رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.png

نام رمان: رو به تو، پشت به او
نویسنده: عسل اکبری(هانی‌بانو)
ژانر: عاشقانه، تراژدی

خلاصه:
سمر جهان‌آرا طراح جواهراتِ برجسته‌ی جوان، تک دختر اردلان جهان‌آرا یکی از ثروتمندترین مافیاهای تهران است؛ چهارسال قبل درست پس از تهمت بزرگی که در راستای کار و شرکتش به او تحمیل شد، از ایران رفت و حالا باز به ایران بازگشته اما برخلاف خواسته‌اش، اینبار در شرکت رقیب شروع به کار میکند! 
در این میان اردلان از او میخواهد تا روی درخواست خواستگاری «سالار سرافراز»، تهمت زنِ عظیم و معروف فکر کند؛ بی‌خبر از حضور ناگهانیِ داریوش در زندگی‌اش؛ رئیس شرکتی که سمر در آن مشغول به کار است و درست پانزده سال با او اختلاف سنی دارد! 
در این میان، قلبی که میان سالار و داریوش گیر افتاد و دوراهی احساسات، زندگی‌اش را پیچیده کرده و در هم میریزد. و در نهایت سوال مهم این است؛ سمر، رو به کی ایستاده و پشت سرش کیست؟ انتخابش نیت است یا نبض؟ عشق یا جنون؟ داریوش یا سالار…؟

مقدمه:
به خس خس افتاده بودم؛ پاهایم نای دوییدن نداشتند اما میدوییدم و پس میزدم.
دوستش نداشتم؛ به من میگفتن برای تو عشق از دو سو آمده! اما نگاهِ او عشق نداشت؛
میدوییدم، پس میزدم؛ نمیخواستم پیشِ رویم باشد! پشت به او ایستاده بودم، میدوییدم و میدوییدم تا هرگز مقابلم نبینمش.
پس میزدم؛ با تمام وجود او را پس میزدم. پشت بهش می‌ایستادم تا مقابلِ دیگری باشم! اویی که جنس نگاهش فرق داشت.
همه چیز از ابتدا مشخص بود، میان دو نگاه من سمتی رفتم که چشم‌ها به من عشق را فریاد میزدند! نه جنون… 
رو به او ایستادم و پشت به دیگری! اویی که من را با تمام وجود میخواست و دیگری‌ای که حتی برای رو به من ایستادن تلاشی نمیکرد…

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

[پارت اول]

ماشین رو مقابل جای پارک نگه داشتم و از بالای عینک دودیم به ماشین مقابلم نگاه کردم؛ سعی داشت با نهایت آرامش و بدون توجه به من از جای پارک بیرون بره، و صبرش داشت خشمم رو لبریز میکرد.

- اِی لعنت به پدرت!

دستم رو روی بوق گذاشتم و اخم‌هام رو توی هم کشیدم.

- تکون بخور مرتیکه! کدوم گاوی به تو گواهینامه داده؟

مرد هول کرده دستش رو بالا آورد و حرف‌هایی که با شرمندگی زد از اون فاصله و با وجود شیشه‌های بالا رفته‌ی ماشین به گوشم نرسید. بی‌حوصله ماشین رو کج پارک کردم و پایین پریدم؛ انرژی زنانه‌ات رو حفظ کن! ریلکس باش سمر.

کت پالتوی زرشکی رنگم رو توی تنم مرتب کردم و عینک آفتابی رو از روی چشم‌هام برداشتم؛ با تق تق چکمه‌های پاشنه بلندم وارد بیمارستان شدم و سمت پذیرش رفتم.

-  سلام، با دکتر علیزاده کار داشتم؛ بخشِ ریه.

منشی نگاهی به چهره‌ی بی‌تفاوت و نه‌چندان نگرانم انداخت.

- نوبت قبلی داشتید پیششون؟

- خودشون زنگ زدن بهم گفتن بیام.

به سیستم مقابلش نگاه کرد.

- خیلی خب، بفرمایید طبقه‌ی دوم.

با نگاه به آسانسورِ شلوغ، با غر غر از پله ها بالا رفتم و با تقه‌ای کوتاه، وارد اتاق دکتر شدم.

- سلام خانم جهان‌آرا، خیلی خوش اومدید؛ بفرمایید بشینید.

بی‌حوصله به صفحه‌ی ساعت مچی دور نگینم نگاه کردم؛ به مهیار قول داده بودم یک ساعته برگردم شرکت! فرصت نشستن و گپ زدن با دکتر رو نداشتم.

- سلام خانم دکتر؛ لطف کنید بگید موضوع رو، من راحتم؛ یکمم عجله دارم!

لبخندش رو حفظ کرد و پرونده‌ی مقابلش رو باز کرد.

- حقیقتش بخاطر موضوع پدرت مزاحمت شدم عزیزم؛ یه موضوعی هست که گفتم بهتره اول با اطرافیانش در میون بزارم! مستقیم به خودشون بگم جالب نمیشه.

منتظر بهش نگاه کردم؛ لب ورچید و نگرانی رو بیشتر توی نگاهش دیدم.

- خانم جهان‌آرا… حقیقتش نمیدونم چطور بیان کنم! پدرتون چند هفته‌ی پیش یک سری آزمایش دادن، امروز صبح جواب آزمایش‌ها به دستم رسید و بررسیشون کردم؛ متاسفانه نتایج نشون میده که پدرتون سرطان ریه دارن! بهتره هرچه زودتر روند درمان و شیمی درمانی رو شروع کنن؛ نخواستم مستقیماً باهاشون در میون بزارم، شما بهشون بگید بهتره!

نگاهم ذره‌ای تغییر نکرد؛ باز به ساعتم نگاه کردم، اونقدر که نگران قولم به مهیار بودم، نگران سرطان پدرم نبودم.

- خانم دکتر لطف کنید خودتون بهش بگید. من رابطه‌ی آنچانی با پدرم ندارم، ممکنه حالا حالاها نبینمش!

