رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

0cf110_26IMG-4006.jpeg

نام رمان: نبض مرگ

نام نویسنده: GHAZAl

ژانر: عاشقانه، جنایی

خلاصه: ماهور چهار سال پیش از خانه‌ای فرار کرد که دیوارهایش بوی خونه، اسلحه و معامله‌های کثیف می‌داد. او نمی‌خواست وارث امپراتوری پدری باشد که نامش با قاچاق و جنایت گره خورده بود؛ پس زندگی تازه‌ای ساخت به دور از هرچه از آن متنفر بود، اما گاهی برای فرار از گذشته، فقط کافی نیست خانه‌ات را ترک کنی؛ باید از خونِ جاری در رگ‌هایت هم فرار کنی.

احساساتی که مارال، دخترعمو و همبازی کودکی‌اش، سال‌ها در دل پنهان کرده بود، جرقه‌ی اتفاقی می‌شود که پای مردی مرموز و مجهول‌الهویه را به زندگی ماهور باز می‌کند؛ مردی که بیش از آنچه باید، به او نزدیک است و رازهایش می‌توانند همه چیز را زیر و رو کنند.

حالا او میان رازهای خانوادگی، معامله‌های خونین، قتل‌هایی که یکی پس از دیگری رخ می‌دهند و حقیقتی که سال‌ها از آن فرار کرده، گرفتار شده است؛ حقیقتی که هر قدم او را بیشتر به همان دنیایی نزدیک می‌کند که برای فراموش کردنش جنگیده بود.

او سال‌ها از این دنیا فرار کرده بود...اما اگر سرنوشت، خودش رئیس این بازی باشد، آیا راهی برای فرار باقی می‌ماند؟

(گالری رمان)

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 6
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 107
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: نبض مرگ نام نویسنده: GHAZAl ژانر: عاشقانه، جنایی خلاصه: ماهور چهار سال پیش از خانه‌ای فرار کرد که دیوارهایش بوی خونه، اسلحه و معامله‌های کثیف می‌داد. او نمی‌خواست وارث امپراتو

«پارت اول» صدای قدم‌هایش بر پارکتِ قهوه‌ای رنگ، سکوتِ سنگین و مرگبارِ خانه‌اش را برهم می‌زد؛ قدم‌هایش شمرده شمرده، اما مضطرب بود. دفعه‌ی اولش نبود که اینگونه بر سرِ زندگیِ شخصی‌اش با پدر و مادرش

«پارت دوم»  ماهور، دندان‌هایِ ردیفی‌اش را روی هم سایید و برگه را بیشتر بینِ دستانش فشرد؛ فکِ منقبضِ شده‌اش از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود. مارال سرش را جلوتر برد و بیخِ گوشِ ماهور زمزمه کرد:

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»

صدای قدم‌هایش بر پارکتِ قهوه‌ای رنگ، سکوتِ سنگین و مرگبارِ خانه‌اش را برهم می‌زد؛ قدم‌هایش شمرده شمرده، اما مضطرب بود. دفعه‌ی اولش نبود که اینگونه بر سرِ زندگیِ شخصی‌اش با پدر و مادرش جِدال می‌کرد!

خودش هم فهمیده بود که بحثِ امشب، زمین تا آسمان با دعواهای گذشته فرق می‌کرد؛ اما چرا؟! فقط خدا می‌دانست! 

دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد تا ذهنش را از هر افکارِ منفی دور سازد؛ اما مگر ممکن بود؟ 

بعد از گذشتِ دقایقی که برایش همچون سال می‌گذشتند، با شنیدنِ صدای تق- تق کفش‌های پاشنه بلندی که هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، یکه خورد! 

این ساعت از شب، داخلِ ویلایی در جنگل چه کسی رفت و آمد داشت؟

برگشتن را به فکر کردن ترجیح داد؛ به سمت صدا مایل شد، اما با قفل شدنِ چشمانش در دو تیله‌ی سبز رنگ، بلافاصله آن شخص را شناخت. خیلی‌ها با دیدنِ آن نگاهِ اخضر مستِ زیباییِ آن چشمان می‌شدند، اما برخلافِ همه، او از آن دو تیله‌ی تسخیر کننده نفرت داشت! 

- اینجا چی‌کار می‌کنی؟ 

به جای جواب دادن به شخصِ معترضِ رو‌به‌رویش پوزخندی زد! 

بارِ دیگر با حرص و تشرِ بیشتر لب زد:

- مارال پرسیدم اینجا چی‌کار می‌کنی؟

مارال با لبخندی که همچون مته بر اعصاب و روانِ او لطمه وارد می‌کرد، سرتاسرِ سالنِ کلاسیک و قهوه‌ای رنگِ خانه‌اش را زیر نظر گرفت! 

- بخاطر این‌که من رو نبینی اینجا زندگی می‌کنی ماهور، دور از شهر! وسطِ جنگل! 

ماهور که تحمل کردنِ مارال را حتی برای لحظه‌ای طاقت فرسا می‌دید، با اشاره به درِ خروجی لب زد:

- برو بیرون! 

مارال، چرخی بینِ میزِ غذاخوریِ قرار گرفته در سالن زد؛ انگشتش را به آرامی روی میز کشید و ردِ انگشتش را روی اندک خاکِ آن‌جا باقی گذاشت! 

- ماهور من و تو باهم بزرگ شدیم؛ دختر عمو، پسر عمو بودیم، اما از همون بچگی تو، من رو به چشم خواهر می‌دیدی! غافل از این‌که من در حدی تو رو دوست داشتم که حاضر بودم بخاطرت جون بدم! 

ماهور برای چند ثانیه از حرص چشمانش را روی هم فشرد.

- مارال بس کن، انقدر مزخرف نگو! 

اما او گوشش بدهکار نبود؛ به خیال خودش امشب آخرِ راه بود. شاید هم برای ماهور واقعاً آخرِ راه بود! 

بدون توجه به عصبانیتِ ماهور، با تلخندی ادامه داد:

- اون‌قدری پول و زیبایی داشتم که می‌تونستم با هرکسی که بخوام ازدواج کنم، اما این چه رسمیه که همیشه اونی رو می‌خوای که نمی‌خوادت…؟ از این بحث بگذریم!

مارال، دستش را درونِ کیفِ چرم، یشمی و گران قیمتش برد؛ با خارج کردنِ پاکتی از کیفش ادامه داد:

- عشقی که من نسبت بهت داشتم، اصرارهای پدر و مادرت و دعواهای هر شب‌تون...

پاکت را به سمتِ ماهور، روی میز پرتاب کرد و ادامه داد:

- موفق به راضی کردنِ تو، برای ازدواج با من نشد؛ اما بخاطر این بچه مجبوری باهام ازدواج کنی! 

برای لحظه‌ای خون در رگ‌های ماهور یخ بست؛ دستِ لرزانش را به سمتِ برگه دراز کرد و پرسید:

- این چیه؟ 

- واضح نیست؟ 

نفسش در سینه حبس شده‌ بود؛ برای باز کردنِ آن پاکت مردد بود، اما بالاخره آن را باز کرد! 

با دیدنِ جوابِ مثبتِ آزمایش، انگار پارچی آب یخ بر سرش خالی کردند! 

مارال نیز با لبخندی پیروزمندانه به چهره‌ی رنگ پریده‌ی ماهور نگاه کرد و گفت:

- ماهور کارا؛ داری بابا میشی!

آب دهانش را با صدا قورت داد و برگه‌ی جوابِ آزمایش را بینِ انگشتانش فشرد؛ به راحتی صدای نفس‌هایی که به شمارش افتاده بودند را می‌شنید. با چشمانی گرد شده به چهره‌ی ریلکس و آرامِ مارال نگریست! 

- این شوخیِ نه؟ یعنی چی داری بابا میشی؟ 

مارال در کمالِ آرامش چرخی به مردمک‌های سبز رنگش داد و سینه به سینه‌ی ماهور ایستاد؛ نگاهِ پیروزمنده‌اش را به چشمانِ عصبی و نگرانِ ماهور دوخت و گفت:

- حامله‌ام! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم» 

ماهور، دندان‌هایِ ردیفی‌اش را روی هم سایید و برگه را بیشتر بینِ دستانش فشرد؛ فکِ منقبضِ شده‌اش از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود. مارال سرش را جلوتر برد و بیخِ گوشِ ماهور زمزمه کرد:

- اولین نوه‌ی خانواده‌ی کارا؛ عموم و زن عموم هم خیلی خوشحال میشن نه؟

با پیچیدنِ این جمله در گوشِ ماهور، اختیار از کف داد و کاغذِ گرفتار شده در مشتش را با ضرب به سمت دیوار پرتاب کرد! 

قدمی به عقب برداشت با صدایی که لرزه بر اندامِ مارال می‌انداخت، فریاد زد:

- این دیگه تهشه مارال! 

نفس- نفس زنان فاصله‌اش را با مارال کمتر کرد و با نگاهی خشمگین به چشمانش خیره شد! 

- این بچه‌ی کیه؟ بچه‌ی کی رو انداختی گردنِ من؟ 

مارال که از شنیدنِ این جمله یکه خورده بود، ماهور را به عقب هُل داد و تهدیدآمیز گفت:

- حق نداری همچین حرفی بزنی! 

ماهور لبه‌ی میز را به دست گرفت و تمامِ خشمش را، با خورد کردنِ اجسامِ روی میز تخلیه کرد؛ مارال از ترس قدمی به عقب برداشت. 

- من انگشتم هم به تو نخورده مارال؛ این چه دروغیه؟ 

مارال لبخند محوی زد و با قاطعیت، رو به چهره‌ی به خون نشسته ماهور گفت:

- انگشتت هم بهم نخورده؟ 

لحنش آنقدر کوبنده و از خود مطمئن بود که ماهور، برای لحظه‌ای به خود شک کرد؛ چشمانش را ریز کرد و به ادامه‌ی حرف‌های مارال گوش سپرد! 

- دو ماه پیش وقتی حتی اسم خودت هم یادت نمی‌اومد کی تا اینجا رسوندت؟ کی کمکت کرد تا از اون مهمونیِ کوفتی خارج بشی؟ وقتی حتی نمی‌تونستی سر پا وایسی، کی پشت فرمون نشست و تو رو تا اینجا رسوند؟ ها؟ 

حال، چهره‌ی ماهور دیدنی بود؛ شبنم‌های عرقِ سرد از روی پیشانی‌اش می‌چکیدند. به یادِ مهمانیِ اِمره افتاد؛ دقیقا دو ماهِ پیش. دقایقِ پایانیِ مهمانی به دلیلِ زیاده روی کردن، در حالِ خودش نبود و غرق در خیال و توهم بود! 

آب دهانش را قورت داد و با تردید لب زد:

- تو من و رسوندی و رفتی؟ مگه نه؟ 

مارال یک تای ابروانِ باریکش را بالا انداخت و با لحن مرموزی گفت:

- از کجا می‌دونی بعدش رفتم؟ 

نگاهِ ماهور سرشار از تردید بود؛ انگار به آخرِ خط رسیده بود. در حالی که از تعجب مثل مجسمه ایستاده بود، سری از روی تأسف تکون داد! 

- بازم می‌خوای بپرسی این بچه‌ی کیه؟

تحملِ همچین چیزی را نداشت؛ تحملِ این‌که این دختر یک شبِ به هدفش رسیده باشد! 

چشمانش را روی هم فشار داد و با صدای آرامی لب زد:

- گمشو بیرون! 

کنترلِ رفتارهایش دست خودش نبود؛ وگرنه بیرون کردنِ زنی حامله، آن هم در این وقتِ شب و بینِ سگ و گرگ‌ها، کاری بود که از ماهور کارا بر بیاید؟

- کجا برم ماهور؟ با چی برم؟ واقعا می‌خوای الان من رو از اینجا بیرون کنی؟ 

بازوی مارال را بینِ انگشتانش گرفت و از بینِ دندان‌های چفت شده‌اش غرید:

- بهت گفتم گمشو بیرون! 

بعد همان‌طور که به سمتِ در خروجی قدم برمی‌داشت، مارال را هم کشان- کشان به همراه خودش برد!

درِ سرتاسری و شیشه‌ایِ تراس را باز کرد و همان‌طور که بازوی مارال را محکم در دست گرفته بود، او را به خارج از ویلا هدایت کرد؛ ضربِ دستِ ماهور زیاد بود، اما مارال، خودش را کنترل کرد، تعادلش را حفظ کرد و با فاصله‌ای نسبتاً زیاد از ماهور، روبه‌رویش ایستاد! 

ماهور بینِ چهارچوبِ در ایستاد و با لحنی تهدید آمیز گفت:

- گمشو مارال؛ اعصاب من و بیشتر از این خورد نکن!

تاریکی بر جنگل، و درخت‌های آن دور و بر حکومت می‌کرد؛ مارال با ترس نگاهش را به ماهور دوخت!

- این وقتِ شب کجا برم ماهور؟ می‌بینی که ماشین هم نیاوردم! ماشینم تو ویلای ایلیاره؛ تا اینجا هم با اون اومدم! 

ماهور از ویلای ایلیار، برادرِ مارال آن طرفِ جنگل با فاصله‌ی نسبتاً زیادی از ویلای خودش خبر داشت؛ وگرنه آن‌قدر هم بی‌وجدان نبود که مارال را در این سرما میانِ حیواناتِ درنده رها کند!

- مارال، گورت رو گم کن! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سوم»

این جمله را گفت و در را جوری به هم کوباند که لرزه‌ای بر شیشه‌ها افتاد!

مارال با ترس نگاهی به اطراف انداخت و دستانش را دور بازوهای برهنه و یخ زده‌اش حلقه کرد؛ شبنم‌های ریزِ باران بر روی گونه‌هایش می‌چکیدند و حسِ سرما را در وجودش دو برابر می‌کردند. آب دهانش را با صدا قورت داد و آرام آرام بر روی گِل‌های خیس، قدم برداشت. سوزِ سرما تا مغزِ استخوانش نفوذ کرده بود و از طرفی، راه رفتن با کفش‌های پاشنه بلند برایش کارِ آسانی نبود!

در دلش دعا می‌کرد زودتر چشمش به ویلای ایلیار بیافتد؛ تا حداقل دیدنِ ویلای برادرش نورِ امیدی برای ادامه دادنِ راه باشد!

راهِ بینِ ویلای ماهور و ایلیار را از بر بود؛ ویلای ماهور بینِ درختان بید و ویلای ایلیار دقیقاً بعد از جاده‌ی اصلی بود.

کنارِ درختِ کاج ایستاد و از سرما، دستانش را بهم مالید؛ صدای زوزه‌هایی که به گوشش می‌رسید، لرزه بر اندامش می‌انداخت. نفسی تازه کرد و به راهش ادامه داد. با رد کردنِ درختانِ کاجِ پی در پی، چشمش به جاده‌ی اصلی خورد که باعثِ لبخندی روی لبش شد!

ماهور هم مانند دیوانه‌ها وسط سالن قدم برمی‌داشت و زیر لب، کلمات نامفهومی را به زبان می‌آورد!

بعد از چند ثانیه، با حیرت سرش را بالا آورد و با نگرانی لب زد:

- من چی‌کار کردم؟

حال به کاری که کرده بود، پی برده بود؛ گلویش مانند کویری خشک، خواهانِ قطره‌ای آب بود، اما همان لحظه، از کرده‌اش پشیمان شد و با عجله، کُتِ چرم و قهوه‌ای رنگش را از روی چوب لباسیِ کنارِ در برداشت و سریع از ویلا خارج شد؛ سوییچ ماشین را جا گذاشته بود، اما وقتی صرفِ برگشتن، و برداشتنِ سوییچ نکرد!

از کنارِ لندکروز مشکی رنگش گذر کرد و در حینِ دویدن، کت را به تن کرد؛ پایش را تند کرد و همانطور که فضای سرد، تاریک و خوفناکِ جنگل می‌دوید، با صدای بلندی نامِ مارال را صدا زد، اما دریغ از یک جواب به فریادهای ماهور؛ همان وسط، میانِ درختانِ کاج ایستاد و دستانش را پشت گردنش قرار داد!

- مارال!

هر دفعه تُنِ صدایش بلندتر از دفعه‌ی قبل می‌شد؛ ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. با چشم، راهِ ویلای ایلیار را در پیش گرفت!

با مطمئن شدن از مسیرِ رو‌به‌رویش، دویدن را به فکر کردن ترجیح داد!

دقایقی بعد، لحظه‌ای که چشمش به جاده‌ی اصلی که از جنگل می‌گذشت خورد، دیگر توانِ دویدن نداشت!

دستانش را روی زانوهایش گذاشت و خم شد تا نفسی تازه کند؛ نفس- نفس زنان سرش را بالا آورد اما با دیدنِ دختری که تقریباً وسطِ خیابان ایستاده بود، با حیرت صاف ایستاد و به ابتدای جاده نگریست!

نورِ چراغِ ماشینی که با سرعت از جاده می‌گذشت، به راحتی قابل مشاهده بود! نگاهش را بینِ ماشین و آن دختر رد و بدل کرد؛ قدمی به جلو برداشت و با فریاد گفت:

- مارال!

اما دیگر خیلی دیر شده بود! با پیچیدنِ صدای سهمگین و بلندِ تصادفی که جلوی چشمش رخ داد، سر جایش ایستاد و تکان نخورد!

لحظه‌ی برخورد، صدای جیغِ لاستیک‌ها در کلِ فضا پیچید و حال، ماهور بود، دختری که غرق در خون روی زمین افتاده بود و شِوِرلتِ بژ رنگی که بیخ به بیخِ جسمِ بی‌جانِ مارال ترمز زده بود!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهارم»

ناباورانه دستش را به تنه‌ی زبرِ درخت تکیه داد؛ صحنه‌ی تصادف برای بارِ دهم جلوی چشمش تداعی شد. نکته‌ی عجیبش این بود که راننده، دختری که وسطِ جاده ایستاده بود را از پشتِ سر دید و باز هم با این حال، با سرعتی زیاد به راهش ادامه داد و زمانی که به مارال نزدیک شد، چراغ‌های نور بالایش را خاموش کرد!

قفسه‌ی سینه‌اش از شدت تعجب و نفس- نفس زدن بالا و پایین می‌شد؛ دستی روی سینه‌اش گذاشت و همانگونه که چهره‌اش از پشیمانی و حیرت درهم شده بود، نگاهش را از جسمِ بی‌جانِ وسطِ جاده به سمتِ ماشینِ بژ رنگ سوق داد.

با قورت دادنِ آب دهانش، گلویِ خشک شده‌اش را کمی تر کرد و در حالی که برای تنفس از دهانش استفاده می‌کرد، زیر لب نامِ «مراد» را زمزمه کرد!

با اینکه تعدادِ ماشین‌هایش از شمارش خارج بود، اما آمارِ تک به تک را داشت و با اولین نگاه، آن شورلت را شناخت. آن ماشین، ماشینِ خودش بود که چند روزی می‌شد در دستِ برادرش است.

ردِ اشک، چشمانِ قهوه‌ای رنگش را براق ساخته بود و جانی در بدنش نمانده بود.

ماشین با چراغ‌هایی خاموش دنده عقب گرفت و برای لحظه‌ای ایستاد؛ از جاده‌ی اصلی خارج و واردِ خاکی شد. کنار ماهور ترمز زد و شیشه‌ی دودی رنگی که قدرتِ دیدنِ راننده را از ماهور دریغ کرده بودند پایین داد!

نگاهِ ماهور بر لکه‌های خیسِ خونِ روی کاپوتِ ماشین بود؛ دلش نمی‌خواست برادرش را پشتِ فرمانِ آن ماشین ببینید.

- ماهور بیا بالا!

با پیچیدنِ صدایی آشنا در گوشش، با نگاهی خیس سرش را بالا آورد و به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ مراد چشم دوخت؛ در باورش نمی‌گنجید شخصی که با بی‌رحمی آن دختر را زیر گرفت، برادرِ خودش باشد!

لبانِ خشک شده‌اش را باز کرد و با صدایی خفه و لرزان گفت:

- مراد، چی‌کار کردی؟

مراد دستش را روی دستگیره گذاشت و سریع از ماشین پیاده شد؛ روبه‌روی ماهور ایستاد و با التماس لب زد:

- ماهور بیا بریم؛ همه چی رو برات تعریف می‌کنم، فقط الان بیا بریم!

ماهور سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- این دختر رو اینجا، این‌جوری ول نمی‌کنم!

مراد کلافه دستی به موهایش کشید و با صدای بلندی که در آن جنگلِ ساکت اکو می‌شد فریاد زد:

- مارال به مامان و بابا گفته که حامله‌اس؛ اون‌ها هم خبر داشتن که امشب قراره با تو حرف بزنه. واقعاً می‌خواستی بخاطر بچه‌ای که معلوم نیست از کیه با این ازدواج کنی؟

ماهور، تُنِ صدایش را بالا تر برد و با چشمانی به خون نشسته رو به مراد گفت:

- آره! اگه واقعاً بچه‌ی من بود تقاصِ کارم رو با ازدواج با مارال پس می‌دادم!

مراد دستی به صورتش کشید و با لحنِ آرام تری گفت:

- ماهور، من بخاطر تو این کار رو کردم؛ بخاطر تو قاتل شدم، چون می‌دونم زندگی توی جهنم برات راحت‌تر از زندگی با ماراله!

ماهور لبخندی بینِ اشک‌های جاری شده روی صورتش زد!

- جهنمِ اصلی رو تو برای من ساختی؛ تو انسانی مراد؟ می‌دونی عذابِ وجدان چیه؟ من امشب اون دختر رو با وجود این‌که می‌دونستم حامله‌اس، از خونه‌ام بیرون کردم! تو یک ذره وجدان داری؟ تو رو نمی‌دونم، اما من نمی‌تونم بخاطرِ تبرعه کردنِ خودم از کاری که کردم این دختر رو اینجا ول کنم!

ماهور که قدم اول را برداشت، ترس در چشمانِ مراد به راحتی دیده شد؛ بازوی برادرش را در دست گرفت و گفت:

- احمق نباش ماهور! تو نگرانِ بچه‌ی تو شکمش بودی که الان دیگه بچه‌ای وجود نداره...

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجم»

ماهور دستش را پس زد؛ مراد را با ضربه‌ای کم‌جان به ماشین چسباند. یقه‌ی کُتِ گران قیمت و سورمه‌ای رنگش را در دست گرفت و از بین دندان‌های چفت شده‌اش غرید:

- یک درصد، فقط یک درصد احتمال ندادی بچه‌ی من باشه؟

مراد برقِ پشیمانی و افسوس را در چشمانِ برادرش می‌دید؛ دستانِ یخ زده‌ی ماهور را از یقه‌اش پس زد و معترضانه گفت:

- من بهت کمک کردم ماهور! اینه جوابش؟ 

شدتِ باران بیشتر شده بود؛ شبنم‌های باران، قطره- قطره از برگِ درختان می‌چکیدند. ماهور که دیگر توانِ سر پا ایستادن را هم نداشت، لنگان لنگان قدمی به عقب برداشت و موهای خیس و پخش شده در پیشانی‌اش را کنار زد! 

- کی به تو گفت بیا به من کمک کن؟ کی ازت کمک خواست؟

مراد دستش را به سمتِ برادرش دراز کرد و با لحن آرامی لب زد:

- داداش، لجبازی نکن بیا بریم؛ خودت ایلیار رو بهتر از من می‌شناسی. می‌دونی اگه می‌فهمید مارال حامله‌اس دست از سرت بر نمی‌داشت! بیا بریم تا مُرده‌ی مارال هم برامون شر نشده! 

با تجزیه و تحلیلِ مفهومِ جمله‌ی مراد، قلبِ ماهور از حرکت ایستاد! حسی به مارال نداشت، اما عذابِ وجدان چه ها که نمی‌کرد! 

تَنش زیر قطره‌های سردِ باران به لرزه افتاده بود؛ لبانش را به سختی از هم باز کرد و با صدایی لرزان گفت:

- مُرده؟ 

مراد نگاهش را به سمت جنازه‌ای که فاصله‌ی زیادی با آن‌ها داشت سوق داد.

- دیگه زنده نمی‌مونه! 

ماهور ردِ نگاهِ برادرش را دنبال کرد؛ زانوهایش سست شد. دستِ راستش را به ماشین تکیه داد و اشک‌های بی‌صدایش را زیرِ باران پنهان کرد.

مراد درِ سمتِ شاگرد را باز کرد و رو به چهره‌ی مرددِ ماهور لب زد:

- بیا ماهور!

آب دهانش را با هر سختی بود قورت داد و قدم‌های مرتعشش را به سمت ماشین حرکت داد؛ هنگامِ سوار شدن، دستش را لبه‌ی درِ نیمه باز قرار داد و برای آخرین بار به شاهکارِ برادرش چشم دوخت. با ندامت سرش را پایین انداخت و سوار ماشین شد. دستِ لرزان و بی‌جانش را روی دستگیره قرار داد و در را بست؛ مراد چرخی به دور ماشین زد و پشتِ فرمان نشست. بعد از بستنِ در، کیلس استارت را فشرد که ماشین با لرزشی خفیف روشن شد. بلافاصله پایش را روی پدال گاز فشار داد و از همان جاده‌ی خاکی ادامه‌ی راه را طی کرد؛ روکش‌های کرمی رنگه صندلی با قطره‌های آبی که از لباس‌های ماهور و مراد چکه می‌کردند، نمدار شده بود. 

ماهور سرش را بینِ دستانش گرفت و با صدایی که می‌لرزید، زیر لب زمزمه کرد:

- خدا لعنتت کنه اِمره که هرچی بدبختی دارم از گورِ تو بلند میشه!

مراد سرعتش را بیشتر کرد و در آن تاریکی، از لا به لای درختان با شتاب عبور کرد؛ همان دم نیم نگاهی به ماهور انداخت.

- امره بهت گفت با اون حالت، با مارال برگرد خونه که پای اون رو می‌کشی وسط؟ 

ماهور دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا آورد و با حرص و تشر لب زد:

- ساکت شو مراد! هیچی نگو رانندگیت رو بکن!

و اما برخوردِ قطراتِ ریزِ باران بر روی تنِ بی‌جانش، سرمای بدنش را چند برابر می‌کردند؛ خون، گیسوانِ قهوه‌ای رنگش را گلگون ساخته بود. باد نیز هر از چند گاهی، دستِ نوازش بر چهره‌ی کبود و غرق در خونش می‌کشید و موهای ریخته شده در صورتش را کنار می‌زد! 

بدنش بر روی آسفالت‌های خیس و سردِ جاده بی حرکت مانده بود؛ دریغ از تکانی کوچک، حتی حرکتِ آهسته‌ی قفسه‌ی سینه برای تپیدنِ قلب!

صدای نفس‌هایی که برای زنده ماندن تلاش می‌کردند و تاکنون، بینِ صدای باد گم شده بودند، دیگر به گوش نمی‌رسید؛ عشقی در حدِ جنون آنقدر راحت با مرگ به پایان رسید؟!

اگر باران نبود کسی از وجودِ خورشید لذت می‌برد؟

اگر شب نبود کسی روز را آرزو می‌کرد؟

اگر مرگ نبود کسی ارزشِ زندگی را درک می‌کرد؟ 

پایان؟ نه! سفرِ دخترک اینجا به پایان نمی‌رسید، اما آیا مرگ، تاوانِ مهیبِ عشق و علاقه‌ی مارال بود؟ در هر حال آن دختر، زهرِ انتقام را با جامِ عذاب به وجدانِ ماهور هدیه کرده بود!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ششم»

***

بدنش بخاطر خیس بودنِ لباس‌هایش و سرما لرزشِ خفیفی داشت؛ با خشم و تنفر، به عمارتِ رو به رویش که بی‌شباهت با کاخ نبود نگریست.  

- پیاده نمیشی؟ 

صدای مراد کابوس‌های زنده شده‌ی این عمارت را از ذهنش پاک کرد؛ ذره‌ای از اخم و جدیتِ نگاهش کم نکرد و همانگونه که پنجره‌های عمارت را زیر نظر داشت گفت:

- من پام رو توی این عمارت کثیف نمی‌ذارم! 

مراد با کلافگی سرش را به پشتِ صندلی تکیه داد؛ دوریِ ماهور از خانواده‌اش هزار و یک دلیل داشت. از اجبار بر سرِ زندگیِ شخصی‌اش گرفته تا خصومتی که با پدرش داشت، اما آخرین باری که قدم در این عمارت گذاشت، با خودش قسم خورد که دفعه‌ی آخر است؛ اکنون دو راه پیشِ رو داشت. برگشتن به ویلایی که خواهانِ ریسک پذیریِ زیادی بود یا شکستن غرورش و ورودِ دوباره به عمارتی که خاطراتِ تلخ و شیرینِ بچگی‌اش را در خود جای داده؛ هرچند خاطره‌ی خوشی از این عمارت نداشت! 

- به بابا چی می‌خوای بگی؟ اون هم می‌دونست مارال حامله‌اس! 

با پیچیدنِ این اسم در گوشش،  چشمانش را روی هم فشرد و با حرص لب زد:

- اون بابای من نیست؛ دلیلی هم نمی‌بینم بخوام بهش جواب پس بدم. 

مراد که بیشترِ نگرانی‌اش برای خودش بود تا ماهور، آب دهانش را قورت داد و با لحنی که شباهت زیادی با دستور داشت رو به چهره‌ی درهمِ ماهور گفت:

- اِنکار می‌کنی! بالاخره که فردا پس‌فردا خبر مرگِ مارال همه جا می‌پیچه! به جز من و تو کسی نباید بفهمه مارال چجوری مُرده وگرنه برای جفت‌مون شر میشه! امشب هم با من میای عمارت، به مامان، بابا و مَروه هم هیچی نمیگی! فهمیدی؟

با شنیدنِ نامِ مروه، دلتنگی‌اش برای خواهرش چند برابر شد؛ شمارشِ ماه‌هایی که او را ندیده بود از دستش در رفته بودند و مقصرِ اصلیِ این اتفاقات هم پدرش بود! 

نگاهِ سرد و بی‌تفاوتش را به دربِ ورودیِ عمارت دوخت؛ مسافت چندانی بین‌شان نبود، اما باز هم در این تاریکیِ شب، فضای عمارت را کدر می‌دید. 

مراد در انتظارِ جوابی از جانبِ ماهور بود، اما او، بدون تایید و یا رد کردنِ سخنانِ مراد، دستش را بر روی دستگیره نهاد و به آرامی در را باز کرد؛ با برخوردِ کفِ پوتین‌هایش بر روی چمن‌های خیس، دستش را لبه‌ی در گرفت و از ماشین پیاده شد.

- ماهور؟ 

بدون توجه به اضطرابِ مراد، کنارِ ماشین ایستاد و در آن سیاهیِ شب به کاخِ رو‌به‌رویش چشم دوخت؛ نگاهش را بینِ درختانِ کوچک و بزرگِ باغِ خارج از عمارت چرخاند. اینجا همان جهنم دره‌ی به ظاهر خانه بود که چهار سال از ده کیلومتری‌اش هم گذر نکرده بود! 

در آخر نگاهش بر روی قسمتِ تاریکی از باغ، کنارِ عمارت ثابت ماند؛ همانجا، کنارِ قدیمی‌ترین درختِ باغ مکانی برای تجدید خاطراتش بود. همان لحظه که هاله‌ای از اشک چشمانِ قهوه‌ای رنگش را براق ساخته بود، صدای لطیف و بچگانه‌ای در گوشش اکو شد:

- ماهور؟ 

پسربچه‌ای که با تکه سنگِ تیزی بر جانِ درخت افتاده بود، با شنیدنِ نامش به سمتِ صدا مایل شد.

- بله مارال؟ 

دخترک، دامنِ پیرهنِ گلبهی رنگش را در دست گرفت و قامتِ کوتاهش را کنارِ درخت جای داد؛ دستانِ کوچکش را درهم قفل کرد و با لحنِ خاصی رو به ماهور گفت:

- چی‌کار می‌کنی؟

ماهور تکه سنگ را بر روی زمین پرت کرد و رو‌به‌روی مارال نشست.

- هیچی! 

مارال لبانِ کوچک و صورتی رنگش را جمع کرد و به شکلِ نامفهومی که ماهور بر روی تنه‌ی درخت حکاکی کرده بود، نگاه کرد؛ بعد از آن، به چشمانِ پسربچه‌ی رو‌به‌رویش نگه کرد. با دیدنِ ناامیدی که در نگاهش موج می‌زد، لبخندِ کم رنگی را مهمان لبانِ کوچکش کرد و گفت: 

- قشنگه! 

ماهور که می‌دانست این کلمه دروغی بیش نیست، سرش را پایین انداخت و به گل‌های کنارش چشم دوخت.

- من دوست دارم زودتر بزرگ بشم و از اینجا برم! 

ماهور بعد از به زبان آوردنِ این جمله، بلافاصله نگاهش را به سمت دو تیله‌ی سبزِ مارال سوق داد؛ از همان کودکی نیز دیده‌ی اخضرش گیرایی خاصی داشت.

- کجا بری؟ 

شانه‌های ظریفش را بالا انداخت و گفت:

- هرجایی غیر از اینجا! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفتم»

ناراحتی در چهره‌ی مارال به راحتی قابل تشخیص بود؛ سر به زیر، ناخن‌های ظریفش را به بازی گرفت که ماهور گفت:

- اگه یک روز بهت بگم می‌خوام برم، چی‌کار می‌کنی؟ 

مارال بدون لحظه‌ای تعلل با لبخند لب زد:

- می‌پرسم میای با هم بریم؟

انگار تمامِ خاطراتش جلوی چشمانش تداعی شد؛ از همان کودکی تا نوجوانی وابستگیِ شدیدی بهم داشتند؛ اما عشق؟ نه! 

دم- دم‌های آخر مارال با رفتارها و حرف‌هایش از عشقِ به ماهور، همان وابستگی را هم از بین برد. بزرگ شدن آرزوی اشتباهی بود. اکنون ماهور حاضر بود تمامِ خنده‌های تلخِ امروز را پس بدهد تا یکی از گریه‌های شیرینِ کودکی‌اش را پس بگیرد. به شدت عجله داشت رشد کند و اکنون، دلتنگِ کودکی بود؛ ماهور فقط یک بار بی‌دغدغه، بی‌اضطراب و شادمان زیسته بود، آن هم در عالمِ بچگی!

مراد بلافاصله پس از ماهور از ماشین خارج شد و کنارِ برادرش، قدم بر سنگفرش‌های کار شده تا درب عمارت نهاد؛ با خاموش گشتنِ چراغ‌های جلوی ماشین، همان نورِ ناچیز هم که سببِ روشن شدنِ قسمتِ کوچکی از این باغِ عظیم شده بود، از بین رفت. حال، جفت‌شان به عمارتی غم‌زده و سیاه می‌نگریستند؛ ماهور سر به زیر پوزخندی به احوالش زد. برای خودش هم عجیب بود که بعد از چهار سال، دوباره پایش به اینجا باز شده؛ راه افتاد که با اولین قدم، بازویش در چنگِ مراد گرفتار شد! 

- ماهور چیزی نمیگی دیگه؟ تو اصلا امشب مارال رو ندیدی، فهمیدی؟ 

ماهور در جوابِ جمله‌ی پر از تشویشِ مراد، به باشه‌ای کوتاه و سرسری اکتفا کرد؛ هر از چند گاهی پرتوی ضعیف و زودگذرِ رعد و برق، روشنایی بر فضای تاریک می‌افکند و هر قدمِ ماهور برابر بود با تکه- تکه شدنِ ذره‌ای از غرورش! 

پس از طی کردنِ مسیری طاقت فرسا، با فاصله‌ی چند سانتی متری از دربِ قهوه‌ای و لوکس ایستاد؛ لبخندی پر از افسوس به زندگیِ پر زرق و برق، اما مزخرفِ خودش زد و دستش را روی زنگ فشرد. مراد که این حجم از بی‌تفاوتیِ ماهور را آرامشِ پیش از طوفان می‌پنداشت، کنارِ ماهور با فاصله‌ی چند قدمی، با ترس و اضطراب در انتظار باز شدنِ در ایستاد.

با باز شدنِ در و نمایان شدنِ زنی با چهره‌ی معمولی و پیراهن مخصوص، که گویا از خدمه‌ی جدیدِ عمارت بود، ماهور در را به آرامی هُل داد و وارد شد؛ مراد در برابرِ چهره‌ی متعجب و نگرانِ آن زن، سری تکان داد و دوباره به دنبال ماهور رفت. 

روشناییِ سالن چشمانش را اذیت می‌کرد؛ انگار که یک دفعه از تاریکی بر روشنایی گام نهاده است؛ نگاهش بینِ دکوراسیونِ کلاسیک، اشیای عتیقه و گران قیمتِ سالن چرخید و در آخر، بر روی لوسترِ بزرگ و نورانی که بالای سرش قرار داشت، ثابت ماند؛ حتی به اندازه‌ی سر سوزن هم نه چیزی از این خانه کم شده بود و نه تغییری کرده بود!

سه نفر از خدمتکارانِ قدیمیِ مادرش کنارِ آشپزخانه با حیرت او را می‌نگریستند؛ حتی خدمه‌ی خانه هم از ورودِ ناگهانیِ او بعد از چهار سال شوکه شده بودند. 

- ماهور؟

همان دم با شنیدنِ صدای متحیر و مرتعشِ مادرش، سرش را به سمت چپ متمایل کرد؛ چند ساعتی قبل ماهور را دیده بود، اما حضور و دیدنِ پسرش در این خانه، حس و حالِ دیگری را مهمانِ وجودش می‌کرد. ماهور جواهراتِ مادرش را از زیر نظر گذراند و در آخر، خیره به چشمانِ مشکی رنگش، که هاله‌ای از اشک را در خود جای داده بودند لب زد: 

- کجاست؟ 

همه‌ی افرادِ حاضر در سالن، می‌دانستند که ماهور این سوال را خطاب به چه کسی پرسیده است؛ یعنی اضافه کردنِ نامِ پدر پشتِ سوالش، برای ماهور آن‌قدر سخت بود؟ 

- هاندان خانم اگه می‌خواید تا اتاقِ آکین خان همراهی...

هاندان دستش را به نشانه‌ی سکوت برای خدمتکارِ جوان بالا آورد و رو به ماهور گفت: 

- بیا!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشتم»

ماهور پشت سر مادرش، پله‌های مارپیچی که تا طبقه‌ی دوم و سوم می‌رسیدند را طی کرد؛ مراد هم از سرِ نگرانی، نامحسوس پشت سرشان گام برمی‌داشت. پایانِ راهشان به درِ مشکی رنگی ختم شد. ماهور تقه‌ای به در زد و بدون آن‌که منتظرِ اجازه باشد، با انزجار در را باز کرد؛ آکین همان‌گونه که سر به زیر غرق در کار شده بود، با صدای بم و جدی‌اش لب زد:

- اجازه دادم؟!

اما همین که سرش را بالا آورد و با ماهور چشم در چشم شد، کمی صندلی‌اش را از میز فاصله داد و با لحن تمسخرآمیزی ادامه داد:

- ببین کی اینجاست! شما کجا، اینجا کجا ماهورخان؟

ماهور با حرص نگاهش را به زمین دوخت؛ هاندان و مراد هم وارد اتاق شدند و صدایی که آن لحظه سکوتِ اتاق را بر هم زد، صدای بسته شدنِ در بود. آکین لبخندی زد و دستش را به جلو دراز کرد؛ هر سه نفر خوب می‌دانستند که اکنون، وقتِ چه کاریست. مراد بدون معطلی فاصله‌ی بینِ در تا میزِ پدرش را طی کرد؛ خم شد و با بوسیدنِ دستِ او، دوباره سر جای قبلی‌اش بازگشت؛ اما ماهور با مراد فرق می‌کرد؛ جان به جانش هم می‌کردند، تَن به بوسیدنِ دستِ فردی خودخواه و زورگو نمی‌داد. حتی اگر آن فرد پدرش می‌بو‌د!

ماهور با تمسخر، به دستِ دراز شده‌ی او نگریست؛ خودش هم خوب می‌دانست با این جسارت، حکمِ مرگ خودش را امضا کرده است. قبلاً طعمِ سرپیچی از فردِ رو‌به‌رویش را به تلخ‌ترین حالتِ ممکن چشیده بود؛ یا باید با احترام جلویش سر خم می‌کردی یا با ترس به تعظیم مجبورت می‌کرد؛ این منطقِ آکین کارا بود!

هاندان لبش را زیر دندان گرفت. با لحنی آرام، اما سرشار از حرص لب زد:

- ماهور!

ماهور بلافاصله به سمتِ مادرش متمایل شد؛ با جدیتِ تمام، اخمِ غلیظی را مهمانِ چهره‌ی معتضرش کرد و گفت:

- بله؟ چی‌کار کنم؟

با تمسخر نگاهی به آکین انداخت و خطاب به مادرش ادامه داد:

- من کِی تَن به خواسته‌ها و زورگویی‌های این دادم که الان بارِ دومم باشه؟

صدای خنده‌ای که بیشتر از سرِ عصبانیت بود، نگاهِ همه را به خود جلب کرد؛ آکین در بینِ خنده‌هایش، دستش را عقب کشید و زیر لب، «گستاخ»ای زمزمه کرد و برای چند ثانیه، چشمانِ مشکی رنگش را پشتِ پلک‌هایش مخفی کرد. دیگر اثری از خنده بر روی لبانش نبود؛ تحملِ این همه بی‌احترامی برایش سخت بود.

هیچ‌وقت عادت به کار در فضایی با نورِ زیاد نداشت. همیشه اتاقش، با نورِ کمی از جانب چراغِ مطالعه روشن بود و امشب، همان تاریکی حس و حالِ بحث کردنشان را سردتر می‌کرد.

