غـزل 733 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر (ویرایش شده) 📝با اینکه عنوان تاپیک گویای همه چیز هست اما توضیحات لازمه رو بدم اینجا نویسندههای خوش قلمِ نودهشتیا… هرکدوم بیاید یک پارت از رمانتون که به نظر خودتون نقطهی اوج رمانه و خیلی دوستش دارید(برای هرکس میتونه متفاوت باشه، یا یه پارت عاشقانهی قشنگه، یا جنایی، یا تراژدی، کمدی و…) خصوصا اگه احساس میکنید بهش کمتوجهی شده، اینجا بفرستید!(البته با ذکر نام و تاپیک رمان😉) و نویسندههای عزیزِ دیگه… با ریاکشن به پارتهای ارسال شدهی اینجا واکنش نشون بدید(اگه دیگه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتید نظر یا حتی نقدتون رو بنویسید، هرچند کوتاه👀) اینجوری هم قسمتهای مورد علاقهی رمانهامون خونده میشن، هم نقد میشن و هم بیشتر دیده میشن، هوم؟😄 و اضافه کنم که هر شخص میتونه بیش از یک پارت از رمان یا رمانهاش ارسال کنه(بالاخره هر رمان میتونه قسمتهای هیجان انگیزِ زیادی داشته باشه، نه؟🤭) 🎀به شخصه منتظر پارتهای قشنگتون هستم و همه رو میخونم🎀 ویرایش شده 25 مهر توسط ghaazal 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,547 ارسال شده در 25 مهر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر صدای ماشینها و فریاد فرماندهان، فضا را پر کرده بود. شاهزاده زانیا با زرهی نقرهای و شمشیری آویخته بر کمر، در صف افسران جوان ایستاده بود. نگاهش مصمم بود، اما در دلش، چیزی میان غرور و اضطراب میلرزید. زاکیا، با ردایی تیره و چهرهای سرد، از دور نزدیک شد. افسران به احترام کنار رفتند. زانیا ایستاد، سینهاش را سپر کرد. زاکیا با اخم گفت: - «چه کسی به تو اجازه داد در این مانور شرکت کنی؟» نگاه زیر چشمی سربازان به یکدیگر بود. او داشت بر سر شاهزاده فریاد میزد؟! زانیا خواست پاسخ دهد، اما صدای صدراعظم تیزتر شد: - «پرسیدم، چه کسی؟» زانیا بالاخره گفت: - «خودم تصمیم گرفتم. خواستم در کنار سربازانم باشم. خواستم ببینم چگونه میجنگند، چگونه میافتند.» زاکیا نزدیکتر آمد. صدایش پایینتر، اما سنگینتر شد. - «تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بیقانونی نیست. هر گامی که بیاجازه برداری، نه نشانهی شجاعت، که نشانهی بیانضباطیست.» زانیا سرش را پایین انداخت. - «فکر کردم... شاید تو خوشحال شوی. که دارم با ارتش گرم می گیرم. - «من خوشحال میشوم وقتی ببینم تو نهتنها میجنگی، بلکه میفهمی که چه زمانی باید بجنگی، و چه زمانی باید صبر کنی. امروز، به جای قدرت، بیصبریات را نشان دادی.» - «ببخشید! زاکیا نگاهش کرد. در آن نگاه، سختی بود، اما مهر هم بود. - «من از تو حساب نمیکشم. اما اگر میخواهی روزی مردی شوی که دیگران از او حساب ببرند، باید اول یاد بگیری که خودت را مهار کنی.» سپس برگشت، بیآنکه منتظر پاسخ بماند. و زانیا، در میان میدان، ایستاده بود؛ نه شکستخورده، بلکه بیدارتر از همیشه. 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,188 ارسال شده در 25 مهر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر پارت نوزدهم از رمان: - این عکس همون عکسیه که توی مسجد راجبش سخنرانی داشتم. ساغر که نمیدونست ابولفضل راجع به چه چیزی حرف میزنه، بیاهمیت دو انگشت شست و اشارهی دست راستش رو، روی صفحهی گوشی ابولفضل گذاشت و زوم کرد؛ تصویر روی تن و چهرهی ابولفضل بزرگ شد. دهن ساغر باز موند و نگاه مبهوتش بین تصویر مجازی و صورت حضوری ابولفضل به گردش دراومد. ابولفضلِ توی تصویر با ته ریش، موهای مدلِ بازکات، زنجیر طلایی به دور گردن، رکابی جذب سیاه به تن، با شلوار شیش جیب سبز و گشاد کجا و ابولفضل اخویاستایل جلوی مسجد کجا و ابولفضلِ کلاسیک و شیک پوش الان کجا؟ - مرد هزار چهرهای؟ ابولفضل لبخند کج و همیشگیش رو به نیمهی راست صورتش چسبوند و با تکون دادن سرش، هزار چهره بودنش رو تایید کرد. ابروهای ساغر بالا پریدن. لحظهای بعد، دست به سینه، نگاهش رو تا صورت ابولفضل بالا آورد و سوال بعدیش رو پرسید. - خب چجوری قراره شریک بشیم؟ رفت و آمدمون توی محله دردسرساز میشه و مردم برامون حرف درمیارن. لبخندِ کجِ ابولفضل عمق گرفت؛ چرا که یه نقشهی عالی داشت. خیلی سریع لبخندش رو خورد و نگاه نافذ مشکینش رو به ساغر دوخت. - حاضری برای رونق کسب و کار و درآمدت هرکاری کنی؟ ساغر بدون فکر به عواقبش، با چشمهایی ریز شده، لبهایی جمع شده و مصمم سرش رو به نشونهی «آره» بالا و پایین کرد. ابولفضل هم که منتظر همین بود، انگشت شستش رو روی صفحهی گوشیش قرار داد و حینی که آب دهنش رو برای صاف کردن گلوش قورت میداد، اون رو به سمت چپ کشید. عکس حلقهی خواستگاری کریستیانو رونالدو از جورجینا رودریگز که یه حلقه با الماس ۳۰ قیراطی و فوق گرون بود، به نمایش نگاه ساغر دراومد. - خانوم ساغر رازی، ذکریای رازی من میشی؟ لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,830 ارسال شده در 25 مهر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر (ویرایش شده) این آخرین پارت رمانم بهنظرم قشنگترینش هم بود مغموم و بغض کرده به او که کنایه و متلک نثارم کرده بود و حالا قصد به داخل رفتن داشت خیره بودم. گفته بودم که حق دارد عصبانی باشد؛ نه؟! - فرحان؟! فرحان ایستاد و کلافه به سمتم چرخید. - حرف اصلیتو بزن نوا؛ اعصابم رو خرد نکن! حرفم را در دهانم مزه مزه کردم. باید حقیقت را میگفتم؛ اصلاً برای همین به اینجا آمده بودم دیگر! - اشتباه میکنی فرحان؛ اون مرد خواستگار من نبود. اون فقط یه موکل ساده بود که قرار بود کارهای شکایتش رو پیگیری کنم. فرحان باز پوزخند زد؛ آخ که این پوزخندهایش عجیب با اعصاب و روان من بازی میکرد! - آره؛ تو گفتی و منم باور کردم. اگه موکلت بود پس اون دختره چی میگفت؟! کلافه لب روی هم فشردم. ببین با یک دروغ خودم را در چه هچلی انداخته بودم! - من خواستم جلوی اون دختره پُز بدم، واسه همین گفتم همچین خواستگار پولداری دارم. اگه باور نمیکنی میتونم زنگ بزنم به مادرم تا همه چیز رو برات توضیح بده. موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم و خواستم شمارهی مادرم را بگیرم که دست فرحان به نشانهی «صبر کن» بالا آمد. - نمیخواد زنگ بزنی، باور کردم. حالا میتونی بری. متعجب ابروهایم را بالا انداخته و به اویی که سعی میکرد خوشحالیاش را زیر نقابی از بیتفاوتی پنهان کند نگاه دوختم. میرفتم؟! کجا میرفتم؟! - کجا برم؟! من اومدم تو رو برگردونم! فرحان باز سرتقانه سر بالا انداخت. - من نمیخوام برگردم. میخوام چند روز همینجا بمونم. چند روز؟! این مرد چرا فکر دلِ دلتنگ من را نمیکرد؟! - آخه چرا؟! فرحان بیخیال شانهای بالا انداخت. - همینجوری؛ میخوام آب و هوام عوض شه. مستأصل و درمانده نگاهش کردم. این کارها دیگر چه بود که میکرد؟! آخر آب و هوا عوض کردن دیگر چه میگفت در این وضعیت؟! - آخه نمیشه که! فرحان بیحوصله دستی در هوا تکان داد. - خوب هم میشه، من میخوام برم تو خونه. تو هم اگه دیگه حرفی نداری برو. چرخید تا برود که ملتمسانه صدایش زدم. - فرحان صبر کن! فرحان ایستاد و با چهرهای پر از سؤال به سمتم برگشت. - باز چیه؟! باز در سکوت نگاهش کردم؛ دلم میخواست بگویم که نرو. بگویم که من دوستت دارم و نمیخواهم از تو دور باشم! ولی شرم و خجالت این اجازه را به من نمیداد. فرحان سکوتم را که دید با حرص غرید: - دِ خب لعنتی تو که منو دوست داری چرا یه کلمه نمیگی که من و خودت و خلاص کنی؛ هان؟! جا خورده و خجالتزده سر به زیر انداختم. از کجا فهمیده بود که در سر من چی میگذرد؟! بعلاوه او هم این جمله را به من نگفته بود که حالا از من توقع «دوستت دارم» گفتن داشت. حق به جانب و با من و من گفتم: - خب… خب مگه تو به من گفتی که من به تو بگم؟! فرحان با بهت چشم گشاد کرد. - چیو نگفتم؟! نگاه زیرزیرکی به او انداخته و با کج کردن سرم معصومانه جواب دادم: - همین که دوستم داری رو دیگه. فرحان مبهوت و ناباور خندید. خندهای که در عین شوکه بودنش خوشحال و ذوقزده هم بهنظر میرسید. - ولی من که از تو خواستگاری کردم؛ تو گفتی نه. سری به تایید تکان دادم. - آره؛ خواستگاری کردی، ولی هیچوقت نگفتی که دوستم داری! من هم واسه همین نه گفتم. فرحان زیرکانه پرسید: - یعنی اگه الان بگم خواستگاریم رو قبول میکنی؟! باوجود اینکه قلبم از هیجان میان گلویم میتپید و دستانم از شوق به لرزش افتاده بود، اما با ناز پشت چشمی برایش نازک کرده و گفتم: - حالا تو امتحان کن، شاید قبول کردم. فرحان که حالا خندهاش به هیجان و اشتیاق تبدیل شده بود، پیش پایم زانو زد و در همان حال یکی از گلهای داخل باغچه را چید و به سمت من گرفت. - دوستت دارم! حالا با من ازدواج میکنی؟! نگاهم را از او دزدیم؛ میدانستم که زندگی با او همیشه همینقدر شیرین نخواهد بود و مطمئناً روزهایی میرسد که از دست یکدیگر ناراحت میشویم، عصبانی میشویم و یا حتی با یکدیگر قهر میکنیم، اما با وجود تمام اینها باز عشق بود که ما را بهم پیوند میداد. - با اینکه میدونم یه روزی میرسه که من رو به حد مرگ از این ازدواج پشیمون میکنی، ولی… بله! فرحان مثل کسی که همهی دنیا را به او داده باشند بلند و ذوقزده خندید و در میان خنده، همانطور که از جایش برمیخاست لب زد: - نگران نباش؛ کاری میکنم که از زنده بودنت شاید، ولی از ازدواج با من هیچوقت پشیمون نشی! ویرایش شده 25 مهر توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطیما هاشمی 497 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر - میگم کیا، تو، توی زندگی با من از چی میترسی؟ ذرتی که خورده بود را قورت داد و همانطور که قاشق بعدی را پر میکرد، منتظر به کیانوش نگاه کرد. - چرا یهو این سوال رو پرسیدی؟ شانهای بالا انداخت و لب زد که دلیل خاصی نداشته است و دوباره منتظر به صورتش چشم دوخت. کیانوش با کمی مکث و چند بار مزهمزه کردن حرفش، آخر لب گشود: - من از خیانت میترسم. از اینکه یه روزی ولم کنی و بری. یکتا لیوان را با دستانش احاطه کرد و گفت: - چرا این ترس رو داری؟ مگه تا حالا چیزی از من دیدی؟ - نه، بحث دیدن و ندیدن نیست. ترسه دیگه، بیدلیل میشینه تو وجود آدم. تو از چی میترسی؟ نگاهش را از صورت کیانوش گرفت و به محتوای لیوانش که به نصف رسیده بود دوخت: - من از دروغ میترسم. کیا، من از دروغ شنیدن متنفرم. وقتی متوجه بشم کسی بهم دروغ گفته، دنیا به پام ریخته باشه. با دروغی که میگه، واسه همیشه از چشمم میفته. کیا، یه قولی بهم بده. - چه قولی؟ - قول بده هیچوقت بهم دروغ نگی. دروغ چیزیه که یه خانواده رو میتونه به راحتی از هم بپاشونه. کیانوش در سکوت به یکتا خیره شده بود و عمیقاً در فکر فرورفته بود. یکتا دستی جلوی چشمان کیانوش تکان داد و گفت: - چی شد؟ رفتی تو هپروت؟ قول دادن سخته؟ با گیجی نگاهی به یکتا کرد و گفت: - هان؟ نه، نه، سخت نیست. قول میدم. توام قول بده که هیچوقت تنهام نذاری. یکتا سرش را کج کرد، چشمانش را بر روی هم فشرد و با لبان غنچهشده گفت: - قول میدم. به حرکت یکتا خندهای کرد و باقیماندهی ذرتش را خورد. دست برد، لیوان خالی یکتا را برداشت و به سمت سطل آشغال رفت: - بیا بریم بالا، فکر کنم دیگه کارش تموم شده باشه. کیفش را از روی میز چنگ زد و بر روی دوشش انداخت و با کیانوش به طبقهی بالا رفت. حلقهاش آماده شده بود. در انگشت کرد و کاملاً اندازهاش بود. مرد طلاساز، اضافهی انگشتر را درون پلاستیک کوچکی کرد و به کیانوش تحویل داد و او بعد از حساب کردن، با یکتا از مغازه خارج شد. - میخوای بذاری تو دستت باشه؟ حلقه را از انگشتش خارج کرد و درون جعبه گذاشت: - نه، تا روز نامزدی نمیپوشمش. تکهی اضافهی حلقه را به سمت یکتا گرفت: - خب، نذارش تو پاکت. مشخصه پاکت طلا هست، یهو میدزدنش. بذارش تو کیفت، اینم پیش خودت باشه. تکهی طلا را گرفت و دوباره جعبه را باز کرد و کنار حلقهاش گذاشت و این بار جعبه را در کیفش قرار داد. از پاساژ که خارج شدند، آسمان تیره و شب، خودش را نمایان کرده بود و شهر با چراغهای مغازهها و ماشینها، حسابی پرنور شده بود. به سمت موتور رفت و بعد از نشستن کیانوش، پشت سرش جای گرفت. کیانوش بعد از هندل زدن، حرکت کرد و با سرعت از بین ماشینها گذشت. یکتا سرش را به گوش کیانوش نزدیک کرد و گفت: - چرا کلاه نمیزاری سرت؟ کیانوش صدای یکتا را به درستی نشنید و متوجه نشد چه میگوید. همانطور که به خاطر شدت بادی که سر و صورتش میکوبید، چشمانش را جمع کرده بود و به حالت نیمهباز به خیابان نگاه میکرد، دستش را به سمت گوشش برد و اشارهای زد: - نمیشنوم چی میگی، بلندتر حرف بزن. تن صدایش را بالا برد و این بار داد زد: - میگم چرا کلاه کاسکت نمیپوشی؟ خطرناکه! کیانوش همانند خودش داد زد: - کلاه واسه بچه سوسولا هست! ما عادت داریم! دستش را محکم دور گاز پیچاند و با سرعت بیشتری حرکت کرد که باعث شد یکتا جیغِ خفهای بکشد و به کیانوش بچسبد. از حرکت یکتا خندهای کرد و با سرخوشی به زیر آواز زد و بلندبلند شروع به خواندن کرد: «شب به اون چشمات خواب نرسه... به تو میخوام مهتاب نرسه...» یکتا ضربهای به کتف کیانوش کوبید: - کیا! به جای اینکه آرومتر بری، داری آهنگ میخونی؟ اما او با لاقیدی، دوباره آوازش را از سر گرفت: «بریم اونجا، اونجا که دیگه... به تو دست آفتاب نرسه...» یکتا با دیدن سرخوشی کیانوش و سرعت بالایش، با صدای بلند شروع به همراهی کردن با کیانوش کرد و دستانش را از دو طرف باز کرد و به سمت بالا گرفت و تمام هیجانی که از زمان خرید حلقه در پاساژ در وجودش جای گرفته بود را تخلیه کرد: «عاشقت بودن عشق منه... اینو قلبم فریاد میزنه... گریهی مستی داره صدام... این صدای عاشق شدنه...» بیخیال از دنیا و زمان، و آدمهای اطراف با سرعت میراند و آواز میخواندند. عدهای بیتفاوت و تعدادی با خنده نگاهشان میکردند. بعضیها هم همراهیشان میکردند و بوق میزدند و هو میکشیدند. 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
فاطیما هاشمی 497 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر 2 دقیقه قبل، سایه مولوی گفته است: این آخرین پارت رمانم بهنظرم قشنگترینش هم بود مغموم و بغض کرده به او که کنایه و متلک نثارم کرده بود و حالا قصد به داخل رفتن داشت خیره بودم. گفته بودم که حق دارد عصبانی باشد؛ نه؟! - فرحان؟! فرحان ایستاد و کلافه به سمتم چرخید. - حرف اصلیتو بزن نوا؛ اعصابم رو خرد نکن! حرفم را در دهانم مزه مزه کردم. باید حقیقت را میگفتم؛ اصلاً برای همین به اینجا آمده بودم دیگر! - اشتباه میکنی فرحان؛ اون مرد خواستگار من نبود. اون فقط یه موکل ساده بود که قرار بود کارهای شکایتش رو پیگیری کنم. فرحان باز پوزخند زد؛ آخ که این پوزخندهایش عجیب با اعصاب و روان من بازی میکرد! - آره؛ تو گفتی و منم باور کردم. اگه موکلت بود پس اون دختره چی میگفت؟! کلافه لب روی هم فشردم. ببین با یک دروغ خودم را در چه هچلی انداخته بودم! - من خواستم جلوی اون دختره پُز بدم، واسه همین گفتم همچین خواستگار پولداری دارم. اگه باور نمیکنی میتونم زنگ بزنم به مادرم تا همه چیز رو برات توضیح بده. موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم و خواستم شمارهی مادرم را بگیرم که دست فرحان به نشانهی «صبر کن» بالا آمد. - نمیخواد زنگ بزنی، باور کردم. حالا میتونی بری. متعجب ابروهایم را بالا انداخته و به اویی که سعی میکرد خوشحالیاش را زیر نقابی از بیتفاوتی پنهان کند نگاه دوختم. میرفتم؟! کجا میرفتم؟! - کجا برم؟! من اومدم تو رو برگردونم! فرحان باز سرتقانه سر بالا انداخت. - من نمیخوام برگردم. میخوام چند روز همینجا بمونم. چند روز؟! این مرد چرا فکر دلِ دلتنگ من را نمیکرد؟! - آخه چرا؟! فرحان بیخیال شانهای بالا انداخت. - همینجوری؛ میخوام آب و هوام عوض شه. مستأصل و درمانده نگاهش کردم. این کارها دیگر چه بود که میکرد؟! آخر آب و هوا عوض کردن دیگر چه میگفت در این وضعیت؟! - آخه نمیشه که! فرحان بیحوصله دستی در هوا تکان داد. - خوب هم میشه، من میخوام برم تو خونه. تو هم اگه دیگه حرفی نداری برو. چرخید تا برود که ملتمسانه صدایش زدم. - فرحان صبر کن! فرحان ایستاد و با چهرهای پر از سؤال به سمتم برگشت. - چیه؟! باز در سکوت نگاهش کردم؛ دلم میخواست بگویم که نرو. بگویم که من دوستت دارم و نمیخواهم از تو دور باشم! ولی شرم و خجالت این اجازه را به من نمیداد. فرحان سکوتم را که دید با حرص غرید: - دِ خب لعنتی تو که منو دوست داری چرا یه کلمه نمیگی که من و خودت و خلاص کنی؛ هان؟! جا خورده و خجالتزده سر به زیر انداختم. از کجا فهمیده بود که در سر من چی میگذرد؟! بعلاوه او هم این جمله را به من نگفته بود که حالا از من توقع «دوستت دارم» گفتن داشت. حق به جانب و با من و من گفتم: - خب… خب مگه تو به من گفتی که من به تو بگم؟! فرحان با بهت چشم گشاد کرد. - چیو نگفتم؟! نگاه زیرزیرکی به او انداخته و با کج کردن سرم معصومانه جواب دادم: - همین که دوستم داری رو دیگه. فرحان مبهوت و ناباور خندید. خندهای که در عین شوکه بودنش خوشحال و ذوقزده هم بهنظر میرسید. - ولی من که از تو خواستگاری کردم؛ تو گفتی نه. سری به تایید تکان دادم. - آره؛ خواستگاری کردی، ولی هیچوقت نگفتی که دوستم داری! من هم واسه