نگاه دکتر مبهوت شد؛ دلش برای اردلان میسوخت؟ هه! همه دلشون برای این مرد میسوخت؛ خودش رو مظلوم نشون میداد، اما هیچ مظلومیتی توی وجودش نبود. اردلان عاطفه نداشت، مثل من؛ اون لایق تنهایی بود!

- فرد دیگه‌ای نیست که به پدرتون نزدیک باشه؟ عمه‌ای، عمویی…

- نه! مستقیماً به خودش بگید.

دکتر بیچاره قانع شده پرونده رو بست.

- خیلی خب.

لبخند خشک و مسخره‌ای زدم و سمت درب اتاق رفتم.

-  ببخشید مزاحمتون شدم، خسته نباشید.

 

به دکتر متعجب فرصت پاسخ دادن هم ندادم؛ از بیمارستان بیرون زدم و باز عینک آفتابی فندیم رو مقابل چشم‌هام گذاشتم؛ با غرغر سمت ماشین کج پارک شده قدم تند کردم و زیرلب به اردلانِ لعنتی لعنت فرستادم.

- فقط دردسری؛ سالی یه بار نمیبینمت، قراره سرطانت ناراحتم کنه؟ فقط الکی وقت کاریم رو گرفتی؛ مردکِ قمار بازِ بی‌احساس!

پشت فرمون نشستم و مستقیم سمت شرکت رفتم؛ میس کال مهیار روی تلفن نقش بست و بعد تکست کوتاهش:

«کجایی سمر؟ کم مونده تا جهانگیری بیاد ها!»

با صدای بدی ماشین رو مقابل شرکت نگه داشتم و پله‌هارو دوتا یکی بالا رفتم؛ نفس زنان مقابل مهیار قرار گرفتم و شاکی خندید.

- کجایی تو دختر؟ جهانگیری دو دقیقه‌ی دیگه اینجاست! بخدا نمیرسیدی سکته میکردم؛ من چطور میخواستم تک و تنها این جلسه‌ی کوفتی رو اداره کنم؟

هنوز نفس نفس میزدم؛ خم شدم و دست روی زانوهام گذاشتم.

- پس آزاد و ساشا کجا رفتن؟

عینک آفتابی رو از روی چشم‌هام برداشت و خندید.

- رفتن دنبال عقیق‌ها؛ زنگ زدم بهشون گفتم جلسه‌ست، ولی شرق تهرانن توی این ترافیک به جلسه نمیرسن.

- مهرو چی؟

با خنده شونه بالا انداخت.

- مثل همیشه، آمفی تئاتر! شده یه بار از زیر کارهای شرکت در نره؟

آروم خندیدم و با شنیده شدن صدای جهانگیری، صاف ایستادم و سریع صدام رو صاف کردم؛ عینک آفتابیم رو از دست مهیار چنگ زدم و توی کیف گذاشتم؛ جهانگیری با عصای طلایی رنگ و مراقب‌های اطرافش نزدیک ما شد؛ مثل همیشه اخم داشت و مثل من کمی نفس نفس میزد!

- چی میشه یه بار این آسانسور کوفتیِ شما درست باشه؟ دکوریه یا استفاده‌ هم میشه؟

مهیار هول شد و من لبخند زدم.

- سلام بهرام خان؛ خیلی ببخشید، همین امروز صبح باز خراب شد وگرنه حتما قبل از اومدن شما درستش میکردیم.

با موهای سفید شده و نگاه همیشه پر ابهتش سر تا پام رو نگاه کرد؛ جهانگیری من رو خیلی دوست داشت! همیشه با حرف‌های من کوتاه میومد.

- فدای سرت دخترم، تقصیر این پسراست! شما عذر نخواه.

با عصا توی پای مهیار آروم کوبید و بیچاره هول کرده جلوی جهانگیری رسماً خم شد.

- ببخشید، دیگه تکرار نمیشه؛ بزارید دستتون رو ببوسم!

دستش رو عقب کشید.

- لازم نکرده!

 

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

[پارت‌ دوم]

مهیار مظلوم به من نگاه کرد و نهایت تلاشم رو کردم که بهش نخندم؛ پسرا هرسری جلوی این مرد گند میزدن! عادی بود؛ بهرام جهانگیری هم حسابی دختر دوست بود و طبق گفته‌هاش، من اون رو یاد دختر ازدواج کرده‌اش توی نیشابور مینداختم. عاشق طرح‌هام بود و درنهایت تنها کسی که روی لب‌هاش لبخند می‌آورد من بودم، بعضی وقت‌ها هم مهرو!

مهیار به درب اتاق اشاره کرد.

- بفرمایید بهرام خان، برید توی اتاق جلسات بشینید، سر پا نمونید.

جهانگیری سمت اتاق رفت و من و مهیار پشت سرش روانه شدیم؛ هنوز درب اتاق رو نبسته بودیم که صدای بلند مهرو باعث شد به عقب برگردیم.

- وایسید! بالاخره خودم رو رسوندم.

اون هم مثل من و جهانگیری نفس نفس میزد و همچنان داشت با این وجود به سمت اتاق میدویید.

چتری‌های نارنجیش تا روی چشم‌هاش اومده بود و خط چشم صورتی و کتونی های صورتی‌ترش با لباس‌های گشاد و عجیبش نشون دهنده‌ی شخصیتش بود.

- خاک به سرم، جهانگیری اومده؟ باید برم گور خودم و بکنم که!

از میون من و مهیار گذشت و سمت بهرام خان رفت؛ مثل همیشه لبخندش بزرگ بود و نگین ظریف دندونش رو نمایان میکرد.

- درود بر شما بهرام خانِ عزیز؛ من کوچیکتونم، خوبین شما؟

جهانگیری نشسته روی صندلی برای مهرو سر تکون داد.

- سلام دخترم، چرا دیر اومدی؟

کوله‌ی کرمی رنگش رو روی یکی از صندلی‌ها رها کرد و بی‌توجه به شالی که روی شونه‌هاش افتاده بود تکونی به موهای نارنجی شده‌اش داد.

