رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایان

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    401
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان

  1. https://cdn.imgurl.ir/uploads/e35178_Picsart_26-05-14_00-51-58-712.jpg بفرمایید عزیزم @QAZAL
  2. عزیزم با سایت imgurl.ir عکس رو آپلود کنین و اولین لینکی که بهتون میده رو اینجا بفرستین
  3. جلدتو خودم طراحی میکنم عزیزم. در اسرع وقت آماده میشه
  4. اره عزیزم میشه. با اون استیکر کوچیک رو عکس مشکلی نداری خودت؟
  5. @سایه مولوی عزیزم عذرخواهم بایت تاخیر، جلدتون خدمت شما
  6. @nasin سلام لطفا عکسی که مد نظر داریدو بفرستید
  7. سلام عزیزدلم عکست خیلی قشنگه ولی متاسفانه این عکس قبلا انتخاب شده. میخوای برات پیشنهاد دیگه بفرستم یا اینکه به گالری انجمن یه سری بزنی
  8. پارت۲۱ کارهای خانه همیشه ناجی من در شرایطی بود که نیاز به فرار داشتم؛ فرار از افکارم، فرار از پاسخ دادن به سوالات. هرچند که نمیشد از زیر نگاه نافذ و دقیق ترنم گریخت؛ اما بازهم میشد کوتاه پاسخ داد. - خداروشکر. تک کلمه‌ای همیشگی که مرا از سوال‌پیچ شدن‌های زیاد حفظ می‌کرد، بازهم به دادم رسید. تک کلمه‌ای که همیشه ورد زبانم بود تا سرّ درونم، آشکار نشود؛ تا کسی نفهمد چه اندازه غم در سینه‌ام تلنبار شده است. چرخیدم و با سینی چای رو به روی ترنم ایستادم. یک طرف لب‌های درشتش بالا رفته و با همان چشمان دقیق، من را نگاه می‌کرد. می‌دانست تا خودم نخواهم، لب به سخن باز نخواهم کرد. پس هیچ اصرار دیگری نداشت و سینی را بدون آنکه خودم بخواهم، از من گرفت و به پذیرایی برد. همان لحظه که نشستیم، کیان با عروسک‌هایی که هم قدش بودند، بیرون دوید و با ذوق آن‌ها را به مادرش نشان داد. ترنم او را سفت در آغوش گرفت و من ناخواسته دستی سوی شکمم بردم؛ همان‌جا که حدس می‌زدم «نطفه»، حضور دارد. صدای بوسه‌های محکم ترنم بر سر و صورت پسرش قلبم را فشرد. از عشق میان این مادر و فرزند همیشه به وجد می‌آمدم. گویی که یک تکه یخ بر روی آتش قلبم گذاشته می‌شود و دلم از این مادرانه‌ها، ضعف می‌رود. بازی ترنم با کیان، که می‌خواست کمی او را دست به سر کند و دوباره به اتاق بفرستد طول کشید. نگاه من تمام مدت روی آن‌ها بود و قلبم دوباره سر ناسازگاری گذاشته بود. هم می‌خواستم جای او باشم و هم نه. چگونه می‌شد از نفرت به عشق رسید؟ من نمی‌توانستم به آن موجودی که هر لحظه در شکمم رشد می‌کرد، عشق بورزم؛ آن‌هم وقتی هرروز سودای کشتنش را در سر داشتم. آه که چه افکار سنگدلانه‌ای داشتم! جان یک انسان را، حتی با وجود شکل نگرفتن یک انگشتش، می‌خواستم بگیرم و روی این موضوع چقدر مصمم بودم. مصمم؟ نه! راستش آنقدر ها هم که فکر می‌کردم، قدرت سقط جنینم را نداشتم. هی، مهتاب! حالا می‌بینی که «نطفه» به «جنین»ای با میم مالکیت تبدیل شده؟! وابستگی و ترس از آن در لحظه به جانم ریخته شد که دست و پایم را گم کردم. من نیت وابستگی و نگه داشتن این موجود را نداشتم. از استرس بود یا چه؛ ولی قلبم به تپش افتاد. نگران شدم بابت این تغییر لحنم چرا که نباید این‌گونه می‌شدم. مانند همیشه، هنگام اضطراب، معده و تمام محتویات درونش به‌هم ریخت و حالت تهوع به سراغم آمد. حس می‌کردم سرم نیز گیج می‌رود‌ راه فرار از افکارم را بازهم در آشپزخانه دیدم و به سمت آنجا رفتم. کیان دوباره به اتاق دوید و ترنم مرا مخاطب قرار داد. آخ! کیان! چه بد موقع تصمیم به رفتن گرفتی، پسرک! - کجا میری زن؟ بگیر بشین یکم گپ بزنیم. دلم برات تنگ شده. گیج سویش چرخیدم. مغزم قفل کرده و جوابی در چنته نداشتم که به او بدهم. واقعا برای چه به آشپزخانه آمدم؟ ظرف کثیف دارم؟ چیزی نامرتب است؟ وسیله پذیرایی می‌خواهم ببرم؟ نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن غذاهایی که ترنم آورده بود، چشمانم برق زد و بهانه‌ام را یافتم. - م... می‌خوام غذاهارو جابه‌جا کنم. صبر نکردم تا واکنشش را ببینم. سریع به سمت میز ناهارخوری گام برداشتم و ظروف برنج و کباب ذغالی‌ای که ترنم دوست داشت را بیرون آوردم. بوی برنج زیر دماغم زد. بویش لذت‌بخش بود؛ تا زمانی که ظرف کباب‌ها را بیرون کشیدم. بویش انگار بدترین بوی دنیا بود. بوی ذغال و علف می‌داد! گوشتش هرگز مرا وسوسه نکرد و بدتر، باعث برهم ریخته شدن معده‌ام شد. ناخواسته عضلات شکمم منقبض و سفت شدند. فشار و آن موج عضلانی از شکمم آغاز و از قفسه‌ سینه‌ام رد شد و به حلقم رسید. سوزش ته حلقم نشان از بازگشت محتویات معده‌ام می‌داد. مقاومت بی‌فایده بود؛ چند موج انقباضی آمد و مرا درهم شکست. برای به گند نکشیدن آشپزخانه‌ام، به سوی سرویس بهداشتی دویدم و پاسخ «چی شد مهتاب» ترنم را ندادم.
  9. سایان

    زندگی بدون چی نمیشه !؟

    بدون دخترم و دو سه نفر از عزیزانم؛ و نوشتن و پیتزا
  10. -پارت۲۰- گذر زمان را حس نکردم؛ این صدای زنگ خانه بود که مرا به خود آورد. درب را که گشودم، کیانِ یک سال و نیمه، با ذوق به سمتم دوید و محکم پایم را میان دستان کوچکش گرفت. راه رفتنش کودکانه و بامزه بود. خنده‌ام از ته دل بر صورتم نقش بست و او را در آغوش کشیدم. پسر کوچک ترنم را از اعماق قلبم دوست داشتم؛ باعث میشد گاهی حس کنم که من هم نیازمند حضور یک موجود کوچک، مانند او، در زندگی‌ام هستم. بوسه‌ای روی لپ‌های تپلش کاشتم و به ترنم نگاه کردم. کیف‌اش و پلاستیک حاوی ظروف سفید رنگ غذاها را در یک دستش گرفته و با دست آزادش، درب را بست و داخل شد. - سلام. لبخندش گرم و لحنش مانند همیشه، سرزنده بود. کیان خودش را به عقب کشید و از من درخواست کرد که زمین بگذارمش. حین پایین گذاشتنش، پاسخ سلام ترنم را دادم. خودش جلوتر از من وارد خانه شد و با صدای رسایی گفت: - چه خبر دختر؟ حالت بهتره؟ لبخندم هنوز بر لبانم بود؛ اما این‌بار، کمی غمگین‌تر از قبل. غذاها را روی میز گذاشت و نگاهم کرد. بازهم از نگاه به چشمانش طفره رفتم و حین برداشتن لیوان از کابینت، پاسخ دادم. - بهترم عزیزم، تو خوبی؟ ترنم را ندیدم که چه می‌کند، خود را مثل همیشه مشغول نشان دادم؛ تنها برای آن‌که مجبور به پاسخ دادن به او نشوم. صدای دویدن کیان آمد که به اتاق رفت؛ عاشق عروسک‌های من بود و می‌دانستم که می خواهد با آنها بازی کند. صدای ترنم میان کارهایم، تمرکزم را برای فکر کردن گرفت. - خوبم منم. اوضاع رواله؟ به ظاهر مکالمه‌ای معمولی داشتیم؛ درحالی که هردو می‌دانستیم چیزی در این میان هست که مانند همیشه، نیست.
