عسل
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
541 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
9
تمامی مطالب نوشته شده توسط عسل
-
سلام خوش آمدید
-
-
-
چهارشنبه سوری
#پارت ۶
یلدا پخش زمین شد، منم رفتم و کنارش دراز کشیدم،دوتا دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف زل زدم، به یلدا نگاه کردم که سرش توی گوشیش بود، صداش زدم و گفتم
_یلدا میگم، یه چیزی!
بدون اینکه سرشو از توی گوشیش بیاره بیرون گفت
_هوم؟
_ببین، یه سری چیزا شده که تو، ازش بی خبری!
یلدا مثل برق گرفته ها نیم خیز شد و به طرفم برگشت و گفت
_جانــــن؟ یعنی چی که من نمیدونم؟ چی شده؟ چطور تونستی به من نگی بی مرامــــم؟؟
_خب، الان میخوام بگم! میزاری یا نه؟
یلدا گوشیش رو انداخت یه طرفی، یه خمیازه بلند کشید و دوباره دراز کشید و گفت
_میشنوم!
_ببین، از دیشب تا الان، یه سری اتفاقات برام رخ دادن که، درواقع کمی دور از عقلن، البته......
ادامه حرفم با خر و پف یلدا قطع شد!! با ناباوری به یلدایی نگاه کردم که خواب بود و دهنش سه متر باز!!!
عجبا!! دختره مارو اوشکول خودش میدونه!! چی بگم از یلدا!! یلداااااا!!! اخرش منو میفرسته سینه قبرستون از بس که حرصم میده!!!
پوفی از کلافگی کشیدم،یه دستم رو گذاشتم زیر سرم و ساعد اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشمام و سعی کردم بخوابم ولی این افکار مزاحم اجازه نمیدادن!!
(خودم ورژن ۱): حاجی این دختره که داخل آینه دیدیم دقیقا عین همون چیزایی بود که توی فیلم ترسناکا با لباس سفید ظاهر میشن!!
(خودم ورژن ۲): بابا اون پیرزنه رو چی میگی؟ خیلی ترسناک بود بنظرم!!
پیرزنه به نظر مهربون میومد داداش! اینو دیگه دروغ نگو!
(خودم ورژن۲): برو بابا!!!! تو تاحالا مگه فیلم ترسناک ندیدی؟ همیشه هیولاها خودشون رو به شکل ادمای به ظاهر مهربون درمیارن!!
اومـــم، نکته ریزی بود عاسیسم! به هرحال شده دیگه! کاریش نمیشه کرد!
(خودم ورژن ۱): اون سر های معلق و دهن پاره! اونا دیگه واقعن عجیبا غریبا بودن!!
دهن پاره رو ، خوب اومدی!
نیمه خیز نشستم و به سینی ناهار کنارم نگاه انداختم، یخورده نون ازش برداشتم و خوردم، خوابم نمیبرد که نمیبرد! مدام این اتفاقات داخل ذهنم تکرار میشدن و بهم یاداوری میکردن که عقلم داره ضایع میشه! یعنی میبرنم تیمارستان؟ اونم به عنوان مریض های اسکیزوفرنی؟
هعی زندگی، کی فکرشو میکرد روزی به رفتن به تیمارستان فکر کنم؟
اه، این یلدا چقدر میخوابه؟! بهتره بیدارش کنم! رفتم داخل گوگل گوشیم و سرچ زدم : صدای شلیک و تیراندازی از همه طرف در میدان جنگ و رگبار تیربار دوشکا، یه لبخند شیطانی زدم و قبل از پخش آهنگ صداشو بالا ی بالا بردم! گوشی رو دقیقا گذاشتم کنار گوش یلدا و پخش رو زدم، همزمان با اون یلدا رو تکون شدیدی دادم و گفتم
_یلدا بدو بلند شو! جنگ شدهــــه!!
یلدا مثل چی پرید بالا و با آشفتگی گفت
_چیه؟ چیشده؟ کِی جنگ شد؟؟
بازوش رو و گرفتم و بلندش کردم و با دو به سمت درب خونه رفتیم و با هیجان و استرس ظاهری گفتم
_یلدا بدو بدو الان میکشنمون!!!
یلدا با آشفتگی و نفس زنان گفت
_ای وای!! بدبخت شدیم!
در خونه رو باز کرد و میخواست با اون همون سر و وضع آشفتس از خونه بزنه بیرون که آستین لباسش رو گرفتم و با خنده گفتم
_دیوونه زنجیره ای کجا میری؟!
و بعد زدم زیر خنده.
یلدا انگار که تازه به خودش اومده باشه، یه نگاه به گوشی داخل دستم انداخت یه نگاه به من که از خنده پخش زمین شده بودم، اخم کرد و داد زد
_ یاراااااا!!
خندیدم و گفتم
_ارامش خودتو حفظ کن عاسیسم! الان دوباره پسره میاد بالا میگه با این سنتون خجالت نمیکشید؟!
با این سنتون خجالت نمیکشید رو با تن صدای بمی گفتم که یلدا یه نفس عمیق کشید تا عصبانیتش رو حفظ کنه بعد به من با صدایی که سعی میکرد اروم باشه گفت
_آخه من به تو چی بگم؟ نزدیک بود سکته کنم!! اصلا فکر کنم یه دور سکته قلبی رو رد کردم! خدا لعنتت کنه، الهی جوون مرگ بشی، الهی که....
_زهر مار نکبت! فقط میخواستم بیدارت کنم، همین!
-
-
سلام خوش آمدید
-
عزیزم گلیم و از آب دراز نمیکنن در میارن
-
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 6
-
عزیزدلمی متاسفانه فعلا مشغول رمان مسابقه هستم نمیتونم ازموده رو مرتب پارت گذاری کنم ولی به محض اینکه تموم بشه ازموده پارت گذاری مرتب داره🩷
-
-
-
گاااااااااااااد😱😱😱😱😱 پوستراتون رو با چی درست کردید😭 زود تند سریع بگید خیلی خوشگلن @هانی بانو @ghaazal
-
خدای من🙊🙉 چقدر عکسای گاری رمانت قشنگه