-
تعداد ارسال ها
401 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
درخواست طراحی کاور برای رمان آزمند | عسل اکبری ( هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم لباس دختر توی عکستون یکم باز هستش لطفا یک عکس دیگه بفرستین- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور داستان قلبی که مینویسد | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای شکوفه فدیعمی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
موفق باشید عزیزکم 🤍 -
-پارت ۲- بیحال بوده و ضعف داشتم؛ اما قدرتی عجیب در وجودم آمد که با قدمهایی سریع و محکم، به سمت همان اتاق خواب مشترک رفتم. اهمیت ندادم که همسایه پایینی ممکن است از صدای پایم شاکی شود؛ یا حتی به نطفه آسیبی برسد. من به آن نطفه اهمیتی نمیدادم! برایم مهم نبود چه میشود. قرار نبود که بماند. یعنی نمیخواستم که بماند. برگه و بیبیچک را در کیف محلکارم پنهان کردم. هنوز احساس ضعف داشتم و به سختی، خود را به تخت رساندم. اسید معدهام درحال جوشش بود و این را کاملاً حس میکردم. انتهای حلقم تلخ و زبانم خشک شده بود. رد اشکهای روی صورتم را زدودم و دستم، ناخواسته به سمت شکمم رفت. جایی که حس کردم «نطفه» وجود دارد. بغضی گریبانم را گرفت و با پایین افتادن سرم، بازهم اشکم چکید. چه بیرحم بود افکارم. چه بیرحم مادری بودم که با فهمیدن بارداریاش، افکار از بین بردنش را داشتم. خب چگونه نگهش میداشتم؟ که نتوانم به او رسیدگی کنم؟ نتوانم مادری کنم؟ یک مادر کارمند چگونه بچه بزرگ کند؟ چگونه درسم را بخوانم؟ تازه کنکور ارشد ثبتنام کرده بودم! پارسا... آه از پارسا! او را چه کنم؟ اشکهای بعدی، مانند باران روی صورتم چکیدند و در نهایت باعث خیس شدن چانهام شدند. دستانم چنگ شد بر موهای روشنم و خود را روی پاهایی که آویزان از تخت بود، خم کردم. سرم نبض میزد از این حجمِ افکار منفی. حال با وجود گریه، حالت تهوع نیز به باقی حسهایم اضافه شد. نفسم انگار برید و دستی روی سینهام، اجازهی کامل دم گرفتن را نمیداد. سر بلند کردم و خیره به سقف، تمام تلاشم را برای نفس کشیدن به کار بردم. دهان خشکم، با نفسهایم خشکتر شد و بدون نفس کامل، معدهام بیشتر جوشید. حس کردم بیش از این نمیتوانم مقاومت کنم. از جا کنده شده و به سمت حمام دویدم. نفهمیدم چگونه با جوراب پا بر زمین خیس حمام گذاشتم؛ یا چگونه خود را به توالت فرنگی رساندم؟ چگونه روی زمین افتاده و محتوای معدهی خالیام را عوق زدم. گریهی بی صدایم، حال شبیه ضجه و هقهقی بلند شده و با هقی که بدنم را میلرزاند، تمام شکمم جمع میشد و با درد، عوق زدم. هیچ چیزی از دهانم خارج نمیشد و تنها به خشکی و تلخی حلقم، سوزش اسید برگشته از معده نیز اضافه شده بود. صدای نالههایم در حمام میپیچید و اشکها اینبار همراه زردآب خارج شده از دهانم، بر داخل توالت ریختند. آنقدر گریستم و بالا آوردم که دیگر حس کردم چیزی از معده و دهان درحال سوزشم، وجود ندارد. چشمهایم هم دیگر میسوختند و جانی برای برخواستن از حمام را نداشتم. بیرمق، بدنم ضعف رفته و کف حمام افتادم. مثل همیشه، پارسا نبود تا به دادم برسد. بازهم اشکها روان شده و این بار مثل همیشه، بی صدا از گوشهی چشمانم عبور کردند. جانی برای برخواستن نداشتم. تمام فضای دهانم میسوخت و شکمم از انقباض شدید، درد میکرد. با دانستن اینکه پارسا شیفت است، همانجا، کف همان سرامیکهای سرد، ماندم و بر عللی نامعلوم گریستم.
-
-پارت ۱- زانوانم سست و همزمان با تکیه بر دیوار، تنم آوار بر زمین شد. نگاهم مات بر آن عدد رقم بالا بر روی کاغذ ماند و تنم سرد از آنچه رخ داده بود. خانه، در سکوت فرو رفته و صدای ماشینهای گذر کننده از خیابان سرم را به درد میآوردند. دستانم هنوز از شوک لرزش داشتند و من، حتی قدرت نگاه گرفتن از عدد «۵۴۲» را نداشتم. انقدر پررنگ؟ انقدر بزرگ و محکم و دقیق؟ بیبیچکی که صبح از آن استفاده کرده بودم، روی میزعسلی به من دهان کجی میکرد. دو خط پررنگ و قرمز رویش مرا ترسانده بود! تازه فهمیده بودم چه بر سرم آمده. مغزم تازه به خود آمد و چشمهایم دیگر از این درشت تر نمیشدند. عدد بتای به این بزرگی؛ خطوط پررنگ این دستگاه کوچکی که به اندازهی یک انگشت است؛ همگی بیانگر وجود یک نطفه در بطن من بودند! نوک بینیام سوخت و قطره اشکی از چشمم روی گونههای سردم سقوط کرد. افکار پریشان، مانند همیشه به مغزم حملهور شدند و باعث شده سرم را محکم میان دستهایم بگیرم. اشکها یکی پس از دیگری بر صورتم ریختند. کاغذ آزمایشگاهی که تا خود خانه، با اضطراب و دلدل زدن نگاهش نکردم، کنارم افتاد. سر بر روی زانوهای جمع شدهام گذاشتم و از اعماق وجودم هق هق کردم. تازه درک کرده بودم که چه شده؛ تازه از شوک بیرون آمده و فهمیده بودم باردار هستم! تمام آرزوهایم، تمام هدفهایم، زندگی مشترکم؛ همگی را در خطر دیدم. با یک بچه چگونه میتوانستم سرکار بروم؟ بچه نمیگذاشت درس بخوانم، میگذاشت؟ سرم را بلند کرده و همچون جنون زدهها، به راهروی منتهی به اتاق خوابم چشم دوختم. این بچهی من و او بود! اویی که ماههاست... نه! او نباید میفهمید! تنها جملهای که در سرم جولان میداد، مخفی ماندن این موضوع بود. چرا که ذرهای شکش، باعث میشد تمام تلاشش را بکند تا این نطفه را زنده نگه دارد. این افکار جانی بر تنم افزود که پریدم و بیبیچک را برداشتم؛ برگشتم و کاغذ آزمایش را هم همینطور. پنهانکاری میکردم؟ از او؟ از اویی که جانم را برایش میدادم و قسم خورده بودم هیچ چیز را از او پنهان نکنم، و حال این اولینش بود!
