-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
درود بر شما
به انجمن ما خوش امدید جان
لطفا در تاپیک رمانتون سه نقطه گوشهی نوشتتون رو لمس کنید
ویرایش رو بزنین
در قسمت عنوان
نام رمان | اسم نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
رو وارد کنین
دو قسمت کادر پایینش
نام رمان:
نام نویسنده: «اسمتون» | کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر:
خلاصه:
مقدمه:
رو وارد کنین تا رمانتون تایید بشه و بتونین پارتگذاری رو شروع کنین
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سی و یکم» خواستم حرف بزنم، هوار بکشم و تموم دق و دلیهام رو سرِ پسرِ غریبه خالی کنم، اما صدایی تو اون تاریکی پسر رو از عربدههای من نجات داد. -اینجا چه خبره؟ هر دو به سمت صدا برگشتن؛ مهدیهی ترسیده، پاکت چیپس رو رها کرد و به سمت مردی که تو تاریکی تنها قامت بلندش مشخص بود، دوید. -دایی جون! پوزخندی به لبم سیلی زد؛ همه مفتش شده بودن که از خبرهای امشب آگاه بشن! آه از نهادم بلند شد؛ اون دو بچه کم بود، حالا باید با «دایی جون» هم میجنگیدم. مهدی هم از من فاصله گرفت و خودش رو به آقای دایی رسوند. مهدیه طوطیِ سخنگو شد و همهی اتفاقات رو پشت هم و بدون مکث برای داییش تعریف کرد. مهدی در سکوت روی تیکهسنگی ضرب گرفته بود و اخمهاش حسابی تو بغل هم رفته بودن. دیگه دلم نمیخواست جواب پسر رو بدم، میخواستم از اونجا برم! از خلوتی و مرد جماعت بیزار بودم. اما قبل از حرکتِ من با اون لرزش محسوس پاهام، صدای دایی در فاصلهی کمتری گوشم رو به بازی گرفت. -برین تو خونه؛ من بهش رسیدگی میکنم. مگه رسیدگی لازم بود؟ مگه چیزی دزدیده بودم که انقدر گندهاش میکردن؟ کوچه خریدهی پدرشون نبود، مال شهرداری بود و من اجازه داشتم هرجا دلم میخواد بایستم! مهدیه سریع اطاعت کرد، دامنِ مشکیرنگش رو کمی بالا کشید و به سمت خونه روانه شد؛ اما مهدی قرار نبود به همین راحتی بیخیالِ ماجرا بشه، دست به سینه به زمین چشم دوخت و لب زد: -دایی، شما خبر نداری اینجا کلاً دزد و فاحش… فریادِ دایی، صدا رو تو گلویِ مهدی خفه کرد. -مراقب سایز دهنت باش! قرار نیست هر چرت و پرتی رو به زبون بیاری. مهدی سرش رو بالا آورد و با تعجب به دایی زل زد. من هم بدتر از اون، لنگ در هوا به هیکل چهارشونهی دایی چشم دوخته بودم. -آخه دایی… دایی با دو قدم بلند خودش رو به مهدی رسوند؛ نمیدونم تو اون فاصلهی نزدیک، تو عمق چشمهای دایی چی دید که باز سرش رو پایین انداخت و مابقی حرفش رو قورت داد. -برو مهدی، برو بیشتر از این آبرومو نبر! آبِ دماغم به سمت پایین کشیده میشد و قلقلکم میداد؛ با فشار به بالا کشیدم که عطر شیرینی مشامم رو پر کرد. طولی نکشید که تونستم چهرهی دایی رو به واسطهی بازتاب چراغ بالای سرم ببینم؛ دایی برخلاف صدای کلفت و بمی که داشت، انقدرها هم سن بالا به نظر نمیاومد. راهی شدن مهدی به سمت خونه، باعث شد نگاهم با هر قدم اون تا ساختمون، همراهیش کنه. صدای صاف کردن گلوی دایی، حواسم رو جمع کرد. نوایِ بسته شدن در خونه، شونههام رو به بالا پروند و تلنگری شد که یادم بیاد با این مرد تو کوچهی خلوت تنها هستم. جرئت نکردم به چشمای مشکیرنگش چشم بدوزم، تنها یقهی هفتیِ تیشرتش رو زیر نگاهم ذوب کردم و با سری پایینانداخته، مشغول کندن پوستهای اضافهی لبم شدم.- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تا میام واسه خودم پلن بریزم که عماد مائده رو دوس داره و الکی میگه نداره ی اسم از سایه میاره همه ی معادلاتمو بهم میریزه
