به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
141 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
نام داستان: موکبچی ژانر: طنز، اجتماعی نویسنده: سایان خلاصه: یک کاروان چهارده نفره راهی کربلا میشوند؛ مسیریاب کار نمیکند؛ وسایل نقلیه خراب میشوند؛ کائنات درحال رساندن یک پیغام هستند و گرما طاقت فرسا شده است. وسط این همه قیلوقال، «موکبچی» باید همه چیز را سروسامان بدهد؛ هرچند خودش هنوز نفهمیده چطور از این سفر سالم برمیگردد!
- 9 پاسخ
-
- 5
-
-
خستگی در تن و روح قلعه رخنه و همه جا را سیاهی در برگرفته بود. نور باریکی بر صندلی بلندش میتابید و سیاهی اطراف را در هم میشکست. آشفته، اما همچنان استوار بر تختش تکیه زده و آخرین عضو وفادارش را مینگریست؛ مردی که همچون او خسته اما محکم و تا لحظهی آخر کنارش بود. همچون ببرش که او هم از شکوهش کم نمیشد. باید چاره میاندیشید؟ تسلیم میشد یا تا لحظهی آخر با دو یار باقیماندهاش مقاومت میکرد؟ او زنی نبود که کنار بکشد! حتی اکنون که موهای بلندش اطرافش رو پوشانده و چشمهایشان غم و ترسی را پنهان کرده بود؛ او آخرین بازمانده از تبار پدرش بود! او، تنها میراث خانواده را بر دور گردنش سالها حفظ کرده و اکنون حاظر نمیشد به قیمت جانش هم ان را تسلیم بیگانگان کند. سردار وفادارش، منتظر بود. جان بر کف، سالها در کنارش جنگید و جتی در آخرین لحظات هم بانویش را رها نمیکرد و او، به این سردار رشیدش ایمان داشت. حتی ببرش نیز آمادهی آخرین نبرد بود. چنگال های فولادینش را تیز و دندانهایش را آمادهی دریدن حنجر بیگانگان کرده بود. از میان دندانهایش، آهسته میغرید. حتی این حیوان نیز خوش نداشت بوی غریبه ها را در کاخ خانوادگی بانویش حس کند. نسیمی وزید و موهای براق مشکی آخرین ملکه، بر روی صورت و بدنش لغزید و در هوا چرخ خورد. در چشمهای سردار، ایمان و درایتی را میدید که حتی در واپسین لحظات هم وفادار ملکهاست. ملکه، لب به سخن گشود و صدایش در میان سنگهای سوخته و ترک خوردهی کاخ پیچید: - باید بری. صلابت نگاه سردار فروریخت و تعجب جایش را پر کرد. چشمهایش گرد و به بانویش خیره ماند؛ گویی توهینی بزرگ بر غرورش خورده! صدایش همچون غرش همان ببر، بم بود و محکم. - من تا آخرین لحظه کنارتون هستم، ملکهی من! اجازه نمیدم هیچ کدوم از بیگانهها به شما نزدیک بشن. ملکه میدانست غیر ممکن است. نگذاشت بیش از این طوفان قلبش در چشمهایش نفوذ کند. آرامش را میهمان صدای لطیفش کرد. - اینجا آخر خطه، سردار من! سردار نابود شد؛ مثل قصری که نیمی از آن سوخته و نیمی دیگر به دست بیگانگان تخریب شده بود. چاره چه بود؟ آنجا آخر خط بود؛ گویی که آخر دنیا را نیز در همان سنگها و مخروبههای کاخ رویاهایش میدید. باید رها میکرد. باید با شکوه، جلوه و صلابت خودش را در آخرین لحظات هم ثابت میکرد. سر بلند کرد؛ مغرور تر از همیشه. دمی از هوای غبارآلود قصر مخروبهاش گرفت؛ عمیق تر از همیشه. به سنگها و آجر ها و سردار و ببر عزیزش نگریست؛ با محبتتر از همیشه. لبخندی زد، خستهتر از همیشه! این آخرین نگاه بود؛ آخرین لبخند، آخرین وداع، آخرین قصر، آخرین ملکه!
