رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایان

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    401
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان

  1. شنیدم تولدته. تولدت مبارک خوشگله🌚🤍

    1. s.a

      s.a

      ممنونم قشنگم ❤️🫂

  2. رنگ قشنگت مبارک عزیزم

    1. Hananeh

      Hananeh

      مرسی عزیزکم💕

  3. سلام عزیزدلم لطفاً عکس مد نظرتو بفرست @پری بانو عشقم با شما
  4. مبارک باشه مقامت خوشگلم

    1. پری بانو

      پری بانو

      مرسی قشنگم از لطفت🥹🎀

  5. سلام روشنای عزیزم. خیلی خوشحال شدم که رمان من رم شما نقد کردی🫂🤍 ممنون بابت تعریفات از رمانم و نکاتی که بهشون اشاره کردی. تاجایی که بتونم از پارت های بعدی رعایتش میکنم و اونارو هم اصلاح میکنم خوشحالم این رو میشنوم، اینک از نظر منتقد و خواننده، تونستم از پس نوشتنش بربیام:)) ذوق* ممنونم ازت که وقت گذاشتی، رمانم رو خوندی و نقد کردی زیبا🤍✨
  6. @فاطمه آرمده عزیزم منتظر عکستیم. لطفا زودتر ارسال کنین
  7. @پری بانو عزیزم شما لطفا زحمتشو بکشید
  8. سلام عزیزم. عکس مد نظرتو اینجا بفرست
  9. سلام عزیزم. 

    پارت اول رمانت رو خوندم؛ باید اعتراف کنم از رمان‌هایی با سبک روانشناختی و درام واقعا لذت می‌برم. به عنوان یک خواننده، هم خلاصه و هم پارت اول رو واقعا دوست داشتم.🤌🏻

    تنها نکته‌ای که توی پارت اول به چشم می‌اومد، تغییر لحن راوی توی دو قسمت بود که اگه اصلاح بشه، خیلی بهتره.

    امیدوارم موفق باشی🤍 منتظر پارت‌های بعدی هستم^^

    1. ف. شرفی

      ف. شرفی

      سلام ممنونم از نظر قشنگت و اینکه خوشحال میشم هر جایی نظری داشتی بهم بگی  خوشحالم که شروعم رو دوست داشتی

  10. پارت۹ واقعا حوصله‌ی حرف زدن نداشتم؛ چون حس می‌کردم خوابم می‌پره! صاف نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. یادم اومد که حتی یک برگه یا خودکار هم با خودم نیاوردم. پس بلند شدم، به دو نیت. یک، اینکه قد بلندم رو که همیشه باعث مزاحمت بقیه می‌شد، عمداً نشونش بدم. دو، اینکه برم از امیرعلی، پسرعموی خرخون و بچه مثبتم، خودکار و یک دونه برگه بگیرم؛ شاید لازم شد! نگاه به دختری که حالا مثل طلبکارا، دست به سینه جلوم ایستاده بود کردم. دستم رو پشت گردنم انداختم و با نگاهی از بالا به پایین، نگاهش کردم. حالا دیگه قدش رو خوب دیدم. خیلی کوتاه بود. نهایتاً یک متر و شصت سانت بود؛ شاید هم کمتر؛ حتی تا شونه هام هم به زور می‌رسید. کوچولو و بامزه بود. ناخواسته لبخندی زدم. · خالیه. ولی من می‌خوابم و بهتره سر و صدا نکنی. چشم‌هاش رو در همون حالت ریز کرد. بی‌توجه از کنارش رد شدم و تا اول کلاس رفتم. - امیرعلی! امیرعلی که برخلاف من، ردیف اول رو ول نمی‌کرد سمتم برگشت. اخمی کرد. نگاهش داشت می‌گفت: «چقدر تو بی‌آبرویی!» نزدیکش رفتم و مثا گداها دستم رو دراز کردم. - یِی برگه و خودکار بده. بعد از گرفتن برگه و خودکار، سرجام برگشتم‌ اون دختره همونجا، روی صندلی‌ای که می‌خواست بدونه خالیه یا نه، نشسته بود. من هم سرجای خودم نشستم و دوباره، آماده‌ی خوابیدن شدم. وقتی بازوم رو دوباره روی میز گذاشتم و آماده بودم که سرم رو روش بذارم، دیدم که دختره از توی کیف مشکی رنگش، چیا در می‌اورد. چند رنگ خودکار، چند رنگ ماژیک هایلایتر، اتود، پاک‌کن، یک کلاسور صورتی رنگ، و هرچیزی که یک آدم مرتب و وسواسی می‌تونست داشته باشه. من فقط نگاهش کردم و حرص خوردم. نه از دست این دختر طفلکی، از این که چقدر منظم بود و چقدر من، نبودم! همون‌طور خیره به حرکات دست‌های سفید و ظریفش بودم که چطور، وسایلش رو مرتب روی میز می‌چید و صفحه ی مورد نظرش رو تو کلاسورش باز کرد. انگار همون موقع متوجه نگاه خیره‌ام به حرکات دستش شد. از حرکت ایستاد و صداش به گوشم رسید. - به چی نگاه می‌کنی؟ بدون حرکت دادن سرم، چشم‌هام رو حرکت دادم و به صورتش نگاه کردم؛ صورتی که مثل پوست نوزاد صاف و سفید بود!
  11. پارت۸ *** کلاس شلوغ بود؛ مثل همیشه و ما آخرین نفر رسیدیم. استاد هم مثل همیشه دیر کرده بود و من حسابی فرصت داشتم تا جای همیشگیم رو پیدا کنم. همون ردیف آخر، گوشه‌ی سمت چپ، کنار پنجره. جایی که نور آفتاب می‌اومد روی صورتم و استاد هم نمی‌دید چشمام بسته‌ست، یا باز. به سمت صندلی تقریباً پرواز کردم و خودم رو روش انداختم. بازوم رو مرتب روی میز گذاشتم و با تنظیم کردن سرم، چشم‌هام رو بستم. همهمه‌ها کم-کم داشت گنگ می‌شد و خواب من رو اسیر می‌کرد. تا اینکه... · ببخشید، اینجا، صندلیِ کسیه؟ یک صدای زنانه، خشک و رسمی، مثل ضربه‌ی خط‌کش آقا کاظم توی سرم پیچید. چشمام رو باز نکردم. حتی حوصله‌ی حرف زدنم نداشتم. فقط به زور لبام رو باز کردم و گفتم: - صندلی نیست، پرتگاهه. صدایی نیومد؛ فکر کردم رفته. پس دوباره خواستم به چرت لذت‌بخشم برسم؛ ولی دوباره همون صدا، این بار کمی تندتر به گوشم رسید. - خنده‌دار بود واقعاً! حالا بگو میشه نشست یا نه؟ بقیه صندلی‌ها پر شده. و گوش‌های تیزم شنید که زیر لب گفت: - متاسفانه. با بلند کردن سرم از روی بازوم، یک چشمم رو باز کردم. یک دختر ایستاده بود بالای سرم. نور از پنجره بهش می‌تابید و تو یک لحظه شبیه الهه‌ها شده بود! همین باعث شد خواب از سرم بپره و اونیکی چشمم رو هم باز کنم. از زاویه دیدی که از پایین بهش داشتم، قدش خیلی بلند بود. موهای خرمایی و روشنش صاف و مرتب بود، جوری که انگار هر تار مو با خط‌کش اندازه گرفته شده. چشم‌های سبزی داشت که توی نور افتاب، مثل گربه برق می‌زد. اخم کرده بود. نه اخم معمولی، اخمی که می‌گفت: «من از تو بدم میاد، درحالی که هنوز اسمت رو هم نمی‌دونم». ناحیه‌ی زیر گوشم، کنار گردنم رو خاروندم و گفتم: · کلاس که خالیه. هر جا خواستی بشین. نفس عمیقی کشید که پره‌های بینی کوچیک و روفرمش تکون خورد‌. - اینجارو گفتم! خالیه یا نه؟
  12. کاهویی شدی🎀💚 مبارکه زیبا

