-
تعداد ارسال ها
401 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
پارت هفتاد *** با دو انگشت چشمهام رو فشردم و دوباره به دست خط تخیلی دکتر نگاه کردم. اگه میدیدمش قطعا پرونده رو تو صورتش میکوبیدم. انگار خدا از دلم شنید که سرو کله اش پیدا شد و با همون نگاه شنگولی که انگار قبل بیمارستان اومدن چیزی زده، ساعد دستهاش رو روی استیشن گذاشت و بهم خیره شد. عادتی بود که برای همه اجرا میکرد و همه تو این مدت کم، به این حرکت میشناختنش. - احوال خانم مرادی؟ کلافه نگاهش کردم و برگه هارو روی میز کوبیدم. - دکتر این چه دستخطیه؟ کور شدم تا تشخیص دادم چی نوشتین. لبهاش به پایین کج شدن. - من که خیلی خوش خطم! ببینم. دستخط قشنگ و فضاییش رو توی پرونده نشونش دادم. چشمهاش جمع شد و لبهاش رو به داخل برد. کاش دست و بالم بسته نبود و بخاطر مبادی آداب بودن، نمیتونستم پرونده رو بکوبم تو صورتش. فقط با اخم چشمهام رو ریز کردم و دوباره مقابل خودم قرارش دادم. دست راستش رو زیر چونهاش زد و از زیر چشم میدیدم که نگاهم میکرد. یاد لقبی که حدیثه بهش داده بود افتادم و لبخند محوی زدم. - به چی میخندید؟ گیج نگاهش کردم که تو همون حالت گفت: - میگم به چی میخندید؟ انگار بیشفعالی، چیزی بود! هیچوقت تو بخشها آروم و قرار نداشت. سری تکون دادم و جواب دادم. - هیچی. یاد یه حرف دوستم افتادم. - درمورد چی؟ چقدر حرف میزد! جواب ندادم و به کارم مغول شدم. داروهارو وارد کارت دارویی میکردم که با حرفی که زد، کلا رشتهی کار از دستم در رفت. - چیزی ذهنتونو درگیر کرده؟ متعجب نگاهش کردم و گفتم: - چطور مگه؟ صاف ایستاد و شونهای بالا انداخت. - چون درست حسابی جوابمو نمیدین. همیشه یا حاظر جواب بودین یا حرص خوردنتون باعث میشد لپاتون قرمز بشه. ولی الان انگار رو مود نیستین. از اینهمه دقتش، ابروهام بالا پرید. هیچکس تا به حال انقدر دقیق روی من زوم نکرده بود تا رفتارم رو تشخیص بده. سکوتم، باعث شد لبخند کمرنگی بزنه و به حالت همیشگیاش در بیاد. سرش اما کمی نزدیک تر اومد؛ انگار میخواست چیزی بگه که درست هم حدس زدم. با ولومی آهسته، گفت: - پشت بوفه، یه راهپله فلزی هست که میره پشت بوم بخش اداری. کسی اونجا ها رفت و آمد نداره، مخصوصا شبا. منم امشب شیفتم. خواستین حرف بزنین، اونجا میبینمتون!
-
پارت شصت و نه اینبار محدثه بود که به سمتم اومد. - فریا! تو نمیدونی چی بهم گذشته. صداش مثا همیشه پر از ناز و غرور نبود؛ التماس میکرد! خوشم میاومد؟ نه، اصلا! اهل کینه نبودم اما هیچوقت هم نمیتونست کارهاشون رو هضم کنم و راضی بشم عادی باهاشون برخورد کنم. لب باز کردم بگم «توهم نمیدونستی چی کشیدم» که چیزی درونم نهیب زد که سکوت کنم. حرفم تبدیل شد به نفسی عمیق و محدثه اشک نامرئی صورتش رو پاک کرد و گفت: - باورت نمیشه اگه بگم تو این دوسال چندتا سقط داشتم، چند بار خودم تا پای مرگ رفتم و برگشتم. دست خودم نبود که اینبار با بیرحمی گفتم: - الان باید نگرانت بشم؟ ماتش برد. به صورتم نگاه میکرد؛ انگار دنبال فریای مظلوم و سادهدل و ساکت قبل میگشت. کاش میدونست که با فرارم از کرمان، فریای اون موقعهارو کًشتم! حرفم تکراری و صد درصد آشنا بود براش. - یادته وقتی از دردم بهت گفتم و انتظار داشتم درکم کنی، اینو بهم گفتی. معلومه که یادش بود. اینبار اشک واقعی روی صورتش غلتید و مهر تایید زد روی افکارم. - یادته چقدر بیرحم بودی محدثه؟ یادته کسی رو جز شما نداشتم و چجوری تنهام گذاشتین؟ بغضم رو فرو خوردم. نباید اینجا و جلوی اینها اشک میریختم. چندبار خیره به محدثه پلک زدم. - از اینجا برید و برنگردین. قحطی ماما نیومده. سما، برید از اینجا. پشتم رو کردم و سمت رختکنی رفتم که پالتوم ازش آویزون بود. قصد داشتم هرچی زودتر مطب رو ترک کنم و اهمیت نمیدادم که لباس مخصوص مطب تنمه! از روی روپوش پوشیدمش و مینی اسکارفم رو با شال پشمی بزرگی که رها، دور گردنم انداختم تعویض کردم. با صدای محدثه، لحظهای وقفه بین برداشتن کیف و گوشیام ایجاد شد. - توی اینستاگرام زیاد دیدم مطبتون رو. تعریف توهم زیاد شنیدم. فریا، الان برای نجات جون بچم از کرمان کوبیدم که بیام فقط پیش تو! خواهش میکنم... نمیخواستم دیگه حرفهاش رو بشنوم. بدون توجه بهشون، کیف و گوشیام رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. پریسا هم آماده، پشت میزش نشسته و منتظر من بود. جلوی میزش توقفی کردم و گفتم: - من میرم، اینارو هم از اتاقم بفرست بیرون و قفلش کن. شب بخیر. دیگه نایستادم تا ببینم پشت سرم چه اتفاقی افتاد. کینهای نبودم اما نمیتونستم مثل یک احمق به آدمی که من رو زمانی له کرده، محبت کنم. من خدا نبودم که گذست کنم؛ حاتم طایی نبودم که بخشنده باشم. اگه اون زمان آدمی مثل محدثه با غرورش من رو از آخرین امیدم ناامید کرد، بذار ذرهای مثل من طعم گس ناامیدی و تاسیان رو بچشه!
-
پارت شصت و هشت آب دهنم رو برای خیس شدن گلوی خشکم قورت دادم. - اینجا چیکار دارین؟ صدام، رسا تر از قبل شد. حالا به خودم اومده بودم و کم کم ذهنم همه چیز رو پردازش کرد. محدثهی باردار، سمای همراه، این موقع شب، تو تهران. نشونهها، بهم میگفتم قضیه از چه قراره. سما جلو اومد و خواست حرفی بزنه که پریسا گفت: - فریاجون، بخدا کلی باهاشون جرو بحث کردم گفتم بذارین براتون از لیست ماماهای کلینیک نوبت میدم. گفتن الا و بلا فقط میخوان شمارو ببینن. با فهمیدن قضیه، آرامشم داشت کم کم برمیگشت. سری برای پریسا تکون دادم. - عیب نداره. شما برو وسایلاتو جمع کرد. تایم کاری تموم شده. سری تکون داد و از اتاق خارج شد. حالا من بودم و دو نارفیق قدیمی. دست خودم نبود که لبهام به مثال خنده، به پایین کش اومدن و گفتم: - قُل سومیتون نیست؟ سما اخمی کرد و دقیقا دوشادوش محدثه، جلوی مم ایستاد. - نیومدیم مثل چندتا بچه تیکه بار هم کنیم فریا. میخوایم قرارداد مامای همراه ببندیم باهات. جفت ابروهام از این حرف بالا پریدن. پیش خودشون چه فکری میکردن؟ - این همه ماما توی این شهر هست. اینجاهم نه، تو کرمان که فراوونه! برید پیش همونا. بهشون پشت کردم و برگههای ریخته روی میز رو جمع کردم. دست سما که به نیت متوقف کردنم روی دستم نشست، سریع پسش زدم و بازهم ازش فاصله گرفتم. متعجب سرتاپام رو نگاهی انداخت. - چته فریا؟ قراره مامای همراه محدثه بشی و پولتو بگیری! اخمم از سر خشم جمع شدهی تمام این سالها بود؛ نه فقط این جملهاش. - فکر کردی محتاج پولتونم؟ برید یه مامای دیگه پیدا کنین؛ من قبول نمیکنم.