- من غلط کردم بهرام خان!

بهرام خان بالاخره خندید.

- دور از جونت دختر؛ جهان‌آرا و مَلک، بیاید داخل تا جلسه‌ رو شروع کنیم دیگه!

مقابل مهرو کنار مهیار نشسته بودم و تکیه‌ام به عقب بود؛ مهرو با مشت زیر چونه‌اش آدامس باد میکرد و میترکوند و مهیار با ورق‌های زیر دستش بازی میکرد؛ جهانگیری گفت:

- مهیار جان من حرفم رو زدم؛ شما بیاید حجره‌ی فیروزه‌های من، اونجا بهتر به توافق میرسیم.

مهیار نچ کرد.

- بهرام خان ما سال‌هاست با شما کار میکنیم؛ از چندین سال پیش که با پدربزرگم کار میکردین تا الان که با من و داییم کار میکنید مارو میشناسید، غریبه که نیستیم!

- غریبه چیه پسرِ خوب؟ من شما و داییت رو مثل کف دست میشناسم، عین چشم‌هام بهتون اطمینان دارم! داریوش پسر خوبیه، تو و باقی شُرکاتون‌هم همینطور. ولی اونطور بهتره، منم درجه‌های سنگ‌هارو بهتون نشون میدم و انتخابتون راحت تره.

اینبار مهرو جواب داد:

- حاجی ما درجه‌ی سنگ‌هارو میشناسیم، تو این که حرفی نیست؛ ما فیروزه‌ی درجه یک میخوایم! تو کارمون نیست درجه‌ی دو و سه الی بالا!

مهیار ورقی زیر دستم گذاشت و بهش نگاه کردم؛ با دست‌خط خرچنگ‌ قورباغه‌اش نوشته بود:

«راستی یادم رفت بپرسم، رفتی بیمارستان قضیه چی بود؟ همه چی رو به راهه؟»

خودکار رو برداشتم تا جوابش رو روی همون کاغذ بنویسم که جهانگیری درهمون حین جواب مهرو رو داد:

- دخترِ خوب چندوقته با من کار نمیکنید، قیمت‌ها بالا و پایین شده! سودم کمه، اونم واسه‌ی فیروزه‌ی درجه یک.

روی برگه نوشتم:

« نترس، بابام سرطان گرفته؛ چیز آنچنان مهمی نیست!»

نگران بهم نگاه کرد و من لبخند زدم؛ مهرو همچنان جواب جهانگیری رو میداد:

- دیگه بیشتر طرح‌های جوون پسند و سنگ‌های براق عین آمیتیست و کوارتز روی بورسن؛ چند وقتی هست که طرح‌های مربوط به فیروزه نزدیم؛ الان باز ازمون درخواست شده، ماهم گفتیم کی بهتر از بهرام خان! حالا قصدتون چیه؟ قبول میکنید پیشنهاد مارو یا نه؟

- من هیچوقت دست رد به سینه‌ی شرکت شما نزدم! الان‌هم نمیزنم، ولی سودم کمه چاره‌ای ندارم. بیاید حجره به نتیجه میرسیم؛ یا درجه‌ی سنگ رو تغییر بدید یا بودجه رو ببرید بالاتر.

مهیار تسلیم شده لب ورچید و از جا بلند شد.

- خیلی خب بهرام خان، ما حتما مزاحمتون میشیم! ممنون که اومدید.

***

قارچ و سیر رو توی تابه سرخ کردم و صدای جیلیز ویلیزش توی جیغ‌های بلند بچه‌ها و آهنگ ابی و همخونیِ اشکان پیچید.

- ناز نفست! بخون اشی، بخون.

*نازی ناز کن که نازت یه سرونازه*

*نازی ناز کن که دلم پر از نیازه*

*شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره*

*هر غم پنهون تو یه دنیا رازه*

بیحوصله سس و پاستا‌ها رو به قارچ اضافه کردم و پخته و نپخته تابه رو از روی گاز برداشتم؛ کاسه‌هارو از پاستا پر میکردم که فرانک پشت سرم ظاهر شد.

- به به، چه پخت و پزی میکنه سمر خانوم!

دستم به تابه خورد و با چهره‌ی جمع شده توی هوا تکونش دادم.

- حواست کجاست دختر؟ چشمت زدم.

آروم خندید و به کاسه‌‌های پر شده اشاره کردم.

- این‌ها رو میبری سر میز؟

- حتما!

کاسه‌ها رو سر میز برد و تابه‌ی خالی شده رو توی سینک انداختم؛ دست توی موهام کشیدم، کلافه بودم؛ عین همیشه!

از آشپزخونه خارج شدم؛ صدای آهنگ زیاد بود و جیغ بچه‌ها زیاد تر.

- به افتخار سمر جون، بزنید دست قشنگه رو!

اشکان با گیتار توی دستش الکی ملودی میزد و همه همراهیش میکردن؛ پوکر فیس پشت میز نشستم و با ریموت صدای آهنگ رو کم کردم.

- سرم رفت اشی! اون ماسماسک رو بزار زمین بیا غذا.

گیتارم رو روی مبل گذاشت و پشت میز نشست؛ آناهیتا اول از همه به غذام ایراد گرفت:

- قارچش خامه سمر!

بیحوصله کمی از پاستا‌ی بی‌مزه توی دهانم گذاشتم و ترانه گفت:

- بخور آنا، غر نزن؛ تیکه تیکت میکنه ها!

پوزخند زدم و بیشتر خوردم؛ اشکان گفت:

- والا؛ جرعت داری به این قیافه‌ی برزخی بگی غذات بده؟ منم خواستم بگم زیادی بی‌نمکه، ولی حقیقتش روم نشد. آنا، پاشو نمکدون بیار جونِ مادرت.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

[پارت‌ سوم]

آناهیتا با غرغر وارد آشپزخونه شد و من بی‌‌اشتها با کاسه‌ی نیمه پرم از پشت میز بلند شدم.

تیرداد تشر زد:

- بشین سمر، چرا انقدر زهرماری؟

سمتش برگشتم.

- زهرمار نیستم حالت همیشگیمه! یه طور برخورد نکنید انگار من رو نمیشناسید؛ من همیشه زهرمارم، غیرِ اینه؟

اشکان با دهان پر شونه بالا انداخت.

- نه والا!

با غیض بهش نگاه کردم که تیرداد باز گفت:

- کجا میخوای بری؟ بعدِ صدسال اومدیم پیشت دورِ هم باشیم، بشین دیگه.

بلااجبار نشستم و بی‌حوصله از بچه‌ها چشم گرفتم؛ فرانک دستش رو روی دست تیرداد گذاشت و آروم گفت:

- آروم عزیزم! اخمات‌رو باز کن ببینم.

تیرداد کمی نرم شد و چنگال دیگه‌ای پاستا توی دهانش گذاشت؛ فرانک برای عوض کردن بحث میون سکوت عمیق خونه گفت:

- سمر، چیکارمیکنی با دردسر‌های شرکت فرهمند؟

با غذای باقی مونده توی کاسه‌ام بازی کردم.

- فرهمند بی‌دردسرترین شرکتِ جواهرسازیه! به جز من و اشی بقیتون خودتون رو انداختید توی دردسر، وگرنه ما راحتیم.

ترانه شاکی غذاش رو با عجله قورت داد و توی هوا بشکنی زد.

- حق گفتی سمر! من که حسابی گیر کردم تو دردسر، این سالار سرافرازِ عوضی هرروز یه جور میره رو مخمون؛ یه طوری طرح‌هامون  رو الکی و بی‌دلیل رد میکنه که نصف طراح‌ها دزد شدن. حواست رو جمع کن سمر، میدونی که طرح‌هات تو بورسه و رو دستت نیست!

پوزخند زدم.

- سرافراز کارش دزدیه! اون تهمت لعنتی‌هم کار خودش بود، فکر کردید من نمیدونم؟

نگاهی بین بچه‌ها رد و بدل شد و تیرداد با اخم گفت:

- یعنی چی؟ یعنی سرافراز بهت تهمت زد؟

بهش نگاه کردم؛ همچنان پوزخند داشتم و با یادآوری چهارسال قبل و تهمتی که توی کار بهم زده بودن به سردرد افتادم.

- همشون دست به دستِ هم! هم اون سالار عوضی، هم شیخ و هم حمیدرضا نفیس که تو و آنا پیشش کار میکنید. قضیه‌اش طولانیه، ولی در کل سرافراز سر دستشون بوده!

- فرهمند چی؟

سمت آنا برگشتم.

- فرهمند هیچوقت خودش رو قاطی این کثافت کاری‌ها نکرده! واسه‌ی همینه که من الان انقدر راحت کنارشون دارم کار میکنم؛ اون موقع شاید از الان‌هم سرسخت‌تر و کاردرست‌تر بودن.

اشکان با خنده پرسید:

- چرا؟ چون اون شوگره رئیسش بود؟

بالاخره کمی خندیدم:

- آره! ندیدمش، ولی میدونم حرفه‌ای بوده و حلال خور. حداقل هرچی باشه از مهیارِ حواس‌پرت و خوش گذرون بهتره.

اشکان با خنده‌ی بیشتر گفت:

- ولی جدی عجب چیزیه یارو! از چهارسال پیش که توی مراسم‌ها میدیدمش یادمه؛ حداقل چهل سال رو داشت ولی دافی بود واسه خودش. یارو تایم باشگاه رفتنش از موهای سفید توی سرش بیشتره! من اگه همسن این بودم از زندگی میوفتادم، مردم عجب انرژی و انگیزه‌ای دارن.

بچه ها خندیدن و ترانه همونطور که ظرف‌های خالی شده رو جمع میکرد گفت:

- اشی گرایشت چیه؟ 

اشکان شاکی شد.

- بابا بقرآن این تیردادِ سگ اخلاقم داریوش فرهمند و ببینه گرایشش تغییر میکنه!

صدای خنده ها بیشتر شد و بالاخره من هم خندیدم؛ ظرف‌هارو با بچه‌ها توی ماشین ظرفشویی چیدیم و با فاصله‌ی کوتاهی بچه‌ها با خداحافظی به خونه‌هاشون رفتن. دلم برای گذشته‌ها تنگ شد؛ گذشته‌هایی که همه در کنارهم توی شرکت خودمون رشد میکردیم و لذت میبردیم! مثل این روزها همه از هم جدا نبودیم؛ یه تیم بودیم. یه تیمِ واقعا قوی؛ اون موقع حتی از شرکت فرهمند هم جلو زده بودیم؛ رشدمون باعث شد کم کم پایین بکشنمون! تیممون رو ضعیف کردن و حالا اینطور از هم پاشیده بودیم. مجبور بودیم توی همون شرکت‌هایی کارکنیم که قبلا رقیب سرسختمون بودن و با اختلاف ازمون پایین تر بودن...

***

نور آفتاب توی چشمم تابید و با جمع کردن صورتم عینک رو بالاتر آوردم؛ یک ساعتی بود که اینجا مقابل حجره‌ی فیروزه جهانگیری ایستاده بودیم و باهاش چونه میزدیم! پسرا اونقدر تلاش کرده بودن که نزدیک بود کف کنن؛ مهرو عین همیشه همراهمون نبود و فقط من توی جمعشون به عنوان یه دختر حضور داشتم.

- بهرام خان تروخدا یکم کوتاه بیاید دیگه! ما مشتری قدیمیتونیم، سالهاست که باهاتون کار میکنیم.

- میدونم دخترم، خیلی خوب میشناسمتون؛ هم فرهمند رو میشناسم هم شمارو. ولی من با این کار ضرر میکنم! شما این و میخواید؟

آزاد نچ کرد و جای من جواب داد:

- این چه حرفیه؟

مهیار میون حرفش پرید:

- ما غلط کنیم!

آزاد با اخم به مهیار نگاه کرد و من ادامه دادم:

- شما الان دقیقا چقدر سود میخواید؟ بگید به من، شاید کنار اومدیم.

مهیار توی پهلوم کوبید و مچ دستش رو دور از چشم جهانگیری گرفتم؛ بزار ببینم چه غلطی میتونم بکنم! سه تا مرد پاشدین اومدین، هیچ غلطی نمیتونید بکنید.

- من میگم پنجاه پنجاه، شما میگید سی هفتاد!

ابروهام بالا پرید.

- پنجاه پنجاه زیاده! اونطور ما ضرر میکنیم؛ شما پول طراحی و برش و رکاب دورشون رو درنظر بگیر؛ چه سودی داره برامون؟

با اخم و دست‌های تکیه زده به عصای توی دستش شونه بالا انداخت.

- من نمیدونم دخترم، سودم کمه!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

[پارت چهارم]

نیم نگاهی به پسرا انداختم؛ میخواستن از کلافگی خفه‌اش کنن.

- چهل شصت، چطوره؟

نگاه جهانگیری کمی نرم شد، اما قانع نمیشد.

- پنجاه پنجاه!

با حرص لبخند زدم.

- چهل و سه پنجاه و هفت.

- پنجاه پنجاه!

- چهل و هشت پنجاه و دو.

- سمر!

سمت ساشا برگشتم؛ با تعجب بهم نگاه میکردن. جهانگیری گفت:

- چهل و هشت پنجاه و دو؟ دخترم الان بحث دو درصده؟

به پیشونیم دست کشیدم.

- ببخشید قاطی کردم! آفتاب مستقیم توی مغزمه بهرام خان، حجرتون سایه نداره؟

بچه‌ها بادشون خوابید، ساشا آروم گفت:

- عاقلمون تو بودی که از دست رفتی.

مهیار بازوم رو گرفت و خطاب به جهانگیری گفت:

- بیخیال بهرام خان، اشکالی نداره؛ اینطور نه برای شما سود داره نه برای ما! میریم دنبال یه حجره‌ی دیگه.

نگاه جهانگیری بین هر چهارنفرمون چرخید.

- خیلی خب، موفق باشید بچه‌ها.

با دست‌های خالی خداحافظی کردیم و همه از هجره خارج شدیم؛ مهیار توی بازوم کوبید و اخم کرده سمتش برگشتم.

- چته تو؟ چهل و هشت پنجاه و دو چیه؟ اصلا میخوام نده، مرتیکه‌ی پیر! دوتا دونه فیروزه‌ست دیگه، مگه این تنها حجره‌ی فیروزه‌ی تهرانه؟

درحال راه رفتن بودیم؛ آزاد با حرص قدم برمیداشت و به مهیار تشر زد:

- تنها حجره‌ی فیروزه‌ی تهران نیست ولی بهترینشه! ما کل این چندسال با جهانگیری کارکردیم؛ الان هرجای دیگه بریم از کجا میخوایم بفهمیم سنگش درست حسابیه؟

ساشا گفت:

- پخمه که نیستیم! این یکی رو دیگه حالیمونه؛ یعنی ما سنگ درجه یک و دو رو از هم تشخیص نمیدیم؟

هرسه همزمان جواب دادیم:

- نه!

ساشای بیچاره لال شد و همه به ماشین رسیدیم؛ آزاد پشت فرمون نشست و من و ساشا عقب؛ مهیار از جلو به عقب برگشت و گفت:

- شاید ما حالیمون نشه ولی تو میفهمی سمر، نه؟

با پوزخند عینک آفتابیم رو توی کیفم گذاشتم و درهمون حین که آزاد ماشین رو روشن میکرد گفتم:

- آره! صدرصد.

- مسخره‌ میکنی بیشعور؟ جدی میگم! حالیته خب.

- من دیگه با این حجره دارا سر و کله نمیزنما! بزاریدش واسه‌ی یه روز دیگه؛ از صبح مغزم تیلیت شد پیش این جهانگیریِ زبون نفهم.

مهیار سمت جلو برگشت و به صندلیش تکیه داد؛ آزاد حین رانندگی جواب داد:

- یه پنج شیش ماهی فرصت داریم واسه نمونه‌ی اول؛ اول طرح‌هامون رو میزنیم، کم کم میریم سراغ حجره.

ساشا کنایه انداخت:

- عجب خوش خیالی هستی! به همین راحتی حجره پیدا میشه که آخر سر بریم سراغش؟

با سردرد و بیحوصلگی گفتم:

- بچه‌ها میشه خفه شید؟ جهانگیری از رو مغزم کنار رفت حالا نوبت شماست؟

همه ساکت شدن و با تکیه دادن سرم به پنجره‌ی ماشین چشم‌هام رو بستم؛ به شرکت رسیدیم و همه بلافاصله پشت میزهای اتاق طراحی نشستیم تا طرح‌های اولیمون رو بزنیم.

با دقت به طرح مقابلم نگاه کردم و جزئیاتش رو بیشتر کردم؛ روی هرچیز بیحوصله بودم، در عوضش تمام دقت و حوصله‌ام رو خرج طراحی جواهرات میکردم!

مهیار برای صدمین بار برگه‌اش رو مچاله کرد و وسط اتاق انداخت.

- ای من ری*دم توی جهانگیری و هرچی سنگ فیروز‌ست! این چه طرحای کثافتیه؟ من فقط چیزای پیرمردی میاد توی سرم!

بچه‌ها خندیدن و آزاد تشر زد:

- بی‌ادب! بیشتر از بیست نفر توی اتاقن؛ ببند دهنت و بشین پای طرحت.

به بقیه نگاه کردم؛ اکثرا بدون ایده با مشت های زیر چونشون به برگه ها نگاه میکردن؛ شیارهای ظریف طلایی رو روی فیروزه پررنگ کردم و مدادهام رو روی میز گذاشتم.

- من تموم!

مهیار شاکی بهم نگاه کرد.