-
پارت هشتاد و پنجم ناخواسته پشت چشمی نازک کردم و به برف پاککنی که بالا و پایین میرفت نگاه کردم. یادم اومد که برف پاککن ماشین من هم خرابه و باید پولی برای درست کردن اون هم کنار بذارم؛ البته اگه چیزی بعد از این تعمیر اساسی برام باقی بمونه! ماشین دست دوم و پر کاری گرفته بودم؛ پس باید هم انتظار این مدل خراب شدنش رو داشته باشم. حداقل خوب بود که پسانداز کمی داشتم که میشد باهاش خرج تعمیر ماشین رو بدم. همون لحظاتی که پشت چراغ قرمز، به قطراتی که برف پاککن ماشین اونهارو کنار میزد، خیره بودم و اونها بازهم با لجبازی روی شیشه فرود میاومدن، صدای دکتر احمدی من رو از افکار ماشینگونهام بیرون کشید. - راستی یادمه شما ماشین داشتین؛ از این نظر میگم که مشکلی پیش اومده بیوسیله موندین؟ نگاه به چشمهای منتظرش دوختم. انگار که توی مغز من زندگی میکرد این مرد! همیشه، حتی در مواقعی که توی بخش یا زایشگاه بودیم، انگار افکارم رو میفهمید که جملهی بعدیش دقیقا درمورد همون خیالاتم بود! - دو روزی هست تعمیرگاه خوابیده؛ فعلا که موندم تا درست بشه. ابروی راستش لحظهای بالا پرید. - مشکلش چیه که انقدر مونده؟ شونهای بالا انداختم و پلکهام آهسته باز و بسته شدن. - دقیق از ماشین سر در نمیارم؛ ولی انگار مشکل زیاد داشته. نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به قطرات بارون که حالا سریعتر از قبل به شیشه برخورد میکردن، خیره شدم. برای اینکه فراموش کنم و خیلی خودم رو بیچاره نشون نشدم، خندهای کردم و شوخ گفتم: - ماشینم بعد این تعمیر از نو متولد میشه؛ انقدر که اساسی تعمیر نیاز داره. او هم خندهای کرد و با سبز شدن چراغ، آهسته شروع به حرکت کرد. - هرموقع کمکی خواستین تعارف نکنین. اگه بخواین میتونم بعد از کار برسونمتون. سریع نگاهش کردم؛ این خیلی زیادی بود، نزدیکیاش، پرروییام! - ممنون دکتر، لطف میکنین. نمیخوام شمارو هم از کارو زندگی بندازم که. دیدم که اخم ریزی کرد. - چه حرفیه! مسیرمون میخوره، میتونم برسونمتون؛ البته اگه خودتون راحت باشین.
-
تولدت مبارک باشه خوشگل خانم^^
با آرزوی بهترینا برای تو❤️
-
پارت هشتاد و چهارم آدرس رو دادم. نگاه چپچپی حوالهام کرد. فهمید که با گفتن شرق تهران مسخرهش کرده بودم. خونهم اونقدرها هم از بیمارستان فاصله نداشت؛ حتی طی مسیر هم کاری نداشتم. اگه او اذیت میکرد، منم میخواستم کمی اذیتش کنم. دکتر احمدی به راه افتاد و درست چند دقیقه بعد، نم نمک بارونی زد. هوا از قبل ابری بود و حالا انگار دل پر آسمون، بالاخره شکست و ریزش پیدا کرد. سکوت بینمون اصلا آزاردهنده نبود؛ فکر میکنم هردو بعد از کار سخت و طولانی، نیاز به آرامش و سکوت داشتیم. به قطرات ریز و نامنظمی که به شیشه برخورد میکردن، خیره شدم. هیچ وقت از بارون خوشم نمیاومد! دلگرفتگی آسمون، خیس شدن زیر قطرات، هیچ کدوم به مذاقم خوش نمیاومدن. با خودخواهی در دلم آرزو کردم که کاش زودتر بارون بند بیاد. توی سکوت خودم غرق بودم که با صدای دکتر احمدی، افکارم درمورد بارون شکسته شد و با تغییر مسیر نگاهم، بهش خیره شدم. - امروز خیلی اخمو بودین! لبخند کمجونی از سر اجبار زدم که فکر نکنه همیشه آدم بدقلقی هستم؛ هرچند که بودم! - فقط خسته بودم، همین. سرش رو متفکر تکونی داد. هرچند ظاهراً جهت تمسخرم اینکار رو کرد؛ چرا که لحن بعدش هم نظریهم رو به اثبات میرسوند. - مشخص بود یه چیزی هست؛ چون میخواستین چاقوی جراحیو سمتم پرت کنین! چشمهام از حرفش درشت شد. هرکی ندونه، فکر میکنه باهاش پدرکشتگی دارم یا خیلی آدم وحشیای هستم! با لحنی متعجب و مبهوت گفتم: - من کی خواستم چاقو پرت کنم؟ با مظلومیتی ساختگی برای یک ثانیه نگاهم کرد. - همونجا تو اتاق عمل وقتی همش اسم وسایلو بهتون یاد میدادم. نفس عمیقی کشیدم و با همون چشمهایی که اینبار از خشم درشت شدن و ابروهایی بالارفته گفتم: - داشتم خودم وسایل رو مرتب میکردم؛ یجوری میگید انگار بلد نیستم! لب بالاش رو داخل دهنش کشید و لب زیریش رو با باد کردن لپهاش، کمی به بیرون فرستاد. - خواستم فقط یادآوری کرده باشم. درصورتی که قصدش فقط بازی با روان من بود! و جالب اینه که اگه کامرانی که به عنوان پزشک بیهوشی حضور داشت، این کارهارو میکرد، دهها بار سر از تنش جدا میکردم؛ اما حساب کار دکتر احمدی فرق داشت. پشت چشمی براش نازک کردم و به روبهرو خیره شدم. - خودم خوب ابزار اتاق عملو بلدم. نیاز نبود هی بگین این «پَنسه، بلدی؟» یا بگین «این سوزن گیره، میدونی دیگه؟». دوست داشتم همون سوزنگیر رو پرت کنم سمتتون. با خنده ای که باعث تکون خوردن شونههاش میشد، نگاهم کرد. - چه خشن!
