-
تعداد ارسال ها
756 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
موبایلم که روشن شد، لیست چند پیام و تماس بیپاسخ روی صفحهاش نشان داده شد. نگاهی به شمارهها و پیامها انداختم. یک پیام از مادر بود که نوشته بود، فردا به خانهام میآید تا رو در رو دربارهی خواستگاری آقا منوچهر صحبت کنیم. نفسم را هوف مانند بیرون داده و کلافه دستی به صورتم کشیدم. انگار اینبار قرار نبود مادرم کوتاه بیاید و میخواست هر طور که شده من را به ریش نداشتهی آقا منوچهر ببندد. - چیزی شده عزیزم؟ نیم نگاهی سمت خانم مشفق که چشمش به خیابان، اما ظاهراً حواسش به من بود انداختم. چرا فکر کرده بود اگر چیزی شده باشد به اویی که هنوز یک روز هم از زمان آشناییاش با من نمیگذشت، میگویم؟! - نه، چیز مهمی نیست. لیست تماسها را باز کردم و نگاهی به شمارهها انداختم. یک تماس از مدیر ساختمان و یک تماس از فرحانی که به نام «دردسر» ذخیرهاش کرده بودم. مدیر ساختمان که احتمالاً پول شارژش را میخواست، اما فرحان با من چه کار داشت؟! شاید انتظار داشت که امروز را هم مثل دیروز با او همراه باشم. شاید هم باز دردسری درست کرده و از من برای جمع کردنش کمک میخواست. دم عمیقی گرفته و موبایلم را داخل کیفم انداختم. فعلاً نه حوصلهاش را داشتم که با فرحان صحبت کنم و نه در حضور خانم مشفق این کار ممکن بود. - با شوهرت مشکل داری؟ با تعجب سر به سمت خانم مشفق گرداندم. با من بود؟! پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم خودش با لحنی حرصیتر ادامه داد: - لابد میخواد دیگه سر کار نری، آره؟! ببین غصه نخوری ها؛ این مردها همشون سر و ته یه کرباسن. دلشون میخواد ما زنها رو توی آشپزخونه حبس کنن تا فقط براشون بپزیم و بشوریم و بسابیم! جا خورده از حرفها و لحن حرصیاش چشمانم گرد شد. چه یک تنه هم برای خودش میبرید و میدوخت. - نه خانم مشفق، من اصلاً ازدواج نکردم. خانم مشفق نگاهی از گوشهی چشم به من انداخت و ابروهای تتو شدهاش را بالا پراند. - واقعاً ازدواج نکردی؟ یعنی هنوز مجردی؟! آرام سری تکان دادم که خانم مشفق سرخوش و خندان قری به سر و گردنش داد. - والا بهترین کار رو تو کردی عزیزم! منی که میبینی اینجا نشستم ها، دو تا شوهر رو کردم زیر خاک؛ هیچ خیری هم از هیچکدومشون ندیدم. چهره درهم کشید و پشت چشمی نازک کرد. - اولیش که من رو با یه خونهی سیصد متری نقلی گذاشت و رفت اون دنیا، دومی هم که فقط این ماشین و یک کارخونهی فکستنی برام گذاشت. هیچکدومشون هم فکر نکردن که یه زن تنها توی این جامعهی پر از گرگ قراره چطوری زندگی کنه. عجب اشتهای سیری ناپذیری! پیرزن با مال و اموالش صد نفر مثل من را میخرید و آزاد میکرد و باز میگفت که خیری از شوهرهایش ندیده است؟! والا؛ مگر دیگر خیری هم مانده بود که ندیده باشد؟! لابد برای همین هم رفته و شکایت کرده بود تا مهریهاش را از خانوادهی شوهر مرحومش بگیرد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- امروز رفتم کلانتری ثبت شکایت کردم، بعدش رفتم دادسرا برای پیگیری پرونده و بعدش هم از دادگاه یه وقت برای دادگاه بعدی گرفتم. پیرزن با لبخند سری تکان داد. - پس حسابی افتادی تو زحمت. من هم به رویش لبخند بیجانی پاشیدم. پیرزن حداقل خوبیاش این بود که مهربان بود و مثل بعضی از موکلهایم غرغرو و بیاعصاب نبود. - کدوم طرفی برم نوا جون؟ آدرس خانهام را به خانم مشفق گفتم و از داخل کیفم موبایلم را که بهخاطر قوانین دادگاه خاموشش کرده بودم، بیرون کشیدم. حینی که موبایلم روشن میشد ساندویچ کتلتی که از خانه با خودم آورده و وقت نکرده بودم برای ناهار آن را بخورم، برداشتم و کیسه فریز دورش را کمی باز کردم. - بفرمایید. خانم مشفق تک ابرویی بالا انداخت و دَمی از عطر کتلت که در ماشینش پیچیده بود را نفس کشید. - خونگیه؟ سری در جوابش تکان دادم که دست پیش آورد و همانطور که یک دستش به فرمان بود، با دست دیگرش تکهای از ساندویچ را کند و گازی از آن زد. - به به، عجب کتلتیه! پکر و مغموم به ساندویچ نصفهام زل زدم. حالا چطور از غذایی که خانم مشفق به آن دست زده بود، میخوردم؟! در همین هنگام صدای مزاحم ذهنم باز خودی نشان داد. - تقصیر خودته که بیخودی بهش غذات رو تعارف کردی دیگه. در جواب آن صدا زیرلب گفتم: - خب چه میدونستم که میخواد نصف ساندویچم رو بخوره. - به هر حال باید میدونستی که تعارف اومد و نیومد داره. خواستم باز در جوابش چیزی بگویم، که با حرف خانم مشفق به خودم آمده و دهانم را بستم. - چقدر خوشمزه بود نوا جون! دستپخت خودت بود؟ به زور لبهایم را کش داده و لبخند شل و ولی زدم. - بله، نوش جان. نگاه مغموم را از ساندویچم گرفته و آن را طوری که توجه خانم مشفق را جلب نکند، به داخل کیفم برگرداندم. ترجیح میدادم تا رسیدن به خانه گرسنه بمانم تا اینکه با خوردن آن ساندویچ یک عالم میکروب و باکتری به بدنم وارد کنم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
خسته و نفسنفسزنان پلههای دادگاه را برای پنجمین بار بالا میرفتم. آنقدر خسته شده بودم که رسماً داشتم خودم را برای قبول چنین موکل پردردسری لعنت میکردم. پیرزن دستمزد بالایش گولم زده بود، اما فکرش را نمیکردم که قرار باشد تمام کارهای شکایتش را خودم پیگیری کنم. آهو هم نارفیقی کرده بود و درست در همین امروز که شاید بودنش برایم کمکی میشد، من را تنها گذاشته بود. بالای پلهها ایستادم و با خم شدن روی زانوهایم شروع به گرفتن دَمهای عمیق کردم. خدا از آهو نگذرد که آنقدر دم گوشم وز وز کرد و از دستمزد بالای این موکل گفت تا من بختبرگشته وسوسه شدم و قبول کردم؛ که ای کاش نمیکردم! والا؛ تمام زندگیام را ول کرده بودم و از اول صبح تا همین حالا که چیزی تا غروب آفتاب نمانده بود، مدام از دادسرا به کلانتری و از کلانتری به دادگاه در رفت و آمد بودم. بالاخره پس از ساعتها پیگیری شکایت در دادگاه کارم تمام شد و موفق شدم که از آن فضای پر تنش بیرون بزنم. به جلوی در دادگاه که رسیدم به دنبال تویوتای قرمز رنگِ خانم مشفق چشم چرخاندم، اما نبود. نالان چهره درهم کردم؛ عجب اشتباهی کردم که قبول کردم جای ماشین آوردن با ماشین این پیرزن برگردم ها. حالا کجا را باید به دنبالش میگشتم تا من را به خانه برساند؟! سرم را داخل کیفم فرو بردم و به دنبال موبایلم میگشتم تا به او زنگ بزنم که با صدای بوق ماشینی از جای پریدم. سر بلند کرده و نگاه مبهوتم را به ماشین دوخته بودم که سری از شیشهی سمت راننده بیرون آمد. - برسونمت خوشگله! با دیدن آن صورت پرچروک، اما پر از آرایش خانم مشفق نفسم را کلافه بیرون دادم. آخر این هم کار بود که این پیرزن میکرد؟! نمیگفت من سکته کنم و بیُفتم روی دستش؟! - دِ چرا وایسادی استخاره میکنی دختر؟ بپر بالا دیگه. چشم در کاسه گرداندم و با تردید سمت ماشینش قدم برداشتم. پیرزنِ سرخوش من را کرده بود مسؤول شکایت و شکایتکشیاش و خودش رفته بود به دنبال عشق و حال. حالا هم لابد از من انتظار داشت مثل خودش پرانرژی و شاد باشم. با تعلل در را باز کردم و سوار ماشین شاسی بلند خانم مشفق شدم. - خب چیکار کردی نوا جون؟ سر برگردانده و نگاهی سمت پیرزن انداختم. این صورت پر از آرایش، این موهای بلوند شده و این لباسهای کوتاه و رنگ و وارنگ اصلاً مناسب زنی به این سن و سال نبود و انگار به من بیچاره نمیآمد که یک موکل درست و درمان داشته باشم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