    1. Roshana

      Roshana

      مرسی خوشگلم^^

  13. سلام علکم منم درخواست نقد رمانمو دارم
  14. نام رمان: ماه تَرَک ژانر: درام، روان‌شناختی، اجتماعی، عاشقانه نویسنده: سایان خلاصه: مهتاب، زنی که تمام احساساتش را پشت دیوار عقل و منطق پوشانده بود؛ اما ترکِ کوچکی کافی‌ بود تا تمام این دیوار فرو بریزد. بارداری ناخواسته‌اش، درست مانند هم زدن گِل‌های ته نشین در آب، آنچه را که سال‌ها در پستویِ ذهن دفن کرده بود، به سطح زندگی‌اش آورد. او نمی‌خواست مادر شود! اما آیا حق انتخابش، با سقط پنهانی فرزندش، کامل می‌شد یا در پسِ ترک‌های ماه، نور پنهانی درحال آمدن بود تا بر زندگی‌اش بتابد؟ مقدمه: هرگز فکر نمی‌کردم منطق، بتواند انقدر شکننده باشد؛ مثل شیشه‌ای که تنها با نسیمی فروبریزد. حال، لابه‌لایِ ریزشِ دیوارهایِ ساخته‌شده از «نباید»، صدایِ آشنایی می‌پیچد، که گمان می‌کردم سال‌هاست گم شده. و پژواکی درونم می‌گوید: «کدام «من»، حقِ انتخاب دارد؟ آنکه در آغوشِ وحشت می‌لرزد، یا آنکه باید از خاکسترِ شکسته‌اش، جهانی دیگر بنا کند؟» لینک رمان ماه‌ تَرَک
  15. سلام عزیزم لطفا عکس مد نظرتونو اینجا بفرستین @n.t گلم لطفا شما زحمتشو بکشید
  16. پارت۷ مثل اسپایدرمن روی زمین زانو زدم؛ بعد با ابهت بلند شدم و موهای بلند نداشته‌ام رو تو هوا افشون کردم. با چرخیدن سرم، درست مقابل صورت آقا کاظم قرار گرفتم و با وحشت دو قدم عقب پریدم. آقا کاظم با اون ابروهای پیوندی و موکِت مانندش اخم وحشتناکی کرد و با تمام وجود، توی سوتی که بین لباش بود دمید. صداش مثل ناقوس مرگ تو سرم پخش شد. دستامو محکم رو گوشم گذاشتم. حدود سی ثانیه‌ای داشت سوت می‌زد که آخر از سر نگرانی گفتم: - آقا کاظم یِی نفسی بکش، خفه شدی عامو! آقا کاظم بالاخره از سوت زدن دست برداشت. صورتش قرمز و رگای پیشونیش متورم شده بودن. سوت رو رها کرد. سوت از نخی که همیشه دور گردنش بود، آویزون شد. حالا وقتش بود صدای زمخت خودش رو بشنوم. - چقده تو نفمی پسر! نمیگی از اون بالا سر می‌خوری با مخ می‌ری تو دیفال؟ یکم سرم رو کج کردم و دقیقا از کنار گوشِ راست آقا کاظم، بچه‌هارو دیدم که هرکدوم یه سمت ولو شده و نقاط دردمند بدنشون رو گرفته بودن. سرم رو راست کردم و دوباره به چشمای وحشی آقا کاظم نگاه کردم. وجدانم از اعماق وجودم داشت قیافش رو مسخره می‌کرد و می‌گفت: « کاظم ابروخفن!» برای اینکه به خفن بودن این رفیقمون نخندم، لبام رو دهنم کشیدم و باز داد کاظم دراومد. - چته لال هم شدی؟ همیشه که تو متر زیبون داشتی؟ خودم رو کنترل کردم و نفس عمیقی کشیدم. - عامو تقصیر ما نیست که. ای آقا برات مقصره. همیشه ای پلِوو مث یخ می‌مونه. یکهو اون خط کش فلزی و معروفش که همیشه همراهش بود رو درآورد و به نیت زدنم، جلو اومد. - الان نشونت می‌دم تقصیر کیه پسره‌ی الدنگ. پا به فرار گذاشتم و داد زدم. - بُدویید کاظم خان خط‌کششو درآورد. با شنیدن صدام، بچه‌ها به خودشون اومدن. ضرب خط‌کش فلزی آقا کاظم، از ضرب کمربند‌های آقابزرگ خدابیامرزم هم بدتر بود! مخصوصا وقتی به ناحیه تَه‌ام برخورد می‌کرد. تا عمق وجودم می‌سوخت! برای اینکه فقط خودم ضرب خط‌کشش رو نخورم، سمت بچه‌ها دویدم. آقا کاظم هم براش مهم نبود کی مقصره و کی بی‌گناه؛ هرکسی که سر راهش قرار می‌گرفت باید مستفیض می‌شد! همه‌ی بچه‌ها با وجود اینکه ۹۹ درصد احتمال می‌رفت یک عضوشون شکسته باشه، ولی از ترس آقا کاظم بدون توجه به دردشون پا به فرار گذاشتن. صدای داد و بیداد آقا کاظم تو کل خوابگاه پیچید و پسرها از نرده‌ها آویزون شده و به معرکه‌ی ما نگاه می‌کردن. - تو خوابگاه ندو دیلاق! به سمت در خروجی دویدم و پشت سرم صدای جیغ اسماعیل رو شنیدم. - ووی سوختوم! قطعا ضربه‌اش رو خورده بود. با بچه‌ها توی حیاط خوابگاه دویدیم تا خارج بشیم. صدای نعره‌ی آقا کاظم، درحالی که با دو دست، از دو طرف خط‌کش گرفته بود و بالای سرش نگهش داشته بود، توی تمام کوچه پیچید. آتیش های سینماتیک از بغلش بیرون زده بود و اون رو تبدیل کرده بود به یک غول خشمگین و خط‌کش به دست. - بر پدرِ پدر فلانتون! بی‌توجه به هر موجود زنده‌ای توی خوابگاه، فقط جون و جای دیگه‌مون رو برداشتیم و فرار کردیم.
×
×
  • اضافه کردن...