همین نه گفتم. فرحان زیرکانه پرسید: - یعنی اگه الان بگم خواستگاریم رو قبول میکنی؟! باوجود اینکه قلبم از هیجان میان گلویم میتپید و دستانم از شوق به لرزش افتاده بود، اما با ناز پشت چشمی برایش نازک کرده و گفتم: - حالا تو امتحان کن، شاید قبول کردم. فرحان که حالا خندهاش به هیجان و اشتیاق تبدیل شده بود، پیش پایم زانو زد و در همان حال یکی از گلهای داخل باغچه را چید و به سمت من گرفت. - دوستت دارم! حالا با من ازدواج میکنی؟! نگاهم را از او دزدیم؛ میدانستم که زندگی با او همیشه همینقدر شیرین نخواهد بود و مطمئناً روزهایی میرسد که از دست یکدیگر ناراحت میشویم، عصبانی میشویم و یا حتی با یکدیگر قهر میکنیم، اما با وجود تمام اینها باز عشق بود که ما را بهم پیوند میداد. - با اینکه میدونم یه روزی میرسه که من رو به حد مرگ از این ازدواج پشیمون میکنی، ولی… بله! فرحان مثل کسی که همهی دنیا را به او داده باشند بلند و ذوقزده خندید و در میان خنده، همانطور که از جایش برمیخاست لب زد: - نگران نباش؛ کاری میکنم که از زنده بودنت شاید، ولی از ازدواج با من هیچوقت پشیمون نشی! با اینکه من کل رمانت رو نخوندم ولی از مدل حرف زدن فرحان و واکنشش واقعا خوشم اومد 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 5,329 ارسال شده در 25 مهر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر پارت صد و چهل از رمان عشقی زیرِ خاکستر با نگرانی و بدون هیچ وقفهایی پشت سرش دویدم و رسیدیم سمت دستشویی و دیدم خانوم مدیر و چندتا از معلمای دیگه با یکسری دانش آموزا دورش جمع شدن و به بدترین شکل ممکن داره ناله میکنه! بدون اینکه به حرف بقیه گوش بدم، تو راهرو گرفتمش تو بغلم...اون لحظه انگار زمان برام وایستاده بود. بجز صدای ناله آهو و صورت زرد شدهاش نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم. سریعا روی صندلی ماشینم خوابوندمش...صورتش کلی عرق کرده بود و محکم دستامو داشت...لباش از درد بهم میلرزید...واقعا این دختر چش شده بود؟؟! دستاشو محکم گرفتم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ الان میرسیم بیمارستان. ـ وای بردیا....خیلی درد دارم. دارم میمیرم. ـ چرت و پرت نگو! هیچی نمیشه. خوب میشی، من مطمئنم. اما حرفایی من هیچ فایدهایی نداشت و عین یه پرنده کوچیک مدام به خودش میپیچید! بعد یه ربع رانندگی بالاخره رسیدیم دم در بیمارستان. با استرس بغلش کردم و گذاشتمش رو برانکارد. دکتر ازم پرسید: ـ چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: ـ نمیدونم بخدا، یهویی وسط کلاس حالش بد شد. یکم تب هم داره و قسمت راست شکمش و فشار میده. دکتر رو به یکی از پرستارا گفت: ـ سریعا ببرینش اتاق ۱۴. بعدش بهم گفت: ـ شما نسبتتون چیه باهاشون؟ بدون لحظهایی مکث گفتم: ـ همسرشم. خودمم از چیزی که گفتم تعجب کردم. دکتر گفت: ـ مشخصاتشو قسمت پذیرش بنویسید لطفاً. با همون لحن نگران پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟ ـ همینجا منتظر باشید، بهتون اطلاع میدم. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 337 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر پارت ۴۸✍🏻 راوی سومشخص هفت روز پیش بیست و دومِ آذرِ یک هزار و چهارصد ــــــ دستانش را روی سینهاش به هم قلاب کرده بود. درِ اتاق باز شد. مردی با صدایی بم پرسید: - قربان؟ صدایم کردید؟ مورد اعتمادش بود. او را در جایی که به «ایستگاهِ آخرِ دنیا» معروف بود، پیدا کرده بود...جایی سرد و نمور! با لحنی محکم، بدون آنکه از پرترهٔ نقاشی فاصله بگیرد، زمزمه کرد. صدایش در تمام اتاق اکو شد. - وسایل را آماده کردی؟ بلیط گرفتی؟ معتمد پاسخ داد: - بله، قربان. همهچیز آماده است. نگران هیچچیز نباشید. مرد به چشمان معصومی که نقاش برایش کشیده بود، نگاه کرد. نه، چشمان دخترکش زندهتر بودند. شیطنتی در آن چشمان درشت جریان داشت! البته اگر هنوز دخترکِ او باشد. اما جیرهخورهایش که به او اخبار غلط نمیدادند !؟ یا شاید هم برای اینکه استخوان بزرگتری جلویشان پرت کند، خبرهای ضدونقیض میآوردند؟ او که نمیدانست. امّا یک چیز را خوب از بَر بود، آنها به آن مردی وفادار بودند که چند ماه است در خاکِ سرد آرمیده است. تنها معتمدش هم همینجا، کنار دستش ایستاده بود. معتمد دستی به سرِ طاسشدهاش کشید. - اگر امری نیست، از حضورتان مرخص شوم؟ مرد انگشتش را بالا آورد و روی آن خرمنِ طلاییِ پرتره دست کشید. نه...این هم مثل دخترکش نبود. فقط یک کپیِ بیروح، لعنت به نقاش که نتوانسته بود کارش را درست انجام دهد. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 25 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر (ویرایش شده) خودمم بازی…🫣 هر پنج نفری که چشمشان به جسد خورده بود، قدرت تکان خوردن نداشتند؛ موهای قهوهای رنگی که با رگههایی از خون راه خود را از پارچهی سفید رنگ بیرون گرفته بودند بقیه را متوجهی "زن" بودنِ قربانی کرده بود. اما هویتش خیر! ماهور که پیش از همه عزمش را برای جلو رفتن جزم کرده بود، قدم اول را برداشت؛ ناگهان صدای آژیر مانندِ آمبولانس تک- تکشان را از بهت خارج کرد. یاشار در کمال ناباوری آب دهانش را فروفرستاد و بریده- بریده لب زد: - من... من فکر کردم که... قدمی به عقب برداشت و چون صدای آژیر را نزدیکتر حس کرد ادامه داد: - فکر میکردم... ممکنه کسی آسیب... آسیب دیده باشه... برای همین... اصلان از آنجا که دریافته بود خبر کردنِ آمبولانس اقدامِ یاشار بوده است، دستی به نشانهی سکوت بالا برد و با این حرکت، دهان او را بست. ماهور همانطور که در انتظار رسیدنِ تکنیسینهای اورژانس بود، لخظهای تردید را به طور کامل کنار زد و حینی که متوجهی قدمهای افرادی به داخل رستوران میشد، کنار جنازهای که پارچه چهرهاش را پوشانده بود زانو زد. بیآنکه ذرهای فکر کند با گرفتنِ لبهی پارچه و حرکتی سریع، آن را کنار زد. پس از نمایان شدنِ چهرهاش، واکنش ماهوری که پارچه را پس زدع بود، از همه افرادِ حاضر سریعتر بود. بلافاصله از چهرهی رنگ و رو رفتهی جسد روی برگرداند و به واسطهی شوکی که برابر با منتقل شدن برقی با ولتاژ بالا به بدنش بود، روی سطح سرد و سرامیکیِ زمین نشست و با نفسهایی نامنظم به سمتی دیگر از اتاق چشم دوخت. یامور درحالی که دیوار را تکیهگاه خود قرار داده بود، آهسته سُر خورد و روی زمین نشست. اصلان و یاشار هم وضعِ بهتری از آن دو نداشتند. تنها کسی که چیزی در چهرهاش بروز نمیداد و همانطور خیرهی جسدِ مقابل شده بود، کسی نبود به جز فرهاد! تَنِ غرق در خون او را از زیر نظر گذراند و سپس درحالی که نگاهش بر روی لبانی که بر اثر سرما کبود شده بودند، با صدایی خفه و لرزان لب زد: - هاریکا... خیره- خیره نگاهش میکرد و این نگاه با همیشه فرق داشت؛ این نگاه بوی نامطبوعِ خون میداد، بوی تلخ درد میداد، طعم گس جنون میداد! درحالی که متوجهی ورود تکنیسینها نشده بود، دستش را سوی گردنش برد؛ احساس خفگی میکرد. احساساتش جریحهدار شده بود و قلبش برای تپیدن ناز میکرد. نفسهایش به شمارش افتاده بودند و قدمهایش ناخواسته سوی جسد هاریکا حرکت کردند. ناتوان، کنارش زانو که ناگه حرفهای خودش در گوشش پیچید! مرد که گریه نمیکند، مرد که نمیشکند، مرد که از شکاف قلب ناله نمیزد! اما طاقتی در خود ندید؛ مردمکهای لرزانش در سیل شوری اشکهایش مدام میغلتیدند. با احساس افرادی که علائم حیات همسرش را چک میکردند و در رابطه با آن جواب منفی میدادند، شکاف قلبش مدام بیشتر و بیشتر میشد و صدای شکستنش گوش فلک را کر میکرد. با دیدن کیسهی مشکی رنگی که ظاهراً کیسهی حملِ جنازهی افرادِ مُرده بود، لبخند زد؛ لبخندی که با آه و اشک همراه بود، لبخندی که با بغض و دیوانگی همراه بود. حینی که هاریکا را درون آن کیسه قرار دادند زیپ را تا نصفه های راه بالا کشیدند، سر بلند کرد و با صدایی مشابه فریاد، لب زد: - چیکار میکنید؟ مرد بیتوجه به سخن او برای بالا کشیدن زیپ اقدام کرد که فرهاد، مجدد لب زد: - این رو ببندی نمیتونه نفس بکشه! ماهور دستی به صورت خیس از اشکش کشید و پس از برخواستن، بازوی فرهاد و میان دستانش گرفت که فرهاد، با تقلایی کوتاه ادامه: - هاریکا از جاهای تنگ خوشش نمیاد. ماهور با تمام توانی که در جان برایش باقی مانده بود، سعی کرد تن فرهاد را ثابت نگه دارد؛ مرد از فرصت استفاده کرد و زیپ کیسه را تا انتها بالا کشید و با گرفتنِ آن سوی برانکارد، به مردِ دیگر علامت داد. فرهاد که ناباورانه نگاهش را بین آنها میچرخاند، آهسته لب زد: - کدوم بیمارستان میبریدش؟ خون زیادی از دست داده... یاشار نیز بازوی دیگرش را در دست گرفت که فرهاد، درحالی که تقلاهای زیادی برای برخواستن داشت، لب گشود: - حتماً به خون احتیاج داره؛ گروه خونیِ من بهش میخوره. (نبض مرگ) ویرایش شده 25 مهر توسط ghaazal 3 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 337 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر پارت ۱۷ ✍🏻 برای اینکه صدایم به گوشش برسد، بلند گفتم: -کمی دیگر میآیم، خانمجان. در این هوا درس خواندن مزهٔ دیگری دارد! خانمجان، گوشهایش سنگین شده بود. هرچه به او میگفتم: «عزیزدلم، برویم دکتر؛ شاید دارویی یا وسیلهای برایت تجویز کند که گوشهایت بهتر شود.» سرش را بالا میانداخت و میگفت:« نه، مادر. حالم که خوب است. نگرانِ من نباش!» مطمئن بودم همان لحظه با تأسف سرش را برایم تکان داده بود. -هرچه خودت میدانی، مادر! باد وزید و شاخوبرگِ درختان را به رقص درآورد. رایحهای را با خود آورده بود که ماهها چشمانتظارش بودم؛ همان عطری که با آن، آن صدایِ مردانه و بم، نامم را بر زبان میآورد و من، عاشقتر میشدم. لیلیتر میشدم! باد شدت گرفت و گیسوانِ گندمگونم را به رقص واداشت. کتاب را ورق زدم و یادِ آن شبِ بارانی افتادم؛ شبی که بلند خندیده بودم و زیرِ باران دورِ خودم چرخیده بودم و او، به شیطنتِ کودکانهام نگاه کرده و لبخندی زده بود که هیچگاه مانندش را ندیده بودم. آن شب حالِمان مصداقِ همان سخن بود که میگوید: «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.» پتو را محکمتر دورِ خودم پیچیدم و نگاهم به حوضِ کاشیکاریشدهای افتاد که آخرین بار همانجا برایم از جدایی و فراق گفته بود. یعنی حالش خوب بود؟ دلتنگ نمیشد برای کسی که روزی میگفت:«تو آسمانِ زندگیِ پاشا را روشن کردی!» قلبم تیر کشید. دستم را روی سینهام فشردم. 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی هانی بانو 1,794 ارسال شده در 25 مهر مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر آخرین پارتِ فصل اول «آزمند»✨ بیمقدمه بودن حرفش میون کل جمعیت شرکت، شوکهام کرد! - واس خاطر یه بچه میخوای من و ول کنی بری؟ حرفش همه رو شوکه کرد! چشمها از حدقه بیرون زد و نامدار رسماً از خشم زیاد، نتونسته بود میون جمعیتِ شرکت جلوی زبونش رو بگیره. دستم رو پر خشم از میون انگشتهاش بیرون کشیدم و آروم گفتم: - ول کن نامدار! تا قبل از اینکه وسط شرکت و تموم کارکنها آبروت نرفته ول کن این موضوع رو! بیخیال فریاد زد: - ول کنم که چی؟ که بخاطر بچهای که من نخواستمش بیخیال همه چیز بشی و ول کنی بری؟ زندگی ادامه داره ویانا! کلافهام کرده بود؛ کاری کرد باز وسط شرکت داد بزنم: - بهت میگم بس کن نامدار! سر این قضیه به تفاهم رسیدیم، بزار گورم و گم کنم برم. سینهاش از حرص و خشمِ بسیار مدام بالا و پایین میشد؛ چهرهاش سرخ شده بود و من، آروم و خونسرد بودم؛ البته نامدار کمی حرصم رو بالا آورده بود. آروم بهش نزدیک شدم و آرومتر گفتم: - من میرم نامدار؛ میرم! ولی همونطور که بهت گفتم، یکم به خودت بیا تا روزی که برگشتم کمی خودت رو پیدا کرده باشی! چهرهاش هنوز سرشار از خشم و بُهت بود؛ نمیتونستم بفهمم پذیرفته یا نه، اما اینکه دیگه سعی نداشت جلوم رو بگیره شاید نشونهی خوبی بود! سمت درب شرکت رفتم؛ همچنان محتویات معدهام بالا میومد و فضای اطراف دور سرم میچرخید؛ قدم به قدم از نامدار دور میشدم و به درب شرکت نزدیک؛ پاهام قدرت راه رفتن نداشت و تقریبا به زور روی زمین میکشیدمش؛ سخت بود، نه؟ دوری از عشقی که برای همه مثال نزدنی بود؛ دوری از فردی که حلقهاش هنوز توی انگشتم میچرخید، دوری از نامداری که بچهاش توی شکمم درحال رشد بود، سخت بود؟ پذیرشش سخته اما، آدم ها برای رشد نیاز دارن سختی بکشن! باید سختی بکشن تا بفهمن چیزهای با ارزش رو با تلاش و سختی به دست میارن؛ داشتن همزمان نامدار و بچهاش، برای من غیرممکن بود؛ باید سختی میکشیدم و میون اونها یکی رو انتخاب میکردم! زندگی همین بود؛ پر از لحظات سخت و حس و حال عجیب؛ پر از انتخاب میون دو گزینهی مهم و عزیز؛ میون دو فردی که تموم زندگی توی وجود اونا خلاصه میشد! یکی نامدار که حامی همیشگی و فرشتهی زندگیم بود، و دیگری بچهاش! بچهای که از وجود اون بود و از اون مهمتر، از وجود خودم! سخت بود و عجیب، اما ویانا انتخابش رو کرده بود! انتخابی که مسیر زندگیش رو روشن میکرد، شاید هم تاریک؛ تاریکتر و سختتر از قبل! از شرکت بیرون زدم؛ چشمهام تار میدید و همچنان سرگیجه داشتم؛ صداهای اطراف رو نمیشنیدم، نور خورشید توی صورتم میتابید و سر بالا گرفتم؛ مسیر تازهی زندگیم، از همینجا شروع میشد؟ درست از جایی که از نامدار فاصله گرفته بودم… رو به تو، پشت به او✨ آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه💚🩵 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Masoome 226 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر به قول ایشون و بخاطر گلِ روش؛ منم بازی😂💅 @ghaazal نفس در فضا تنگ آمد. انگار هوا هم از این سیاهچالهی ننگینی که بوی حقیقت را بلند کرده بود گریخت. زمین زیرِ پای این مرد انگار شروع به داغ شدن کرد. دیگر پدیدهای به نامِ دنیای جهنمیِ پس از مرگ رنگ باخت چرا که شعلههایش از زیرِ پاهایش شروع به زبانه کشیدن کردند! و بدتر از هرچیزی در این دم، خودی بود که در آیینهی چشمانِ درشت شده، براق و وحشتزدهی نوا به تماشا نشسته بود. این خوابگردِ آوارهی سرزمینِ کابوس بیدار شد؛ اما این بار معجزهی عطرِ نوا برایش مرگآفرین بود. چرا که به چشم میدید تنها وصلهی جانش به این دنیا با چه وحشتِ تازه نمود یافتهای که عشقِ بیست سالهاش را در نگاهش به هیولایی غریبه بدل کرده بود، قدمهایش را روی کاشیها عقب کشید. به دنبالِ راهِ فرار از او بود. از همین حافظی که پلکش پرید و وجودش فروریخته از همان لحظاتِ اول تا این لحظه، گرچه آخرین دم وجدانش از تابوت برخاست و راهش را سد کرد؛ اما چه سود وقتی آنکه نباید، چیزی که نباید را هم دیده بود! بوی تند و تیزِ حقیقتی هولناک مشامِ نوا را چنان آزرد که هوا در سینهاش کم آمده و حتی زبانش هم بند آمده بود. در قامتِ این مردی که حیران و شوکزده یک قدم به سمتش برداشت به دنبالِ حافظِ همیشگیاش گشت و چون پیدا نکرد، قدمی دیگر پایش را سست و وحشتزده عقب کشید و در معبدِ ذهنی که پتکِ حقیقت بتی که سالها از این مرد برای خودش ساخته بود را ویران کرد، فقط واژهی فرار را جیغکشان شنید! نوا با حقیقت روبهرو شد، حافظ را هم با حقیقتِ خودش روبهرو کرد چنانکه فریادِ زنانهای و گریهی نوزاد در سرش خواب نرفته بیدار شد و مغزِ حبسِ جمجمهاش را به رعشه واداشت که فکش را قفل کرد و در نگاهش... حتی میتوانست خواهش و التماسی از این دختری داشته باشد که به تیغهی چاقوی در دستش خون از شاهرگِ تکتکِ باورهایش در یک لحظه ریخت؟ اگر تیغهی این چاقو به خونِ برزین رنگ نگرفت؛ اما نوای خودش را زندهزنده به کشتن داد! در میانِ این ویرانیها دختری بود که بازگشته به هویتِ چهارسالگیاش، زبان در کامش فلج شده و صدا هم در حنجرهاش جا مانده بود. فقط چون جیغِ فرار در سرش بلندتر شد و مغزش سوت کشید، زنده و مُرده بودنِ قلبی که خود را از تپشهایش بیخبر گذاشت به درک واصل کرد و چون حافظ جلو آمد، نفسش حبسِ سینه به عقب برگشت. صاعقهی زمان به دنبالِ فرارِ نوا و حافظی که دنبالش رفت، بطنِ دقایقِ درحالِ گذر را شکافت. از این بطن زاده شد لحظهای که سکوتِ مطلق باز حاکمِ این خانهی فرورفته در تاریکی شده و چون مردی با زمانبندیِ دقیق انگار ثانیهها را برای رفتنِ آنها شمارش کرده بود، همان رو به سقف و روی تخت، پلک از هم گشود تا نمایان شود نگاهِ آبی و یخزدهای که تمامِ این مدت را بیدار گذرانده بود! گرچه از بغضِ آسمان بارانی نبارید؛ اما بارشِ حقیقت سیل شد و خوشیِ دو نفر را در خود بلعید. دو نفری که در این شب از عاشق و معشوق به فراری و سایهاش تبدیل شدند. نوایی که حس میکرد که همهی سنگینیِ حقیقت به اسیدی جوشیده در سینهی سنگینش بدل شده و هر آن آمادهی بالا آوردنش بود، بینفس با قدمهای بلند و دویدنهایش کاشیهای پیادهروی نیمه خلوت این شبی که دیگر از نیمه گذشته بود را متر میکرد. از ویرانهی باورهایش فرار میکرد، چه میدانست گسلِ این واقعیت تا هرجای دنیا را که او قدم میگذاشت میلرزاند؟ گوشهایش سنگین و چشمانش تار، نه فقط سینهاش، گلویش هم از وحشتی تازه و بغضی غده مانند لبریز بود. فقط میدوید و مسیرِ دیدش ناواضح، گهگاه نیم نگاهی گذرا به پشتِ سرش میانداخت و چون فاصلهی خودش و حافظ را سخت میسنجید، سعی میکرد باقی ماندهی قوت را در پاهای جان باختهاش به نیرویی فرازمینی تبدیل کرده و فقط فرار کند... . از او، از حقیقتی که بیرحمانه بیخِ گوشش داد میزد قاتلِ رها هم همین مرد بود! میانهی راه شانهاش محکم به شانهی زنی درحال گذر برخورد کرد و لحظهای شوکه و متحیر با قلبی که بالاخره تک کوبشِ هراسانش را شنید تعادل از دست داد و متوقف شد. نفسزنان نگاهِ براقش را به زنی دوخت که طلبکار نگاهش کرد و چون نه فقط صدایش را نشنید که حتی نتوانست با لبخوانی حرفِ او را بفهمد، آبِ دهانی سخت از گلویش گذراند و لحظهای عقب را نگریست. زن که رفت، چشمانِ تارش حافظ را به دنبالش شکار کردند. ناامید از اینکه گوشی برای شنیدنِ او داشته باشد، سری ریز به طرفین تکان داد و ردِ اشکی از زندانِ چشمانش روی برجستگیِ سردِ گونهاش به پایین غلتید. همهی وجودِ این دختر سرد بود. رنگ از صورتش پریده و قفسهی سینهاش جنبان، از جانبِ حافظ برای اولین بار فقط مرگ را بو کشید که حس کرد نفسش بند آمد. حافظ هم که با فاصله ایستاد و با نگاهش از او خواهش کرد، نوا در قامتِ او مردِ چاقو به دستِ چندی پیش را دید که ندانست به معجزهی کدام وجدان دستش از فرود آوردنِ چاقو بر سینهی برزین قلم شد! بینشان یک نفس فاصلهای بود که به اندازهی یک عمر قد کشید! همین فاصلهی یک عمره را که حافظ در چشمانِ نوا خواند، خونی که از باورهای او ریخته شد از شاهرگِ خودش هم فواره زد که مرگ را به چشم میدید. درونِ این پیادهرو زیرِ نورِ چراغهای پایه بلند کنارِ مسیر که شب را از ظلمتِ مطلق نجات میدادند، نوا بیمعطلی باز به عقب برگشت و رو گردانده از حافظ، فقط دویدن را از سر گرفت. این میان حافظ که دید حریفِ قدمهای فراریِ او نمیشد نگاهی گذرا به اطراف انداخت. چشمش به کوچه باریکهای تاریک افتاد که از انتها به کوچهی دیگری میرسید. تنها راهش را برای امتحان کردنِ میانبر تا رسیدن به نوا و فقط شنیده شدنش را امتحان کرد. آخرین راهی که در این جهنم شاید تنها گوشِ شنوای جهان را به روی حرفهایش باز میکرد نه برای تبرئه شدن؛ فقط و فقط برای شنیده شدن! سکوتِ شب را صدای دویدنها میشکست، نفس زدنها، تپشهای نامنظمِ قلبهایی که رازِ سر از مُهر برداشتهی این شب امانشان را بُرید. کسی چه میدانست از حالِ نوا که دیگر نه نفسهای خود را میفهمید و نه در گوشهایش کوبشی از قلب میشنید و نه حتی اصلا در وجودِ خود نشانی از زندگی مییافت؟ به کجا پناه میبرد که از زلزلهی حقیقتِ مردِ محبوبش در امان بماند وقتی از هر گوشهای یک آجرِ این فاجعهی هولناک بر سرش فرود میآمد؟ نمیتوانست باور کند؛ اما باور کرده بود، وحشت کرده بود، و همین باور و وحشتِ او به هیولا بودنِ حافظ، اولین قدم برای او سوی دروازهی جهنم به حکمِ تاوان بود؛ هنوز قدمهای زیادی تا رسیدن انتظارش را میکشیدند! نوای بیحواس و گریزان آن وقت به خود آمد که حینِ دویدنش بازوی پوشیده با پالتوی آستین کشبافت و سفیدِ همرنگِ بلوزِ یقه اسکی و آستین انگشتیاش به دستی گرفته شد و چون چشمانش درشت شدند و قلبش هراسان ایستاد، هینِ بلندی گفت و قامتش در سایههای کوچهای باریک در محاصرهی ساختمانهایی قدیمی با پنجرههایی بسته برای در امان ماندن از سوزِ پاییزیِ هوا، بلعیده شد. تنش چسبیده به دیواری آجری و هردو بازویش در دستانی مردانه گرفتار؛ نیازی داشت به رو بالا آوردن برای نگاهِ او وقتی از نفسهای تندش این مرد را شناخت؟ نداشت؛ اما برای اولین بار در تمامِ زندگیاش فراری از گرمای نفسهای او رو بالا گرفت و نگاهش را که به چشمانِ دریاییاش دوخت انگار در عمقِ متروکه و ناپیدایی غرق شد که برایش غریبهترین بود! نوا انگار این مرد را نمیشناخت. خواهشِ نگاهش را نمیخواند و فقط آخرین تصویرِ وحشتناکی که از او دیده بود رعد شده در سرش، قصدِ کنار کشیدن کرد و از او با خواهشی هراسزده تند شنید: - نوا... نوا یه دقیقه به من گوش بده! نوا اما گوشهایش کر، دستانش را چسبانده به تختِ سینهی او و تیشرتِ سیاهش را که به چنگ کشید، تنش را محکم به عقب هُل داد. دیگر حتی یک نفس هم از او حالش را بد میکرد! - ولم کن حا... حافظ که قدمی عقب افتاد و همهی وجودش زیرِ بارِ این نفرتی که از دروازهی عشق در وجودِ نوا گذشته بود آوار شد، نوا متحیر و غریب نگاهی روی سر تا پایش در سایه چرخ داد و چون باز هم او را نشناخت، لب لرزاند همانندِ صدایش: - نه، تو حافظ نیستی! تو کی هستی؟ چرا نمیشناسمت؟ درماندگیِ حافظ را فقط لحنِ صدایش هویدا میکرد و نگاهی پشیمان که آرزو داشت کاش میشد امشب را بالا آورده و یک بار برای همیشه تمامش کند! - نوا... نوا بود که باز جرقهی آنچه از او دید همهی وجودش را به آتش کشید. پلکهایش لرزیدند و نگاهش مات، حتی از نفس گرفتن در هوایی مشترک با او هم احساسِ گناه کرد. - تو... تو یه قاتلی! چطور باید باور کنم؟ هر بنی بشری رو میدیدم جای تو باور میکردم، ولی الان... چطور باید باور کنم مردی که بیست سال از زندگیِ لعنتیم رو عاشقش بودم آدم میکُشه؟ مکثی کرد. حالِ حافظ را در تمامِ این مدت مرور کرد. بنزینِ حقیقتی تازه ریخته شد بر آتشِ وجودش و چنان گر گرفت که سرما از رسیدن به تنش عاجز ماند. نگاهِ حافظ را هم مات و بیجواب به خود نگه داشت وقتی تکیه از دیوار گرفت. نابود شده و حیران ادامه داد: - پس... پس قاتلِ رها هم تویی! تمامِ این مدت حالِ پریشونت بخاطرِ همین بود که خونِ یه زنِ بیگناه روی دستت سنگینی میکرد! باورم نمیشه من همهی این مدت داشتم قاتلِ رها رو دلداری میدادم. ولومِ صدایش را که آخرین جمله قدری بالا برد، حافظ پلکی محکم زد و حس کرد مغزش رو به انفجار رفت. نفس زد و از تپشهای قلبش فقط درد بود که بیامان پمپاژ شد. دستانش را حینِ حرف زدنش بالا آورد. - نوا دفاع نمیکنم، دفاعی ندارم؛ حالِ خودم بدتر از همیشهست! فقط بهم گوش بده، قانع نشو، خواستی همینجا جونم رو بگیر که قبلِ غرق شدنم توی خونی که خودم از وجدانم ریختم تقاص پس بدم، ولی قبلش بهم گوش بده... یه چیزهایی هست که تو نمیدونی. و تک قدمی که عقب رفته بود را قصدِ جلو آمدن کرد، اما تشرِ خشزدهی صدای نوا ریشهی جان را در پاهایش خشکاند. - جلو نیا! حافظ ماند. وجدانِ زخمیاش را در آغوش گرفت و نگاهش به نوایی که ویران شده و خودش هم نمیدانست به ضربِ چه زوری هنوز روی پاهای نیمهجانش ایستاده بود، صدای او را لرزانتر و خشدارتر شنید و جوششِ اشک را در چشمانش شاهد شد. - نمیدونم؟ چی رو دیگه باید بدونم که نمیدونم؟ مگه چیزی هم برای شنیدن وجود داره؟ تو امشب بازم داشتی آدم میکشتی! اینجا ایستگاهِ پایانیِ حافظ بود، شک نداشت؛ پس هرچه باداباد! که ناخودآگاه صدای خودش هم قدری قدرت گرفت: - مریضِ انتقام از عموت شدم که تف کردم به شرف و انسانیتم و دوماهه دارم زندگی رو بالا میارم بابتِ غلطی که کردم! جنونِ بلایی که سرِ خودم و مادرم آورد یه جوری عقلم رو خاموش کرد که پا گذاشتم روی وجدانم تا یه جونوری بشم که آخرین لکهی خونِش رو هم از روی زمین پاک میکنه؛ اما امشب دیگه نتونستم... دیگه نکشیدم، دیگه نمیکشم... تصورِ این هیولایی که ازم توی ذهنت ساختی از هزاربار مرگ وحشتناکتره نوا، بهم گوش بده و بعد هرجور خودت یا هرکی دیگه که قاضی بود محاکمهام کنه تاوان پس میدم! باوری در وجودِ نوا نمانده بود... . هرچه بود را امشب این مرد کشته بود! حتی اگر برقِ ندانستههایش هم لحظهای چشمانش را زد. - داری گناهت رو پای یکی دیگه مینویسی. - نمینویسم! فرار نمیکنم از گناهم، بخاطرِ همون گناهه که حالم از خودم داره به هم میخوره، حالم از کسی که امشب داشتم بهش تبدیل میشدم به هم میخوره، من هنوز شبِ مرگِ رها رو به صبح نرسوندم نوا فقط زور زدم بد باشم تا شاید بتونم انتقام بگیرم؛ اما انقدر جونور شدن از من برنمیاد... برنیومد! گلوی او هم سنگین بود. نوا نمِ اشک را در چشمانش شکار کرد که بازی نبود. از هر حقیقتی که امشب دید و شنید این نم حقیقیتر بود؛ اما حافظ را نه، نوا نمیتوانست دیگر قاتلِ رها را باور کند! - باورت نمیکنم، دیگه باورت ندارم! من تورو نمیشناسم، من مردی که امشب چاقو به دست بالا سرِ مردی که قبلتر هم زنش رو کشته وایساده بود نمیشناسم! برای اینکه بهت گوش بدم بهم دروغ میگی مثلِ همهی این دوماه. پس از نمِ اشکِ کنجِ چشمانش این حتی حقیقیترین کلامی بود که با نهایتِ درماندگی به زبان آورد: - به جونِ خودت نوا که عزیزتر از تورو ندارم حداقل هرچی امشب گفتم راسته! واقعیت بود. اینکه تبرئه نمیخواست، اینکه حالش از خودش به هم خورده بود، اینکه از خوابِ انتقام پریده و تازه داشت خودش را میدید، واقعیترین بود. نوا هیستریک سری به طرفین تکان داد. فقط راه از قدمهایش کج کرد برای رفتن و در همان حال تیرِ خلاص را زد: - باور ندارم، نمیتونم باورت کنم! دیگه سمتِ من نیا، نمیخوام ببینمت! حافظ ناامید قدری بلند صدایش زد وقتی قصدِ رفتنش را دوباره سوی پیادهروی خلوت شده دید: - نوا! و به چه بلندای شکسته و تهدیدآمیزی هم شنید: - دنبالم بیای قسم میخورم حسرتِ یه نفس زندهام رو به دلت میذارم حافظ! حافظ درجا ماند و یک قدمِ دیگر هم برنداشت. نتوانست دنبالِ نوا برود. فقط نگاهش را پُر از عجز و حالِ بدی که در گوشهگوشهی تنش نبض میزد به نوایی دوخت که پس از چند قدمی عقبعقب برداشتنش، رو از او گرفت و حافظ را با خودش در خلوتی و سکوتِ این کوچهی تاریک و خاموش تنها گذاشته، رفت که رفت شاید بهانهای پیدا میشد بلکه امشب را به دردِ خودش بمیرد و بس! رمان بالانس 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 2,372 ارسال شده در 25 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر مهدیه هم بازی 😂 هارالد با ژست مغرورانه، بادی به غبغب انداخت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون نگاهش کرد: - خیر. هارالد جا خورد، با ابروان گره خورده گفت: - خیر!؟ #پارت پانزده... سیگرون به وسط میدان رفت؛ روبهروی دو مرد ایستاد. - خوب میجنگید، اما رضایتبخش نبود. پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت؛ با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط، مردها را به مبارزه دعوت کرد: - بیاید! ثابت کنید که اشتباه میکنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت، نیشخندی زد و دست به سینه نظارهگر شد. مرد دوم به غرورش برخورده بود که یک دختر به او زور بگوید، چوب را زمین انداخت، دستان مشت شدهاش را جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد. با زیرپایی زدن سیگرون، پخش زمین شد. سیگرون در کسری از ثانیه مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد. فریاد مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظارهگر بود، لبهایش را از عصبانی بهم فشرد و چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان حمله را آغاز کرد. سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول کند، با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید، مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیرپایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد، سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت. سپس با تمسخر به هارالد نگاه کرد. هارالد برای تشویق چند با کف دستهایش را به هم کوبید: - عالی بود! اما حملهی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟ سپس به چند نفر اشاره کرد؛ مردان قوی هیکل قدمی جلو گذاشتند و بعد از تعظیم کردن، فریاد کشان حمله کردند. سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند، مبارزه را آغاز کرد. سیگرون در بین مردان میچرخید و مشت و لگد میزد و گاها با پرش و خم شدن، از زیر ضربههای مردان در امان میماند. طولی نکشید که جنگجویان را از پای درآورد. سپس به سمت هارالد رفت و یقهاش را مرتب کرد: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند، حاضر هستم رئیس این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقههای سر داد: - مرا دست کم گرفتهای! یا به خودت خیلی ایمان داری! سیگرون لبخندی زد که از دادن صد فحش بدتر بود: - نمیتواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمیخواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود: - جناب یتنسون! شما را به مبارزه دعوت میکنم. اگر فکر میکنید شکست میخورید و آبرویتان میرود، میتوانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و مقابلش قرار گرفت: - برای شما هم همینطور، جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت، فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد؛ هارالد زمانی که دید سیگرون با او شوخی ندارد، از حالت تدافعی خارج شد و با بیرحمی به سمت دخترک حملهور شد و چند ثانیه بعد، بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت میکرد و حملاتش را دفع میکرد. هارالد دستانش را روی شانههای سیگرون گذاشت و فشار وارد کرد؛ دستان سیگرون میلرزید، اما نمیخواست در برابر چشمان هارالد و تماشاگران عقبنشینی کند. #پارت شانزده... سیگرون زیر دستان هارالد زد و فشار را از روی خود برداشت. هر دویشان خسته شده بودند. سیگرون جدا شد و نفسی عمیق بلعید. رمقی برایش نمانده بود، اما نفسش را به شماره نینداخت، زیرا همه تماشایش میکردند. هارالد نفسهای بریدهبریدهاش را بیرون داد: - بانو... خسته شدند؟ همهمهی تماشاگران بلند شد. - انگار فرمانده دیگر رمق جنگیدن ندارد. سیگرون مغرورتر از این حرفها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده. به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد؛ نگاهش کرد، سپس آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش. سیگرون یکی دیگر را برداشت و با قدمهای محکم به وسط میدان رفت: - من به این زودیها خسته نمیشوم جناب یتنسون. اما شما اگر خسته هستید، میتوانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت: - این نبرد تمام میشود، اما با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد: - خواهیم دید. سپس فریاد کشید و به سمت هارالد حمله کرد، هر دویشان با بیرحمی مبارزه میکردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد، شمشیر میکشیدند. صدای برخورد شمشیرها گوشها را کر میکرد. صدای نفسهای سنگینشان بلند شده بود. گردا مشتهایش را فشرده بود، هر بار که شمشیر هارالد نزدیک میشد، قلبش از جا کنده میشد. بوی خاک و آهن، فضا را پر کرده بود. تن سیگرون عرق کرده بود، دستانش خیس شده بود، ناگهان شمشیر از دستش لیز خورد، ضربهی شمشیر هارالد از روی سرش گذشت. اگر کمی پایینتر بود پیشانیش را به نیم تقسیم میکرد. گردا از پشت سر فریاد زد: - بانو، مراقب باش! اما صدایش در همهمهی میدان گم شد. لحظهای دست از مبارزه کشیدند، به چشمان هم نگاه کردند. هارالد از سیگرون چشم نمیگرفت. سیگرون شمشیر را بالا گرفت و با فریاد به سمت هارالد رفت. یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند، در نزدیکترین فاصله به هم ایستاده بودند. سیگرون گفت: - تسلیم شو هارالد. هارالد انگار در میدان نبرد حقیقی بود: - تو تسلیم شو تا آسیب نبینی. قبل از هر اتفاقی، گردا گفت: - بانو! با هم حرف بزنیم! ( من هرگز از خوندن این دو تا پارت سیر نمیشم، به نظرم جنگشون و تحقیر کردنشون خیلی قشنگه. مخصوصا اون تیکه که هارالد میگه منو دست کم گرفتی یا به خودت ایمان داری و سیگرون میگه نمیشه هر دوش باشه. 👌👌امیدوارم از خوندنش لذت ببرین) 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,870 ارسال شده در 25 مهر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر پارت صد و دوازدهم» سیگارش را آتش زد و سرش را با دستِ آزادش اسیر کرد. -بسه، خفمون کردی! قرار بود سیگارت رو ترک کنی، به سلامتی فندک رو ترک کردی؟ در جوابِ بابک، سرش را بالا نیاورد. تنها پُکی عمیق به لبهی سیگار زد و دود را پس از چند ثانیه از حلقش خارج کرد. -خدا رو خوش میاد ده ساعت بیام برات دستمالمالی کنم تا قانع شی یک مسافرت بیای باهامون؟ مردِ تنهای شب شدن هم لابد کلاس داره! بعد صدایش را کلفت کرد و سعی کرد با لودگی حالوهوای محراب را عوض کند. -من مردِ تنهای شبم، کل زندگی به چیزِ… مابقی حرفش را با دیدن اخمِ محراب خورد. محراب چشمغرهای نثارش کرد و با خشمی که ماهها رهایش نمیکرد، گفت: -بابک، سرم درد میکنه، برو سرِ کارت! خندید و چهار دستوپا به محراب نزدیک شد. -مگه سرِ کاریم؟ الان تو اتاقِ توییم، فقط یک کار میتونم کنم! سپس با شیطنت به او چشم دوخت و دستش را به سمت کشِ شلوارش برد. محراب باز هم به سیگارش پُک زد و اینبار، پس از چند ثانیه، دودش را از حلقش بیرون داد. چشمش درگیر لپتاپ روی پایش بود و حواسش جایی خیلی دورتر از این خوابگاه و این فضا! -هی، بهم توجه نمیکنیها! دوسم نداری، میدونستم! بابک خفه نمیشد. تناژ صدای زنانهاش حتی پوزخند هم بر لبِ محراب نیاورد. -میشه دو دقیقه بیخیال اون لپتاپ بشی؟ دارم باهات حرف میزنم. -حرف نمیزنی، چرت میگی! لحن خشنِ محراب، بابک را ساکت نکرد. -اِوا! ایمیل آخر را زد و درِ لپتاپ را بر تنهاش کوبید. -قصد نداری بری پیشِ زنت؟ باز هم خنده بر لبش جان گرفت. همین که محراب بعد از شش ماه در برابر رفتارهایش عصبی میشد، کافی بود. -نچ، اومدم پیشِ زن دومم یک حالی کنم امشب! بر تختی که نشسته بود، اینبار دراز کشید و دستش را بر پیشانیاش گذاشت. بابک هم به تبعیت از او، بر تشکی که کنار تخت انداخته بود، پخش شد و به سقف زل زد. -نمیخوای یکم آدم بشی؟ مخاطبش محراب بود، اما انگار محراب قصد نداشت به خودش بگیرد و جوابی پس بدهد، پس خودِ بابک ادامه داد: -شیش ماه گذشته! -بیخیال چی بشم؟ جوابِ محراب، بابک را به سکوت وادار کرد. کج شد و در تاریکی، به هیکل لاغرِ مردی با آن حجم از اندوه چشم دوخت. او دیگر بوی عطر نمیداد؛ کسی که موهایش بلندتر از قبل و ریشهایش ارتفاع گرفته بودند. نبودِ ششماههی روشنا او را به جنون کشیده بود. در ظاهر همهچیز مثل قبل بود، اما تنها بابک میفهمید محراب از قبل هم کمحرفتر شده است. حتی آن کجخندههای گاهبهگاه هم بر لبش نمینشست. دیگر به خانه نمیرفت و شبها تنها در خوابگاهِ کارخانه سیگار دود میکرد. -بیخیالِ گشتن دنبال اون دختر! انگار سطلی پر از آبِ یخ بر سرش ریختند. چشمانش را باز نکرد، اما پلکهایش با حرف بابک لرزید. -بیخیال شدم! تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 2,372 ارسال شده در 28 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر صدای برخورد شلاق و فریاد افرادی که شکنجه میشدند در تالار بازجویی پیچیده بود. بوی گوشت سوختهی ناشی از فرو بردن میلهی داغ به بدنشان، فضا را پر کرده بود. در گوشهای از تالار، در اتاقک نیمهتاریک و نمور بازجویی، آیوار با دستان زنجیر شده، روی صندلی چوبی نشسته بود. آلدریک استونکرست، بازجوی سلطنتی شاه اریک، آرام و بیحرکت روی صندلی روبهرویش نشسته بود. نگاهش را از چهرهی آیوار جدا نمیکرد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدند. آیوار با لبخندی مرموز و خونسرد نگاهش میکرد. آلدریک با لحنی یکنواخت و سرد گفت: - آیوار سلینگر! بالاخره گیر افتادی، مشتاق این روز بودم. نیشخند آیوار پررنگتر شد. استون کرست ادامه داد: - بسیاری از دزدیها در اسناد ما، به نام تو ثبت شده، اما اکنون با آنها کار نداریم. آیوار کمی سرش را بالا برد و منتظر شنیدن بود. استونکرست مدرکی را لمس کرد: - حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ آیوار کمی تکان خورد که صندلی زیرش، نالهی کوتاهی کرد. استونکرست به جلاد پشت سر آیوار که منتظر شروع کارش بود، کوتاه نگاه کرد و سپس به آیوار چشم دوخت: - نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار حتی پلک هم نمیزد. استونکرست لبخند زد: - بسیار خب! از سکوتت لذت ببر. با حرکت آرام دستش، سربازی دستان بسته شدهی آیوار را کشید و از جا بلند کرد، چند قدم عقب رفتند و دستانش را بالای سرش، به زنجیر آویخت. لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند. مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد. - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است. حرف بزن. آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد. آلدریک سرش را آرام تکان داد؛ جلاد شلاق در دستش را به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد، اما صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد. هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد. آلدریک صندلی را کمی نزدیک کشید و رویش نشست: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد، پوست لبش را به دندان میکشید و هیچ نگفت، ضربهی سوم که به کمرش خورد همانند مار زخم خورده، به دور خود پیچید. آلدریک دستش را بالا برد، جلاد قدمی عقب گذاشت. آلدریک از جا بلند شد و پشت سر آیوار قرار گرفت، نگاهی به کمر زخمی و ملتهب شدهاش انداخت و موهای آیوار را در مشت گرفت و عقب کشید، صدای نفسنفس زدنهای آیوار به گوشش رسید، با آرامش گفت: - برای چه میجنگی؟ یک مشت سکه! انتقام! یا به خطر انداختن تاج و تخت! آیوار نفسهایش سنگین، صورتش کبود، تنش زخمی بود. با چشمان خشمگین نگاهش کرد. آلدریک با شدت سر آیوار را به جلو پرت کرد: - تا هر چقدر که دوست داری سکوت کن. تو فقط مالک تن خویش هستی که آن هم به من تعلق دارد. مجدد روبهرویش ایستاد. جلاد کارش را آغاز کرد، ضربههایی که بیوقفه میزد و آیوار به خود میپیچید و درد میکشید، اما صدایش درنمیآمد. آیوار مدتی را زیر شکنجه دوام آورد، و به یکباره بیهوش شد. سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که با ترس، چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟! با آیوار خیالاتیِ صبور و پر کینه آشنا شوید. 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,544 ارسال شده در 28 مهر مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر هیراد با یک تکان کوتاه سرش را به جلو خم کرد و گفت: — از این طرف. بعد بیدرنگ دوید. ما هم بیآنکه حتی فرصت فکر کردن داشته باشیم، پشت سرش راه افتادیم. زمین طلایی زرنهاب زیر قدمهایمان میلرزید و مهِ سردی که از دل شکافها بالا میآمد، دور ساقهایمان میپیچید. هنوز چند لحظه از دویدنمان نگذشته بود که چند شبح از دل مه بیرون خزیدند و مسیرمان را دیدند. فهمیدند. تعقیب را شروع کردند. با تمام توان میدویدیم؛ نفسهایمان بریده بریده، پاهایمان سنگین، و صدای نزدیک شدن اشباح مثل خراشی سرد در پشت سرمان میپیچید. اما چشم من از همه بیشتر روی آدورینا بود؛ او شمشیر مهرِ ترکخورده را محکم در آغوش گرفته بود، آنقدر سفت که انگار اگر رهایش میکرد، چیزی از خودش را هم از دست میداد. موهایش در باد پریشان شده بود و با وجود ترس، کنار بقیه میدوید. بعد، ناخودآگاه برگشتم. و همان لحظه، سیروس را دیدم. در دوردست، کنار یکی از فرماندهان گارد تاریکی ایستاده بود. نگاهش، برخلاف انتظارم، نه خشمگین بود و نه بیتفاوت؛ محزون بود. با همان نگاهِ غمزده به ما خیره شده بود، انگار هنوز بخشی از وجودش میان ما مانده باشد. اما آنچه در سینهام فرو ریخت، فقط اندوه نبود؛ چیزی عمیقتر بود. چیزی شبیه فروپاشی. قلبم درد گرفت. همانجا فهمیدم. او به ما خیانت کرده بود. در غار، مرا نجات نداده بود؛ فقط از همان فرصت کوتاه استفاده کرده بود تا بیآنکه جلب توجه کند، نایلب را بدزدد. همهچیز، همهی آن نجاتِ ظاهری، همهی آن لحظهی امید، یک دروغ بود. در سرمای زرنهاب، خونم به یکباره داغ شد. از خیانت متنفر بودم. از دروغ بیزار بودم. و بدتر از همه، از اینکه برای خیانتی چنین آشکار، هیچ دلیل روشنی نداشتم، بیشتر آتش میگرفتم. ذهنم میان خشم و ناباوری گیر کرده بود که ناگهان صدای آدورینا در هوا پیچید: — آخ! همه یکباره ایستادیم. نگاهمان به پشت چرخید و در همان لحظه دیدیم که آدورینا زمین خورده است. آبدوس با صدای بلند نامش را صدا زد و یک قدم به سمتش برداشت، اما هنوز حرکتش کامل نشده بود که اشباح دور او حلقه زدند. یکی، دوتا، سه تا و... بیرحمانه و سریع، اطرافش را محاصره کردند. هیراد و ژوبین هم که خطر را دیده بودند، مانع شدند کسی به سوی او بدود. هیراد فریاد زد: — نه! نه سمتش نرید! ژوبین هم با خشمی آشکار بازوی آبدوس را گرفت: — این کار احمقانهست! اما درست در همان لحظه، نوری از میان تاریکی و میان حلقهی اشباح شکافت. فریادهای آدورینا در یک دم قطع شد. و بعد، از دل آن روشنایی، **سیمرغی آتشین** برخاست. پیکر باشکوهش چون آتشی زنده، از بالای سرمان گذشت. بالهای شعلهور و عظیمش هوا را شکافت و هر جا که عبور میکرد، اشباح را در آتش میبلعید. شعلهها با صدایی مهیب زبانه کشیدند و سایههای تاریکی، یکییکی در نور سرخ و طلاییاش سوختند و فروپاشیدند. همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. وقتی شعلهها فرو نشستند، آدورینا در میان خاکستر و مه ایستاده بود؛ شمشیر مهرِ ترکخورده در یک دستش میدرخشید و سیمرغ آتشین، آرام و باابهت، روی شانهی دیگرش نشسته بود؛ مثل نگهبانی که از دل اسطورهها بیرون آمده باشد. آن صحنه آنقدر خیرهکننده و نفسگیر بود که برای یک لحظه، حتی فراموش کردم نفس بکشم. فقط نگاهش کردم. و دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 498 ارسال شده در 28 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_دهم دستی به لباسهای ابریشم خوابم کشیدم و با گرفتن گوشیم از روی عسلی سمت پنجره اتاقم که بیرون رو نشون میداد رفتم. شهر توی تاریکی خودش رفته بود و فقط چندتا چراغ روشن، خونههارو روشن کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و شمارش رو آوردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم که بعد چند ثانیه که ساعت 00:00 شد صداش پیچید. - سلام دلبر خانم. لبخندی زدم. - سلام، قرار بود تو زنگ بزنی! چند لحظه چیزی ازش نشنیدم ولی بعد گفت. - بله من قرار بود زودتر زنگ بزنم، اونم ساعت 00:00؛ منتهی قلب شما مثل اینکه طاقت نداره و زود میبازه. موهای مشکیم که جلوم ریخته بودند رو پشت گوشم فرستادم. - اگه قرار به باخته، آره آقا کامران من باختم. باختی که تهش تو باشی خودش برگ برندست. - اینقدر با دل من بازی نکن، مطمئنن دوست نداری فردا من بازی کنم. یه تای ابرو رو بالا انداختم و گفتم: بازی؟ چی بازی؟ یکم منمن کرد و گفت: خب اوممم! بازیای که بازم برنده من باشم. فردا که برسیم خونه یه دل سیر، تموم کارهایی که حسرت انجامش رو باهات داشتم سرت پیاده میکنم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: کامران فکر کنم از ازدواج باهات صرف نظر کردم. اول صدایی ازش نیومد، فقط نفسهای عمیقش بود که توی فضا پیچیده میشد. نگران گفتم: کامران، خوبی؟ تک سرفهای زد و گفت: سایه دیگه حرفش رو نزن، حتی از شوخیش هم خوشم نمیاد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خیلی خب آقا، میدونم از حرفم ناراحت شدی. - آره سایه، از حرفت ناراحت شدم؛ چون فکر این که یه لحظه کنارم نباشی یا کنارت نباشم داغونم میکنه. گوشی رو تو دستم جابهجا کردم و خیره به پرندهی سفید روی بام خونه، لب زدم: فردا حلقهها قراره تو دستهامون بره، قرار دست هم رو بگیریم و... کامران قراره به نامت بخورم. - تو بَرده، آپارتمان، ماشین یا ویلا نیستی که قرار باشه به نامم بخوری، دختر خانم بفهم که قراره خانمم بشی. چشمام رو روی هم گذاشتم و... میدونستم آخر بازی عشق من میبازم؛ میدونستم بودنش کنارم، چقدر زندگیم رو روشن میکنه. بله؛ من با تموم این دانستهها، عاشق این مردم! *** همه توی اتاق سفید رنگ که گلهای سفید و صورتی گوشه گوشهاش جا گرفته بود، نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگه چیده شده بود! شمعهای بلند طرحدار دور تا دور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونند و آینهی قدی، تلاشش رو برای تابش این نورهای بیجون بیشتر میکرد. اتاق بوی گلهای سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه میتونست آدم رو وارد دنیای دیگهای بکنه. وقتی چشمم بهشون میافتاد که بین برگهای سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی میافتادم که میدرخشیدند. نور ملایم کریستالهای لوستر، روی میز میلغزید و به حلقهها میخورد و باعث میشد تا حلقهها، روی میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند. لحظهای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این نسیم خنک بهاری بود که از لای پردههای توری با حریر سفید، به داخل راه پیدا میکرد و با بوی گلاب و عود همراه میشد. قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشهای از اون به دست کامران افتاد. از آینه روبهروم بهش خیره شدم. لبخند میزد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعیای که تو چشماش موج میزد رو میتونستم ببینم. میخندید و میدونست زندگیم وصله به همین کشش لبهاش هست، وصله به خوشحالیش هست! مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرزی نداشت. بابا رضا نگاه پر محبتش رو بهمون انداخت و رو به عاقد گفت: بفرمایید، شروع کنید حاج آقا. عاقد هم تک سرفهای زد و خوند، جملاتی رو به زبون آورد که من و کامران رو، تا ابد ابدیان، محرم هم میکرد. - دوشیزه مکرمه سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یکجلد کلاماللّهمجید، ده شاخه نبات و یک شاخه گلرزسیاه به عقد دائموهمیشگی جناب آقایکامران سلطانی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ سهیلایی که بجای خواهرم بالایسرم قند میسایید باخنده گفت: عروس رفته مهرومحبت بیاره. همه بالبخند دستزدند. نگاهم به نگاه کامران گره خورد. خوشحالی رو از چشماش میتونستم بخونم. آره، درست میگم چشماش یه برق عجیب داشت. حقیقت اینه، من عاشق این مَردَم. - برای بار دوم عرض میکنم، آیا وکیلم؟ کیوان که متوجه نگاههای من و کامران شد حرف سهیلا رو قطع کرد و گفت: عروس رفته تو دل آقا داماد. با این حرفش حتی من و کامران هم خندمون گرفت. پسره هیز! کامران نگاهی به کیوان انداخت. این نگاه یعنی بعداً به حسابت میرسم. - عروس خانم برای بار سوم میگویم، آیا وکیلم؟ سهیلا بلند گفت: عروس زیر لفظی میخواد. آخه خواهر شما اصلا میذارید من بله رو بگم که اینارو میگید؟ کامران خندید و برگشت سمتم و گفت: تموم دار و ندارم به اضافه قلب عاشقم؛حالا بله رو میدی؟ همه اشک تو چشماشون جمع شدهبود《حتی خودم》. با لبخند و صدای بغضیای گفتم: به حکم عقل، با امضایقلب، تا آخرین تپش، تا آخرین لبخند، برای همیشه بله! با حرفم صدای دست و کِلکِل بلند شد. عاقد خطبه رو برای کامران خوند. کامران بالبخند و چشمای پر ذوقش بهم خیره شد و گفت: با توکل به پروردگاری که ازش ستاره خواستم و ماهشو بهم داد برای شروع زندگی قشنگمون بله! بعد پیشونیم رو بوسید و همه دست زدند و اومدند تا تبریک بگند. مامان اومد بغلم کرد و با بغض گفت: مبارک باشه دخترم. ایشالله به پای هم پیر بشید. از خودم جداش کردم و با دستام اشکاش رو پاک کردم: مامان گریه براچی؟ بخند دیگه. مامان هم به لبخندی کفایه کرد که بابام اومد پیشم. بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت: آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ همین دیروز بود که برات عروسک میخریدم و با شکلات لبولوچت شکلاتی میشد، کی بزرگ شدی تو دختر؟ اشکی از روی گونم سُر خورد و خودم و به بغل بابارضا سپردم. بابارضا همیشه پشتم بود. بابا مثل یه رفیق بود برام. با بغض گفتم: خیلی دوست دارم بابایی. ازم جدا شد و اشکام رو با دستاش پاک کرد. رفت جلوی کامران و به اون هم تبریک گفت. لیلاخانم و آقادیاکو هم اومدند و بهم تبریک گفتند. کیوان اومد جلو و بالحن مهربونی گفت: مبارک باشه زنداداش. ایشالا به پای هم پیر بشید. بعد خودش رو آروم جلوی گوشم آورد و گفت: میدونستم آخرش مال هم میشدید. خندیدم و ازش تشکر کردم. اونم رفت پیش کامران. سهیلا اومد نزدیکم و گفت: مبارک باشه عروس خانوم، حالا تو هم رفتی قاطی مرغا. خندیدم. من و سهیلا دوست دوران بچگی بودیم. دختر خیلی خوبی بود. موهایطلایی رنگی داشت که فرشون کرده بود. کت و شلوار صورتی کمرنگی تن کرده بود که به رنگ پوستش میومد. چشمای میشی رنگ خوشگلی هم داشت. بالبخند جوابش رو دادم: ایشالا تو هم میری عزیزم. بعد فرستادمش بغل خودم. سهیلا شبیه خواهر نداشتم بود. وقت این بود که حلقهها توی انگشتمون بره. لیلاخانوم جعبه حلقههارو بالبخند آورد. روی میز گذاشت و پیشونیم رو بوسید و برگشت پیش بقیه. کامران جعبه رو باز کرد، حلقههایی بودند که خودمون انتخاب کردیم. سهتا نگین روشون داشت. کامران یکی از حلقههارو گرفت دستش و بااون یکی دستش دستمن رو گرفت. انگشتمو نوازش کرد و حلقه رو توش برد. صدای دستا بلند شد. من تو این زمان بهتریم لحظههای زندگیم رو سپری میکردم. دستام رو جلوی لباش برد و بوسهای داغ روی انگشتام نشوند. عکاس مشغول عکاسی بود و من تو فکر اینکه چقدر نقطه پررنگ زندگیم رو دوست داشتم. پسر تخسی که از اول فقط بلد بود اذیتم کنه و لجباری کنه الانه دوستم داره و صادقانه بهم عشق میورزه. دیگه بهتر از اینم مگه هست؟ حلقه دیگه رو از جعبه بیرون کشیدم و دست کامران رو تو دستم گرفتم که با رفتن حلقه توی انگشتش صدای دست و کِلکِل بلند شد. با خوشحالی خیره به کامرانی که تموم زندگیم شده بود شدم. فکر کنم متوجه نگاهم شد که به سمت من برگشت. از هر لحظهای خوشحال تر بود. با دستش سرم رو جلوی خوش برد و پیشونیم رو بوسید. در گوشم زمزمه کرد: میان همه گشتم و عاشق نشدم من. توچه بودی که تو را دیدم و دیوانهشدم من:) لبخند زدم و با بهت نگاهش کردم. کامرانی که اصلا اهل شعر نبود، شاعری میکرد واسم. پ صدای بمش دوباره به گوشم رسید: مبارک باشه هستی من. من هم بالحن خوشحال و مهربونی گفتم: خیلی دوست دارم کامران. در همین لحظه یه متنی از میکروفن پخش شد: با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم 《به کامران نگاه کردم. میدونستم این متن رو خیلی دوست داشت و فهمیدم از برنامههای خودشه. زل زدم بهش و باصدا همخون شدم》 همسفرات نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم. همچنان لحظات زیبای با تو بودن از آغاز تا به امروز این لحظه... یه قلم 🌙پری بانو اگه خوشت اومد ری اکشن فراموش نشه مهربون👀🤍 ویرایش شده 28 مهر توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری