رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

سایان

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    423
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان

  1. وای زن! من هنوز حتی دو پارت از رمانتم نخوندم ولی از همین اول میتونم بگم به شدت سلقیمه🎀

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سایان

      سایان

      خلاصه خیلی خوب بود

      شروعش از اونایی بود که بهم یاد داد هیچوقت یه کتابو از جلدش قضاوت نکنم و پارت دو سوپرایزم کرد. فنتم زن

    3. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      اقا یعنی چی یه کتابو از جلدش قضاوت نکنی مگه جلدم چشهههههه ارنلزعحزیحفیحعبجهربحعیجفط

    4. سایان

      سایان

      شروعش اونقدر که باید من یکی رو جذب نکرده بود (سلیقه شخصیه و هیچ ربطی به ملاک ها نداره) 

      ولی از یجایی به بعد رو خییییییییلی پسندیدم.

  2. با سایت imgurl.ir عکس رو آپلود کنین و اولین لینکی که میده رو کپی کنین و اینجا بفرستین. اگه عکس دلخواهتون رو پیدا نکردین همون‌جوری که فاطیمای عزیز توضیح دادن گرافیست براتون عکس پیدا میکنه عزیزم
  3. ولی من از مائده بیشتر از این انتظار داشتم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. سایان

      سایان

      بی نقص نبود.  (ذهن مریض یک کمالگرا)

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      تو به رمان نیاز نداری هانی، به تراپی نیاز داری

    4. سایان

      سایان

      😏🌚

  4. پاراگراف آخر پارت هشت، صد از ده😂😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سان آز