  11. سلام عزیزم خودم جلدتو میزنم این عکس به نظرم قشنگ تره
  12. پارت۵ محمد هممون رو نگه داشت و نذاشت ماهم به سرنوشت علی دچار بشیم؛ ولی اون بیچاره که پاهاش لیز خورد و با نشیمنگاه از روی پله‌ها پایین پرت شد، با هر پله‌ای که بهش برخورد می‌کرد، یه فحش نثار ما و یه فحش نثار آقا برات می‌کرد! همگی مبهوت به سر خوردنش نگاه کردیم و وقتی به اخرین پله رسید و محکم تر از دفعات قبل روی زمین افتاد، ناله‌اش بلند شد‌. - وای ددم وای. روی همون زمین دراز کشید و نشیمنگاه دردناکشو محکم چسبید. ناخودآگاه گفتم: - احتمال ۹۰ درصد دنبالچه‌اش شکسته! ناله‌ی دیگه‌ای از علی بلند شد که محمد، از ته گلوش صدایی درآورد و انگار داشت جلوی خندش رو می‌گرفت. امیرعلی پس گردنی‌اش بهش زد و گفت: - کوفته! بورو کمکش بوکو! محمد خنده‌اش رو خورد و نگاهی بهش انداخت. با نگاه داشت می‌گفت« چقدر گاوی»؛ ولی در عوض گفت: - تو و پسرعموت دکترین؛ مو بُروم کمک! امیرعلی با غرور سرش رو بلند کرد و جواب داد. - پَ چی؟ خودمون می‌ریم کمکش. امیر، بیا... سریع چرخیدم تا به سمت اتاق برگردم. اصلا دلم نمی‌خواست منم مثل علی از پله‌ها با نشیمنگاه به پایین سر بخورم. اما دیدم هرسه، یعنی اسماعیل و محمد و امیرعلی دستم رو چسبیدن و اجازه‌ی تکون خوردن هم بهم ندادن. زدم به در رسوا بازی و داد کشیدم. - ولوم بوکو بت میگم! من نَمیام پایین! سر می‌خوردم! ولوم کو! روی دوتا پا نشستم تا نتونن تکونم بدن و اسماعیل درحالی که داشت آستین پیراهنمو با کشیدن، جر می‌داد، گفت: - امیر کاکو بیا، کلاس دیر میشه! سرم رو عقب بردم و با چشمای بسته جیغ زدم. - مو نَمیام! یکهو لگد محکمی به پاهام خورد که خفه خون گرفتم و بقیه هم دست از کشیدن دستام برداشتن. چشمامو باز کردم و به محمد که لگد زده بود نگاه کردم. - د بلند شو! کلاسامون دیر شدا! امیرعلی کنارم روی زمین نشست و سعی کرد با آرامش من رو توجیه کنه؛ در صورتی که می‌دونست من مثل حیوون وفادار از این پله‌های همیشه خیسِ خوابگاه، می‌ترسم! - امیر کاکو، وخی بیو بریم. کلاس دیر میشه بوخودا! به پله‌ها اشاره کردم و گفتم: - نَمی‌بینی ای پلِو همیشه خیسه؟ سُر می‌خوریم عامو! دستم رو کشید و مجبورم کرد که بایستم. - نترس سر نَمی‌خوریم. وقت تنگه، بریم. اون سه نفر، جلوتر از من با احتیاط پا روی پله‌ها گذاشتن. انقدر با سرعت آرومی پایین می‌رفتن که ده دقیقه فقط طول می‌کشید تا پایین برسن. پوفی کردم و با عجز زیر لب گفتم: - خدا وَرِت داره برات! آقا برات، سرایدار خوابگاه بود. جوری زمین رو تمیز می‌کرد که وقتی روش راه می‌رفتی، حس می‌کردی توی پیست پاتیناژی!
