رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایان

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    401
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان

  1. سریال: دیدن، فرام، بریکینگ بد، شرلوک، آن شرلی، صد نفر، واکینگ دد، دد سیتی، دریل دیکسون، ماهمه مرده ایم، دفترچه راهنمای رزیدنت سینمایی: انولا هلمز۱و۲، جاسوس من۱و۲، کالکشن ددپول، کودا، ولنتاین آبی، her(2013)
  2. چیزی که ازت دیدم خیلی خوب باهمه گرم میگیری و شوخ طبعی
  3. خوشگل و هنرمندی
  4. عزیزم جلد شما کمی زمان بره، گرافیست هم سعی میکنه تو سریع‌ترین زمان جلد رو تحویل بده ممنون که صبر میکنین🤍
  5. عین؛ عبث @Yammakh رازت بهم کمک کرد
  6. -پارت ۱۸- دوست داشتم بیاید سمتم، با من حرف بزند، نازم را بکشد. مگر یک زن جز اینکه مَردش نازش را بخرد چه می‌خواهد؟ جز یک آغوش امن چه چیز می‌تواند زن را آرام کند؟ اما نه خواسته‌ام را بیان ‌می‌کردم و نه خودم پیش قدم می‌شدم. خسته که شدم، بدون توجه به اویی که همچنان پشت میز ناهارخوری نشسته بود، به اتاق خواب رفتم. او نیامد؛ نمی‌دانم تا چه ساعتی، اما هرچه بیدار بودم نیامد. اکسپلور به انتها رسید، چشمانم مانند دو وزنه‌ی گران، روی هم افتادند و باز هم او، نیامد. *** - امروزم تنهایی ماهی؟ حینی که تخم‌مرغ‌ها را خیلی حرفه‌ای با رب گوجه مخلوط می‌کردم تا املت بپزم، پاسخ ترنم را که پشت گوشی منتظر بود، دادم. - طبق معمول بله. آقای دکتر بازم شیفته. هوس یک املتِ قهوه‌خانه‌ای به سرم زده و داشت مرا به جنون می‌کشاند؛ همین شد که تا از مدرسه به خانه رسیدم، مشغول پختن شدم که ترنم، با من تماس گرفت. - چه آقای دکتر ستاره ی سهیل شدن، منم تو بیمارستان کم می‌بینمشون. پوزخندی زدم و خیره به تخم‌مرغ‌هایی که درحال پخته شدن بودند، پاسخش را دادم. - تو کم‌تر از اون بیمارستانی ترنم. فقط صُبا میری، تا ظهرم مطبی و شب خونه خودتی. این همش... حرفم را بریدم و نفسم را به مانند فوت، از میان لب‌هایم خارج کردم. اینکه پارسا را جلوی ترنم «این» خطاب کردم، کمی غرورم را خدشه دار کرد. اخمی کرده و ناگاه دلم به سمت خیارشورهایی که در تراس بودند کشیده شد. با املت، حسابی می‌چسبید! - بالاخره اونم تازه داره راه میوفته، اولش شیفت و آن‌کال بودن زیاد داره دختر. می‌دونی که با تاخیر کنکور داد بخاطر سربازیش. «آره»ی بلند و رسایی گفتم تا از آن فاصله، به گوشش برسد. خودم نیز مشغول درآوردن دو خیارشور نسبتاً بزرگ از دبه‌ای شدم که مادرم برایم هرسال می‌گذاشت. یکی از آن‌ها، وسوسه‌ام کرده و با دلی سست، شروع به گاز زدنش کردم. - محمدم امروز صب رفته دماوند، یه پروژه داره باز. میام شب خونه تنها نباشی. چشم‌هایم درشت و خیارشور نیمه جویده در دهانم ماند. طعم شور و تندش، حال داشت اذیتم می‌کرد. به زور آن‌را قورت داده و به گوشی‌ام نزدیک شدم. - من تنهایی مشکلی ندارما ترنم. کاش قبول کند و به جای خانه‌ی من، به خانه‌ی مادرش برود! نمی‌خواستم باشد؛ می‌خواستم تنها باشم بلکه از شری که گریبانم را گرفته بود، رها شوم. اما انگار تمام دنیا دست به دست هم داده بودند تا نگذارند کارم را بکنم. - می‌خوام بیام پیش تو خره! تا دو ساعت دیگه برم دنبال کیان بعدش میان خونت. با یک دست، بشقاب حاوی خیارشور را گرفته و با دست دیگر، از سر کلافگی، بر پیشانی‌ام کوبیدم. کاش محض رضای خدا، مرا به حال خود می‌گذاشتند.