      سان آز

      وای وای وای...😂😂😂

    3. سایان

      سایان

      وای روحم شاد شد زن😂

    4. سان آز

      سان آز

      😂 خجالت کشیدم اهم

  5. پارت۲۵ ترنم، شوکه از پاسخم، چشم‌هایش درشت شدند. بدون مکث گفت: - ینی چی؟ بزاق دهانم را به سختی از حلق خشکیده‌ام پایین فرستادم. تمام جرأتم را جمع کردم تا توانستم جمله را بر زبان بیاورم. - ینی همین. منم که تصمیم می‌گیرم می‌خوام با این نطفه چیکار کنم. چشم‌هایش دیگر درشت تر از این نمی‌شدند. با جمله‌اش، نوبت من بود که چشم‌هایم درشت شوند. - تو بیخود می‌کنی! منم که تصمیم می‌گیرم... تصمیم می‌گیری سقطش کنی؟ غلط می‌کنی! ادای مرا درآورد و با خشم به چشمانم خیره شد. انتظار این واکنش هیجانی را هرگز از او نداشتم. چرا که ترنم همیشه آرام بود؛ همیشه متین و باوقار، با آرامش و تُن صدایی آهسته صحبت می‌کرد. جز زنانگی چیزی از او ندیده بودم. آن لحظه، آن ادبیات و آن لحن، هرگز در مخیله‌ی من نگنجیدند. زبانم قفل شد؛ اما مغزم... امان از مغزم! انفجارها، پی در پی در مغزم رخ می‌دادند. انگار به پایان خود نزدیک شده بودم. بدنم در حالت ستیز و گریز قرار گرفته و ستیز را برگزیده بود. می‌خواستم از تصمیمم دفاع کنم؛ تصمیمی که ناخودآگاهم هنوز درباره‌اش مطمئن نبود. - میگم تو شرایط منو نمی‌دونی. چی میگی برا خودت؟ نفس‌هایم تند و منقطع شدند. ناخواسته، وارد ستیزی شدم که ثابت کنم من برای سقط جنین، حق دارم. حق دارم و دلایلم به اندازه‌ی کافی، موجه هستند. صدای ترنم، کمی بلند تر از قبل شد. - برا من شرایط شرایط می‌کنی انگار من از زندگیت بی‌خبرم! دردت چیه مهتاب؟ شوهر به این خوبی، جفتتون شاغل، وضع مالی خوب، مشکلت کجاست؟ کاش درد من مشکلات مالی بودند. از جا برخواستم و پشت به ترنم، به سمت آشپزخانه رفتم. صدایم زد. - مهتاب باتوام! انفجارها، به قلبم رسیدند. در سراسر بدنم پخش شدند و در حنجره‌ام، فریاد شدند. - وقتی هیچی نمی‌دونی دهنتو ببند ترنم!
  6. از زبون «پتوی نوزاد» شب شده و سکوت، همه‌ی خونه رو پر کرده. تنها صدا، صدای خروپف‌های ضعیف بابای نی‌نی هست و گاهی صدای رد شدن ماشین‌ها از خیابون، که باعث شکستن سکوت خونه میشه. نور ضعیف آباژور، صورت کوچیک و گرد نی‌نی رو سایه انداخته.قفسه‌ی سینه‌ی کوچیکش به آرومی بالا و پایین میره. این رو منی که تن ظریفش رو در بر گرفتم خوب می‌فهمم. نوزاد خوشگلم رو می‌بینمش؛ صورتش مثل یک تکه از ماه می‌مونه. موهای بور و نازکش، لب‌های صورتی و خوش‌رنگش، باعث میشه حین نگاه کردنش محو بشم و متوجه گذر زمان نشم. هرروز وقتی به آغوشش می‌گیرم، از گرمای تن کوچیکش من هم گرم میشم. بویی که میده، همیشه من رو مست می‌کنه. بوی صابون، بوی تمیزی، بوی نوزاد! خوش‌بو ترین عطر جهان، باعث شد که من دیگه بوی نویی و پلاستیک ندم و من هم بوی این فرشته‌ی کوچیک رو به خودم بگیرم. از سرنوشتم راضی‌ام. تا ابد می خوام دور تن این کوچولو بپیچم و ازش در برابر سرما و هرچیزی که در توان دارم مراقبت کنم. دوست دارم هرشب که در آغوشش می‌گیرم، تا صبح نگاهش کنم و از لطافت و ظرافت لذت ببرم. حتی اگه روزی بزرگ بشه و ندونه که اصلا من وجود داشتم؛ بازهم من تا وقتی بتونم، پیش کوچولوی خودم، می‌مونم.