-
مسابقه کلاه گروهبندی | هاگوارتز نودهشتیا
سایان پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
قلم جادویی
- 13 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- هاگوارتز
- رمان تخیلی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت دهم سفارش ها آماده شد. صحبت ها ادامه داشت و بعد از مدتها دیدن سیاوش و وقت گذروندن با حدیثه، خارج از محدوده کار و دانشگاه، حالم رو خیلی بهتر کرد. در حال لذت بردن از لاتهی خوش عطرم بودم که سیاوش من رو مخاطب حرفش قرار داد. - فری، مژههات ریخته ها! خندیدم و لیوان رو روی میز گذاشتم. حدیثه هم در حال نوشیدن شیکش بود و خندید. - آره، ولی شما که فعلا درحال جابهجایی هستین باید باهم مژههای نصفه نیمه کنار بیام. سیاوش هم خندید و کمی به سمتم خم شد. داشت به مژهها و صورتم دقت میکرد. - انقدر که به سالن من متعهدی، بعضی زن و شوهرا متعهد نیستن دختر! خندهای کردم و سر کج کردم و خیره به نگاه نافذ سیاوش شدم. در لحظه به این فکر کردم که چی میشد اگه موهاش رو کوتاه میکرد؟ سیاوش که کاملا تو فکر تغییر دکوراسیون صورت من بود، سکوت کرد و حدیثه گفت: - سیا کی کارای جابهجایی سالن تموم میشه؟ میخوام فیشالم رو بیام حتما. سیاوش کاملا از فکر صورت من درنیومده بود و حواسش به حرف حدیثه نبود. بی حواس گفت: - فریا برای مدل شدن عالیه. قهقهه زدم و حدیثه به بازوی سیاوش کوبید. - انگار نه انگار باهاش حرف زدم! سیاوش تازه به خودش اومد. گوشهی لبش کمی کج شد و دست حدیثه رو گرفت. - ببخشید عشقم بخدا تو عمق صورت این خانوم رفتم. حدیثه نازی برای سیاوش آورد و چشم پشت نازک کرد. - آره دیگه، فریا شده همهی زندگیت. دیگه منو دوست نداری سیسی. سیاوش دستش رو رها و بازوش رو گرفت و سمت خودش چرخوندش. - نه جیگر! بیا که تو عشق اولمی و فریا عشق آخرم! حدیثه بازهم چرخید و به بازوی سیاوش کوبید. میون خندههامون گفتم: - جدی سیا، کی کاراتون تموم میشه؟ سیاوش صندلیاش رو نزدیک تر به حدیثه گذاشت و دست دور گردنش انداخت. - فعلا که جای جدید داره بازسازی میشه. یعنی یکم رنگ نیاز داره با کناف کاری و پارتیشن که همونم طول میکشه. لبهام رو به پایین کش دادم. سیاوش، یکی از بهترین آرایشگاه های تهران رو داشت و به جز اونجا، جای دیگهای رو من حاظر نبودم برم. مژههام از زمان ترمیمشون گذشته بود و کم کم درحال ریختن بود. باید حداقل ریموشون کنم تا زمانی که مکان جدید سالنش رو درست کنه. افکارم رو بیان کردم: - پس فعلا مجبورم یه جای دیگه برم ریمو کنم تا کارتون تموم شه. حدیثه نگاهی از چونه تا چشمهای سیاوش انداخت و گفت: - کی افتتاحیهست؟ سیاوش هم حرکت حدیثه رو انجام داد. - حدودا دو هفته دیگه بازسازی و جابهجایی وسایل تموم میشه. ولی تا تموم شدن بازسازی تاریخ قطعی رو نمیتونم بگم. انتهای جملهش، به من نگاه میکرد و من، تو فکر کار! کاری که باید هماهنگش میکردم که باز تداخل شیفت و کلینیک نداشته باشم. باید تکلیفم با این دخترهی چموش، منشی جدید، روشن میشد!
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت نهم سیاوش اهل گشت و گذار بود؛ بدتر از من و حدیثه! هر سه حس و حالمون به هم نزدیک و حرف های مشترک زیادی برای گفتن داشتیم. بعد از دور زدن شهر برای پیدا کردن یک کافه ی جدید و خوب، بالاخره ادایی ترین کافهی ممکن رو رندوم انتخاب و واردش شدیم. کافهای بود که مشخصا مشتریهاش همیشه ثابت بودن و ما، جدیدترین افراد اونجا بودیم. یک میزی که به دیوار نزدیک بود و نیمکت هم داشت رو انتخاب کردیم و سه تایی پشتش نشستیم. دل دل میزدم برای صحبت کردن از دری با سیاوش. آدم از معاشرت با همچین پسری به شدت لذت میبرد و من هم اهل همین! سیاوش خودش سر صحبت رو حین دیدن منو با ما باز کرد. - دخترای قشنگم چه خبر؟ تعریف کنید. حدیثه که مشغول مرتب کردن موهای پرپشت فرفریاش از توی دوربین گوشی بود، جواب داد: - من که کمتر کار دارم، باهات زیاد حرف میزنم سیا. دیگه خستت کردم. سیاوش سر بلند کرد. - نه دورت بگردم؛ از این حرفا نزنین که ناراحت میشم. عاشق صحبت با شمام. دستم رو زیر چونه زدم و خیره به چشمهای مشکی سیاوش گفتم: - چی بگم سیا. همش کار، کار، کار. منو رو به سمت ما روی میز کشید و بعد دست به سینه شد. - انقدر کار کردی که مشخصه بازم لاغر شدی. صاف نشستم و به صندلی تکیه زدم. مشخص بود که این دو هفتهی اخیر، تا گردن زیر قسط، شیفت، کار، و بی پولی فرو رفتهم! - به قول خودت تا چیزم غرق کارم. قسط وامم دو سه تابی عقبه. باید شیفت برم که پولش در بیاد. حدیثه دستش رو روی دستم گذاشت و فشرد. - آره طفلکی انقدر مشغله داره وقت نمیکنه مثل من بیاد بیرون که. همشم تقصیر فریباست. سیا ابرو بالا انداخت. - باز چیکار کرده اون وزه خانوم؟ فریبا، مامای ارشد یا بهتر بگم، مدیر کلینیک ماماییای بود که اونجا به همراه حدیثه کار میکردیم. زنی مغرور، لجباز، و نفهم بود! با یادآوریش، میون چشمهام رو با دو انگشت فشردم. خیلی صبور بودیم که توی دو سال اخیر تحملش کردیم. هرچند که منشی قبلیاش نتونست و رفت و حالا، وضعیت من اینه! - با حمیده کنار نیومد. طفلکی کاری نبود که توی اون مطب انجام نده. ولی فریبا همش غر میزد و گیر میداد بهش. حدیثه هم انگار یادآوریش، اون رو حرصی کرده بود. طبق عادت طرهی مویی از پیشونیاش رو کنار زد و با هیجان گفت: - وای دقیقا. بیچاره مثل اسب کار میکرد. حتی شده بود دستیار شخصی فریبا؛ باورت میشه. سیاوش که با دقت و هیجان به حرفهای ما گوش میداد، به جلو خم و آرنجهاش رو روی میز گذاشت. - پشمام! لابد اخراجشم کرد؟ من جوابش رو دادم: - نه؛ حمیده خودش رفت. - چرا؟ اینکه سیاوش انقدر مشتاقانه به حرفهای ما گوش میداد، باعث میشد بتونیم تا خود صبح حرف بزنیم و خسته نشیم. ذاتا اینجوری بود؛ شنوا و صبور. - حمیده بعد پنج سال ازش خواست حقوقشو بیشتر کنه. فریباهم ببینی چیکار کرد! حدیثه میون حرف من پرید با هیجانی که بیشتر از حرص نشأت میگرفت گفت: - بدبخت حمیده کلی زحمت کشید، حالا یبار ازش خواست حقوقشو بیشتر کنه، یک رسوا بازی ای در آورد که بیا و ببین! سیاوش همچنان با دقت گوش میداد و حدیثه هم کم نمیآورد. - دعوا راه انداخت که حمیده چقدر بی لیاقتی؛ مگه چی کم گذاشتم برات؛ از خداتم باشه؛ عمرا یک ریالم اضافه کنم و... حمیده هم گفت مگه خرم بمونم اینجا که قدرمو نمیدونن؟ رفت یه کار دیگه پیدا کرد. سیاوش سر تکون داد و به فکر فرو رفت. او هم فریبا رو میشناخت. البته از روی صحبت های ما و مثل ما از او بدش میاومد. اما خب چه کنیم؟ تا تکمیل رزومه و کسب تجربه، بهترین کلینیک، کلینیک فریبا بود. حواس سیاوش رو با حرفم جمع خودم کردم. - بعد از اون الان یه دختره ی دیگه رو آورده به جای حمیده، این هنوز قلق دستش نیومده. همینجوری فقط نوبت های کلاس ورزش هارو میچینه و اهمیت نمیده تایم ما چجوریه. سیاوش نیمچه اخمی کرد. میدونستم هیچوقت دلش نمیاومد ببینه که اذیت میشم. - خاک تو سرش؛ لابد حقوق کم میگیره که فریبای خسیس استخدامش کرده. یادآوریشون واقعا حرص درار بود. انگار الان فریبا جلوم باشه، پشت چشم نازک کردم و ایشی گفتم. - این دختره برادرزادهی فریباست. هیچی هم حالیش نیست، هرچی میگم تایمهارو هماهنگ کن که من شیفت و کلاس نباشم، انگار یاسین تو گوش خر خوندم!
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هشتم سریع کتونیهای کرم-قهوهای رنگم رو پا زدم و با قفل کردن در، سمت آسانسور رفتم. با خروجم از آسانسور، حدیثه رو دیدم که توی لابی منتظر بود. دست به سینه به طرفم اومد و من هم نزدیکش شدم. - ساعت خواب! لبهی شالم رو روی شونهام انداختم. - شرمنده سیسی؛ خیلی خسته بودم. دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. - فدای سرت. بریم سیا دم در منتظره! خوشحال شدم که مجبور نیستم خودم رانندگی کنم و سیاوش مثل یک جنتلمن واقعی، مارو با خودش میبره و میاره. وارد کوچه که شدیم، قبل از حدیثه به سمت ماشین دویدم تا زودتر از اون جلو بشینم. حدیثه با اعتراض صدام زد؛ اما من با بی رحمی، تا در آپارتمان رو ببنده، خودم رو روی صندلی جلوی هایمای نویی که خریده بود انداختم. با هیجان به سمتش چرخیدم و وقتی چهرهی هسجان زدهی او رو هم دیدم، دستهام رو به طرفین با ذوق باز کردم. - سیا! خندید. پسر بسیار بسیار با محبت و حامیای بود. دلم خیلی براش تنگ شده بود و مدتها بود به خاطر کارهامون، نتونسته بودیم همدیگه رو ببینیم و وقت بگذرونیم. بعد از حدیثه تنها کسی که رفیق صداش میکردم، سیاوش بود. مثل همیشه هم استایلهای خاص و وینتیج و مدرنش، کنار موهایی که همیشه از پشت سر میبست بود. استایلش رو همیشه تحسین میکردم. - چطوری خوشگل خانمم؟ لحن لطیفش مایه آرامشم بود. - قربونت تو چطوری؟ دلم برات یه ذره شده بود سیا. متوجه حضور حدیثه نشده بودیم که خودش رو جلو کشید و جیغ زد. - من میخواستم جلو بشینم بی ادب! سیا به عقب چرخید. - عشقم من تورو زیاد میبینم. فریا وقت نداره بیاد بیرون، دلم براش یه ریزه شده. و با محبت به من نگاه کرد. چشمکی زدم که حدیثه با حسادت گفت: - دارم برات آقا سیاوش! بازهم سیاوش خندید و با مرتب نشستنش، ماشین رو به حرکت درآورد. - باشه حدیث جونم. باور کنید جفتتونو من دوست دارما! سیاوش، پسر بی شیله و پیلهای بود. همیشه به همه همینطور زبانی محبت میکرد و هیچوقت منظوری نداشت. کمی سکوت بود که سیاوش بی طاقت گفت: - فریاجون یه چیزی بگو. مثلا خیلی وقته همو ندیدیما! مایل به سمت سیاوش نشستم و با هیجان دستهام رو به هم کوبیدم. - سیا انقدر حرف دارم برات بزنم که حد نداره. تا صبح باید به حرفام گوش بدی. دست راستش رو روی چشمش گذاشت. - چشم گلم، شما و حدیث جون فقط حرف بزنید من سراپا گوشم.
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتم با صدای زنگ مکرر گوشی چشمهام به آرومی باز شد و به سقف تاریک اتاق خیره موندم. ساعت چند بود؟ گوشیام مدام زنگ میخورد و شخص پشت تلفن تا الان خودش و من رو پاره کرده بود. موهام پخش شده بودن و از گردن تا قفسهی سینهام خیس عرق بود. انگار تو خواب کلی ورزش میکنم. با گیجی دست بردم به طرف صدای گوشی و ناکام از پیدا کردنش، با قطع شدن صداش، من هم بلند شدم و روی تخت دونفرهام نشستم. پاچههای بالا رفتهی شلوار، پتو و لحاف نامرتب و تاریکی اتاق خواب و نور باریک پذیرایی، فقط نشونهی یک چیز بود: از ساعت نه صبح تا الان که شبه، کامل خواب بودم! یاد قرارم با حدیثه و سیاوش، هوش و حواسم رو کامل سرجاش برگردوند و با سرعت اطرافم دنبال گوشی گشتم. میون لحاف و پتو پیداش کردم و به تماسهای از دست رفته از حدیثه خیره موندم. چندبار زنگ زده که متوجه نشدم؟ با دست شونه ای میون موهام زدم تا وزیاش بخوابه و سریع از تخت پایین پریدم. حین رفتن به پذیرایی کوچک خونهام، شمارهی حدیثه رو گرفتم. در کسری از ثانیه با صدایی بلند جواب داد و فرصت نداد که توی ذهنم، دفاعیه بچینم. - بیشعور میدونی ساعت چنده؟! توی خونه از ساعت دیواری بدم میاومد. پس گوشی رو وسط جیغها و شماتت های حدیثه پایین آوردم و با دیدن ساعت ۱۸:۴۲، خواب مونده توی سرم هم پرید و سریع گوشی رو کنار گوشم گرفتم. - غلط کردم حدیث، الان آماده میشم! - باید هم بشی! پنج دقیقه دیگه دم در خونتم فریا؛ وای به حالت آماده نباشی. سریع به طرف اتاق برگشتم و برق رو روشن کردم. اتاق به شدت به خاطر خستگی صبح، نامرتب بود و همهی وسایل کارم وسط اتاق پخش بودن. - حدیث ببند، خودتم بودی تو پنج دقیقه آماده نمیشدی. گوشی رو میون کتف و گوشم گذاشتم و از میون کلوزت، دنبال بهترین لباس برای قرار امشب گشتم. - فریا بخدا میکشمت. نمیتونی یه ساعت بذا... - وای حدیث چی بپوشم؟! - اون شومیز کرم کبریتی رو بپوش. سریعا از میون انبوه لباسها بیرون کشیدمش و روی تخت انداختم. - قطع کن حاظر شم. و منتظر نموندم و سریع گوشی رو روش بستم. استایل راحت و پاییزهام رو تکمیل و حالا نوبت صورتم بود؛ اونهم در کمترین زمان ممکن، قبل از رسیدن حدیثه به خونه! جلوی آینه، چهرهام داغون بود! پلکهای پف کردهی چشمهام پشت مژههای کاشته شدهام مخفی بود، اما با لپهای باد کرده چیکار میکردم؟! موهام رو محکم و بدون شونه کشیدن، بالای سرم بستم و انتهاش رو ساده بافتم. همین باعث کشید چشمهام کشیده تر و پف صورتم کمتر معلوم باشه. با کمترین ابزار و بیشترین حجم، صورتم رو به رنگ و رو آوردم. با هول و ولا، میون انتخاب عطر مونده بودم که زنگ در به صدا در اومد. رندوم ترین عطر رو برداشتم و سریع به خودم زدم و بازهم با دویدن از اتاق خارج شدم. از انتها تا ابتدای راهروی کوچیک خونه رو روی سرامیکها سُر خوردم. عجله کاری کرده بود که بدنم توی حالت ستیز و گریز قرار بگیره! خدا بگم چیکارت کنه حدیثه با این قرار گذاشتنت!
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ششم اون روزی که کامران عدم علاقهی من رو متوجه بشه، عید منه! - باشه مینا، یه شب وقتت خالی بود خبر بده بهم. به ماشین رسیدیم و اون هنوز کنارم بود. تو دست چپم ماگ کاغذی قهوه و روی دوشم کیف بزرگم بود. دست دیگهام روپوش و پلاستیک وسایل کفش و اسکرابم بود و با همین وضع، تو کیف بزرگم دنبال سوییچ بودم. سنگینی وسایل یک طرف، انتظار کامران یک طرف، و سوزش و سختگی چشمهام هم از طرفی دیگه باعث شد پیدا کردن سوییچ وسط انبود وسایل داخل کیفم سخت بشه. باید حتما یه چیزی بگیذم که سوییچم رو دم دستم داخل کیف نگه داره. یکهو کامران قهوه و وسایلم رو به جز کیف از دستم گرفت و با لبخند مقابل نگاه متعجبم گفت: - میگیرمشون تا پیداش کنی عزیزم. گاهی واقعا از حضورش خجالت زده میشدم. زیادی حمایت میکرد و من زیادی از او فراری بودم. سوییچ رو در آوردم و ریموت رو زدم. کامران خودش دور زد و مرتب وسایلهام رو روی صندلی شاگرد گذاشت و لیوان قهوه رو جای خودش جلوی ضبط گذاشت که مابقیاش روی صندلی نریزه. بی معطلی سوار شدم. کامران دست روی سقف ماشین گذاشت و خم شد طرفم. - مینا، میتونم برسونمت با ماشینت و خودم برگردم. لب تر کرده به صورتش نگاه کردم. - ممنونم ازت؛ زحمتت نمیدم. توام باید به مریضات برسی. یادآوری کردم که اعلاحضرت سر کارن، بلکه بره و من هم از محضرش مرخص شم. سر تکون داد و صاف ایستاد و گفت: - به سلامت خانوم! و در رو بست و من سریع استارت زدم. دنده عقب رفتم و کامران هنوز دست به جیب و با لبخند به من نگاه میکرد. حس اینکه نگاهش دوستانهست یا طور دیگه، سخت بود! هرچی بود، از نگاه به چشمهای تیرهاش همیشه فراری بودم. دور زدم و بالاخره کامران از دیدم خارج شد و هم از بیمارستان. نفسم رو خارج کردم که گوشیام زنگ خورد. دست دراز کردم تا از داخل کیفم درش بیارم. - آخه کدوم خری هفت صبح زنگ میزنه! گوشی رو به زور خارج کردم و تماس حدیثه رو وصل کردم. - سلام پرنده! روی بلندگو گذاشتم و به مسیرم ادامه دادم. - سلام و زهرمار. این وقت صبح آدم زنگ میزنه خب؟ هیجان صداش از بین رفت و طلبکار شد. - بیشعور اگه بهت گفتم امشب با سیا کجا میریم. ابروم بالا رفت. - بیخود کردی. حداقل پیام میدادی. - چته سگ شدی؟ بازم تو شیفت بودی اینجوری پاچه میگیری؟ کلافه بودم و خسته. واقعا حوصله ی کلکل با حدیثه رو نداشتم. - حدیث ولم کن توروخدا! پنج تا قهوه خوردم از دیشب، خوابم هم میاد، حالم خوش نیست. سر صبح کامران هم دیدم دیگه اصلا اعصاب ندارم. برخلاف همیشه آهسته ریسه رفت. - زهرمار. - همونه پس، خانم دکی رو دیده رو ترش کرده. انگار یک نفر کنارم باشه، پشم چشم نازک کردم. ذاتا رفتارم پر از ادا بود. - دکی باید یکم وقت شناس باشه. خوابم میاد، حالا آا سر صبح به من پیشنهاد میده بیا بریم بیرون. ولم کن مرد! حدیثه بیشتر خندید و من بیشتر توی دلم میگفتم عجب شانسی دارم. کاش کامران انقدر پیله و دوقطبی نبود. حدیثه نمیفهمید چی میگم؛ اما خودم خوب میدونستم که کامران رفتارهای ضد و نقیص زیادی داره. - مینا تو چقدر در برابر مردا ناز داری دختر. وا بده! بازهم طبق عادت پشت چشم نازک کردم و دستم در هوا چرخید. - ناز چی حدیث؟ نمیفهمی؟ یه عمره میگم طرف تکلیفشم با خودش معلوم نیست؛ میاد همش به منم میچسبه. کلافهم کرده بخدا! لحنم تند بود و خسته. حدیثه کم کم خندهاش رو جمع کرد. - باشه حالا. میدونم خسته ای عشقم. برو تا شب بخواب که باید بیای دنبالم و بعد با سیا بریم بیرون. اوکی نهایی رو به حدیثه دادم و به این فکر کردم که کامران چقدر بدبخته! به بهانه ی کار زیاد، بیرون رفتنمون رو میپیچونم و بعد اینجوری با حدیثه و سیاوش قرار میذارم. خدا عاقبتم رو با کامران بخیر کنه!
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت پنجم *** حالم خراب بود. پنجمین قهوهی تو دستم درحال تموم شدن بود و همزمان بود با اتمام شیفت و خروجم از اتاق رِست. سردرد داشتم و قلبم به تپش افتاده بود. چشمهام خمار و سوزش داشت که نشون از خستگی بی حدم میداد. باید حتما کارم رو با سحر، منشی جدید کلینیک، یک سری کنم تا دیگه نوبت های کلینیک با شیفت شب و کلاسهای دانشگاهم تداخل نداشته باشه. وسایلهام مثل همیشه تو دستم زیاد بود و البته عدم تعادل و خوابآلودگی من هم باعث سخت تر حمل کردنشون میشد. فقط دلم میخواست از بیمارستان بیرون بزنم. چقدر سخت بود علاوه بر کارهای رشتهی خودت، کارهای پرستاری هم انجام بدی! همین امر توی بیمارستان من رو فرسوده کرده بود. آخه یک ماما، چرا باید علاوه بر کارهای زنان و زایمان، هر شیفت تو یک بخش بره و به یک سری از کارهای پرستاری رسیدگی کنه؟ از ساختمان بیمارستان بیرون زدم و خوشحال از تمام انجام کارها، به سمت پارکینگ رفتم. هنوز دوقدم پیش نرفته بودم که صدایی من رو مورد خطاب قرار داد و من رو متوقف کرد. - فریا جان! صداش آشنا بود و من، از آشنا در این لحظه از زندگیم متنفر بودم! حدس اینکه کی بود سخت نبود. ادای گریه درآوردم و حین چرخیدن به پشت سرم، چهرهام رو عادی کردم. - سلام کامران! لبخند زد و دست در جیب روپوشش، جلو اومد. - شیفت بودی؟ مشخص نبود؟! - آره. لبخند زوریام و چشمهای خستهم رو نمیدید یا واقعا نفهم بود؟ با لبخند در یک قدمیام ایستاد و تمام صورتم رو رصد کرد. - مشخصه خیلی خستهای. میتونم برسونمت. این مثل یک دستور بود و من از دستور نفرت داشتم! لبخند زوری و خستهام رو حفظ کردم. - ممنون کامران، خودم ماشین دارم. فعلا. آنقدر سریع میخواستم از پیشش فرار کنم و چرخیدم که خودم خجالت زده شدم از رفتارم با کامران. اما کامران سمج تر و نفهم تر از اینها بود و با من همقدم شد. همون لحظه از خجالتم پشیمون شدم و بی لیاقتی تو دلم نثارش کردم. - فریا، امروز وقتت خالی هست باهم بیرون بریم؟ دیگه روشهام برای پیچوندن کامران تموم شده بود. تحمل این دکترِ تازه کار تو بیمارستان و اکیپ کافی بود؛ تنهایی بیرون رفتن باهاش بخوره تو سرم! نگاهش کردم که همچنان خیرهام بود. از چشماش فرار و به خط ریشش نگاه کردم. - نه کامی؛ باور کن این یکی دوهفته منشی جدید اومده، کارام گره خورده. ایشالا یه وقت دیگه.
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت چهارم - باشه بروسلی؛ چرا میخوای بزنی. کمی به جلو خم شد که فکر کردم جدی-جدی میخواد من رو بزنه. - یچی بهت میگما! من که نمیخواستم بیام ارشد بخونم، بخاطر تو اومدم. حالاهم باید جور همزمان کار کردن تو کیلینگ و بیمارستان و دانشگاه رفتن رو بکشیم. حرف حق جواب نداشت. خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اون لحظه ای که با عقل سلیم داشتم کنکور ارشد ثبت نام میکردم، باید حواسم میبود که یک روزی مثل الان حتی فرصت ندارم یک لیوان آب بخورم. البته بد هم نشد. حداقلش این بود که از کرمان و اون زندگی قدیمی دور شدم. با یادآوری کرمان، اخمم در هم رفت. اصلا نمیخواستم ذره ای به اون شهر فکر کنم. برای پرت کردن حواسم از فکر اون شهر، حدیثه رو مورد خطاب قرار دادم که دست از چت کردن هم برداره. - با کی تند-تند چت میکنی وزه؟! لبخند به لب چشم از گوشیاش گرفت و گفت: - با سیاوشم. - چی میگبد باهم؟ پیام دیگه ای که ارسال میکرد، توی جواب دادنش به من وقفه ایجاد کرد. گوشیاش رو خاموش و روی پاهاش گذاشت. - داشت میگفت عصری بچینیم بریم بیرون. ابروهام بالا پرید و فکرم رو بی وقفه به زبون آوردم. - عاشقه ها! نمیفهمید من تا خرخره تو فلاکتم؟ دستش رو در هوا چرخوند. - منم مثل توام. فقط تو خر تری که بیمارستان شیفت شب هم میری؛ ولی من ۷ صبح ۱ ظهرم. سر تکون دادم و لبم به یک طرف کش اومد. - بله حدیث خانم؛ شما قسط ماشین و اجاره خونه نداری!