- دلقکمون کردی سمر؟ من هنوز یه طرح هم نزدم.

ساشا خندید.

- دلت خوشه مدیریت شرکتم با خودته.

طرح‌هارو روی میز مقابلش گذاشتم و ورق زد؛ رکاب هارو سیاه قلم طرح زده بودم و فقط جزئیات و سایه‌هاش رو اضافه کرده بودم، اما سنگ های فیروزه‌ی مرکز کار رو با جزئیات رنگ زده بودم تا فیروزه بودنشون به خوبی به چشم بیاد!

پلاک گردنبند، انگشتر و رینگ ظریف پشتش، و گوشواره‌ی آویز دار طرح هایی بود که توی این یک ساعت و نیم کشیده بودم؛ مهیار برگه‌هارو به دستم داد و خطاب به همه افراد توی اتاق باصدای بلندی گفت:

- همگی خسته نباشید! پروژه با سمره، طرح‌هاتون رو تحویل بدید.

لبخند کجی زدم و صدای اعتراض ها بالا رفت.

- من هنوز طرحم تکمیل نشده!

- یکم بیشتر وقت بدید آقای ملک، ما دستمون مثل جهان‌آرا تند نیست!

- ای بابا، بازم که جهان‌آرا سرپرست شد.

مهیار میون همهمه دادی زد:

- ساکت! طرح‌هارو تحویل بدید؛ چه ناقص چه کامل، خوب باشه من تشخیص میدم. دو نفر دستیار خانوم جهان‌آرا میشن، بقیه هم خوب حرفشون رو گوش میدن! اوکی؟

همه شاکی و پکر سمت میز مهیار اومدن و طرح‌هاشون رو نشون دادن؛ اکثرا توی طرح اول گیر کرده بودن و فقط آزاد و اشکان دو تا طرح قابل قبول تحویل دادن.

- مهرانفر و شایگان؛ به سمر خوب گوش میدید و درکنارش طرح‌های بقیه رو کنترل کنید! همگی خوب گوش بدید؛ تا حداقل دو ماه دیگه همه طرح‌هاتون رو کامل و بدون عیب به سمر تحویل میدید؛ هم طرح دستی، هم ایمیل. باقی جزئیات با خود سمره، خسته نباشید.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[پارت پنجم]

از اتاق خارج شد و همهمه ها بالا رفت؛ عین همیشه همه با سرپرست بودن من مشکل داشتن، اخه من ارث باباشون و خورده بودم!

- همگی خوب گوش بدید؛ فیکس دو ماهِ دیگه من ازتون طرح میخوام؛ هرنفر دو تا طرح انگشتر میزنه و سه تا نیم ست! پنج نفر اولی که پذیرفته بشن همراه با من و آزاد و اشکان طرحای اصلی و اولیه رو میزنن؛ خوب متوجه شدید؟

همه شاکی و بیحوصله تایید کردن و من از اتاق طراحی خارج شدم؛ عادی بود! کل این شرکت با من مشکل داشتن. مردم دوست داشتن همدیگه رو پایین بکشن! پیشرفت و قدرت دیگران حرصیشون میکرد؛ کی دیده بود که من طی این چندسال چقدر برای رشد قلمم تلاش کردم؟ پول پدرم چشمشون رو کور کرده بود، هرچند من هیچوقت دست توی جیب اردلان جهان‌آرا نکرده بودم! همیشه خودم بودم و خودم؛ هیچکس به جز من، سمر رو بالا نکشید! هیچکس چشم دیدن موفقیتم رو نداشت، درست مثل الان.

***

جام خالی رو توی دستم روی میز چرخوندم و پا رو پا انداختم؛ با نهایت نفرت به صحنه‌ی مقابلم نگاه میکردم، من چرا اینجا بودم؟

خدمتکار جلو اومد تا جامم رو پر کنه که عقب کشیدم.

- الکل نمیخورم!

اونقدر به خونه‌ی پدرم سر نمیزدم که خدمتکارهاش از الکل نخوردن من مطلع نبودن.

با معذرت خواهی عقب کشید و من جام خالی رو روی میز کوبیدم؛ نگاه اردلان بالا اومد و روی من نشست. حاضر نبود بخاطرم حتی از پای میز پوکرش بلند بشه؟

سیگار نیمه سوخته‌اش رو توی جام انداخت و از پای میز بلند شد.

- بازی رو میسپرم به خودتون؛ ناصر، ببینم چه میکنی!

ابروهام بالا پرید و سمت من اومد؛ کنارم روی مبل تک نفره نشست و بدون اینکه ژستم رو تغییر بدم بهش نگاه کردم.

- عجیبه؛ فکر نمیکردم بخاطرم حاضر بشی از پای اون میز لعنتی بلند بشی!

عین خودم پوزخند زد.

- کنایه‌ انداختن‌هات به مادرت رفته!

- من که اون و ندیدم، ولی تا جایی که معلومه متاسفانه کم به تو شبیه نیستم.

فقط بهم نگاه کرد و کمی توی جام تکون خوردم.

- خب، حرف بزن! چه اتفاق مهمی افتاده که حاضر شدی بخاطرش من و بعد از اون همه مدت دعوت کنی به خونه‌ات؟

با نگاهی به میز پوکر و آدم های اطرافش، باز نگاهش سمت من برگشت و با مکث گفت:

- ازت یه درخواست دارم؛ یه درخواست که میتونه به خودت و موقعیت کاریت حسابی کمک کنه!

حرصی خندیدم.

- از کی تاحالا تو نگران موقعیت شغلیِ منی؟

- سمر!

جدی و بی‌لبخند بهش نگاه کردن.

- بله؟ دروغ میگم مگه؟

اینبار اون هم اخم کرد.

- برای یه بار هم که شده به حرفم گوش بده! شرکتت از دستت رفت؛ گفتم بهت کمک میکنم، اسم و رسمت و برگردون! غرورت بهت اجازه نداد، دستم و رد کردی؛ ولی الان، میخوام یه موقعیت فوق العاده جلوت بزارم!

پوکر فیس بهش نگاه کردم و ادامه داد:

- سالار سرافراز تو رو ازم خاستگاری کرده!

خندیدم؛ با بهت! سالار سرافراز؟ اشتباه میکردم یا این همون مردک دزد متقلبی بود که چهارسال قبل به من تهمت دزدی زده بود؟

خنده‌ام بیشتر شد؛ بیشتر و بیشتر! اونقدر که دوست‌های اردلان از پشت میز پوکر بهم نگاه کردن.

- شوخی میکنی دیگه، نه؟ لابد… لابد الان از من میخوای بهش جواب بله بدم؟

- سالار سرافراز یه مسیره برات سمر! یه مسیر برای رسیدن به هدفات.

خنده‌ام رو خوردم و عصبی بهش تشر زدم:

- میفهمی چی میگی؟ گوربابای هدفام! این سرافرازِ بی‌همه چیز کسی بود که با تهمتش شرکتم و از چنگم بیرون کشید، حالا تو از من میخوای با کمک همین مرتیکه باز به دستش بیارم؟

کلافه‌اش کرده بودم؛ من داشتم از خشم میترکیدم و اردلان سعی داشت جلوی دوست‌هاش داد و بیداد راه نندازه.

- ببین من و سمر، لجبازی نکن! الان قبول نکنی دو روز دیگه تازه متوجه میشی چه فرصتی رو از دست دادی.

چرندیاتش هرلحظه پوزخندم رو بیشتر میکرد؛ این مردک من رو مسخره‌ی خودش کرده بود. منظورش از فرصت همون آدمی بود که چهارسال تمام زندگیِ من رو به کثافت کشیده بود؟

- مثل اینکه تو جدی جدی مغزت و از دست دادی! این کوفت و زهرماری‌هایی که هرلحظه از بینیت بالا میکشی عقل تو کله‌ات نزاشته؛ یه بار این پیشنهادات چرند و بهم معرفی کردی، قبول نکردم؛ بار دوم حتی بیانش هم نکن!

به چهره‌ی خشمگین و نفس نفس زدن‌هام نگاه کرد؛ سرخ شده بودم و اون هم مثل من اخم داشت، اما همچنان عقب نمیکشید. سعی داشت قانعم بکنه، بیخیال شو مرد!

- گزینه از سرافراز بهتر از کجا میخوای پیدا کنی؟ توی این دوره زمونه اومده تو رو از من خواستگاری کرده! پسر خوبیه، زود قضاوت میکنی.

هیستریک خندیدم؛ امشب از حرص و شوک قطعا سکته میکردم! از همون اول هم اشتباه کردم که پام رو توی این خونه‌ی نحس گذاشتم.

- رو دستت موندم که اینطور سعی داری ردم کنی برم؟ داری خرجم و میدی؟ اصلا حواست بهم هست؟ میدونی چطور دارم زندگی میکنم؟ چه غلطی میکنم و بعد از تهمتِ اون مرتیکه بهم، چه کثافتی رو از زندگیم بیرون کشیدم؟ میدونی اینارو؟ نه! تو از هیچی خبر نداری مَرد، پس بیخیالِ من شو! کل زندگیم خودم بودم و خودم؛ خودم سعی کردم این سمرِ بدبخت و بیچاره رو از منجلاب بکشم بیرون، اون موقع تو کجا بودی؟ پای میز پوکر و درحال عشق و حال! هیچوقت کنارم نبودی اردلان، هیچوقت نبودی؛ پس الان هم نخواه که باشی! حق نداری واسه‌ی من تعیین کنی که با کی ازدواج کنم یا نکنم.

لب‌هاش رو روی هم فشرد؛ نگاهش بین من و میز پوکر و دوست‌هاش میچرخید و رسماً دلش میخواست خفه‌ام کنه.

- باهاش میری بیرون سمر! یه فرصت بهش میدی تا خودش رو بهت ثابت کنه؛ بحث عشق و کار جداست، این مرد توی کارش حریصه دلیل نمیشه توی زندگی مشترک‌هم به تو صدمه‌ای بزنه!

اگر فرصتش بود، همین حالا دست روی گلوش میزاشتم و اونقدر فشار میدادم تا خفه بشه! ولی حیف که ارزشش رو نداشت؛ اردلان در هر صورت بر اثر سرطان تا چندوقتِ دیگه میمرد، پس لازم نبود بیخود و الکی خونش رو به گردنِ خودم بندازم.

- میدونی که هیچ فرصتی در کار نیست اردلان! من با این مردک هیچ گورستونی نمیرم.

- میری! خوبم میری…

 

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[پارت ششم]

با حرص فنجون خالی از قهوه رو روی میز تکون میدادم و با ضرب، پام رو روی زمین میکوبیدم؛ نگاهم بسیار محسوس و پر از نفرت، روی چهره‌ی فرد مقابلم میچرخید و اون بی‌توجه به نفرتِ من، ریلکس و با خنده‌ی گوشه‌ی لبش بهم خیره بود! اردلانِ بی‌همه چیز تمام تلاشش رو کرده بود تا یه فرصت به کفتارِ مقابلم بدم و موفق هم شده بود… حالم داشت از خودم به هم میخورد؛ چطور راضی شده بودم که با این مرتیکه‌ی دزدِ عوضی به یه دِیت نایتِ عاشقانه بیام؟

- سمر جان، نمیخوای حرفی بزنی؟

بهش نگاه کردم؛ پر از حرص و خشم، با چشم‌هایی که سیاه آرایش شده بودن؛ بسیار سیاه! و موهایی که بیحوصله و خسته دورم رها شده بود و حالا کمی توی صورتم اومده بودن.

- چی بگم؟ دوست داری از دزدی‌هات برات بگم یا تهمت‌هایی که بهم زدی؟

سرشار از خشم بودم و سرافراز با حرفِ من پوزخندش بیشتر شد.