  7. پارت۱۰ وجدانم بود که از درون، با صدایی تحلیل رفته گفت: «فتبارک الله!» سیلی محکمی به وجدان درونم زدم و دوباره سرم رو گذاشتم روی دستم و چشم بستم. صدای آروم دختره رو شنیدم که گفت: - روانی! چشمام سنگین شد و حوصله‌ی جواب دادن بهش رو هم نداشتم. ثانیه‌ای بعدش خوابم برد و تا آخر کلاس حتی نفهمیدم چجوری زمان گذشت. فقط با صدای خسته نباشید استاد سر بلند کردم و با کش و قوسی، به پشتی صندلی تکیه دادم. خوب، خوابم رو گرفته تقریباً سرحال بودم. به دختر بغل دستیم نگاه کردم. وسایلش رو با همون ترتیبی که بیرون آورده بود، به داخل کیفش برگردوند. اسماعیل، از جلو من رو صدا زد. نگاهم رو از دختره گرفتم و به جایی که صدا ازش اومد، یعنی ردیف اول، دوختم. - امیر کاکو بریم بوفه. سرم رو تکون دادم و قبل از بلند شدن، رو به دختره گفتم: - شمام میای بوفه؟ چپ چپی نگاهم کرد. چشم‌هاش کشیده‌تر از قبل دیده شدن و حدس زدم اصلا خوشش نمیاد انقدر دارم براش لودگی می‌کنم. در کمال تعجب جوابم رو داد. - خیر، میرم کتابخونه. یک ابروم بالا پرید. - تازه کلاس تموم شده؛ یه نفسی بکش. از جا بلند شد و کیف زنونه‌ی خوشگلش رو روی دوشش انداخت. - آدمی که دوست داره درس بخونه، فرقش با آدمی که دوست داره چرت بزنه، همینه. دست به سینه شدم و اون با همون صورت جدی نگاهم کرد. - من چرت نمی‌زنم. تمدن می‌سازم. - تمدن با چشم بسته؟ - چشم بسته یعنی تمرکز عمیق. - تمرکز عمیق با پوزیشن خواب؟ لپام رو باد کردم و عملا جواب برای دادن بهش کم آوردم. با پوزخندی، ازم فاصله گرفت و حین رفتن گفت: - موفق باشید آقای خسته! چشمام از لقبی که بهم داد درشت شد و مسیر بیرون رفتنش رو دنبال کردم. قدم‌های کوتاه، مطمئن، و با ناز و غمزه‌اش اون رو به بیرون از کلاس بردن.
  8. پارت۲۴ سکوت، سنگین تر از جمله‌ای که بر زبان آوردم میانمان افتاد. ترنم نفسش را حبس کرد. دست‌هایش روی شانه‌هایم شل شد و در نهایت پایین افتادند. مرا رها کرد و کمی فاصله گرفت تا بتواند صورتم را ببیند. صورتی که شرم داشت؛ صورتی که می‌دانستم قرمز شده است و اضطراب و شرم را همزمان نشان می‌دهد. چیزی نگفت؛ فقط نگاهم کرد. آن چشم‌ها پر از سوال بودند. نه قضاوت، نه خشم، فقط سوال. سوالی که جوابش را می‌خواست بداند اما همچنان از دانستن واقعیت، وحشت داشت. کیان از اتاق خندید. صدایش هم نتوانست آتش قلبم را تشکین دهد. ترنم زودتر از انتظارم، سکوت میانمان را شکست و گفت: - چند هفته‌ای؟ صدایم از گلو خارج نشد. نمی‌توانست درست حرف بزنم. می‌دانستم اگر لب باز کنم، صدایم می‌لرزد. با دست، عدد پنج را نشانش دادم. نفسش را بیرون داد، طولانی و آرام. نمی‌دانستم در سرش چه می‌گذرد. دستانی که وا رفته بودند را بالا آورد و دستان سردم را گرفت. صدایش گنگ بود. گیج و شوک زده، گفت: - ماهی... می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟ جواب ندادم. جوابی نداشتم که بدهم. مثلا چه می‌گفتم؟ خودم می‌دانستم می‌خواهم چه کاری بکنم؛ عواقبش را هرشب در خواب می‌دیدم. اما برای انجامش مصمم بودم. دست زیر چانه‌ام گذاشت و مجبورم کرد نگاهش کنم. چشمانی که می‌دانستم سرخ است را به چشمان زیبایش دوختم. - می‌دونم حالت ممکنه خوب نباشه، ولی نمی‌تونم بذارم این کارو بکنی. من می‌دانستم که ترنم، اولین و مصمم ‌ترین مخالفم خواهد بود؛ ولی شنیدنش بازهم قلبم را آزرد و مرا به اضطراب وا داشت. اینکه هیچ حامی‌ای برای تصمیمم نداشتم، احساس تنهایی را در من چندین برابر کرد. صدایش محکم بود، پس من نیز تمام قوایم را جمع کردم و مانند خودش، پاسخ دادم. - این تو نیستی که باید تصمیم بگیری. انتهای جمله، صدایم لرزید ولی با بالاتر بردن ولومش، خواستم قدرتم را بیشتر نمایش دهم. - تو جای من نیستی، نمی‌دونی شرایط من چیه که بخوای به جای منم تصمیم بگیری.
  9. سلام نویسنده عزیز وقت شماهم بخیر @غـزلعزیز من شما زحمتشو بکشید
  10. سلام عزیزم لطفا لینک رمانت و عکس مد نظرت رو توی همین تاپیک بفرست
  11. درود بر ساناز عزیز اگه با یکم بیشتر معطل شدن مشکلی نداری، چشم😄
  12. رنگ قشنگت مبارک باشه🤍

    1. غـزل

      غـزل

      مرسی بانووو🥹❤️

  13. سلام پری عزیزم خیلی دوست دارم من هم جلدارو طراحی کنم ولی گرافیستای عزیزم از جمله خود تو کارشون عالیه. @ghaazal گلم شما زحمتشو بکشین
×
×
  • اضافه کردن...