-
پارت شصت و هفت تمام این سالها تلاش کرده بودم. سعی کرده بودن فراموش کنم و بگذرم چه به سرم اومد. مشاوره رفتم که حال خودم رو بهتر کنم. رفیقباز شدم که به منِ سابق نشون بدم اون رفیقهای نامرد در زندگیام هیچ ارزشی ندارن. اما همهاش انگار تظاهر مغزم بود! مغزم تظاهر کرده به فراموشی؛ به گذشتن، به عبور کردن. هنوز با شنیدن آهنگهای چاوشی یادس میافتم. هنوز میدونم غذای مورد علاقهاش ماکارونی بوده و سالهاست لب به این غذا نزدهام. میدونم موی بلند دوست داشت و موهام رو سالهاست کوتاه نکردم. و حالا، محدثه جلوی روم ایستاده بود. چقدر شکسته شده بود! چشمای مشکیای که در اوج حماقت، ازش تعریف میکردم، حالا خیلی تیره و بی فروغ تر از قبل بودن. اندام خوش سابق رو نداشت؛ باردار بود! ظاهر شکم برجستهاش میخورد که بالای ۳۰ هفته باشه. چقدر ورم کرده بود صورتش! صورت پف کردهی من رو همیشه مسخره میکرد، نه؟ پشت سرش پریسا در چهارچوب در قرار گرفت. بازوی محدثه رو سمت خودش کشید. - عزیزدلم، گفتم بیا شما، من برات وقت خالی پیدا میکنم... محدثه با شتاب دستش رو کشید. صداش هم حتی نوا و آهنگ قبل رو نداشت. چی به روز اون دختر مغرور و پر مدعا اومده بود؟ - بهت گفتم فقط میخوام این مامای من باشه! ولوم صداش بلند بود. به خودم اومدم. مثل اینکه بلندی صداش، شیشهی بهت وجودم رو شکست. خاطرات و صدای بیرحم گذشته از جلوی چشمهام پر کشید و نفس حبس شدهام وارد ریههام شد. نگاهم کشیده شد سمت ساعتی که روی دیوار پشت سرشون بود. ساعت ده شب، تهران؟ این زن اینجا چیکار میکرد؟ پشت سرشون، یک نفر دیگه هم وارد اتاق شد. انگار خدا قصد بازی داشت. سما، پشت پریسا ایستاده و مثل من، با بهت نگاهم میکرد. - اینجا چیکار دارید؟ محدثه سمتم قدم برداشت. نزدیکم که رسید، ناخواسته قدمی عقب رفتم. بغض بود که چونهاش رو میلرزوند؟ - فریا... اشکی چکید که سریع پاکش کرد. - کمکم کن فریا!
-
پارت شصت و شش - هه هه هه! مردک خوشنمک! قطعا منظورم «خوش»نمک نبود! حدیثه از حالت لمدادهاش روی کاناپهی تغییر حالت داد و صاف نشست. - فقط با تو اینجوریه ها! تو بخش و اینا که میاد، خیلی جدیه. مخصوصا تو زمینهی کار. شونهای بالا انداختم. - اینم از بخت سیاه منه دیگه. بازهم خندید و اینبار حین خنده، بلند شد. - پاشو پاشو، ولش کن وزهخانو. بریم که فکر کنم مامان داره فول میشه. روزم با رسیدن لحظهی ملکوتی تحویل شیفت تموم شد و ساعت چهار عصر به خونه رسیدم. ناهارم رو در بیمارستان خوردم؛ پس باید چرت کوتاهی میزدم تا ساعت شیش، به کلینیک برم. *** خسته و کوفته، دستهام رو به جلو کشیدم و با تکون سرم به چپ و راست، قولنج گیر کردهام رو شکوندم. - آخیش. لبخند لذتبخشی زدم و چشم بستم. وقتش بود به خونه برگردم. دکمهی سیستمم رو زدم تا خاموش بشه و حین جمع کردن وسایل روی میزم، صدای صحبتی از بیرون شنیدم و مکث کردم. به در بستهی اتاقم نگاه کردم. جز پریسا، منشی مطب، کسی اینجا نبود. بازهم لابد داره با تلفنش بلند بلند صحبت میکنه. کیفم رو برداشتم و حین گذاشتن پروندهها داخلش، به صداهایی که از بیرون میاومد گوش دادم تا ببینم واقعا کسی با پریسا درحال صحبته یا فقط خود پریساست. همون لحظه درب اتاق محکم باز شد. شونه هام از وحشت یکهویی بودنش، بالا پرید و متعجب به سمت در چرخیدم. - بیا برو خانم، ده دفعه میگم باید نوبت قبلی بگیرید. چشم در چشم شدم با زنی که مقابلم میدیدم. دستام روی کیف خشک شده و بدنم حتی نفس کشیدن رو از یاد برده بود.
-
درخواست طراحی کاور رمان دُخترم( جلد سوم رمان دستامو ول نکن)از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزدلم باشه گلم در اسرا وقت- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت شصت و پنج اگه شرایط دیگهای بود یا فرد دیگهای جلوی روم نشسته بود، کشیدهی محکمی زیر گوشش بخاطر دلقتبازیاش میخوابوندم! واقعا مرد «وزه»ای بود! با ابروهای بالا پریده، پلک محکمی زدم و نفس عمیقی کشیدم و حین بیرون دادنش، چشمام رو باز کردم. هنوز با همون لبخند نگاهم میکرد. دلم میخواست دستم رو قلاب کرده و داخل دهنش میفرستادم و پارهاش میکردم! حرکاتم رو که میدید، لبخندش قصد عمیق تر شدن داشت؛ خیلی خودش رو کنترل کرد و در نهایت که خوب حرص خوردم، گفت: - چقدر بیجنبهای! نگاه غضبناکم رو به سرتاپاش دوختم. تمام عضلاتم رو منقبض کردم که افکارم مبنی بر پاره کردن دهنش رو نادیده بگیرم و ناخواسته انجامش ندم! کم موند پلکم بپره که اینبار پقی زد و با چند سرفه، خودش رو جمع و جور کرد. - شوخی کردم... تمام خشمم و انقباض عضلاتم در پای راستم جمع شد و با نوک دمپایی به ساق پای چپش کوبیدم و بدون نگاه به چهرهی جمع شده و قامتش که خم شد تا پاش رو ماساژ بده، سریعا محیط رو ترک کردم. *** حدیثه از خنده ریسه رفت و من نیشگونی از بازوی لاغرش گرفتم. - درد بگیری حدیث! حینی که میون خنده و درد، بازوش رو ماساژ میداد، نگاهم کرد. - وای باورم نمیشه زدیش. پشت چشمی نازک کردم. این رفتار در شأن بانویی همچون من نبود؛ اما خب! - فکر کرده پسرخالمه باهام شوخی میکنه. بازم خندید. - با نمکه که! وزه خان
-
پارت شصت و چهار عرق پیشونیام رو با پشت ساعد دستم گرفتم و برای آرامش بدنم، روی صندلی استیشن نشستم؛ دقیقا صندلی کنار دکتر احمدی! ولی خب چه اهمیتی داشت کنار کی نشستم؟ وقتی انگار تو پاشنهی پاهام میخ فرو رفته و درد میکنه و کمرم درحال نصف شدنه؟ و البته چه فرقی میکنه وقتی گرسنه شدم و باید مح رضای خدا برای خودم غذا بگیرم؟ نشستن کنار دکتر احمدی، از کم اهمیت ترین مسائل در حال حاظر بود. نگاهم ناخواسته رفت سمت لپتاپش. داشت توی سیستم داروهایی رو برای بیمارها ثبت میکرد. سرم رو به دیوار پشتم تکیه دادم و چشم بستم. این هفته که گذشت، باز به خودم و زندگیام سخت گرفته و خودم رو مشغول کرده بودم. از هرچیزی که باعث یادآوری خاطرات میشد، سعی میکردم فرار کنم؛ فقط برای آرامش حالم. با صدای نرم و آروم دکتر احمدی، چشمهام رو باز و نگاهش کردم. - مامای خوبی هستین خانم مرادی. او هم همیشه بهم میگفت مامای خوبی میشم؟ بله. لعنت به هرچیزی که من رو یادش میاندازه! لبخندی به معنای تشکر زدم. - ممنونم دکتر. کار شماهم خوب بود. به حرکات سریع دستش حین تایپ داروی انگلیسی نگاه کردم و او، باز تمام احترامی که براش در این یک هفته توی ذهنم ساخته بودم رو آوار کرد. - این سری دیدین فقط تق تق مهرم رو نمیکوبم؟! با چشمهای درشت به او که خودش رو مشغول تایپ نشون میداد نگاه کردم. عجب رویی داشت! چقدر یک آدم میتونست بیشعور باشه؟ - دکتر خودتون یکاری میکنین قید همه چیو بزنم خب! باید حالیاش کنم شورش رو توی این مسائل در نیاره! برای اولین بار در این یک هفته، لبخند کج و کولهاش رو دیدم. مستقیم تو چشمهام نگاه کرد. از این فاصلهی نزدیک تر فهمیدم او هم رنگ چشمهایی عسلی و روشن داره. درست مثل ایمان! - چرا من؟ شما شروع نکردین از دکترای زنان بد گفتن؟ واقعا ول کن نبود! تو این حدودا دو-سه هفتهای که اومده بود و آمارش رسیده بهم، تازه از طرح اومده و تو همین مدت هم با کنایه به روز اول دیدنمون، پوست من رو کنده. من هم مثل خودش، مایل به سمتش نشستم و گفتم: - آقای دکتر احمدی، اگه من رسما ازتون بابت حرفهای اون شبم عذرخواهی کنم این برنامه تموم میشه؟ نباید تعمیم به کل میدادم! با حرفم بهش فهموندم که کم نیستن دکترهایی که چنین عقیدهای دارن؛ اما او از اونها، مستثنیست. همچنان با لبخند و چشمهایی که مشخصاً پر از شیطنت بود نگاهم میکرد. بعد از چند ثانیه، زبون روی لبهاش کشید و گفت: - بسیارهم عالی که اشتباه خودتون رو قبول میکنید خانم مرادی. نفس راحتی بابت پایان جنگ نرم بینمون کشیدم. اما هنوز بازدمم کامل خارج نشده بود که دوباره مغز و اعصاب من رو با حرفش به بازی گرفت. - ولی باور کنید در زمینهی فراموش کردن و بخشش، آدم نفهمیام!