- چهار سال پیش وقتی گورت رو گم کردی یادته چی گفتی؟ گفتی اگه بمیرم هم پام رو اینجا نمی‌ذارم؛ حالا چی‌شده؟ خوشی زده زیر دلت ماهورخان؟

ماهور با تلخندی، کلمه‌ی «خوشی» را زیر لب تکرار کرد؛ به حال خودش افسوس می‌خورد.

- منی که سختی‌هام رو تو تنهایی از سر گذروندم، تو خوشی‌هام به کسی احتیاج ندارم؛ مخصوصاً به تو یکی. از سر خوشی هم نیومدم اینجا! مارال رو شما امشب فرستادید ویلای من؟

در آن لحظه، حالِ مراد دیدنی بود؛ با طنین افتادنِ نامِ «مارال» در گوشش، نفسش در سینه حبس شد؛ در دل التماس می‌کرد که ماهور، حرفی از اتفاقِ امشب نزند که بدجور در گِل فرو می‌رفتند. هرچند که چهره‌ی وحشت زده‌ی مراد، خودش گویای همه چیز بود!

آکین یک تای ابروانِ مشکی رنگش را بالا انداخت و با لحنی تحقیرآمیز گفت:

- آها؛ پس بگو چه خبره. فهمیدی نمی‌تونی غلطی که کردی رو جمع کنی سر از اینجا دراوردی! دو بار تو مهمونی‌های امره شرکت کردی، دفعه‌ی اول از بازداشتگاه جمعت کردم دفعه‌ی دوم هم که مارال حامله بود. امیدوارم دفعه‌ی سومی در کار نباشه!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نهم»

ماهور که از این حجم از دروغ و خودپسندی خونش به جوش آمده بود، کلافه سری تکان داد و گفت:

- تو چجور آدمی هستی؟ مگه بازداشتگاه افتادنِ من، نقشه‌ی از قبل کشیده شده‌ی تو نبود؟ مگه به لطف تو، یک هفته بخاطر جنسی که ماله من نبود، اما تو جیبِ من پیدا شده بود، بازداشتگاه نبودم؟ الان منت چی رو سرم می‌ذاری؟

آکین انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تهدید بالا آورد و از بینِ دندان‌های چفت شده‌اش غرید:

- حواست باشه کی رو‌به‌روت وایساده!

صدایشان عمارت به آن بزرگی را در بر گرفته بود؛ پچ- پچِ تک- تک خدمتکاران هم سکوتِ آشپزخانه را بر هم می‌زد. هاندان و مراد هم میانِ دعوای آن دو، جرئتِ سخن گفتن نداشتند؛ ماهور با چشم سر تا پای او را زیر نظر گرفت و در جوابِ سوالش گفت: 

- کی رو‌به‌روم وایساده؟ من که به جز یک آدمِ پَست و بزدل که با پولِ قاچاقِ مواد مخدر به اینجا رسیده چیزی نمی‌بینم! 

دستِ مشت شده‌ی آکین در آن اوضاع خودنمایی می‌کرد؛ با فرو رفتنِ ناخن‌هایش در کفِ دستش کمی فشارِ مشتش را کمتر کرد. هاندان برای جلوگیری از ادامه‌ی بحث، با همان صدای آرام و گیرا خطاب به جفت‌شان لب زد: 

- قضیه‌ی مارال مهم‌تر نیست؟

ماهور نگاهش را به سمت چشمانِ مادرش سوق داد و با صدایی که بی‌شباهت به فریاد نبود گفت: 

- مارال مُرده مامان! مُرده! 

مراد چشمانش را روی هم فشرد و زیر لب، ناسزایی خطاب به ماهور گفت؛ بعد از آن آب دهانش را قورت داد و دستانِ یخ زده‌اش را درهم قفل کرد!

هاندان با مردمک‌هایی گشاد شده از بهرِ حیرت پرسید:

- چی؟ 

مراد گوشه‌ای از اتاق تکیه داده بر دیوار ایستاده بود و با استرسی که از چشم ماهور دور نماند، پنجره‌ی اتاق را که نمای کاملی از باغِ عمارت را در خود جای داده بود، زیر نظر گرفت. آکین با قرار دادنِ دستانش بر روی میز، از روی صندلی برخاست؛ با ایستادن، قامتِ بلند و هیکلِ چهار شانه‌انش رو‌به‌روی ماهور نمایان شد.

- حرف بزن ماهور! 

ماهور بدون نگاه کردن به برادرِ غرق در اظطرابش، حق به جانب لب زد:

- برادر زاده‌ات مرده! 

هاندان با از دست دادنِ تعادلش، دستش را به دیوار تکیه داد و آب دهانش را قورت داد؛ در دل دعا می‌کرد این یک کابوس باشد. کابوسی که با دمیدنِ صبح پایان می‌یافت؛ اما از اعماق وجودش حس کرده بود که کابوس‌ها فقط در خواب نیستند؛ خودش نیز در گذشته، بدترین کابوس‌ها را با چشمانِ باز تجربه کرده بود!

در آن دم فکِ منقبض شده‌ی آکین خودنمایی می‌کرد. ماهور لبخندی پر از درد، به همراهِ حرص و عصبانیت، مهمانِ چهره‌اش کرد و گفت:

- حالا رسیدیم به قسمتِ جالبه ماجرا! چجوری مرده؟ 

شبنم‌های عرقِ سرد از روی پیشانیِ مراد چکه می‌کردند؛ قفسه‌ی سینه‌اش به قدری جنبش داشت که انگار دیگر قلبش در سینه جای نداشت. ماهور با اشاره به پنجره‌ای که نمایانگرِ خارج از اتاق بود لب زد:

- ماشین رو ببین! لکه‌های خون رو، شیشه‌ی ترک خورده‌اش رو! 

آکین با دنبال کردنِ نگاهِ ماهور، آن شورلت کامارو را با آن سر و وضع نظاره کرد؛ دستِ مشت شده‌اش به لرزه افتاد و صدای نفس‌هایش قابل تشخیص شد. 

- فهمیدی مارال چجوری مرده؟

مجدد به سمتِ ماهور چرخید و به ادامه‌ی حرف‌هایش گوش سپرد.

- آره ماشینه منه! مارال بخاطر حماقت‌های من و خودخواهی‌های تو مرد! شمردی بخاطر تو چقدر بلا سرم اومده؟ این آخریش هم تکمیل شد؛ دفعه‌ی اول نتونستی با مواد مخدر بندازیم زندان، اما قتل جرمِ سنگینیه. این دفعه دیگه حتما می‌تونی!

با بالا رفتنِ دستِ راستِ آکین، ماهور ناخودآگاه کمی سرش را به سمتِ مخالف مایل کرد و منتظرِ سیلی محکمی از جانبِ پدرش شد؛ اما دستِ خشک شده‌ی آکین در هوا، پس از مکث کوتاهی مشت شد و کنارِ بدنش فرود آمد. مراد که از شدتِ شوک، نمی‌دانست که بخاطرِ تبرعه شدنش شادی کند، یا بخاطرِ احوالِ برادرش غمگین باشد، ناباورانه سرش را بالا آورد و به ماهور نگریست؛ مراد جسارتِ ماهور را نداشت و حتی از نگاه کردن به چشمانِ پدرش هراس داشت؛ چه برسد به سرپیچی از آن. 

اما این اتفاق یادآورِ کودکی‌شان بود؛ مراد از لای در، نامحسوس جای خالیِ گلدانِ کنارِ ستون را نگاه کرد. با بغض لبخندی بر لب نشاند و بعد از سال‌ها، به کودکی‌اش سفر کرد...

- مراد چی‌کار کردی آخه؟ 

پسربچه‌ای که کنارِ تکه‌های شکسته شده‌ی گلدان ایستاده بود، دستانِ کوچکش را روی صورتش قرار داد و گفت:

- داداش به خدا حواسم نبود! 

ماهور، با ترحم چثه‌ی کوچکِ مراد را در آغوش گرفت و گفت:

- باشه اشکال نداره! 

آن دم با درخشش لبخندی روی لب‌های مراد، ماهور نیز خندید! 

- اگه مامان بفهمه چی؟ 

ماهور موهای ریخته شده در پیشانی‌اش را کنار زد و گفت:

- تو که کاری نکردی؛ من این گلدون رو شکستم. 

سپس چشمکی کوتاه رو به مراد زد و از روی زمین برخاست؛ باز هم مانند گذشته ماهور گناهِ مراد را گردن گرفت؛ اما این گناه کجا و آن کجا؟ 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دهم»

شکستنِ اشیای عتیقه‌ی خانه و یا گم کردنِ لوازمِ با ارزشِ مادرشان، انتهای خلافی بود که ماهور مجبور به گردن گرفتن بود؛ اما قتل، واژه‌ای بود که بر زبان هم سنگینی می‌کرد! 

کسی چه می‌دانست؟ شاید ماهور به عنوانِ برادر بزرگتر، نجاتِ برادر کوچکش را از مخمصه، وظیفه می‌دانست!

- مراد؟! 

با منعکس شدنِ صدای نسبتاً بلند و عصبیِ پدرش، نگاهش را به سمت بقیه متمایل کرد و از فکر کردن به گذشته دست کشید؛ هم‌زمان با قفل کردنِ دستانش در هم، قدمی به جلو برداشت! 

- بفرما بابا؟!

آکین بدون اینکه لحظه‌ای نگاهِ خشمگینش را از ماهور بدزدد، خطاب به مرادی که دستپاچه ناخن‌هایش را می‌کشید، لب زد: 

- برو ماشین رو جا به جا کن؛ جلوی عمارت نباشه. 

به باشه‌ای کوتاه اکتفا کرد، اما همچنان سر جایش ایستاده بود؛ هر آن انتظارِ چشم در چشم شدن با ماهور را می‌کشید؛ اما ماهور، برای این‌که مبادا مراد، از سکوتش درباره‌ی بی‌گناه بودنِ ماهور پشیمان شود، چشمانش را از او دریغ می‌کرد. 

- مراد، چرا هنوز اینجایی؟!

با نعره‌ای خش‌دار به خودش آمد و صاف ایستاد؛ سری تکان داد و بدون لحظه‌ای معطلی اتاق را ترک کرد. ماهور با شنیدنِ صدای بسته شدنِ در که ندای خروجِ مراد را می‌داد، سرش را پایین انداخت تا قطره اشکی که از گونه‌اش، بر روی گردنش جاری شد را پنهان کند؛ با حرکتِ سریع و کوتاهی ردِ اشک را پاک کرد و مجدد، سرش را بالا آورد؛ پوزخندی تمسخرآمیز بر لب نشاند و گفت:

- باور کن راضی به زحمتت نیستم؛ انتظار داشتم الان خودت به پلیس زنگ بزنی، نه این‌که با پنهون کردنِ ماشین نجاتم بدی! 

آکین دستِ مرتعشش را به نشانه‌ی سکوت بالا آورد و با صدایی که بی‌شباهت با فریاد نبود گفت:

- خفه شو ماهور! ذره‌ای بهت رحم نمی‌کنم، می‌ندازمت پشتِ میله‌های زندان آب خنک بخوری؛ اما بخاطر آبروی خانوادگی‌مون می‌خوام غلطی که کردی رو جمع کنم. واسه این‌که فردا پس‌فردا ایلیار جنازه‌ات رو نندازه گوشه‌ی زندان! 

ماهور پلک‌هایش را کمی به هم نزدیک کرد و با چشمانی ریز شده لب زد:

- چه پدرِ فداکاری هستی تو! 

آکین با حرص لبش را به دندان گرفت و برای زمانِ کوتاهی چشمانش را روی هم فشرد؛ انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تهدید جلوی صورت ماهور تکان داد و تهدیدآمیز گفت:

- ماهور سرت رو بنداز پایین اونجوری که من بهت میگم زندگیت رو بکن؛ وگرنه از این کارهات پشیمونت می‌کنم. 

ماهور با بالا گرفتنِ سرش هم‌زمان قدمی به جلو برداشت؛ چینی بینِ ابروانش انداخت و پرسید:

- چی‌کار می‌کنی؟ مثل نوچه‌های دیگه‌ات تا رو اعصابت رژه برم تَق، یک گلوله تو مغزم خالی می‌کنی؟

هاندان که نظاره گرِ مشتِ سرشار از حرصِ همسرش بود، پس از هضم کردنِ مرگِ ناگهانیِ مارال، دستش را دور بازوی عضلانیِ ماهور حلقه کرد و ملتمسانه لب زد:

- پسرم، لطفا! 

ماهور کمی خودش را عقب کشید و در حالی که قصدِ خروج از اتاق را داشت سری تکان داد.

- بحثِ ما اینجا تموم نشد، آکین خان! 

خودش خوب می‌دانست چگونه چاشنیِ حرص و طمع را به کلماتی که خطاب به آکین می‌گفت اضافه کند؛ بلافاصله بعد از آن، دستش را بر روی دستگیره‌ی نقره‌ای رنگه در نهاد و درِ نیمه باز را برای خروج از اتاق گشود. چاره‌ای جز امشب را در این عمارت گذراندن نداشت. از بینِ اتاق‌های بی‌شماری که در طبقات بالا خودنمایی می‌کردند، گذر کرد که بینِ راه بازویش در چنگِ مادرش گرفتار شد! 

- ماهور کارِ تو نیست نه؟ 

لحن بیانش به قدری لبریز از تمنا بود که دلِ ماهور برای اطمینانی که مادرش نسبت به او داشت، لرزید؛ اما حتی ذره‌ای از ظلمِ نگاهش کم نکرد و گفت:

- کار منه! داخل اتاق هم گفتم! 

همان دم قطره اشکی از مژگانِ پرپشتِ هاندان پیشی گرفت و بر روی گونه‌اش جاری شد.

- من تو رو اینجوری نشناختم ماهور؛ اینی که اینجا وایساده پسرِ من نیست! 

ماهور فاصله‌ی اندکی که بین‌شان بود را طی کرد و خیره به چشمانِ براق و خیس و مادرش لب زد:

- پس پسرت و اشتباه شناختی!

دستِ شل شده‌ی مادرش را پس زد و به راهش ادامه داد؛ هاندان از شدتِ حیرت توانِ گام برداشتن هم نداشت. این ماهور، ماهوری نبود که او می‌شناخت!

ماهور نیز راهِ اتاقِ خواهرش را در پیش گرفت و قدم بر پله‌های مارپیچی و چوبیِ نهاد؛ در ابتدا، درِ چوبی رنگی چشمش را گرفت. ناخواسته لبخندی میانِ چهره‌ی پریشانش زد و پشت در ایستاد. همزمان با پایین فرستادنِ بغض به همراهِ بزاقِ دهانش، تقه‌ای به در زد و منتظر ماند.

- مَروه؟ 

ثانیه‌ای در سکوت گذشت که مجدد نامش را صدا زد و بلافاصله، دستش را بر روی دستگیره‌ی در نهاد؛ با تماسِ پوستِ دستش با بدنه‌ی سردِ دستگیره، مهلت نداد و با حرکتی سریع در را باز کرد و وارد شد. همان که چشمش به گرفتگی و تاریکیِ اتاق خورد، میانِ ابروانش چینی انداخت و نگاهش را سرتاسرِ اتاق چرخاند؛ با وجودِ تاریکی، قاب عکس‌های کوچک و بزرگی با عکسِ خواهرش روی دیوار خودنمایی می‌کردند؛ نگاهش را از میز آرایش به سمت تخت سوق داد و دوباره دست بر دستگیره نهاد. 

- نیست؛ گفت شب دیر میام! 

هاندان همانگونه که در چهارچوب در ایستاده بود، خطاب به ماهور سخن گفت؛ ماهور سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت:

- کدوم اتاق آماده‌اس؟ یک شب، فقط برای امشب می‌خوام! 

هاندان با افسوس سرش را پایین انداخت و با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشت لب زد:

- اتاقِ خودت!

به باشه‌ای کوتاه و مختصر اکتفا کرد و بعد از خروج، سریع راهِ اتاقش را در پیش گرفت.

در این‌که چاره‌ای جز اینجا ماندن نداشت، شکی نبود، اما همچنان هم با غرورش دست به گریبان بود. پس از رسیدن به مقصد، در را باز کرد و قدم در اتاق گذاشت؛ واضح بود چهار سال کسی حتی وارد این اتاق هم نشده. در حالی که وسط اتاق ایستاده بود، تخت و میز کارش را از زیر نظر گذراند.

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم»

انگشتش را بر روی میز کشید که با محو شدنِ خاک، ردی به جا ماند؛ در آخر، کُتی که هنوز هم اثرات بارانِ رویش خودنمایی می‌کرد را، بر روی میز پرتاب کرد. موبایلش را در دست گرفت و بر روی تختِ مشکی رنگی که زیرِ پنجره قرار داشت، دراز کشید. دستِ راستش را زیر گردنش گذاشت و با دستِ چپ، موبایل را در دست گرفت؛ ورود به گالریِ موبایل هم‌زمان شد با درخششِ عکسِ مارال و خودش در فضای دانشگاه؛ به یادِ روزِ فارغ التحصیلی مارال افتاد. به لبخندِ روی لبانش نگاه کرد که برای دفعه‌ی هزارم عذاب، به وجدانش چنگ زد. اما تماشای عکس چندان طولانی مدت نبود که صدای زنگِ موبایلش در اتاقِ ساکت پخش شد. نگاهی به نام مخاطب انداخت و پس از مکث کوتاهی، با کشیدنِ دکمه‌ی سبز رنگ تماس را وصل کرد.

- ماهور داداشم زنده‌ای؟ دیگه می‌خواستم واسه شادیِ روحت فاتحه عنایت بفرمایم! 

ماهور که مانند همیشه، حوصله‌ی مزخرفاتِ امره را نداشت، کلافه نفس حبس شده‌اش را از سینه خارج کرد و گفت:

- آره زنده‌ام؛ متاسفانه! 

ناگهان لحنِ صدای امره از پشتِ تماس تغییر کرد! 

- چی شده؟ 

- هیچی! 

امره یک تای ابروانش را بالا انداخت و گفت:

- بگو داداش! 

ماهور با حرص لبش را به دندان گرفت و گفت:

- الان بگم، تو چی‌کار می‌تونی بکنی؟ 

امره در کمالِ جدیت، سری تکان داد و گفت:

- می‌دونی دوستِ واقعی چه دوستیه ماهور؟ دوستیِ که وقتی زمین خوردی دستت رو بگیره و بلندت کنه...

بعد از مکث کوتاهی، کمی از لحنِ جدی‌اش کم کرد و ادامه داد:

- البته بعد از این‌که خنده‌اش تموم شد! حالا بگو ببینم چه غلطی کردی داداشِ گلم؟ 

ماهور خیره به سقف، و فضای تاریکِ اتاق لب زد:

- من کاری نکردم، مراد کرده! 

امره با شنیدنِ نام مراد، با حرص چشمانِ قهوه‌ای رنگش را در حدقه چرخاند.

- ماهور توی گاو بازی، به کی جایزه تعلق می‌گیره؟ به کسی که نسبت به حمله‌ی گاو بهترین جا خالی رو بده! نه به اون کسی که با گاو درگیر میشه؛ تو زندگی هم وقتی یه گاو سمتت اومد حتما کنار بکش، درگیری با گاوهای زندگی بی فایده‌ست! مراد هم گاوی بیش نیست حرص نخور و جا خالی بده؛ حالا چی‌کار کرده؟

ماهور چشمانش را روی هم فشرد و با لحنی مرتعش لب زد:

- آدم کشته! 

برای لحظه‌ای صدای سرفه‌های پی در پی امره در گوشِ ماهور پیچید؛ لیوانِ قهوه را کمی از لبانش فاصله داد و حینِ سرفه کردنِ دستش را جلوی دهانش گرفت. در آخر نفسی تازه کرد و با صدایی خش‌دار پرسید:

- چه غلطی کرده؟ 

- مارال رو کشته! 

امره با شنیدنِ این جمله، با مردمک‌هایی گشاد شده به نقطه‌ای از سالنِ خانه‌اش چشم دوخت؛ دستِ خشک شده‌اش بر روی موبایل را کمی حرکت داد و گفت:

- ماهور، ببین من شوخی‌های به جا می‌کنم؛ این شوخیِ تو اصلا جالب نیست. 

ماهور نفس حبس شده در ریه‌اش رو با حرص به محیط هدایت کرد و گفت:

- الان حوصله‌ی شوخی دارم به نظرت؟ 

 امره به آرامی بر روی صندلی نشست و در حالی که دستش را میانِ موهای قهوه‌ای و پرپشتِ خود می‌کشید، ناباورانه لب زد:

- در روانی بودنِ مراد شکی نبود، اما دیگه انتظار نداشتم قتل ازش بر بیاد؛ اونم کشتنِ دختر عموش. ماهور شوخیه؟

هر لحظه، تحمل کردنِ امره برای ماهور طاقت فرساتر می‌شد؛ با پیچیدنِ دردی در سرش، که از پشت پلک‌هایش نشأت می‌گرفت، چشمانش را روی هم فشرد و گفت:

- دارم میگم حوصله‌ی شوخی ندارم امره، همین‌جوریش هم اعصابم داغونه! 

