رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

هانیه پروین

مدیر فنی
  • تعداد ارسال ها

    877
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    42

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. خوبی عزیزم؟

    از خودت بهم خبر بده

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Alen

      Alen

      دستت درد نکنه 🤣 همین‌جا بودم ولی خیلی سنگین بود سایت سخت می‌اومد بالا😭

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      درست شده الان؟

    4. Alen

      Alen

      آره درست شد می‌تونم راحت برم و بیام☺️

  2. ساندویچ هشتاد🍔 بازپرس خودکار رو توی دستش چرخوند. نگاهش اشعه‌ای داشت که من رو نسبت به هر حرکتم محتاط می‌کرد. - فکر کردی می‌تونی از زیرش در بری؟ من سال‌هاست این کارو انجام میدم و بذار یه چیزی رو خیلی واضح بهت بگم، تو می‌دونی این بچه‌ها کجان! روی صندلیم جابه‌جا شدم، به هیچ عنوان راحت نبود و اگه بازپرس فقط کمی روی خوش نشون می‌داد، شاید می‌تونستم تقاضای یه صندلی بهتر داشته باشم. اما در حال حاضر تنها چیزی که از بازپرس عایدم می‌شد، یک جام زهر بود. چشم‌ ریز کرد و گوشه چشم‌هاش با چروک‌های عمیق، جمع شد. آروم گفت: - وقتی عکس‌ها رو دیدی، اصلا جا نخوردی. برعکس... طوری که انگار چیز جدیدی برات نبودن، خیلی سریع از روشون رد شدی. نفسم رو به بیرون فوت کردم. نمی‌دونستم کلارا داشت چه غلطی می‌کرد که اینقدر طول کشید، اما من داشتم کنترلم رو از دست می‌دادم. این زن داشت از یک قطره آب، طوفان می‌ساخت و قصد داشت من رو هم توش غرق کنه. نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و بهش نگم: - اینو از کتاب آموزش زبان‌بدن یا همچین چیزی یاد گرفتی؟ دست‌هام توی اون دستبندها بی‌تابی می‌کردن و بازپرس، انگار جامی از اکسیرِ صبر رو سر کشیده بود که خسته نمی‌شد. خواست چیزی بگه که همون‌لحظه، درِ اتاق بازجویی با صدای بلندی باز شد و وسط حرف بازپرس پرید. - عذر می‌خوام، اتفاق مهمی افتاده. زن جوان که موهای فرفریش رو به زحمت با کش مهار کرده بود، جلو اومد و خم شد. چیزی در گوش بازپرس پچ‌پچ کرد و مردمک‌های قهوه‌ای رنگ بازپرس درشت شد. نگاه تهدیدآمیزی به من انداخت و بعد گفت: - چطور ممکنه؟! از روی صندلی بلند شد و باهم از اتاق بازجویی بیرون رفتن. شونه‌هام پایین افتادن و نفس عمیقی کشیدم.
  3. هانیه پروین

    چه شکلی میبینیش؟!

    غزال همیشه منو یاد شخصیت اصلی رمان جهانگرد کوچک می‌ندازه. اون شوق کودکانه‌ای که به طراوت قبل زندست خیلی توی نوشته‌هاش مشهوده. اگه میخواستم یه Nickname براش بذارم، می‌گفتم لبخند. اون یکی از زیباترین لبخندهای دنیا رو داره، انگار دنیا زنده میشه با خنده‌هاش.
  4. هانیه پروین

    چه شکلی میبینیش؟!

    تو بهم وایب مامانا رو میدی معمولا مهربون و منطقی و آرومی دغدغه بقیه رو جدی می‌گیری و دوست داشتنی هستی
  5. ۱‌. لطفا خودتون رو معرفی کنید‌. درود بر شما من زینب چرم گر هستم متولد خرداد سال ۷۷ ، اهل تهران و قم هستم و نمیتونم خودم رو فقط متعلق به یکیشون بدونم ، متاهلم و عاشقانه همسرم رو دوست دارم ، و مشوق اصلیم تو این راه همسرمه❤️ ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. دو رمان و یک داستان در حال نوشتن دارم رمان ها : چرخه دنیا ، اخرین نگهبان شعله (فصل اول) داستان :راز یک قتل ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ والا من از سال ۹۵ تقریبا مینوشتم ولی خب تازه امسال (۱۴۰۴)به خودم جرعت دادم تا به اشتراکشون بزارم و به طور رسمی نویسندگی رو استارت بزنم من همیشه قوه تخیل بالایی داشتم و دوست دارم دنیایی که تو ذهنم میگذره رو روی کاغذ بیارم ، و امیدوارم با قلمم بتونم ، حتی شده چند دقیقه هر شخصی رو از دقدقه های روزمره دور کنم . ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی می‌کنید؟ بینوایان ، غرور و تعصب ۵. بزرگ‌ترین چالش شما به‌عنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ اینه که بتونم اثری خلق کنم ، که بتونه حتی شده برای یک نفر آموزنده و جذاب باشه ۶. هدف نهایی‌تون در مسیر نوشتن کجاست؟ جایی که بتونم داستانی خلق کنم که بتونه یک جهان رو تحت تاثیر قرار بده ۷. ایده‌های آثار زیباتون رو از کجا پیدا می‌کنید؟ تو دنیای فانتزی و رویایی ذهنم ، با توجه به تجربیاتی که تو طول زندگی به دست میارم ۸. از چه چه چیزهایی الهام می‌گیرید؟ بعضی وقت ها یک اهنگ ، بعضی وقت ها یک نقاشی ، گاهی هم خاطرات و.... ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ صد در صد ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشته‌هاتون دوست دارید؟ این که با شخصیت های داستانم زندگی می کنم و تو صادقانه ترین حالت خودم رو تو موقعیت هاشون قرار میدم و مینویسم ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ مشوق های اصلیم پدرم و همسرم هستن ، من استعداد های هنری رو از پدرم به ارث بردم و همیشه پدر و مادرم تو این راه مشوقم بودن ، و از ثانیه ای که با همسرم اشنا شدم مشوق همراه اصلیم بوده و من رو سمت استعداد هام هُل داده❤️ ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ همسرم بود و کلی ذوق کرد ،(البته نقد هم تحویلم داد ) هر پارتی که مینویسم رو دنبال می کنه! ۱۳. توصیه‌تون برای نویسندگان تازه‌کار و پرذوقی که این مصاحبه رو می‌خونن چیه؟ به خودتون و قلمتون اعتماد داشته باشید ، من خودم هم تازه کار به حساب میام ، ولی مطمئن باشین ، دنیای ذهنتون خیلی قشنگ و جذابه بدون ترس ازشون بنویسید تا با خوندنشون لذت ببریم ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ فضای صمیمیش یکی از علت هایی بود که جرعت کردم تا نوشته هام رو به اشتراک بزارم و بدونم کسانی هستن که تو این راه کمکم می کنن ، واقعا از تک تک اعضای نودهشتیا، بابت این صمیمیت ممنونم ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمی‌کنید؟ کپی برداری داستان بدون اطلاع نویسنده ! واقعا عزیزان نویسنده برای نوشتن یک رمان خیلی چالش دارن ، و این کار واقعا ناراحت کننده هست ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ ازشون استقبال می کنم ، چون نقد باعث رشد انسانه! ۱۷. و در آخر... به خودتون افتخار می‌کنید؟ بله ، و برای همه ارزوی موفقیت دارم @bano.z
  6. هانیه پروین

    پارت گذاری

    سلام عزیزم روی لینک زیر بزنید https://forum.98ia.net/topic/5469-رمان-خرابکاران-دهه-هشتادی-ساحل-رستگار-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#replyForm دکمه آبی‌رنگی هست به نام "ارسال پاسخ به این موضوع" اونو بزنید کادری باز میشه که می‌تونید پارتتونو بنویسید و ارسال کنید
  7. ساندویچ هفتاد و نه🍔 سردی دستبندهای فلزی، مو به تنم سیخ کرد. وزن این دستبندها بیشتر از اون چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. با این وجود، نیشخندی به مامور پلیس زدم و در واکنش به حرف‌هاش، گفتم: - یادت رفت بگی حق گرفتن وکیل هم دارم. از اینکه یه مجرم، تازه‌کار بودنش رو بهش یادآوری کنه، عصبانی شد. ضربه‌ای به شونه‌م زد و گفت: - راه بیوفت! مامور عینکی، سری به نشان تاسف تکون داد و جلوتر از ما حرکت کرد. چشمکی برای کلارا زدم و به طرف ماشین پلیس رفتم. مامور جوان، در پشت رو برام باز کرد. با آرنج به شکمش ضربه زدم و آروم گفتم: - به نفعته دستاتو پیش خودت نگه‌داری جوجه‌پلیس! شکمش رو گرفت و خم شد. صورتش کبود شده بود اما فریادش رو قورت داد و در ماشین رو توی صورتم کوبید. امروز اون سه روزی که از پدربزرگ مهلت گرفته بودم، به پایان می‌رسید. صدای مجری ورزشی توی رادیو که داشت مسابقات بسکتبال رو با هیجان گزارش می‌داد، آزارم می‌داد. درست یک‌ساعت بعد، توی اتاق بازجویی نشسته بودم. شیشه‌ای مقابلم بود که مطمئن بودم پشتش چند نفر ایستادن و با خودشون میگن: پس این همونیه که اون هفت‌تا بچه رو دزدیده؟ بازپرس مشتش رو به میز کوبید که صدای بدی ایجاد کرد. نگاهم رو با طمانینه، از شیشه گرفتم. بازپرس زن سیاهپوستی بود که احتمالا به والدین بچه‌ها قول داده بود مجرم رو گیر بندازه، وگرنه یک‌ساعت تمام، بازجویی رو کش نمی‌داد. دکمه کت طوسی‌رنگش رو باز کرد و گفت: - حرف بزن بلادبورن! اگه خودت به جرمت اعتراف کنی، مطمئن میشم توی مجازاتت تخفیف بگیری. حالا بهم بگو... این بچه‌ها کجا هستن؟ به هفت عکسی که روی میز ردیف کرده بود زل زدم. صاحبین این عکس‌ها رو چندساعت پیش، توی انبار دیده بودم. اون موقع وضعیت به‌هم ریخته‌ای داشتن اما توی این عکس‌ها پوستشون می‌درخشید و لبخند می‌زدن. برای دوازدهمین بار از وقتی که وارد اتاق بازجویی شده بودم، این جمله رو تکرار کردم: - من بی‌گناهم، آدم اشتباهی رو دستگیر کردید. این ادعا کاملا صحت نداشت، من بی‌گناه نبودم و حتی اگه نظر نیک رو می‌پرسیدن، بی‌شک بهشون می‌گفت نارسیس یه هیولاست. اما توی این موردِ بخصوص، من به طرز عجیبی در جایگاه قربانی قرار داشتم.
  8. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  9. رمانت حذف نشده خوشگلم

    به تالار رمان‌های تکمیل شده منتقل شده

     

  10. ساندویچ هفتاد و هشت🍔 - نارسیس... فکر کنم باید نگه‌داری! هشدار کلارا باعث شد از فکر بیرون بیام. ماشین پلیس یک کیلومتر جلوتر از ما ایستاده بود، فقط این نبود. چراغ آبی‌ توی دست مامور پلیس، به قدری جلب‌توجه می‌کرد که ندیدنش ممکن نبود. اشاره می‌کرد ماشین رو نگه‌دارم. سرعت ماشین رو پایین آوردم و در نزدیکیشون، ماشین رو کنار زدم. دو تا مامور مرد از جلو به سمتمون اومدن. زیر لب زمزمه کردم: - بالاخره پیدام کردن! کلارا یک لحظه هم چشم‌های گشادش رو از مامورها جدا نمی‌کرد. با صورت رنگ پریده پرسید: - حالا چی‌کار کنیم؟ قبل از اینکه بتونم جواب بدم، دو تقه به شیشه ماشین خورد. سینه‌م رو از هوای سنگین داخل ماشین پر کردم و شیشه رو پایین کشیدم. مامور پلیسی که عینک آفتابی داشت، با صدای بم و جدیش که من رو یاد گوینده‌های مستند حیات وحش می‌انداخت، پرسید: - نارسیس بلادبورن؟ تا اون لحظه، هیچ‌وقت تا این حد از اسمم بیزار نشده بودم. کاش هر چیز و هر کسی بودم، جز نارسیس بلادبورن. سر سنگینم رو تکون دادم و بر خلاف میل باطنیم، گفتم: - خودم هستم. هر چند که اینها فقط تشریفات بیخود بود؛ اون مامورها بی‌شک می‌دونستن من کی‌ هستم و چرا باید ماشینم رو متوقف کنن. مامور ته‌ریش خاکستری رنگی که حدس می‌زدم دو هفته‌ست اصلاح نشده رو خاروند، این کار از ابهتش در نظرم کم کرد. - باید همراه ما به اداره پلیس بیاین خانم بلادبورن. کنار کشید تا درِ ماشین رو باز کنم و پیاده بشم. مامور پشت‌سرش، جوان‌تر و بی‌تجربه‌تر به نظر می‌رسید. شاید من فقط یکی از ده‌ها مجرمی بودم که در طول روز دستگیر می‌کردن، اما مامور جوان، با اشتیاق و کنجکاوی هر حرکتم رو دنبال می‌کرد. کلارا بازوم رو گرفت و با چشم‌های‌ لرزان بهم نگاه کرد. نگاهش داد می‌زد که دوست نداره با اونها برم، اما می‌دونست این درست نیست، برای همین هم به زبونش نمی‌آورد. بهش اطمینان دادم: - اتفاقی نمی‌افته، تو نجاتم میدی کلارا. اخم کرد و سرش رو با اطمینان تکون داد. گفت: - زیاد طول نمی‌کشه، طاقت بیار و مراقب باش! نیشخندی زدم و آخرین چیزی که بهش گفتم رو خوب به خاطر دارم. - من یه ماشین قتلم، فراموش کردی؟ اون جوجه‌پلیس‌ها باید مراقب باشن! فشار دستش روی بازوم کمتر شد و چشم دزدید. پیاده شدم و مقابل دو مامور پلیسی که قد کوتاه‌تر از من بودن، ایستادم. مامور عینکی، دست به کمر زده بود اما مامور جوان، جلو اومد. برق دستبند‌های توی دستش، کمتر از برق چشم‌هاش بود. پرسیدم: - اولین بارته این کارو می‌کنی، نه؟ صدای باز و بسته شدن در ماشین رو شنیدم. مامور جوان، اون دستبند‌ها رو در کمال شادی به دستم زد. کلارا جلو اومد و همونطور که گونه‌هاش به خاطر گریه برق می‌زدن، جیغ کشید: - داری چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌خواست فرار کنه، مطمئن باش نمی‌تونستی سایه‌شم گیر بندازی! بازش کن! مامور پلیس جوان، بی‌توجه به کلارا، کلماتی که تا حالا فقط توی فیلم‌های جنایی شنیده بودم رو برام بازگو کرد: - نارسیس بلادبورن، شما به جرم آدم‌ربایی دستگیر هستید. حق دارید سکوت کنید. هر چیزی که بگید، ممکنه در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه.
  11. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  12. حالا من بعد قرنی از یه رمان خوشم اومد ها!‌واقعا بی‌انصافیه که اینقدر دیربه‌دیر آپدیت میشه.

    قیافه منی که فکر‌ می‌کردم قراره چاپش کنی:

    🫤🫤🫤

    1. bhreh_rah

      bhreh_rah

      سلام عزیزممم قربونت برم من، من مریض شدم بعد درگیر کارای سرکارم شدم الان دقیقااا امروز آزاد شدم ان شاءالله از شنبههه پست میزارم قول. قول قوللل خوشحالممم خوشت اومدههه فداتشممممممم

  13. @اِللا لطیفــی ایشونم به گپ نظارتی‌تون اضافه می‌کنید مدیرجان؟
  14. عسل جانم رمانتون متوقف شده؟ باید پارت بنویسید که بتونیم ناظر بدیم خوشگل من
  15. @سایان عشقم چک کن اگه طراح‌ها هنوز نت ندارن و خودت درگیری، بهم بگو این جلدو من بزنم
  16. @pen lady قلبم خسته نباشی، لطف کن زمان تعیین کن که نویسنده بدونه تا کی تموم میشه
  17. سلام و وقت بخیر نازنین جان، بهتون تبریک میگم توی تالار زیر تاپیک درخواست رصد و ویراستاری رمانتون رو بزنید جانم
  18. ساندویچ هفتاد و هفت🍔 کلارا و ویل از پله‌ها پایین اومدن و پشت سر نیک ایستادن. دندون‌هام رو طوری روی هم فشار می‌دادم که هر لحظه ممکن بود صدای شکستنشون رو بشنوم. - اینجا چه خبره؟ شما چرا دارین به هم می‌پرید؟! سوال ویل رو نادیده گرفتم و به سمت مبل رفتم تا گوشیم رو بردارم. بلند گفتم: - من برمی‌گردم انبار، باید اون هفت نفرو آزاد کنم. پوزخند نیک پر از طعنه بود و از چشمم دور نموند. ویل به طرفش رفت و با لمس شونه‌ش، دلجویانه پرسید: - بین شما دونفر چه اتفاقی افتاد؟ پره‌های بینی نیک گشاد شده بود، ویل رو کنار زد و از پله‌ها بالا رفت. کلارای سرگردان رو روی پله‌ها رها کردم و از خونه بیرون رفتم. ترک این خونه نفرین‌شده، هر دوبار برای من مصادف با آزادیم بوده؛ اما هیچ‌وقت با خوشحالی همراه نبود. به دنبال ماشینم چشم چرخوندم، حداقل فراموش نکرده بودن اون رو با خودشون بیارن. از باغچه عبور کردم و سوار ماشینم شدم. سکوت ماشین با صداهای توی سرم در تضاد بود. مشتم رو به فرمون کوبیدم و از ته دل، جیغ زدم. سوییچ هنوز روی ماشین بود، روشنش کردم و فرمون رو چرخوندم تا برای همیشه از این خونه دور بشم. قبل از اینکه بتونم از ورودی ماشین‌رو خارج بشم، کلارا جلوی ماشین پرید و دست‌هاش رو باز‌ کرد. صدای ترمز لاستیک‌ها توی گوشم زنگ زد. با چشم‌های برزخی بهش نگاه کردم که اومد و سوار ماشین شد. به سمتش برگشتم و توی صورتش، فریاد زدم: - عقلتو از دست دادی؟ مگه نمی‌دونی من یه ماشین قتلم؟! به در چسبیده بود و می‌لرزید. آروم گفت: - منم باهات میام. سرم رو به نشون تاسف تکون دادم و چشم‌غره‌ای که حق نیکولاس بود رو نثار کلارا کردم. دوباره حرکت کردم و این‌بار واقعا از اون خونه دور شدم. اخمی که روی صورتم آویزون کرده بودم رو به مدت نیم‌ساعت، بی‌اینکه بدونم، حفظ کردم. جوجه‌ای که از آینه وسط ماشین آویزون بود، جلو و عقب می‌شد و وسوسه‌م می‌کرد از اونجا بِکَنمش! حیف که هدیه کلارا بود و این‌کارم، اشکش رو درمی‌آورد. ناگهان انگار که چیزی یادش اومده باشه، پرسید: - راستی... اون گرگینه، بچه هم داشت؟ کلارا متوجه شده بود شنیدن اسم سباستین، چه تاثیری روم می‌ذاره و حالا اینطور خطابش می‌کرد. آروم گفتم: - تا جایی که من می‌دونم نه، نداشت. سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. به خیابون‌های روشن لندن در دل شب خیره شد و با خودش زمزمه کرد: - پس چرا یه اتاق بچه داشت؟ اختاپوس بالاخره کار خودش رو کرد و قطره اشک بزرگی، روی گونه‌م رد انداخت.
  19. ساندویچ هفتاد و شش🍔 نمی‌دونم چقدر گذشت، فقط به خاطر دارم چطور گذشت. ویلیام به همراه دکتر چارلی از راه رسیدن، نیک با گروه تمیزکاری تماس گرفت تا تمام مدارک رو نابود کنن. بوی شوینده قوی‌ای که برای پاک کردن خون استفاده می‌کردن، هر بار باعث تیر کشیدن مغزم می‌شد. من در تمام این مدت، روی پله‌ها نشسته بودم و نگاه خالیم رو به گلدون و گل‌های شیشه‌ای توش دوخته بودم. باز کردنِ در برای ویل، آخرین کاری بود که انجام دادم. متوجه رفت و آمدهای اطرافم بودم و در عین حال، چیزی درک نمی‌کردم. انگار فقط یک روح بودم که داشت تقلای اونها رو تماشا می‌کرد. صدای قدم‌هایی رو از پشت سرم شنیدم، عطر نیک رو تشخیص دادم. اون همیشه از عطرهای بهاری و گرم استفاده می‌کرد. یک پله بالاتر از من نشست و نفس عمیقی کشید. - بازرس حالش خوبه. می‌دونستم که فقط از سر مسئولیت‌پذیری، این رو به من اطلاع میده. نیکولاس حتی در این شرایط هم می‌تونست منطقی عمل کنه، بهش حسودی می‌کردم. بدون جدا کردن نگاهم از مروارید‌هایی که وسط اون گل‌های شیشه‌ای بودن، جواب دادم: - می‌دونم. - ممکن بود بمیره! صداش موقع دادن این هشدار، کمی بالا رفته بود. دوست نداشتم حتی برای لحظه‌ای، به چشم‌هاش نگاه کنم، نیک خون‌آشام درستکاری بود و بی‌شک، در اون چشم‌ها داشت من رو محکوم می‌کرد. برخلاف همیشه، بهش توضیح دادم: - می‌دونم به کجا ضربه زدم نیک، هیچ اندام حیاتی آسیب ندید. اگه من این کارو نمی‌کردم، سباستین... ادامه حرفم رو قورت دادم. بُردنِ اسمش با صدای بلند، یک اختاپوس بزرگ توی گلوم نشوند. نیک سکوتش رو مثل غنیمت جنگی حفظ کرد و چیزی نگفت، حداقل تا چند دقیقه. - من اون گرگینه رو دیدم نارسیس، به نظر نمی‌رسید اصلا بتونه کسی رو بُکشه. اون حتی نتونست جون خودش رو بگیره، چطور می‌تونست به بازرس آسیب بزنه؟ چشم‌هام رو محکم بستم. چونه‌م لرزید، اختاپوسِ توی گلوم داشت پیشروی می‌کرد. با صدای خش‌داری که به زحمت، مانع لرزشش شده بودم، پرسیدم: - سعی داری چی بگی؟ بدون لحظه‌ای درنگ یا تردید، گفت: - تو یک ساعت پیش، مردی که شاید بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستت داشت رو به قتل رسوندی نارسیس. پوزخندی زدم و گفتم: - اوه! جدی؟! کاش می‌تونستم از روی اون پله‌ها بلند بشم، از نیک فاصله بگیرم و به ناکجاآباد برم. اما به زمین چسبیده بودم و داشتم شکنجه می‌شدم. نیک محتاطانه ادامه داد: - منظورم اینه که... انگار تو تمایل عجیبی به قتل اطرافیانت داری، یه تمایل سیری‌ناپذیر و... کوه خفته‌ی درونم، شروع به پرتاب گدازه‌های مذاب کرد. از جا پریدم و انگشت اشاره‌ای که خون سباستین روش خشک شده بود رو توی هوا تکون دادم: - بس کن نیک! خفه شو! نیکولاس به تبعیت از من، بلند شد و با اخم‌های درهم، تمام خشمی که در یک ساعت گذشته سرکوب کرده بود رو به طرفم نشونه گرفت. فریاد زد: -‌ تو تبدیل به ماشین قتل شدی نارسیس! چطور نمی‌بینی؟! کار ما شده اینکه پشت سرت راه بیوفتیم و جنازه‌هایی که به جا می‌ذاریو پاک کنیم. این تویی که باید بس کنی!
  20. ساندویچ هفتاد و پنج🍔 تماس رو قطع کردم و با گیجی تمام، برای ویلیام لوکیشن فرستادم. متوجه شدم هیچ‌وقت شماره اون رو توی گوشیم ذخیره نکرده بودم. چنگی به موهام زدم و تلوتلو خوران، به سمت راه‌پله طلایی رفتم. اگه نَرده‌ها دستم رو نگرفته بودن، بعید نبود که بیوفتم و سرم از وسط به دو نیم تقسیم بشه. با دیدن کلارا، همه‌چیز رو از یاد بُردم. روی مبل چرمی دراز کشیده و پلک‌هاش با آسودگی روی هم افتاده بود. همون مبلی که سباستین اصرار داشت رنگ قهوه‌ایش رو بگیریم، اما من سر این موضوع کوتاه نیومدم تا در نهایت، اون چیزی بشه که می‌خواستم. صدایی که همواره در حال خفه کردنش بودم، دوباره بیدار شد. صدای غریبه‌ای که از من می‌پرسید چرا وقتی می‌دونستم زمان زیادی توی این خونه نخواهم بود، اینقدر سر خرید اسبابش، وسواس به کار بردم؟ شونه‌های کلارا رو تکون دادم و آروم اسمش رو صدا زدم: - کلارا، کلارا... کلارا باید بیدار شی! پلک‌هایی که هنوز رد کمرنگی از سایه شاین صورتی داشتن، تکون خوردن و باز شدن. چهرش رو مچاله کرد. روی مبل نشست و شقیقه‌ش رو مالش داد. - اینجا چه خبره؟ من... من... با یادآوری اتفاقات، چشم‌هاش تا آخرین درجه گشاد شد و با هیجان بهم گفت: - منو بی‌هوش کردن. می‌خواستم بیام بالا تا سباستین اذیتت نکنه، ولی اون عوضی یه دستمال سفید گرفت جلوی دهنم و... اینا مهم نیست. چه اتفاقی افتاد؟ قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم، از جا پرید و با وحشت ازم فاصله گرفت. دست‌هاش رو جلوی دهنش گرفته بود و لرزششون مشهود بود. گفت: - دست... دستات! یا مسیح! تو چی‌کار کردی نارسیس؟ سباستین کجاست؟ نیک، بازرس... با جنون اطرافش رو نگاه کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، به سمت پله‌ها رفت. روی مبل موندم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. یک، دو، سه... صدای جیغ بلند کلارا، به دیوارهای خونه اصابت کرد و همه‌جا پخش شد.
×
×
  • اضافه کردن...