-
پارت هشتاد و سه *** به مژههایی که دیگه اکستنشنی نداشتن و کمرنگ تر از قبل بودن نگاه کردم. بلند و پرپشت بودن؛ ولی کاملا مشکی، نه. فر خورده و تابدار هم نبودن که بخوام نچرال نگهشون دارم. به چشمهای جدیدم هنوز عادت نکرده بودم. نگاه از آینهی رختکن گرفتم و با برداشتن وسایلهام، از ساختمون خارج شدم. مثل یک بیچاره، حالا که ماشینم دو روز در تعمیرگاه خوابیده بود، باید با آژانس میرفتم. این موقعیت به هیچوجه در شأن اشرف مخلوقات نبود! کاور حاوی روپوش و دمپایی در دست چپم و کیفم هم روی دوش همون دست بود. با دست راست، سعی میکردم برای خودم اسنپی بگیرم که توی مشخص کردن مقصد، اون با یک انگشت، خیلی ناموفق بودم. وقتی هم که موفق شدم، با پیدا نشدن حتی یک اسنپ، ناامید و بیخیال، تصمیم گرفتم دربستی به خونه بگیرم. ساعت هشت شب بود و خیابونهای شلوغ، حتی یک دونه آژانس در خودشون جا نداده بودن. کلافه از انتظار و سنگینی کیف بزرگم، دور خودم چرخی زدم و باز به مسیر نگاه کردم. نوری از پشت، روی آسفالت افتاد که نشون میداد ماشینی از بیمارستان درحال خارج شدنه. کمی کنار رفتم تا بهم برخورد نکنه و همچنان منتظر، به مسیر چشم دوختم. با ایستادن ماشین کنارم و بوقی که زد، ناخواسته برگشتم و نگاه به راننده که شیشهاش دقیقا کنارم بود کردم. با دیدن دکتر احمدی، ابروهام بالا پرید و بهش سلام دادم. - سلام خانم مرادی. خسته نباشین. به رسم ادب جواب دادم. - همچنین دکتر. لبخندی زد. - زنده باشین. اطرافم رو نگاهی کرد و گفت: - ماشین ندارید؟ با سر اشارهای به خیابون اصلی کردم. - چرا، ماشین میگیرم. شما بفرمایین. آرنج دستش رو روی لبهی پنجره گذاشت و عجیب نگاهم کرد. این چهرهاش شبیه زمانهایی شده بود که قصد زورگویی داشت! - بفرمایین میرسونمتون. از خدام بود که یک نفر خَیّر، مثلا همین آقای دکتر مهرداد احمدی، من رو برسونه و معطل آژانس نمونم؛ ولی حقیقتا روم نمیشد انقدر پررو بازی در بیارم و آویزونش بشم. - ممنون دکتر، شما برید. بالاخره ماشین پیدا میشه. بازهم همونجوری نگاهم کرد و گفت: - چه کاریه خب، من هستم حداقل تا یه جایی میبرمتون. بازهم تشکری کردم. نگاهش اینبار تهدیدآمیز شد. - سوار نشین باز کلامون میره تو هم خانم مرادی! چشمهام از تهدید بی سرو تهش گرد شد. او واقعا دست هرچی پررو بود رو بسته! از خدا خواسته، قبول کردم سوار بشم؛ اما من هم باید زهر خودم رو میریختم. - پس سر راه منو ببرین کارامو بکنم بعد بریم شرق تهران. بدون نگاه به ریاکشنش، روی صندلی جلو نشستم. وقتی نگاهش کردم، دیدم با ابروهایی بالا پریده، لبخندی زده و نگاهم میکنه. - راننده شخصیم دیگه؟ شونهای بالا انداختم و پررویی رو به نهایت خودش رسوندم. - خودتون خواستین منو برسونین! با بستن پلک، سرش رو با قدرت تکون داد. - بله خودم خواستم. حالا مسیرتون کجاست؟
-
پارت هشتاد و سه باید بیشتر مراقب محدثه میبودم. هرگز دلم نمیخواست تو حیطهی کاری دچار عذاب وجدان بشم که خوب میدونستم چه عذاب سختی هم هست! محدثه، تمام موارد رو میخوند تا به بند آخر برسه و امضا بزنه. لازم دونستم قبل از امضا زدنش، چیزهایی رو بهش بگم. - یه چیزایی رو باید قبلش بهت بگم. منتظر و انگار کمی با استرس، نگاهم کرد. دستهام رو روی میز در هم قفل کردم و با آرامش گفتم: - توی بندها نوشتم که ما فقط دو تا بیمارستان میتونیم برای زایمان بریم. بیمارستان های خوبی هم هستن، امکاناتشون تکمیله. کادر هم با ما همکاری میکنن. لازمه که برای زایمانت اگر میخوای من پیشت باشم، باید تهران باشی. میتونی تا موعد زایمانت هم به کرمان بری و مجازی در ارتباط باشیم. بهت ورزشها، دمنوشها، پادکست ها و خلاصه خوراکیهای مفیدی که به زایمان راحت و سلامت خودت و جنین کمک میکنن معرفی میکنم. هر ساعت از شبانه روز بخوای میتونی بهم زنگ بزنی، درددل کنی و از نگرانیات بگی. من گوش میدم بهت. مراجعهی سخت و طاقتفرسا هم تموم شد و با خروجش از اتاق، نفسی که تا اون موقع لرزون و منقطع بود، روان و راحت از ریههام خارج شد. بعد از دو کلاس ورزشی که با آهنگ مورد علاقه ی مادر گذشت، وسایلم رو جمع کردم و سر تایم از کیلینیک خارج شدم. خوشحال از اینکه پیش سیاوش میرم و تایم بیشتری از روز رو بیکارم و میتونم شب هم بیشتر بخوابم، به سختی سوویچ ماشین رو درآوردم و سوار شدم. با دو سه استارت اول، بازهم روشن نشد. طبق عادت این دو روز، انتظار داشتم با استارت چهارم روشن بشه، اما باز هم نشد! اخم کرده، به فرمون نگاهی کردم و انگار که این زبون بسته آدمه، باهاش حرف زدم. - داداش، جون من روشن شو؛ کار دارم! بازهم استارت زدم و بازهم ناکام موندم. کلافه و عصبی، کاپوت رو باز کرده و پیاده شدم. اعضا و جوارح ماشین رو از نظر گذروندم؛ ولی هیچی سرم نشد. عصبی از این خرج بزرگی که قطعا روی دستم مونده بود، با تمام قوا کاپوت رو کوبیدم و با پشت کردن به ماشین، بهش تکیه دادم. دست به سینه، با اخم به اطراف نگاه کردم. اگه یک مرد توی زندگیم بود، میتونستم با خیالی راحت بهش زنگ بزنم و تقاضای کمک کنم. حالا علاوه بر کلافگی و خشم، غم هم به احساسات مختلفم اضافه شده بود. نگاهی به ساعت مچیام کردم. شانس با من یار نبود که ماشین، درست روزی که فکر میکردم وقت آزاد زیادی دارم، خراب شده. با این حجم از وسایل، مجبور بودم که اسنپ بگیرم. از طرفی باید ماشین رو به تعمیرگاه میرسوندم. چه شانس گندی! چقدر تنهایی بد بود!
-
پارت هشتاد و دو بالاخره مراجعی که از دیدارش امتناع میکردم، وارد شد. سلامی کرد که در جوابش تنها سری تکون دادم. مدام حدیثه در گوشم خواند و من با خودم تکرار کردم که محدثه، تنها یک مراجعه؛ باید با او مثل بقیه برخورد کنم. باید حواسم میبود که در حالت عادی هم نشونههای زیادی از افسردگی درش وجود داشت و مراقبت کردن از رفتارم، خیلی باید بیشتر میشد. نباید بیشتر از این عذاب وجدان بهش میدادم و یا اذیتش میکردم. من این سمت میز و او روی کاناپهی راحتی، جلوی روم نشسته بود. در عادیترین حالت ممکن، احوالش رو پرسیدم و با سوال همیشگیام شروع کردم. - چند هفته ای؟ با صدایی آروم جوابم رو داد. - دیروز وارد هفتهی ۳۰ شدم. سررسیدی که جلوم بود رو نیم نگاهی انداختم. همیشه حین جلسات با مراجعینم، این دفتر رو داشتم و هر چند صفحه، متعلق به یک نفر. محدثه اولین کسی بود که مامای همراهش میشدم و مابقی یا ویزیت زنان بودن، یا ورزشهای بارداری. اول صفحه، اسم و فامیلش خودنمایی میکرد. کنارش فلش کشیدم و بعد نوشتم:«30weeks» (ترجمه: ۳۰ هفته) کمی تمرکز کردم تا بدونم برای مامای همراه این آدم بودن، چیکار باید بکنم. بعد با آرامش گفتم: - همسرت همراهته؟ با چشمهایی خسته نگاهم کرد. - بندرعباسه. - خانوادت؟ - کرمانن. - پس یعنی تنهایی؟ سرش رو به تایید تکون داد. سوالها برا گرفتن شرححالی دقیق، کم کم پیش میرفتن و اطلاعاتی دقیق رو از زندگی خودش و خانوادهاش بهم داد. پدر و مادری که گفته بودن شاید برای زایمانش بیان؛ شوهری که بندرعباس کار میکرد و هر دو ماه شاید برمیگشت؛ محدثهای که تمام طول بارداری تنها بوده و سما، هر از گاهی با تمام دلخوریها، بهش سر میزده. سوابق بارداریهای قبلی هم برام مهم بود که گفت با فکر بهشون حالش بد میشه. اما نمیتونستم راحت از کنارشون گذر کنم؛ باید از زیر زبونش بیرون میکشیدم. میخواستم قرار دادی که فریبا برای همهی ماماهای مطب تنظیم کرده بود رو بیارم تا امضا بزنه، اما صحبتهاش توجهم رو جلب کرد. - بین تنهاییهام همش میترسم نکنه اتفاقی برای این بچه بیوفته. همش درازکشم، مامانم هم کم بهم سر میزنه. عملا همش تنهام. این اواخر دیگه داشتم با خودم هم حرف میزدم. میشه حداقل تو باهام حرف بزنی؟ خودکار میون انگشتام فشرده شد و جواب دادم. - من اینجا به عنوان مامای همراهت هستم تا هرچیزی که نگرانت کرده رو دور بریزی و روی زایمانت تمرکز کنی. نگران سلامت جنین هم نباش؛ طبق سونوهایی که تا الان دادی و دارم میبینم، بچه حالش خوبه. نگران، نگاهم کرد و به وضوح قورت دادن بزاقش رو تشخیص دادم. - ولی میترسم! همش یه صدایی هست که میگه این بچتم قراره بمیره. صداش شکست و این، همزمان شد با به صدا در اومدن یک زنگ هشدار بلند در سرم. با اطمینان براش از سلامت بچه و خودش گفتم و فقط خودم فهمیدم که نامحسوس روی اول برگه، فقط دو کلمه نوشتم:«خطر اسکیزوفرنی*¹» ~~~ ¹- اسکیزوفرنی: نوعی اختلال روانی است که در آن، ذهن فرد به طور موقت از واقعیت جدا شده و تفکر و احساسات او دچار آشفتگی میشود. این آشفتگی شامل هذیان، توهم، دوقطبی، افسردگی و مشکلات رفتاری است که در مواردی ممکن است حین بارداری و یا پس از زایمان به علت مشکلاتی خاص ایجاد شود.
-
پارت هشتاد و یک لحظاتی بعد که از اون ترس فاصله گرفتم، میون سکوت پر از بهت سیاوش گفتم: - هستی سیا؟ با مکثی، جوابم رو داد. - آره هستم. چی شد؟ با شکوندن قولنج چند انگشتم، سعی کردم از لرزششون کم کنم. - یه احمقی یهو پیچید جلوم. دست خودم نبود. - آها! کم پیش میاومد که مثل حدیثه چشم ببندم و دهنم رو باز کنم و همه رو به رگبار ببندم. برای همین بود که سیاوش شوکه شده از این بیادبیام! با یادآوری حرفی که با سیاوش داشتم، صدام به علت هیجان کمی بالاتر رفت. - راستی سیا! یچیزی میخواستم بگم. - جونم بگو. اخمی کردم؛ انگار که جلوم نشسته و میبینه. - این اکستنشن مژه رو بهم انداختینا! اون همه پول دادم، با چهار قطره اشک نصفش ریخت! من خسارت میخوام. صدای متعجب سیاوش به گوشم رسید. - ریخت؟ نه بابا! چقدر اشک ریختی تو مگه دختر؟ چیکار میکنی با خودت. نامرد، داشت توپ رو تو زمین من میانداخت؛ ولی قرار نبود ببازم. - برو بابا، جنست بنجول بوده! میخوام بیام ریمو، باید پول نگیری ازم. صداش پر خنده شد. - عجب آدمی هستیا! خوبه من نمیخواستم بگیرم ازت، خودت دادی. طلبکار ابروهام بالا پرید. - با منم آره آقا سیاوش؟ من نمیدونم، خودت یکاریش بکن. اینبار صدای تک خندهای که کرد به گوشم رسید. - باشه خوشگلم، تو بیا امروز یکم ببینمت. با گذاشتن تایم برای ریمو ناخن و مژههام، تماسش رو قطع کردم و بالاخره به دانشگاه رسیدم. کلاس اولم با دکتر صابر بود. دکتر نبود، دکترای مامایی داشت. فکر کنم استاد راهنمای من هم خودش بود. بعد از کلاس، قبل از رفتنش، گیرش انداختم و مفصل صحبتی درمورد طرحم داشتم. قرار گذاشت تا بعد از رسمی شدن استاد راهنماییاش، کمکم کنه. بعد از صحبتمون، با حدیثه از دانشگاه خارج شدیم و مستقیما به سمت کیلینیک حرکت کردیم.
-
«به نام پروردگار آگاه بر سرِّ درون» نام رمان: ماه تَرَک ژانر: درام، روانشناختی، اجتماعی، عاشقانه نویسنده: سایان خلاصه: مهتاب، زنی که تمام احساساتش را پشت دیوار عقل و منطق پوشانده بود؛ اما ترکِ کوچکی کافی بود تا تمام این دیوار فرو بریزد. بارداری ناخواستهاش، درست مانند هم زدن گِلهای ته نشین در آب، آنچه را که سالها در پستویِ ذهن دفن کرده بود، به سطح زندگیاش آورد. او نمیخواست مادر شود! اما آیا حق انتخابش، با سقط پنهانی فرزندش، کامل میشد یا در پسِ ترکهای ماه، نور پنهانی درحال آمدن بود تا بر زندگیاش بتابد؟ مقدمه: هرگز فکر نمیکردم منطق، بتواند انقدر شکننده باشد؛ مثل شیشهای که تنها با نسیمی فروبریزد. حال، لابهلایِ ریزشِ دیوارهایِ ساختهشده از «نباید»، صدایِ آشنایی میپیچد، که گمان میکردم سالهاست گم شده. و پژواکی درونم میگوید: «کدام «من»، حقِ انتخاب دارد؟ آنکه در آغوشِ وحشت میلرزد، یا آنکه باید از خاکسترِ شکستهاش، جهانی دیگر بنا کند؟» صفحه نقد رمان ماه تَرَک
-
پارت هشتاد - حالا مطمئنین که دستتون خوبه؟ بحث رو باید عوض میکردم؛ هرچند که دلم سکوت خونه ام رو میخواست. پس قدم زنان به سمت پارکینگ رفتیم و گفتم: - آره، خسته نباشید راستی. بالاخره میبینم که میرید خونه. شونهای بالا انداخت و کیف تقریباً بزرگش رو روی دوشش جابهجا کرد. - خود کار بهانهای هست برای خستهتر نشدن. خوب میفهمیدم چی میگفت. برای منی که از خیلی چیزها به کار پناه میبردم، کاملا قابل درک بود. به تکون دادن سر اکتفا کردم. طاقت سکوت رو نداشت که باز گفت: - میخواید برسونمتون. لبخند زورکی و بیحالی زدم. - ممنون وسیله هست. شما بفرمایید. تشکری کرد و در ورودی پارکینگ از هم جدا شدیم. من به سمت چپ و او به سمت راست رفت. سوویچ رو به سختی از کیفم درآوردم و با سوار شدنم، استارت زدم. مثل چند روز گذشته، روشن نمیشد. دو بار دیگه که استارت زدم، بالاخره با صدای قرقرای روشن شد. باید این لگن رو هم تعمیرگاه میبردم! از زمین و زمان برام میباره واقعا! حین رانندگی، گوشی رو برداشتم و به سیاوش زنگ زدم. بعد چند بوق، صداش که روی اسپیکر بود توی فضای ماشین پیچید. - سلام خوشگلِ سیا! چطوری؟ لبخندی که از صبح بیحال بود، با شنیدن صداش رنگ و رویی گرفت و صورتم شاداب تر شد. - سلام سیسی، خوبم تو چطوری؟ - قربونت برم. جون دلم؟ صداش مثل من نازک بود؛ ولی نازکی صدای من زنانه و نازکی صدای او مردانه بود. - چخبرا؟ چه میکنی؟ میدان بزرگ رو دور زدم و از روی مسیری که دیگه حفظ بودم، به سمت دانشگاه روندم. اولین کلاس ترم جدید لود و نمیخواستم از دستش بدم. - سلامتی قشنگم. تو چخبر؟ صدات پخش میشه خیلی. حینی که حواسم به رانندگی بقیهی رانندهها بود که انگار همگی از پشت خر بیرون اومده بودن، جواب دادم. - پشت فرمونم. دارم میرم دانشگاه. - به سلامتی کلاسات شروع شدن؟ - آر... میخواستم جوابش رو بدم که یکهو از سمت راست، ماشینی مسیرش رو به جلوی من کج کرد. چشمهاش درشت شد و متعاقباً با ترس، من هم به سمت چپ گرفتم. بوقی بلند و ممتد زده و برای کامل خالی شدن وحشت و عصبانیتم بلند فریاد زدم. - حیوونِ بیشعور!
-
پارت هفتاد و نه برای بار چندصد هزارم در عمرم، دنبال سوویچ ماشین میون انبوه وسایل های داخل کیفم میگشتم. طبق معمول صداش شنیده میشد؛ ولی خودش انگار همیشه قایم میشد. اینبار حواسم بود که کجا قدم میذارم؛ البته فکر میکردم که حواسم هست! درست جلوی درب خروجی ساختمون، با برخورد شونهی چپم به دیوار، آخ دردناکی از ته دل گفتم و با بستن چشم، سرم رو بلند کردم و دست راستم رو روی شونه ی دردمندم گذاشتم. با فشردن پلکهام و مشت کردن دستم، سعی کردم دردی که از کتفم به انتهای دستم کشیده شد رو کنترل کنم. میون تقلا کردنم، از پلههای ورودی ساختمون بیمارستان پایین رفتم و با قدمهای آهسته، مسیرم رو سمت پارکینگ کج کردم. همون موقع، سایهای رو روی زمین دیدم که از پشت سرم اومد و همقدم با من، حرکت کرد. سریع با همون چهرهی درهم و دردناک به چپ چرخیدم و با دیدن دکتر احمدی که لبخندی به پهنای صورت داشت، وا رفتم. مثل همیشه، سربهسرم میگذاشت! الان هم لابد میخواست تو سرم بکوبه که بلد نیستم راه برم یا... - دستتون چی شده؟ یاد شونه ام که حالا دردش تا حد زیادی از بین رفته میافتم. دستم رو از روش برمیدارم. - چیزی نیست. خوبم. همچنان عجیب نگاهم میکرد. انگار تسلیم شدم تر مقابل چشمهاش و گفتم: - دنبال سوویچ ماشین بودم؛ خوردم به دیوار. دیدم که خندهاش رو به سختی نگه داشت و لبهاش رو به داخل دهنش کشید. باید میزدمش، ولی خسته تر از چیزی بودم که بخوام انرژیام رو اینجوری هدر بدم. مخصوصا با گریههایی که دیشب داشتم! او هم چشمهاش، کمی گود رفته و خسته به نظر میرسید. پزشکی بود که اکثرا شبها در بیمارستان شیفت میایستاد و مثل پزشکهای دیگه، مطب نداشت که روزی یکبار به بیمارستان سر بزنه. عمل های جراحی زنان رو انجام میداد و اکثرا در بخش جراحی زنان، میچرخید و ویزیت میکرد. گاهی به زایشگاه هم سر میزد و قشنگ درکش میکردم که چقدر ممکنه این مرد خسته باشه.
-
پارت هفتاد و هشت - حالا میخوای چیکار کنی؟ شونهای بالا انداختم و طبق معمول، به دست هام چشم دوختم. دستهای که مثل چشمهام خسته شده بودن و دستمال میون انگشتان بیحالش مچاله شده بود. - میخوای بدونی من اگه بودم چیکار میکردم؟ سری که به گردنم سنگینی میکرد رو بلند کردم و منتظر، بهش چشم دوختم. انتظارم رو فهمید و با آرامش گفت: - بخاطر اون بچهی تو شکمش قبول کن. ناامید و بیچاره، چهرهام آویزون شد و تا خواستم حرفی بزنم، سریع گفت: - زر نزن دو دقیقه! ببین، هرچی بوده حالا گذشته فریا! تموم شده، میفهمی؟ الان از نظر اخلاقی بخوای نگاه کنی باید قبولش کنی. فقط و فقط هم بخاطر نجات جون بچهاش. که حتی اگرم خدایی نکرده مُرد، تو عذاب وجدان اینو نداشته باشی که شاااید اگر کمکش میکردی، الان بچش زنده بود. حرفهاش منطقی به نظر میاومدن. افکارم رو با همون صدای گرفته به زبان آوردم. - ولی اگه بخوام ماماش بشم، باید برم کرمان! اون چجوری میخواد تک و تنها اینجا زایمان کنه؟ دستم رو گرفت و با آرامش جوابم رو داد. - تو قراره اونو بپذیری؛ پس باید شرایط روهم تو تعیین کنی. قرار نیست به کرمان برگردی. حالا که کمی آروم تر شده بودم، حدیثه قصد رفتن کرد. چرا که مادرش با دعوا زنگ زد و اون رو به خونه خواند. اصرار داشت که باهاش برم؛ اما ترجیه میدادم کمی تو تنهایی خودم با خودم فکر کنم؛ پس نامرتبی خونه رو برای حدیثه بهانه کرده و راهیش کردم. بعد از بستن در، به واحد کوچیکم نگاهی کردم. لباسهام روی دستهی مبل بود؛ چند لیوان و ظرف کثیف روی عسلی و قطعا آشپزخونه هم وضع چندان جالبی نداشت. تمیز کردن حس و حال میخواست که من نداشتم. به اتاق برگشتم و مثل یک جنین، توی خودم جمع شدم. از میون آهنگهای مورد علاقهام، آهنگ «عجب اومدی» از چاوشی رو پلی کردم.
-
پارت هفتاد و هفت از شب قبل و برخورد سختی که داشتم، به خونه برگشته و ۲۴ ساعت تمام رو در سکوت و بغضی که با خودم حمل میکردم سپری کردم. حالا جلوی حدیثه نشسته بودم و یک فصل گریه کرده بودم. از همه چیز براش حرف زدم؛ از داغ ایمان که باز روی قلبم تازه شد و خشمم نسبت به اون سه نفر. از درد خانوادهای رهاشون کرده بودم و رهایم کرده بودن. اونقدر گفته و اشک ریخته بودم که حالا پف چشمها، نمیذاشت راحت ببینم و سردرد، اجازهی تکون خوردن بهم نمیداد. بینیام رو بالا کشیدم که حدیثه دستمالی کشید و به دستم داد. - درد بگیری، فین کن. محکم دستمال رو روی بینیام فشردم. سرم هنوز پایین بود و خیره بودم به پتو و روتختیای که از اول، روش نشسته بودیم. - الان بهتری؟ نبودم واقعا! گاهی حس میکردم چقدر دلم برای ایمان تنگ شده؛ ایمانی که زمان کوتاهی رو کنارش بودم؛ همه جور مشکلی رو تجربه کردیم و در نهایت، یک بیخوابی، یک پیچ خطرناک و یک تصادف ترسناک در جادههای نزدیک کرمان، باعث شد که فقط بعد از ۹ ماه ایمان رو از دست بدم. با یاد اون شب نفرتانگیز که خبر تصادفش و مرگ لحظهایش بهم رسید، لبهام چپه شدن و بغض بازهم سر باز کرد و با هقهقی ضعیف، اشکهام مجدد جاری شدن. محکم پلکهام رو فشردم اما این قطرات درشت اشک بودن که از میون پلکهای محکمم و مژههای بلندم فرار کرده و روی صورتم میغلتیدن. حدیثه با صدایی مبهوت من رو مخاطب قرار داد. - الان چرا داری گریه میکنی؟ دستمال رو محکم روی چشمهام کشیدم تا خیسیشون رو بگیره. با پایین آوردنش، دیدم چند تار از اکستنشنهایی که خدا تومن پول بهشون داده بودم، کنده شده و روی دستمال کاغذی بهم دهنکجی میکنن. بغضی اینبار برای پولهای حروم شدهام مهمونم شد و نالیدم. - مژههام ریخت! حدیثه محکم به ران پام کوبید. - کوفت ریخت! انقدر که مالیدی اون چشارو! خب نریز دیگه. منظورش اشکهای تپل و پیدرپیام بود. برای بار آخر، با احتیاط بیشتری اشکهام رو پاک کردم و با نفسی عمیق، به حدیثهی جدی و کلافه خیره شدم. خیلی صبور بود که به زر زرهام گوش میداد و هیچی نمیگفت. اگه من بودم، قطعا همون اول کتک مفصلی به آدمی مثل خودم میزدم.
-
پارت هفتاد و شش همون لحظه درب اتاق باز شد و محدثه با اون وضعش داخل شد. گویا از اشک، چشمها و پوستش سرخ شده بودن. درب رو بست و به سمتم اومد. حتی دلم نمیخواست لحظهای به چشمهاش نگاه کنم. چشم ازش گرفته و به کیفم دوختم. - انقدر وضعم بده؟ بغض، صداش رو میلرزوند. چشم بستم؛ انگار که با بستنش از اینجا غیب بشم و نبینم و نشنوم. - من میدونم اشتباه کردم فریا. دونستنش فایدهای نداشت وقتی الان وضع همگی ما، این بود! - میدونم ماما خیلی کارش مهمه؛ هرچی درمورد رشتت بد میگفتم الکی بوده، باور کن! چطوری باور کنم وقتی با شوق از رشتهام میگفتم و او مسخره میکرد؟ میخندید و میگفت «مامایی هم شد رشته؟ همس دستت تو زنای مردمه!»؛ انگار که روانشناسی خوندنش در دانشگاه آزاد خیلی بهتر از رشتهای بوده که برای رسیدن بهش شبانه روزی درس خوندم. - تعداد سقطام از انگشتای یک دست بیشتره. عزادار همهی بچههای نادیدمم. فقط الان به تو اعتماد دارم چون دیدم چقدر علمت بالا بوده؛ هم تو دانشگاه تعریفت بوده هم تو پیجت. بالاخره چشم باز کرده و نگاهش کردم؛ با خشم، با غم. آدم خودخواهی بود که فقط مواقع نیاز سراغ آدم میاومد و من چقدر احمق بودم که ۱۴ سال با این آدم «دوست» بودم! - به سما هم گفتم، به توهم میگم. نهایت کاری که میتونم برات بکنم اینه که از دوستم بخوام بهت نوبت بده. کارش هم خوبه، تاییدش میکنم. ناگهان دادی زد که شونههام بالا پریدن و قلبم به تپش افتاد. - دارم میگم فقط تو! نفسم حبس شد و او با صدای بلند، زیر گریه زد. سما سریعا بغلش کرد و سعی در آروم کردنش داشت. نفس حبس شدهام با لرزش بدنم خارج شد. وضع روحی این زن، بیشتر از چیزی که حدس میزدم خراب بود. علائم افسردگی کاملا مشهود و احتمال رفتارهای پرخطرش بالا بود. چی به روزش اومده بود؟ پریسا، با شنیدن صدای داد با وحشت وارد اتاق شد و با دیدن حالت ما، سوالی نگاهش رو بهم دوخت. با بستن پلک، سرم رو بالا انداختم تا آروم باشه و بدونه اتفاقی نیوفتاده. بدون حرف، با دست راستس ساعت دست چپش رو نشون داد و من تازه نگاهم بالا کشیده شد سمت ساعت دیواری. نزدیک به یازده شب بود و این بیچاره هم حق داشت معترض بشه. پلک زدم که یعنی الان میریم. سرش رو تکون داد و از اتاق خارج شد. هق هق کردنهای محدثه که آروم تر شدن، با گردنی کج نگاهش کردم. - آروم شدی؟ اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد و با عجز گفت: - فریا بچمو تو باید نجات بدی! خواهش میکنم! *** حالا، من بودم که داشتم اشکهام رو با پشت دست پاک میکردم و حدیثهای بعد از یک روز سخت کاری، از بیمارستان پیش من اومده و با اخم، اشکهای من رو نگاه میکنه.
-
پارت هفتاد و پنج از خود بیخود شده و هر حرف ناگفتهای رو میون هق زدنهای بیاشکم گفتم. نفسم بالا نمیاومد و ترسی که از ازدواج با برادر ایمان رو قبلا تجربه کردم، الان دوباره تنم رو لرزه درآورده بود! چیزی توی گلوم سنگینی میکرد که نمیخواستم جلوی این آدم بشکنمش. همون، باعث تنگی نفسم شده بود. صورتم خشک بود، ولی بازهم دستی بهش کشیدم. دقایقی توی سکوت سپری شد. حتی سما، حرفی برای گفتن نداشت. اونها از زندگی من به خوبی آگاه بودن. با محدثه از ابتدایی، با سما از راهنمایی و با زهرا از دبیرستان دوست بودم. حتی تا وقتی دانشگاه رو تموم بکنم و دو ترم آخر، با خواستگاری ایمان بهش جواب بله بدم هم باهاشون دوست بودم. عقدم حضور داشتن، باهم شادی کردیم و تهش به کجا رسید؟ مرگ ناگهانی ایمان، بیوه شدنم و فرار از شهرم. آروم شده بودم انگار. قلبم از حرفهایی که سالها خورده بودم و جایی وسط قفسهی سینهام گیر کرده بودن، خالی شده بود؛ اما بغضم؟ این بغض هیچوقت تمومی نداشت! موهای فرار کرده از لای کشموی ساتنم رو به عقب فرستادم و کیفم رو به همراه چند برگه از روی میز چنگ زدم. - از اینجا برید سما. صدام گرفتهتر از چیزی بود که فکر میکردم! دقیقا روبهروم ایستاد و راه حرکتم رو سد کرد. - فکر کردی دل خوشی دارم؟ منم کنار گذاشته شدم. زهراهم همینطور. محدثه اخلاقای بد زیاد داره، میدونم. وقتی ازدواج کرد، شد همونی که تورو بهش متهم کرده بود. همه رو طرد کرد و خودش رو گرفت و فکر کرد ماتحت آسمون باز شده و اینو شوهرش افتادن پایین. زهرارو بدتر از یه حیوون باهاش رفتار کرد. با منم کمرنگ شد؛ به قدری که وقتی گفتم بیا ببینمت دلم برات تنگ شده، گفت تو در سطح من نیستی. باورت میشه؟ میشد. محدثه خیلی مغرور بود! دور از انتظار نبود چنین رفتاری ازش! - پس چرا الان اینجایی؟ موهای گوشهی صورتش رو به زیر شالش هدایت کرد. چشمهاش، دودو میزد و رو تک تک اجزای صورتم میچرخید. از واکنش نگران بود. - وقتی بعد از دو سال خبرمو گرفت، اول داغ کردم و پسش زدم. بعد که شنیدم چقدر سختی کشیده برای بچهدار شدن و چندبار جراحی شده و جونش به خطر افتاده، دلم سوخت. محض رضای خدا گفتم کمکش کنم. شوهرش بندرعباسه و نیست؛ خانوادش هم که تو شاهد بودی چقدر بیخیال بودن؛ این شد که گفتم بذار همراهش بیام. ناخواسته گوشهی سمت چپ لبم ذرهای بالا رفت. دست راستم که آزاد بود، روی بازوش گذاشتم و زمزمهوار گفتم: - تو خیلی مهربونی میکنی در حقش. من انقدر بخشنده نیستم! از کنارش گذشتم و کاپشنم رو از جالباسی برداشتم و پوشیدم. - من مهربون نیستم در حقش. دلم به حال اون بچهی بیگناه میسوزه. خیلی بیرحم بودم اگر میگفتم من دلم به حال بچهاش هم نمیسوزه! ولی متاسفانه میسوخت. دوست نداشتم بخاطر کوتاهی من بچه از بین بره؛ ولی معجزه که نمیشد کرد؛ میشد؟ شاید باید از چشیدن طعم مادر شدن محروم بمونه. - تنها لطفی که میتونم در حق اون بچهی تو شکمش بکنم، اینه که به دوستم که مامای همین مطبه بگم ماما همراهش بشه. سرش رو تکون داد. کم کم داشت کلافه میشد. - دارم میگم به تو اعتماد بیشتری داریم. من هم از اصرارش خسته شدم. مخصوصا که سردردی گرفته بودم که چشمهام رو داشت از کاسه در میآورد. - میگی چیکار کنم؟ وقتی این همه دکتر و دوا درمون کرد و فایده نداشت، منِ ماما چیکار میتونم براش انجام بدم؟ بفرستش پیش متخصص زنان!
-
پارت هفتاد و چهار نالید. - فریا... صدای من هم شکست و لرزید. توی ذهنم، شیشهی خاطرات با صدای بلندی شکسته شد و تمام صحنهها جلوی چشمهام به حرکت در اومدن. - فریا چی؟ فریا چی، ها؟ مگه تمام اون مدتی که من ازتون کمک میخواستم تو بیطرف نبودی؟ مگه ساکت نبودی؟ چی میگی الان؟ مگه ندیدی عزادار ایمانم؟ ایمان مُرد انگار منم مردم. مهر بیوه زدن رو پیشونیم و شما که ادعای رفاقتتون گوش فلکو پر کرده بود چیکار کردین؟ گفتین ما با بیوه دوست نمیمونیم! گفتین تو وقتی ازدواج کردی خودتو گرفتی. ولی من همیشه بودم! تو غماتون پیشتون بودم؛ وقتی پارک رفتین، کافه، استخر، سفر مشهد، همه جا اومدم که نگین این حرفو؛ ولی هربار زهرا میگفت تو بعد ازدواجت خودتو گرفتی. محدثه میگفت تو همهی هم و غمت شده شوهرت! دلم از این میسوزه سما، میفهمی؟ تا ته وجودم میسوزه که همه جا پایه بودم و تهش این شد جوابم. الان زهرا کجاست؟ اونم پرتش کرد از زندگیش بیرون؟ نفهمیدم کی، اما چند قطره اشک روی صورتم ریخته بود. هق زدم و سعی کردم نفسم رو تا انتها داخل بدم. - الان اومدین چی بگین بهم؟ دیدین که بعد مرگ ایمان میخواستن منو بدن به برادر بزرگش. بهتون گفتم که میخوام به بهانهی طرح از کرمان فرار کنم که منو ندن به برادر شوهر متاهلم! نگفتین برو با ما حرف نزن؟ نگفتین تو خودتو تو مدت ازدواجت گرفتی و الان دیگه باهامون حرف نزن؟ با مشت کردن دستهام، سعی کردم لرزش انگشتهام رو کنترل کنم. قفسهی سینهام هم میلرزید. دردی تمام این سالها روی قلبم سنگینی میکرد انگار با زدن این حرفها آروم شده بود. هنوز زخمش میسوخت و آتیشم میزد؛ هنوز داغ شوهر کمسنم و بیوه شدنم من رو میسوزوند. هنوز از خیال ازدواج با برادر ایمان، ترس برگشت به کرمان رو داشتم. نکنه که پدرشون بازهم بخواد با دیکتاتور بازی من رو مجبور به کاری بکنه و پدر و برادر بیخیرم، بخوان به حرفهاش گوش بدن! هنوز قلبم آتیش میگرفت از نارفیقی این به اصطلاح رفیقها!
-
درخواست طراحی کاور رمان دُخترم( جلد سوم رمان دستامو ول نکن)از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مبارکت باشه خوشگلم. چشم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتاد و سه با ورود دیروقتم به مطب، دیدم که دو نفر از مراجعین اونجا نشستهان. خواب مونده بودم و دیر راه افتاده بودم. سریع به اتاقم رفتم و پریسا هم دنبالم اومد. بعد هماهنگی چند ویزیت و کلاس ورزش، از اتاق خارج شد و اولین مراجع وارد شد. ویزیتهارو انجام دادم، قرارداد جدید کلاسهای بارداری رو بستم و بعد چند کلاس ورزش که عرق خودم رو درآوردن، بالاخره کارم تموم شد. از دیشب خاطرهی خوبی نداشتم! باید زودتر مطب رو ترک میکردم که بازهم صداهایی از بیرون، باعث شد حین پوشیدن شلوارم مکث کنم. دستام روی شلوار و شلوار وسط راه مونده بود تا بتونم تمرکز کنم و صداهای بیرون رو خوب بشنوم. اینبار اما، خوب صدای سمارو تشخیص دادم که درحال دعوا بود! فوری شلوار رو بالا کشیدم و با پوشیدن بلوز بافتم، از اتاق خارج شدم. با خروجم، هر سه ساکت نگاهم کردن. - پریسا اینجا چه خبره؟ پریسای سرپا، با دست به سمایی که کف دستاش روی میز بود اشاره کرد. - فریا جون دیشب بهشون برای هفتهی بعد نوبت دادم که وقتتون خالی باشه؛ ولی میگن الان آخر وقت بیان. با جدیت و چشم به سما و محدثهی بدحالِ کنارش دوختم. - متوجه نوبت نیستین؟ اینجا خارج از نوبت کسی رو ویزیت نمیکنیم. درضمن... اینبار نگاهم سمت پریسا بود. - من نگفتم ایشونو قبول نمیکنم؟ نوبتشو برای یکی دیگه بذار. پنج تا ماما تو این مطبن! با سرعت چرخیدم و وارد اتاق شدم و سمت چوبلباسی رفتم. قدمهایی پشت سرم وارد اتاق شد و درب اتاق بسته. برگشتم. سما کنار در، دست به سینه ایستاده بود و نگاهم میکرد. درست مثل خودش ایستادم. - چی از جونم میخواین؟ دستاش رو باز کرد و آهسته به سمتم اومد. - چرا اینکارو میکنی؟ مگه ماما نیستی؟ مگه وظیفت نیست؟ من اما حالتم رو تغییر ندادم. طلبکار بودم و همه چیز داشت از سینهام بیرون میزد؛ تمام اون حرفهای نگفته. - من مامام و تصمیم میگیرم کیو ویزیت کنم. بعدشم تا به حال قرارداد مامای همراه نداشتم. نمیتونم. خودم رو با مرتب کردن برگههای روی میز مشغول کردم تا بهش بیتوجه باشم. بغض داشتم و نمیخواستم برق اشک چشمهام رو ببینه. - فریا، تو اینجوری نبودی! نزدیکم شده بود؛ صداش از نزدیک شنیده میشد. سرم چرخید و بهش خیره شدم. - شماهم نبودین! من مگه چیکار کرده بودم، ها؟ ففط اون بازه زمانی بهتون نیاز داشتم. ساکت بود و حرفی برای گفتن نداشت. آب دهانم رو قورت دادم، بلکه بغضم هم پایین بره و نخوام جلوش اشکی بریزم. - عزادار بودم؛ تنها بودم. درددل کردم با محدثه و گفتم حالم بده؛ چیکار کرد؟ تو که صددرصد خبر داشتی! لبهای خشکش رو خیس کرد و با صدایی گرفته گفت: - بعد دوسال هم به من زنگ زد. تنها بود. لب گزیدم تا خشمم رو فریاد نزنم. آدمی که موقع نیاز بقیه، بهشون بیتوجه بود، حالا که نیازمند شده به همه چنگ میانداخت! - دوسال بود که ازدواج کرده و هربار با درد سقط میکرد. این سری، سخت بچه دار شده. اون هم با کلی دارو و مراقبت پزشکی که ازشون سر در نمیارم. ناخواسته میون حرفش پریدم و سنگدلانه زمزمزه کردم. - برام اصلا مهم نیست.
-
پارت هفتاد و دو بیحالت، نگاهش کردم. با همون شیطنت توی نگاهش، سرش رو کمی سمتم مایل کرد و از گوشهی چشم نگاهم کرد. لبهاش داشتن کش میاومدن. خیره تو چشمهاش سرم رو تکون دادم. - واقعا که! متاسفم براتون دکتر. خندهی دندوننمایی کرد و کامل سمتم چرخید. - حالا، نگفتی. میدونستم منظورش چیه. کمی از قهوهی تلخ نوشیدم و خیره به بخارش، لبخندم کم کم محو شد. قصد کردم یاد دیشب و مطب رو، با شیفت ۲۴ ساعتهای که موندم، به فراموشی بسپارم؛ ولی واقعا نشدنی بود. از سر صبح، هرچی دکتر میگفت، با سکوت میگذروندم. حدیثه که زودتر رفت، کاملا تو بخش ساکت بودم و با کسی حرفی نمیزدم. دکتر بود که خوب فهمیده امروز یک چیزی سر جاش نیست. - اگه نمیخوای هم نگو؛ ولی میشنوم. مسرانه قصد داشت سکوتم رو بشکنم. نمیخواستم از ریز جزئیات زندگیام براش تعریف کنم و باهم عزا بگیریم. لزومی هم نداشت؛ او فقط یک همکار بود. یک همکار وزه! - اگه شما یک نفر بهتون بدی کنه، هرچند کوچیک، بعدا میای بهش لطف کنی و کمکش کنی؟ بهش چشم دوختم. چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - فکر کنم بدونین چقدر آدم کینهایی هستم! خندهام گرفت و شونههام بالا پایین شدن. دوباره به قهوهام نگاه کردم و جواب دادم. - صددرصد؛ برای همین میپرسم. صدای فوت کردن نفسش اومد و بخارش در هوا رو از گوشهی چشم دیدم. - من که خدا نیستم همرو ببخشم. بدی کنه، قرار نیست مثل یک راهب، بهش خوبی کنم؛ ولی... مکثی کرد که باعش شد سرم بالا بیاد. چشمهاش به آسمون تیرهای که ابرهای درهم، رنگش رو به زرشکی مایل کرده بودن دوخت. - شاید سرش منت بذارم و یه کار کوچیکی براش انجام بدم. بستگی داره طرف چیکار کرده باشه در حقم. حرفهاش منطقی بودن. شاید هم اندازهی او کینهای بودم؛ حداقل در برابر این آدمها *** ساعت هفت صبح، بعد تحویل شیفت، از کنار دکتر احمدی که همچنان در بخش پرسه میزد رد شدم و به خونه برگشتم. عصر باید به مطب میرفتم. هنوز برنامهی کلاسیام مشخص نبود و راحت کارهام تقسیم شده بودن. هنوز یک سال دیگه به پایان درسم مونده بود. باید از این ترم پایاننامهای هم آماده میکردم. چقدر قرار بود گسسته بشم، خدا میدونه!
-
درخواست طراحی کاور رمان دُخترم( جلد سوم رمان دستامو ول نکن)از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما عزیزکم- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
پارت هفتاد و یک نمیدونست کار درست چی بود؛ ولی دکتر احمدی، تمام این مدتی که اومده بود یا حرصم میداد یا من رو میخندوند. بهش به عنوان همکارم، اعتماد داشتم. بدم هم نمیاومد اون مکانی که میگه رو ببینم. ساعت ۱۲ و نیم شب بود که در سکوت بیمارستان، مسیر بوفه رو در پیش گرفتم. قهوهای گرفتم و به همون سمتی که دکتر گفته بود رفتم. پله ها از چیزی که فکر میکردم زیادتر بودن. وقتی به پشت بوم نه چندان مرتفعی که حدود ۱۵ متر ارتفاع داشت رسیدم، نفسم رو فوت کردم. دیدم که دکتر احمدی، کنار کولرآبی، روی سکویی چهارزانو نشسته و گوشی دستشه؛ درحالی که چشمش به اونه و سرش بالاست و داره انرژیزایی رو یک نفس سر میکشه! لبخندی ناخواسته از حرکتش زدم و سمتش رفتم. متوجهم شد و کارش رو متوقف و نگاهم کرد. با جابهجا شدنش، دعوتم کرد که کنارش بشینم. کمی مکث کرد و بعد قوطی انرژیزاش رو سمتم گرفت. - ببخشید دهنیه، ولی میخواید براتون بگیرم؟ هرچقدر هم که این دکتر تازه، من رو جمع خطاب میکرد، میدونستم منتظر فرصتیه تا مفردم کنه. لبخندی زدم و من قهوه رو سمتش گرفتم. - انرژیزا خور نیستم. قهوه؟ دهنی هم نیست. خندید و صاف نشست. - قهوه خور نیستم. نوش جان. سرم رو پایین انداختم و به لیوان قهوه ی داغم نگاه کردم. سوز سردی میاومد. خوب شد که پالتوی تینا رو ازش گرفتم و پوشیدم! دکترهم از روی اسکراب آبی تیره و روپوشش، کاپشن مشکی پوشیده و کلاهش رو روی سرش کشیده بود. - خب، می گفتین؟ نگاهش کردم و تکخندهای کردم. - چیو میگفتم؟ - علت پکریتونو! با لبخند کمرنگی نگاهش کردم و گفتم: - شما به رفتار همه ی همکارهاتون انقدر دقیق میشید؟ قوطی انرژیزاش رو کنارش گذاشت و دست توی جیبش فرو کرد. - نه به هیچ وجه. از سر به سرِ شما گذاشتن خوشم میاد! حقا که وزه بود!