-
تعداد ارسال ها
141 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
درخواست طراحی جلد رمان عقد اسمانی| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم هنوز رمانتون به ۲۰ پارت نرسیده هرموقع به بیست پارت رسید تو نمایه من پیام بدید تا تاپیک رو باز کنم -
درخواست طراحی جلد رمان عقد اسمانی| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام لطفا لینک رمانتون رو بفرستین -
-جادوی دوازدهم- تمام دانشآموزان، با ترس و وحشت به سمت ساختمون اصلی برگشتن. اما همه در دل مطمئن نبودن که صدا، از ساختمون اصلی بود یا نه. آدریان با سختی از جا بلند شد و نشست.با چشمهایی ریز شده، اطراف رو نگاهی کرد. صداها گنگ و تصویر براش کمی تار بود. موهای شلختهاش رو تکون و گرد شیشه های بین موهاش رو پایین ریخت. با احتیاط بلند شد که خورده شیشه ها از روی لباسش پایین ریختن. نگاهش کشیده شد بالا و به کریستوفر رسید. پسرک به شکم روی زمین دراز کشیده بود و خورده شیشه و لکههای آب و روغن روی لباسش پخش شده بود. - کریس... صورتش جمع شد. انگار تیغی توی گلوش، مانع راحت حرف زدنش میشد. پیش خودش فکر کرد انگار سرما خورده. گلوش رو صاف کرد که تبدیل شد به چند سرفهی ممتد. انقدر سرفه کرد که با درد شکم و اشک، روی دو زانو افتاد و مایع آبکی معدهاش، همراه چند لخته خون از دهنش روی چمنها ریخت. با ترس، دوباره کریستوفر رو صدا زد. خیسی صورتش رو پاک کرد که با خیس شدن دست های لرزونش، نگاهشون کرد. با دیدن خون سرخ روی دستهاش، سریع به صورتش دست زد و متوجه خون جاری از دماغش شد. - خون چی میگه! بلند شد و به سمت کریستوفر چرخید. - کریس بلند شو... با دیدن صحنهی روبه روش، مات سرجاش ایستاد. کریستوفر، روی چمنها نشسته بود و تکون نمیخورد. نگاه آدریان، از پاهای کریستوفر بالا رفت. از لباس غرق در خونش گذشت و به صورتش رسید. صورتش... صورت کریستوفر هم مثل لباسش غرق در خون بود. سرش که به سمت آدریان برگشت و چشم چپش نمایان شد اما... چشم چپش... چشم چپش چشم نبود؛ تکهی بزرگی از آن ظرف شیشهای در چشم چپش فرو رفته بود و خون سرخ و تیرهی پسر، تمام لباسش و صورتش رو پر کرده بود.
- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
-جادوی یازدهم- صبح روز بعد، آدریان بود و کریستوفر. مشغول ترکیب کردن آب و روغن با جادو، گوشهای از حیاط مدرسه بودن. کریستوفر، نگاهی بین آدریان و ظرف درحال هم خوردن انداخت و گفت: - بعضی چیزها دست ما نیست آدریان. قوانین دنیا رو نمیشه تغییر داد. انقدر تلاش نکن. آدریان دست از تلاش نکشید و همچنان با کمک جادویی که از چوب دستی اش خارج میشد، درحال مخلوط کردن آب و روغن بود. - میدونی چیه کریستوف؟ برام مهم نیست قوانین دنیا چی میگن. آدم باید به هدفی که داره برسه؛ حتی اگه تمام قوانین دنیا رو نقض کنه. کریستوفر که چهارزانو نشسته بود، دست به سینه شد و گفت: - قانون نمیدونم چندم نیوتن میگه جادو از بین نمیره؛ بلکه از وردی به ورد دیگه تبدیل میشه. تو مثلا شاید نخوای دیگه جادوگر باشی؛ میتونی این قانون رو نقض کنی؟! آدریان پوفی کرد و دست از کار کشید. - الان چی میخوای بگی؟ کریستوفر کلافه اشاره ای به ظرفی که دوباره آب و روغنش از هم جدا شدن کرد. - دست از کار بیهودت بردار! آدریان که حوصلهی نصیحتهای رفیقش رو نداشت، با حرص چوب دستی رو به سمت ظرف شیشهای گرفت که با صدای بلندی، به خاطر خطای آدریان، شکست و تکههاش به سمت صورت دو پسر پرتاب شد. شانس آوردن که به موقع به عقب خزیدن و چشمهاشون رو از خطر نجات دادن! همزمان با صدای شکستن شیشه، صدای مهیبی تو کل مدرسه پیچید. صدایی مثل شکستن صدای شیشه؛ اما بلند. به بلندی انفجار یک بمب!
- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت چهل و یک در آسانسور باز شد و همچنان حدیثه با ذوق و شوق درمورد ماشینها زیر گوشم صحبت میکرد. خسته از حرفاش، به سمت واحد ۳۰۲ که صدای گنگ موسیقی بلندش تو پاگرد پخش شده بود رفتم. - فری گوش میدی چی میگم؟ رنگ ماشینه رو دیدی آخه؟ وای چقدر خفن بود! در واحد، قل از در زدن توسط اشکان باز شد. صدای گنگ موسیقی با باز شدن در واضح شد و رقص نور به صورتم زد. حدیثه سریعا حرفش رو خورد و با صدای بلندی سلام داد: - سلام اشکی! اشکان هم مثل خودش با هیجان گفت: - سلام حدیث جون! دستهاشون رو محکم به هم کوبیدن و دست دادن. در کمال آرامش و حفظ متانت، با اشکان دست دادم. - چجوری فری؟ بیاین تو خانوما. از جلوی در کنار رفت و به همراه حدیثه وارد شدیم. صدای موسیقی حالا بلند تر از هر لحظه شنیده میشد و مهمونها یا درحال رقص و خنده بودن، یا مشغول پذیرایی. دستی به گودی کمرم خورد که از جا پریدم. برگشتم و با چشمهایی گشاد به اشکان نگاه کردم که دستهاش رو بالا برد. - ببخشید خانومی! میخواستم راهنماییتون کنم لباس عوض کنین. پشت چشمی نازک کردم و گفتم: - اولین بار نیست میایم اینجا. خودمون بلدیم. و به سمتی که همیشه اتاق پرو خونه ی اشکان بود، راه افتادم. فقط فهمیدم حدیثه ایستاد تا چیزی به اشکان بگه. اهمیتی ندادم چی میگن. بخاطر فضای گرفته و جمعیت، گرمم شده بود و باید سریعاً پالتوم رو در میاوردم. وارد که شدم، یک خانومی درحال تمدید رژش توی اتاق بود. چهرهی تقریباً آشنایی داشت چشم ریز کردم تا به خاطرش بیارم که خودش من رو دید و با لبخند جلو اومد. - سلام فریا جون! شناختمش و اون بغلم کرد و هوا رو بوسید. - چقدر ماه شدی عشقم. با لبخند ازش فاصله گرفتم و گفتم: - ممنون سیما جان. شماهم خیلی خوشگل شدی. سیما از دانشجوهای دکترا بود. سن کمی داشت و گاهی همدیگه رو توی دانشگاه و فضاهای آزاد و مخصوصا مهمونی های اشکان، دیده بودیم. از رفتار های اینجوری و فیکش حالم بد میشد. اگه بهم فحش میداد بهتر از این بود که با هربار دیدنم همش عشقم، عشقم تحویلم بده!
-
پارت چهل قبل از اینکه از اتاق خارج بشه صداش زدم. نگاهم کرد و گفتم: - تو خیلی هم خوشگلی. گور بابای اونی که ازت خوشش نمیاد. لبخندی روی لب های تقریبا نازکش نشست. فوری گفتم: - حالا بدو برو لباس بیرونتو بپوش بریم. سریع رژم رو زدم و بعد داخل کیفم انداختمش. پالتو بلند طوسی رنگم رو روی لباس مهمونی پوشیدم و جلوش رو کامل بستم. بیگ اسکارفم رو مثل شال گردن دورم انداختم تا موهای کرلی شدهام رو خراب نکنه و با برداشتن کیف مجلسی دستی، بیرون رفتم. حدیثه هم آماده، درحال پوشیدن کفشهاش بود. نگاه آخر رو به چهرهی آرایش کردهام تو آینهی کنسول انداختم و با برداشتن سوییچ از روی کنسول، از خونه خارج شدم. بعد از رانندگیای تقریباً طولانی، به محلهای که اشکان زندگی میکرد رسیدیم. محلهای پر از خونههای لوکس و آپارتمانهایی که ظاهراً و باطناً قیمت و متراژ بالا داشتن. جلوی آپارتمان اشکان توقف کردم. ماشینهای پارک شده اطراف آپارتمان و توی کوچه، مشخص بود که برای مهمونهای امشبن. حدیثه سوتی زد و کیفش رو بین دستاش جابهجا کرد. - جون بابا؛ عجب ماشینایی! لبخندی زدم و به ماشینهای مدل بالای نگاهی انداختم. - وای این رخش بی قرارو ببین! آخرین مدله فکر کنم. ماشین رو خاموش کردم و گوشی رو توی کیفم گذاشتم. - من که مثل تو ماشینباز نیستم و برام مهم نیست. بپر پایین. حدیثه همچنان محو و خیره به ماشین، پیاده شد و تا وقتی بالا بریم، مغز من رو با حرفهاش درمورد ماشین خورد.
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
براتون تو صفحه ی دلنوشته عکس رو گذاشتم- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@آتناملازاده عزیزم منتظر تایید شماییم -
در خواست طراحی جلد رمان یارگیلاما | لبخند زمستان کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نه گلم موردی نداره- 39 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بزن عزیز- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عشقم اسم طراح رو نزدی- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام @ماسو گلم زحمتشو بکشید- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
در خواست طراحی جلد رمان یارگیلاما | لبخند زمستان کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
گرافیست قبلی پاسخگو نبودن. عشقم شما زحمتشو بکشید @n.t- 39 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@آتناملازاده جانم چطوره؟- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
گلم چک کردم سایزشون ۱:۱ بود- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله سایزش یک در یک هست -
در خواست طراحی جلد رمان یارگیلاما | لبخند زمستان کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@لبخند زمستان عزیزم عکس های مد نظرتونو برای جلد ارسال کنین @Pegah با شما گلم- 39 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
جلدتون تاییده؟ -
درخواست طراحی جلد دلنوشته دلتنگی | شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
سایان پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
جلدشون تو تاپیک جدید درخواست جلدشون زده شده- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این مدلی خوبه؟- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست طراحی جلد رمان یارگیلاما | لبخند زمستان کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام لطفا لینک رمانتون رو بفرستین -
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید عزیزم @آتناملازاده- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
آره به نظر منم قشنگه. پس با همین دومی میزنم- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://s6.uupload.ir/files/80d95ad31fb35955cbf5ed62945f4b56_xe83.jpg https://s6.uupload.ir/files/a8b2ed668e60504d6e18bd19c174e46d_6ayq.jpg https://s6.uupload.ir/files/afc78eb4daf91e17c764204bf47dc74e_zv5n.jpg @آتناملازاده عزیزم انتخاب کن عکسو با همون جلدو طراحی میکنم- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته دلتنگی|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید خدمت شما- 4 پاسخ
-
- 4
-
-