- من هیچ ربطی به تهمتِ چهار پنج سال قبلت ندارم…

- چرند نگو! با خر طرف نیستی سرافراز؛ من تو و اَمسالت رو عین کف دستم میشناسم! زمان برد تا بفهمم، ولی بالاخره متوجه شدم کی من رو از اون بالا به اون شدت پایین کشید.

به چشم‌های پر نفرت و نفس نفس زدن‌هام از حرص نگاه کرد؛ نگاهِ اون برخلافِ من، کاملا ریلکس و بدون‌ خشم بود.

- خیلی خب، میپذیرم. بارها ازت طرح دزدیدم و توی اون تهمتِ لعنتی‌هم دست داشتم، ولی آدم‌ها میتونن تغییر کنن! اینطور نیست؟

سریع و بی‌فکر پاسخ دادم:

- خیر، اینطور نیست!

نگاهش رو همونطور خندون و سرخوش ازم گرفت و به پیانیست مجاورش نگاه کرد؛ پیانیستی که میون خشم و حالِ بدِ من داشت با ملودی‌هاش روی مغزم یورتمه میرفت!

- بدبینی سمر!

- جهان‌آرا!

باز بهم نگاه کرد.

- چی؟

- گفتم جهان‌آرا! حق نداری من رو با اسمِ کوچیک صدا بزنی.

ابروهاش جمع شد و خنده‌اش بیشتر شد.

- آدم جالبی هستی! سر یه میز باهام نشستی و رسماً قرار عاشقانه‌ام رو قبول کردی، اونوقت ازم میخوای که حتی اسمت رو هم صدا نزنم؟

عین خودش ابروهام رو جمع کردم، اما نه از سرِ سرخوشی و کنجکاوی! از سر خشم، نفرت.

- ببین من و سرافراز! خوب گوش کن؛ اون پیشنهاد ازدواجِ کوفتیت برام هیچ اهمیتی نداره، الان هم اگر سر یه میز باهات نشستم بخاطر اجبارهای اردلانه، وگرنه من ندیده‌ی رویِ گوهت نیستم!

روی میز خم شده با ابروهای بالا پریده و خنده‌ی گوشه‌ی لبش، بهم خیره بود و انگار که سینما اومده بود؛ داشت از صحنه‌ی مقابلش نهایت لذت رو میبرد و صحنه‌ی مقابلش چیزی نبود به جز منِ سرشار از خشم و حرص!

- فکرمیکردم رابطه‌ات با پدرت افتضاح باشه!

- همینطوره.

- پس چطور الان با اصرارهای اون اینجایی؟ اگه برات اهمیتی نداره پس نباید به اصرارهاش توجهی بکنی.

عین خودش روی میز خم شدم.

- فضولیش به تو نیومده سرافراز! سرت تو کار خودت باشه؛ الان هم برو خونت و فکر من رو کامل از سرت بیرون کن.

تایِ آستین های پیرهن مردونه‌اش رو مرتب کرد و در همون حین ریلکس پاسخ داد:

- تو من و خوب نمیشناسی سمر! بدون که اگر به چیزی گیر بدم، دیگه رهاش نمیکنم؛ اون هم وقتی اون چیز تو باشی!

لبم رو محکم گزیدم؛ دلم میخواست همین حالا خرخره‌اش رو بجوام! من چقدر از این مرد نفرت داشتم و اون اینطور بهم ابراز علاقه میکرد.

- چرا دست از سرم برنمیداری؟ نمیفهمی چقدر ازت متنفرم؟ لعنتی تو با من و اسم و رسمم کاری کردی که مجبور شدم یک شبه خونه و زندگیم رو ول کنم و رسماً از کشورم فرار کنم! میدونی من اون کثافتی که به زندگیم زدی رو چطور جمع کردم؟ میدونی چقدر سختی کشیدم؟ حالا با نهایت پررویی اومدی جلوم ایستادی و ازم میخوای که بهت بله بگم و باهات پای میز عقد بشینم؟ گورت و گم کن تروخدا! الان تو آخرین نفری هستی که دلم میخواد باهاش ازدواج کنم.

کم کم داشتم کلافه‌اش میکردم؛ با نهایت درموندگی و حال بد حرف‌هام رو بیان کرده بودم و از ته دل ازش میخواستم که رهام کنه، اما اون بیخیال بشو نبود! اینبار با چهره‌ی جدی تر و اخم‌های درهم سمتم برگشت.

- ازت خوشم میاد سمر! بهم بله بگو، درستش میکنیم باهم؛ اسم و رسمت رو برمیگردونیم و باهم کار میکنیم. شرکتت و برات برمیگردونم، درست مثل قبل! دیگه چی میخوای آخه؟

صبرم لبریز شد؛ قطرات اشک پشت چشم‌هام پنهون بودن و من ابداً بهشون اجازه‌ی خروج نمیدادم! درونم پر از احساسات و حال بد بود و از بیرون، سرشار از خشم بودم! تقریبا روی میز کوبیدم و به جلو خم شدم.

- گوه بزنه درِ اون شرکتی رو که قراره تو برام راه بندازی! من از تو هیچی نمیخوام لعنتی ولم کن، همین که دست از سرم برداری بزرگترین لطفه برام.

- سمر! لجبازی نکن، روش فکرکن. ما درکنارِ هم میتونیم صنعتِ جواهر سازی و طراحی رو بترکونیم! الان اون فرهمندِ عوضی چه سودی برات داره که موندی توی شرکتش؟ خودِ ناکسش که اونورِ دنیاست، یه مشت بچه رو گذاشته بالای سر کارهای شرکت و اگه تو درکنارشون نباشی شرکت درجا فرو میریزه!

اینبار عین خودش پوزخند زدم؛ شال مشکی از روی موهام رها شده بود و تار موهای تیره‌ام وحشی و رها دور صورتم رو گرفته بودن.

- دِ همین دیگه! من مثلِ تو دنبال سود نیستم؛ نمیخوام از توی پاچه‌ی هر کس و ناکسی سود بکشم بیرون؛ هر غلطی میکنن لااقل عین تو دزد نیستن، آدمن!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...