-
تعداد ارسال ها
7 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های Nargessmoradi
-
عزیزم گلیم و از آب دراز نمیکنن در میارن
-
سلام عزیزم چون خودتون گفتید بودید نظر بدید میپرسم…چجوری میشه وقتی به شخصی رو ندیدی و فقط راجب زورگوییش شنیدی عاشقش بشی؟
-
دخترک ما هم خیال پردازه نه؟ وقتی که دخترا غریزه دارن و زود به پسرا میچسبن، چرا من و راحله که توی داستان هست، با یک خیالپردازی و ندیده عاشق نشیم؟ هوم؟ البته نمیخوام بد بگم هاااا! اصلا! چون راحله مثل دخترای دیگه خیالپردازی کرده و با یک ندیدن عاشق شده عزیز دلم♥️🤗
-
درسته ولی خب اینم در نظر داشته باشید دخترا جدا از خیال پردازی روحیه لطیفی دارن جذب محبت میشن …در هر صورت امیدوارم تو رمانت موفق باشی و بازدید زیادی بخوره✨💕
-
-
-
رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
Nargessmoradi پاسخی برای Nargessmoradi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پوفی کشیدم و چشمهای خود را بستم. – بفرمایید، گوش به حرفای شمام! نفس عمیقی کشید. – تو… تو هنوز به شایعات مردم دِه گوش میدی؟ کنجکاوی بر ذهن آشفتهام رسوخ کرد و با کمی سر تکان دادن گفتم: – کدوم شایعات؟ پلکی زد. – اینکه پدرم باعثوبانی تصادف همسر خان بوده! چشمهایم گشاد میشوند. بغض میکنم. باز هم تهمت؟ این برای چهار سال پیش بود که تهمت و بهتان، مهمان خانهمان شده بود و به تازگی من شاهد تمام آن تصادف منحوس بودم. من شاهد آن تصادف کذایی و بدیوم بودم! بغض میکنم و سرم را پایین میاندازم. – آخ سارا! آخ سارا! سارا، از گذشتهی تلخ من نمیدانست! نمیدانست که چه باری را به دوش خود میگذاشتم. تلخ، اما بیکام! او را در آغوش گرفتم. – خان، ما رو مرگ همسرش میدونه! منه خر عاشق کسی شدم که حتی من و خانوادهم دشمن اون به حساب میایم! با گریه میگوید: – اون مردم چی از ما میدونن که ما رو مقصر همهچی میدونن؟! هان؟ پدر من، وقت برای سر خاروندن نداره، چه برسه به اینکه… . «هیسی» گفتم و روسری گلدارش را نوازش کردم. – آروم باش دختر! همهچیز هم به وقتش آشکار میشه! سپس سرش را بوسیدم و در آغوش یکدیگر اشک ریختیم و حرف زدیم. *** «این قسمت: عار اندوه» دستم را کنار طاقچه که در کرانهی پنجرهی بسته گذاشتم و به نمنم باران چشم دوختم. قطرات باران به پنجره میخوردند و شگرف عجیبی را ایجاد کرده بود. گوشیام را از آن طاقچه برداشتم و به صفحهی دوربین رفتم و عکسی از آن گرفتم. با چهرهای فسرده و منجمدگشته، نگاهم را از پنجره دریغ نمودم و به صفحهی گوشیام خیره شدم. نگاهم به گوگل کروم که خورد، به یکآن تصمیم گرفتم که داخل گوگل، اسم او را سرچ کنم. سرچ که کردم، هیچ عکسی از او نبود! فقط… چرا عکسی از داخل گوگل نداشت؟ مگر او خان نبود؟ مگر او معروف نبود؟ با دیدن عکسی، از شدت حیرت چشمم گشاد شد و گوشی از دستم افتاد. سارینا، همسر خان؟ بغض میکنم و با یادآوری صحنهی تصادف که شباهت فراوانی به قتل داشت، صورتم را چنگ میزنم. نه! نه! عکساش کل محفظهی گوگل را فرا گرفته بود و به تازگی بو برده بودم که این عکس را چه کسی گرفته است؟ این صحنه، مرا به روزی انداخت که سارینا بهطور فجیعانهای تصادف کرده بود. سرم را تکان میدهم. نباید به او فکری بکنم. قلبم از شدت این فکر به درد میآید و باریدیگر سرم را تکان میدهم و از بخش گوگل خارج میشوم. اخمی میکنم و با همان گوشی به دست، از اتاق با صفایم خارج میشوم. دستگیرهی در را که گشودم، قبل از آنکه پاهایم به لای در برخورد کند، بازگشتم و نگاهم را به اتاق با صفایم سوق دادم. دیوار سفید که پارسال خودمان برای عید رنگ کرده بودیم. موکت خاکیرنگ که پرزهای پنبهای داشت. فرش قرمز سنتی وسط اتاق انداخته شده بود و من خودم پارسال با مامان آنها را گرفته بودیم. خیلی جالب بود که اتاقم را بیشتر از الباقی اتاق دیگرم دوست داشتم. آری! او را انباری کردیم و حالا این اتاق دوسال است که مال من شده بود. نگاهم به تخت دو نفره با آن روتختی گلگلی بنفشم، گره میخورد. طرح گل توی روتختی، آلاله بود و من خودم به شخصه آن را انتخاب کرده بودم. میز مطالعه سفیدرنگ وسط اتاق خودنمایی میکرد و مرا تحریک میکرد که به سویش پرواز نمایم؛ اما فعلاً کار داشتم! کتاب داستانهایم، کتابک شعرم، ماگ نسکافهایرنگم، به همراه گلی که دوستش داشتم، حسن یوسف که داخل قوطی کوچکی گذاشته بودم و همانند شاخهای ریشه دوانده بود که در سمت راست میز قرار داشت. کتابهای شاعران از خانمهای سیمین بهبهانی، فروغ فرخزاد و نویسندهی محبوبم سیمین دانشور که کتاباش در قفسهی کتابهایم به چشم میخورد؛ سووشون! و اما کتابهای درسیام که گوشهی میز تحریرم جاخوش نموده بود و اکنون شوق آن را پیدا کرده بودم که خاطرات دانشگاهم را زنده کنم. لبخندی زدم و نگاهم را به سمت راستم سوق دادم. پر از باکس کتاب بود. لبخندی پر از مهر گشت. چقدر عاشق کتاب بودم که به عشق همینها، به ادبیات فارسی رفتم و حالا قرار است حق تدریس خود را آغاز کنم. نگاهم به پایین کتابها افتاد. گلهای داوودی در پارچ گذاشته بودم و ریشهزده بود. سمت راستش هم گل نرگس مشهود بود که بیشتر از گلهای دیگر دوست داشتم. از اتاق دست کشیدم و به آینهی قدی و بزرگ که قدش تا بالای دیوار میرسید. کنار همان آینه نیز گل سانسوریا مشهود بود. چه اتاق زیبایی داشتم و خودم خبر نداشتم. از اتاق دل کندم و سپس در آن را بستم. در کل خودم و دنیایم نوستالژی بود و من این را بسیار دوست داشتم. -
رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
Nargessmoradi پاسخی برای Nargessmoradi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
موهایم را نوازش میکند. – قول بده که هر بلایی سر کشورت اومد، اونو رها نکنی! چون تو در اون خاک، در اون ریشه به دنیا اومدی پسرم! این مملکت، به مردمی نیازمنده که هیچوقت وطنش رو تنها نذاره! اما نباید دستِ خالی، وطنمون رو رها بکنیم! وطن یعنی عشق، آزادی! وطن یعنی آبادی و سرسبزی! پلک میزنم. – خیلی دوست دارم که ازش بنویسم! از وطنی که شما ازش حرف میزنین! لبخندی در لبهایش گوارا می گردد و خط به خط اجزای چهرهام را رصد میکند. – تو باید حسش کنی! – چطوری آخه؟ نفس تنگی میکشد و چهرهاش را از من میستاند. خوب مرا درک میکرد که چگونه با من سخن بگوید. – بعدها خودت متوجه میشی ساشا! وقتیکه به کشورت حمله کنن، این تویی که متوجه میشی و حسش میکنی؛ اون هم از ته دلت ساشا! از ته دلت پس گلم! از «ته دلت» را تأکیدوار میگوید و این من بودم که حرف هایش را در ذهنم ثبت میکردم. *** (زمان حال: راحله) نگاهم باز هم همان پرتگاه بود. اینبار، با خود میپنداشتم که دنیایم به غمآلودترین غم جهان نوشته شده است. کمی