-
پارت شصت و دو *** روز انتخاب واحد، رمز و نام کاربریام رو به حدیثه سپردم و خودم با خیالی آسوده، به اضافهکاریای گرفته بودم رسیدم. باز هم اقساط عقب مونده داشتم و مجبور به شیفت رفتن بودن که جبرانش کنم. شیفتهای زایشگاه رو بیشتر از بخش جراحی دوست داشتم. تازه یک زایمان سخت رو رد کرده بودیم. نوزاد نیاز به احیا پیدا کرده بود و تیم احیا توی زایشگاه ریخته بودن. پرستار و پزشک اطفال و پرستار و پزشک زنان یک سمت، پزشک بیهوشی و پرستارهای اورژانس یک سمت! زایشگاه در شلوغ ترین حالت ممکن خودش بود. خداروشکر کم پیش میاومد اینجور نوزاد بدحال داشته باشیم و همون یکبارش هم بهخیر میگذشت. خسته از اینکه بازم مقنعه سرم بود، به اتاق استراحت رفتم تا عوضش کنم. باید موهای بلندم رو زیر مینی اسکارفم جمع میکردم. دور دستم پیچوندمش تا جمعشون کنم که همون لحظه تقهای به درِ باز خورد و بدون اجازه، نصف تن دکتر احمدی داخل شد. - خانم مرادی... با دیدنم در حالت سرلخت مکثی کرد و چند ثانیه زمین رو نگاه کرد. - بفرمایید دکتر. موهام رو جمع کرده و منتظر نگاهم میکردم. نگاهم کرد و راحت تر ایستاد. - حال عمومی مادر و نوزادو بررسی کنین، پرونده رو تحویل بدین. نوزاد باید بره NICU*¹. - بله دکتر الان میام. سری تکون داد و از اتاق خارج شد. نفس عمیقی کشیدم و با فوت از ریههام خارجش کردم. واقعا بیمارستان بی درو پیکری بود! میکی اسکارفم رو بستم و به طبق حرف دکتر کارم رو انجام دادم. مادرهم باید یک ساعتی تحت نظر میموند؛ اما نوزاد طفلکش رو منتقل کردن. انقدر مادر گریه کرد که دکتر احمدی دستور یک آرامبخش ضعیف داد که فقط آروم بگیره و شیرش خشک نشه. ~~~ ¹-NICU: بخش مراقبتهای ویژه نوزادان
-
پارت شصت و یک قانع کردن حدیثه خیلی سخت تر از چیزی بود که تصور میکردم. آخر سر کار خودش رو کرد و بنایی ساخت که عید رو به سفر بریم. بیخیال، صدای ضبط رو بیشتر کردم که مثل همیشه صدای محسن چاوشی توی ماشین پخش شد. دستم دور فرمون محکم تر پیچیده شد. بزاقم رو قورت دادم و ناخواسته گفتم: - خیلی از صدای چاوشی خوشش میاومد. حدیثه، دست از تایپ کردن سریعش برداشت و نگاهم کرد. - کیو میگی؟ بلوار رو دور زدم و جواب دادم. - ایمان. گوشی تقریبا روی پاهاش افتاد. سوگ، زمان و مکان رو نمیشناخت. سوگ، هر لحظهای میتونست به سراغ آدم بیاد؛ حتی زمانی که فکرش رو هم نمیتونستی بکنی. سوگوار بودن، به خودی خود بد نبود؛ اما باعث میشد منتظر تلنگری باشی تا براش عزاداری کنی و من هنوز با شنیدن صدای این خواننده، یادش میافتم. - تو فراموشش نمیکنی، نه؟ سرم تکون خورد؛ به چپ و راست. - یه چیزایی فراموش نمیشن؛ اون پشت مشتا قایم شدن و منتظر یه تلنگرن. حدیثه سریعا آهنگ رو قطع کرد. میدونستم بازم عصبانیاش کردم. دست خودم که نبود؛ چطور باید فراموشش میکردم؟ - فکر کنم لازمه یه دور یه صحبت مفصلی باهم داشته باشیم تا تکلیفتو روشن کنم! خندهام مثل چند وقت اخیر باز بیحال شد. به خونه رسیدیم و لباس عوض کرده و نکرده، کنار همدیگه به تاج تخت تکیه زده بودیم. سرش به سمتم چرخید و چند ثانیهای نگاهم کرد. - چرا فراموشش نمیکنی؟ به ناخنهام نگاه کردم و انگشتهام رو تکون دادم. چرا؟ خودم هم نمیدونستم. - از خاطرم پاک نمیشه. چطور کسی رو فراموش کنم که اون مدت بهترین لحظات عمرم رو کنارش گذروندم؟ تکیهاش رو گرفت و سرش رو خم کرد و به چهرهام خیره شد. - بهترین خاطرات با مردی که تمام اون مدتها اشکت رو درمیآورد؟ خودآزاری داری تو؟ سرم رو تکون دادم و چشم بستم. هجوم ناگهانی خاطرات بعضی وقتها حالم رو خراب میکرد. باید خودم رو جمع میکردم!