با حرص دستم را مشت کرده و دندان روی هم ساییدم. خداوندا چرا هر چه آدم کور و کچل بود گذارش به من میافتاد؟! اصلاً این مردک که سن پدر من را داشت، چطور جرأت کرده بود از من خواستگاری کند؟! وای مادرم را بگو که داشت از خوشحالی بال در میآورد! - اون پیرمرد خیکیِ کچل اومده خواستگاری من، بعد اونوقت شما اینطوری بهخاطرش ذوق میکنین؟! مادرم با لحنی حرصی و عصبی جواب داد: - این چه طرز حرف زدنه نوا؟ من تو رو اینجوری تربیت کرده بودم؟ تربیت؟! واقعاً جایش بود که بگویم تو اصلاً من را تربیت نکردی و هر چه که دارم را از صدقه سری پدرم دارم، اما به جایش گفتم: - راست میگم دیگه، طرف همسن بابای منه! مادر جانبدارانه گفت: - همسن باباته که باشه، ولی عوضش شخصیت داره. پول داره؛ زندگی داره. واقعاً مردی که با وجود داشتن سه تا بچهی قد و نیم از دختری همسن دختر خودش خواستگاری میکرد، شخصیت داشت؟! البته شنیدن این حرف از مادر که اولویتش پول بود و چیزهای دیگر جزو فرعیات، چندان هم عجیب نبود. - من چیکار به پولش دارم، مگه قراره با پولش ازدواج کنم؟! - اینقده واسه من شعار بیخودی نده نوا. تو الان نزدیک سی سالته، با اون اخلاق خوشگلت یه دونه خواستگار هم نداری. بالاخره تو هم باید یه روزی ازدواج کنی یا نه؟! بیصدا پوفی کشیدم. تقریباً هربار که مادر به من زنگ میزد، همین بحث تکراری و خسته کننده را داشتیم. مادر طوری رفتار میکرد که انگار بزرگترین معضل زندگیاش ازدواج نکردن من است، و این درحالی بود که من را مثل یک موجود بیارزش از زندگیاش بیرون انداخته بود. - اگه قراره با یه همچین آدمی ازدواج کنم، ترجیح میدم اصلاً ازدواج نکنم. مادر که انگار طاقتش طاق شده بود، با حرص غرید: - خب تو از بس خری! دختر چرا جفتک به بختت میزنی آخه؟ بفرما؛ من فقط خر نبودم که به لطف خواستگارم خر هم شدم! - بختی که مثل طبل تو خالی باشه، همون بهتر که بهش جفتک بزنی! منظورم از طبل تو خالی همین منوچهرخان با آن شکم گندهاش بود و مادرم انگار خوب منظورم را فهمیده بود که با عصبانیت جواب داد: - من رو باش که به فکر ازدواج توأم دخترهی بیعقل! اصلاً برو هرکاری که دلت میخواد بکن. بوق پایان تماس که در گوشم پیچید، پوزخندی زده و موبایلم را درون کیفم پرت کردم. این جمله را بالغ بر دهها بار وقتی که خواستگاران درب و داغانم را رد میکردم، از مادرم شنیده بودم و خوب میدانستم که قهرش تنها تا زمان پیدا شدن خواستگار بعدی ادامه خواهد داشت و زیاد نگران این موضوع نبودم. *** -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
با تردید و تعلل دست روی دایرهی سبز رنگ کشیده و تماس را وصل کردم. - الو سلام. - سلام دخترم، خوبی قربونت برم؟ ابروهایم از بهت و تعجب بالا پرید. درست شنیده بودم؟! این لحن مهربان متعلق به مادرم بود؟! گیج گوشی را از گوشم فاصله داده و به شماره نگاه کردم؛ نه انگار واقعاً خودش بود. - من خوبم، شما خوبین؟ آقا محمود خوبن؟ پرسیدن از حال آقا محمود؛ از آن مردی که حتی تحمل ماندن یک دختربچهی سیزده ساله در خانهاش را هم نداشت کمی عجیب بود، ولی خب من اینطور بودم دیگر. هر چقدر هم که از طرفم متنفر بودم، باز در ظاهر با او خوب رفتار میکردم. - من خوبم عزیزم، محمود هم خوبه. اونجا چه خبره نوا جان؟ همه چیز خوبه؟ بیحوصله چشم در کاسه گرداندم. مطمئن بودم که مادرم خواستهای داشت، وگرنه هرگز با من اینطور مهربانانه صحبت نمیکرد و من فقط منتظر بودم که خواستهاش را بگوید تا بروم و کپهی مرگم را بگذارم. - بله، همه چیز خوبه خدا رو شکر. برای لحظهای مادر سکوت کرد و فقط صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایش بود که شنیده میشد. میتوانستم تصورش کنم که حالا صورت گرد و همیشه آراستهاش درهم رفته و به این فکر میکرد که چگونه خواستهاش را مطرح کند. - راستی یه خبر خوب برات داشتم عزیزم. خبر خوب؟ خب این چندان هم خوشحال کننده بهنظر نمیرسید. آخر خوب بودن چیزی از نظر من و مادر با هم از زمین تا آسمان تفاوت داشت؛ همانطور که خودم با او از زمین تا آسمان تفاوت داشتم. - چه خبری؟ مادر با شوق و ذوقی که به خوبی در صدایش مشهود بود جواب داد: - آقا منوچهر رو یادت میاد؟ داداش کوچیکهی آقا محمود. لحظهای فکر کردم؛ او را یادم میآمد. یکی دو بار در نوجوانی و یکبار هم دو سال پیش که مادرم به زور من را به خانهاش کشانده بود تا دربارهی ازدواج نصیحتم کند، دیده بودمش. مرد چهل و چند سالهی نسبتاً قد کوتاهی که شکمش چند متر از خودش جلوتر بود و وسط سرش درست مثل کف دستش حتی یک تار مو هم نداشت. - آره، خب؟ - تازگیها از اون زنِ افادهایش جدا شده. پکر شده نگاهی به سقف اتاق انداختم. کجای این خبر خوب بود؟ آنهم برای من! - خبر خوبتون این بود؟! مادر با هیجانی مضاعف جواب داد: - نه عزیزم، خبر خوبم اینه که آقا منوچهر همین دیروز تو رو از من خواستگاری کرد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پسر که انگار از بحث با ما حوصلهاش حسابی سر رفته بود، با بیمیلی و بیتوجهی جواب داد: - راهی نداره، اگه میخوای تو مغازه استخدام شی باید یه تیپ مشتری پسند بزنی. مگر اینکه… داشتم پروندهی این کار را هم در ذهنم میبستم که با شنیدن جملهی آخرش جرقهی امیدی در دلم روشن شد. - مگر اینکه چی؟ پسره همانطور بیحوصله شانهای بالا انداخت. - مگر اینکه بخوای توی گلخونه استخدام شی. فرحان که این را شنید آرام سرجایش ایستاد و با چشمانی تنگ شده به پسر خیره شد. - یعنیاگه بخوام تو گلخونه کار کنم دیگه نباس سیبیلهامو بزنم؟ پسر تکخندهی بیجانی زد. - نه، وول خوردن میون یه مشت خاک و کود که دیگه این حرفها رو نداره! فرحان که عجیب گل از گلش شکفته بود، با نیشی باز رو به پسرک گفت: - باشه، پس اگه میشه من تو همون گلخونه استخدام شم. پسر آرام سری تکان داد. - خیلی خب، پس بیا یه نسخه از قرارداد رو بهت بدم تا فردا که رفتی گلخونه به مدیر اونجا نشون بدی. *** باز هم تنهایی بود و آن خانهی همیشه سوت و کور، ولی نه. انگار اینبار یک فرق دیگری با دفعات پیش داشت. صبر کن ببینم! با ورودم به هال شال از سر کشیده و دوباره عمیق بو کشیدم. احساس میکردم بوی بدی در خانه میآید، اما هر چه که بو میکردم نمیفهمیدم از کجاست. البته این احتمال هم وجود داشت که چون چندین ساعت در گلفروشی پرسه زده و بوی خوش گلها به مشامم خورده بود، حالا خانه در نظرم بد بو جلوه میکرد. به هر حال هر چه بود چندان مهم نبود؛ من هم آنقدر خسته بودم که توان کندوکاو این موضوع را نداشتم. کشان کشان به سمت سرویس رفتم؛ بوی بد سرویس انگار از همیشه بیشتر توی ذوق میزد، اما لعنت به خستگی که اجازه نمیداد به این موضوع اهمیت بدهم. پس از شستن دست و صورت و جورابهایم که همان اندک انرژیام را هم مصرف کرده بود، از سرویس بیرون آمدم. به سمت هال رفتم تا لحظهای بنشینم و خستگی در کنم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. سرجایم ایستاده و نفسم را پوف مانند بیرون دادم. سال تا سال کسی به من زنگ نمیزد و عهد حالا که میخواستم استراحت کنم یک نفر به یاد من افتاده بود. به سمت اتاقم قدم برداشته و از داخل کیفم موبایلم را برداشتم. با دیدن نام مادر که بر روی صفحه چشمک میزد، بیحرکت ایستادم. چند وقت بود که مادر به من زنگ نزده بود؟! یک ماه؟ دو ماه؟ یادم نمیآمد. تنها این را به یاد میآوردم که هیچوقت بهخاطر احوالپرسی به من زنگ نمیزد. فقط امیدوار بودم چیزی نگوید که همان اندک راحتیِ خیالم از بابت کار پیدا کردن فرحان را هم مشوش کند. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
روبهروی پسر که تکیه بر پیشخوان زده و بیحوصله نگاهمان میکرد ایستادیم. - سلام. پسر آرام سری تکان داد که ادامه دادم: - آممم شما صاحب اینجا هستین؟ پسر چشم در کاسه گرداند و گفت: - نه، صاحب اینجا بابامه. اینبار فرحان پرسید: - پس شوما باس رئیس اینجا باشین. پسر نیشخندی زد و با بیخیالی چانه بالا انداخت. - نُچ، رئیس اینجام دآشمه (داداشمه) ولی چون رفته سفر بابام منو مجبور کرده جاش بیام اینجا. فرحان زیرلب جوری که فقط من بشنوم پچ زد: - گفتم به ریخت این جقله نمیاد رئیس اینجا باشه ها! پسر متعجب از پچپچهای فرحان ابرویی بالا انداخت. - چیزی گفتین؟ من جای فرحان سری بالا انداخته و گفتم: - راستش ما از طرف آقای سماوات اومدیم. اشارهای به فرحان کرده و ادامه دادم: - قرار بود آقای مقصودی رو برای استخدام به دوستشون معرفی کنن. پسر که معلوم بود از قبل نام فرحان را شنیده «آهانی» گفت. - پس آقای مقصودی شمایی. آره، دیشب دآشم زنگ زد و گفت که واسه استخدام میاین اینجا. فرحان دست به سینه زده و با سری بالا گرفته به پسر خیره شد. - خب؟ پسر دستی میان موهای نامرتبش کشید و همانطور که نگاهش به فرحان بود، گفت: - ببین آقا فرحان ما اینجا یه نفر رو نیاز داریم که وایسه ور دست کامی و کمکش کنه، ولی واسه اینکار لازمه اول یه دستی به سر و روت بکشی. فرحان گیج اخم درهم کشید. - یعنی چی؟ پسر تکانی به سر و گردنش داد و با کشیدن دستش به پشت لبش گفت: - یعنی اول این سیبیلها رو بریزی پایین، بعد این موهات رو یه مدل جذاب بزنی و یه دست لباس نایس (خوب) هم تنت کنی. فرحان مثل آدمی که فحش خانوادگی شنیده باشد برآشفت. - چی؟ سیبیلهامو بزنم؟ من تو سربازی هم دست به سیبیلهام نزدم اونوقت الان… فوری میان حرفش پریدم؛ فرحان را اگر رهایش میکردم بعید نبود که با پسرک دست به یقه هم بشود. - ببخشید راه دیگهای نداره؟ آخه این آقا فرحان یکم روی ظاهرش حساسه. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- به به آقای رئیس، چه عجب تشریف آوردین! با شنیدن این حرف از زبان مرد فروشنده چشمانم از بهت گشاد شد. چرا به این پسر میگفت رئیس؟! این دیگر چه جور شوخی مسخرهای بود؟! - سر به سرم نذار کامی، اعصاب ندارم. مرد فروشنده خندهای کرد؛ انگار زیادی با این پسر رفیق بود و همین باعث میشد که بیشتر به رئیس بودنش شک کنم. - چیشده نوید جون، مورچه گازت گرفته؟ پسر سکوت کرد و مرد فروشنده با اشارهای به ما که هاج و واج مانده نگاهشان میکردیم، رو به پسر گفت: - راستی اینها میخواستن تو رو ببینن. فرحان که مثل من بهت زده به پسر خیره شده بود، با شنیدن این حرف نگاه متعجبش را سمت من سوق داد و حینی که با انگشت شستش به پسر اشاره میزد پرسید: - یعنی الان این جوجه فُکُلی رئیس اینجاس؟ حق با فرحان بود؛ من هم نمیتوانستم باور کنم این یه الف بچه رئیس و صاحب این مغازهی درندشت باشد، چه برسد به او. - مثل اینکه. فرحان زیر لب غرولندی کرد. - ولی اون یارو صاحاب کارگاهِ گف با صاحاب اینجا رفیقه. به این جوجه نمیاد رفیق اون باشه که. شانهای به نشانهی ندانستن بالا انداختم. وقتی که آن مرد خوشتیپ و کت و شلوارپوش رانندهی وانت بود، دیگر به چه چیز ظاهریی میشد اعتماد کرد؟ - خدایا میشه من از این دنیا استعفا بدم؟ آخه نگا کن این بچه با این تیپ و قیافهاش رئیس اینجاس، اونوقت من با همچین تیپ باکلاسی باید بشم منشی یکی مثل این نوا که سال تا سال یه موکل درست و حسابی نداره! نگاه چپچپی به آهو که سر بالا گرفته و نگاهش را به سقف مغازه دوخته بود، انداختم. دخترک قدرنشناس! خجالت هم نمیکشید جلوی روی من بدگوییام را میکرد؟! اصلاً این هیچ، کجای آن مانتوی سبز و شلوار آبی و روسری زرد و عینک فریم قرمزش باکلاس محسوب میشد؟! - دیگه اینجوریام نیس آهو خانوم، اتفاقاً نوا خانوم خیلیم وکیلِ خوبیه موکلهای خوبیام داره. نمیدانستم قصد فرحان حمایت از من بود یا حمایت از خودش که موکل من بود، ولی هر چه که بود همین حمایتش هم حس خوبی را به من میداد. - خانوم مگه شما با آقای پارسا کار نداشتین؟ با شنیدن این حرف از زبان مرد فروشنده به خودم آمدم و درحالی که به سمت آنها قدم برمیداشتم رو به فرحان گفتم: - بیا بریم با این پسره حرف بزنیم ببینیم چی میشه. -
رمانت واقعاً عالیه بدون کلیشه و هیجان انگیز شخصیت مهدیه هم کمی عجیبه اما ته تهش خوبه ولی محمد مهدی واقعاً جذابه💖💖💖
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 2
-
من اول محمدمهدی رو انتخاب کردم، بعد مهدیه رو چون به محمدمهدی میومد؛ در کل هر دو اسم رو دوست دارم.
-
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
خودم هم باورم نمیشد، اما شواهد و قرائن همین را نشان میداد. نگاهم را از چهرهی شکستعشقی خوردهی آهو گرفتم؛ سزای آدمی که دل به ظواهر ببند، چیزی جز این نیست. - اگه این یارو با این قیافهاش راننده وانته، پس لابد رئیس اینجا باس خود دیوید کاپرفیلد باشه. گیج و متعجب دستی به شقیقهام کشیدم. - چرا دیوید کاپرفیلد؟ فرحان شانهای بالا انداخت. - خب معلومه واس خاطر قیافهاش دیگه. باز هم نمیفهمیدم دیوید کاپرفیلدِ شعبدهباز به موضوع تیپ و قیافه چه ربطی داشت؟ نکند که فرحان او را با کس دیگری اشتباه گرفته بود؟! - نکنه منظورت دیوید بکهامه؟ فرحان دستش را تکان تکانی داد. - چه فرقی میکنه؟ اینها همشون یه مشت بچه مزلفن دیگه! تک ابرویی بالا انداختم. گاهی عجیب از دلیل و برهانهای فرحان خوشم میآمد؛ دلیل و برهانهایی که هیچ ربطی به یکدیگر نداشتند. همانطور منتظر صاحب مغازه گوشهای ایستاده و به آن مرد کت و شلواری که میرفت و میآمد و گلها و گیاهان را درون مغازه میگذاشت، خیره شده بودیم. - میگم نوا این مَرده هم بد نیستا، بالاخره حمالیام واسه خودش شغل شریفیه دیگه، نه؟ نگاه عاقل اندر سفیهای به آهو انداختم. چرا بیخیال شوهر کردن و زدن مخ مردهای عجیب و غریب نمیشد؟! - بله؛ ولی در صورتی که دو دقیقهی بعدش با دیدن یه مرد جذاب دیگه بیخیال قبلیه نشی. چرخیدن نگاهش سمت فرحان نشان میداد که منظورم را فهمیده و من هم همین را میخواستم. آهو اصلاً آدم ازدواج کردن و پذیرفتن چنین مسؤولیتی نبود و نزدیک شدنش به مردهای مختلف تنها باعث عذاب خودش و آنها میشد. - تو امروز خیلی بدجنس شدی ها نوا! خواستم جوابی بدهم که دوباره در شیشهای مغازه باز و پسر جوان و لاغر اندامی وارد مغازه شد. نگاهم سرسری سرتاپایش را کاوید. پسری بیست و دو، سه ساله و لاغر و نه چندان قد بلند با موهایی قهوهای که هر قسمتشان به یک طرف شانه شده بودند. یک تیشرت سفیدِ لَش و یک شلوار بگ گشاد هم بر تن داشت. از دیدن تیپ مضحکش خندهام گرفت؛ پسر با آن ساعت هوشمندِ بزرگ بر دستش، عجیب من را به یاد انیمیشن بِنتِن که چند قسمتی از آن را همراه با پسر همسایهمان دیده بودم میانداخت. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
کلافه سر چرخاندم و با دیدن فرحان که مشغول عکس گرفتن از آهو در میان گلهای رز و لاله بود، اخمی به صورتم نشست. دخترک خنگ، این ژستها چه بود که میگرفت؛ آنهم جلوی فرحان؟! دندان روی هم ساییده و با حرص به سمت آهو که با لبهایی غنچه کرده و دستی به کمر زده، بین گلها ایستاده بود رفتم. - معلوم هست چیکار میکنین شما دو تا؟ ما برای کار اومدیم اینجا نه برای مسخرهبازی که. فرحان که انگار بهانهای برای رهایی از دست آهو پیدا کرده بود، گوشی آهو را به خودش برگرداند و گفت: - آره حق با نوا خانومه، اگه رئیس اینجا بیاد منو اینجوری ببینه که دیگه بِم (بهم) کار نمیده. آهو با لب و لوچهای آویزان از لابلای گلها بیرون آمد، پشت چشمی برای من نازک کرد و با دلخوری گفت: - تو هم که هِی عین قاشق نشسته بپر وسط کارهای ما؛ خب تو که اینقده حسودی، چرا خودت مُخِش رو نمیزنی؟ از شنیدن حرفش چشمانم گرد شد. من حسود بودم؟! من کجا حسود بودم؟! درست که زیاد از قاطی شدنِ آهو با فرحان خوشم نمیآمد، ولی حسود که نبودم. بعلاوه مگر خر مغزم را گاز گرفته بود که بخواهم مخ فرحان را بزنم؟! هنوز قحطیِ آدم نیامده بود که بخواهم خودم را در دام این مرد مزاحم و پردردسر بیاندازم. اصلاً تقصیر خودم بود که نگران بودم آهو خودش را با ازدواج با فرحان بدبخت کند! اصلاً همان بهتر که این دو دیوانه را به حال خودشان رها کنم. - پس این رئیسه کجاس؟ صدای فرحان باز روی افکارم خط انداخت. سر بلند کرده و رو به او که با کنجکاوی نگاهم میکرد گفتم: - هنوز نیومده. در همین هنگام در شیشهای مغازه باز و قامت مرد جوان و نسبتاً درشت اندامی در میان آن ظاهر شد. - رئیس اینه؟ در جواب فرحان شانهای بالا انداختم و با نگاهم مرد را که به سمت پیشخوان قدم برمیداشت، دنبال کردم. واقعاً هم به این مرد کت و شلوارپوش، با آن ظاهر مرتب و اتو کشیدهاش که بوی عطر سرد و تلخش تا چند فرسخی هم به مشام میرسید، میآمد که صاحب این مغازه باشد. - وای خدا، چه مرد جذابی! چشم غرّهای نثار آهو که با نگاهش داشت مرد بیچاره را قورت میداد، کردم. دخترک انگار نه انگارش تا همین چندی پیش به دنبال فرحان بود و حالا برای این مرد غش و ضعف میکرد! خب صاحب این مغازهی زیبا بود که بود، این دلیل نمیشد که آهو خودش را برای او اینطور هلاک کند. هنوز داشتم در ذهنم او را به این مغازه ربط میدادم که با شنیدن حرفش جا خورده و دست از فکر کردن کشیدم. - ببخشید آقا، گلهای جدیدی که آقای پارسا سفارش داده بودن رو آوردم. کجا باید بذارمشون؟ مات و مبهوت سر چرخاندم و نگاهم را به وانت آبی رنگی که در قسمت بارش گل و گیاهان جدید خودنمایی میکرد، دوختم. باورم نمیشد؛ یعنی این مرد با این دبدبه و کبکبه راننده وانت بود؟! - نگو که این ماشینِ قراضه واسهی اونه! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- باشه، هرکاری دوست داری بکن. فقط جواب مامانت هم خودت بده چون من دیگه دارم میرم. و چرخیدم تا بروم که آهو به سمتمان آمد. فرحان با دیدن نزدیک شدن آهو، دست انداخت و گوشهی مانتوی ساده و سرمهای رنگم را میان مشتش گرفت و با لحنی ملتمس که تابحال از او ندیده بودم گفت: - باشه، باشه من همینجا کار میکنم. همینجا استخدام میشم. فقط جون مادرت نرو. نرو منو با این دوست دیوونهات تنها نذار! اخمی به او کرده و انگشتم را تهدیدوار تکان دادم. - هوی حواست به حرف زدنت باشه ها، دوست من دیوونه نیست. البته که آهو هم از دیوانگی چیزی کم نداشت، ولی برای من کسرشأن بود که بگویند با یک دیوانه رفیق شده. - وای آقا فرحان میشه بیای کنار این گلها از من یه عکس بندازی؟ نه خیر؛ این دختر انگار آدم بشو نبود! فرحان کلافه سر به سمت سقف گرفت و آرام نالید: - اِی خدا! از حال و احوال فرحان در برابر آهو خندهام گرفته بود. واقعاً هم استیصال فرحان با آنهمه ادعا در برابر یک دختر مثل آهو جذاب بود! سر به سمت گوشش نزدیک کرده و با شیطنت گفتم: - تا شما بری و از آهو عکس بگیری، من هم میرم از این مَرده بپرسم رئیسش کجاس. قدمی به سمت مرد برداشته و فرحان را با آهو تنها گذاشتم. در این دقایق خوب دیده بودم که آهو از پس فرحان بر میآمد. اصلاً شاید ازدواج آن دو با هم زیاد هم فکر بدی نبود؛ به هر حال فرحان به همسری نیاز داشت که بتواند او را کنترل کند. با اینکه حرفهایم منطقی بود، اما در دل چندان هم از این افکار خوشم نیامده بود. پشت پیشخوان ایستاده و رو به مرد جوان گفتم: - سلام. مرد سر بلند کرد و همانطور که با حالتی چندشآور آدامسش را میجوید، گفت: - سلام خانوم. با انزجار از دهانش که با حالت اسلوموشن و آرام باز و بسته میشد، نگاه گرفتم. - من با آقای پارسا، صاحب اینجا کار داشتم. مرد جوان نگاهش را در سرتاپای من گرداند و با تعلل گفت: - آقای پارسا نیستن. دستی به شالم کشیده و پرسیدم: - ببخشید شما میدونید کی میان؟ مرد سر پایین انداخت و دوباره مشغول کارش شد. - قرار بود نیم ساعت پیش اینجا باشن، ولی هنوز نیومدن. کلافه لب روی هم فشردم و نگاهی به ساعتم که چهار و نیم عصر را نشان میداد، انداختم. از آدمهای بدقول متنفر بودم و حالا از شانس خوبم انگار این آقای پارسا هم بدقول از آب در آمده بود. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
چند قدم جلو رفتم و فرحان را دیدم که گوشهای ایستاده و به مرد جوانی که پشت پیشخوان ایستاده و مشغول پیچیدن دستهگلی بود، خیره شده بود. کنارش ایستادم و متعجب از نگاه خیرهاش، آرام پرسیدم: - چیشده؟ فرحان با ابرو اشارهای به مرد جوان کرد و گفت: - اون پسره رو میبینی؟ سری در جوابش تکان دادم. - اون هم اینجا کار میکنه. وا! این هم حرف بود که میزد؟ خب معلوم بود که این مرد اینجا کار میکرد دیگر. - خب؟ فرحان کمی سر به سمت من نزدیک کرد. - یه نگا به تیپش بکن. نگاهم لحظهای کوتاه بر روی موهای هایلایت شده و ریش کوچک زیر چانهاش چرخید. تیپش کمی سوسول و خز بود، ولی ربطش به خودم و فرحان را نمیفهمیدم. - خب؟ فرحان باز آرام پچپچ کرد: - موهاش سیخسیخیه. سری در تأیید حرفش تکان دادم. - خب؟ فرحان با همان لحن ادامه داد: - ریشش بزیه. از این حرفهای بیربطش کلافه شده بودم. اصلاً نمیفهمیدم ربط تیپ و قیافهی او به ما چه بود؟ - خب؟ فرحان اشارهای به پیراهن ساحلی و زرد رنگ پسر که پر از گلهای درشتِ سبز و آبی بود کرد. - پیراهنش گلگلیه. نفسم را هوف مانند بیرون دادم. - آره، خب؟ فرحان باز زمزمهکنان گفت: - تمبونش پارهاس. کلافه و عصبی سر به سمتش چرخاندم. چرا یک کلام نمیگفت که منظورش از این حرفها چه بود و خودش را راحت نمیکرد؟! - آره، خب که چی؟ چرا اینها رو به من میگی؟ فرحان چهره درهم کشید و نگاه حق به جانبی سمت من انداخت. - اِی بابا شوما چرا نمیگیری من چی میگم؟ دست به سینه زده و سر بالا گرفتم. - من میگیرم اگه شما درست توضیح بدی. فرحان نفسش را پوف مانند بیرون داد و همانطور که دستانش را تکان تکان میداد گفت: - دارم میگم که من نمیتونم با یکی مثِ این پسره همکار باشم، حالا گرفتی؟ آهان! پس باز آقا فرحان بهانهای برای رد کردن این کار پیدا کرده بود! خب این چندان هم به من مربوط نبود؛ من موظف نبودم برای فرحان کار پیدا کنم و تا همینجا هم زیادی به او لطف کرده بودم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
صحبتمان با آمدن آهو به پایان رسید. - بفرمایید، بفرمایید این هم آبمیوهی خنک و تازه. یکی از آبمیوهها را به دست فرحان داد و دیگری را به سمت من گرفت. - من نمیخورم، ممنون. آهو چهره درهم کشید و غر زد: - اِ چرا؟ شانهای در جوابش بالا انداختم. بعد از پنج سال رفاقت هنوز هم نمیدانست که من آبمیوه و غذای بیرون را نمیخورم؟ - واسه اینکه معلوم نیس بهداشتیه یا نه، اصلاً تو میدونی چی توش میریزن؟ آهو متعجب نگاهم مرد. - وا این چه حرفیه؟ خب آبمیوه است دیگه؛ چی باید توش بریزن؟ فرحان از شنیدن این حرف زد زیر خنده و من با تأسف برای هردویشان سر تکان دادم. واقعاً که این دو نفر معنی کثیفی و آلودگی را نمیفهمیدند. با رسیدنمان به گلفروشیِ موردنظر ماشین را پارک کرده و با نگاهی رو به آهو و فرحان گفتم: - رسیدیم، پیاده شید. هر سه از ماشین پیاده شدیم و به سمت گلفروشی قدم برداشتیم. اینبار دیگر چندان نگران کار فرحان نبودم، چون علاوه بر اینکه وجود آهو باعث رفتار محتاطانهترش شده بود، ناامید نکردن مادرش هم خود دلیلی میشد تا بیشتر حواسش به رفتارش باشد. وارد گلفروشی که شدیم لحظهای قدمهایم از بزرگی و زیباییاش از حرکت ایستاد. دیدن این مغازهی بزرگ و پرنور که پر از گلها و گیاهان زیبا و ظریف بود، حس بسیار خوبی را به من منتقل میکرد. نفس عمیقی کشیده و بوی بینظیر گلها را به مشام کشیدم. - اَه اَه چه بویی میاد اینجا! آهو با چشمانی گرد شده به فرحان نگاه کرد. - وا آقا فرحان این چه حرفیه؟ بوی گل میادها؛ خیلی از گرونترین عطرهای زنونه و مردنهی دنیا رو از همین گلها میگیرن. فرحان نگاه بیحوصلهای به سمت آهو انداخت. - عطر مردونه دیگه چه صیغهایه؟ مرد که نباس بو عطر بده. آهو متعجب پرسید: - پس باید بوی چی بده؟ فرحان خونسرد و بیتفاوت، حینی که قدمزنان از ما دور میشد گفت: - بوی عرق و پا. نیم نگاه بیتفاوتی به چهرهی درهم رفتهی آهو انداختم. من به این رفتار و حرفهای فرحان عادت داشتم، اما آهو انگار زیادی تحت تأثیر قرار گرفته بود که فاصلهای تا عق زدن نداشت. - دیدی عزیزم؟ از این مرد برای تو شوهر در نمیاد. آهو ایشی گفت و قری به سر و گردنش داد. - چی میگی تو؟ کی دنبالِ شوهره؟ کجخندی به رویش زدم. - آره، تو که راست میگی. این را گفتم و بیتوجه به او به سمتی که فرحان رفته بود، قدم برداشتم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
آهو با شوق و ذوق در جایش تکانی خورد و گفت: - عجب تفاهمی! منم اصلاً توی درس استعداد نداشتم؛ واسه همین بعد دیپلم رفتم سراغ منشیگری. خیلی جالبه که اخلاقمون مثل همه، نه؟! فرحان خندهی زورکی کرد. - بله، خعلی. دستی به صورتم کشیدم و نفسم را درمانده بیرون دادم. دخترک بیجنبه! باز یک مرد را دیده بود و فکر ازدواج به سرش زده بود! البته که اینبار به کاهدان زده بود؛ از فرحانِ بیخیال و سرخوش برای او شوهر در نمیآمد. - وای چقد گرمه؛ نوا دَم یه آبمیوه فروشی نگه دار. من چند تا آبمیوه بگیرم. نیم نگاه کلافهای سمت آهو انداختم. - ول کن آهو، دیرمون میشه. آهو غرولندی کرد. - نگه دار دیگه، مگه چقدر طول میکشه؟ حوصلهی کلکل کردن با او را نداشتم، بنابراین دَم یک آبمیوه فروشی نگه داشتم و پیش از آنکه آهو پیاده شود گفتم: - فقط زود باش. آهو از ماشین پیاده شد و من از شیشهی جلو نگاه به رفتنش دوخته بودم که صدای فرحان توجهم را جلب کردم. - میگم نوا خانوم، بهنظرت این گلفروشیه چجور جاییه؟ گلفروشی چجور جایی بود؟! این دیگر چه سؤالی بود؛ اینجا هم مثل بقیهی گلفروشیها بود مطمئناً. - این که دیگه سؤال نداره، گلفروشی گلفروشیه دیگه. مگه تا حالا گلفروشی نرفتی؟ از داخل آینه به فرحان نگاهی کردم و فرحان در جوابم سری بالا انداخت. - نه، واس چی باید میرفتم؟ چیزی نگفتم که باز فرحان گفت: - فقط امیدوارم هرجوری هس، کارش با روحیهی من جور در بیاد! جور در آمدن کارِ گلفروشی با روحیهی سخت و زمخت فرحان کمی عجیب بهنظر میآمد. - چرا این رو میگی؟ تو که نمیخواستی اونجا استخدام بشی. فرحان نفسش را آه مانند بیرون داد. - راسش به ننهام گفتم که یه کاری پیدا کردم، اگه اینجا استخدام نشم خعلی ازم ناامید میشه. سری در تأیید حرفش تکان دادم و من هم در دل دعا کردم تا در آنجا استخدام شود، بلکه زندگیاش یک تکانی بخورد و خودش هم سر به راه شود. - این دیگه به خودت بستگی داره، باید یجوری رفتار کنی که صاحب گلفروشی ازت خوشش بیاد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