قدم زدم و رویم را از آن پرتگاه خطرناک گرفتم. کمی به هوای گیلان نیازمند بودم. هوا را که بلعیدم، خدا را در نزذیکیام حس نمودم. اینجا، جای من و خدا بود. لبخندی زدم و زیر لب گفتم: – خدایا، منو از تهدل ببخش! آمین یا رب العالمین! *** باران میآمد و بوی خاک بارانخورده، در مشامم میپیچید. زلفم در آن هوای هوسآلود، پیچ در پیچ تاب میخورد و میورزید و من در حین پخت نان بودم و آهنگی گیلکی برای خود زمزمه میکردم. آن موقع، خمیر را با کف دستم، به تنور داغ و گرم چسباندم و سرحال و قبراق برای خود شعر میسراییدم و لبخند میزدم. – خب اینم از این! نفس عمیقی کشیدم و با لبخند، خمیر را با چانه ورز دادم و زیر لب گفتم: – راحله تو نمیدونی که سرنوشتت چی نوشته شده که! اما ای کاش سرنوشتم به خانزادهی مغرور گره بخوره! آهی کشیدم و ادامه دادم: – آرزوهایی که میکنم، فکر میکنم برآورده نشه! بغض میکنم. آسمان دلم، بسیار اندوهناک بود. بسیار اندوهناک بود! نفس عمیقی کشیدم و به کارم رسیدم. در آن حین، مادرم از پلههای سنگی خانهمان پایین آمد و گفت: – راحله، مادر؟ بیا این شیر و ماستها رو ببر بده به زنعموت که برای شب لازم داره! اخمی کردم که بلافاصله لرزیدن دستانش را دیدم. – چرا خودش نمیاد ببره که همه رو عاصی خودش کرده؟! با اخطار، اسمم را صدا میزند که با لجبازی تمام میگویم: – نمیخوام برم مامان! چرا آدمو مجبور به کاری میکنی که دلش نمیخواد؟ پوفی میکشد و با کلافگی تمام میگوید: – به خدا راحله، من دیگه نمیدونم از دست تو چیکار بکنم؟! ولش کن خودم میبرم که یک وقت شر درست نکنی دخترجان! با همان اخم گفتم: – خب پس چرا منو میفرستی پیش اینا؟ دلخور نگاهم میکند که انتظار دارد که از حرفم پشیمان و شرمسار باشم که سری تأسف تکان میدهد و دبهی شیر و ماست را برمیدارد و از من دور میگردد. دامن گلدارم را تکانی دادم و به خورشید پر فروغ و تابان خیره شدم. – خدایا، فردا رو کمکم کن! در واقع فردا را برای تدریس به مدرسه میرفتم که اول مهرماه بود و برای حق تدریس به آنجا میرفتم. چشمهایم را میبندم و نفس عمیقی میکشم. قلبم را در بادهای عاشقی بهجای گذاشته بودم و این از سر و رویم هویدا بود. چشمهایم را که گشودم، با سارا دخترعمویم روبهرو گشتم. دلخور، تمام صورتم را میکاوید و در انتها که نگاهش به چشمهایم افتاد، ضربهای به سرم زد و گفت: – مگه بهت نگفتم که اینطور مثل ماتمزدهها نباش؟ چرا حرف منو گوش نمیدی؟ هان؟ در حینی که سرم را نوازش میکردم، گفتم: – سارا، تا حالا فهمیدی که کسی بهت بگه دستت خیلی سنگینه؟! عصبی شد و گفت: – هرکی گفته، غلط کرده! به خصوص تویی که از خودت این حرفو زده باشی راحلهخانم! پوفی کشیدم و نگاهم را به مرغ حنایی مزرعهمان دوختم. دانهها را برداشتم و برای رهایی از حرفهایش، به سوی مرغهای حنایی به راه افتادم. – سارا، اولاً که باید بگم که با بزرگترت درست صحبت کن! بعدشم شاید بندهخدا من نباشم، حالا هرکی که میخواست باشه، تو باید اینطوری با طرف مقابلت حرف بزنی؟ یکم احترام شخصیت داشته باش عزیز دلم! سپس مخاطبم که با مرغ حنایی حرف میزدم، گفتم: – بیا بیا! مرغیجون؟ مرغی؟ بیا بیا! سارا به سویم آمد و دانهها را از من ستاند و جدی و قاطعانه گفت: – ده دقیقه بشین تا باهات دو کلام حرف بزنم دخترجان! -
رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
Nargessmoradi پاسخی برای Nargessmoradi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
(این قسمت: رنج نهایی راحله) *** (راحله) – من هنوزم جوابم بهت منفیه مهران! میفهمی؟ گوشهی روسری گلدارم را بوسید و کلاه نظامیاش را از سرش برداشت. – تو که میدونی عاشقتم و میمیرم برات، چرا دست میذاری روی نقطهضعفم؟ هان؟ بغض میکنم. نمیخواهم بفهمد که منم نیز عاشق شدهام. چشمهایم را میبندم. – دلم نمیخواد باهات ازدواج کنم؛ چون هیچ علاقهای بهت ندارم پسرعمو! با رخساری مغموم گفت: – راحله، ازت خواهش میکنم! با بغض گفتم: – مهران، نذار من ناراضی از تو، توی این دنیا باشم که بخوام به آتیش بکشم! فهمیدی؟ با اندوهی بسیار فراوان، دستی به روسری گلگلیام میکشد و نیز به چشمهایم خیره میگردد و میگوید: – فهمیدم که بهخاطر یه نفر منو نمیخوای؟! باشه! امروز، قراره برای همیشه تو و خاطراتت رو با همدیگه فراموش کنم! در دل پوزخندی زدم. – خب چرا اینا رو به من میگی؟ با تعجب نگاهم کرد و سپس آهسته گفت: – پس خودت خواستی! من برای به دستآوردنت، هرکاری میکنم! اینو مطمئن باش! و منی که در دل باریدیگر برای او پوزخندی فرستادم و با خود گفتم: – به همین خیال باش! بدون هیچ گفتنی، از من دور شد و من با نفرت، سرتا پاهایش را نگریستم. *** (ساشا) دستم را بر روی چشمانم گذاشتم و با چشمانی باز، نظارهگر ستارگان در آسمان مشکیفام خیره شدم. به چه میزان که دلم برای سارینا تنگ شده بود؛ اما نمیتوانستم که سبحان و همانطور خودم را در آغوش تنهایی بکشم. پلکی زدم و نیمخیز شدم و به چهرهی غرق در خواب سبحان خیره شدم. سبحان، بیشتر به یک مادر نیاز داشت و بسیار فراوان تنها بود. با صدای شادان، به خودم آمدم و به رخسار زیبایش چشم دوختم. – تصمیمت رو گرفتی؟ کمی سکوت کردم و با یک پلکزدن گفتم: – آره، خیلی با خودم فکر کردم و گفتم که هم من تنهام و هم سبحان! اما از یک طرف دودل میشم که سارینا رو چیکار کنم؟! میترسم که زیر قولم بزنم شادان! دستم را گرفت و نیز با لبخند، در چشمهایم خیره شد و گفت: – ببین ساشا، دودلی رو بذار کنار و با خودت راه بیا و ببین همه مثل تو با عذاب وجدان فکر میکنن؟ بلند شدم و اون نیز بلند هم شد و ادامه داد: – منی که دکترای روانشناسی رو از انگلیس گرفتم و دارم بهت کمک میکنم! حتماً شک و دودلیت رو کنار بذار، باشه؟ با مهربانی لبخندی به رویم زد: – به خاطر خودت و سبحان! لبخندی به روی خواهرم زدم؛ چقدر محتاج و دعاهای او بودم و خودم خبر نداشتم. – باشه باید بهم فرصت بدی البته لازم نیست به پیشنهاد تو فکری بکنم! بلند شد و جدی گفت: – حرفامو توی ذهنت بسپار ساشا! من برای تو تا پای منبر اومدم و حرفامو زدم، اما دیگه تصمیمش با خودته! موهایش را کنار زد و رویش را برگرداند. – دیگه تصمیم با خودته ساشا من برم که مامان طوبی کارم داره! سپس از من دور شد و مرا با حرفهایی که زده بود، تنها گذاشت. شادان راست میگفت، من باید یک همسر ختیار میکردم که هم سبحان از تنهایی برآید و هم منم از شر حرفهای مامان طوبی و نیز مردم راحت گردم. لبخند اهریمنی زدم؛ اما به طور ناگهانی این لبخند از روی لبانم از بین رفت. پس سارینا چه؟! سارینا برایم حکم محبوبترین معشوقهای داشت که او را دوست میداشتم. به یاد میآورم که چه روزهایی داشتیم! با به یاد آوردن خاطرات شیرین و دلواپسمان، بر لبخندی میآرم زیر لب میگویم: – من بدون تو هیچی نیستم سارینا! بغض در گلویم آواره میگردد. – چرا نیستی و بفهمی که بدون تو میتونم زندگی کنم؟ نگاهم به ستاره پررنگی میافتد که برایم چشمک میزد. برای که چشمک میزد؟ برای من؟ پلکی میزنم تا واضحتر آن را بنگرم. چرا برای من؟ اخمی کردم و با یک پلکزدن نگاهم را از آن ستاندم و نیز برخاستم. نباید به او فکر مینمودم! به سوی اتاقم به راه افتادم و سوگل را صدا زدم تا سبحان را به داخل عمارت ببرد. *** «کودکی ساشا» پدرم دستانش را بر سرم قرار میدهد و لبخندی میزند. – پسرم بزرگ که شدی فردی باش که برای کشورش جون میده نه یک وطنفروش که در تاریخ اونو ثبتش کنن! پلکی زدم. میدانستم میخواهد چه بگوید؛ اما من چگونه از کشورم حفاظت نمایم؟ نمیخواهم خالی ببندم که بلد نیستم؛ اما بایستی راه و روشش را از او بیاموزم! از اویی که مرا بزرگ کرده بود و من باید قدر آن را بدانم! قدر پدری که از تهدل، من و شادان را با دستان خود بزرگ نموده بود. میگویم: – پدرجان، چشم! اما من چطور میتونم؟ کمی نگاهم کرد و نیز لبخند بر لبش طرح نمود. – تو پسر خیلی عاقلی هستی ساشا! اما نباید هرگز خیلی مغرور و لجباز باشی پسرم! -
رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
Nargessmoradi پاسخی برای Nargessmoradi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سیگار به ته رسیده بود و حس کشیدن آن را از من سلب نموده بود.آن را زیر پاهایم له کردم و نیز پوزخندی زدم. – خودم اون جواد رو با خانوادهی برادرش، همه رو در قعر چاه خودم میکشونم سارینا! حالا بیا و تماشا کن! پساز آن باریدیگر پوزخندی در گوشهی لبانم سروسامان دادم و نیز از پرتگاه دور میشوم. تلفنم که به صدا در میآید، نیشخندی از جنس تمسخر بر بالین لبهایم شکل میگیرد. چهقدر من فرد مهمی برای اطرافیانم هستم که بر من زنگ میزنند. جواب تلفنم را میدهم: – بفرمایید! مانند همیشه، سوگل پشتخط بود و برای گفتن حرفش ممانعت داشت. – قربان سلام! قربان راستش… راستش آقاسبحان نیمساعت پیش گم شدن و انگار آب شدن و رفتن توی زمین! تعجب و اخمی کردم و فریادی دلخراش زدم: – سوگل! من تو رو که امین خودم بودی، برای پرستاری از سبحان انتخابت کردم! حالا تو میگی که سبحان نیمساعت پیش آب شده و رفته توی زمین؟ هان؟ گریهای کرد و با ضجه و شیون گفت: – ساشاخان، من براتون پیداش میکنم، اینو بهتون قول میدم! پوزخندی زدم و زیر لب گفتم: – همون بهتر که همهتون برین بمیرین! گوشی را بهرویش قطع کردم و با سرعت هرچه تمامتر، بهسوی عمارت راهم را کج کردم. *** با هرچه خشم تمامتر، هنگامیکه به عمارت رسیدم، در را که گشودم با امواجی از گرما و سیاهی عمارت مواجه شدم. اخمی ناشی از کنکاش کردم و افراد عمارت را صدا زدم: – سوگل؟ مامان طوبی؟ ناگهان در بسته شد و من مات و حیرتزده ماندم. اینجا دیگر چه خبر بود؟ – معلوم هست اینجا چه خبره؟ چیزی نشنیدم و شانهام را بالا انداختم و بهسوی پریز برقهای عمارت حرکت کردم و خواستم کلید برق را بزنم که خودش روشن شد و صدای «تولد تولد تولدت مبارک» در فضا پیچید و من حیرانزده، به جمعی که خیلیوقت بود که برایم تولد نگرفتهاند، خیره شدم. شادان با خنده و سرور، مرا در آغوش کشاند و گفت: – تولدت مبارک بهترین برادر من! لبخندی بر لبهایم بر آمد. شادان برایم تولد گرفته بود؛ آنهم از نوع سورپرایز خطرناکهایش! خندید و ادامه داد: – راستی، از سورپرایزم خوشت اومد؟ همهی اینا رو با اون سبحان ورپریده انجام دادیم! سرش را بالا آورد و با مظلومیت تمام گفت: – داداش، قول میدم که دیگه از این کارها نکنم؟ خب میدونی، اینا توی خونمه! خندیدم و در مابین خنده گفتم: – حالا چرا داری چشاتو واسهم لوچ میکنی؟ با نیش باز گفت: – جدیانه، بحث رو الکی خاتمه دادی یا داری واسهم نقشه میچینی؟ هان؟ تکخندهی توگلویی کردم و در زمانیکه به چشمهایش خیره میشدم، گفتم: – شاید اون چیزی که فکر میکنی باشه یا آره خودشه! تنبیه! چهطوره؟ سپس لبخند شیطانی زدم و نیز نگاهش کردم. خواستم او را بگیرم که با صدای پسرم سبحان به خودم آمدم: – بابایی؟ منم کار بدی کردم، میشه منو تنبیه بکنی؟ لبخندی زدم و دو زانو نشستم و گفتم: آخه من فدای تو بشم که طرفدار عمه جونی! تو رو که اصلاً نه؛ چون کوچولویی! لبخند پیروزمندانهای و روبه شادان گفت: – عمه، دیدی بابایی منو بخشید و تو رو نبخشید؟ دیدی؟ شادان با حرص به سبحان چشم دوخت و زیر لب گفت: – ای خائنِ آدمفروش! سبحان با یک نیمنگاه به من، گفت: – خودت هم یک آدمفروشی عمه! همه با حرف سبحان خندیدند و در مابین خنده، مامان طوبی با عصایش ضربهای به کف سرامیکهای برقزدهی سفیدگون زد. – همه برین بیرون تا بلکه پذیرایی بشین! فقط اینکه ساشاخان بمونه! سپس جلو آمد و روبهروی من گفت: – پسرم، من منتظرم! با تعجب نگاهش کردم و گفتم: – منتظر چی؟ لبخندی زد و دستم را گرفت. – پسرم، تو قرار نیست همسر دیگهای اختیار کنی؟ اخمی کردم. – من بعداز سارینا، به کس دیگهای فکر نمیکنم! شما قراره بهم بفهمونید که سارینا دیگه برام آبونون نمیسازه؟ درسته؟ نفس عمیقی کشید و در هنگام خیرهشدن در چشمهایم، گفت: – مگه ازدواج و همسر اختیار کردن چهجوریه که حاضر نیستی حتی بهش فکر کنی؟ هان؟ «هان» را بلند و عظیم گفت که کل خانهی عمارت به صدا در آمد. با همان اخمهای درهمشدهام، گفتم: – مامان، بسه دیگه! چیز دیگهای نمیخوام بشنوم! پوزخندی از این حرفم میزند. – تو اصلاً میدونستی که سبحان هر از گاهی، آرزوشه که مامان داشته باشه و مدام تنهاست؟ حرفش را قطع میکنم: – سبحان غلط کرده که چنین آرزوهایی رو داره! با لحن تندخویانه گفت: – ساشا! در عمارت گشوده میشود و سبحان با سرفکنده میگوید: – مامان بزرگ راست میگه بابا! من… من… . بر سرش فریاد زدم: – تو غلط میکنی سبحان! همین الآن میری داخل اتاقت تا تکلیفت مشخص بشه! سبحان گریهاش میگیرد و در آن حین، با گستاخی تمام فریاد میزند: – چیه؟! منم دلم یک مامان میخواد که هرشب سرمو بذارم و رو پاهاش تا برام لالایی بخونه، برام شعر بخونه، داستان بخونه! نه اینکه با یک مامانِ خیالی هرشب پاشم و ببینم که نیست! میفهمی بابا؟ من دلم مامان میخواد! با سیلی که در گوشهایش نهادم، فهمیدم که چهکار عظیمی را در حقش کردم. اشتباه بزرگ! خیلی بزرگ! با تعجب نگاهی به من و بعد به مامان انداخت و زیر لب گفت: – ازت متنفرم بابا! سپس بهسوی اتاقش رفت و من ماتمزده به مامان طوبی که همچنان با اخم و تعجب خیره نگاهم میکرد، نگاه کردم. مامان طوبی: برات متأسفم ساشا! واقعاً برات متأسفم! او هم مرا ترک کرد و من چشمهایم را از فرط اینکارِ عجق و وجقم بستم. *** -
رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
Nargessmoradi پاسخی برای Nargessmoradi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لبخندی میزنم. من عاشق بودم؛ عاشق شعرهای وصف حالم را! عاشق طبیعت و جهان وصفآلود و وسوسهانگیز و همانطور دریایی که همانند ساحل بیکران، موجهایش خروشی بر دلم میاندازد! چون… چون! بغض نمودم و زیر لــب گفتم: – چون همهش به خاطر اون بود و حالا قراره به این زودی تموم بشه! نگاهم را به پرتگاهی ناشی از هولناک زدم. ترسناک و رعبآور بود؛ اما نه برای من! چشمهایم پر از درد میبندم و با فریادِ رسا میگویم: – خدایا، به خودت سپردمش! در این مرز بین خودم و اون، آیا بُلوکه؟ آره؟ جواب منو بده خدا! حقم نیست! هقهقی کردم و ادامهی حرفم را دریابیدم: انصافاً حقم نیست خدا! بر روی دو پا افتادم و بلند-بلند گریه میکردم و زار میزدم و نیز فریاد میزدم: خدایا منو ببخش! ببخش منو! ذوق و شوقم را از دست داده بودم و توانی برای انجام کاری نداشتم. مرد نبود که بفهمد که من چه زجری میکشم! مرد نبود که تا بلکه صدای یک زن عاشق و دلداده را بفهمد! مرد نبود تا بلکه دردها و رجزهایم را برای عاشقی بفهمد! راحله، تو فقط دست-دست کردی و نمیدانستی چرا عاشق فردی شدی که نه برایش دیده شدی و نه برایش مهم بودی! تو فقط آدم پوچی برای خانزادهی ازخودراضی و مغرور، محسوب میشدی و تمام! بلند شدم. باید از اینجا میرفتم؛ اینجا جای من بود؛ اما وقت نبود تا بلکه خلوتی با خود داشته باشم. پلکی زدم و با یک نفس عمیقی از محل پرتگاه گریز کردم. نفسنفس میزدم و دعا-دعا میکردم که پدرم و عمویم در خانهمان نباشند. به جنگل که رسیدم، نفس عمیقی کشیدم تا بلکه هوای تازهای استشمام کنم و همانطور نیز شد. همانا بوی نامطبوعی ناشی از سیگار را در اعماق بینیام حس کردم. اطرافم را که پاییدم، فردی را ندیدم. پس این بوی سیگار از کجا نشئت میگرفت؟ بیخیال آن شدم و بهسمت خانه، دویدم. *** (ساشا) پک عمیقی از سیگارم را کشیدم و به پرتگاهی که لحظهی بدترین لحظات از دستدادن سارینا را چشیده بودم. همان پرتگاهی که توسط جواد مهرابی، تصادف کرده بود. دستهایم را مشت کردم و فریادی رسا و بلند زدم: – انتقامتو از همهی کسانیکه تو رو آزار دادن، میگیرم سارینا، اینو مطمئن باش عشقم! بهخاطر پسرمون سبحان انتقامتو میگیرم، مطمئن باش! بغض کردم و چشمهایم را بستم. – چرا اون روز من نبودم؟ چرا روزی که تو میخواستی بری خونهی مامانت، این بلا بهسرت اومد؟ -
Nargessmoradi شروع به دنبال کردن رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
رمان بُلوک | سیده نرگس مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
Nargessmoradi پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: بُلوک ژانر: عاشقانه، اربابی نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: همیشه رسم بود که توی روستای ما، دخترعموها با پسرعموهاشون ازدواج کنند. انگار عقد دخترعمو و پسرعمو را در آسمانها نگاشتهاند؛ ولی من آنطور نبودم. منِ دخترک روستایی، عاشق اربابی زورگو و مغرور شدم که از گذشتهی تلخ و ناچیزی را بهدنبال میکرد. او فکر میکرد که اگر انتقامی از عمویم که گذشتهای چندینساله با آن داشت بگیرد، همهچیز را به دست آورده است؛ اما نمیدانستم که انتقامش سر هیچکسی نیست جزء... .