امره، بدون توجه به جدیتِ ماهور، در حالی که از تعجب حالت چهره‌اش تغییر نمی‌کرد، لبش را به زیر دندان گرفت!

- چجوری کشته؟ چرا کشته؟ 

ماهور که از مرورِ مجددِ آن اتفاق عاجز بود، موبایل را گوشش جابه‌جا کرد و گفت:

- فردا، رو در رو همه چیز رو برات تعریف می‌کنم! 

ثانیه‌ای در سکوت سپری شد که امره، خیره به نقطه‌ای نامعلوم که گواهیِ هضم نکردنِ این شوک را می‌داد، دستی بر چهره‌اش کشید و گفت:

- من امید داشتم تو از خر شیطون پیاده میشی و این مارال یه روزی زن داداشم میشه؛ مراد رسما خودش رو انداخت تو باتلاق. اگه ایلیار فهمیده، باید بگم که واجب شد یك قبر هم کنارِ مارال، برای مراد بِکنید! 

ماهور پوزخندی بر لب نشاند و همانطور که اتفاقات را در ذهنِ خودش مرور می‌کرد، لب زد:

- اگه ایلیار بفهمه، اول باید قبر من رو بِکنید! 

- چرا؟ 

با سکوتِ ماهور، کمی اخم‌هایش را غلیظ تر کرد و گفت:

- ماهور پرسیدم چرا؟! 

- چون جز تو، همه فکر می‌کنن کارِ منه! 

امره با شنیدنِ این جمله، پشت دستش را نسبتاً محکم به پیشانی‌اش کوبید و ناباورانه لب زد:

- ماهور! نگو که این کار رو تو گردن گرفتی؟!

ماهور با تلخندی سرش را پایین انداخت و گفت:

- فردا حرف‌هام رو گوش کن، بعد هرچی خواستی بگی بگو! 

امره زیر لب ناسزایی گفت بلافاصله از روی صندلی برخاست.

- احمق متوجهی چی‌کار کردی؟ ماهور، بچه بازی که نیست، یه آدم این وسط مُرده! مگه میشه همینجوری بپری وسط بگی من کردم؟

ماهور تُن صدایش را هم‌تراز با تُنِ صدای امره کرد و لب از لب گشود:

 

- حالا که کردم! چه بچه بازی، چه قتل، گفتم من کردم! تهش می‌خواد چی بشه؟ 

امره از این حجم از بیخیالیِ او خونش به جوش آمد؛ همانگونه که دیوانه وار بر روی پارکت‌های خانه قدم برمی‌داشت کمی از تُنِ صدایش کاسته و گفت:

- یادته چند روز پیش چی بهت گفتم؟ گفتم هر غلطی تو زندگیت خواستی بکن، هر غلطی! اما به شرط این‌که اگه بعد ها از خودت پرسیدی ارزشش رو داشت، بگی آره داشت! ارزشش رو داره ماهور؟

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم»

ماهور بر روی دست خوابید با جا به کردنِ موبایل، سری تکان داد و گفت:

- نمی‌دونم؛ نمی‌دونم ارزش داشت یا نه، اما فقط یک چیز رو می‌دونم! این‌که تحملِ عذاب وجدانی که برای مارال می‌کشم، با سوختنِ برادرم بخاطرِ من دو برابر نمیشه! 

امره دم عمیقی از اکسیژن اطرافش وارد ریه‌هایش کرد و با حرص لب زد:

- ماهور ببند دهنت رو، انقدر چرند پرند نگو! رسماً رفتی گفتی من قاتلم! ببین، در آینده با عذاب وجدان راحت‌تر میشه کنار اومد تا با سابقه‌ی خراب! 

ماهور که از سماجت رفیقِ چند ساله‌اش خبر داشت، با کشیدن دکمه‌ی قرمز رنگِ تماس، بدون خداحافظی به مکالمه پایان داد؛ امره با دیدنِ سکوت از جانبِ ماهور، چند باری کلمه‌ی «الو» را ادا کرد. در آخر با طنین انداختنِ صدای بوق در گوشش که گواهیِ قطع تماس را می‌داد، موبایل را به گوشه‌ای از سالن پرتاب کرد! 

مجدد بر روی مبل جای گرفت و با زمزمه کردنِ واژه‌ی «احمق»، دستی به موهای آشفته‌اش کشید! 

ماهور پس از قرار دادنِ موبایل بر روی میزِ کنار تخت، ساعدِ دستش را بر روی پیشانی‌اش گذاشت، بلکه خواب گذری از چشمانش کند؛ هرچند که امشب خواب بر چشمانش حرام بود! 

ساعت‌ها خیره به فضای تاریک و خفه‌ی اتاق سپری شد؛ دم- دم‌های صبح، با کشیدنِ پرده‌ی اتاق، پرتوی ناچیزی را که گواهیِ طلوع خورشید را می‌داد، به داخل اتاق هدایت کرد. پشت پنجره ایستاد و موشکافانه اطرافِ خارج از ویلا را بررسی کرد؛ هیچ ردی از ماشینی که به تنهایی مدرکِ کاملِ این جنایت بود، ندید و به جز ارسلان و سلیم، دونفر از مطمئن‌ترین آدم‌های پدرش کسی در حوالیِ عمارت تردد نداشت؛ مجدد پرده را کشید و با برداشتنِ موبایل و کُتش، از اتاق خارج شد. همین که دوباره چشمش به اتاقِ مروه افتاده، از سرعت گام‌هایش کاسته و راهش را به سمت درِ اتاق کج کرد.  تقه‌ای به در زد و چشم انتظار ابتدای پله را نگریست؛ سکوتی را که هر لحظه بیشتر کفری‌اش می‌کرد، با باز کردنِ آنیِ در، شکست که باز هم با اتاقی خالی مواجه شد. اخمِ بینِ ابروانش را غلیظ تر کرد و مشکوک سر تا سرِ اتاق را زیر نظر گرفت که در آخر، نگاهش بر روی برگه‌ای که لبه‌ی آینه جای گرفته بود، ثابت ماند! 

ناخواسته گره‌ی ابروانش کور تر شد؛ مردد قدمی به سمتِ میز آرایش برداشت و تکه کاغذ را بینِ دستانش گرفت. متن‌هایی که با برگرداننِ کاغذ، نمایان شدند را از زیر نظر گذراند؛ با دقت، کلمه به کلمه‌ی نامه‌ی نوشته شده را تجزیه و تحلیل کرد؛ با خواندنِ هر خط از آن نامه، صدای شکستنش را به وضوح می‌شنید. پس از اتمامِ پاراگراف آخر، حیران سرش را بالا آورد و نگاهش را به پنجره‌ی بازِ اتاق دوخت. حال و احوالِ دیشبش تعریفی نداشت و به یاد نمی‌آورد که دیشب، پنجره‌ی اتاق باز بود یا بسته؛ به گمانش بسته بود، اما باز هم از حدسِ خود مطمئن نبود! 

کاغذ را زیر مشتش فشرد و با خارج شدن از اتاق، به سمتِ سالن گام برداشت؛ چشمش به میزِ هشت نفره‌ی غذاخوریِ عسلی رنگی که سه نفر را پشتِ خود جای داده بود، خورد. قدم‌هایش را سریع تر کرد و به ضرب، برگه را روی میز کوبید! آکین، هاندان و مراد با تکانِ خفیفی که میز و اجزای بر روی آن را به لرزه درآورد، سرشان را بالا آوردند که ماهور، رو به پدرش لب زد:

- این چیه؟ زندگیِ من به جهنم، چرا گند زدی به زندگیِ مروه؟! 

آکین در کمالِ آرامش نیم نگاهی به متنِ نامه انداخت؛ پوزخندی بر لب نشاند و گفت:

- این دختره‌ی احمق هم خواهر توعه دیگه؛ چهار سال برادرش رو دور از خونه دید شیر شد. حتما گفته بذار منم شانسم رو امتحان کنم!

ماهور با لبخندِ صدا داری که تماماً از بهرِ عصبانیت بود، کمی برگه را به سمتش نزدیک تر کرد و گفت:

- حالِت از خودت به هم نمی‌خوره؟ از سه تا بچه‌هات دوتاشون از دستت فراری‌ان! چی نوشته اینجا؟ نوشته اون‌قدری ازتون فاصله گرفتم که نمی‌تونید پیدام کنید! می‌دونم برات مهم نبود، اما لااقل خبر داشتی من کجا زندگی می‌کنم! الان می‌دونی دخترت کجاست؟ 

مراد انتظار این کار از خواهرش را داشت، اما با این حال، شوکه به نامه‌ای که در دست ماهور بود نگاه می‌کرد؛ در این وضع فقط هاندان دستِ کمی از حالِ ماهور نداشت که آن هم این حالش را بروز نمی‌دا؛ آکین بی آن‌که کلمه‌ای بر زبان بیاورد، به ماهور چشم دوخت و به ادامه‌ی حرف‌هایش گوش سپرد!

- ببین، اگه امروز یکی از همون سگ‌های دست آموزی که اسمشون رو گذاشتی آدم‌هات، نفرستی تا مروه رو پیدا کنن، این عمارت و رو سر خودت و همون آدم‌هات خراب می‌کنم!

آکین از روی صندلی برخاست و سینه به سینه‌ی ماهور ایستاد؛ ریلکس، خیره به چشمانِ به خون نشسته‌ی ماهور لب زد:

- اونی که رفت دیگه اجازه‌ی برگشت نداره! حالا چه دخترم باشه، چه آدمم! 

ماهور با لبخندی که گویای خستگی و کلافگی‌اش بود، به چهره‌اش جانی بخشید! 

- اینجوری پیش بری، هیچ‌کس برات نمی‌مونه آکین خان! 

- مراد؟! 

مراد نیز با صدای آکین برخاست و هراسان لب زد:

- بفرما بابا؟! 

آکین از خود مطمئن، بی‌آنکه نیم نگاهی به مراد بیاندازد پرسید: 

- تو مشکلی داری؟! 

مراد قبل از چشم در چشم شدن با ماهور، بدون لحظه‌ای تعلل با قاطعیت گفت:

- نه بابا! 

آکین با پوزخندی که از بهرِ پیروزی‌اش بود، رو به ماهور ادامه داد:

- ببین، پایه‌ی من انقدر محکمِ که با این چیزها خراب نمیشه! اما گذشته از همه چیز، به تو احتیاج دارم؛ پسرِ بزرگمی. یا می‌مونی و میشی یکی از همون سگ‌های دست آموزی که خودت میگی! یا میری و پشت سرت رو نگاه نمی‌کنی! اما عواقبِ گزینه‌ی دوم سنگینه!

ماهور با لبخندِ تلخی به مرادِ سر به زیر نگریست و خطاب به آکین لب زد:

- تو یه پسر داری؛ همون برات بسه! 

آکین با اشاره به درِ نسبتاً بزرگ و قهوه‌ای رنگِ عمارت، با جدیتِ تمام گفت:

- پس پشت سرت در رو محکم ببند که وقتی تو منجلاب گیر کردی، یادت نیوفته خانواده داری! قضیه‌ی مارال حل شد، اما بعد از این هر غلطی کردی گردنِ خودته من هیچ دخالتی نمی‌کنم. حتی اگه به قیمتِ مرگت باشه ماهور! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم»

ماهور لب از لب گشود تا حرفی بزند، اما همهمه‌ای بینِ افرادِ خارج از عمارت، مانع شد؛ همه‌ی افرادِ حاضر در سالن، از اعضای خانواده گرفته تا خدمتکاران کنجکاوانه به در خیره شدند. ماهور بدون فکر کردن پیش قدم شد و به سمت در گام برداشت؛ همین که فاصله‌اش با در کم شد، صدای فریادهای شخصی آشنا پرده‌ی گوشش را آزار داد.

- ولم کن سلیم با رییست کار دارم! 

آخرین جمله‌ای که پیش از گشودنِ در به گوشِ ماهور رسید. بازوانِ عضلانیِ ایلیار در بینِ دستانِ سلیم و ارسلان گرفتار شده بود، اما با این حال، دو نفری هم حریفِ او نبودند؛ ایلیار، تقلا کنان صدایش را بالا تر برد و با صدایی که لرزه بر اندامِ بقیه می‌انداخت فریاد زد:

- عمو آکین! 

ماهور پایش را خارج از عمارت گذاشت و با صدایی هم‌تراز با صدای ایلیار لب زد:

- چه خبرته ایلیار؟! صدات رو انداختی ته گلوت!

با همان اخمِ غلیظ خطاب به سلیم و ارسلان ادامه داد:

- شما هم ولش کنید! 

آن دو نفر نگاهی به هم انداختند و سپس، کمی از ایلیار فاصله گرفتند؛ ایلیار که انتظارِ دیدنِ ماهور را نداشت، ابرویی بالا انداخت و به سمتش گام برداشت.

- به- به! تو آسمون‌ها دنبالت می‌گشتم، رو زمین پیدات ماهور خان! 

پس از بیانِ این جمله مجالی به ماهور نداد و با مشتی که حواله‌ی صورتش کرد، صدایش را برید؛ ماهور ناخواسته و با ضربِ دستِ ایلیار قدمی به عقب برداشت. کمی خم شد و دستی به گوشه‌ی لبش کشید! با حسِ خیسیِ خون بی آن‌که خم به ابرویش بیاورد سرس را بالا آورد؛ ایلیار نفس- نفس زنان آن یک قدم را طی کرد که سلیم سراسیمه به سمتشان آمد، اما با بالا آمدنِ دستِ ماهور به نشانه‌ی عدمِ دخالت، سر جایش ایستاد. با لبه‌ی آستین، خونِ کنار لبش را پاک کرد و به چهره‌ی خشمگینِ ایلیار چشم دوخت.

- چه مرگته ایلیار؟ 

ایلیار از بینِ دندان‌های چفت شده‌اش، تهدید آمیز پرسید:

- دیشب با مارال چی‌کار کردی عوضی؟

با طنین انداختنِ نامِ مارال در گوشِ ماهور، حالت چهره‌اش تغییر کرد؛ آب دهانش را قورت داد و در حالی که سعی می‌کرد لحنش طبیعی باشد گفت:

- خواهرِ توعه، از من می‌پرسی؟ 

ایلیار با حرص دستی میانِ موهای پرپشتش کشید و با صدایی خش‌دار گفت:

- مارال دیشب اومد تو رو ببینه ماهور! 

اکنون ایلیارِ جدیدی رو‌به‌روی ماهور ایستاده بود؛ ایلیاری که پیش از این غم را نمی‌شناخت، بغض صدایش را خش‌دار کرده بود. ایلیاری که عالم و آدم از نامش نیز هراس داشتند، با مرگِ خواهرش شکسته بود.

- الان من کجام ایلیار؟ اینجا! دیشب هم اینجا بودم؛ مارال رفته ویلای جنگلی! 

تک- تک افرادِ حاضر در باغ به ماهور و ایلیار چشم دوخته بودند و هیچکدام، جرئتِ سخن گفتن نداشتند!

ایلیار با حرص قدمی به جلو برداشت و با صدایی که بی‌شباهت به فریاد نبود گفت:

- من رو خر فرض نکن ماهور! چه حکمتیه که دقیقا همون شبی که مارال می‌میره تو سر از عمارتی در میاری که چهار سال پات رو توش نذاشتی؟ 

خبرِ مرگ مارال که در بینِ افرادِ حاضر پیچید، صدای پچ- پچ‌ها بلند شد! 

دوباره همان حسِ مزخرفی که از دیشب تا به حال بیخیالِ ماهور نشده بود، به سراغش آمد؛ خودش هم قبول کرده بود که تا دقیقه‌ی نود به زنده ماندنِ مارال امید داشت، اما با آنالیز کردنِ جمله‌ی ایلیار شکی که به مرگ مارال داشت، به یقین تبدیل شد! 

آب دهانش را قورت داد و بغضش را نیز به همراهِ بزاق دهان پایین فرستاد؛ بی توجه به افرادی که نظاره‌گرشان بودند، ناباورانه پرسید:

- مارال مُرده؟ 

ایلیار با هاله‌ای از اشک در چشمانش، خنده‌ای تلخ سر داد؛ لبش را به زیر دندان گرفت و به آرامی لب زد:

- خدایا خودت بهم صبر بده تا دیوونه نشدم! 

کمی به سمتِ ماهور مایل شد و با همان وضع ادامه داد:

- یعنی تو از هیچی خبر نداری؟ یعنی مرگ مارال هیچ ارتباطی با تو نداره؟ من رو احمق فرض کردی یا خودت رو؟ 

با سکوتِ ماهور، مجدد صدای خنده‌اش در فضا پیچید! 

- مارال مرده؟! چه سوالِ خوبی پرسیدی ماهور! مارال واقعا مرده؟! خواهرِ من واقعا مرده؟!

آبرویشان به اندازه کافی بینِ خدمه‌ی عمارت رفته بود و ماهور، با سکوتش هیزمی در آتشِ سوزان می‌شد؛ ایلیار تُن صدایش را ملایم کرد و گفت:

- ببینم ماهور، اگه مروه جای مارال بود، همین عکس العمل رو نشون می‌دادی؟ 

ماهور که گویی با شنیدنِ نامِ مروه، برقی با ولتاژِ بالا به او متصل کردند، اخمی را جایگزین چهره‌ی بی‌دفاعش کرد؛ انگشت اشاره‌اش را نیز به نشانه‌ی تهدید بالا آورد و با حرص لب زد:

- اسم مروه رو نیار!

ایلیار با تشر تقه‌ی لباسِ ماهور را در دست گرفت و با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی ماهور! زندگیِ من رو به گند کشیدی، مرد نیستم اگه کاری نکنم هر روز آرزوی مرگ کنی! من تو زندگیم دو نفر رو بیشتر نداشتم. خواهرم و کسی که دوستش داشتم؛ جفتشون رو تو ازم گرفتی ماهور. هم مارال رو هم مروه رو!

ماهور با چهره‌ای سرخ شده، دستانِ گره خورده‌ی ایلیار را از روی یقه‌ی لباسش پس زد و گفت:

- یه نگاه به خودت بنداز! تو مریضی ایلیار مریض! فکر کردی خواهرم رو میدم دستِ یه دیوونه‌ای که هرکاری ازش برمیاد؟ به عشقِ مروه تکیه کردی؟ فکر کردی چون اون دوستت داره می‌ذارم زندگیش رو به گند بکشی؟

ایلیار با فکی که از شدتِ خشم منقبض شده بود، قدمی به جلو برداشت و گفت:

- الان زنده‌ای، نه بخاطرِ این‌که هم‌خونِ منی؛ چون برادرِ مروه بودی، زنده‌ای. چون خواهرِ احمقم دوستت داشت، زنده‌ای! اما گذشته‌ها گذشته ماهور خان! 

نگاهش را از چهره‌ی درهمِ ماهور به سمتِ بقیه‌ی افراد سوق داد و در آخر، مجدد بر روی ماهور ثابت ماند؛ مرموزانه لبخندی زد و ادامه داد:

- از این به بعد هر ثانیه انتظارِ هر چیزی رو داشته باش؛ دیگه نه مروه رو دارم نه مارال رو که نگرانِ توعه بی‌لیاقت باشن. کاری می‌کنم دو دستی جون به عزراییل تقدیم کنی! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم»

کمی فاصله‌اش را با ماهور کمتر کرد به طوری که به وضوح، صدای نفس‌های پی در پی و عصبیِ ماهور را می‌شنید؛ با صدای بسیار آرامی لب زد:

- خودم میشم عزراییلت! 

چهره‌ی ماهور درهم‌تر از قبل شد؛ با چهره‌ی جدی‌اش اطرافیان را گول می‌زد، اما به خودش که نمی‌توانست دروغ بگوید. خودش هم خوب می‌دانست تهدیدهای ایلیار پوچ نیست و حتما به گفته‌اش عمل می‌کند! حتی اگر به قیمت جانِ خودش تمام شود! 

اما ماهور، ذره‌ای از ترسش را بروز نمی‌داد و واهمه‌اش را پشتِ چهره‌ای غضب آلود مخفی کرده بود؛ ایلیار بر سرِ جای قبلی‌اش بازگشت و خیره به اطراف، با صدایی نسبتاً بلند لب زد:

- فهمیدید؟ هر بلایی سر این آقازاده اومد زیر سرِ منه! چه یك تار مو از سرش کم شد، چه خبر مرگش رو شنیدید! 

ماهور، خالی کردنِ حرص بر سرِ دستِ مشت شده‌اش را به جدال با ایلیار ترجیح داد؛ نگهبانان و خدمه با مردمک‌هایی گشاد شده و در سکوت، به وضعیت ایلیار که البته به دور از باور هم نبود، چشم دوختند؛ آکین به سکوتش پایان داد و قدمی به جلو برداشت! 

- بسه ایلیار! کی رو تو خونه‌ی کی تهدید می‌کنی؟

ایلیار لبخندِ تلخی رو به عمویش زد و با همان لحن ادامه داد:

- به خدا که از این حجم از روابطِ پدر و پسری که بینِ شماست، تحت تاثیر قرار گرفتم! 