با نشستن آهو بر روی صندلیِ شاگرد و فرحان در صندلیِ عقب، ماشین را به راه انداختم. - ببشخید ها پشتم به شماس آقا فرحان. فرحان دستی به ریش نداشتهاش کشید و آرام گفت: - خواهش میکنم آبجی، عِب (عیب) نداره. از صدای آرامش ابروهایم بالا پرید و نگاهم از داخل آینه به سمتش کشیده شد. فرحان بیشتر از چیزی که فکرش را میکردم، در حضور آهو معذب بود و این هم خوب بود و هم خوب نبود. خوب نبود چون فرحان اذیت میشد و خوب بود چون باعث میشد که بیشتر حواسش به رفتارش باشد. - ببخشید آقا فرحان میشه یه سؤال بپرسم؟ متعجب سر برگرداندم تا چیزی نثارش کنم که زودتر از من، فرحان با لحنی آرام و البته نه چندان راضی گفت: - بفرما. کلافه نُچی کردم. فقط خدا خدا میکردم که فرحان زیاد به آهو رو ندهد که اگر رو میداد و فک آهو گرم میشد، ساکت کردنش دیگر کار ما نبود. - شما چند سالته آقا فرحان؟ باز نگاهم به فرحانی افتاد که معذب در جایش جابهجا میشد. در این بین آهو هم کاملاً روی صندلی چرخیده و به او خیره شده و به حال و احوالات خجالتزدهی فرحان دامن زده بود. فقط نمیدانستم این روی خجالتزدهی فرحان چرا پیش روی من رخ نمایان نمیکرد؟! - من… من سی و سه سالمه. آهو با تعجب چشم درشت کرد و خندید. - واقعاً؟ اصلاً بهت نمیاد. مگه نه نوا؟ نگاه مسکوت و پر از حرفی به آهو انداختم، اما مطمئناً آیکیواش در حدی نبود که حرف نگاهم را بفهمد. به ناچار نگاه دیگری به فرحان انداخته و به زور از میان لبهایم «بلهای» گفتم. - بعد شما هنوز مجردی؟ نگاهم به روبهرو بود و حواسم به فرحانی که کلافه شده بود. - بله، مجردم. آهو تکانی به خودش داد. رسماً روی صندلی چرخیده و با گرفتن دستش به پشت صندلی، چانهاش را بر روی قسمت کوتاهتر پشتیِ صندلی تکیه داده بود. - آهان؛ خب مدرک تحصیلیت چیه؟ چشم غرّهای به آهو رفتم تا تمامش کند، خجالت نمیکشید که این سؤالهای خصوصی را از او میپرسید؟! شاید فرحانِ بیچاره دلش نمیخواست جواب دهد. متوجه نگاهم که نشد از میان دندانهای بهم کلید شدهام غریدم: - این سؤالها چیه آهو جان؟ شاید آقا فرحان دلش نخواد جوابت رو بده! پیش از آنکه آهو جواب دهد، فرحان با لحنی که سعی میکرد مثل همیشه بیخیال و بیتفاوت باشد جواب داد: - نه بابا این حرفا چیه؟ راسش من همچین زیاد تو درس استعداد نداشم، واس همین بعد دبیرستان دیگه ادامه ندادم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** با دیدن فرحان که با همان مدل راه رفتنِ لاتیاش به سمتمان میآمد، رو به سمت آهو گردانده و با اشاره به فرحان گفتم: - بیا اوناهاش، اومد. با این حرف، آهو رسماً سرش را داخل شیشهی ماشین جلو فرو برد و با چشمان تنگ شده، خیره نگاهش کرد. - اوه، عجب تیپ خفنی داره! تیپ خفن؟! کجای آن تیپ لاتمآبانه و شلختهاش خفن بود؟! آهو خودش را عقب کشید و دست برد تا در باز کند که بازویش را گرفتم. - کجا داری میری؟ آهو بازویش را از دستم در آورد. - دارم میرم باهاش سلام علیک کنم. باز خودم را به سمتش خم کردم تا دستش را بگیرم و نگذارم برود. - اِی بابا خب بشین همینجا، اون الان خودش میاد. آهو اما به حرفم توجهی نکرد و با باز کردن در از ماشین بیرون رفت. کلافه پوفی کشیدم، دستم را به پیشانیام کوبیده و برای خودم که گیر آن دو انسان کمعقل افتاده بودم، با تأسف سر تکان دادم. سرنوشتم امروز با وجود این دو چه میشد؟! فقط خدا میدانست. سر بلند کردم و فرحان را دیدم که فاصلهای تا رسیدن به ماشین نداشت و از همانجا هم نگاه متعجبش آهویی که با نیش باز تماشایش میکرد را نشانه رفته بود. وسواسگونه دستی به شال خاکستری رنگم کشیده و باز نگاهم سمت فرحان رفت. آهی از سر درماندگی کشیدم و برای جلوگیری از بروز هرگونه آبروریزی یا خرابکاری از سمت آن دو، تصمیم گرفتم که از ماشین پیاده شوم. چارهای نبود، یک امروز را باید تحملشان میکردم. به قولی خودم کردم که لعنت بر خودم باد! - سلام آقا فرحان؟ فرحان نگاه متعجبی به آهو و بعد به من انداخت و با خاراندن پس کلهاش با گیجی گفت: - سلام. گیج و منگیِ فرحان و خیرگی آهو به او را که دیدم قدمی پیش گذاشته و با گرفتن دستم سمت آهو گفتم: - این دوستم آهوئه. آهو با لبخندی گل و گشاد تندتند سر تکان داد. - بله، من آهو هستم. از دیدنت خوشحالم. فرحان نگاه همچنان متعجبش را به دست دراز شدهی آهو در پیش رویش دوخت و بلاتکلیف دستانش را مشت کرد. با دیدن خنگبازیهای آهو پرحرص با آرنج به پهلویش کوبیده و زیر گوشش پچ زدم: - جمع کن اون دستت رو، مگه تو محرم و نامحرم حالیت نیس؟ آهو دستپاچه دستش را عقب کشید و با گیجی یکی به گونهاش کوبید. - وای خاک برسرم! اینقده جو گیر شدم، یادم رفت. لب روی هم فشرده و باز سر تکان دادم. واقعاً با چه کسی هم دوست شده بودم؛ عقل کلی بود برای خودش! - تو که تکلیفی به گردنت نیس، مشاءاللّٰه از هفت دولت آزادی. لبخند اجباری به روی هردویشان که گیج مانده بودند، زده و با صدایی بلندتر گفتم: - خب دیگه بهتره بریم، دیر شد. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
