-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
پرتوی سبز- 163 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ع مثل عشق- 163 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
کتاب جادویی- 163 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
رمان دردهای تدریجی| رویا نظامی کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای رویای محال ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتوهفتم» -خم میشی، خوشم میاد. من لرز کردم؛ تو اون گرمایِ دلچسب خونه که به لطف بخاری بود، به خودم لرزیدم و چهرهام جمع شد. چشماش از حدقه دراومده بود، ردِ نگاهش رو دنبال کردم و به پایینِ گردنم رسیدم. ناخودآگاه دست به یقهی لباسم کشیدم و مرتبش کردم. -عوضی. جوابِ دندونقروچه کردنم، خندهای بود که ارتعاشش دیوارهای خونه رو متزلزل کرد. به ناچار کنارِ مادر نشستم و به خوشوبش کردنهاشون توجهی نکردم. دستام رو بغل گرفتم تا بحث به سمت من کشیده شد. -راز، چرا ساکتی دخترم؟ انگار خانوادهی کوروش از هیچی خبر نداشتن، در جوابِ مادرش لبخندی مصنوعی زدم و زمزمه کردم: -چی بگم؟ دارم از حرفهاتون لذت میبرم. مادر کوروش برای چند ثانیه به من خیره شد که معذبم کرد. سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتام شدم. -راستش مریم جان، ما امشب مزاحمتون شدیم تا یک سری چیزها رو مشخص کنیم. گوشام تیز شد؛ سرم فوراً بالا اومد. -برخلاف میلِ ما، کوروش هیچ علاقهای به گرفتن عروسی نداره، شما هم تا جایی که مشخصه فامیلی ندارین. تیکه انداخت؛ بالاخره این زن مثلاً با لولِ مادرم رو کوبید، چیزی که مادرم ازش وحشت داشت. تیکهی کلامش به روز عقد بود. مادر خندهای کرد و کف دستش رو به چادرش کشید تا عرقِ نشسته رو از بین ببره. -چون عقد یهویی بود، فامیلامون نیومدن؛ وگرنه فامیل که داریم، عزیزم. مادر کوروش به در و دیوار خونه نیمنگاهی انداخت و با لبخند مادر رو ترور کرد. -به هرحال نیومدن، حالا اگه راضی نیسین، اشکال نداره، عروسی میگیری… مادر دستپاچه بین حرفش پرید: -نه، عروسی رو کی داده، کی گرفته. مادر کوروش پقی زیرخنده زد؛ پدرش سرش رو پایین انداخت و کوروش رشتهی کلام رو به دست گرفت: -پس خداروشکر موافقین، حاج خانم، من خودم خونه دارم از خودم، راز هم با من تو اون خونه زندگی میکنه. باز هم مادر برام بُرید و دوخت، پدر گوش داد و من به تن کردم. با دندونهام ضرب گرفتم و سرم رو باز هم پایین انداختم. نمیخواستم حلقهی اشک تو چشمام رو کسی ببینه. همهچیز رو دورِ تند رفت؛ شام خورده شد، میوهها پخش شد. کوروش با احترام زیادی که برای خانوادم میذاشت، دلبری میکرد، طوری رفتار میکرد که هیچکس باور نمیکرد این مرد چه بلایی به سر من آورده. مادر دستور داد تو شستن ظرفها کمک نکنم و وسایلم رو جمع کنم؛ پاهام از مغزم فرمان نمیگرفت، شبیه اعدامیای شدم که قرار بود پایِ چوبهدار بره. به هر جونکندکی بود به اتاق رفتم که پشت سرم در محکم بسته شد و نفسم رو تو سینه حبس کرد.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
- کریپی پاستا