پس از مکثِ کوتاهی جمله‌اش را کامل کرد:

- راستی یه پرونده‌ی باز هم با تو دارم عمو آکین! این بود مراقبت از امانتِ برادرت؟ بعد از بابام، اینجوری بهم قول دادی مواظب مارال باشی؟ که جنازه‌اش وسط جنگل پیدا بشه؟

آکین برای لحظه‌ای پلک‌هایش را روی هم فشرد و پس از آن، با اشاره به درِ آهنی که خروجیِ باغ محسوب میشد لب زد:

- سلیم، ارسلان! 

ایلیار پیش از این‌که آن دو نفر اقدامی انجام بدهند، دست راستش را بالا آورد و گفت:

- خودم میرم؛ فقط قبل از رفتن یه چیزی بهت بگم. عمو، مارالِ من که رفت...

نیم نگاهی به ماهور انداخت و با لحنی طعنه آمیز ادامه داد:

- اما تو مواظبِ پسرت باش؛ به قول معروف حادثه خبر نمی‌کنه!

مراد همان لحظه ترس را در تک- تک سلول‌های بدنش حس کرد؛ ماهور محکم سرجایش ایستاده بود، اما حالِ مراد دیدنی بود. اگر دیوار نبود، خدا می‌دانست کِی از ترس نقشِ بر زمین می‌شود! 

ایلیار پس از به زبان آوردنِ جمله‌ی آخر، ثانیه‌ای در باغ نماند و بلافاصله خارج شد! 

- برگردید سر کارتون! 

هاندان با این جمله، همه‌ی خدمه را وادار به ادامه‌ی کار کرد؛ ماهور برای پیدا کردنِ ماشین، نگاهی سرسری به باغ انداخت، اما با یادآوریِ این‌که یکی از ماشین‌هایش در جنگل است و آن یکی هم جلوبندی سالمی ندارد، کلافه دم عمیقی از هوای اطرافش وارد ریه‌هایش کرد.

- ماهور؟ 

با متمایل شدن به سمتِ صدا، با چهره‌ی نگرانِ مادرش رو‌به‌رو شد؛ هاندان با چهره‌ای درهم دستی به گوشه‌ی لبِ پسرش کشید. انگار که او، بیشتر از ماهور درد را حس می‌کرد؛ ماهور با حسِ سوزشی که از گوشه‌ی لبش نشأت می‌گرفت، کمی خودش را عقب کشید؛ هاندان دستِ معلق مانده در هوا را عقب کشید و دلسوزانه پرسید:

- درد می‌کنه؟ 

با این جمله، ناخودآگاه دستِ ماهور به سمتِ لبش کشیده شد؛ اما ذره‌ای از جدیت نگاهش کم نکرد و در جواب، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.

- نه! 

آکین در کمالِ آرامش بر روی چمن‌های خیس که اثرِ بارانِ دیشب بودند، گام برداشت و حینِ راه رفتن خطاب به ماهور لب زد:

- ماشین رو تعمیر می‌کنم می‌فرستم نمایشگاه؛ اونش دیگه به من ربطی نداره که هنوز می‌خوای ازش استفاده کنی یا بذاری همونجا بمونه! 

ماهور با چشم به مراد اشاره کرد و تمسخرآمیز لب زد:

- لازم نیست؛ بدش به مراد. نمایشگاه به اندازه کافی ماشین داره! 

سپس بی آن‌که جمله‌ای دیگر بر زبان بیاورد به سمت درِ آهنی گام برداشت.

- ماهور فرصتِ آخرته! یا بیخیالِ اون نمایشگاه ماشین میشی و میای تو شرکت یا از این به هر چی شد گردن خودته! 

این جمله‌ی آکین کافی بود تا ماهور سر جایش بایستد؛ بی آن‌که گامِ دیگری بردارد، با لبخندی انباشته از حرص تنش را به سمت صدا مایل کرد و گفت:

- بیام تو شرکتی که قاچاق مواد رو پشتِ تجارت ماشین مخفی می‌کنن؟ البته کی باور می‌کنه این همه ثروت رو از راهِ خرید و فروش ماشین به دست اوردی؟ همه می‌دونن شغل واقعی‌ات چیه آکین خان! 

آکین پوزخندی تمسخرآمیز بر لب نشاند و کمی از فاصله‌اش با ماهور کم کرد.

- چی در مورد خودت فکر کردی؟ تو هم از مایی ماهور! 

ماهور نیز هم‌زمان با گامی که برداشت، دندان‌های ردیفی‌اش را بر روی هم سایید و با قاطعیت لب زد:

- من از شما نیستم! 

- هستی! 

هرچقدر لحنِ آکین بیخیال و آرام تر از پیش می‌شد، ماهور هم عصبی تر و کفری‌تر می‌شد؛ جنبش قفسه‌ی سینه‌اش با صدای نفس‌های خش‌دارش هماهنگ بود. با بستنِ چشمانش کمی از سوزشی که به دلیلِ بی‌خوابی بود، کم کرد و گفت:

- نیستم! 

آکین لبخندی تمسخرآمیز بر لب نشاند و تحقیرآمیز لب از لب گشود:

- تویی که ادعای وجدان داری، چرا قاتل شدی و فرار کردی؟ ها؟ با این‌که از بچه‌ی توی شکمش خبر داشتی، چرا زدی و در رفتی ماهور؟

پس از این جمله چهره‌ی ماهور دیدنی بود؛ گویی برای اولین بار از بی‌گناه تحقیر شدن کلافه شد. همان دم صدای امره که گفت:

«- با عذاب وجدان راحت‌تر میشه کنار اومد تا سابقه‌ی خراب» در گوشش اکو شد! 

مراد ملتمسانه به ماهور که حتی نیم نگاهی به او نمی‌انداخت، چشم دوخت؛ ماهور هم عاجزانه سری تکان داد و گفت:

- راست میگی؛ حق هم داری. منم پسر تواَم دیگه!

سپس راه کج کرد و به به سمت درِ میله‌ای و آهنیِ باغ گام برداشت.

- کجا؟ 

ماهور بی آن‌که مسیرش را تغییر دهد، سر جایش ایستاد و با لبخندی رضایت بخش لب زد:

- گفتی اگه رفتی در رو محکم ببند که وقتی تو منجلاب گیر کردی، یادت نیوفته خانواده داری؛ منم می‌خوام جوری پل‌های پشت سرم رو خراب کنم گه اگه خودم هم خواستم نتونم به این خونه برگردم! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزدهم»

دهان تک به تکشان را با این جمله بست و با گام‌هایی بلند خودش را به پیاده‌رویِ رو‌به‌روی عمارت رساند و ادامه‌ی راه را نیز پیاده در پیش گرفت؛ حینِ راه با ترکیبِ صدای دریا و ماشین‌ها سرش را کمی بلند کرد. نگاه کردن به قایق‌های در حال تردد را با خیره شدن به سنگفرش‌های پیاده رو جایگزین کرد؛ دقایقی بعد، روی صندلیِ چوبی و دو نفره‌ی رو به دریا جای گرفت و با ابروانی گره خورده نگاهش را به دریا دوخت. به ثانیه نکشید که فردی آشنا با دو لیوانِ قهوه در دستش کنارِ ماهور نشست؛ ماهور بی آن‌که سر بچرخاند و از حدسش درباره‌ی شخصِ کناری‌اش مطمئن شود لب زد:

- الان با خودت میگی ماهور کجا، اینجا کجا؛ نه؟ 

- ببینمت! 

ماهور، طبق خواسته‌ی امره کمی صورتش را به سمت او مایل کرد؛ امره گره‌ای بینِ ابروانش انداخت و گفت:

- همین اول کاری کتک خوردی، خدا به آخرش رحم کنه!

ماهور نگاهش را دزدید و دوباره به دریا خیره شد.

- امره اگه می‌خوای از این چرندیات بگی، اصلا پاشو برو! 

امره یکی از لیوان‌ها را به سمتش گرفت و گفت:

- خب حالا، زود آمپر نچسبون! 

ماهور نیم نگاهی به دستِ دراز شده‌اش انداخت؛ زیر لب تشکری کرد و با تردید لیوان را از دستش گرفت؛ امره هم لیوانِ خودش را به لبانش نزدیک‌تر کرد و در ادامه‌ی جمله‌ی ناتمامش گفت:

- وگرنه من می‌دونم تو هم دستِ بزن داری، خواستی جلوی بقیه با فرهنگ بازی دراری! 

ماهور با حرص لبش را به زیر دندان گرفت و به ادامه‌ی حرف‌های امره گوش سپرد؛ امره نیز جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و چشم انتظار رو به ماهور گفت:

- حالا بگو ببینم چه غلطی کردی که تهش به مرگ مارال ختم شده؟ 

ماهور بی آنکه لب به قهوه‌اش بزند، آن را در دستانش جا‌به‌جا کرد و برای هزارمین بار اتفاقِ دیشب را مرور کرد.

- مثل بقیه‌ی شب‌ها باهاشون سرِ ازدواج با مارال دعوام شد! 

امره چینی میانِ ابروانش انداخت و سوالی پرسید:

- باهاشون؟ آها مامان و بابات؛ خب؟ 

ماهور کمی به جلو خم شد و آرنجِ دستانش را بر روی زانوانش نهاد؛ خیره به اَشکالِ کوچک و بزرگِ روی لیوان ادامه داد:

- بعد از رفتنِ اون‌ها مارال اومد...

با ندامت سرش را پایین انداخت و ادامه داد:

- گفت حامله‌ام! 

امره که در کمالِ آرامش مشغولِ نوشیدن قهوه‌اش بود، با شنیدنِ این جمله، قهوه در گلویش پرید و شروع به سرفه کرد؛ پس از چند ثانیه نفس نفس زنان دست بر روی سینه‌اش گذاشت و گفت:

- یک‌بار، فقط یک‌بار نذاشتی قهوه‌ام رو مثل آدمیزاد کوفت کنم؛ دو روز دیگه رو اعلامیه ترحیمم می‌زنن مرگ بر اثر سرفه و قهوه و صد البته ماهور. خوبه دختره رو نمی‌خواستی! اگه می‌خواستی که در حینِ تدارکات عروسی یه چهار، پنج بار عمو می‌شدم! یعنی چی حامله بود؟ 

ماهور آنقدری خسته بود که حتی حوصله‌ی حرص خوردن را هم نداشت، چه برسد به بحث کردن؛ نفسِ حبس شده در سینه‌اش را به بیرون هدایت کرد و پاسخ داد:

- صدقه سرِ مهمونی‌های جنابعالی!

امره «آهان»ای زیر لب زمزمه کرد و هم‌زمان با تکان دادنِ سرش گفت:

- چرا مهمونی‌های من همیشه به تو ضرر می‌زنن؟ اون از دفعه اول که با مواد گرفتنت، یک هفته بازداشتگاه بودی، اینم از دفعه دوم که بهش رجوع نکنم بهتره!

ماهور دو اتفاق را که از قضا هر دو در میهمانی‌های امره صورت گرفته بودند، مرور کرد؛ با حسِ سوزِ سرما کمی یقه‌های کتش را روی شانه‌اش کشید و گفت:

- دومی رو گردن می‌گیرم، اما اولی به هیچ عنوان؛ حاملگی مارال رو گردن می‌گیرم، اما خودت هم خوب می‌دونی اون‌هایی که بخاطرشون پام به بازداشتگاه باز شد، مالِ من نبودن. و بهتر از من می‌دونی کارِ کی بود!

امره سرش را به نشانه‌ی تصدیق حرف‌های ماهور تکان داد و با قاطعیت لب زد:

- آره خدایی در این مورد پاکی؛ اهل مواد و اینجور چیزها هم نیستی، ولی من هنوز هم باورم نشده کارِ بابات بود. ماهور مطمئنی اون باباته؟ 

ماهور نیم نگاهش به او انداخت و یک تای ابروانش را بالا انداخت! 

- چطور؟ 

امره شانه‌ای بالا انداخت و خیلی جدی گفت:

- آخه این حجم از محبتی که بهت می‌کنه، طبیعی نیست! 

این سخنِ امره ناخواسته ماهور را وادار به تألمی کوتاه در رابطه با دو سه ماه پیش کرد؛ فضای خفه و دکوراسیون سفید و مشکی رنگِ شرکتشان را در ذهنش مجسم و کرد و تک به تکِ جملات پدرش را به خاطر آورد! 

- خب؟ گفتی بیام که من تو رو نگاه کنم، تو در و دیوار رو؟ 

آکین هما‌ن‌گونه که پشتِ میز جا خشک کرده بود، بی‌آن‌که جمله‌ای برای مقدمه چینی داشته باشد، گفت:

- احتیاجت دارم ماهور! 

ماهور پوزخندی تمسخرآمیز مهمان لبش کرد و متعجب پرسید:

- جانم؟! 

- بعد از ازدواج با مارال میای تو شرکت! 

ماهور به لبخندش چاشنیِ حرص افزود و گفت:

- چی برای خودت بریدی و دوختی؟ من با مارال ازدواج نمی‌کنم؛ اومدن تو این شرکت هم فعلا پیش کش. مگه مراد نیست؟ من رو می‌خوای چی‌کار؟

آکین روان نویسِ نقره‌ای رنگش را بر روی میز رها کرد و بلافاصله به چشمانِ ماهور خیره شد.

- از مراد آبی گرم نمیشه؛ در ضمن تو از اون بزرگ‌تری. من می‌خوام پسرِ بزرگم رو اینجا ببینم! کسی که بعد از من جاش پشتِ این میزه! 

ماهور نگاهش را بینِ اشیای داخل اتاق رد و بدل کرد و بدون لحظه‌ای فکر کردن به پیشنهاد پدرش گفت:

- این میز، این اتاق، این شرکت، همش برای خودت، من هیچی ازش نمی‌خوام! 

پس از به زبان آوردنِ این جمله به سمت در قدم برداشت و در یک حرکت آن را باز کرد.

- ماهور اگه از این در بری بیرون، دیگه رنگِ آفتاب رو نمی‌بینی! 

با طنین انداختنِ لحنِ تهدید آمیزِ او، برای چند ثانیه سرجایش ایستاد؛ اما باز هم به سخنانش توجهی نکرد و از اتاق خارج شد. 

امره با ضربه‌ای که به شانه‌اش زد، رشته‌ی افکارش را پاره کرد و ماهور را از سیاه چاله‌ی گذشته‌اش بیرون کشید! 

- میگم ماهور، خودش گفت کارِ منه یا خودت حدس می‌زنی کارِ بابات باشه؟ 

ماهور به پشتِ صندلی تکیه داد و در جواب گفت:

- نه خودش چیزی نگفته، اما...

پس از مکث کوتاهی ادامه داد:

- ماهور، اگه از این در بری بیرون دیگه رنگِ آفتاب رو نمی‌بینی! چرا دقیقا همون روزی که تهدیدم می‌کنه باید مواد تو جیبم پیدا بشه؟

ماهور بلافاصله پس از اتمامِ جمله‌ی خودش، مجالی به امره نداد و گفت:

- همه‌ی این‌ها به جهنم اصلا؛ مروه غیبش زده. نمی‌دونم کجاست! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم»

امره از نوشیدنِ مجددِ قهوه صرف نظر کرد و هم‌زمان با پایین آوردنِ لیوان، متعجب پرسید:

- یعنی چی؟ کجا رفته؟ 

ماهور شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم؛ دیشب وقتی رفتم اصلا خونه نبود.‌ صبح هم یک نامه تو اتاقش پیدا کردم! ببین امره هرطور شده باید مروه رو پیدا کنم وگرنه...

امره، جمله‌اش را ناتمام گذاشت و با قاطعیت لب زد:

- ماهور اصلا دنبالش نگرد! 

ماهور با آنالیزِ جمله‌ی امره، کمی اخم‌هایش را درهم کشید! 

- چرا؟! 

امره هم‌زمان با قرار دادنِ آرنج دستش بر روی تکیه‌گاهِ صندلی، کمی به سمت ماهور مایل شد و گفت:

- شاید اون هم مثل تو احتیاج داره یک مدت دور از همه چیز و همه کَس زندگی کنه؛ تو خودت چهار سال دور از خونه و خانواده‌ت زندگی کردی؛ دلیلش هم خوب می‌دونی. اون هم الان به همچین چیزی احتیاج داره! بچه که نیست، می‌تونه از پس خودش بر بیاد؛ فعلا ولش کن یک مدت تنها باشه! 

همین چند جمله‌ی کوتاه، ماهور را به اندیشیدن درباره‌ی زندگی و حقِ شخصیِ خواهرش واداشت و باعثِ فکر در رابطه با صرف نظر کردن از کارش شد. از طرفی نگران بود و از طرفی به خواهرش حق می‌داد؛ پس از کلی کلنجار رفتن با خود، لیوان قهوه‌ای را که اصلا لب نزده بود، کنارش بر روی صندلی نهاد و خطاب به امره گفت:

- حالا فعلا بیخیالِ این بحث؛ چند تا ماشین قراره برای نمایشگاه بیاد؟ 

امره سرش را به نشانه‌ی نمی‌دانم تکان داد و گفت:

- لیستش دستِ خودته! 

ماهور لب گزید و با چهره‌ای درهم گفت:

- احتمالا تو ویلای جنگلیِ! 

از این‌که حتی برای برداشتنِ لیست هم به آنجا برود، هراس داشت، چه برسد به زندگی و سر کردنِ روز و شبش در آن ویلا؛ کمی فکر کرد و در نهایت گفت:

- حالا در هر صورت یکی از اون ماشین‌ها رو بذار برای من! 

امره چشمانِ عسلی رنگش را در حدقه چرخاند و گفت:

- ماهور شمردی چند تا ماشین تا حالا برداشتی؟ لابد بنده هم اینجا شلغم تشریف دارم که شریکِ اون نمایشگاهم! 

ماهور با بی‌حوصلگی سری تکان داد و گفت:

- خب به من چه؟ تو هم بردار!

امره دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و در حالی که چهره‌ای معترض به خود گرفته بود گفت:

- اختیار داری داداش؛ من کارم با یه ماشین راه می‌اُفته، منتها نمی‌دونم تو با این همه ماشین چی‌کار می‌کنی! 

امره با دیدنِ چهره‌ی جدی و سردِ ماهور، دست از چرندیاتش کشید و متفکرانه لب زد:

- پس این کار رو می‌کنیم...

تنش را به عقب چرخاند و پشت سرش را نگریست؛ به دکه‌ی نسبتاً کوچک و کلاسیکِ قهوه فروشی اشاره کرد و خطاب به ماهور ادامه داد:

- تو اول پاشو برو این دوتا قهوه رو حساب کن، من کیف پولم رو نیاوردم؛ دوم هم ماشینِ من اون طرفِ خیابون پارکه. بعد از این‌که حساب کردی بیا بریم ویلا، لیست رو برداریم و یه راست بریم نمایشگاه!

ماهور با تأسف نگاهش را از دکه، به سمت چشمانِ امره سوق داد و گفت:

- این دوتا رو هم حساب نکردی؟ 

امره سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد!

- نه دیگه، دستِ تو رو می‌بوسن! 

ماهور با کلافگی سرش را به نشانه‌ی باشه تکان داد و گفت:

- خودم حساب می‌کنم، پاشو برو؛ من یه کاری دارم اون رو انجام میدم و میام. تو برو ویلا تا بیام! 

امره لیوانِ خالیه قهوه‌اش را همان‌جا روی صندلی رها کرد و برخاست! 

- حله؛ زود بیا!

ماهور خیره به بی ام وِ عنابی رنگی که آن طرف خیابان پارک شده بود، هم‌زمان با در دست گرفتنِ لیوانِ خالیِ امره، و لیوانِ دست نخورده‌ی خودش از روی صندلی برخاست؛ نگاهش تا جایی که امره در بینِ ماشین‌های خیابان گم شود، او را دنبال کرد و در آخر، بر روی همان دکه‌ی قهوه فروشی ثابت ماند. حینِ گام برداشتن دو لیوان را در سطل زباله انداخت و رو به پنجره‌ی کوچکی از دکه که نمایانگرِ چهره‌ی دخترکی زیبا بود، ایستاد. کارت اعتباری‌اش را بر روی سطحِ چوبی قرار داد و بلافاصله رمزش را به زبان آورد؛ دخترک کارت را به کارت خوان نزدیک کرد و انگشتش را بر روی کلیدهای آن به حرکت درآورد که با کلمه‌ی خطا رو‌به‌رو شد. 

- این کارت مسدود شده! 

ماهور با شنیدنِ صدای دخترک، متعجب نیم نگاهی دقیق به کارت انداخت و با پس گرفتنِ کارتِ قبل، کارت دوم را به دست دخترک داد.

- این رو امتحان کن! 

آن دختر هم به «باشه»‌ای کوتاه اکتفا کرد و دوباره مشغول شد؛ اما پس از چند ثانیه، مجدد همان جمله‌ی قبل را به زبان آورد. ماهور حیرت زده دستش را که خواهانِ کارتِ سوم بود، در بینِ راه متوقف کرد و با حرص، لب به دندان گرفت! 