میترسم از روزی ک عماد بفهمهمائده چیکار کرده و این امید ناچیزی ک برای پیوندشون تو دلمه دود بشه بره هوا:(
-
ساناز ساناز سانازززز
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
اصلا فکر میکردم با اون همه جزئیات زخمی کردن سان قراره کشته بشه، چون فکر میکردم راوی قراره تا اخر تغییر نکنه اما الان پشمام ریخته
فکرش هم نمیکردم فقط میخوام بدونم سان قراره چ کنه
-
-
-
رمانت رو خوندم از اونجایی که نقد پذیر نیسی میخوام نظر بدم
دختر تو که انقد میگفتی نویسندهی خوبی نیسی چجوری احساسات رو انقد خوب به تصویر کشیدی؟
حس اینکه تو یک سریال کرهای هستم واقعا زیبا بود، اولش به شدت برام حس سریال دوندهی دوست داشتنی من داشت اما بعدش دیدم هیچ ربطی ب اون نداره
شخصیت پسر برام دوست داشتنیه؛ خودخواه، سوا فقط برای منه و برای داشتنش هرکاری میکنم حتی دزدی^^
لذت بردم از خوندنش، نقدی نمیکنم فقط تو نوشتارت دقت کن گاهی غلط نوشتاری و املایی دیدم که قطعا از دستت در رفته
قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه بانو
خوشحال میشم توهم همراهم باشی و رمانم رو بخونی^
-
بماند به یادگار از اولین رمانم که وارد نخبگان برگزیده شد:)
- 20 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت سیام» دیدن چهرههاشون ترس رو کمی از دلم فاصله داد؛ دخترک هنوز صورتی بچگانه داشت و هیکل ظریفش زیر لباسهاش گم شده بود؛ پاکت چیپس کچاپش رو محکم به سینه چسبونده بود و با چشمهای درشتش نگاهم میکرد. پسری که کنارش ایستاده بود، چندسالی از اون بزرگتر به نظر میرسید؛ صورتش هنوز از اون حالت نوجوانی فاصله نگرفته بود و قد و هیکلش هم تازه داشت از یک پسر کمسنوسال سبقت میگرفت. بادی خشن وزید و موهای بلند و بورِ دختر رو روی صورتش پخش کرد. پسر ابروهای پُرش رو تو هم کشید و دستش را داخلِ شلوار جین مشکیرنگش فرو کرد. -تو کی هستی؟ جلوی خونهی ما چیکار میکنی؟ دخترک یک قدم دیگه عقب رفت و بیشتر خودش رو پشت اون پسر پنهان کرد. پسر اما برخلاف اون، صاف ایستاده بود و با اخم نگاهم میکرد. دستم رو توهم گره زدم و شروع به کندن پوست اضافهی لبم کردم؛ تو اون تاریکیِ شب از دو نفر که بیخطر به نظر میاومدند هم میترسیدم! -مهدیه زنگ بزن به پلیس! صداش تو گوشم زنگ زد؛ دستم رو باز کردم و تندتند تکونش دادم. -نه، نه! پلیس نه! پسر قدمی به سمتم برداشت که مهدیه اون رو از پشت کشید؛ میتونستم تو اون تاریکی به واسطهی نورِ چراغبرق، هراس چشماش رو بخونم. -نه داداش؛ بیا زنگ بزنیم به همون پلیس، جلو نرو. اما پسری که مهدی خطاب شده بود، اگه امشب هویت واقعی من رو کشف نمیکرد، خواب به چشمش غریب میشد. خواهرش رو با فشار کنار زد و به راهش ادامه داد. هر قدمی که به سمتم برمیداشت، تپش قلبم رو بالا میبرد. هر یک گام باعث میشد یک دروغ تو ذهنم بچینم. زیاد نمونده بود مهدی به من برسه؛ نمیدونم چرا از این پسری که حتی کوچکتر از من به نظر میاومد، انقدر وحشت کرده بودم. چشمش رو ریز کرد و موشکافانه سرتاپای من رو تو اون لباسهای کثیف از نظر گذروند. -خانم، اگه همین الان زنگ آیفون رو بزنم؛ بابام بیاد پایین، دمار از روزگارت درمیاره. اینکه زن و ضعیفی هم براش اصلاً مهم نیست، پس مثل آدم دهنت رو باز کن و حرف بزن! تا به الان بارها تربیت اشتباه یک خانواده رو دیده بودم، اما اینکه پسری با افتخار یک سری خزعبلات رو پشت هم ردیف کنه، از تحملم خارج بود. چطور میشد یک خانواده انقدر زنستیز باشن و دختری نوجوان پرورش بدن؟ زن و ضعیف؟ چون چهار نفر پیدا میشد که برای نشکستن عزتنفس آقایون اونها رو قوی میشمرد، زنها ضعیف بودند؟ دستی که کنارِ بدنم افتاده بود، مشت شد. انقدر فشارم دادم که حس کردم ناخنم تو گوشتِ کف دستم فرو رفته. پسر جوری من رو نگاه میکرد که انگار یک آشغالی هستم که همسایه نباید جلوی درِ خونهی اونها پرت میکرد.- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت بیست و نهم» با پشتِ دست، پردهای اشک نشسته تو چشمم رو کنار زدم؛ مخاطبین موبایلم رو باز کردم، صفحه رو به پایین اسکرول کردم که بالاخره اسم نهال به چشمم اومد. صدایِ بوقهای متوالی مثل ناقوس مرگ تو گوشم میپیچید؛ باد از سمت راست میوزید و موهای بلندم رو از زیر شال به بازی میگرفت. بوق آخر که خورد، صدای اپراتور تو سکوتِ خیابون هیاهو ایجاد کرد. «دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد؛ لطفاً بعداً تماس بگیرید.» صدایِ خشخش برگها رو از روبهرو میشنیدم، دستم از ترس سِر شد و نتونستم به تماس پایان بدم. آبِ دهنم رو از گلوی پرالتهابم رد کردم، به نفسم داخلِ سینه، حبس ابد دادم. صدای پا هر لحظه به من نزدیکتر میشد و صدای ضربان قلبم هم با تبعیت از اون، هر ثانیه بیشتر اوج میگرفت. گوشی رو بین دستم فشردم و بیشتر خودم را پشتِ تیر چراغ برق پنهان کردم. چشمم رو بستم و هرچی دعا بلد بودم وِرد زبونم کردم. ساعت از نیمهشب گذشته بود و من مثل بید به خودم میلرزیدم. نه فقط به علت سرما! من از یک اتفاق ناگوار دیگه هراس داشتم. -کی اونجاست؟ قلب چند ثانیه بعد از توقف ممکنه دوباره به تپش بیوفته؟ حاضرم شرط ببندم قلب من بیشتر از تایم معقول تو قفسهی سینهام استاپ کرد و دوباره به تپش افتاد. عرق سرد روی گودیِ کمرم سر خورد و به پایین رفت، شاید تمام این اتفاقات در عرض سه ثانیه افتاد، اما برای من سی دقیقه گذشت. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و محکم فشردم. تا به دیروز همه مثل گاو سرشون رو به پایین میانداختن و از بدبختی مردم ساده رد میشدن، اما امشب همه برای من پتروس فداکار شده بودند. -مهدی ول کن بیا بریم. این صدایِ دخترانه یکم دلم رو قرص کرد؛ اما نه به اون اندازه که از دیوار امنم فاصله بگیرم و خودم رو به اون دختر و پسری که نمیدونستم از جون من چی میخواستن، نشون بدم. -وایسا، شاید دزد باشه، جلویِ درِ خونمون بس نشسته! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! همین رو کم داشتم که تو این شرایط ثابت کنم دزد نیستم و از دزد روحم فرار میکنم. -هی، باتوعم! کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟ چنگی به شلوارم زدم و لای پلکم رو باز کردم؛ پاهام تحمل وزنم رو نداشتن، اما به هر جونکندنی بود از جام بلند شدم و استوار ایستادم. -یا خدا یه زنه! یک زن بودم؛ جن که نبودم، صدات این شکلی میلرزید، دختر خوب! «آه»ای کشیدم، واژهی زن اعماق وجودم رو آتیش زد. قدمی به جلو برداشتم و تیرچراغ برق فاصلهی نسبی گرفتم.- 104 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
گالری رمان لوسیفر؛ درخشش دوزخ| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
تارسی ردهی پنجم کت شیطان! یک رگ شیطان و یک رگ گربه- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سکانس یازدهم پس سکوت را پذیرفت و به من اجازه داد در تفکرانم غرق شوم. در کنج ذهنم حرفهای لرد را مرور کردم. زمانی که جلوی بدنِ به زانو درآمدهام خم شد و کلمات را پشتِ هم ردیف کرد. «به زمین برو، روحِ انسانها رو بخر و به جهنم بفرست، اون موقعاست که من حرفت رو باور میکنم.» چطور باید روح انسانها را میخریدم؟ زمین چجور جایی بود؟ مثل دوزخ ردهبندی داشت؟ آن موجودات ناچیز که تنها فرقشان با ما قدرت اختیار بود را میتوانستم راحت به جهنم بیاورم؟ گرمای وجودم بیشتر شد؛ انگار پوستم در حال سوختن بود و ذوقذوق میکرد. فوراً روی تختم نشستم، از کنارِ نگاهم پریدنِ تارسی را هم رویت کردم. بیتوجه به او که با تعجب مرا در نظر داشت، با انگشتم صفحهای برای سرچ کردن ظاهر کردم و حروف را برای کامل کردن جملهام به هم چسباندم. «هرچه دربارهی انسانها باید بدانم.» کلمهی «برو» را لمس کردم که صفحات پیدرپی برایم گشوده شد. اولین صفحه را با عنوان «همهچیز دربارهی انسانها» باز کردم. با اینکه همیشه معتقد بودم این صفحاتِ سرچ با توجه به خواستهی شیطانها چیده شده است، باز در این شرایط از هیچی بهتر بود. چشمم را روی نوشتههای متوالی چرخاندم و شروع به خواندن همهچیز دربارهی انسانها کردم. وقتی به آخر صفحه رسیدم، خمیازهای ناخوانده روی دهانم نشست و حلقم را در دیدرأسِ تارسی قرار داد. -جنها سراغت اومدن؟ سعی میکرد در نجوایش، اندوهش را به نمایش بگذارد. حتماً از اینکه بر سرش فریاد زدم و او را تهدید کردم ناراحت بود. -نه، یهو فهمیدم باید برای مأموریتم تحقیق کنم. دیدم که پشمِ گوشهایش لرزیدند. لبخند لبم را دربر گرفت. کنجکاوی تمام ناراحتیهای تارسی را میدزدید و برای خود میکرد. سعی کرد چرخش گردنش ناخواسته به نظر بیاید؛ ولی من او را از هر حیوانی بهتر میشناختم! سالها او تنها همراهِ من در این اتاق بود. -از چی حرف میزنی؟ میدانستم نمیخواست من از کلامش کنجکاوی را بیرون بکشم، اما من هم لوسیفر بودم! نمیتوانستم او را به حال خودش رها کنم. پس نگاهم را به صفحهی خالی مقابلم دوختم و بیحوصله گفتم: -تو که برات مهم نیست، بیخیالش. به اصطلاح حواسم به صفحه بود، اما از گوشهی چشم تارسیِ حرصآلود را میدیدم. دیدم که پنجههای تیز و خاکآلودش را روی سطحِ پشمالویِ خانهاش کشید و با زبانِ صورتیرنگش طرحهایی روی بدنش کاشت. -حرف بزن لوسی! هرگاه مرا «لوسی» خطاب میکرد، یعنی در دیوانه کردنش موفق عمل کرده بودم. خواستم زبان به سخن گفتن باز کنم، اما انگار قسمت نبود چشمانِ براقِ تارسی رنگ آرامش بگیرند. تقههای پیدرپی به در خورد که دیدهی هر دو نفرمان را به سمت درِ اتاق کشاند.
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
سکانس دهم سرم را به چپ و راست تکان دادم؛ انگشت کوچکم را درون گوشم گذاشتم و مشغولِ تکان دادنش شدم. باید یک فکری برای ورود به زمین میکردم. به انتهای راهرو رسیدم؛ اتاقم درست آخرین اتاق در سمت چپِ راهرو بود. رمز را وارد کردم، دریچهی چشمیِ در شروع به اسکن چشمانم کرد و پس از چند ثانیه با صدای تیک باز شد. در واپسین لحظهی ورود به اتاق، از گوشهی چشم همان استاد مزاحم را دیدم که در راهرو شیطانِ ردهپایین را توبیخ میکرد. آه موراث، این سطحهای شیطانین را چطور آوردی؟ چرا نگذاشتی هرکس براساسِ خبیث بودنش ردهی بالاتری داشته باشد؟ در را پشتِ سرم به چارچوب کوبیدم که صدایِ تارسی در گوشم جولان داد. -چه عجب، دیدمت! لبخند رفتهرفته باعث کج شدن لبم شد؛ بر روی دو زانو نشستم و دستم را برای به آغوش کشیدنش باز کردم. -من هر روز میام، تو معلوم نیست کجایی! تارسی خود را به من رساند؛ حتی دمَش هم در هنگام حرکت عشوه داشت، چه برسد به لحنِ اغواگرانهاش! بر روی پایم نشست، دستم را روی پشمهای سفیدرنگش کشیدم. نوازشِ پیکرش تمامِ افکارم را از مغزم بیرون کرد و به جایش آرامش را به وجودم بخشید. -پایینتر! چشمانِ آبیاش به نشانهی لذت بسته شد و دستهای من با توجه به خواستهاش به پایینتر رفت. -مگه امروز امتحان نداشتی؟ دقایقی پیش سلنا را تنها دوستم مینامیدم، اما الان به مغزِ احمقم لعنت میفرستم. تنها دوست و همراهِ من تارسی بود. -امتحان جدید دارم الان. گوشهای پشمالوی تارسی تکانی خورد؛ انگار به شنیدهاش باور نداشت. از روی پایم به پایین پرید و خود را روی مزدابهایی که زیرِ سطح شیشهای کفِ اتاق در جریان بود، انداخت. -امتحان چی؟ سپس با پاهایش شروع به خاراندن بدنش کرد. از جایم بلند شدم و به سمت تختِ گوشهی اتاقم رفتم. نوری که از تخت ساطع میشد دلم را به قنج رفتن میانداخت. خود را روی زبانههای آتش انداختم و پتویی از جنس پر ققنوس را بر سر کشیدم. -خستم تارسی، میشه بخوابم بعدش برات بگم! تارسی با چهارپایش به سمتم دوید و خود را بر روی بدنِ دراز کشیدهام انداخت. از این فاصلهی کم، به راحتی سیبیلهای بورَش را رویت میکردم. -اگه من به جایِ گردش با تو کنار دوستای درسخونم میموندم، الان حداقل ردهی دوم شیاطین کت بودم. لحنش به قدری مفتخرانه بود که لبم را کج کند؛ میدانستم چقدر از اینکه هرگز اجازهی ورود به بالاترین ردههای شیاطین را ندارد، ناراحت بود. آن هم به چه علت؟ چون رنگش سپید بود! پتو را بیشتر به سمت صورتم کشیدم که باعث شد تارسی تعادل را از دست بدهد و با غلتی روی زمین بیفتد. -آخ! چشمم را بستم؛ انگشتم را به سمتش گرفتم و از لای دندانهایم طغیان کردم: -وقتی میگم الان لازمه بخوابم، بگو چشم بانو و دهنت رو ببند. میتوانستم از پشت ویترین بستهی چشمانم، ترس را در نگاهش بخوانم. چون میدانست اگر زیاد روی مغزم بدود، جوابش آتشی است که دودمانش را بر باد میدهد.
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
سکانس نهم تمسخر را در لحنم حس کرد؛ اخمهایش را درهم کشید، دیدم که زبانِ نارنجی رنگش را بر لبانِ مشکیاش کشید. -تازه که زدم به شونهات چرا چیزی نشد؟ دنبال زیر بغلِ مار بودن این دختر را نمیپسندیدم؛ نگاهم را دور تا دور راهرو چرخاندم، هیچ چیز جز سیاهی در آن ندیدم. دیوارهای سیاه، درهای سیاه و قلبهای سیاه! به نسبت سیاهیِ قلبت میتوانستی همهچیز را اینجا حس کنی! سلنا انقدر سیاه نبود که بتواند از هر رفتارِ شیطانِ مقابلش حالتش را حدس بزند. به چشمانِ سرخِ کنجکاوش زل زدم، شاید متفکر شاید هم با ترحم! -چون بدن خودت هم درحال جذب انرژی منفی بود. نگاهش گیج شد؛ انگار سخنم برایش مغزش سنگین بود و نمیتوانست به عصبهای گوشش دستور دهد این پیام سنگین را به مغزش برسانند. پس تنها روشی که برای حرف زدن با من انتخاب کرد، تغییر دادن بحث بود. از من فاصلهای گرفت تا گرمای وجودم باز هم را نسوزاند. دست به سینه شد و طلبکارانه نجوا کرد: -حالا اینها رو ول کن؛ چی مأموریتی؟ من هم تعویض بحث را با جان و دل پذیرفتم؛ انقدر امروز رویِ اعصابم یورش بردند که حوصلهی بحث با سلنت را نداشتم. به سوالش فکر کردم؛ لرد از من خواسته بود این موضوع را با هیچکس در میان نگذارم، در شک بودم که آیا باید در اینباره با تنها او صحبت کنم یا خیر! صدایِ وجدانم به من نهیب زد؛ من از کِی حرف گوش میدادم که این بار دومم باشد؟ -باید برم به زمین! برقِ کنجکاویِ نشسته در چشمان سلنا به ناگاه خاموش شد و آن دو گوی بزرگ، درشتتر از قبل شدند. تبسمی که تا دقایقی پیش فکر میکردم جز کریهترین لبخندهای شیاطین است، بهآسانی پر کشید. لحنِ صدایش لرزش خاصی داشت؛ میشد وحشت را در تکتک کلمات خارجشده از دهانش حس کرد: -چرا این مأموریت رو قبول کردی؟ زمین جای ما نیست، برای شیاطین ردهی پنج به پایینه که بخوان کارهای اون مکان مسخره رو گردن بگیرن. میدانستم دلِ خوشی از زمین ندارد؛ برایم از زمانی که اوایل آموزشش به زمین رفته بود، حرف زده بود. اما هرگز نگفته بود چرا. چه چیزی در زمین وجود داشت که هراس او را میطلبید؟ خواستم از او بپرسم چه چیزی در زمین بود که اینگونه تو را غمگین کرد، اما ورودِ بههنگامِ یکی از اساتید، سلنا را مجبور کرد لبخند مصنوعی بر لب بنشاند و بحث را تغییر دهد: -منم قرار برم به اتاق عالیجناب و از ایشون بخوام مقامم رو تغییر بده، تو آزمون موفق شدم. دستم را روی شانهاش گذاشتم. الان من هم باید مثل او بودم! با حسرت لبم را کج کردم و با تنِ صدایی که مصنوعی بودن آن هویدا بود لب زدم: -برات خوشحالم، سلنا. امیدوارم روزی بانوی ارشد این قصر بشی. سلنا خندید؛ اول خواست باز به بازوی دست بزند اما دقیقهی آخر پشیمان شد؛ انگار تشخیص خیلی چیزها از توان او خارج بود. پس هردویِ ما تنها به خم کردن سرمان اکتفا کردیم و به هم احترام گذاشتیم. از سرِ راهش کنار رفتم، با چشم مرا هدف گرفت و اشارهای به اتاقم زد. میتوانستم جملهی«بعداً به اتاقم بیا» را از نگاهش بخوانم. سر تکان دادم. استاد در یکی از اتاقها را زد و با بیخیالی، نیمنگاهی به ما انداخت. سلنا راهش را گرفت و آن راهروی خلوت را ترک کرد. اما در لحظهی آخر، فکرم درگیرِ غمِ نهفته در چهرهاش شد؛ چشمانش چه چیزی را پنهان میکردند؟
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- نور تنها در دل تاریکی میدرخشد
- لوسیفر
- (و 4 مورد دیگر)
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
درود
خلاصه رمانتون به نظرم خیلی زیاده؛ انگار زیاد وارد حاشیه و پردازش به چیزهایی شده که گفتنش رو میشد به داخل رمان موکول کرد.
خلاصه رو سعی کنین با توجه به پیرنگ رمان و چیزهای مهم بچینید اینکه کل اتفاقات رو مجله طور در دیده خواننده بزارین کمی خسته کننده به نظر میاد
-
تو استفاده از فعلها سعی کنین تنوع به خرج بدین اینجوری به نظر من متن خوانشش راحت تر و صدالبته ساختارش زیباتره.
«با دستهای ظریفش چرخهای ویلچر رو میچرخوند و به طرف آسانسور میرفت؛ موهای گیلاسی رنگش که همیشه مرتب بود، حالا شلخته بالای سرش گوجه شده بود و رنگش کدر بود. انگار چند روزی بود که حموم نرفته بود.»
تکرار کلمهی بود زیبایی جملههات رو کمکرده.
«با دستهای ظریفش، چرخهای ویلچر رو میچرخوند و به سمت آسانسور میرفت، موهای همیشه مرتبش حالا به شکل شلخه بالای سرش گوجهای شده بودن و حالا رنگ گیلاسیشون به کدری میزد، انگار مدتها بود با حمام دشمنی داشت.»
این یکمثال بود، هرجور خودت مایلی عزیزم
قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه✨
-
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 5 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
بکش بیرون از حرص خوردن واسه درست شدن ادما، هیچکس قرار نیست تغییر کنه، ولشون کن
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.