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت سوم صدای تیک تیکی که میاومد، نشون میداد حدیثه درحال تایپ سریع یک چیزیه. توجهم رو به مسیر و ترافیک دادم. میخواستم از جای خلوت تری برم؛ ولی خب هرکاری هم میکردم بازم دیر به کلاس میرسیدیم. کلافه از نیمکلاچ ها، بوقی ممتد برای ماشین جلویی زدم و زبونم به غر-غر باز شد: - من نمیدونم این زنیکه فکر کرده پرفسور سمیعیه که انقدر برای کلاساش سخت میگیره؟! دهنمون صاف شده! حدیثه دست از تایپ کردن کشید و بازهم جلو اومد. - همین رو بگو! انقدر ازش بدم میاد. دستم رو بر طبق عادت همیشگی در هوا تکون دادم. - مغز من میترکه وقتی تو چشماش نگاه میکنم. میترسم این جلسه هم نریم اسممون رو بده به آموزش. - به جهنم! در زمینهی درس و دانشگاه، حدیثه بیخیال ترین بود! یکهویی خم شد جلو و تمام وسایل من رو از روی صندلی برداشت. - هی حدیث چیکار میکنی؟! ماگم تو پلاستیک میشکنه! ـ برو بابا! از عقب نمیتونم خوب صورتتو ببینم رو مخمه. از همون بین دو صندلی، خودش رو جلو کشید. پشتش به من بود و تلاش میکرد بدون اینکه پاش رو روی صندلی بذاره، بیاد جلو و بشینه که جیغم در اومد. - روانی گمشو عقب! چه کاریه خب؟ خودش رو با بدن انعطاف پذیری که داشت جلوکشید و با باز کردن پاهاش به اندازهی کافی، تونست با موفقیت روی صندلیی شاگرد بشینه و نفسش رو خوشحال، بیرون بده. - دمم گرم. دستم رو سمتش دراز کردم. - رفته بودی تو صورتما! عادتی که داشتم، با دست حرف میزدم. همیشه باید یک دستم در هوا تکون میخورد که جمله از دهنم خارج بشه. - مهم اینه به هدفم رسیدم. نگاهی کوتاه بهش انداختم. اون هم مثل من مقنعهاش دور گردنش بود و موهای فرفریاش روی صورتش ریخته بود. با یاد دانشگاه، با ناخن روی صندلی ضرب گرفتم. - حدیث دیر میرسیم دانشگاه. یعنی اصلا به کلاس نمیرسیم. گوشی ای که دستش بود رو خاموش کرد. چهرهاش قشنگ مشخص بود که میگه: «عجبته!» - کی بود دورهی طرح پاشو کرده بود تو یه کفش که... صداش رو کمی کلفت کرد و دست به کمر و با ابروهای بالا پریده، ادای من رو درآورد: - من هدف گذاری کردم که حتما ارشد بخونم! با کارشناسی نمیخوام مطب بزنم. من باید تا دکترا پیش برم. عادی نشست و با صدای خودش منِ در حال خنده رو به رگبار بست. - هم منو شیر کردی که ارشد بدم هم خودتو تو بدبختی مطلق انداختی. حالا غر بزنی میزنم دندوناتو میشکنم!
- 41 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست کاور داستان پروژه آریا | رز کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای عسل ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید عزیزم. مجو تر از این دیگه دیده نمیشه- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت دوم باد کولر که به صورت عرق کردهام خورد، حس شیرینی رو درونم زنده کرد. دست انداختم و مقنعه رو عقب بردم که خودش بقیه راه رو سر خورد و دور گردنم افتاد. شیشه ی دودی ماشین من رو همیشه نجات میداد! موهای کوتاه انتهای گردنم از لابه لای کش موی ساتنم فرار کرده و به گردنم چسبیده بودند. عجب روز بدی بود! فراموشی کلاس مهممان و بعد این ترافیک سنگین تهران، همه چیز رو در هم پیچونده بود. با ریتم آهنگ ناخن روی روکش چرم فرمون میزدم. صدای حدیث، توجهم رو از چراغ زرد شده، گرفت. - فری، امشب شیفتی؟ کمی فکر کردم. - یادم نمیاد حدیث. دفترمو بردار ببین برنامه چیه. حدیثه به جلو خم شد و کیف بزرگ دوشیام رو برداشت و عقب رفت. صدای گشتنش میون خرت و پرتهای داخل کیفم میاومد؛ اما حواس من تماما به چراغ بود که بلافاصله سبز بشه و قبل از گردش به چپ راننده ها، بتونم به مسیرم ادامه بدم. هروقت عجله داریم، اوضاع همیشه بدتر گره میخوره! همزمان با سبز شدن چراغ، حدیثه هم گفت: - آره دختر شیفتی. مسخره کردن رو شروع کرد. - بمیرم برات طفلکی! من امشب با سیسی دیت میرم، توام برو جیغای زنای زایشگاه رو تحمل کن! بیچاره! میدونستم الان ضعف نشون بدم تا صبح میتازه. - ببند بابا حدیث! سیاوش بدون من جایی نمیاد؛ اونم با تو. میدونستم دهن کجی میکنه. حقیقتا از آینه ی جلو دیدم بغل گوشم اومد و لب نازکش رو کج کرد. - برو بابا! سیسی اگه با توئه فقط بخاطر منه. چیزی نگفتم. حرف زدن با حدیثه، فقط تمرکزم رو میگرفت. باید سریع تر میروندم تا به کلاس برسیم. نیم ساعت مونده به شروع کلاس و رسیدن طی نیم ساعت، عملا نیاز به رمز پرواز داره! کاش قبل از شرکت کردن در کنکور ارشد، یکی بهم میگفت فریا، خره، نونت کم بود، آبت کم بود، می نشستی حقوقتو میگرفتی؛ دیگه ارشد رفتنت وسط اینهمه کار چی بود آخه! پوفی کردم و به مسیر ادامه دادم. خودکرده را تدبیر نبود!