حال که دوهزاری‌اش افتاده بود، اسکناسی با ارزشِ بالاتر از دو لیوان قهوه بر روی میز گذاشت و پس از تشکری کوتاه، کمی از دکه فاصله گرفت؛ موبایلش را از جیبِ کتش خارج کرد و در لیستِ مخاطبینش به دنبالِ فردِ مورد نظر گشت؛ پس از چند ثانیه، بر روی مخاطبی که با نامِ "آکین کارا" سیو شده بود، توقف کرد. شماره را از زیر نظر گذراند و دکمه‌ی تماس را فشرد! 

رابطه‌ای که با پدرش داشت، متفاوت بود و گَه گاهی این تفاوت، باعثِ لبخندی با چاشنیِ تمسخر بر روی لبش می‌شد؛ چه کسی پدرش را با اسم و فامیل سیو می‌کرد که ماهور این کار را کرده بود؟ 

او حتی دورترین افرادِ زندگی‌اش را نیز فقط با نامِ کوچک سیو می‌کرد؛ این یعنی پدرش از هزاران غریبه، برایش غریبه‌تر بود! 

همان‌طور که موبایل را در گوشش نهاده بود، قدم‌هایی کوتاه به سمتِ خیابان برداشت و در انتظارِ پاسخی از جانبِ مخاطبش ماند؛ به محضِ وصل شدنِ تماس، پیش از آن‌که فردِ پشتِ خط حرفی به زبان بیاورد، ماهور با حرص لب زد: 

- هدفت از این یکی کار چی بود؟ این یعنی چی؟ یک درصد فکر نکردی شاید یک جا احتیاج به پول داشتم و پولِ نقد هم تو جیبم نبود؟

صدای خنده‌ای که از پشتِ خط، پرده‌ی گوشش را آزار می‌داد، کفری ترش کرد! 

- چه زود هم فهمیدی؛ انقدر ولخرجی؟!

ماهور موبایل را زیر دستش فشرد و عاصی‌تر از پرسید:

- آخه با حساب‌های من چی‌کار داشتی؟ اونا دیگه به تو چه ربطی دارن؟ 

آکین لبخندی که از بهرِ پیروزی‌اش بود را، پررنگ‌تر کرد و در جواب لب زد:

- اون میلیون- میلیون پولی که تو حسابته رو از کی داری؟! 

ماهور که از زورِ خشم، دستِ مشت شده‌اش به لرزه افتاده بود، دندان‌هایش را بر روی هم سایید و کلافه دستی به ته ریشش کشید! 

- از نمایشگاه؛ نکنه فکر کردی اون پول از لطف توعه؟! 

آکین صندلی‌اش را کمی از میز فاصله داد و موبایل را در گوشش جابه‌جا کرد! 

- حالا اون نمایشگاهِ ماشین از کیه ماهور؟ 

ماهور کفری دستی به صورتش کشید و زمزمه‌وار گفت:

- خدایا دارم دیوونه میشم! 

سپس بلافاصله سرش را بلند کرد و با تندخویی گفت:

- ماله منه آکین خان! یه زمانی دستِ تو بود، درست؛ اما الان ماله منه. مگه نگفتی برو در رو پشتِ سرت ببند؟ ببین؛ رفتم. چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم»

- گفتم برو؛ رفتی، اما این هم گفتم که عواقبش خیلی سنگینه؟ گفتم! گفتم کسی که رفت دیگه اجازه‌ی برگشت نداره؟ گفتم! حالا تو باتلاقی که برای خودت ساختی دست و پا بزن! 

پس از این جمله، صدای بوقی که خبر از قطعِ تماس رو می‌داد در گوشش پیچید؛ حیران نگاهی به صفحه‌ی موبایل انداخت و پس از هضمِ جملاتی که شنیده بود، نسبتاً محکم دستش را به تنه‌ی درختِ کناری‌اش کوبید. دردِ پیچیده در دستش را نادیده گرفت و به چند اسکناسِ ته مانده در جیبش نگاهی انداخت. تمامِ درآمدِ نمایشگاه به کارتِ ماهور واریز می‌شد و با این حساب، امره هم وضع جالب‌تری از ماهور نداشت؛ با فکر به این‌که این پول، کفافِ دو روز از زندگی‌اش هم نمی‌داد، هزاران بار خودش را برای جدا نکردنِ حسابِ خودش و امره از نمایشگاه، لعنت کرد. اگر حسابِ امره جدا بود، حداقل پنجاه درصد از درآمدِ نمایشگاه دستشان را می‌گرفت! 

با کلافگی مشغولِ پیدا کردنِ راهِ چاره‌ای بود که صدای زنگ موبایلش به صدا درآمد؛ با درخششِ نامِ امره، دکمه‌ی سبز رنگ را فشرد و به تماس پاسخ داد.

- بگو امره؟

امره پس از مکثِ کوتاهی، با تردید لب زد:

- ماهور؟! 

صداهای نامفهوم و گنگی از پشتِ تماس، باعثِ اخمِ غلیظی میانِ ابروانِ ماهور شد! 

- چی‌شده؟ 

با سکوتی که از جانبِ امره شنید، تُن صدایش را بالاتر برد و تهدیدآمیز لب زد:

- امره حرف بزن اعصاب من رو خورد نکن! 

امره پس از کلی مِن- مِن کردن، آب دهانش را قورت داد و گفت:

- ماهور به نظرم برو یه جایی پنهون شو که خودت هم، خودت رو پیدا نکنی؛ وگرنه گورت بدجوری کَنده‌اس!

ماهور چشمانش را روی هم فشرد و نفسِ عمیقی کشید! 

- امره، یا درِ دهنت رو باز کن بگو چه مرگت شده، یا ببینمت، جوری می‌زنمت که تا آخر عمرت نتونی حرف بزنی!

امره با شعله‌ور شدنِ آتش، کمی خودش را عقب کشید و گفت:

- آخه پسره‌ی روانی، من الان چجوری بهت بگم ویلات خاکستر شده؟

با این جمله، ماهور نگاهش را به صندلی دوخت و ناباورانه آب دهانش را قورت داد؛ انتظارِ هرچیزی را داشت، جز این. به قول معروف گل بود به سبزه نیز آراسته شد. تنها نامی که آن لحظه از ذهنش عبور کرد، نامِ «ایلیار» بود! 

همان دم ابرویش بالا پرید و با لبخندی که بیشتر جنبه‌ی تخلیه‌ی حرص داشت، موبایل را زیر دستش فشرد! 

- ماهور؟ زنده‌ای داداش؟ حالا نیوفتی رو دستم؛ فدای سرت بابا یه ویلاست دیگه! تو داری تو پول غلت می‌زنی این...

ماهور با صدایی خفه، تهدید آمیز لب زد:

- ساکت شو امره؛ هیچی نگو! 

امره نگاهش را از ویلای در حال سوختن به سمت زمین سوق داد و گفت:

- ماهور، جانِ هرکی دوست داری این طرف‌ها پیدات نشه!

ماهور بلافاصله از بینِ دندان‌های چفت شده‌اش، با صدایی آرام، اما سرشار از خشم لب زد:

- بمون همونجا تا بیام! 

سپس مهلتی به امره نداد و تماس را قطع کرد؛ امره نیز متعجب، چند باری کلمه‌ی «الو» را ادا کرد و در آخر، موبایل را جلوی صورتش و گرفت! 

- پسره‌ی روانپریش؛ دارم میگم برو قایم شو، میگه بمون تا بیام! 

ماهور با قدم‌هایی بلند خودش را به کنارِ خیابان رساند و با بلند کردنِ دستش، اولین تاکسی‌ای را که به چشم دید، به سمتِ خود هدایت کرد؛ در کسری از ثانیه در را باز کرد و بی‌هیچ حرفی روی صندلیِ عقب جای گرفت. در را بست و در جوابِ راننده که خواهانِ آدرس بود، لب زد:

- برو بهت میگم! 

به صندلی تکیه داد و برای هضمِ چیزی که شنیده بود، سرش را آرام به چپ و راست تکان داد؛ در باورش نمی‌گنجید ایلیار تا این حد آدمِ دیوانه‌ای باشد که همچین کاری بکند!

از طرفی صبرش لبریز شده بود و کارهای ایلیار را زیاده‌روی می‌پنداشت؛ کسی چه می‌دانست؟ شاید آن ماهورِ صبور هم از بی‌گناه مجازات شدن خسته شده بود؛ اما در این حال باید به خود می‌گفت:

- خود کرده را تدبیر نیست!

ماهور از پنجره به بیرون، که جاده‌ی خروجی از شهر را قاب گرفته بود خیره شد؛ با فکر به این‌که تهِ این جاده به چه راهی ختم می‌شود، آب دهانش را قورت داد و گفت:

- زیاد جلو نرو؛ همون طرف‌های جاده جنگلی وایسا! 

راننده از آینه، چشمانِ مشکوکش را به ماهور دوخت و پرسید:

- اینجا چی‌کار داری؟ 

ماهور ابرویی بالا انداخت و با حسرت گفت:

- خونه‌ام این‌جاست! 

پسرک پوزخندی زد و با فکر به این‌که این جمله، شوخی‌ای بیش نیست، تمسخرآمیز لب زد:

- این‌جا؟ وسطِ جنگل؟ 

ماهور که از رک بودنِ پسرک کلافه شده بود و از طرفی بی‌حوصله بود، تنش را به سمت راننده مایل کرد و با اخم غلیظی پرسید:

- چیه مشکلی داره که خونه‌ام این‌جا باشه؟ 

پسرک شانه‌ای بالا انداخت که ماهور دوباره به سمت شیشه متمایل شد؛ چشمش که به جاده خورد، "وایسا" را اول کلامش قرار داد و از بینِ سه اسکناسی که تنها دارایی‌اش بودند، دوتا را بر روی صندلی رها کرد و قبل از ایستادنِ کاملِ ماشین، در را گشود. بی‌آن‌که نگاهی به پشتِ سرش بیاندازد، پا تند کرد و دودِ غلیظ و پخش در هوا را دنبال کرد! 

همین که به مقصدش رسید، کمی از سرعتش کم کرد و نفس- نفس زنان رو‌به‌روی ویلا ایستاد؛ به قدری غرق در تماشای شعله‌های آتش شده بود که حتی حرارتی که از سمتِ ویلا، پوست تنش را داغ می‌کرد هم، وادار به عقب‌نشینی‌اش نکرد. امره با کشیدنِ بازویش کمی ماهور را عقب کشید و گفت:

- دیگه بفرما برو تو آتیش! 

با سوزشِ ریه‌اش از دودهای پراکنده در هوا، تک سرفه‌ای کرد و قدمی به عقب برداشت؛ همان دم که صدای زنگ موبایلش، در بینِ صدای سوختن چوب‌ها گم شد، نگاهش را به سمتِ صفحه‌ی موبایل سوق داد. با نمایان شدنِ نامِ ایلیار، با تردید تماس را وصل کرد در سکوت، موبایل را کنارِ گوشش گذاشت!

- حیف ماهور، حیف؛ حیف که خودت تو ویلا نبودی! 

ماهور آب دهانش را قورت داد و گفت:

- ایلیار، زیاده‌روی نکن! 

ایلیار خنده‌ای سر داد و گفت:

- اون آتیش بالاخره خاموش میشه؛ آتیشِ عشقِ مارال بود که موقعِ مرگش هم خاموش نشده بود. تازه اولشه، توی همون آتیش می‌سوزونمت ماهور!

ماهور پس از شنیدنِ صدای بوق، دستِ خشک شده‌اش را به همراهِ موبایل پایین آورد و شوکه، به آتشی که هر آن شعله‌ور‌تر می‌شد چشم دوخت؛ امره نیز فاصله‌اش را با ماهور کم کرد و گفت:

- بیا بریم! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجدهم»

ماهور بازویش را از چنگِ امره بیرون کشید و پس از فاصله گرفتن از ویلا، با ضرب دربِ ماشین را باز کرد؛ امره بلافاصله پس از آن، پشتِ فرمان جای گرفت و گفت:

- من مثل تو پنجاه تا ماشین برنداشتم، با ملایمت رفتار کن با ماشی‍...

ماهور که در دل التماس می‌کرد دو دقیقه صدای امره را نشوند، با قطع کردنِ جمله‌اش پرسید:

- بیست میلیون دستی می‌خوام امره، داری؟ 

امره با چشمانی گرد شده، کمی به سمتِ ماهور مایل شد و با جدیت گفت:

- ماهور یا نمی‌دونی بیست میلیون چقدره، یا نمی‌دونی پولِ دستی چیه، یا من رو با یکی دیگه اشتباه گرفتی؛ بیست میلیون اون هم دستی از کجا بیارم؟

ماهور دستش را در هوا به نشانه‌ی حرکت کن تکان، و هم‌زمان گفت:

- یعنی اصلا پول تو جیبت نداری؟ 

امره نچی کرد که ماهور، ضربه‌ی نسبتاً محکمی به داشبورد زد؛ با حرکتِ ناگهانی ماهور، امره حینِ رانندگی تکانِ محسوسی خورد و معترضانه لب زد:

 - این الان ملایمتِ؟ چته تو؟ به جز آواره شدنت مشکل دیگه‌ای هم هست؟ بابا تهِ تهش یک ویلای دیگه می‌خری تا اون موقع هم میای پیشِ من! 

ماهور با تشر نگاهی به او انداخت و با صدایی که بی‌شباهت با فریاد نبود گفت:

- با کدوم پول؟ 

تنها اسکناسِ باقی مانده در جیبش را بر روی داشبورد ماشین کوبید و با حرصِ بیشتر ادامه داد:

- وقتی دار و ندارم همین یک اسکناسِ، ویلا از کجا بیارم؟ 

اخمی چهره‌ی شوخِ امره را کمی جدی کرد؛ همان‌گونه که به رانندگی‌اش ادامه می‌داد پرسید:

- مگه تازه پول از نمایشگاه به کارتت واریز نکردن؟ 

ماهور با خشم سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت:

- واریز کردن؛ ولی همه‌ی کارت‌ها رو مسدود کرده و از اونجایی که سهمِ تو هم به کارتِ من واریز می‌شد، باید بگم که تو هم وضعِ بهتری از من نداری! 

امره اخمِ بینِ ابروانش را باز کرد و خیره به جاده‌ای که مقصدِ شهر بود، متفکرانه لبش را به زیر دندان گرفت!

- یعنی الان سرِ لج و لجبازی‌های تو و پدرِ گرامیت، بنده هم آس و پاس شدم؟ 

ماهور به آره‌ای کوتاه و مختصر اکتفا کرد که امره، راهِ خانه‌ی خودش را در پیش گرفت! 

- پس با این حساب باید خونه‌ی من رو بفروشیم برای دو سه ماه زندگی رو گذروندن، خودمون هم تو ماشین بخوابیم! 

ماهور دستی به موهایش کشید و کلافه لب زد:

- دو دقیقه جدی باش، فقط دو دقیقه! 

امره با قاطعیت سری تکان داد و گفت:

- جانِ تو جدی بود؛ پیشنهاد بهتری داری؟ 

ماهور سکوت را به جر و بحث با امره‌ای که قصدِ کم آوردن نداشت، ترجیح داد؛ هنگاهی که چشمش از شیشه‌ی ماشین به دربِ ورودیِ آپارتمان امره خورد، دستش را بر روی دستگیره نهاد و پس از توقفِ ماشین، آن را باز کرد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد از امره، واردِ ساختمان شد. پله‌های پی‌در‌پی را تک- تک طی کرد و در آخر، پشتِ دری قهوه‌ای رنگ منتظر ایستاد؛ امره کلید را در قفل چرخاند و قبل از ماهور وارد شد. بلافاصله پس از پرتابِ سوییچ ماشین، بر روی مبلِ کرم رنگ جای گرفت و خطاب به ماهور لب زد:

- راحت باش، اصلا فکر کن خونه‌ی خودته! 

ماهور که دیگر توانِ ایستادن هم نداشت، رو‌به‌روی امره نشست و سر به زیر به دنبالِ راهِ چاره‌ای گشت.

- ماهور بذار یک توصیفی از حالِ الانت بکنم! 

ماهور با بلند کردنِ سرش، نگاهی به چهره‌ی غرق در تفکرِ امره انداخت و منتظر ادامه‌ی حرفش ماند.

- قتلی رو که اصلا ربطی به تو نداشته گردن گرفتی و الان یک روانیِ زنجیری دنبالته؛ با خانواده‌ی محترم هم که کلا تعطیل. از هشت تا کارتت هم ده تاش مسدوده! 

بلافاصله بشکنی زد و ادامه داد:

- یک قرون پول تو جیبت نیست و خونه‌ات هم جزقاله شده؛ این از قلم افتاد. الان می‌تونم بهت بگم که خوشبخت‌ترین آدم روی کره‌ی زمین هستی! این جایگاه چه حسی داره ماهور کارا؟ 

ماهور با چهره‌ای بی‌تفاوت سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و در جواب گفت:

- حسِ خفه کردنِ تو!

با این جمله، امره یک تای از ابروانش را بالا انداخت و گفت:

- حسِ جالبیه؛ راستی ماهور، می‌دونی رابطه‌ی تو با خدا چجوریه؟ 

ماهور کلافه نفسِ عمیقی به جای خالی کردنِ حرصش بر سرِ امره، کشید و پرسید:

- چجوریه؟ 

امره نیز در جوابش سری تکان داد و به نقطه‌ای نامعلوم از سالن خیره شد.

- از تو حرکت...

با سکوتش، ماهور در انتظارِ ادامه‌ی جمله‌اش سری تکان داد که امره به چشمانِ قهوه‌ای رنگش خیره شد و با جدیتِ تمام ادامه داد:

- از خدا چاله، چوله، دست انداز، پیچ خطرناک، عبور حیوانات وحشی، خطر ریزش کوه؛ در کل میگم که رابطه‌ی خاصی باهاش داری. یه جورِ عجیب دوستت داره!

ماهور که از عصبانیت دسته‌ی مبل را زیرِ انگشتانش می‌فشرد، لبخندی آغشته با حرص بر روی لبش نشاند و گفت:

- امره بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم، اگه تو نبودی روح و روانِ سالم‌تری داشتم!

امره متفکرانه سری تکان داد و گفت:

- خیلی‌ها بهم گفتن!

ماهور با همان لبخند، لبش را به زیر دندان گرفت و گفت:

- پس به حرمتِ همون خیلی‌ها، چند دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم من باید چه غلطی بکنم! 

امره با انگشتِ شصت و سبابه‌اش خطی فرضی بر روی لبش کشید زمزمه وار لب زد:

- باشه! 

ماهور دوباره سرش را پایین انداخت، اما به ثانیه نکشید که امره، سکوتش را شکست و گفت:

- راستی ماهور...

اما با چشم در چشم شدن با ماهور و دیدنِ نگاهِ غضب آلودش، ادامه‌ی حرفش را خورد؛ جفت دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت:

- باشه داداش، این‌جوری نگاه نکن! 

همان دم با سکوتِ سهمگینی که بر فضا حاکم شده بود، امره از روی مبل برخاست و با اشتیاق لب زد:

- پس تو تا فکر می‌کنی چه خاکی به سرت بریزی، من برم پیتزا سفارش بدم! 

ماهور لبخندی مصلحتی زد و با ملایمتی که از هزاران ناسزاگویی بدتر بود در جوابش گفت:

- پول داریم؟

امره که گویی حال، به وضعیتِ فعلیشان پی برده بود، ابرویی بالا انداخت و با افسوس نفسِ عمیقی کشید! 

- نداریم! 

ماهور با چشم به مبلِ رو‌به‌رویش اشاره کرد و ادامه داد:

- پس لطفا بتمرگ سرِ جات! 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزدهم»

امره مجدد بر روی مبل جای گرفت و متفکرانه به ماهور خیره شد.

- خب این وضعیت تا کِی ادامه داره؟

ماهور خیره به پارکت‌های شیری رنگ، با لبخندی تلخ لب زد:

- تا وقتی که من اون‌قدری از این زندگیِ کوفتی خسته بشم و ناچاراً برم تو شرکت؛ یا به قول خودش بشم از همون سگ‌های دست آموزی که اگه نبودن کاخِ آکین خان خیلی وقت پیش به گِل نشسته بود. تو هم این وسط پا سوزِ من میشی! 

امره برخلافِ اخلاقِ همیشگی‌اش، لبخندی گرم مهمان چهره‌اش کرد و گفت:

- من مشکلی ندارم؛ در هر صورت تا تهش هستم!

این جمله‌اش باعث شد ناخواسته لبخندِ محوی بر روی لبانِ ماهور شکل بگیرد؛ خودش هم خوب می‌دانست امره با تمامِ حرص دادن‌هایش، نامرد نبود. یک فرد اضافه در خانه‌اش را تحمل می‌کرد، هرشب را بدونِ شام خوردن تحمل می‌کرد، کم کردن از تفریحاتش را تحمل می‌کرد، اما امکان نداشت پشتِ ماهور را خالی کند!

- ماهور از من و تو که بر نمیاد، اما هیچ‌کس نیست یک گوشمالی به این بابات بده؟ حالا درسته گفتم هستم، اما خداوکیلی گذشتن از پیتزا خیلی سخته! امره با شکستنِ سکوت، جوِ احساسی و برادرانه‌شان را بر هم زد و چهره‌ی قبلیِ ماهور را به او برگرداند؛ امره شانه‌ای بالا انداخت و در جوابِ خودش گفت:

- این چه سوالی بود؟ کی جرعت می‌کنه بره طرفِ آکین خان؟ مگه از جونش سیر شده؟ کسی که با پسرِ خودش این‌جوری رفتار می‌کنه خدا می‌دونه بقیه رو...

ماهور با فکر به گذشته‌ی پر جدالِ پدرش، جمله‌ی امره را قطع کرد و گفت: 

- یکی هست! 

سپس به برقِ چشمانِ امره خیره شد و ادامه داد:

- درست گفتی؛ براش مهم نیست طرفِ مقابلش پسرشه یا غریبه. هرکسی که باشه رسما بدبخت شده! کسی هم تا حالا حریفش نشده؛ همه ازش می‌ترسن، اما یکی هست که اگه برگرده، میشه کابوسِ هرشبِ آکین کارا!

امره مشتاقانه به جلو خم شد و پرسید:

- کی؟ 

ماهور پوزخندی بر لب نشاند و به چهره‌ی منتظرش چشم دوخت! 

- اَصلان اَردِنِت!

امره حرف به حرفِ نامی که شنیده بود را آنالیز کرد، اما حتی ذره‌اش در نظرش آشنا نیامد؛ ابروانش را به آغوشِ یک‌دیگر فرستاد و پرسید:

- کی هست؟ بهش بگو دستم به دامنت، زودتر بیا!

ماهور خنده‌اش را خورد و گفت:

- رفیقِ قدیمیش؛ به نظرت چی میشه دوتا رفیق یک روز اینجوری به جون هم میوفتن؟ 

امره مشتاق‌تر از قبل سرش را سوالی تکان داد که ماهور، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- خودمم نمی‌دونم؛ هی‌چوقت نفهمیدم چی بینشون گذشته که به خونِ هم‌دیگه تشنه شدن، اما اصلان تنها کسی بود که تو روی آکین وایساد و زنده موند!

ماهور متفکرانه نیم نگاهی به چهره‌ی کنجکاوِ امره انداخت و ادامه داد:

- اصلاً مثلِ من و تو! 

امره چشمانش را ریز کرد و گذشته‌ی آکین و اصلان را، با رابطه‌ی خودش و ماهور ترکیب کرد! 

- یعنی مثل این‌که من و تو، سه سال دیگه یقه به یقه بشیم؟ 

ماهور سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت:

- دقیقاً! 

امره یک تای ابروانِ مشکی رنگش را بالا انداخت و گفت:

- باحال میشه! حالا این اصلان زن و بچه داره؟ 

ماهور سر به زیر افکارش را به بازی گرفت و با اخمِ کم‌رنگی مشغولِ وارسیِ گذشته شد؛ پس از چند ثانیه سرش را بالا آورد و در جوابِ امره‌ی منتظر لب زد:

- داره؛ یعنی چیزهایی که من می‌دونم مربوط به چند سال پیشه. اصلا شاید تا الان نه خودش زنده باشه، نه خانواده‌ش، اما...

چینی میانِ ابروانش انداخت و با گزیدنِ لبش حافظه‌اش را وادار به یادآوری کرد! 

- زن داشت، یک دختر هم داشت، اما هیچ‌کدومشون اینجا نبودن! 

- کجا بودن پس؟ 

ماهور بدون لحظه‌ای تعلل و با قاطعیت لب زد:

- آمریکا! 

با این جمله یک تای ابرویش بالا پرید؛ سوتی کشید و هم‌زمان با تکیه دادنِ به مبل گفت:

- چه باکلاس! 

ماهور ناخواسته لبخندی زد و در ادامه گفت:

- دخترش اصالتاً اهل ترکیه‌س، اما آمریکا به دنیا اومده؛ فکر کنم اصلا تا حالا پاش رو اینجا نذاشته! 

امره در همان حالت مجدد سوتی کشید و گفت:

- چه باکلاس‌تر! 

ماهور خنده‌اش را همراه با آب دهانش پایین فرستاد که امره، کمی به جلو خم شد و کنجکاوانه لب زد:

- دخترش خوشگله ماهور؟ 

ماهور نگاهی تأسف‌بار به چهره‌ی منتظرِ امره انداخت و گفت:

- ندیدمش! 

امره آهی از سرِ افسوس کشید و پس از مکث کوتاهی، کمی دیگر به جلو خم شد و ملتمسانه لب از لب گشود:

- ماهور داداش، بیا برادری رو در حقم تموم کن، این دختر رو برام جور کن! 

اما با خیره شدن در چشمانِ سرشار از تأسفِ ماهور، سری تکان داد و طوری که سعی در قانع کردنش داشته باشد ادامه داد:

- خب من تا کِی مجرد بمونم؟ هرچند که فعلاً از شرایط ازدواج فقط انگشتِ حلقه رو دارم!

ماهور در کمالِ جدیت با چشم، به راهرویی که به اتاق خواب ختم می‌شد گفت:

- پاشو برو بخواب امره؛ پاشو! 

امره با حسرت آهی کشید و هم‌زمان با برخاستن گفت:

- تو کجا می‌خوابی؟ 

ماهور بی آن‌‌که کت را از تنش خارج کند، روی مبل دراز کشید و ساعد دستش را بر روی چشمانش گذاشت و زمزمه کرد:

- همین‌جا! 

امره به باشه‌ای کوتاه اکتفا کرد و راهِ اتاق را در پیش گرفت؛ در آخر کنارِ راهرو ایستاد و با گذشتنِ جمله‌ای از ذهنش، لبخندِ مرموزی زد و برگشت تا برای آخرین بار در روز، زهرش را بریزد! 

- ماهور؟! 

ماهور با سمعِ صدای امره، دستش را از روی چشمانش برداشت و دیدِ تارش را با چند بار پلک زدن واضح‌تر کرد و بی‌آن‌که لب باز کند، سوالی به امره خیره شد! 

امره نیز متفکرانه به دیوار تکیه داد و دست به سینه شد! 

- حالا درسته جفتمون بدبخت شدیم، اما ما یک چیزی داریم که پولدارها ندارن! 

ماهور با کلافگی سری به نشانه‌ی "چی" تکان داد! 

امره در همان حالت، سری تکان داد و با جدیت گفت:

- مشکلِ مالی! 

ماهور که این دفعه رسماً خونش به جوش آمده بود، با یک حرکت، دستش را به سمتِ نزدیک‌ترین شئِ سنگین روی میز حرکت داد و با در دست گرفتنش آن را به سمتِ امره پرتاب کرد؛ امره نیز با دیدنِ این حرکتِ آنیِ ماهور، بی‌آن‌که لحظه‌ای را تلف کند، پشتِ دیوار مخفی شد که صدای برخورد با دیوار و شکستنِ گلدانِ نسبتاً کوچکِ روی میزش، به گوش رسید! 

پس از مطمئن شدن از فضای امنِ سالن، سرش از پشت دیوار به سمتِ سالن متمایل کرد و با خیره شدن به تکه‌های خورد شده‌ی گلدان، معترضانه لب زد:

- گفتم راحت باش، ولی نه دیگه انقدر!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیستم»

ماهور لبانش را روی هم فشرد و تهدیدآمیز گفت:

- فقط برو بخواب امره تا این گلدون رو تو سرت خرد نکردم! 

امره که از شدتِ خنده سرخ شده بود، دستش را بر روی سینه‌اش قرار داد و با صدایی که آغشته به رگه‌های خنده بود گفت:

- شبت به خیر! 

حینِ راه رفتن به تکه‌های گلدان اشاره کرد و گفت:

- راستی، فردا این هم باید خودت جمع کنی! 

ماهور بی‌آن‌که پاسخی به او بدهد، دوباره بر سرِ جای قبلی‌اش دراز کشید و افکارش را به بازی گرفت؛ به لوستری که میانِ تاریکیِ سالن محو شده بود، خیره شد و با فکر به اصلان و خانواده‌اش، چینی میانِ ابروانش انداخت؛ با این‌که هیچ‌وقت همسرِ اصلان را ندیده بود، اما نامِ او را خوب به خاطر داشت. فریده!

برخلافِ همسرش، هرچه‌قدر که به نامِ دخترش فکر می‌کرد، به نتیجه‌ای نمی‌رسید؛ تا به حال او را ندیده بود، اما یعنی حتی نامش هم به گوشِ ماهور نخورده بود؟ خودش هم نمی‌دانست که از سرِ بی‌کاری به دختری که تاکنون ندیده بود، فکر می‌کرد یا مسئله چیزِ دیگری بود! 

ساعد دستش را بر روی پیشانی‌اش نهاد؛ به افکارِ آشفته‌اش نظم داد و چشمانش را بست. دقایقی بیشتر نگذشته بود که نفهمید کِی خواب مهمانِ چشمانش شد.

***

با زنگ بلند و ناگهانیِ موبایلش، از باریکه‌ای میانِ پلک‌هایش نگاهی به دور و بر انداخت و صدای زنگ را دنبال کرد؛ موبایلِ در حالِ زنگ را در دست گرفت و پس از خواندنِ نامِ مخاطب، دستش را بر روی علامتِ سبز رنگ فشرد. دستی به موهای آشفته‌اش کشید و با فشردنِ چشمانش بر روی هم، معترضانه و خواب آلود لب زد:

- آخه چی بهت بگم افشار؟ الان وقتِ زنگ زدنِ؟ 

از آن طرفِ خط، صدای مردد و مضطربِ پسرک در گوشش پیچید که گفت:

- شرمنده داداش، اما باید زنگ می‌زدم؛ البته اولش کلی فکر کردم که به تو بگم یا داداش امره. که به نتیجه‌ای هم نرسیدم، داداش امره که همه چی رو به شوخی می‌گیره توهم که کلا اعصاب رو اجاره دادی، نمیشه باهات حرف زد! 

ماهور کلافه دستی در هوا تکان داد و حال که خواب از سرش پریده بود، از روی مبل برخاست و گفت:

- باشه؛ کمتر وراجی کن، بگو چی شده؟ 

افشار لبش را بخاطرِ ترسی که از ماهور داشت، به زیر دندان گرفت آب دهانش را فرو فرستاد!

- یادته قرار بود چند تا ماشین برای نمایشگاه بیاد؟ 

ماهور موبایل را با شانه‌ی راستش، بر روی گوشش نگه داشت و هم‌زمان با به تن کردنِ کت، با اخم غلیظی لب زد:

- خب؟!

افشار بی‌آن‌که لحظه‌ای را تلف کند، لبه‌ی ناخنش را به دندان گرفت و ادامه داد:

- بعد یادته طرف حساب کی بود؟ 

ماهور پس از پوشیدنِ کت موبایل را در گوشش جا به جا کرد و گفت:

- آره؛ خب؟!

افشار نگاهی به برگه‌ی جلویش انداخت و در ادامه پرسید:

- و این هم یادته که قرارداد امروز بود؟

ماهور که از این همه مقدمه چینی خسته شده بود، چشمانش را بر روی هم فشرد و با تحکمِ بیشتری پرسید:

- خب؟!

افشار با چهره‌ای مملو از استرس، میز را دور زد و به فضای وسیع و نسبتاً خالیِ نمایشگاه، که سه چهار ماشینِ باقی مانده را در خود جای داده بود، خیره شد.

- کلا کنسل شد و این‌که چرا طرف دقیقه‌ی نود پشیمون شده رو فقط آکین خان می‌دونه! 

خیلی رک به ماهور رساند که پشتِ پرده‌ی این ماجرا چه کسی است؛ هرچند که خوده ماهور این را می‌دانست! دمِ عمیقی از اکسیژنِ اطراف، وارد ریه‌هایش کرد و کلافه، دستی به موهای شلخته‌اش کشید؛ سپس لبانِ خشک شده‌اش را با زبان تر کرد و گفت:

- آفرین به تو؛ من این‌جوری اون‌جا رو دستت سپردم؟

افشار شانه‌ای بالا انداخت و در جواب گفت:

- کاری هست که من نکرده باشم داداش؟ می‌خوای اصلا یک طرف حساب دیگه پیدا کنم؟ 

ماهور بلافاصله سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت:

- نه نمی‌خواد؛ کارت‌ها که مسدود شده سودِ هیچ‌کدوم به دستمون نمی‌رسه. فایده‌ای نداره، یه مدت صبر کن!  کجایی الان؟ 

- نمایشگاه! 

ماهور نیم نگاهی به سوییچِ ماشین امره انداخت و به باشه‌ای کوتاه و مختصر اکتفا کرد؛ پس از قطعِ تماس، سوییچ را از روی میز برداشت و به سمتِ در رفت. دستش را بر روی دستگیره‌ی سردِ در نهاد و پس از خارج شدن، جوری در را به هم کوبید که صدای بسته شدنش، برای چند ثانیه در راه‌روی خلوت و ساکت، اکو شد. پس از طی کردنِ پله‌های راهرو و خارج شدن از ساختمان، با فشردنِ دکمه‌ی ریموت، قفل ماشین را باز کرد و پشتِ فرمان نشست؛ قبل از استارت زدن به ماشین، کلافه سری تکان داد و به دوراهیِ پیش پایش را فکر کرد. پس از کلی تردید بر سرِ تصمیمش، به ماشین استارت زد و پایش را بر روی پدال گاز فشرد!

نزدیک‌ترین راه به نمایشگاه را انتخاب کرد و با سرعتی نسبتاً زیاد، طولِ خیابان را طی کرد؛ پس از دور زدنِ جاده‌ای خلوت، واردِ خیابانِ اصلیِ شهر شد و از سرعتش کاست. تک‌به‌تکِ مغازه‌ها را از زیر نظر گذراند تا به نمایشگاهی که تقریبا بیشترِ فضایش، بخاطرِ شیشه‌های سرتاسری قابل رویت بود، رسید! 

بیخ‌به‌بیخِ دربِ شیشه‌ای ترمز زد و پس از خاموش کردنِ ماشین، با نگاهی سرشار از افسوس به زحماتی که اکنون هیچ شده بودند، نگریست؛ این بود آن نمایشگاهی که هنگامِ رد شدن از دو متری‌اش، برقِ ماشین‌های مختلف و گران قیمت، چشم هر رهگذری را می‌زد؟

دست از فکر کردن کشید؛ نفس عمیقی کشید و از ماشین خارج شد. افشار همین که چشمش به ماشین امره خورد، به سمت در گام برداشت و با دیدنِ ماهور سر جایش ایستاد! 

به محضِ این‌که فاصله‌شان کم شد، نیم‌نگاهی متعجب به ماشینِ پارک شده انداخت و خطاب به ماهور لب زد:

- ماشینِ خودت کجاست؟ البته بهتره بپرسم ماشین‌هات کجان!

ماهور ناخواسته نگاهی به بیرون انداخت و در جوابش گفت:

- شورلت زیر تعمیره، لندکروز، بنز و اون دو سه‌تای دیگه هم تو ویلا بودن که سوختن! 

افشار با چهره‌ای مخلوط از نگرانی و تعجب لب زد:

- چی‌شد؟ 

ماهور سری تکان داد و نگاهش را سر تا سرِ فضای خالی‌ای که باعثِ اکو شدنِ صدا می‌شد، چرخاند.

- ولش کن هیچی؛ تو کلیدهای این‌جا رو بذار و برو. یه مدت کلا می‌بندمش تا ببینم چی‌کار می‌تونم بکنم!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم»

پس از به زبان آوردنِ این جمله، از کنارِ لکسوس خاکستری رنگ رد شد و خودش را به پله‌ی مارپیچی که به طبقه‌ی بالا ختم می‌شد، رساند؛ با حوصله تک‌تکشان را طی کرد تا به میز و صندلی‌اش رسید. افشار نیز کلِ راه دنبالش آمده بود؛ ماهور نیم نگاهی به پشتِ سرش انداخت و گفت:

- تو دیگه برو! 

افشار سر به زیر انگشتانش را به بازی گرفت و با شرمندگی لب زد:

- باشه داداش میرم؛ فقط یه چیزی...

سکوتِ طولانی مدتش باعثِ برگشتِ ماهور شد؛ سوالی سرش را تکان داد که افشار، لبِ پایینش را گزید و خجالت زده گفت:

- شرمنده داداش؛ خودت که از وضعیتم خبر داری. پول لازم دارم اگه میشه... 

افشار سکوت را به ادامه دادنِ جمله‌اش ترجیح داد؛ ماهور که تماماً از وضع و اوضاعِ زندگیِ افشار مطلع بود، نامحسوس دستی بر روی جیبِ خالیِ کتش کشید. جوابِ نه دادن به شخصِ رو‌به‌رویش، بیش از اندازه سخت بود. بلافاصله با چشم به راه پله اشاره کرد و گفت:

- رمزِ گاوصندوق پایین رو بلدی؟ فکر نکنم چیزِ زیادی توش باشه، اما هرچی بود بردار برو!

با همین یک جمله، لبخندی عمیق بر روی لبانِ افشار کاشت! 

- دستت درد نکنه داداش؛ وضعیت رو می‌دونم، باور کن اگه بخاطرِ خودم بود هیچ‌وقت...

ماهور سری تکان داد و با «باشه»‌ای کوتاه به جمله‌ی نیمه تمامِ او پایان داد؛ برخلافِ چراغ‌های زیادی که طبقه‌ی پایین کار گذاشته شده بودند، طبقه‌ی بالا غرقِ در تاریکی بود. ماهور نیز در همان تاریکی، پشتِ میز جای گرفت و درمانده، راهی را برای نجات یافتن از این مخمصه انتخاب کرد. به پشتِ صندلی تکیه داد و چشمانش را روی هم فشرد!

- هم خونه‌ی محترم، وقتی مجبوری صبحِ زود از خونه بزنی بیرون، محکم کوبیدنِ در هیچ کمکی برای تسکین دردت نمی‌کنه؛ ولی من تو حساس‌ترین نقطه از خواب، با خیالِ این‌که از پشت تیر خوردم، بیدار میشم لعنتی! 

 به دقیقه نکشید که صدایی آشنا پرده‌ی گوشش را نوازش کرد؛ با لبخندی محو چشمانش را باز کرد، به امره که کنارِ میز ایستاده بود، خیره شد. زیرِ لب شرمنده‌ای زمزمه کرد و پرسید:

- با چی اومدی تا این‌جا؟ 

امره لبه‌ی میز نشست و در جوابش گفت:

- با اسبِ سفید؛ ماشینم رو که جنابعالی برداشتی. پیاده اومدم دیگه!

ماهور سوییچِ ماشینِ امره را بر روی میز نهاد و به صندلی تکیه داد؛ امره هم‌زمان با جای گرفتنِ کنارِ ماهور، سوییچ ماشین را هم در دست گرفت و گفت:

- حالا چرا کشتی‌هات غرق شده؟

ماهور با لبخندِ تلخی به چهره‌اش جان بخشید و جواب داد:

- می‌خوام کاری که ازم می‌خواد رو انجام بدم!

امره به بازی کردن با سوییچ ماشین پایان داد و با چهره‌ای درهم و سرشار از سوال، به ماهور خیره شد!

- کدوم کار؟ کی؟

خوب فهمیده بود ماهور در مورد چه چیزی صبحت می‌کند، اما با سوال پرسیدن قصد داشت ذهنش را به طرفِ هرچیزی هدایت کند، جز دلیلِ اصلی؛ ماهور با ابرویی بالا پریده به چهره‌ی اخم آلودِ امره نگاه کرد و گفت:

- الان مثلاً خودت رو زدی به اون راه؟

امره بلافاصله از روی میز برخاست و جدیتی که برای هردویشان تازگی داشت، لب زد:

- نپیچون؛ سوال پرسیدم، جواب می‌خوام!

ماهور نگاهش را به وسایلِ جای گرفته بر روی میز دوخت و جواب داد:

- من پسرشم؛ تا ازش سرپیچی کردم، نمی‌تونه با گلوله کارم رو تموم کنه. به جاش باهام کاری می‌کنه که خودم از کرده‌ام پشیمون بشم و برگردم!

امره حاضر بود شرط ببندد اولین بار بود که رفیقِ چند ساله‌اش را این چنین درمانده و عاجز می‌دید؛ همین جوِ فضا هم حسِ شوخ طبعیِ امره را از او دزدیده بود و به جایش، چهره‌ای جدی به او داده بود. ماهور همان‌طور که به میزِ رو‌به‌رویش خیره شده بود ادامه داد:

- قسم می‌خورم اگه فقط خودم بودم، هرچیزی هم که می‌شد، قدم از قدم برنمی‌داشتم؛ با همه چیز می‌سوختم و می‌ساختم؛ اما تو و افشار چه تقصیری دارید که باید پای من بسوزید؟

امره با حرص لبانش را روی هم فشرد و رو به ماهوری که رسماً از پافشاری خسته شده بود، لب گشود:

- ماهور چرا زده به سرت؟ ببین من مجردم؛ می‌تونم از عیش و نوشم کم کنم. می‌تونم به جای این‌که پنجاه تا ماشین دم در ردیف کنم، پیاده این‌ور و اون‌ور برم! تو خودت من رو خوب می‌شناسی که با همه چی، کنار میام!