  13. پارت۴ همه چی تو یه لحظه روی صحنه آهسته رفت. آهنگ «Only Time» توی فضا پخش شد و من خیره به اتفاقات درحال وقوع، لقمه توی دهنم موند. « Who can say where the road goes» محمد شلوار علی رو سمتش پرت کرد که متاسفانه روی سر اسماعیل افتاد. دست دیگش خورد توی سر امیرعلی و اون داشت تعادلش رو از دست می‌داد و اگه صحنه آهسته برداشته میشد، با صورت روی زمین می‌افتاد. «Where the day flows... Only time» علی دهنش تا ته باز بود و مشخص بود می‌خواد داد بزنه و فحش بده. از طرفی، مربا از گوشه‌ی لقمه‌ی اسماعیل داشت می‌چکید روی فرش. همون موقع در اتاق باز شد و همه چیز از رو حالت صحنه آهسته برداشته شد. امیرعلی محکم روی زمین افتاد، داد علی توی اتاق پیچید و محمد که هنوز کمربندشو نبسته بود، شلوارش از پاش افتاد. قطره‌ی مرباهم روی زمین چکید و بعد صدای حسین اومد. - دادا چه خبردونس؟! صدادون کل خوابگارا برداشتس. علی که بخاطر وارد شدن ساکت شده بود، دوباره شروع کرد و حسین درمونده گفت: - دادا نیمیفمم چی میگی؛ فارسی بگو. علی مکثی کرد و بعد به نشونه‌ی برو بابا، دستی تکون داد و شلوارش رو از روی سر اسماعیل برداشت و پوشید. لقمه رو جویدم و قورت دادم. به حسین که انگار عذاب وجدان گرفته که چرا ترکی نفهمیده نگاه کردم و گفتم: - عامو ولش بوکو؛ ای همینجوریه. حسین، درحالی که ابروهاش حالت نگرانی گرفته بودن و پکر شده بود، تن لاغر و کوچیکشو تکون داد و از اتاق بیرون رفت. این سری امیرعلی بود که با صدای تودماغی داد زد: - امیر موگوم وخی ساعت نه شد! از در بسته شده نگاه کردم و فورا بلند شدم. همگی آماده شدیم و درحالی که اتاق به حال خودش رها شده بود، به نیت رفتن سمت دانشگاه از اتاق خارج شدیم. هنوز درحالی که پامو بالا آورده بودم تا کفشو بپوشم، به جای اینکه خم بشن و بپوشمش، داشتم حرکت هم می‌کردم چون امیرعلی مدام غر می‌زد. - دیر شد، دیر شد، دیر شد! به پله‌ها رسیدیم که علی برگشت چیزی بگه. همون لحظه که پا روی اولین پله گذاشت، دیدم جایی که باید سرش باشه، خالی شده و صدای گوم گومی توی راهروی خوابگاه پیچید.
  14. بله عزیزم درسته @ماسو لطفا زحمتشو بکش گلم
×
×
  • اضافه کردن...