-
پارت شصت عجیب بود که انقدر زود بعد از اون برخورد نه چندان جالبمون، حالا انقدر بهم اعتماد داشت! شاید فکری توی سرش بود! نکنن بعد از تجویز دارو، من رو به دردسر بندازه؟! - ببخشید دکتر، متوجه نمیشم؟ بالاخره نگاهم کرد. اون روز انقدر نزدیک بهش نبودم! - خانم مرادی، گذشته از هر چیزی، برای من اول اخلاق سر کار مهمه و بعد مهارت. درسته مرحلهی اول بینمون چندان جالب پیش نرفت؛ ولی به مهارتتون ایمان دارم. نگران مسئولیتش هم نباشین. زنگ میزنم و بعد در حضور یک همکار ازتون میخوام انجامش بدین. با مکث، سری تکون دادم. این که دکتری که اون روز شیلنگ رو به روم باز کرد و من هم کملطفی در حقش نکردم، امروز میاد و اینهارو بهم میگه، باعث میشد خودم توی ذهنم برای خودم دست بزنم. کارش که بعد حدود یک ساعت و نیم تموم شد، با خداحافظی از جمع بخش رو ترک کرد و همون لحظه حدیثه سمتم خیز برداشت. عقب کشیدم و متعجب به حرکتش نگاه کردم. - چی میگفت این وزه؟ خندهی کوتاهی کردم و جواب دادم. - هیچی بابا، میگه هروقت لازم شد دارو بده. با ابروهای بالا پریده، سری تکون داد و گفت: - لقب «وزه» برازندشته. دراز خوشتیپ! خندیدم. - خدانکشتت حدیث. بعد از دادن داروها و تموم شدن کارهای بخش، وقت تحویل شیفت بود؛ قسمت لذت بخش کارم! با حدیثه به سمت ماشین رفتیم و درهمون حین که من دنبال سوویچ میگشتم، حدیثه درمورد تعطیلات نوروز صحبت میکرد. - برنامت چیه فری؟ بیا دخترونه بریم مسافرت. اصلا شاید سیارو هم با خودمون بردیم؛ نظرت چیه؟ از تمام حرکاتم ایستادم و نگاهش کردم. - سیاو دختره؟ خندید و شونههاش رو بالا انداخت. - نه نیست؛ ولی مرتیکه عین دختراست. با پسر که دوست نیست شکر خدا. سری تکون دادم و دوباره مشغول شدم. - حوصله داری توام! بعدشم هنوز سه ماه مونده تا عید. حدیثه دستش رو بالا آورد و چشم ریز کرد. - اووو تو کجای کاری؟ حواست نیست امتحان ترم هم دادیم و تموم شده ها! بهمن نصف شده دختر. بازهم گیج نگاهش کردم. لباسهای زمستانی و سنگینمون که حرفش رو تایید میکردن اما حس و حالم؟ هیچ شبیه به کسی که برای عید ذوق داره نبود! بالاخره سوویچ رو یافتم و سوار شدیم. حدیثه همچنان درحال حرف زدن بود! - الان به سیا پیام میدم یه سفر بچینه بریم جنوب. شمال خوش نمیاد. دورم رو خلوت کردم تا دست و بالم موقع رانندگی باز باشه. استارت زدم و بازهم حدیثه درحال حرف زدن بود. - هرچند جنوبم خوش نمیاد؛ زمستون پارسال رفتیم یادته؟ بریم اصفهان یا شیراز؟ از پارکینگ خارج شدم و به سمت خونه روندم. گشنم بود و ناهار آماده هم نداشتم. فکر کنم باید حدیثهی درحال حرف زدن رو قورت میدادم! - وای یه نظری بده دیگه! همش خفه خون گرفتی! امسال باید بریم مسافرتا! عجب دل خجستهای داشت این دختر! - حدیث به خودت بیا، مرخصی میتونیم بگیریم ما آخه؟
-
پارت پنجاه و نه خندهی بیحال و با صدایی از دهنم خارج شد. حدیثه چهارزانو روی مبل نشست و گفت: - منو بگو چقدر حس گرفته بودم بیتربیت. نگاهش کردم؛ با همون لبخند و چشمهایی که میدونستم در اعماقشون چه غمی پنهون شده. نباید انقدر غمگین بمونم. من تونسته بودم از اون دوران عبور کنم و حالا جز زندگی الانم و آرامشی که داشتم، چیزی مهم نبود. - پیتزا میخوری سفارش بدم؟ حال حدیثه و من، هردو با غذا بهتر میشد. او هم فراموش میکرد و تا فردا دوباره برمیگشت بغل مامان جونش و من هم خودم رو به فراموشی میزدم که یادم نیاد چی بهم گذست. اول میخواست به زور برای هردو یک پیتزای خانواده پپرونی سفارش بده. اما بعد از جنگ طولانی و منتهی شدنش به تذکر همسایه پایینی مبنی بر اینکه ساعت ده و نیمه و میخوان بخوابن، اون پپرونی خودش رو سفارش داد و من تنها آیتمم مرغ و قارچ بود که سفارش دادم. به سلیقم فحش داد؛ به سلیقم فحش دادم! شام رسید و ساعت دوازده بالاخره غذا خوردیم و بدون اینکه به روی خودمون بیاریم که باید صبح بیمارستان باشیم، فیلم دیدیم و تمام احوال بدمو رو فراموش کردیم. *** بخش جراحی زنان، در آروم ترین حالت ممکن بود؛ اگر که چشم شورم باعث بهم خوردنش نشه! نوزادها گریه نمیکردن؛ خبری از بستریهای جدید و پر حاشیه نبود؛ خانمها حرف گوشکن و مودب و همکارها همگی مهربون بودن. بهترین شرایط فراهم بود برای یک اتفاق شوم: حضور دکتر احمدی در بخش جراحی زنان! با دیدنش که از در بخش وارد شده و به سمت استیشن میاد، مقنعه ام رو جلو کشیدم و روی صندلی چرخیدم. - این دکتر اینجا هم هست که! حدیثه با صدای آهستهام، نگاهم کرد و یکهو دکتر بالای سرمون ظاهر شد. به احترامش، بلند شدیم و او سری برامون تکون داد و بی حرف به جایی که همیشه دکترها میشینن رفت. پشت میزش نشست و خطاب به پرستار بخش گفت: - پرونده مریضایی که بامنن رو میارید لطفا. خانم صابر میون قفسهها مشغول شد و من چرخیدم و به کار خودم رسیدم. طولی نکشید که برای ویزیت، بلند شد تا اتاق به اتاق سری بزنه. به من که رسید، ایستاد و همین باعث شد نگاهش کنم. خیره خیره تو چشمهام نگاه کرد و گفت: - خانم مرادی لطفا شما همراهم بیاید برای ویزیت. نه دستور داد، نه خواهش کرد. لحنش برخلاف اولین دیدارمون که خیلی جذاب پیش نرفت، اینبار باعث شد گاردم رو درمقابلش پایین بیارم و با «چشم» زیرلبی که گفتم، بلند شم و پرونده به دست دنبالش برم. - مریض اول کدوم اتاقه؟ - اتاق ۳. از بین مریضها، اونهایی که مریضش بودن رو ویزیت کرد. درمورد داروها نکاتی رو بهم گفت و بعد به استیشن برگشتیم تا دستورات رو در سیستم و پرونده ثبت کنه. کنارش نشستم تا چیزی از قلم نیوفته و داروهای قبلی که مریضها گرفتن و گزارشهارو بخونخ تا داروهای جدید بده. حینی که با اخم ظریفی، سیستم مقابلش رو نگاه میکرد، صدام کرد؛ خیلی آهسته و در حدی که واقعا فقط خودم شنیدم. نگاهش کردم. بدون تغییر حالتش، گفت: - خانم صابر پرستار بود و مثل شما از داروها چیزی نمیدونست. صلاح میدونم برای بیمارام شما برید که اگه نیاز بود خودتون هم داروی اضافه تجویز کنین. مسئولیتش با من. ابروهام بالا پرید و نیم نگاهی به اطراف کردم که ببینم همکارها شنیدن یا نه.
-
پارت پنجاه و هشت سرش رو بلند کرد و روی پام گذاشت. به باز کردن لولههای موهاش ادامه دادم و گفتم: - چرا انقدر درگیری تو آخه؟ نفسش رو از بینی محکم خارج کرد. هر از چندگاهی اینجوری خانوادگی به عمل همدیگه میپیچیدن و حدیثه به خونهی من پناه میآورد. - تو که میشناسی مامانمو. هرچند وقت یچی گیر میاره و کیلیک میکنه روش. با صبوری سکوت کردم تا خودش حرف بزنه. برخلاف من که خیلی تودار بودم، حدیثه هیچوقت آدمی نبود که چیزی رو توی خودش بریزه. هرچی میشد، نهایتا ۱۲ ساعت میتونست ازم پنهون کنه. بعد از اون، خودش طاقت نمیآورد و همه چیز رو کف دستم میذاشت. - این سری گیر داده میگه این چه لباساییه تو میپوشی؟ یا کوتاهه یا دکمه نداره. سرش رو به عقب چرخوند و از اون پایین نگاهم کرد و با حرص اضافه کرد. - به شال و مقنعه سر کردنمم گیر میده! دوباره به حالت عادی برگشت. - خوش بحالت که آقابالاسر نداری فری! خسته شدم. از این به بعد میام با تو زندگی میکنم. انگار با حرفش غمی اندازهی دنیا به دلم سرازیر شد. غمی که حدیثه خوب میدونست از چی نشأت میگیره و باز این حرف رو میزنه. اینبار کف سرش رو نوازش کردم. - حدیث، غربت خیلی بده. سریعاً بلند شد و با چشمهایی غمگین نگاهم کرد. بهم نزدیک شد و یک دستش رو دورم حلقه و سرش رو روی شونهام گذاشت. متقابلاً سر روی شونهاش گذاشتم. - دلم برات کبابه بچم. دستش رو نوازش کردم. تمام این سالهایی که تنها بودم، حدیثه همه کسم شده بود. خوب دردم رو میدونست. همهی حسهام باهم قاطی شده بودن و حدیثه فقط محکمتر من رو به خودش میفشرد. - حدیث دستم شکست انقدر فشار میدی. فوری جدا شد و اخم کرد. - بیلیاقت!
-
پارت پنجاه و هفت مسخرهترین شیفت ممکن رو با دیدن روی گو... نه، روی گلِمیمون این دکتر جدید که از روی اتیکتش دیدم دکتر مهرداد احمدی هستش گذشت. شیفتم رو تحویل دادم و از اونجایی که حدیثه باید لانگ میموند، ازش خداحافظی کردم و از بخش خارج شدم. دستم تا آرنج داخل کیفم بود و طبق معمول دنبال سوویچ ماشین میگشتم. هربار به خودم میگم که دختر! وقتی تو رختکنی، بگرد راحت پیداش کن تا اینجوری دم ماشین معطل نشی؛ ولی دریغ از اینکه خودم برای خودم گوش شنوایی داشته باشم! صداش رو شنیدم ولی خودش رو پیدا نمیکردم! لعنت بر این شانس! کم مونده بود از حرص جیغ بکشم که بالاخره پیدا شد و با باز کردن درب ماشین، خودم رو داخلش پرتاب کردم و به سمت خونه راه افتادم. *** حدیثه بعد از یک شیفت طولانی، ساعت نه شب به خونهی من اومده بود. انگار با مادرش دعواش شده و بیخبر، خونه نرفته و پیش من اومده. یواشکی به مادرش خبر دادم تا نگران نبودن دختر کله خرابش نباشه و بعد براش قهوه درست کردم. چشمهاش به زور باز بود، اما داشت برای یکی از مادران کیلینیک، ویس میفرستاد. - مامان کیمیا جانم، ورزشایی که بهت گفتم رو از ۳۵ شروع کن. به امید خدا هماتوم*¹ات رفع شده؛ تا اون موقع هم پیاده روی روزی نیم ساعت حتما داشته باش. پله نوردی سبک هم انجام بده قشنگم. ویسش رو قطع کرد و روی مبل دراز کشید. - خدا، دارم نصف میشم. مُردم... لبخندی زدم و کنارش نشستم. آروم فرفریهاش رو از هم باز کردم و گفتم: - چرا لانگ*² وایستادی خب؟ با دست چپ کمرش رو کمی فشرد و جواب داد. - نمیخواستم برم خونه. ~~~ ¹- هماتوم: تجمع خون در فضای بین جفت (یا لایهی کوریون) و دیوارهی رحم ²-لانگ: شیفت ۱۲ ساعته
-
پارت پنجاه و شش هنوز تخلیه نشده بودم که بازم ادامه دادم. - دکتراهم همشون عین همدیگهان؛ غد و مغرور. یه دکتر زنان بهم نشون دادی با ماماها خوب برخورد کنه؟ حدیثه سعی میکرد من رو آروم کنه؛ ولی واقعا آروم شدنی نبودم. نقطه ضعفم شغلم بود! صداش ضعیف تر از من بود که مثلاً مبادا به گوش دکتر برسه. - حالا این بنده خدا هم حرفی نزده که. دست راستم از حصار دستام بیرون اومد و دست چپم درهمون حالت موند. - اینم تازه اومده مثلا مبادی آدابه! وگرنه همشون فکر میکنن از دماغ فیل افتادن و چون «دکتر»ان، چیز خاصی هستن وگرنه ماهم اندازه اونا علم داریم. پاش بیوفته سزارین هم میکنیم. اه. از روی حرص، روی کلمهی «دکتر» خیلی تاکید کردم. وقتی نوجوان بودم عاشق پزشکی بودم؛ ولی الان بی نهایت رشتهام رو دوست دارم و انگار چرخیدن تو دنیای مادرها و نوزادها، من رو به آرزوی ناخودآگاه قلبیام رسونده و بدون حسادت به کسی، زندگیام رو میکنم. حدیثه لبخند کمرنگی به معنای «ختک بر سرت» زد و دوباره به سمت مانیتور چرخید. باز دست به سینه شدم و پای راستم که روی پای چپم بود رو تند تند تکون دادم. همون ثانیه بود که دکتر به همراه هانیهی خجل و قرمز، از پشت دیوار به استیشن اومدن و دکتر ساعد هردو دستش رو روی جایگاه قرار داد. کمی به ما نگاه کرد و بعد روی من چشمهاش رو نگه داشت. پام از حرکت ایستاد و با تعجبی که توی چههرتم مشخص نبود، بهش نگاه کردم. این مکثها، چند ثانیه بیشتر طول نکشید. خانم جوادی سکوت رو شکست. - چیزی شده دکتر جان؟ مادر قبول کرد؟ نگاه کوتاهی به خانم جوادی انداخت و جواب داد. - بله قبول کردن. گفتم بهشون که من بیرون هستم تا زایمان کنه و اگه مشکلی بود خودم میام. چه دکتر فداکاری! ایش! میخواستم پشت چشم نازک کنم و نگاه ازش بگیرم که یکهو حرفی زد که بدون گفتن اسم مخاطب، صد در صد مخاطبش من بودم. - در ضمن یک دکتر قطعا کارش از یک ماما بهتره! چرا که «دکتر» متخصصه؛ نه یک کارشناس یا کارشناسارشد مامایی! برای همینه مریضا به دکتر اعتماد بیشتری دارن تا به ماما. تا منتهی علیه بدنم سوخت و کلهام از این تحقیرش داغ شد! خشمم رو توی نگاهم ریختن و بهش خیره شدم. صاف ایستاد و درحالی که ذرهای گوشهی سمت راست لبش بالا رفته بود، نگاهم کرد و از بخش خارج شد. صدای باز و بسته شدن در اومد و وقتی هانیه از حالت خبردار خارج شد و شونههاش افتاد، داغ کرده بلند شدم و کمی صدام بالا رفت. - این الان با کی اینجوری حرف زدو رفت؟ مرتیکهی ... خانم جوادی نذاشت حرفم رو تکمیل کنم و تشر زد. - بشین سر جات ببینم. میخواستی بد حرف نزنی. چشم درشت کردم و با حرص «وای» کشیدهای گفتم و از استیشن دور شدم. رفتم آبی به سر و صورتم بزنم بلکه خشمم کمتر بشه.
-
پارت پنجاه و پنجم از او اصرار و از من انکار. آخر سر، کلافه از بحث باهاش، میون توجیههاش مبنی بر اینکه به دکتر بیشتر اعتماد داره چون دکتره و ماما دکتر نیست، میون صحبتهاش اتاق رو ترک کردم. توهین بیشتر از این چی میخواست باشه؟ واقعا که! اعصابم بابت حرفهاش خورد شد و از یک طرف، احساس خفگی توی مقنعه میکردم. باید میرفتم و با مینی اسکارف همیشگیم عوضش میکردم! به دکتر که منتظرم نگاهم میکرد رسیدم و دست در جیبهای اسکرابم کردم. - دکتر، هرچی بهش گفتم، قبول نمیکرد. اگه میخواید خودتون باهاش صحبت کنین که شما قبول نمیکنین. حرفم رو زده و به استیشن رفتم تا تو اتاق استراحتی که پشتش بود، مقنعه ام رو عوض کنم. حین گره زدن مینی اسکارفم پشت گردنم، اومدم و رو صندلی پشت استیشن نشستم. حدیثه روی صندلی چرخ دار، سمتم چرخید و گفت: - چی شد؟ نفس عمیقی برای فحش ندادن کشیدم. - میگه دکتر علمش از توی ماما بیشتره. قبول نمیکنه. حدیثه چپ-چپ نگاهم کرد؛ انگار من این حرف رو زده بودم. شونهای بالا انداختم و بعد خم شدم و ساعدم رو روی پاهام گذاشتم. - منم به دکتر گفتم خودش بره قانعش کنه. اعصابمو خورد کرد. حدیثه سری به تأسف تکون داد و گفت: - چقدر بعضیها نفهمن! آتیشم تند تر شد و صاف نشستم و دستم رو تکون دادم. - همین دیگه! باز ماما کلی تجربه میکنه؛ دکتر چی؟ همش پشت میزش نشسته و تق-تق مهر میکوبه. ته تهش بخواد جراحی کنه. زایمان طبیعی که نمیان بگیرن ببینن چی به چیه! بعد طلبکار، دست به سینه شده و به صندلی تکیه دادم.
-
پارت پنجاه و چهار به اتاق ۱۵ رفتم. مادر روی تخت دراز کش بود و ساعد دستش رو روی چشمهاش گذاشته بود. با صدای پاهام، دستش رو برداشت و نگاهم کرد. سمت مانیتور کنار تختش رفتم و در حین برداشتن کِش و ژل گفتم: - لباستو از رو شکمت بده کنار. به حرفم گوش کرد و انجامش داد. کش رو روی تخت گذاشتم و ازش خواستم کمی کمرش رو بده بالا که از دو سمت بدنش کش رو رد کنم. حین انجام کارم، سعی کردم باهاش ارتباط بگیرم. - چند سانت بودی؟ آهسته جوابم رو داد. - ۴ سانت. سری تکون دادم. - کدوم ماما قراره زایمانتو بگیره. کمی به حالت آماده باش نشست و گفت: - من گفته بودم دکتر بیاد؛ ماما نمیخوام. لجم گرفت از اینکه فکر میکرد دکتری که تمام وقت فقط پشت میزش توی مطب میشینه و هرازگاهی تیغ دستش میگیره و سزارین میکنه، از مامایی که هرروزش رو کنار زائو میگذرونه باتجریه تر و ماهر تره! لپم رو از داخل جویدم و گفتم: - مامان دکتر خانم الام تو بیمارستان نیست. فقط یه دکتر آقا هست. راضیای بیاد زایمانتو بگیره؟ میدونستم خانمها اغلب راضی نمیشن؛ هرچند که دکتر بودنش مشکلی به وجود نمیآورد. اما هرچی بود، نمیشد دکتر آقا برای زایمان طبیعی بیاد.
-
پارت پنجاه و سه نگاه آخر رو به دکتر که انداختم، نگاهش به خودم رو انگار شکار کرده بودم! که سریع چشم گرفت و دوباره به پرونده نگاه کرد و گوش سپرد به توضیحات هانیه. سرم به سمت مانیتور چرخید و مردمک چشمهام، با کمی تاخیر از دکتر کنده شدن و به مانیتور دوخته. چیزی برای ثبت نبود؛ پروندهی مامان پریا رو برداشتم و گزارش زایمان رو توش نوشتم. گزارش نوزاد رو باید حدیثه مینوشت. مهرم رو انتهای گزارش کوبیدم و توی جیب اسکرابم انداختم. حدیثه رو دیدم که خیره و با نگاهی عجیب به دکتر، از پشت دیوار اومد و بعد با ابروهای بالا رفته به من نگاه کرد. - پروندهی پریا رو بده. دست دراز کردم و پرونده رو به دستش سپردم. - چی شد بچه؟ حین پیدا کردن صفحهی مد نظر جوابم رو داد. - به مامان یاد دادم شیرش بده. تینا فعلا موند کنارش تا بعد برم بهش سر بزنم. سری تکون دادم و از جا بلند شدم. - میرم مامان اتاق ۱۵ رو مانیتور*¹ کنم. از کنار دکتر رد شدم که یکهو صدای هانیه، من رو از حرکت نگهداشت و به سمتشون چرخیدم. - فریا اتاق ۱۵ میری؟ نگاهم بین او و دکتر لحظهای جابهجا شد و جواب دادم. - آره برای چی؟ اینبار، دکتر جواب گلوش رو صاف کرد و گفت: - ایشون مثل اینکه درخواست داشتن دکتر زایمانشون رو بگیره. دکتر زنان آنکال نداریم. باید قانع بشن که بنده این کارو انجام نمیدم. نگاهم از کفشهای چرم تمیزش که با پوشش پلاستیکی پوشیده شده بود تا کف بخش کثیف نشه بالا رفت. شلوار مشکی پارچهای تا روپوش سفید و پیراهن سورمهایاش رو در یک ثانیه از نظر گذروندم و خیره به چشمهاش گفتم: - من میگم؛ ولی فکر نکنم قبول کنن. سرش رو تکون داد و پلک زد. - قبول میکنن. ~~~ *مانیتور کردن: چک کردن انقباضات زایمان و ضربان قلب جنین بر روی یک مانیتور
-
پارت پنجاه و دو چکمههای سفید پلاستیکی رو درآوردم و کراکس های خودم رو پا زدم. پیشبند پلاستیکی یکبار مصرف رو هم داخل سطل آشغال انداختم و با شستن دست، از اتاق خارج شدم. ماباقی کارها، به عهدهی حدیثه بود. با دستمالی عرق پیشونیام رو گرفتم و به بررسی پروندههای خودم رسیدم. توی لیست برنامهها، پزشک زنان برای بررسی وضعیت و معاینهی مادرها میاومد. پروندههارو مرتب کردم و سری به مادر های دیگه زدم تا زمان شیفتم بگذره. چند معاینه انجام دادم که یکی هنوز ۵ سانت بود و یکی حدود سه ساعت بود که ۳ سانت مونده بود. از اتاق با سرم خالی شدهی مادر خارج شدم و خطاب به خانم جوادی، از ماماهای سن بالا و باسابقه گفتم: - خانم جوادی جان این مامان اتاق ۸ میگه دکتر فقط بیاد بالاسرم. دکتر نیومد؟ خانم جوادی چشمهاش برای یک لحظه سمت راست چرخید و من با حرکت چشمش، سر چرخوندم. تازه متوجه آقایی یا روپوش سفید شدم که کنار هاینه ایستاده و درحال مطالعهی یک پرونده بود. خیره به اونها، سرم رو داخل سطل آشغال انداختم. ابروم بالا پرید. توی زایشگاه، تا حد ممکن دکتر خانم میفرستادن. این اینجا چیکار میکرد؟ به پشت جایگاه استیشن رفتم و روی صندلیم نشستم. با دیدن حواس پرتی دکتر، سمت خانم جوادی خم شدم و در گوشش گفتم: - دکتر مرد هم راه میدن؟ خانم جوادی هم مثل من خم شد و جوابم رو داد. - بیمارستان خصوصیه دیگه؛ درو پیکر نداره.
-
پارت پنجاه و یک میخواست از تخت بلند شه که گفتم: - بخواب! لحنم بیشتر شبیه تشر بود که بغض کرده دوباره دراز کشید. به استیشن برگشتم و گفتم: - اتاق ۱۲ گِراو*¹ یک، هشت سانت شده. آماده شیم. مامای پُست*² تویی حدیث؟ حدیثه وسایلش رو جمع کرد و گفت: - آره منم. تو پنج دقیقه همه آماده شدن؛ وسایل مُهیا و محض اطمینان، با دکتر زنان و اطفال تماس گرفته شد که در صورت نیاز، سریع خودشون رو به زایشگاه برسونن و یک ربع بعد، مادر فول*³ شده و بلند درحال جیغ زدن بود. هرچی ساعات قبل حرف گوش کن بود، الان اصلا همکاری نمیکرد و با جیغهای الکی، اعصاب یک زایشگاه رو تحریک کرده بود! با اخم نگاهی کردم. موهای بچه دیده میشد؛ ولی مادر ذرهای زور نمیزد که خارج بشه. اعصابم خورد شد و تشر زدم. - مامان زور بزن. بچه خفه میشه ها! سرش رو به بالشت زیرش کوبید و ناله کرد. - نمیتونم... دارم میمیرم... منو ببرین سزارین... خدااا! جیغ آخرش، بخاطر انقباضی بود که توی مانیتور هم ثبت شده بود. هانیه که سمت راستش ایستاده بود، ماسکی روی صورتش گذاشت و گفت: - مگه نگفتم هربار درد داری اینم بذار. نفس عمیق بکش مامان، نینی الان میادا! سمت چپش که تینا بود، سرش رو نوازشی کرد و گفت: - گوش بده به حرفامون خوشگلم. اسمت چی بود راستی؟ سعی میکرد حواسش رو پرت کنه. کارش همیشه همین بود. هروقت خودش زایمان نمیگرفت، میاومد و با مادر حرف میزد. همزمان هم با گذاشتن دوتا شیء روی شکم مادر، ضربان قلب جنین و انقباضات رو روی مانیتور ثبت میکرد. - پریا... ضربان قلب بچه که توی مانیتور بالا و پایین شد، صبر نکردم و گفتم: - پریا به من گوش کن. همزمان بامن زور بزن باشه؟ نگاهم کرد و سر تکون داد. ماسک روی صورتش گذاشت و من آماده شدم با ریتم من زور بزنه. - یک، دو، سه، بده! سرش بلند شد و با چشم بسته، فشار آورد و زور زد. - خوبه، نفس نفس نفس! تند-تند شروع کرد نفس کشیدن. چند باری همین حرکت رو انجام دادیم. سر بچه نصفه و نیمه بیرون اومد که دیدم بیشتر از این نمیاد! باید برش میزدم. - ست اپی*⁴ رو بیا باز کن هانیه. هانیه دستکش دستش کرد و ست رو باز کرد. پروسهی برش زدن، با جیغ و نالههای مادر طی شد و بلافاصله بعد از برشی اندازهی دو بند انگشت، بچه مثل یک ماهی، سر خورد و از کانال زایمان خارج شد. صدای گریههای بچه و مادر باهم بلند شد. پریا درحال قربون صدقه رفتم بود و من، اون رو روی شکمش گذاشتم و هانیه خشکش کرد. بند ناف رو بستم و برش زدم. حالا باید منتظر خروج جفت میموندم و بخیه میزدم و بعد کارم تموم بود. - ساعت ۲۰:۳۵ دقیقه بدنیا اومد؛ مبارکت باشه پریا خانوم! چه شاه پسر سرحالی هم داری. با حرفم، میون گریه خندید و سر خیس نوزادش رو نوازش کرد. لبخندی بهشون زدم و به حرکات حدیثه که بچه رو از شکم مادر به روی تخت وارمر دار منتقل کرد، نگاه کردم. کار معاینهی بچه رو انجام میداد و من بعد خروج جفت و معاینهی جفت، کار بخیه رو هم تموم کردم. ~~~ ¹- گِراو (Gravid): در اصطلاح مامایی به معنای تعداد بارداری است ²-مامای پست: مامایی که به صورت چرخشی مسئول معاینهی کامل نوزاد و مراقبت بعد از زایمان مادر است. ³-فول شده: مرحلهای از زایمان که دهانهی رحم مادر ۱۰ سانتیمتر باز می شود ⁴- اپی(اپیزیاتومی): نام برشی حین زایمان طبیعی است.
-
پارت پنجاه خمیازهی بلندی کشیدم که شیء سردی توی دهنم رفت و خمیازهام نصفه و نیمه موند و با ترس دهنم رو بستم. حدیثه بود که انتهای خودکارش رو وارد دهنم کرده! محکم به بازوش کوبیدم. - آشغال این خودکارتو تو همه جا فرو کردی؛ چرا میکنیش تو دهنم؟ فقط خندید و به ادامهی پرونده نوشتنش پرداخت. چند ثانیهای نگاهش کردم و بعد مشغول خواندن ادامهی دستور پزشک برای اتاق ۱۲ شدم. ابزار و وسایلم رو جمع کردم تا سری بهش بزنم. از اتاق تجهیزات، ست استریل معاینه رو برداشتم و روی ترایلی گذاشتم. از بودن همه چیز که مطمئن شدم، به سمت اتاق ۱۲ رفتم. مادر رو دیدم که در تنهایی، روی توپ نشسته بود و خودش رو تکون میداد. - خوبی مامان؟ با صدام، متوجه حضورم شد و با چهرهای دردمند نگاهم کرد. سنی هم نداشت که باردار شده بود؛ حداقل نسبت به من! مادر ۱۹ سالهی شکم اول درد زیادی رو تحمل میکرد و از بیحسی هم ترس داشت. وگرنه تیم بیمارستان ما، برای همهی مادرها به خواست خودشون بیحسی رو انجام میداد. حیف بود که طفلکی مامای همراه نداشت و برخلاف چند مادر دیگه که توی اتاقهای دیگه بودن، تنها بود. - درد دارم... نالهاش بلند بود. خوب بود که سعی میکردم بیحرکت نمونه و با ورزش، هم دردش رو کاهش بده هم برای روند زایمان آماده بشه. ترایلی رو کناری گذاشتم و سمتش رفتم. - میدونم مامان، حق داری. بیا دراز بکش معاینهات کنم. با گرفتن دستش، کمکش کردم بلند بشه و بره روی تخت دراز بکشه. تا وقتی دراز بکشه، وسایلم رو آماده کردم. - قشنگ پاهاتو باز کن مامان؛ لباستم از روی پاهات بزن کنار. کاملا حرف گوش کن، کاری که گفتم رو کرد. جلوی تخت مخصوص قرار گرفتم و خیره به لباسش، آهسته معاینه رو شروع کردم. با درد چشمهاش رو روی هم فشرد و دستم، انقباض رو حس کرد. - مامان سفت نکن خودتو؛ شل کن بذار راحت معاینه کنم. - درد دارم... انتهای جملهاش رو با نفسی که از بینیاش بیرون فرستاد تموم کرد. سری تکون دادم و گفتم: - میدونم؛ چند ثانیه شل کن من معاینه کنم. نفس عمیق بکش. به حرفم گوش کرد و خیره به سقف، نفسش رو فوت میکرد. با معاینه کردم، چشمهام می خواست گرد بشه که جلوش رو گرفتم. هشت سانت شده بود و وقتش بود که کم-کم زور بزنه. سریع وسایلم رو جمع کردم و گفتم: - مامان هشت سانتی؛ آماده میشیم برای زایمان. وحشتزده و متعجب جیغ زد: - چی؟!
-
پارت چهل و نه *** حدیثه با پاهای برهنه، چهارزانو روی صندلی ماشین نشسته بود. سکوت بینمون رو فقط صدای موسیقی ملایم که قطعا سلیقهی حدیثه نبود میشکست. بحث لفظی مفصلی با کامران داشتیم. اشکان شانس آورد مهمونیاش خراب نشد. از کلمات و لحن خاص حدیثه هنوز خندهام میگرفت. انگار نه انگار دو ساعتی از اون واقعهی جذاب که به لگد شدن پای کامران توسط کفشهای نوک تیز حدیثه ختم شد میگذره. زیر چشمی نگاهی بهش کردم. چشمهاش خمار و خسته بود و سرو وضعش بدتر از من نباشه، بهتر نبود. شالهایی که کتی از روی شونهها هم سر خورده و وسط بازوها گیر کردهان؛ پالتویی که جلو باز مونده؛ موهایی که به مرتبی قبل نیست و وز شده؛ رژی که همراه غذا و غیبت، خورده شده و پاهایی که از درد کفش پاشنه بلند، برهنه مونده. - نترکی یه وقت. منتظر همین تلنگر بودم. قهقهههای سرخوشام فضارو پر کرد. - درد بی درمان! دختره ی چشم سفید انگار نه انگار به خاطر جنابعالی شرف و عزتمو گذاشتم وسط میدون و شیلنگ گرفتم رو کامران. لبهام رو برای کنترل خنده به داخل کشیدم و رها کردم. - عزیزم خودم آماده جواب دادن بهش بودم؛ چرا خون خودتو کثیف میکنی؟ ناسزایی بس بی ادبانه داد که چشمهام گرد شد. - ... کامران! اعصاب منو هم خورد کرده مردک... با ادبیات منحصر به فرد حدیثه کنار اومده بودم. وقتهایی که اینجوری عصبانی هم میشد، دیگه هیچی حالیش نبود. - با این حال ممنون از دفاعت. روح عمهی کامران هم مورد عنایت قرار دادی. - لازم باشه روح تمام زنهای خانوادشو مورد عنایت قرار میدم. *** مهمونی اون شب اشکان و مرخصی دو روزه ی بعدش، حال و هوام رو بهتر کرده بود. انرژی بیشتری برای کار داشتم و وقت کردم که کمی به خودم برسم. دوباره اکستنشن مژههام خیلی طبیعی روی چشمهام نشسته بود و لاکژل خیلی سادهای روی ناخنهای کاملا کوتاهم میدرخشید. خیلی دوست داشتم ناخن بذارم؛ بخاطر کارم اما محدود بودم. اصلا دلم نمیخواست بخاطر ناخنهای بلندم، فحش خانمهای که معاینه میکنم رو به جون بخرم. همیشه ناخنهای کشیدهام، در کوتاه ترین و بی لاک ترین حالت خودشون بودن. هر از چندگاهی مثل الان، خوشی زیر دلم میزد و با رفتن به سالن سیاوش ، جیبم رو خالی و ظاهرم رو جلا میدادم.