با نگاه کردن به اطراف، کمی برای جمله‌ی بعدی‌اش زمان خرید و با اخمِ کم‌رنگی ادامه داد:

- افشار هم کار پیدا می‌کنه... ماهور به چشمانِ در تکاپوی امره خیره شد و با صدایی نسبتاً بلند، به جمله‌اش خاتمه داد:

- کدوم کار؟ اگه کار پیدا میشه تو بگرد برای منم پیدا کن، مرد نیستم اگه...

با پیچیدنِ صدای زنگِ موبایلش، حرفش را نصفه و نیمه رها کرد و با همان اخمی که چند ثانیه پیش مهمانِ چهره‌اش شده بود، نیم نگاهی به صفحه‌ی موبایل انداخت؛ نفسی تازه کرد و هم‌زمان با برداشتنِ موبایل، از تُنِ صدایش کاست و تماس را وصل کرد!

- بله مامان؟

هاندان که با سمعِ صدای ماهور، گویی آرامشی موقتی به خیالش تزریق کرده بودند، آب دهانش را فرو فرستاد و با لحنی مرتعش پاسخ داد:

- ماهور؟

ماهور به میز تکیه کرد و با دست کشیدن در موهایش، نظمی به آشفتگی‌شان داد!

- جانم؟ بگو می‌شنوم!

هاندان سیمِ تلفنِ سلطنتیِ قرار گرفته در سالن را دورِ انگشتِ اشاره‌اش پیچید و با لحنی ملایم، مانند همیشه لب زد:

- کجایی؟

- نمایشگاه، کاری داری؟!

هاندان با تردید، لب گزید و خیره به پنجره‌های سالن که باغِ خارج از عمارت را قاب گرفته بودند، لب گشود:

- نه؛ ماهور امروز...

هاندان جمله‌اش را قطع کرد و چشمانش را محکم بر روی هم فشرد؛ پس از چند ثانیه، ماهور که این سکوت را طبیعی نمی‌دانست سری تکان داد و پرسید:

- امروز؟

هاندان با زبان، لب‌های خشکیده‌اش را تر کرد و بدون لحظه‌ای تعلل گفت:

- خاکسپاری مارال!

پیچیدنِ نامِ مارال در گوشش همانا و دگرگونیِ ناگهانیِ حالش هم همانا؛ بغضِ یک دفعه‌ایش را به همراه بزاق دهان پایین فرستاد و لرزان لب زد:

- مارال...!

هاندان نیز تلفن را در گوشش جابه‌جا کرد و پیش از این‌که ماهور جمله‌اش را کامل کند، ملتمسانه لب زد:

- نیا ماهور؛ ازت خواهش می‌کنم این طرف‌ها پیدات نشه. ایلیار جا و مکان حالیش نیست، شر درست می‌کنه!

امره همین که متوجه‌ی تغییرِ حالت غیرطبیعیِ ماهور شد، قدمی به جلو برداشت و سوالی، نگاهش را به او دوخت؛ ماهور با لبخندی تلخ سر به زیر شد. پلک‌هایش را بر روی هم فشار داد و با صدایی آرام، اما محکم پرسید:

- ساعت؟

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دوم»

هاندان با نگرانی لبه‌ی ناخنش را به زیر دندان گرفت و با لحنی سرشار از التماس لب زد:

- ماهور...!

ماهور اجازه‌ای برای به زبان آوردنِ ادامه‌ی جمله‌اش نداد و با تحکمِ بیشتری گفت:

- پرسیدم ساعت؟

هاندان نادم از کاری که کرده بود، نفس عمیقی کشید و جواب داد:

- نیم ساعت، یک ساعت دیگه!

ماهور فشارِ دندانش، بر روی لبش بیشتر که همان دم، طعمِ شورِ خون را در دهانش حس کرد؛ سرش را بالا آورد و خیره به نرده‌های حفاظِ طبقه‌ی بالا، «باشه»ای بی‌جان و آرام زمزمه کرد. سپس بی‌آن‌که منتظر جوابی از جانبِ مادرش بماند، به تماس خاتمه داد! امره کنجکاوانه سری تکان داد که ماهور، هم‌زمان با پایین آوردنِ موبایل لب زد:

- خاکسپاری مارالِ!

امره با قاطعیت سری تکان داد و در جواب گفت:

- خب؟ تو که نمی‌خوای بری؟

همین یک جمله کافی بود تا ماهور بلافاصله به چشمانش نگاه کند؛ کمی فاصله‌ی بینِ ابروانش را کم کرد و پاسخ داد:

- ایلیار جلوی همه من رو متهم کرد؛ اگه خاکسپاریِ دختر عموم نرم، نمیگن کارِ خودش بود؟ نمیگن ترسید؟

امره نیز قدمی به جلو برداشت و با لحنی سرشار از حرص لب زد:

- احمق به فکرِ حرفِ بقیه‌ای؟ اگه بری که تو رو هم باید کنارِ مارال خاک کنن!

ماهور با تلخندی، گره‌ی میانِ ابروانش را باز کرد و گفت: - چه بهتر!

پس از به زبان آوردنِ این جمله راهِ پله‌ها را در پیش گرفت، اما همین که اولین گام را برداشت، بازویش در دستِ امره گرفتار شد!

- ببین ماهور پات رو تو اون تشیع جنازه گذاشتی، خودت می‌دونی!

ماهور که تنها قصدش، فرار از نمایشگاه و رفتن به آن تشیع جنازه بود، دستی در هوا تکان داد و به دروغ لب زد:

- کار دارم؛ اون‌جا نمیرم!

امره که از سماجتِ ماهور مطلع بود و دستش را خوانده بود، جفت دستانش را لبه‌ی میز بند کرد و گفت:

- یک پیچ رو هرچه‌قدر که سفتش کنی، موقع باز کردن هم باید همون قدر زور بزنی؛ حالا تو هی من رو بپیچون. به موقعش برات دارم!

ماهور از ادامه دادنِ راهش منصرف شد و با چهره‌ای درهم به سمتِ امره بازگشت!

- تو چرا امروز زدی تو کارِ نصیحت کردنِ من؟

امره شانه‌ای بالا انداخت و در جواب لب گشود:

- البته این‌ها نصیحت نیستن؛ نصیحت باید کوتاه و مؤثر باشه. مثلِ غلطِ زیادی نکن!

همین که ماهور لب باز کرد تا ‌پاسخش را بدهد، برای دومین بار صدای زنگِ موبایلش در فضا پیچید؛ امره، نیم نگاهی به صفحه‌ی موبایلِ قرار گرفته بر روی میز انداخت و گفت:

- این گاو دوباره چه دستِ گلی به آب داده که یادِ داداشش افتاده؟

ماهور که پس از شنیدنِ واژه‌ی "گاو" به هویتِ مخاطب پی برده بود، دستش را بر روی تاچِ گوشی حرکت داد و گفت:

- بگو مراد؟

مراد موبایل را محکم‌تر زیرِ دستش فشرد و بدونِ مقدمه چینی گفت:

- ماهور، اون جاده دوربین داشته!

ماهور که همان لحظه به یادِ دوربین‌های آن جاده افتاد، عاجزانه دستی بینِ موهایش و کشید به میز تکیه کرد!

مراد همان‌طور که یقه‌ی کتِ مشکی رنگش را جلوی آینه مرتب می‌کرد، موبایل را در دستش جابه‌جا کرد و گفت:

- من که دارم میرم خاکسپاری؛ دستِ خودت رو می‌بوسه تا وقتی که ایلیار سرش با تشیع جنازه گرمه، فیلم‌ها رو...

ماهور تن داغ شده‌اش را کمی از میز فاصله داد و با صدایی که بی‌شباهت به فریاد نبود پاسخ داد:

- مراد مگه من مأموری، پلیسی چیزی هستم که تا اراده کنم فیلم‌ها رو بهم بدن؟ یک حرفی می‌زنی‌ها!

امره هم‌چنان با چهره‌ای غرق در سوال، انتظارِ پایانِ تماس را می‌کشید تا ماهور را با سوال‌های بی‌جوابش به رگبار ببند؛ مراد در آخر، نگاهی کلی به خودش انداخت و گفت:

- اون رو حل کردم؛ طرف رو با پول خریدم تو فقط برو فیلم‌ها رو پاک کن. ماهور تأکید می‌کنم، پاک کن! حتی یک کپی هم از اون فیلم نمونه!

ماهور برای چند ثانیه جمله‌ی مراد را آنالیز کرد و در آخر، با چهره‌ای درهم و متعجب لب زد:

- مگه الکیه؟ این‌قدر راحت؟

مراد دستش را بر روی دستگیره‌ی سردِ اتاق نهاد و در را باز کرد؛ در حینِ طی کردنِ راهرو سری تکان داد و گفت:

- دیگه اونش رو من نمی‌دونم؛ آدرس رو می‌فرستم خودت برو.

ماهور که تا آن لحظه به فکرِ خاکسپاری بود، کلافه مشغولِ یافتنِ اولویت شد؛ رفتن به آن تشییع جنازه، ریسک بزرگی داشت، اما با نرفتن، بر روی تهمتِ ایلیار مهرِ تایید می‌زد. کفِ دستش را در ثانیه به سطحِ میز کوبید و با حرص لب گشود:

- لعنت بهت که فقط دردسری؛ بفرست منتظرم!

مراد لب گزید و به خداحافظیِ کوتاهی اکتفا کرد! همین که نگاهِ ماهور به چهره‌ی کنجکاوِ امره خورد، خلاصه‌وار مکالمه‌اش با مراد را تعریف کرد.

امره با رضایت ابرویی بالا انداخت و گفت:

- خوبه پس از خیرِ این تشییع جنازه گذاشتی!

ماهور خیره به نقطه‌ای نامعلوم، نچِ کوتاهی کرد و گفت:

- یه ‌جای کار می‌لنگه؛ یعنی مراد این‌قدر راحت یکی رو با پول خریده؟ غیرممکن نیست، اما با عقل هم جور در نمیاد!

امره شانه‌ای بالا انداخت و با قاطعیت لب زد:

- ببین الان من و تو رو هم میشه با پول خرید، بس که اوضاع مالیمون خرابه؛ از جنبه مثبت نگاه کن. شاید طرف پول احتیاج داشته!

حرف‌های امره منطقی بود، اما ماهور قانع نشد؛ با شنیدنِ صدای پیامی که رشته‌ی افکارش را پاره کرد، نگاهی به صفحه‌ی موبایل انداخت و همان‌طور که آدرس را در ذهنش می‌خواند، دستی به ته ریشش کشید. زیر لب شماره‌ی نوشته شده، انتهای پیام را را خواند و دستش را به سمت یکی از سوییچ‌های درون کشو دراز کرد! سپس بدون لحظه‌ای تعلل، پایش را بر روی اولین پله نهاد و به سمت لکسوسِ پارک شده در نمایشگاه قدم برداشت؛ پس از باز کردنِ شیشه‌ی ریلی، پشت فرمان نشست و وارد خیابان شد. نگاهش را بینِ جاده و موبایل رد و بدل کرد و کمی به سرعتش افزود! پس از دقایقی، برخلافِ انتظارش، به خانه‌ای نسبتاً کوچک در محله‌ای قدیمی رسید؛ ناخودآگاه جملاتِ امره درباره‌ی احتیاج به پول، ذهنش را درگیر کرد، اما باز هم چیزی از شکی که داشت برطرف نشد. از ماشینِ لوکسی که میانِ ماشین‌های معمولیِ آن‌ها خودنمایی می‌کرد، پیاده شد و با چک کردنِ مجددِ آدرس، نگاهی به نمای خارجیِ خانه انداخت! قبل از هرچیزی، با شماره‌ای که از طرف مراد ارسال شده بود تماس گرفت که همان دم، فردی را موبایل به دست پشتِ پنجره‌ی خانه دید؛ به ثانیه نکشید که در، توسط همان پسر باز شد. ماهور به تماسی که اصلا وصل نشده بود، پایان داد و با تعجبی که قصد در مخفی کردنش داشت، وارد خانه شد! پسرک سکوتِ سنگینِ فضا را شکست و با اشاره به کامپیوترِ قرار گرفته بر روی میز لب زد:

- هرچی که می‌خوای این‌جاست!

ماهور شکاک نگاهش را از سیستم، به سمتِ چهره‌ی معمولیِ پسرک سوق داد و پرسید:

- قاعدتاً فیلمِ دوربین‌های ظبط شده نباید تو اداره باشه؟ چه‌جوری سیستم رو آوردی خونه؟

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و سوم»

پسرک آب دهانش را فرو داد و دستپاچه پاسخ داد:

- فیلمِ همه‌ی جاده‌ها، توی حافظه‌ی پنهانِ کامپیوتر ذخیره میشن؛ عوض کردنِ هارد دیسکِ اداره با سیستمِ خودم کارِ سختی نبود. الان کلِ حافظه‌ی پنهانِ کامپیوترِ اداره، تو اینه!

ماهور چشم از نیم‌رخِ پسرک گرفت و خیره به کامپیوترِ رو‌به‌رویش، ابرویی بالا انداخت و گفت:

- پس که اینطور!

سپس با گام‌هایی کوتاه، برای وارسیِ نامحسوسِ آن حوالی کمی زمان خرید و حینِ قدم برداشتن، نگاهش را دور تا دورِ سالنِ نسبتاً کوچک چرخاند؛ در آخر بر روی صندلیِ چرخ‌دارِ قرار گرفته پشتِ میزِ عسلی رنگ، جای گرفت و با دقت به بک‌گراندِ آبی رنگِ مانیتور چشم دوخت. چشمانش را هنگامِ خواندنِ نامِ فایل‌ها ریز کرد و دقتِ بیشتری به نگاهش افزود! 

همان دم با سمعِ صدای نفس‌های فردی اضافه پشت سرش، چینی میانِ ابروانش انداخت و بی معطلی، با متمایل کردنِ گردنش به سمت راست، طلبکارانه به چشمانِ فرد رو‌به‌رو خیره شد اما کلامی سخن نگفت؛ پسرک که از طرز نگاه‌های ماهور اضافه بودنش را خوانده بود، ناخواسته خودش را عقب کشید و آب دهانش را قورت داد! 

- اگه کاری باهام...

ماهور پیش از اتمامِ جمله‌ی او، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و با جدیت پاسخ داد:

- ندارم! 

بعد هم با رو برگرداندن از او، رک خواهانِ رفتنش شد؛ پسرک که دگر ماندن را صلاح نمی‌دید، سری تکان داد و به سمت در حرکت کرد. پس از خروج، سر به زیر در همان حوالی مشغولِ قدم زدن شد! 

ماهور که از خروجِ او اطمینان حاصل کرد، مجدد به مانیتور چشم دوخت و نامِ تک به تکِ پوشه و فایل‌ها را زیرلب خواند تا به نامِ جاده‌ی مورد نظرش رسید؛ با حرکت و فشردنِ موس، پوشه را باز کرد اما همزمان با باز شدنش، پوشه‌ی خالی نیز نمایان شد. از بهرِ شوکِ غیرمنتظره‌ای که باعث تعجبش شده بود، چهره‌اش را درهم کشید و از فایل خارج شد! 

سپس در حالی که انگشتِ یخ زده‌اش را بر روی موس حرکت می‌داد، آب دهانش را فروفرستاد و دوباره واردِ همان پوشه شد؛ اما مگر ورود و خروجِ دوباره، بود و نبوده فیلم‌ها را عوض می‌کرد؟

عاجزانه به صندلی تکیه داد و با حسِ دردِ عمیقی از سمتِ پشتِ پلک‌هایش، چشمانش را بست و تیغه‌ی بینی‌اش را برای چند ثانیه میانِ دو انگشت فشرد؛ سردردش را نادیده گرفت و کمی به جلو خم شد. برای اطمینانِ بیشتر، بقیه‌ی پوشه‌ها را نیز بررسی کرد! 

حدسش درست از آب درآمد؛ همه‌ی فیلم‌ها سر جایشان بودند به جز فیلمِ همان جاده‌ای که از آن شب به بعد، کابوسِ هر شبِ ماهور بود. ناامید از روی صندلی برخاست و راهِ خروج از خانه را در پیش گرفت! 

نبودِ فیلم‌ها در آن اوضاع حکمِ پاره شدنِ آخرین رشته‌ی ریسمان را داشت؛ ماهور با خالی کردنِ حرصش بر سرِ دستگیره‌ی در، فشارِ دندان بر روی لبش را بیشتر کرد و برای یافتنِ پسرک، نگاهی به چپ و راست انداخت. همین که فردی آشنا سریع خودش را به ماهور رساند، بی معطلی قدمی به جلو برداشت و پرسید:

- قبل از من کی سراغِ این فیلم‌ها اومده؟ 

پسرک ناخواسته نگاهی به دربِ خانه انداخت و بریده بریده لب زد:

- هیچ‍...هیچکس! 

ماهور با خشم مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را به چشمانِ مضطرب او دوخت و تهدیدآمیز پاسخ داد:

- چی‌کار کردم که انقدر خر به نظر رسیدم؟ 

پس از مکث کوتاهی انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تهدید در هوا تکان و داد و محکم‌تر از پیش گفت:

- پرسیدم کی قبل از من برای گرفتنِ این فیلم‌ها اومده؟ 

پسرک آرامشِ ظاهری‌اش را حفظ کرد و همان کلمه‌ی قبلی را، با قدرتِ تکلم بالاتری به زبان آورد؛ ماهور که از بی‌فایده بودنِ این بحث اطمینان داشت، سری تکان داد و سوار ماشین شدن را به همه چیز ترجیح داد. پیچیدنِ صدای بلندِ بسته شدنِ در، همزمان شد با درخشیدنِ صفحه‌ی موبایلش! 

ماهور با دیدنِ نام امره، نفس عمیقی کشید و موبایل را مقابل چهره‌اش نگه داشت؛ گویی که خودش هم خوب می‌دانست برای صحبت با امره، صبری جدا و بی حد و حصر لازم داشت. پس از فشردنِ دکمه‌ی سبز رنگِ تماس، موبایل را کنار گوشش نهاد و گفت:

- بگو؟ 

امره تکیه داده بر کانتر، با شنیدنِ صدای ماهور سرش را بالا آورد و پرسید:

- چی‌شد؟ 

ماهور که خستگی و عجز از صدایش می‌بارید، ناخواسته فکش را چفت کرد و پاسخ داد:

- نپرس؛ هیچکدوم از فیلم‌ها نیست و طرف هم میگه جز من کسی اینجا نیامده. که البته مطمئنم دروغ میگه! بگی نگی الان فهمیدم اسلحه به چه کار میاد! 

صدای خنده‌ای که از پشتِ خط به قهقهه ختم شد، پرده‌ی گوشش را آزار داد! 

- اسلحه داشتی می‌ذاشتی رو سرِ طرف ازش حرف بکشی؟ بهت میادها، منتها ازت بر نمیاد!

ماهور آشفته تر از قبل، پس از استارت زدن به ماشین موبایل را به کمک شانه‌اش بر روی گوشش نگه داشت و انگشتانش را دورِ فرمان حلقه کرد؛ با حرکتِ کوتاهِ ماشین، سوییچ را رها کرد و مجدد موبایل را دست گرفت. امره با سکوتی که از جانبِ ماهور دریافت کرد، به سمتِ پنجره گام برداشت و گفت:

- حالا اشکال نداره؛ بسپارش دستِ بابات. اون بلده چجوری حرف بکشه! 

ماهور خیره به جاده‌ی بی‌انتهای پیشِ رویش، با لبخندی تمسخرآمیز لب زد:

- به اون بگم که دیگه زنده‌اش نمی‌ذاره!

امره نیز همزمان با چشم دوختن به بیرون از خانه و وارسی کردنِ خیابان پاسخ داد:

- اینم حرفیه! 

ماهور بلافاصله سری تکان داد و بدون توجه به موضوعِ صحبتشان گفت:

- صبر کن یه خبری از مراد بگیرم الان بهت زنگ می‌زنم.

امره به باشه‌ای کوتاه اکتفا کرد و به تماس پایان داد؛ ماهور موبایل را مقابل چهره‌اش نگه داشت و همانطور که همزمان جاده و موبایل را زیر نظر گرفته بود، نام مراد از بینِ مخاطبینش پیدا کرد. استرسش را با ضربه زدن بر روی فرمان کاهش داد و به بوق‌های پی در پی گوش سپرد. درست زمانی که از وصل شدنِ تماس ناامید شده بود، صدای منتظر و مرتعش مراد در گوشش پیچید! 

- چی‌کار کردی ماهور؟ 

ماهور شانه‌ای بالا انداخت و به "هیچی‌ای" کوتاه بسنده کرد؛ مراد که انتظارِ شنیدنِ هرچیزی را داشت جز این، با چهره‌ای درهم از جمعِ سیاهپوش فاصله گرفت و پرسید:

- یعنی چی هیچی؟ 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...