از در دادگاه که بیرون آمدیم آهو پیش رویم ایستاد و چهرهای نالان و مظلوم به خودش گرفت. - تو رو خدا بذار منم باهات بیام نوا جون، تو رو خدا! چهرهام از رفتار لوسش درهم شد. انگار نه انگار که بیست و شش سال سن داشت، درست مثل دختربچههای پنج ساله رفتار میکرد. - اِه برو کنار آهو. او را از سر راهم کنار زدم و خواستم به سمت ماشینم بروم که آهو دستم را کشید و من را نگه داشت. - بذار منم بیام دیگه، آخه مگه چی از تو کم میشه؟ چه از من کم میشد؟ خب معلوم است اعصابم! وای که حتی فکر حضور آهو در کنار فرحان هم دیوانهام میکرد! - اینقده پیله نکن آهو، گفتم که نمیشه. آهو پا به زمین کوبید و گفت: - چرا نمیشه؟ قدمی عقبتر رفت و سرتقانه سر بالا گرفت. - اصلاً حالا که اینجوریه من اینقده اینجا میشینم، تا تو مجبور بشی من رو با خودت ببری. و بیآنکه اجازهی گفتن حرفی و یا انجامِ کاری را به من بدهد، وسط پیادهرو چهارزانو نشست. مات و مبهوت به بچه بازیهای آهو خیره شدم؛ این کارها چه بود دیگر؟! - پاشو آهو، این کارها چیه؟ آهو دست به سینه سری بالا انداخت. - تا نگی که من رو با خودت میبری، بلند نمیشم. نگاه خیره و متعجب مردم را بر روی خودم و آهو حس میکردم و این اعصابم را بیشتر برهم میریخت. - بلند شو آهو، همه دارن نگاهمون میکنن. آهو بیتوجه سر بالا گرفت. - نُچ. کلافه پلک روی هم فشرده و دستم را مشت کردم. خدایا من چه گناهی کرده بودم که گیر این مخلوقات عجیب و غریب افتاده بودم؟! - خجالت بکش آهو، این بچه بازیا چیه در میاری؟ آهو خیرهام شد و لجوجانه گفت: - آره اصلاً من بچهام، تا نگی هم منو با خودت میبری از اینجا پا نمیشم. کلافه سر بلند کرده و خیره به آسمان تندتند پلک زدم. از دست این دختر چه باید میکردم؟! نفسم را پر فشار بیرون دادم؛ انگار چارهای جز پذیرفتن خواستهاش نداشتم. سر پایین آورده و رو به او که با چشمان بسته و دست به سینه زده در آرامشِ کامل نشسته بود، با حرص غریدم: - خیلی خب، پاشو با هم بریم. انگشتم را تهدیدوار پیش چشمان ذوقزدهاش تکان تکان دادم. - فقط گفته باشم، توی راه صدات رو نشنوم ها. یه کلمه با من حرف بزنی از ماشین پرتت میکنم بیرون! -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
*** خوشحال و ذوق زده از بردم در دادگاه و چک دستمزدی که در کیفم بود، تند و سرخوش پلههای دادگاه را پایین میآمدم. آهو هم که خودش را شیرین کرده و مثلاً خواسته بود در این دادگاه سخت تنها نباشم، شانه به شانهام میآمد. - وای خدایی اصلاً فکرش رو نمیکردم بتونی این دادگاه رو ببری! در جوابش پشت چشمی نازک کردم. - وقتی تو که دوستمی اینجوری فکر میکنی، دیگه وای به حال غریبهها! آهو مشتی به شانهام کوبید. - ناراحت نشو دیگه، حالا که بردی. چیزی نگفتم که آهو چند پله را جَستی زد و گفت: - میگم نوا، میخوای واسهی جشن پیروزی دادگاهت ناهار بریم یه رستورانی چیزی، بعدش هم تا شب بریم دور دور؟ بیحوصله پلک روی هم فشردم. دوباره آهو دو قران پول در دست من دیده و برایش نقشه کشیده بود. - نه عزیزم شرمنده، من امروز عصر با یکی قرار دارم. آهو با نیش بازی که دندانهای خرگوشیاش را به نمایش گذاشته بود، نگاهم کرد. - قرار داری؟ کلک نکنه خبراییه به من نمیگی؟ آره؟ میخوای شوهر کنی؟! آخ خدایا؛ باز من یک چیزی گفتم و آهو تا خریدن لباس عروسیام هم پیش رفت. - نه بابا، شوهر کجا بود؟ این آقا فرحان قراره واسه استخدام بره جایی، منم میخوام باهاش برم که یه وقت خرابکاری نکنه. آهو با انگشت وسط عینک بزرگش که بند رنگ و وارنگی به آن متصل بود را بالا داد و با قیافهای در ظاهر معصومانه نگاهم کرد. - میگم که… میشه منم باهاتون بیام؟ با بهت چشم گشاد کردم؛ خود فرحان کم برایم دردسر بود که بخواهم این دختر را هم دنبال سر خودم راه بیاندازم؟! - نه خیر لازم نکرده. آهو لب و لوچهاش را آویزان کرد. - اِه چرا؟ خو منم دلم میخواد این پسره رو ببینم. کلافه چشم در حدقه چرخاندم. حالا انگار فرحان چه تحفهای هم بود که آهو برای دیدنش اینطور بال بال میزد. آخر آن مردک نتراشیده و نخراشیده دیدن داشت؟ - ببینی که چی بشه؟ تو خودت کم واسه من دردسری، دیگه با اون همراه بشی اصلاً نمیشه کنترلتون کرد. -
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
سلام و درود من درخواست مقام نویسنده اختصاصی رو دارم نام رمانهام هم جبر و اجبار زخم ناسور زعم و یقین جلد اول زعم و یقین جلد دوم بازگشت آلفا- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
داخل ماشین که نشستیم فرحان همچنان مشغول زیرلبی غر زدن بود. سوییچ را چرخاندم و حینی که ماشین را راه میانداختم، کلافه از غرغرهای ناتمام او لب زدم: - بسه آقا فرحان، چقدر غر میزنی. فرحان سر به سمتم گرداند و حق به جانب نگاهم کرد. - دِ خب غر زدنم داره دیگه، آخه وسطِ گل و بوتهها جای یکی مثِ منه؟ دستی دور دهانم کشیدم تا خندهام را پنهان کنم. واقعاً هم در میان گلهای زیبا و لطیف جای فرحانِ زمخت و یُغور نبود! - خب شما بگو چاره چیه؟ جای دیگهای هست که بتونی اونجا استخدام شی؟ جواب فرحان چیزی جز نگاه گرفتن و سکوت نبود. درمانده هوفی کشیدم. با وجود تمام لودگیهایش این یکبار حق با فرحان بود. اینکه از سر ناچاری در جایی استخدام شوی که مورد علاقهات نیست سخت است، اما او هم چارهای جز این نداشت. - همینجا نگه دار، دیگه نرو تو کوچه. ماشین را طبق خواستهی فرحان در پیچ کوچه نگه داشتم و نگاهم را سمت فرحان سوق دادم. هنوز اخمهایش درهم و چهرهاش ناراضی بود. لب روی هم فشرده و کلافه نگاه چرخاندم؛ اینبار دیگر راهی برای کمک کردن به او نداشتم. او هم به نفعش بود که از موضعش کوتاه بیاید و این شغل را بپذیرد. - راستی فردا صبح بهت زنگ میزنم که بیای با هم بریم به اون گلفروشی سر بزنیم. فرحان اخمآلود نگاهم کرد. - شوما دیگه واس چی میخوای بیای؟ من خودم تنهایی میرم. نه خیر نمیشد که تنها برود. همین امروز که من با او بودم اینهمه آبروریزی کرد، دیگر اگر تنها میرفت که واویلا بود! - نه خیر، منم باید بیام. فقط باید عصر بریم چون من صبحش دادگاه دارم. فرحان پوفی کشید و خواست پیاده شود که یادم آمد من هنوز شماره تلفنش را ندارم. - راستی شمارهات رو بده. فرحان متعجب و با ابروهای بالا رفته، به سمت من برگشت. - شمارهی چی؟ لب روی هم فشرده و با تمسخر گفتم: - شمارهی کفشت رو. فرحان چشم درشت کرد و من عاقل اندرسفیه نگاهش کردم. الحق که گاهی عجیب شش و هشت میزد! - خب شمارهی تلفنت رو دیگه باهوش! فرحان «آهانی» گفت و روی صندلی کش آمد و موبایلش را از جیب کاپشنش بیرون کشید. نگاهم به موبایلش که افتاد چشمانم از حدقه بیرون پرید. اشتباه نمیدیدم؟! واقعاً اَپل داشت؟! هنوز نگاهم ماتِ آن سیب گاز زدهی پشت تلفنش بود که فرحان با لحنی لوده و تمسخرآمیز گفت: - اینجوری نگا نکن بابا، فیکه! جانم؟! فیک بود؟! این مرد عصر حجری مگر فیک میدانست چیست؟! - بیا شمارهات رو بده من بهت یه تک میزنم شمارهام بیوفته. با تعجب شقیقهام را خاراندم. در این دقایق روی دیگری از این مرد عصر حجری را هم داشتم میدیدم انگار. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پیش از آنکه فرحان بخواهد باز حرف که نه، در واقع گند جدیدی بزند، من لبخندی زده و همانطور که از جای برمیخاستم گفتم: - خیلی لطف کردین آقای سماوات، فقط اگه ممکنه آدرس اون گلفروشی رو به ما بدین. سماوات از داخل کشوی میزش کارتی بیرون کشید و به سمت من گرفت. - بفرمایید، هم آدرس و هم شماره تلفنش روی این کارت هست. کارت را گرفتم و با خداحافظی از سماوات همراه با عمو حبیب و فرحانی که نگاه چپچپی و پراخمش گاهی من و گاهی سماوات را نشانه میرفت از اتاق بیرون زدیم. همین که پایمان را از اتاق بیرون گذاشتیم صدای معترضانهی فرحان بلند شد. - اَه اَه پسرهی یُبسِ عصا قورت داده خجالت هم نمیکشه، به من میگه بیا برو تو گلفروشی کار کن. آخه به من با این سیبیلهای کلفتم میاد برم قاطیِ یه مشت گل و بوته کار کنم؟ وحشتزده چشم درشت کرده و با حرص، اما آرام غریدم: - آرومتر آقای سماوات میشنوه، وایسادی پشت در اتاقش داری بدگوییش رو میکنی؟ نگاه محتاطانهای به دور و اطراف انداختم تا مطمئن شوم کسی حواسش به ما نیست. - دندونِ اسب پیشکشی رو که نمیشمُرن، اون مثلاً داره به ما لطف میکنه. قدمی برداشتم تا حداقل کمی از در اتاق سماوات دور شویم. فرحان در همان حال باز غر زد: - چه لطفی؟ من قراره برم کار کنم ها، نمیخوام که پولِ دستی از کسی بگیرم. نگاه شرمندهای سمت عمو حبیب انداختم. واقعاً هم بابت رفتارهای نامعقول فرحان پیش روی او خجالتزده شده بودم. - ببخشید عمو جون، این آقا فرحان یکم عجیب و غریبه. عمو حبیب نگاه مهربان و همراه با لبخندی به فرحان انداخت. - نه دخترم، اتفاقاً پسر بامزهایه. بامزه؟! واقعاً این هیولا با رفتار نامتعارف و بیقیدانهاش در نظر عمو حبیب بامزه بود؟! جلوی در ورودی کارگاه لحظهای ایستادیم و من باز رو به سمت عمو حبیب چرخاندم. دلم میخواست که بیشتر بمانم و با او به جبران تمام این سالها صحبت کنم، اما میترسیدم که فرحان برایم آبرویی باقی نگذارد. - خب عمو جون ما دیگه بریم. با صدایی آهستهتر که فقط عمو حبیب بشنود، ادامه دادم: - تا این آقا بیشتر از این آبروریزی نکرده. عمو حبیب آرام خندید و دستش را برای دست دادن با فرحان جلو برد. - خب آقا فرحان از دیدنت خیلی خوشحال شدم. فرحان دستش را به کف دست عمو حبیب کوبید و محکم دستش را فشرد و تکان تکان داد. - من هم از دیدن شوما خیلی خوشحال شدم آق حبیبِ با مرام! پس از خداحافظی با عمو حبیب از کارگاه بیرون آمدیم. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
سماوات تک ابرویی بالا انداخت. - ببخشید، ولی میشه بگید چه سوءتفاهمی؟ فرحان نگاه ناراضی و پر اخمی به من و بعد به سماوات انداخت. - واس یه فست فوتی (فست فودی) غذا میبردم اینور و اونور، ولی نمیدونسم ساندویچ و پیتزا پوشش بود واسه فروشِ مواد. سماوات متفکر و آرام سر تکان داد؛ حرفهای فرحان او را هم مثل من و عمو حبیب متأثر کرده بود. - عجب! سماوات آرنجهایش را روی میز گذاشت و با تکیه به آنها کمی روی میز به سمت ما خم شد. - ببینید آقا فرحان، ما اینجا ظرفیتمون پره. یعنی نمیتونیم کس دیگهای رو استخدام کنیم، ولی… فرحان که انگار تنها همان بخش اول حرفهای سماوات را شنیده بود، برآشفته و حرصی گفت: - وقتی استخدام نمیکنی پس مرض داری که اینهمه منو سین جیم میکنی؟ مرتیکهی یبوست! با شنیدن بخش آخر حرفهایش دهانم از تعجب باز ماند. باز خداروشکر آن فحش آخرش را آرام گفته بود، وگرنه این آبروریزی دیگر قابل جمع کردن نبود. حرصی از رفتار غیر قابل کنترل فرحان با کیفم محکم به بازویش کوبیده و آرام کنار گوشش غریدم: - حرفش هنوز ادامه داشت، بیتربیت! سماوات کمی در جایش جابهجا شد؛ بیچاره آنقدر از رفتار فرحان جا خورده بود که دقایقی را لازم داشت تا بتواند به خودش مسلط شود. - من حرفم ادامه داشت آقا فرحان. دستی به صورتش کشید و با تسلط بیشتری ادامه داد: - من میخواستم بگم یه دوستی دارم که اون هم مثل خودم آدمهای سابقه دار رو استخدام میکنی. من نمیتونم اونجا استخدامتون کنم، ولی به دوستم معرفیتون میکنم که اگه خدا خواست اونجا مشغول به کار بشید. فرحان با آرامش و پررویی سری تکان داد. انگار نه انگار که همین چند دقیقهی قبل آنطور سر سماوات بیچاره فریاد کشیده بود. - خیلیم عالی، فقط چه کاری هَس؟ نگاه چپچپی به فرحان انداختم که اهمیتی نداد و همانطور بیخیال در چشمان سماوات خیره شد. - یه گلخونه و گلفروشی هست، دیگه طبق نیاز میتونید توی یکی از بخشهاش استخدام بشید. -
عاشقانه💖 رمان عشق به قید وثیقه | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
عمو حبیب نگاهی به من و فرحان انداخت و به تبعیت از او، نگاه سماوات هم به سمت ما برگشت. نگاه مسکوت عمو حبیب به من فهماند که باز خودم باید دست به کار شوم. - سلام. سماوات متواضعانه سر خم کرد. - سلام خانوم. انگشتان درهم قفل شدهام را از اضراب بهم میفشردم و در همان حین نگاهم سمت فرحان کشیده شد. - راستش ما اومدیم اینجا که دربارهی استخدام آقای مقصودی… با دستم اشارهای به فرحان کردم. - با شما صحبت کنیم و ببینیم که امکانش هست ایشون اینجا مشغول به کار بشن یا نه. فرحان خودش را کمی به سمت من خم کرد و با بینی چین داده کنار گوشم پچ زد: - اَه اَه، چه لفظ قلم! چشم غرّه تنها جوابی بود که در آن شرایط به فرحان میتوانستم بدهم. او هم امروز کمر به بردن آبروی من بسته بود، که حتی در پیش روی این مرد متشخص و موقر هم دست از این رفتارهایش برنمیداشت. سماوات با دست اشارهای به صندلیهای آنطرف میزش کرد. - بفرمایید بشینید. هر سه قدمی برداشتیم و روی صندلیها نشستیم. سماوات باز نگاهی به فرحان انداخت و پرسید: - ایشون سابقه دار هستن؟ در جواب مرد سری تکان دادم. - بله. سماوات نگاه دقیقی به فرحان انداخت. من از آن نگاه دقیق و موشکافانه معذب شده بودم، اما فرحان حتی به روی مبارکش هم نمیآورد. - اسمتون چیه آقا؟ - آق فر… پیش از آنکه حرفش تمام شود با نوک کفشم به پشت ساق پایش کوبیدم، بلکه سر عقل بیاید و خودش را مثل آدمیزاد معرفی کند. - آخ آق… آممم منظورم اینه که آقا فرحان مقصودی هَسَم. سماوات که انگار خندهاش گرفته بود، دستی دور لبهای برجستهاش کشید تا خندهاش را محو کند. نفسم را کلافه بیرون دادم؛ آخر هم شرف و آبروی من را با این طرز حرف زدنش برد. - خب آقای فرحان مقصودی، میشه بگید که برای چی افتادین زندان! فرحان از لفظ «آقایی» که سماوات کنایهوار گفته بود، اخم درهم کشید. - واس یه سوءتفاهم ناقابل.