-
پارت چهل و هشت سیبک گلوی مهران تکان محکمی خورد. بغض مردانه را همراه همهی حرفهای ناگفتهی این سالها فروخورد جز حرف اصلیای که به خاطرش دنبال حاج محمود آمده بود. - حاجی گوش بده به حرفام... حاج محمود فاصلهی بینشان را به نیم قدم رساند و از میان دندانهایش غرید. - زبون نفهم میشنوی چی میگم؟ گورتو از زندگی ما گم کن. دنبال چی هستی بعد پنج سال؟ مهران بازهم چند فاصله گرفت. هنوز لحنش ملتمس و ولوم صدایش خسته بود. - حاج محمود؛ چیز زیادی نمیخوام. دنبالش میگردم. باید پیداش کنم. بازهم دستش مشت شد و حیف اینبار مهران برای ضربهاش آماده بود و نمیتوانست آن را بر صورتش بکوبد. - بی ناموس! پیداش کنی که دوباره مثل قبل عذابش بدی؟ خودش دلش خون بود. تمام این پنج سال از او بیخبر بود. میدانست فرزاد شمارهاش را دارد؛ میدانست پیگیری کرده و حالش را میداند؛ اما غرورش نمیگذاشت حالش را بپرسد. پدری بود که غرورش شکسته و بر قلب و پیشانیاش داغ نشسته بود. خانوادهاش به مرز فروپاشی رسیده و آبرویش در محلهی قبلی رفته بود. حال که آدمی از پنج سال پیش که از عوامل این فروپاشی بود، پیدایش شده و پرحال شخم زدن گذشته است، دیگر تحمل درون خود ریختن را ندارد! - مهران خان، تورو جون آتاخانت که میدونم رو حرفش نمیای برو و زندگی مارو بهم نزن. دست از سرمون وردار. اینبار لحنش مثل مهران ملتمس بود بلکه رهایش کند. سکوت مهران که به دقیقه کشید، بازهم پشت کرد تا برود اما با سخن مهران، میخکوب شد و لحظهای دردی در دست چپش و پلکهایش پیچید. - آتاخان فوت شده حاج محمود. تمام نیرویش صرف چرخیدنش شد. تمام بدنش تعجب و شوک را فریاد میزدند. باورش نمیشد مردی به آن عظمت هم گرفتار مرگ شود. او آنقدر قدرت داشت که گویی میتوانست عزرائیل را هم اسیر خود کند؛ نه آنکه خود اسیرش شود! با این جملهی مهران، گویی تازه چشمهایش لباسهای سراسر مشکی مهران را دیدند. تازه دید چشمان مرد روبه رویش چقدر خسته و قرمزاند و ریشهایش چقدر بلنده شدهاند. لب باز کرد چیزی بگوید اما کلمات را گم کرده بود. فراموش کرده بود مرگ و زندگی دست کس دیگریست و حال که کم-کم به خود میآمد، جملهای زیر لب زمزمه کرد. - انا لله و انا علیه راجعون. اینبار با شک و تردید در چشمان صادق مهران نگاه کرد. تا عمق آن چشمان سبز و عسلیای که مثالش روزی دل دخترش را برده بود، فقط صداقت موج میزد. - چیکارش داری؟ مهران بزاقش را فروخورد و جلوتر آمد. - حلالیت.
-
پارت چهل و هفت *** درب مغازهاش را بست و قفل فلزی را زد. با کشیدنش به سمت خود، از قفل بودنش اطمینان حال کرد و چند قدم به عقب رفت تا کرکرهی برقیای که جدیدا پسر ارشدش، فرزاد، برایش زده بود را پایین بدهد. کمی به دکمههای ریموت خیره ماند تا ذهنش به یاد بیاورد فرزاد درمورد هر یک چه میگفت. بالاخره دکمهی اولی را فشرد و کرکرهی سفید رنگ، خودکار پایین آمد. تا پایین آمدنش صبر کرد. سپس که مطمئن شد کامل پایین آمده، ریموت را در جیب شلوار پارچهایاش گذاشت و با همان قامتی که چندسال اخیر، نحیف شده اما از استواری نیوفتاده، به چپ چرخید تا به خانه برگردد. - حاج محمود! با شنیدن نامش از طریق صدایی تقریباً آشنا، با مکثی چرخید. با دیدنش، چشمهایش درشت شد. خون درون رگهای پیرمرد جوشید و خاطرات سالهای گذشته جلوی چشمانش ردیف شد. نمیدانست مهران اینجا چه میخواهد؛ فقط میدانست از دیدنش عصبانی و غمگین شده و باید خود را تخلیه کند. دست خودش هم نبود که لحنش تند و بی رحم شد. - اینجا چه غلطی میکنی؟! مهران به حاج محمود نزدیک تر شد. نه آنقدر نزدیک؛ فقط درحدی که چهرهای زیر نور چراغِ بازار سرپوشیده قرار بگیرد تا پیرمرد او را بهتر ببیند. میدانست که چشمهایش همچون قلبش که این سالها سر ناسازگاری داشت، ضعیف شدهاند؛ هرچند که خوب او را میان تاریکی بازار تشخیص داده بود. - حاجی، کارتون داشتم. دست چروک و پر از رگهای برجستهی حاج محمود مشت شد. در دل آرزو کرد کاش مهران جوانی چنین رعنا و ورزیده نبود و مشتش را در صورتش میکوبید. - من کاری با تو ندارم. دوبار چرخید تا برود. اما مهران نیامده بود تا دست خالی برگردد. باید به خواستهاش میرسید. - حاجی ارواح خاک بیبی نیره وایسا ببین چی میگم. حاج محمود با شنیدن نام مادرش خشمش چندین برابر شد. مهران که در یک قدمیاش آمده بود، با چرخش ناگهانی حاج محمود غافلگیر شد و مشت پیرمرد وسط سینهاش کوبیده شد. - حروم لقمه دهنتو آب بکش! درد روح مهران، بیش از این مشتی بود که بر سینهاش کوفته شد. - حاجی، تورو خدا بگو کجاست. التماس در صدایش هم حاج محمود را نرم نمیکرد؛ بر داغ دلش میافزود هیچ، خشمش لحظه به لحظه بیشتر هم میشد. - اسم خدارو نیار خدا نشناس! دست از سر من و خانوادم بردارید. چی از جون ما میخواید؟
-
پارت چهل و شش با لبخند، برام دست زد و کنار رفت. پلکم رو کمی طولانی به معنای تشکر بستم و باز کردم. حدیثه ناگهان در گوشم خم شد و صداش به گوشم رسید. - خوب میپری با این و اون. در عین خنده، اخمی الکی تحویلش دادم. - گمشو! من اصلا اهل این حرفام؟ چشمکی زد و تابی به کمرش داد. - حالا میبینیم! سیر از رقص، همراه حدیثه روی کاناپهای دور از جمعیت که خلوت تر هم بود نشستیم. بخاطر چند آهنگ آخر که خیلی جنب و جوش داشتن، روی گردنم کمی عرق نشسته بود. موهای بازم هم تشدیدش میکرد. با دست کمی خودم رو باد زدم. - کاش یه آبی چیزی بود. حدیثه چشم چرخوند و خیره به یک نقطه گفت: - اونطرف خوراکی و نوشیدنی هست. بی طاقت بلند شدم و دستش رو کشیدم. نیازی شدید به آب داشتم. به میز بزرگ مزه رسیدیم و از پارچ شیشهای برای خودم و حدیثه کمی آب ریختم. حین نوشیدنش، دیدم که کامران با اون کت و شلوار کرمی بد رنگش بهمون نزدیک میشه. هول شده، لیوان رو پایین آوردم و پشت به وسیر کامران ایستادم. حدیثه هم مثل من لیوانش رو پایین آورد. - چته؟ جن دیدی؟ از گوشهی چشم نگاهش کردم و گفتم: - نه، کامرانو دیدم. دیدم که لبهاش رو به هم فشرد تا نخنده. خوب میدونست چقدز از این بشر فراریام! حیف شد، اما کامران به نیت من به این سمت میاومد که صدای سلامش رو دقیقا از پشت سرم شنیدم. چشم بستم و برای کنترل خودم نفس عمیقی کشیدم. بعد با لبخند چرخیدم. - سلام. میلی به دست دادن باهاش نداشتم؛ ولی خودش دست جلو آورد و به اجبار باهاش دست دادم؛ دستهایی برخلاف شهاب، یخ بود! - خوبی فریا خانوم؟ اصلا تحویل نمیگیری ها! تقریبا دستم رو از میون دستهاش بیرون کشیدم. خیلی نامحسوس کف دستم رو به لباسم کشیدم. علت چندش بی حدم از این پسر رو واقعا خودم هم نمیفهمیدم! - خداروشکر. فینگرفود ها خیلی بهم چشمک میزدن و اشتهام تحریک شده بود؛ حتی دیدن کامران هم نمیتونست باعث بشه امشب قید این غذاهای خوشمزه رو بزنم! - حتی نگاه به آدم هم نمیکنی. نگاه از رولت مرغ گرفته و به کامران دوختم. رولت چیز قشنگتری از این پسر شیش تیغ با این تیپ افتضاح بود! - چخبر؟ باید تا حد امکان از بحث باهاش پرهیز میکردم. - خبرها دست شماست! درست حسابی هم سرکار نمیبینمت؛ ولی همش ادعا میکنی سر کاری. حدیثه لیوان پلاستیکی شفافی که توش آب خورده و حالا لبهاش کمی رژی بود رو روی میز گذاشت و به جای من جواب داد: - آقای دکتر قرار نیست شما همیشه تو زایشگاه و بخش زنان ول بچرخی که بتونی مارو ببینی! کامران نگاه بدی به حدیثه کرد. انگار میخواست با نگاهش بگه که «به تو ربطی نداره» و حدیثه ابرو بالا انداخت به معنای اینکه «جرعت داری حرف بزن تا جرت بدم»!