  7. -پارت ۱۷- یادآوری تمام این چهار سال، اجازه نمی‌داد مانند یک زن با سیاست رفتار کنم و در اوج سادگی و کم تحملی، با لحنی تند گفتم: - حرف زدنو تو می‌خوای یادم بدی؟ تویی که حتی یبار جلو نیومدی که بشینیم حرف بزنیم؟ چشم‌هایش را درشت کرد و سر تا پایم را از نظر گذراند. او نیز تحملش به پایان رسید که همچون خودم پاسخم را داد. - چی میگی تو؟ چرا بزرگش می‌کنی؟ دو کلمه اومدم بِت بگم صدای این لامصبو در نیار، کار دارم. ببین چی‌کار می‌کنی با روان آدم! از شانه‌ی راستش زدم و کمی او را به عقب راندم. - کار داشتی می‌موندی سر کارت. تمام مدت، خشم بود که کنترل بدنم را در دست داشت و لحظه‌ای هم فروکش نمی‌کرد. حرف‌ها و رفتارهایم، دست خودم نبود. به گونه‌ای برخورد می‌کردم، انگار از ابتدای عمرم از او متنفر بودم! پارسا، نفسش را از بینی با فشار خارج کرد و خودش نیز با قدم‌هایی محکم از اتاق خارج شد. با خروجش، قلبم لرزشش بیشتر شد و این‌بار به جای خشم، از غم می‌لرزید. اعضا و جوارحم باری دیگر جوری درهم پیچیدند که انگار قرار بود از تنم خارج شوند. با درد، خم شده و روی زمین در خود جمع شدم. حالا بازهم من مانده بودم و اتاقی خلوت و بیتی نیمه تمام. «چه گویمت که دلم گیر است و تنگ» اشک در چشمم جوشید و بیشتر روی دو زانویی که بر زمین بود، خم شدم. محکم روی زیر دلم را فشردم و نالیدم. - ببخشید... ببخشید... اما خودم نیز نمی‌دانستم دارم چه کسی را مخاطب قرار می‌دهم. پارسایی که در اوج عشق، نمی‌توانستم با او خوب برخورد کنم،؛ یا نطفه‌ای که پدرش را و خودش را رنجانده بودم؛ یا مهتابِ بیچاه‌ای که هیچ راهی جز ترک کردن جلوی پایش نمی‌گذاشتم. *** شب شده و پارسا مانند همیشه، درحال پاسخ دادن به ایمیل‌های مثلا مهمش بود! تمام مدت به این فکر می‌کردم که اگر خانه نبود، کار را یکسره کرده و هردویمان را با سقط این نطفه، از بند این زندگی مشترک نجات می‌دادم! آباژور کوچک کنار کاناپه، به کمک یک هالوژن سقفی کوچک، فضای خانه را نیمه روشن نگه داشته بود. این را دوست داشتم. نور زیاد، اذیتم می‌کرد. می‌خواستم همه جا تیره باشد. مانند قلبم، مانند زندگی‌ام، مانند روحم. پس از آن برخورد نه چندان جالبمان، دیگر هیچ سخنی میانمان رد و بدل نشده بود. او اخم داشت و من، غم. او کار خودش را می‌کرد و من نیز هم. تصحیح برگه‌های امتحانی دانش‌آموزان مدارس مختلفی که دبیرشان بودم، آن هم در این نور کم، چشمانم را می‌سوزاند. اما بیشترین سوزش متعلق به قلبم بود؛ قلب عاشق و منتظرم.
  8. -پارت۱۶- اویی که همیشه مرا به رسیدن به آرزوها و هنرهایم تشویق می‌کرد، حال داشت با زبان بی زبانی هنرم را به سخره می‌گرفت و تحقیر می‌کرد. قلبم از این فشار ناگهانی، به تپش افتاده و معده‌ام درهم می‌پیچید. کاش امروز نیز نبود تا با خیال راحت از شر این موجود در شکمم، که حال جسمی‌ام را به این روز انداخته، خلاص شوم! قلم را برداشته و این‌بار، محکم تر روی کاغذ کشیدم. صدای قلم روی کاغذ را بلندتر شد. می‌خواستم بشنود. می‌خواستم بداند که حرفش برایم مهم نیست. چند ثانیه بعد، سایه‌ی جثه‌ی بزرگش را روی کاغذم دیدم و متوقف شدم. همان موقع، صدایش به گوشم رسید. - گفتم که با صداش تمرکز ندارم ماهی. سر بلند نکردم تا نگاهش کنم. صدایمان این بار آرام تر از سری پیش بود. فقط گفتم: - تو یکاری بکن که صداشو نشنوی. شوکه زمزمه کرد. - یعنی چی یکاری کن نشنوی؟ کلافه از بوی شامپو‌یش، از حضور نزدیکش و از صدای گرمش، روی صندلی به سمتش چرخیدم و از پایین نگاهش کردم. - یعنی برو تو اتاق خواب؛ درو ببند؛ هدفون بذار. اصلا هر کاری می‌خوای بکنی، بکن. برام مهم نیست. صدایم هنوز آرام بود؛ اما نه لحن نرمی داشتم و نه نازی در صدا. او ناگاه صدایش را بلند کرد. نه فریاد، اما بلندتر از قبل؛ به حدی که از پذیرایی، به راحتی قابل شنیدن باشد. اما همین نیز برایم غیر قابل پذیرش بود و از پارسا، بعید. - خونه که فقط واسه تو نیست! منم حق دارم آرامش داشته باشم. قلم را کنار گذاشتم و همان‌گونه نگاهش کردم. چشمانش خسته بود. می‌شد فهمید. اما من هم خسته بودم. از یک ماه سکوت؛ از یک ماه تلاش بیهوده. از یک ماه «حالت خوبه؟» و «آره خوبم». از تمام این چهار سال زندگی مشترک! - خب پس... مکث کرده و از جا بلند شدم. - تو بمون اینجا. من میرم اون یکی اتاق. خواستم ابزارم را جمع کنم، که مچ دست راستم را گرفت و باعث متوقف شدنم شد. – مهتاب... نگاهش نکردم. گرمای دستش، دستم را ذوب می‌کرد. - این چه طرز حرف زدنه آخه؟
  9. -پارت۱۵- صدای پارسا، حواسم را از مانتوی زیبایی که چشمم را گرفته پرت می‌کند. - این سه روز تنها بودی؟ جوابم برایش تکان دادن سرم بود. نمی‌دانم حرکتم را دید یا نه، چرا که خودم خیره به صفحه‌ی گوشی مانده بودم. تلاشش برای برقراری ارتباط ستودنی بود اما چه سود؟ نمی‌خواستم این تلاش را؛ این رفتار عادی را دوست نداشتم. هرچند که بازهم دروغ گفتم. مهتاب! چه راحت درحال کنار آمدن با دروغ‌گویی هستی، زن! با این حال، لازم نبود بداند ترنم اینجا بود؛ یا حتی قبل تر که فهمیدم هرگز تنها نبودم و نطفه‌ای در شکمم بود. از گوشه‌ی چشم، لب‌های آویزانش را دیدم. عمیقا قلبم برایش به درد آمد و سوخت. پسر طفلکم که چقدر تلاش می‌کند و من چگونه پدر «نطقه‌»ی درون شکمم را پس می‌زنم! در ادامه‌ی حرکاتش، دیدم که برخواست و سمت کیف لپ‌تاپی که همیشه گوشیه‌ی دیوار می‌گذاشت رفت. بازهم کار و مقاله خوانی و ایمیل‌های کاری! من نیز برخواسته و به اتاق مهمان رفتم. میز سفید مطالعه‌ای که گوشه‌ی اتاق بود، صدایم می‌زد. مانند پارسا که خود را با لپ‌تاپش مشغول کرد، من نیز کاغذ مخصوص را روی میز پهن کرده و قلم و جوهر را برداشتم. صدای جیر جیر کشیده شدن قلم بر روی کاغذ مانند نوایی آرامش‌بخش برایم بود؛ انگار که تار می‌نواختم. با چرخاندن نی‌قلم، خط می‌زدم و به تحریر درمی‌آوردم و کلمات را در هم می‌آویختم. زیر لب، آن بیت شعر زیبایی که از حفظ خطاطی می‌کردم را با صوتی آرام و نوایی حزن‌دار برای خودم مکررا می‌خواندم. - چه گویمت که دلم گیر است و تنگ/نه شرح این بتوان کرد و نه هجران را به اواسط بیت رسیده بودم که صدای تقریباً بلند پارسا، مرا از آن خلسه‌ی آرامش‌بخشم بیرون کشید و شانه‌هایم پریدند. - باز نشستی پای خطاطی؟ قیژ قیژش نمی‌ذاره تمرکز کنم ماهی؛ یه تایم دیگه انجامش بده. صدایش به مانند فریاد نبود، درحدی بلند بود تا بتوانم صدایش را از اتاقی که هستم بشنوم. نمی‌دانستم برای «ماهی» گفتنش بمیرم یا غضبم را از بابت حرفش ابراز کنم. احساس خشم، بر من غلبه کرد و با کوبیدن قلم بر روی میز، به سمت درب اتاق چرخیدم و من نیز مشابه خودش گفتم: - به من ربطی نداره. تمرکزتو خودت یکاریش بکن! اعضا و جوارح شکمم، بازهم در هم پیچیدند و دست روی آن نقطه‌ی متلاطم شکمم گذاشتم. حس تلخی و سوزش ته حلقم، بازهم مرا آزار می‌داد و خوب می‌دانستم از برکت سر این نطفه ی ناخواسته، درحال تجربه‌ی این احساسات هستم!
  10. -پارت۱۴- نمی‌دانم چقدر گذشت که پارسا را با موهایی خیس و درهم، لباس پوشیده در آشپزخانه دیدم که درحال سرک کشیدن در قابلمه‌های غذاست. نگاهم خیره به حرکات کودکانه‌اش بود که ناگهان به سمتم چرخید و به رویم لبخند زد؛ لبخندی مانند همیشه. لبخندی که همیشه مهربان بود و شاید چشمانش خسته بودند، اما بازهم آن را از من دریغ نمی‌کرد. - عجب بویی راه انداختی. چه رنگی داره خورشتت. لبخندم از او کمرنگ‌تر بود. از جا برخواستم و با تنی افتاده و خسته، ظروف را از کابینت‌ها بیرون آوردم. - گشنته؟ سریعا ظرف‌هارا از دستم گرفت و خودش قاشق و چنگال را از جاقاشقی کنار سینک برداشت. در همان حین نیز پاسخم را داد. - خیلی! بوی غذاهم که پیچیده، واقعا دلم ضعف رفته. چقدر خوب بود عادی رفتار کردن؛ آن‌هم وقتی که می‌دانی هزار و یک دلیل برای عادی نبودن داری و به روی خودت نمی‌آوری. برنج را که در دیس می‌کشیدم، از گوشه‌ی چشم نیز حرکاتش را زیر نظر گرفتم. ترشی لیته محبوبش را به همراه بطری دوغ از یخچال بیرون آورد. او در یک گوشه، دوغ را با نعنا ترکیب می‌کرد و من در این گوشه، درحال تزئین برنج و خورشت بودم. سکوت مانند مه صبحگاهی بینمان بود؛ سرد و بی‌رنگ. قرار نبود مانند زوج‌های دیگر از سه روز آن‌کال بودنش بپرسم و او نیز نمی‌خواهد بداند زنش تنها در این سه روز چه می‌کرد. شاید گمان می‌برد که به خانه‌ی مادرم می‌روم. هه! اگر اینگونه بود، باید می‌گفتم که «چه گمان مضحکی»! غذا، در همان سکوت خورده و شد. تنها صدایی که در خانه می‌پیچید، برنامه‌ی تلویزیونی بود که اصلا علاقه‌ای به نگاه کردنش نداشتم و پارسا، با چشم‌های میخ شده، آن را نگاه می‌کرد. انگار هیچ چیزی جالب تر از آن برایش وجود ندارد! غذا خورده شد، ظرف‌ها جمع شد و در ماشین ظرفشویی قرار گرفت؛ تلویزیون همچنان روشن ماند و من روی یک مبل، پاهایم را جمع کرده، در اکسپلور چرخ می‌زدم و پارسا، روی یک مبل دیگر.
  11. عکس رو دانلود کن و توی صفحه ی اول رمانت جایی که خلاصه و مشخصات رو نوشتی واردش کن عشقم @ماسو خسته نباشی جانم
  12. عزیزدلم بعد از اینکه عکستو انتخاب کردی و گزینه ی آپلود فایل رو زدی، اولین لینکی که بهت میده لینک اصلی هست همون رو کپی باید بکنی
×
×
  • اضافه کردن...