاطر آوردن اینکه چقدر با کودکان بستری صمیمی میشد و آنها را دوست میداشت، بیشتر از خودم متنفر شدم. بغضی پررنگ، از این یادآوری در گلویم نشست که به ثانیه نکشیده، شکسته شد. اشکهایم بر گونههای یخ زدهام فرو میریختند و من، مانند یک کودک، از سرمای نابهنگامی که تنم را در بر گرفت، خود را در آغوش گرفتم. گوشهی دیوار، روی زمین نشسته و پاهایم را در شکمم جمع کردم. نمیخواستم گریه کنم، چشمانم زود قرمز میشدند؛ ولی نمیتوانستم جلوی آن اشکهای سمج را بگیرم. دلم برای بیگناهی «نطفه» و مهربانی پارسا میسوخت و احساس گناه میکردم.
-
بگذار به جای هوزاد، من پاسخ اهرمن را بدهم:
اهرمنِ عزیزم! مطمئن باش که تورا خیلی بیش از آب دوست میدارم! تو با هیچ چیزی قابل مقایسه نیستی.
(ننه فداش شه پسرمون چقد گوگولوعه. خدااااااا)
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
قربونت عزیزم🤍- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما عزیزم- 5 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
درخواست کاور رمان فردایی نامعلوم |nasinکاربر انجمن نود هشتیا
سایان پاسخی برای nasin ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نویسنده عزیز شما باید حداقل ۲۰ پارت از رمانتون رو قرار بدید تا بتونین براش درخواست طراحی جلد بدید. لطفا هرموقع رمانتون به بیست پارت رسید تو نمایه من اعلام کنین- 22 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی کاور رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم چشم در اسرع وقت- 5 پاسخ
-
- 1
-