- وحشت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتوششم» مادر به دنبالم اومد؛ این رو از صدایِ تقهای که به در میخورد متوجه شدم. دو تقه پشتِ هم مختص به اون بود. -راز جان؟ دخترم؟ بیا بیرون، خانواده شوهرت اومدن. دخترک داخلِ آینه به من پوزخند زد، من هم به تبعیت از اون لبم رو کج کردم و نگاه از خودم برداشتم. مادر پیشِ بقیه خوب بلد بود زبونبازی کنه! وقتی برای دوش گرفتن نمونده بود؛ با بادیاسپلش دوش گرفتم و شلوار و پیراهنی به تن کردم؛ نمیدونم چرا دستم به سمت آویزها رفت و شالی مشکی برداشت. تموم افراد حاضر در خونه محرم من بودن و از هر نامحرمی برام غریبتر بودن. از اتاق خارج شدم؛ دریغ از یک ذره تینت لب که چهرهام رو از بیروحی نجات بده. مادر کوروش به محض دیدنم از جا بلند شد و بساط بوس و بغل رو شروع کرد، جوری با بوس آب دهنش رو تو صورتم خالی میکرد که نزدیک بود همونجا اوق بزنم. بعد اون نوبت پدرش بود که با مهربونی پیشونیام رو بوسید و به دست دادن اکتفا کرد. حالا نوبت قاتل بود! به سمتم اومد، مثل همیشه تیپ رسمی به تن داشت و نگاهش پر از اعتمادبهنفس بود؛ قلبم به تپش افتاد، ترس باعث شد خون تو رگهام خشک بشه. در یک تصمیم ناگهانی من رو تو آغوش گرفت که دستام کنار بدنم خشک شد. صورتم از خجالت گُر گرفت؛ سرم رویِ سینهی کوروش حبس بود و صدایِ قلبی که کند میزد رو میشنیدم. از اینکه جلوی خانوادهها انقدر بیپروا بود، خجالتزده و شوکهام میکرد. اما شوک و خجالتم در حدی نبود که لحنِ تهدیدوارش رو متوجه نشم، این مرد براش مهم بود که جلویِ بقیه قشنگ فیلم بازی کنه. -قربونِ خانم خوشگلم برم که انگار شوهرش مُرده، سرتاپا تیره پوشیده! -دور از جونت پسرم، صدسال سایهت بالا سر دخترم باشه. آخ مادر! دعای دیگهای نبود برای بدبختی من بکنی؟ اگه سایهی این مرد صدسال بالا سرِ من باشه که مرگم حتمیه. -توروخدا بشینین، چرا سرپا ایستادین؟ پدر بود که اینطور متواضع تعارف میکرد. پدر و مادر کوروش روی تشکهایی که مادر از جهازش داشت نشستن و پسرشون هم بالاخره ترجیح داد از این نقشبازی کردن دست بکشه. به محض رها کردن من، چشمکی بارم کرد و کنارِ پدرش، چهارزانو نشست. -زحمت نکشین حاج خانم، نیومدیم اسباب زحمت بشیم. مادر خم شد و سینی چای رو جلویِ پدرِ کوروش که تا الان دهنش باز بود گرفت. -چه حرفیه، شما رحمتین! راز، عزیزم، شیرینی رو بیار. بارها به دهنم اومد بگم: «راز عزیزم خر کیه؟ انقدر نقشِ نیار زن!» اما جلویِ خودم رو گرفتم و به مشت کردن دستم اکتفا کردم. از روی اجبار به آشپزخونه رفتم و ظرف شیرینیِ دانمارکی رو به دست گرفتم و یکییکی جلوی همشون دولا راست شدم، تا زمانی که نوبت به کوروش رسید. دستم میلرزید و این از نگاهِ تیزش دور نموند.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتوپنجم» امشب سومین شبی بود که کوروش به همراه خانوادهاش خونهی ما دعوت بود؛ از صبح مادر چادر به کمر، کُل خونه رو دستهی گل کرده بود و هربار به پدر بابت قدیمی بودن خونه سرکوفت میزد. -تنها جای درستودرِمون این خونه حیاطشه؛ خانوادهی دامادم با اون همه لول و شخصیت بیان تو لونهمرغِ ما؟ خدایا، امشب من میمیرم. هوایِ آذرماه سوز بیشتری داشت و من رو بیشتر موجَب میکرد خودم رو به بخاریِ کنجِ هال نزدیک کنم؛ مادر با هر جمله مرغی داخلِ ماهیتابه میانداخت و با کفگیر جابهجا میکرد. بابا هم با بیخیالی روبهروی تلویزیون کوچیک خونه، روی متکای قرمزرنگ دراز کشیده بود و تخمه میشکست، اون بیشتر از هرکسی به غرهای مادر عادت داشت. با دندون به جونِ فراز و نشیبِ ناخنهای شکستهام افتاده بودم و از این کار لذت میبردم؛ انگار آرامش رو به وجودم برمیگردوند. -راز، حداقل یک کمک بدی بد نیست، صبح پریود شدم، کمرم درد میکنه. حتی سرم هم به سمتش برنگردوندم؛ از جام بلند شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم؛ با هر قدم دامنِ بلندِ مشکیم تو هوا میرقصید. -یک عمر منتظر این روز بودی، لذت ببر ازش حالا. بعد وارد اتاقم شدم و در رو محکم به چارچوبش کوبیدم؛ صدای جیغِ مادر سمفونیِ دلانگیزی به همراه داشت. تبسمی رو لبم طرح انداخت و باعث شد نفس عمیقی بکشم. -خدا من رو بکشه، از دست تو و پدرت راحت کنه؛ دیوونم کردین. کار درستی نبود که «آمین» گفتم؟ اینکه فکر کردم اگه مادر میمرد، من راحت میشدم و شاید از زنِ کوروش شدن نجات پیدا میکردم؟ به حلقهی نشسته درونِ انگشتم نگاه انداختم؛ ظریف و ساده بود، درست همون مدلی که خودم دوست داشتم. اما الان با دیدنش مو به تنم سیخ میشد. این حلقه از جنسِ تهدید و اجبار بود؛ من بدون هیچ علاقهای اون رو با خودم حمل میکردم و فقط باید جای من باشه کسی تا بفهمه چقدر دردناک به نظر میاد. ساعتها خودم رو با مرتب کردن اتاقم سرگرم کردم تا بالاخره وقتِ پذیرایی و مهمانداری رسید. صدای باز و بسته شدن درِ حیاط و بعد سلام و احوالپرسیهایی که پشت سر هم ردوبدل میشد، فضای خونه رو پر کرد. چند ثانیه روبهروی میز تحریرم ایستادم و به خودم درونِ آینه خیره شدم رد نگاهم از زیر چشم گود رفته و صورت ملتهبم، پایین رفت و به دستم رسید؛ انگشت حلقهام رو با انگشت شست مالیدم، برقش آزارم میداد! انگار میخواستم با این کار از جلوی چشمم محوش کنم و از پوستم جداش کنم. سرد بود؛ اونقدر سرد که حس میکردم یه تکه یخ رو به دستم بستن.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتوچهارم» قدمهای آروم برمیداشتم و لبم رو میگزیدم تا اشکِ نشسته داخل گودال چشمام قصد خروج پیدا نکنن. -تو به استاد امامی گفتی من مزاحمتم؟ لحنِ صداش تغییر کرد؛ دیگه خبری از اون شیطنتِ قبلی نبود، حالا همهچی رنگ جدیت گرفت. -منظورت چیه؟ مزهی خون رو زیر زبونم حس کردم؛ انگار لبم دیگه طاقت اون نیشِ تیز رو نداشت و با بارانِ خون این رو ثابت میکرد. -منظورم واضحه! مگه من ازت خواستم دنبالم بیای؟ باهام درس کار کنی؟ من خواستم؟ من که هرکاری کردم ازم دور شی؛ من که التماست کردم دست از سرم برداری! چرا همهجا پر میکنی که من سربارتم؟ جز صدایِ نفسهای ناباورش، هیچ چیز دیگهای به گوش نمیرسید. -چی میگی، راز؟ این حرفها چیه؟ رد داده بودم؛ فقط میخواستم دق و دلیم رو از استاد امامی سر این مرد خالی کنم. -همگی عادت به فضولی تو زندگی بقیه دارین، بعد طلبکار هم میشین که چرا زندگیتون رو مختل کردم. برای اون این حرف ضربهی بدی به نظر میاومد، اما برای من، جملهای از روی عصبانیت بود. -حق با توعه، بیا تو ماشین حضوری حرف میزنیم. فریادم باعث شد اکیپی که جلوی درخت کاجِ ورودیِ سالن نشسته بودن، به سمتم برگردن و متعجب نگاهم کنن. -نمیام؛ بسه، انقدر تو زندگیم سرک کشیدی؛ بسه! -راز! بالاخره صبرش به ته رسید و با داد اسمم رو به زبون آورد و رسماً لالم کرد. یکم موبایل رو از گوشم فاصله دادم و به سکوتِ بهوجوداومده گوش سپردم. -بیا سوار شو، باید حرف بزنیم، باید! «باید» دوم رو چنان با تأکید گفت که نتونستم باز هم مخالفت کنم؛ میدونستم یکدندهتر از این حرفاست که بعد این لحنِ تشرگونهاش کوتاه بیاد. بدون اینکه بهش جوابی بدم، تلفن رو روش قطع کردم و به سمت خروجیِ دانشگاه راهی شدم. لعنت به روزی که من از این مرد کمک خواسته بودم؛ خدا من رو از زمین برمیداشت بهتر بود تا این آدم لجباز رو باهام طرف کنه. *** یک هفته از عقدم با کوروش میگذشت؛ همهچی در ظاهر رنگ آرامش داشت. در کمال تعجب، کوروش شبها خونهی ما نمیموند، تنها دو بار شام به اینجا اومده بود و پدر و مادر رو شاد کرد. تو این یک هفته ما جمعاً بیست کلمه هم باهم حرف نزدیم؛ من گوشهگیرتر از قبل شدم و میترسیدم حرفی بزنم و کوروش رو مقابل خودم قرار بدم. از لبخندهایی که بهم میزد وحشت داشتم، از اینکه با چشم و ابرو برام خطونشون میکشید و یادم میآورد چه چیزی از من به چنگ داره، عذاب میکشیدم. بارها به دهنم اومد کوروش رو صدا کنم و بابت این قضیه سنگهام رو باهاش وا بکنم، اما هراس داشتم، از اینکه حرفزدن به اون مجوز نزدیک شدن به من رو بده. اینکه ازم دور بود آرامش داشت و اگه بهم نزدیک میشد، این آرامش در کسری از ثانیه به طوفان تبدیل میشد.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درود عزیزم در زمان زدن تاپیک اعم از رمان، داستان، دلنوشته و…
حتما اسم خودت کاربر انجمن نودهشتیا رو هم قرار بده
مثال:
رمان ملکه اسوانتی| ملیکا ملازاده کاربرانجمن نودهشتیا
-
بیاین بگین از چند پارت شناسنامهی سیاه زمان حال چه چیزی دستگیرتون شده میخوام بدونم تا چه اندازه اطلاعات میده؟
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتوسوم» بچهها به نوبت از کلاس خارج میشدن؛ آنا هم پدرش رسیده بود و باید زود میرفت؛ صفحهی گوشیم رو روشن کردم، به جز ساعتی که دوازده ظهر رو نشون میداد، خبری از پیام نبود. کلاس خالی شد و من و استاد موندیم، با اینکه این مرد رو بهخوبی میشناختم، استرس به جونم افتاد و قلبم محکم شروع به تپیدن کرد. -درِ کلاس بازه، نگران نباش. پس حواسش اینجا بود و قطعاً به صورت رنگپریدهام اجحاف داشت. جامدادی و دفتری که یک خط هم از مطالب درس تو خودش جا نداده بود رو داخل کولهام انداختم و از جام بلند شدم. -خسته نباشید، استاد. خواستم از کلاس بیرون بزنم و نفس تازهای بکشم که مانعم شد. -میاد دنبالت؟ انگار کلاغِ ساعت رفتوآمدم هم به گوشِ این مرد رسونده بود. ابروهام غیرارادی به بالا پرید و با دست آزادم قسمت پایین مقنعهام که گشاد شده بود رو صاف کردم. -بله، چیه، نکنه گفته تا بهتون خبر نداده که رسیده، نباید از کلاس خروج بزنم؟ سرش رو از داخلِ برگههای امتحانی پخششده دور میزش بلند کرد و چشمای تیزِ مشکیش رو به من دوخت. -نه، اتفاقاً بهم خبر نداده که میاد دنبالت، فقط گفته دمِ پرت نپیچم، زیاد حوصله نداری. لحنِ آرومش گاردم رو شل کرد، اما از جدیتم سر سوزنی برنداشت. -خب… به هرحال من باید برم… استاد. از جاش بلند شد و به سمتم اومد؛ دستی به موهای بلندی که دماسبی بسته شده بود، کشید و مقابلم ایستاد. -اگه همینجوری پیش بری، این ترم هم درسایی که با من داری و میافتی؛ میدونم حالِ روحی خوبی نداری، ولی درس نخوندن چارهی کار نیست، حداقل دلت براش بسوزه که بعدِ کار میاد باهات درس کار کنه. موبایلم زنگ خورد و اسمش رو صفحه خاموش و روشن شد؛ نیمنگاهی به صفحهی گوشی انداختم و با اکراه جوابِ استاد رو دادم. -اگه خیلی نگرانش هستین، با خودش صحبت کنین که ازم فاصله بگیره؛ لازم نیست هر دفعه این حرفهای تکراری رو به من بزنین، با اجازه. قبل از اینکه جوابی بهم بده، از کلاس خارج شدم و نفس حبسشدهام رو آزاد کردم؛ بغض به گلوم چنگ زد و باعث شد صدام زمان جواب دادن به لرزه دربیاد. -اگه کاری داری… به کارت برس، من خودم برمیگردم خونه… بچه نیستم. اول مکث کرد؛ میدونستم الان چهرهاش پر از بهت شده. طولی نکشید که صدایِ بشاشش رو شنیدم، انگار نه انگار صبح باهام قهر کرده بود! -سلام، خانم؛ من خوبم، تو چطوری؟ آره، خداروشکر کارامو رسیدم، جلویِ در منتظر شما هستم.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتودوم» کولهام رو از پشت کشید و مانعی برای حرکتم شد. -آره جون خودت؛ پس چرا هیچوقت دربارهش حرف نمیزنی؟ کسایی که عاشقن سعی میکنن حسشون رو پنهون کنن و جوری نشون بدن که همدیگه رو نمیشناسن! دخترک فضولِ ترم اولی؛ بدجور دلش ایراندراما میخواست. نتونستم جلوی ریشخند نشسته رو لبم رو بگیرم. عشق؟ مسخرهست. -حق با توعه آنا، بریم دیر میشه. و به واسطهی جملهام «آه»ای کشیدم که جیگر خودم رو کباب کرد. آنا دیگه حرفی نزد، بالاخره این حرفهای بیحوصلهام اثر کرد و ناراحت شد. همین برای من کافی بود! با آسانسور به طبقهی سوم رفتیم و وارد کلاس شدیم؛ طبق عادت ردیف دوم، کنج دیوار نشستم و کولهام رو رویِ صندلیِ کناریم گذاشتم؛ این به این دلیل بود که دوست ندارم کسی کنارم بشینه! آنا با یک فاصله کنارم نشست؛ چشمغرهای که نثارم کرد رو نهتنها من، بلکه چند دانشجوی پسری که اون سمت کلاس نشسته بودن هم دیدن. استاد امامی مثل همیشه سر وقت، با لبخندی مکشمرگما وارد کلاس شد؛ کت خوشدوختِ مشکیش رو از تن در آورد و با تیشرت مشکی و شلوار پارچهای طوسی، پشت میزش نشست. -سلام، وقت بخیر. امیدوارم اول هفتهی اسفندماه براتون پر از خیر و شادی باشه، اگه اجازه بدین درس رو شروع کنیم چون احتمالاً از هفتهی بعد همه تار و مار میشین. بعدشم تایم آخر کلاس باشه برای امتحان. به همراه استاد، چند دختر پشت سرمون که بهاصطلاح شاخِ دانشکده بودن، دلبرانه خندیدن. استاد حضور و غیاب رو شروع کرد تا اون آخرا به من رسید. -خانم کیوانی؟ دستم رو بالا بُردم؛ استاد تو همون نگاه اول به جایگاه همیشگیم نگاه کرد و سرش رو به نشونهی «خوش برگشتی» تکون داد. -خانم، غیبتهاتون خیلی زیاد شدن، بعد کلاس برام موجهش کنین. سرتکون دادم و «بله»ای گفتم. انگار دهنم برای توجیه کردن شرایط نمیچرخید. میتونستم از چشماش بخونم که کلاغها براش خبر بُردن که چرا من غایب بودم، اما دلم نمیخواست به روش بیارم. درس شروع شد و تا انتهای کلاس، جز چندین بار «پیسپیس» کردن آنا، هیچ چیز نفهمیدم. برگهی امتحانی روی دستهی صندلیم با باد پنجرهی پشت سرم تکون میخورد، دریغ از یک سؤال که جواب درست براش بلد بوده باشم! استاد بالا سرم اومد تا از وضعیتم مطلع بشه. اولین چیزی که حضورش رو ثابت میکرد، عطر شیرین آشنا بود. -باز هم خالی؟ پوست اضافهی لبم رو کندم و با خودکار رویِ میز ضرب گرفتم و حرفی نزدم. سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد و اینبار کمرش رو صاف کرد. -وقت تمومه، برگهها رو از عقب جمع کنین.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و یکم» افکارم مثل یک تسبیح پاره شدن و دونههاش اینور و اونور ریخته شد. سرم رو بلند کردم، به قامت کوتاهِ دختری خوشچهره زل زدم. با اون موهای نارنجی فِر و پوست سفیدش که از سفیدی، رگههای سرخی روش پخش بود، بیشباهت به فرشتهها نبود. -دوهفته میشه خبری ازت نیست؛ هرچی هم بهت زنگ زدم و پیام دادم، در دسترس نبودی! دوهفته دانشگاه نیومدنم رو چی معنی میکردم؟ فرارم از زندگی و تحصیل؟ یا افسردگیِ بعد از خودکشی؟ من دو هفته بعد از زخمی کردن دستم تو خونه خودم رو حبس کردم! و اگه اون نبود…آخ اگه اون نبود معلوم نیست چه بلایی بر سرم میاومد. -سلام، درگیر بودم. جوابِ اون لحنِ سرزنشگر، اما پر از اشتیاق، فقط همین بود. آناهیتا قدمی به سمتم برداشت و فاصلهمون رو کم کرد. ابروهای مرتبِ قهوهایاش رو تو هم کشید. -این شد جواب؟ قانونِ ما تو دوستی این بود؟ از صمیمیت زیاد این دختر زیاد راضی نبودم؛ کولهام رو جابهجا کردم و نگاهِ گذرایی به حیاط خلوت دانشگاه انداختم. -کلاس شمارهی چندیم؟ متوجه شد که تمایلی برای ادامهی بحث قبلی ندارم، دلم نمیخواست این یک ماه کذایی رو مرور کنم که هر روزش از پلههای دادگاه بالا و پایین میشدم. -سیصد و ده. لحنش گرفته بود؛ از اینکه یکدهم اون هم براش دوستِ خوبی نبودم، آزارش میداد. این رو از لایِ غم نشسته رو دیدهی مشکیرنگش میفهمیدم. -باشه، بریم. جلوتر از اون قدم برداشتم و با هر قدم به کسی که باعث شد تو این دانشگاه ثبتنام کنم لعنت فرستادم. -امروز با استاد امامی کلاس داریم. انقدر خوشتیپه که دلم میخواد بهش پیشنهاد ازدواج بدم. آوردن اسم استاد امامی باعث شد کمی، فقط کمی، حواسم از اتفاقات پرت بشه و کنج لبم به بالا جهت بگیره. -ولی تنها کسی که استاد بهش توجه میکنه، تویی! تو هم که انگار نه انگار… کسی تو اون دانشگاه از زندگی من خبر نداشت؛ فقط من رو دختری بیحوصله و درونگرا میدیدن، به نظرشون من دختر مجردی بودم که استاد امامی بارها به من نخ داده بود و من سر نخ رو شل میکردم. کوتهفکرای تحصیلکرده! -استاد امامی به من علاقهای نداره؛ فقط از دور من رو میشناسه، برای همین کمکم میکنه.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اوا خدا مرگم بده چقد پارت دادی و چقد من عقب موندم..
-
هرکس به قدر خویش از این زندگی گرفتار است شبهای بسیاری چشم از این گرفتاری بیدار است کز تو را کنجی بینم دل آرام گیرد هرچند این موضوع امری محال است.. روشنا.