- 41 پاسخ
-
- 4
-
-
درخواست کاور داستان پروژه آریا | رز کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای عسل ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت اول هوای تهران، اونقدر تمیز نبود که عمیق نفس بکشی؛ ولی اونقدر هم خفه نبود که ازش فرار کنی. اما گرم بود. اوایل آبان و گرمای طاقت فرسای تابستان مانندش، طاقتم رو طاق کرد. از میون شلوغی های جمعیت، خودم رو به دویست و شش مشکی رنگ پارک شده رسوندم. با دستی که دور مچش پلاستیک آویزون بود، ریموت ماشین رو زدم و به سختی در رو باز کردم. خودم رو روی صندلی چرم ماشین پرتاب و نفس عمیقی کشیدم. دور مچ دست هام کیف و روپوش سفید رنگ و کیسه های پلاستیکی خوراکی و کفش کارم، باعث میشد قلبم بگیره. کاش میمردم اما گرمارو تحمل نمیکردم! نفس میزدم و عرق از پشت گردنم روون شده بود. تمام وسایلم از جمله گوشی و سوییچ ماشین رو روی صندلی راننده رها کردم که درب همون سمت باز شد. صدای جیغ جیغوش به گوشم رسید و فقط هیکلش رو گم شده در وسایل های زیادش دیدم. - فریا، بیشعور، اینارو بردار بشینم! حرصم میگرفت وقتی در میون این همه عجله، باید حرف های حدیثه رو هم تحمل میکردم. - گمشو حدیث نمیبینی خودمو نمیتونم جمع کنم؟! - بردار اینارو میگم دانشگاه دیر شد! بیخیال درحالی که از گرما و دود، احساس خفگی میکردم، درب سمت خودم رو بستم و حین بستن کمربند خطابش کردم: - حدیث برو عقب بشین وقت تنگه. برگشتم سمتش که با پا درب رو بست و رفت عقب نشست. دور و برم رو نگاه کردم. سوییچ کو؟! دست به پاها و جیب های مانتویم کشیدم؛ نبود! -حدیث سوییچ کو؟! او که بدتر از من درگیر وسایل هاش بود، «اَه» غلیظی گفت و میدونستم لبش رو کج کرده. - کوری مگه؟! رو صندلی شاگردی انداختی. نچی کردم از حواس پرتیام! سریع سوییچ رو که سر خورده بین پلاستیک ها بود، برداشتم و سریعا ماشین رو روشن کردم. حدیثه انگار وسایل هاش رو درست کرد که بین دو صندلی، جلو اومد و به شونه ام. - فری گرمه، کولر رو بزن. از اینکه هم عجله داشتیم و هم باید اوامر پرنسس ذو گوش میدادم، خشمگین نگاهش کردم. - بشین سر جات ببینم! خودم میدونم چیکار کنم. مثل من اخم کرد. - وحشی خانم! ماشین را راه انداختم و بدون توجه به موتوری ای که بوقش رو به آسمون داد که بی هوا به راست پیچیدم، وارد خیابون شدم. بلوتوث خودش وصل شد و آهنگ پخش شد. حدیثه خودش به صورت خودجوش جلو اومد و کولر رو زد و دریچه های وسط رو به سمت خودش چرخوند. با لذت صداش نرم شد. - خدایا بابت کولر شکرت!
- 41 پاسخ
-
- 4
-
-
نام رمان: فَریا نویسنده: سایان ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه رمان: فریا، دختری با قلبی زخمی و نگاهی سرکش، میان سکوتهایی که چیزی نمیگویند و لبخندهایی که پشتشان بغضی پنهان است، دوام میآورد. حال که خیال میکند آرام گرفته، اتفاقهایی از راه میرسند که مرز میان گذشته و حال را میشکنند؛ و او باید دوباره انتخاب کند؛ میان فراموشی، یا شروعی تازه. مقدمه: گاهی زندگی شبیه اتاقی نیمه روشن است؛ نه آنقدر تاریک که ندانی کجایی، و نه به اندازهی کافی روشن که بدانی در کدام نقطه ایستادی… فقط نوری نامفهوم، تورا در نقطه ای مبهم نگه نداشته و نه توان پیشروی داری و نه علاقه ای به ماندن در تو مانده! همهچیز دور و نامعلوم بوده و هست. آدمها میآیند، میروند، بعضی میمانند، بعضی رد میشوند. بعضی نگاهت میکنند بیآنکه که تورا ببینند و بعضی تنها با یک نگاه، تورا میفهمند. و تو، با همهی خستگی و شلوغیات، با لبخندهایی که از دل نرفتهاند، جلو میروی. آرام، اما مصمم. نه برای آنکه قهرمانی، فقط برای آنکه ایستادن، برای تو سادهتر از افتادن بود.
- 41 پاسخ
-
- 4
-