-
درود گلم از اینکه انجمن نودهشتیا رو برای ثبت آثار قشنگتون انتخاب کردین بسیار مفتخریم✨
لطفاً برای تایید شدن رمانتون، وارد صفحهی رمانی که ایجاد کردین بشین، از بالای متنی ک ارسال کردین سه نقطه رو بزنین، ویرایش رو بزنین
نام رمان:
نام نویسنده:
ژانر:
خلاصه:
مقدمه:
به همین ترتیب که گفتم قرار بدین بعد رمانتون رو مدیران تایید میکنن با پیامی در تاپیک، میتونین همون جا پارتگذاری کنین
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
- 2 پاسخ
-
- براساس واقعیت
- عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت» عقب کشیدن بدنم باعث شد به خودش بیاد؛ تکخندهای زد و فاصلهاش رو باهام حفظ کرد. -نگا چه بحث فاصله اجتماعی میشه، اشکاش خشک میشن. صورتم رو از دیدگاهش دور کردم و به خیابون چشم دوختم؛ نمیخواستم متوجهی گر گرفتن صورتم بشه. نفسم رو آزاد کردم و رو پیشونیم با اخم خط انداختم. -گفتم که دستمم نگیری. صداش تلخ شد؛ مثل همون روزای کذایی، درست زمانی که با ده من عسل هم قابل هضم نبود. -اسلام به خطر میوفته اگه در چنین مواقعی دستت رو بگیرم؟ من هم دست کمی از اون نداشتم، از حرص خودم با اون بد تا کردم. بدون اینکه چشم از پیرمرد و دختر بچهای که با هم دوچرخهسواری میکردن بردارم، زمزمه کردم: -آره، تو اینجوری فکر کن و از حدت جلوتر نیا. و همین آخرین مکالمهی ما شد؛ دنده جابهجا شد و در ابتدا ماشین با آرامش، بعد طوفانی به حرکت دراومد. تا دمِ دانشگاه جوری میروند که من به صندلی چسبیده بودم، اما جیکم درنمیاومد؛ حاضر نبودم با اینکه تند رفته بودم، اشتباهم رو بپذیرم. جلویِ ورودیِ شلوغِ دانشگاه توقف کرد؛ از بین صندلیها به عقب خم شد و بیهیچ حرفی، کولهام رو رویِ پام گذاشت. -بعدش میام دنبالت. نه خبری از «مراقب خودت باش» بود، نه اون لبخندهای عریض که فقط مختص من و افتخاری رو لبش قرار میداد. دستگیره رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم، چنان در رو به چارچوب کوبیدم که مطمئنم قلبش تو قفسهی سینهاش توقف کرد، آخه رو ماشینش خیلی حساس بود. کوله رو رویِ جفت شونههام انداختم و واردِ دانشگاه شدم؛ همین که محیطش رو دیدم حس کردم اسید معدهام تا گلوم بالا اومد. با اینکه اینجا خیلی با شمایل اون دانشگاه قبلی فرق میکرد، اما باز هم دانشگاه بود! به قول یکی از دوستای دبیرستانم، زندان هرجای دنیا هم که بری زندانه، حالا تو کاخ سفید آمریکا باشه یا کنجِ خونهی سیمتری تو جنوب تهران! دانشگاه هم همین بود؛ هرجا میرفتم، همون محیط و همون حس و حال بهم القا میشد. «آه»ای کشیدم و جفت دستام رو رویِ دهنم گذاشتم، هر چند ثانیه «ها» میکردم تا قندیلی که روی دستام نشسته بود، آب بشه. سردم بود و پلیورم رو تو ماشین اون جا گذاشته بودم! مانتوم رو بیشتر به خودم فشردم. پوتینهای بلندم تا نصفِ ساقِ پام رو گرم میکرد و اجازه نمیداد سرمایِ زمین به پاهام حمله کنه، این لباسهای تمیز و نو هم به لطف اون داشتم! چطور میشد کسی باشه که همزمان من رو محدود کنه و آزادی عمل بهم بده؟ -بهبه، سلام خوشگله، چه عجب اومدی دانشگاه.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :