رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

هانیه پروین

مدیر فنی
  • تعداد ارسال ها

    877
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    42

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. ساندویچ پنجاه و سه💀 قسم می‌خورم که مردمک‌های سیاهش برق زدن! یک قدم نزدیک‌تر شد و بوی وال مُرده، شدیدتر از قبل، نفس کشیدن رو برام سخت کرد. موهای بلندش که توی هوا معلق بودن، به طرفم هجوم آوردن و دور گلوم پیچیدن. - بذار ببینم... چشم‌هام از حدقه بیرون زد، داشتم خفه می‌شدم! هر لحظه تصویر ری‌را تارتر می‌شد و من به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. فرشته مرگ رو می‌دیدم که با ردای سفیدش، مقابلم ایستاده بود و روحم رو فرا می‌خوند. ری‌را با بی‌صبری گفت: - زود باش نارسیس! چیزی که می‌خوامو نشونم بده. توی اون لحظات، خوب می‌دونستم که باید افکارم رو کنترل کنم و اونچه برام ارزشمند بود رو متصور نشم؛ اما نتونستم. نتونستم وقتی فرشته مرگ لمسم می‌کنه، به کلارا و مادر فکر نکنم. قبل از اینکه چشم‌هام کامل بسته بشن، کلارا توی ذهنم پررنگ شد. چرا که همه موجودات در لحظه مرگشون، به عزیزترین‌شون فکر می‌کنن. صدای ری‌را رو شنیدم که گفت: - عالیه! همون لحظه، راه نفسم باز شد. با طمع، تمام ریه‌هام رو پر از هوا کردم و سرفه، امونم رو برید. به زمین چنگ زدم و با چشم‌هایی که در اثر خفگی، پر از اشک شده بود، نالیدم: - نه... ری‌را لبخند زد، لبخندی که این‌بار چهرش رو ترسناک کرد، نه زیبا. دهنش به شکل اغراق‌آمیزی بزرگ شده بود و لبخندش گوش تا گوش امتداد داشت. با صدایی که حالا دو رگه و جیغ مانند شده بود، گفت: - می‌دونی قوانین معامله با من چطوره نارسیس. تو کلارا رو به من میدی و من هم در مقابل، حقیقتی که می‌خوای رو نشونت میدم.
  2. ساندویچ پنجاه و دو🍔 گوشم سوت کشید! ناله‌ای از درد سر دادم و خم شدم. حافظه‌م داشت خودش رو کنکاش می‌کرد و این اتفاق، خارج از اراده من بود. سرم رو دیوانه‌وار به اطراف تکون دادم: - نه، نه، نه، نه... من این کارو نکردم. با فریادم، همه چیز به حالت سکون برگشت. روی زانوهام افتادم، نفس‌نفس می‌زدم. ری‌را از من دور شد و گفت: - من فقط اون سوالی رو ازت پرسیدم که خودت جرئت‌شو نداشتی. سایه‌م که روی دیوار کلبه افتاده بود، از من جدا شد و مستقل از من، به سمت تاریک خونه قدم برداشت، سمتی که جادوگر ایستاده بود. هر چی بیشتر اینجا می‌موندم، ضعیف‌تر می‌شدم. به سختی بلند شدم، ریه‌هام از بوی جادوی سیاه ری‌را می‌سوخت و به خاطر ترک سایه‌م، سرم سبک شده بود. دست‌هام رو مشت کردم و گفتم: - من دنبال حقیقتم، همین. صدام انگار داشت توی غار می‌پیچید و به گوش خودم می‌رسید. ری‌را چونه‌ش رو لمس کرد و پرسید: - چی داری که بهم پیشکش کنی؟ معامله با جادوگر همیشه تاوان داشت. این، قسمتِ مورد علاقه اون بود؛ تنها دلیلی که به فراخوان ما موجودات زمینی جواب می‌داد، پیشکش‌های عجیبی بود که شاید کسی نمی‌دونست چرا براش ارزشمنده. چونه‌م رو بالا دادم و پرسیدم: - چی می‌خوای؟
  3. ساندویچ پنجاه و یک💀 شنل سیاه‌رنگی از شونه‌های نحیفش آویزون بود. در زیبایی، به ملکه‌ها می‌موند؛ حتی موهای بلند و سیاهش از موهای گره‌خورده من، مرتب‌تر به‌نظر می‌رسید. انگشت اشاره‌ش رو بلند کرد و گفت: - جلو بیا نارسیس، بذار چشماتو ببینم. صداش به سرخوشی یک زن بیست ساله بود، هیچ‌کس فکرش رو هم نمی‌کرد که اون دست‌های ظریف، چه پلیدی‌هایی در تاریخ رقم زده. چند قدم جلوتر رفتم و سرم رو بلند کردم. به سختی گفتم: - به کمکت نیاز دارم ری‌را. لب‌های سرخ ری‌را لبخند زیبایی زد که دلبری چهرش رو چند برابر کرد. موش‌ها هنوز نظاره‌گر گفتگوی ما بودن. - از آخرین باری که دیدمت، سال‌های زیادی گذشته. همچنان به کف‌پوش چوبی کلبه چشم دوخته بودم. آخرین نفری که برای مدت طولانی به اون چشم‌ها نگاه کرد، عقلش رو از دست داد و با دست خالی، چشم‌های خودش رو از کاسه درآورد. با فریبایی ذاتی که در صداش داشت، ازم پرسید: - بگو از این پیرزن چی می‌خوای؟ نفسی از هوای آغشته به اسطوخودوس گرفتم و گفتم: - حقیقت رو می‌خوام. یک‌نفر با اسم من، دست به جنایت زده... باید بدونم کی این کارو کرده. ری‌را سکوت کرده بود. خوب می‌دونستم که اون، همه‌ چیزهایی که گفتم رو می‌دونست، اما باید از زبون من می‌شنید تا بتونه معامله‌ای ترتیب بده. - چرا خودت دنبالش نمی‌گردی؟ تُن صدای آروم ری‌را، همون چیزی بود که باید ازش می‌ترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - وقتم کمه، فرصت جست‌وجو ندا... ری‌را با آسودگی محض گفت: - دروغه! نفسم حبس شد. ری‌را به سمتم اومد و با هر قدمش، زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد. درست کنارم ایستاده بود وقتی توی گوشم نجوا کرد: - تو می‌ترسی کسی که دنبالشی، خودت باشی نارسیس. سرم رو بلند کردم و در سیاهیِ چشم‌های آلوده به جادوش، غرق شدم. با افسونگری پرسید: - تو اون بچه‌ها رو کُشتی؟
  4. ساندویچ پنجاه🍔 از ماشین پیاده شدم و به طرف کلبه رفتم. دیوارهای کهنه‌ش هر لحظه ممکن بود فرو بریزن اما اون دیوارها بیشتر از دویست ساله که همینطور بودن. پنجره‌ها با غبار و خاک پوشونده شده بودن و سرنخی از داخل کلبه نمی‌دادن، اما من نیاز به سرنخ نداشتم. هر چی باشه، اولین بارم نبود که به اینجا می‌اومدم. به در چوبی، فشار کوچیکی وارد کردم. در با صدای قیژ بلندی توی لولای زنگ‌زدش رقصید و باز شد. بینیم رو گرفتم، بویی شبیه به ترکیب لاشه وال آبی و زنجبیل به مشام می‌رسید... بوی جادوی سیاه بود. در نگاه اول، فقط یه کلبه رها شده به نظر می‌رسید که سال‌ها بود کسی توش پا نگذاشته بود. هوهوی بادی از من رد شد و در رو محکم کوبید! نفسم حبس شد، اون اینجا بود. خنجری که همیشه به کمرم داشتم رو بیرون کشیدم و مچ دستم رو با یک حرکت سریع، بُریدم. خون بدون معطلی، مچ دستم رو آلوده کرد. با صدای محکم فریاد زدم: - من، نارسیس، تقاضای ملاقات با جادوگر رو دارم. سه بار این جمله رو تکرار کردم. زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد، سرم رو بین دست‌هام فشردم. صدای جیغ صدها زن رو بیخ ‌گوشم می‌شنیدم! این صدای فریاد تمام جادوگرهایی بودن که در آتش سوزونده شده بودن. جادوگر فریاد زد: - کی جرئت کرده منو فرا بخونه؟ گوشم سوت کشید! ده‌ها موش با سرعت از کنارم می‌گذشتن. وقتی صدای فریاد کمتر شد، تونستم چشم‌هام رو باز کنم. کمی زمان بُرد تا تاریِ دیدم برطرف بشه و بتونم ببینمش. اونجا ایستاده بود و موش‌ها پشت سرش بودن. چشم‌های روشن‌شون تو دل تاریکی برق می‌زد! جادوگر مردمک‌های تماما سیاهش رو به من دوخت و گفت: -بازم تو؟! بلند خندید و صدای قهقهه‌ش، باعث تکون خوردن جمجمه‌م شد. دندون‌هام رو به‌هم ساییدم. اون قدرتمندترین جادوگر قرن بود و تظاهر به قوی‌بودن در مقابلش، بی‌فایده.
  5. ساندویچ چهل و نه🍔 در طول مسیر هیچ‌کس حرفی برای گفتن نداشت. فقط نیک بود که هر چنددقیقه یک‌بار، سرش رو از روی پرونده بلند می‌کرد و چیزهایی که می‌خوند رو با صدای بلند برامون بازگو می‌کرد. - با وکیل بلادبورن تماس بگیر و در جریانش بذار نیک! از آینه وسط به بازرس نگاه کردم و از دیدن نگاه خیره‌اش جا خوردم. حواسم رو معطوف جاده کردم و چشم ازش برنداشتم. ویل که نور گوشیش، صورتش رو روشن‌ کرده بود، به محض تموم شدن صحبت نیک با وکیل گفت: - همه منتظر خبرن، می‌خوان بدونن برمی‌گردن سرکار یا نه. فکر کردن به چهره کارکن‌های بلادبورن، باعث شد شونه‌هام منقبض بشن. بی‌درنگ گفتم: - بهشون بگو پس‌فردا برگردن سرکارشون. سعی کردم موقع گفتن این حرف، صدای درونم رو نادیده بگیرم. صدایی که می‌گفت اگه نتونی چی نارسیس؟ ویل ابروهای باریک و مِسی رنگش رو اونقدر بالا برد که زیر سایه موهای فرفریش قایم شد. از آینه می‌تونستم ببینمش. - فالگیرها هم اینقدر مطمئن حرف نمی‌زنن نارسیس. توی پیش‌بینی آینده، باید محتاط‌تر عمل کنی. فرمون رو چرخوندم و گفتم: - من هیچ‌وقت پیش‌بینی نمی‌کنم ویل، خلقش می‌کنم... بهشون بگو چهارشنبه سرکارشون باشن! بازرس گفت: - خب، ممنون. من همین‌جا پیاده می‌شم. نیشخندی زدم و به رانندگی ادامه دادم. اخم‌هاش روی چشم‌هاش سایه انداخت و گفت: - کاری که ازم خواستی رو انجام دادم، حالا ولم کن برم! کلارا نگاه بی‌خیالی به بازرس انداخت و به من گفت: - فکر بدیم نیست. ویل تایید کرد: - حداقل جا باز میشه. الان انگار یه تیکه گوشت خیس چسبیده به بدنم... خدای من! وحشتناکه! مقابل کلبه متروکه‌ای توقف کردم. همینطور که اطراف رو وارسی می‌کردم، جوابشون رو دادم: - چه تضمینی دارین که گزارشمونو به دوست‌هاش نمیده؟ صدایی بلند نشد. بازرس گفت: - یعنی چی؟ - یعنی تا وقتی بلادبورنو پس بگیرم، مهمون مایی بازرس... حواستون بهش باشه تا برگردم.
  6. ساندویچ چهل و هشت🍔 همه سرها به طرف بازرس برگشت. چهره آروم و مطمئنی داشت و به گوشیم خیره شده بود. خودش جواب سوال‌های توی ذهنمون رو قبل از اینکه فرصت کنیم به زبون بیاریم، داد: - احتمالا از اداره پلیسه، می‌خوان ازت بازجویی کنن. بهتره فعلا خونه هم نری. اگه می‌خواستم هم دیگه نمی‌تونستم جواب بدم؛ چرا که تماس قطع شد و لرزش گوشی توی دستم متوقف. کلارا سرش رو بین دست‌هاش گرفت و گفت: - نارسیس این کارو نکرده... بازرس با صدای محکمش، حرف کلارا رو قطع کرد: - اونا مثل ما فکر نمی‌کنن. - تو چی فکر می‌کنی؟ فکر می‌کنی من اون بچه‌ها رو سر به نیست کردم؟ این سوال‌ها قبل از اینکه بفهمم دارم چی میگم، از دهنم بیرون پرید. اینکه کلارا، نیک یا ویل بهم باور داشته باشن، یه چیز بدیهی بود؛ اما بازرس، به نفع خودش بود که به زندانبانش اعتماد نکنه. نگاهش رو از من گرفت و جوابی نداد. صدای ویل باعث شد بحث به سمت دیگه‌ای بره: - نگاه کن! این همون ماگی نیست که چندروز کل رستورانو دنبالش می‌گشت؟ عکسی که به طرفم دراز شده بود رو گرفتم. خودش بود! ویلیام انگار داشت افکارم رو بلند می‌خوند: - این اصلا خوب نیست. ماگ اثر انگشت نارسیس رو داره و حالا سر از اتاق بچه‌ای که گم شده در آورده، یه مدرک واقعی. بازرس، ویل رو هول داد تا سر جاش بشینه و گفت: - شما می‌دونید کی این کارو کرده؟ به کلارا چشم دوختم، اون هم داشت به من نگاه می‌کرد. اون لحظه، هر دومون به یک نفر فکر می‌کردیم. به بازرس جواب دادم: - تا چندساعت دیگه، متوجه می‌شیم. ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ مرکز خرید خارج شدم. لباس‌هام هنوز نم داشت و نشستن توی ماشین برام شکنجه بود، اما هفت تا نوجوون اون بیرون بودن که باید پیداشون می‌کردم... یا خودشون، یا جنازه‌هاشون.
  7. ساندویچ چهل و هفت🍔 قبل از اینکه فرصت کنم توضیح بیشتری بهشون بدم، کلارا یکی از عکس‌ها رو از توی پرونده بیرون کشید و با حیرت گفت: - یا مسیح! ویل از پشت صندلی گردن کشید و اخم‌های نیک درهم شد. بازرس با صدایی که هنوز خواب‌آلود بود، گفت: - بازم هست. کلارا همه عکس‌ها رو برداشت و با دیدن هر کدوم، دهنش بیشتر از قبل باز شد. نیک پرسید: - نمی‌خواین بگین اینجا چه خبره؟ کلارا پرونده رو بست و به سمت نیک دراز کرد، هنوز شوکه بود و نمی‌تونست حرف بزنه. ویلیام برای دیدن محتویات پرونده، تمام وزنش رو روی بازرس انداخت و به طرف نیک خم شد. صبر کردم عکس‌ها رو ببینن، بعد گفتم: - یکی داره بازیمون میده. هفت تا تینیجر از خونه غیبشون زده، روی آینه اتاق همه‌شون هم یه جمله مشترک نوشته شده... نارسیس این خدمت شما رو هرگز فراموش نمی‌کنه. صدای لغزیدن برگه‌ها از پشت سرم، تمرکزم رو به هم می‌زد. فرمون توی دستم فشرده شد. ادامه دادم: - وقتی نوشته‌ها رو آزمایش کردن، متوجه شدن همه‌شون با خون اون بچه‌ها نوشته شدن. کلارا با تب و تاب پرسید: - اون بچه‌ها الان کجان؟ به چشم‌هاش نگاه کردم که با لایه‌ای از اشک پوشونده شده بود. به نظر می‌رسید به کل دلخوریش رو فراموش کرده و تنها چیزی که اون لحظه براش اهمیت داشت، اون بچه‌ها بودن. صورتم رو به طرف شیشه برگردوندم و گفتم: - هنوز نمی‌دونیم. دوست داشتم جواب دیگه‌ای بهش بدم، ولی حقیقت همین بود. نیک با صدای آرومی که به سختی شنیده می‌شد گفت: - با این حساب، به زودی دنبال نارسیسم میان. کلارا طوری فریاد زد، انگار همین الان، با دستبند توی دادگاه ایستاده بودم و باید ازم دفاع می‌کرد: - نارسیس این کارو نکرده، براش پاپوش دوختن! تلفنم لرزید. همه با وحشت به دستم زل زده بودن که گوشی رو بالا آورد. گفتم: - کسی تا حالا از پشت گوشی دستگیر نشده بچه‌ها. تظاهر کردن تماشام نمی‌کنن اما خوب می‌دونستم که همه حواسشون به این تماسه. شماره ناشناس بود و گوشی هنوز داشت توی دستم می‌لرزید. - نمی‌خوای جواب بدی؟ کلارا بود که این حرف رو زد. نمی‌دونم چرا داشت زمزمه‌وار حرف می‌زد، هر کسی که اون لحظه پشت خط بود، بی‌شک هنوز صدای ما رو نمی‌شنید. تا خواستم جواب بدم، بازرس گفت: - جواب نده!
  8. ساندویچ چهل و شش⛔️ حین رانندگی، چشمم به پرونده‌ای بود که روی صندلی شاگرد، جای همیشگی کلارا، انداخته بودمش. برگه‌ها داشتن خشک می‌شدن اما دیگه مثل قبل صاف نبودن. بعد از پنج دقیقه رانندگی، بالاخره رسیدم. ترمز بدی گرفتم که جیغ لاستیک‌ها بلند شد و بازرس از خواب پرید. خمیازه کشید و از بین پلک‌های نیمه‌بازش به اطراف نگاه کرد. - چرا اومديم اینجا؟ به نیک تکست دادم و گفتم که رسیدم. نمی‌تونستم جای پارک پیدا کنم، شلوغ بود و ماشین‌ها خیاری کنار هم چپیده بودن. بازرس چنگی به موهاش زد که اونها رو فاجعه‌تر از قبل کرد. همون‌لحظه، هر سه تا درِ ماشین باز شد و بچه‌ها سوار شدن. پرسیدم: - تو مرکز خرید چی‌کار می‌کردین؟ بازرس بین نیک و ویل، اصلا راحت به نظر نمی‌رسید. نیک از پشت‌سرم، دوتا پاکت به سمتم گرفت و گفت: - کلارا گفت برات لباس بگیریم. کلارا با چشم‌های وحشی به نیک زل زد و نیک حرفش رو عوض کرد: - منظورم اینه که... ویل گفت... - هی! پای منو وسط نکش! نیک ریه‌هاش رو پر از هوا کرد و گفت: - بیخیال بچه‌ها! بازرس به زحمت از بین نیک و ویل، خودش رو جلو کشید و اظهار نظر کرد: - سلام؟ منم اینجام ها! پاکت رو کنار پام، کف ماشین گذاشتم. سکوت کم‌پیدایی توی ماشین برقرار بود و چشم‌های همه‌شون، یک سوال مشترک رو فریاد می‌زد. روی صندلیم جابه‌جا شدم و گفتم: - برامون پاپوش دوختن.
  9. ساندویچ چهل و پنج🩸 صدای خُروپف بازرس، اون جوابی نبود که انتظارش رو داشتم. از آینه، رصدش کردم. توی خواب شبیه یه توله سگ خیس و ناراحت بود. ماشین رو روشن کردم و با ویل تماس گرفتم. بارون بند اومده بود و خیابون‌ها هنوز خیس بودن. نیک جواب داد: - نارسیس؟ پرسیدم: - چرا اینقدر دیر جواب دادی؟ کجایین؟ ویل از اون طرف، طوری که من صداش رو بشنوم گفت: - اول همه رو از خودش می‌رونه، بعد میگه کجایین. نیک با هیسِ کشیده‌ای ساکتش کرد. بدون اینکه منتظر جواب بمونم، گفتم: - نیک، اوضاع بدتر از چیزیه که فکرشو می‌کردیم. پچ‌پچ آرومی اون‌طرف خط به وجود اومد. نیک به عنوان تنها کسی که ازم دلخور نبود، به نمایندگی از بقیه پرسید: - چی شده؟ چی توی پرونده بود؟ پشت چراغ قرمز متوقف شدم. خط عابرپیاده جلوم، خالی از آدم بود. به ماشین کناریم که یه دختربچه با پیرهن زرد‌رنگ سوارش بود، اخم کردم‌. نیک دوباره صدام کرد: - نارسیس؟ اونجایی؟ به آینه نگاه کردم، بازرس یا خواب بود و یا وانمود می‌کرد خوابه. نفسم رو بیرون فوت کردم و گفتم: - بسته شدن بلادبورن، هیچ ربطی به رابطه کلارا و متیو نداره. همونطور که حدس می‌زدم، کلارا نتونست موضعش رو حفظ کنه. تا حرفم تموم شد، سریع پرسید: - یعنی چی؟! چراغ سبز شد. حرکت کردم و گفتم: - وقتی دیدمت، بهت میگم کلارا... نیک لوکیشن. تماس رو برای جلوگیری از سیل سوال‌های کلارا قطع کردم. لوکیشنی که نیک برام فرستاده بود رو چک کردم و جا خوردم. اینجا چی‌کار می‌کنن؟!
  10. 🩸ساندویچ چهل و چهار پرونده خیس رو روی پاهام گذاشتم و با احتیاط بازش کردم. برگه‌ها خیس شده بودن و کوچک‌ترین فشاری، پاره‌شون می‌کرد. برگه‌ها رو یکی‌یکی نگاه کردم. کلی عکس هم توی پرونده بود که من اصلا ازشون خبر نداشتم. - اینا دیگه چیه؟ بازرس خودش رو جلو کشید و عکس‌ها رو نگاه کرد. گفت: - یعنی چی؟ تو از اینا خبر نداشتی؟ با اخم، سرم رو تکون دادم. بازرس نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد با سوالش، مچم رو بگیره: - پس فکر کردی به خاطر چی رستورانو پلمب کردیم؟ از گوشه چشم نگاهش کردم. چشم‌هامون به سمت هم نشونه رفته بود و هیچ کدوم پلک نمی‌زدیم. - هرچیزی به جز این! بازرس دوباره پرسید، انگار باورم نداشت: - یعنی تو دستور اینا رو ندادی؟ - ببخشید؟! معلومه که نه. عقب کشید و به صندلیش تکیه زد. دست‌هاش رو روی سینه‌ش جمع کرده بود وقتی گفت: - ولی به نظر من که این‌کار فقط از تو برمیاد. عکس‌ها رو دوباره نگاه کردم. هفت تا عکس از هفت آینه مختلف که همگی نوشته‌های یکسان داشتن: "نارسیس این خدمت شما رو هرگز فراموش نمی‌کنه." عکس های بیشتری توی پرونده بود، همینطور شکایت‌نامه‌هایی که توسط خانواده‌های اون هفت نفر تنظیم شده بود. برگه‌ها و عکس‌ها جلوم پخش شده بودن و من نمی‌دونستم دقیقا کجای این ماجرا هستم. - من درگیر چه کوفتی شدم؟!
  11. ساندویچ چهل و سه🩸 من روی صندلی راننده نشستم و بازرس هم پشت جا خوش کرد. بخاری رو روشن کردم که کلارا با چشم‌های گِردشده پرسید: - چرا بخاری زدی؟ به بازرس اشاره کردم که آب از موها و چونه‌ش چکه می‌کرد. کلارا به پشت سرش نگاهی انداخت و لب‌هاش رو جمع کرد تا نزنه زیر خنده! - وای! جفت‌تون موش آب‌کشیده شدین. پرونده چی شد؟ بازرس پرونده رو بالا گرفت و گفت: - منو نداشتین چی‌کار می‌کردین؟ شونه‌ای بالا انداختم. - می‌دزدیدیمش. کلارا هم تایید کرد: - منصفانه‌ست. تمام بدنم به لرز افتاده بود و بیشتر از این نمی‌تونستم کنترلش کنم. موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و گفتم: - کلارا تو با ماشین ویل برگرد. - چرا؟ دندون‌هام داشت به وضوح روی هم می‌لرزید. با بی‌صبری فریاد زدم: - کاری که میگمو انجام بده! چند ثانیه چشم‌های دلخورش رو به صورتم دوخت. از آینه وسط به بازرس نگاه کردم و گفتم: - کُتتو بده بهش! بازرس کتش رو درآورد و به کلارا داد. اون هم بدون نگاه دیگه‌ای به من، پیاده شد و همونطور که کت‌ رو روی سرش نگه‌داشته بود، به طرف ماشین ویل دوید. با خیال راحت خودم رو روی صندلی رو رها کردم. دندون‌هام به‌هم می‌خورد و لرز تمام بدن خیسم رو در بر گرفته بود. ماشین ویل حرکت کرد اما من و بازرس ده دقیقه‌ای اونجا بودیم. اونقدر که شیشه‌های ماشین از گرما بخار کرد و دیگه منظره بیرون رو نمی‌دیدیم. - عجیب نیست که داری می‌لرزی؟ نفس‌هام آروم شده بود و خواب داشت بهم غلبه می‌کرد که صدای بازرس، هوشیارم کرد. تکیه‌ام رو برداشتم و بخاری رو کمتر کردم. بدون جواب به سوالش، گفتم: - پرونده رو بده ببینم.
  12. ساندویچ چهل و دو🩸 دستم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم. شمرده شمرده گفتم: - با من مثل حیوون دست‌آموزت رفتار نکن! چشم‌هاش خندید. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - داره خیس میشه، مثل من و تو. موهام به هم چسبیده بود و پیرهن سفیدم به بدنم. بهش گفتم: - خیلی تحملت کردم... دستم رو توی جیب شلوارش بردم. اخم‌هاش رو توی هم فرو برد اما مقاومتی نکرد. - تو شرم و خجالت حالیت نمیشه، نه؟ درست دیده بودم! یه چیزی توی جیبش بود. وقتی بیرونش کشیدم، جا خوردم. - کارت دعوت عروسی؟! بازرس با لودگی محض گفت: - می‌تونیم با هم بریم. کارت رو توی صورتش پرت کردم که لیز خورد و روی زمین افتاد. - راه بیوفت! - نباید توی محل کارم هم زباله بریزی! تو واقعا با رعایت قانون مشکل داری. چشمم رو دنبال ماشینم چرخوندم، جلوتر پارک شده بود. حرکت قطرات آب رو توی بدن و پشت کمرم احساس می‌کردم. زیر لب زمرمه کردم: - از خیس شدن متنفرم! دو قدم برنداشته بودم که بارون قطع شد، البته فقط برای من. از گوشه چشم نگاهش کردم و پرسیدم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ بازرس کُتش رو روی سرمون نگه‌داشته بود. شونه‌ای بالا انداخت و بدون نگاه بهم گفت: - همینو بگو! اگه این یه راه میانبر برای خلاص شدن از شر اون کت چهارخونه بی‌ریخت بود، من مشکلی نداشتم. چشم ازش گرفتم و هردو قدم‌هامون رو سریع‌تر برداشتیم تا به ماشین برسیم.
  13. ساندویچ چهل و یک🩸 - می‌دونی چیه؟ اصلا نباید خانم زیبایی مثل شما رو درگیر این کارای خسته‌کننده کنیم. اگه من یه روز شاه بشم، حتما این قانون رو تصویب می‌کنم. بوی گندیده دهنش داشت خفه‌م می‌کرد! ظاهر مشتاقم رو حفظ کردم و گفتم: - خوشحالم که مردایی مثل شما وجود دارن. حالا دیگه حسابی شُل شده بود. همون لحظه، بازرس چیزی از زن گرفت و سریع اون رو توی جیب شلوارش چپوند. بعد هم از زن فاصله گرفت و به سمت آسانسور رفت. زمزمه کردم: - گیرت انداختم! - نشنیدم عزیزم؟ چی گفتی؟ به طرف مردی که توی یک وجبی من ایستاده بود برگشتم. از سر راهم کنارش زدم و با لحنی متفاوت از لحن صحبتم تا اون لحظه، بهش گفتم: - عین اختاپوس به زن‌ها نچسب و گمشو! مرد رو پشت سر گذاشتم و بعد، زنی که بازرس باهاش گپ زده بود، درست از کنارم رد شد. بوی مادمازل شنل می‌داد و وقتی دقیق‌تر بهش نگاه کردم، چشم تو چشم شدیم. قدم‌هام رو تند کردم، باید زودتر از بازرس از اینجا بیرون می‌زدم. از ساختمون بیرون اومدم و کنار در شیشه‌ای کمین کردم. به محض اینکه بازرس بیرون اومد، بازوش رو کشیدم. - جایی تشریف می‌بردی؟ با حیرت به پشت سرش نگاه کرد. متوجه نشده بود که تمام این مدت، تعقیبش کردم. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - آره، داشتم اینو برات می‌آوردم. به خاطر پایین اومدن از پله‌ها هنوز نفس‌نفس می‌زدم. بازرس رو به نقطه کوری از محوطه کشیدم که مطمئن بودم هیچ دوربینی نداره. اعتراض کرد: - معلوم هست چت شده؟ این جیمزباند بازیا چیه؟ کوبوندمش به دیوار که صدای آخش بلند شد. - چی از اون زن گرفتی؟ چه نقشه‌ای تو سرته بازرس؟ یک طرف لبش بالا رفت. اصلا از این وضعیت ناراضی به نظر نمی‌رسید. نم‌نم بارون شدت گرفته بود و موها و لباس‌های جفتمون خیس بود. با لحن مرموزی گفت: - چی می‌خوای بشنوی گربه وحشی؟ می‌خوای بدونی من بهش گفتم باهام چی‌کار کردی یا نه؟
  14. ساندویچ چهل🩸 از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون پا تند کردم. نم‌نم بارون شروع به باریدن کرده بود. صدای کشیده شدن لاستیک‌های ماشینم رو از پشت‌سر شنیدم و غر زدم: - واسه همین نمی‌ذارم رانندگی کنی. برخلاف تصورم، ساختمون شورای محلی اصلا جای ساکتی نبود. وقتی از در شیشه‌ای رد شدم، لابی و میز پذیرش رو دیدم. پرچم بریتانیا به همراه گلدون‌های کوچیک روی میز بودن و زنی که اون پشت ایستاده بود، موهای روشنی داشت که پشت سرش جمع کرده بود. بازرس با زن خوش و بش کرد و بعد، به طرف آسانسور رفت. من از راه‌پله استفاده کردم. طبقه سوم که آسانسور ایستاد، من هم پشت دیوار منتظر بودم. بازرس از راهرو رد شد و در این حین، برای همکارهاش هم دست تکون داد. - احوالت چطوره باب؟ - اوه رزی! چه رنگ‌موی قشنگی! - کلکسیونت کامل شد بیلی؟ و از این قبیل سوالات مسخره که انگار جواب دادن بهشون، آدم‌ها رو خوشحال می‌کرد. وارد اتاقی شد که کنارش نوشته بود: بخش بازرسی. - خوشحالم که می‌بینمت پسر، الکس گفت امروزو مرخصی گرفتی. بازرس به همکارش چیزی گفت که نشنیدم. بعد کشوی میزش رو باز کرد، کمی طول کشید تا پرونده رو پیدا کنه. کشو رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت. سریع از در فاصله گرفتم. همه چیز تحت‌کنترل به نظر می‌رسید تا اینکه یه زن جوون سد راه بازرس شد. صداشون رو نمی‌شنیدم و نمی‌تونستم بهشون نزدیک‌تر بشم. - خانم؟ با شما هستم، با کی کار دارین؟ به مردی با موهای جوگندمی که این سوال رو ازم پرسیده بود، نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: - برای پیگیری مجوز اینجا بودم، خوشبختانه کارم تموم شد و دارم میرم. مرد که انگار بدش نمی‌اومد توی ساعت کاریش با من لاس بزنه، لبخند زد تا دندون‌های لمینیت شدش رو به رخ بکشه. یک چشمم به بازرس بود که چیزی گفت و زن مقابلش از خنده ریسه رفت. چی اینقدر خنده‌دار بود؟
  15. ساندویچ سی و نه🩸 ویلیام موهای فرفریش رو خاروند و گفت: -‌ چطور می‌تونی اینقدر خونسرد اینو بگی؟ میشه به منم یاد بدی؟ کلارا با لبخندی که ساختگی بودنش توی ذوق می‌زد گفت: - ویل، عزیزم، برو! - شما با من مشکلی دارین؟ نمی‌فهمم چرا هروقت من حرف می‌زنم صورتاتون عصبانی می... هی! من هنوز اینجام! شیشه رو بالا کشیدم و ویل مجبور شد سرش رو از توی ماشین بيرون بکشه. با مشت‌های گِره کرده، به سمت ماشین خودش برگشت. کلارا خندید و گفت: - باید یکم جدی بگیریش. شونه‌ای بالا انداختم. ماشین پشت سرم دستش رو روی بوق گذاشته بود و برنمی‌داشت. کلارا گفت: - جای بدی نگه‌داشتی، راه‌بندون شده! سرم رو به نشونه تفهیم تکون دادم. همچنان به ماشین ویل چشم دوخته بودم. یه ماشین دیگه هم به نشون اعتراض، شروع به بوق زدن کرد. کلارا مدام پشت رو نگاه می‌کرد. با فیافه مضطربش گفت: - نارسی باید حرکت کنی! داری عصبانیشون می‌کنی. در ماشین ویل باز شد و بازرس ازش پیاده شد. نگاهی به ماشین ما انداخت، دکمه کتش رو بست و به طرف ساختمون رفت. سوییچ رو به طرف کلارا انداختم و گفتم: - ماشینو جابه‌جا کن! - تو کجا میری؟ نیشخندی زدم و گفتم: - واقعا فکر کردی به یه بچه‌آدم اعتماد می‌کنم؟
  16. ساندویچ سی و هشت🩸 نیم ساعت بعد، جلوی ساختمون شورای محلی بودیم. هوای لندن امروز ابری بود و نیازی نبود خودمون رو بپوشونیم. ویل از ماشینش پیاده شد و به سمت ماشین ما اومد. نگاهی به کلارا کردم و شیشه رو پایین کشیدم. سرش رو تا جایی که می‌تونست توی ماشین کرد و گفت: - این بازرس... میگه باید تنها بره تو! ابروهام رو در هم کشیدم. کلارا زودتر واکنش نشون داد: - چرا اون‌وقت؟ ویل با بی‌میلی شونه بالا انداخت. می‌تونستم حدس بزنم که هنوز ازمون دلخوره و نیک ازش خواسته که بهمون خبر بده. - میگه جلب توجه می‌کنیم. با چشم‌غره‌ای که جدیدا یاد گرفته بود، نگاهش رو ازمون گرفت و گفت: - اگه یه بار به اونم بگین خفه شو، شاید یاد بگیره درست باهامون رفتار کنه. به ساختمون چندطبقه مقابلم خیره شدم. اگه تصمیم می‌گرفت به همکارهاش خبرچینی کنه، همه‌چیز از اینی که هست هم بدتر می‌شد. کلارا با صدای لطیفش گفت: -‌ حق با بازرسه، باید تنها بره. به نظر نمی‌رسید شوخی داشته باشه! واقعا فکر می‌کرد باید به بازرس اعتماد کنیم و فرض رو بر این بذاریم که قرار نیست ما رو لو بده، اونم بعد از دزدیدن و شکنجه کردنش. به کلارا گفتم: - نمی‌تونیم همچین ریسکی بکنیم. اگه اون لحظه بازرس رو تنها می‌فرستادم و گزارش ما رو به جرم آدم‌ربایی به پلیس یا همکارش می‌داد، هیچ‌کس نمی‌گفت کلارا این پیشنهاد احمقانه رو داد، همه این شکست رو به نام من می‌نوشتن. کلارا شونه‌ای بالا انداخت و از شیشه کنارش، منظره بیرون رو تماشا کرد. آدم‌های کمی اون اطراف بودن. - پس باهاش برو و به همه بگو که می‌خوای پرونده رو بدزدی. ویل با بی‌طاقتی گفت: - تصمیمتونو بگیرید دیگه! بره یا بریم؟! نفسم رو به بیرون فوت کردم. زخم‌هام زیر اون پارچه زبر داشتن می‌سوختن و نمی‌تونستم از شدت درد تمرکز کنم. آروم و نامطمئن گفتم: - بگو بره ولی اگه تا پنج دقیقه دیگه برنگرده، میام اونجا و با پوستش برای خودم کُت بهاره درست می‌کنم.
  17. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  18. ساندویچ سی و هفت🩸 همیشه توی ماشین، بطری آب داشتم. شروع به شستن زخم‌هام کردم. برخورد آب، سوزش جراحاتم رو کمتر کرد. هر لحظه سرم رو بالا می‌آوردم و اطرافم رو رصد می‌کردم تا کسی من رو توی اون وضع نبینه. در نهایت، بعد از بستن زخم‌هام با تکه‌ای از پارچه لباسم، به خونه برگشتم. در رو که باز کردم، ویل و نیک جلوی تلویزیون بودن. کلارا زیر گوش بازرس چیزی زمزمه کرد که از چشمم دور نموند. بعد به سمتم اومد و با دیدن دست‌هام، جیغ کشید: - چه بلایی سر دستات اومده؟ به سمتم اومد و من دستم رو عقب کشیدم. بازرس از آشپزخونه بیرون اومده بود و با کنجکاوی، از دور ما رو نگاه می‌کرد. ویل و نیک هم با فریاد کلارا، توجهشون جلب شد. از مرکز توجه بودن خوشم می‌اومد، اما نه برای دلسوزی. کوتاه گفتم: - چیزی نیست. به بازرس نگاه کردم و پرسیدم: - پرونده رو پیدا کردی؟ بازرس و کلارا نگاه کوتاهی به همدیگه انداختن و بعد، بازرس جلو اومد. چهره جدی به خودش گرفته بود که با موهای شونه‌نخوردش در تضاد بود. گفت: - اینجا نیست. ویلیام متفکر چونه‌ش رو لمس کرد و گفت: - منظورت از اینجا دقیقا کجاست؟ مثلا توی اتاق نشیمن نیست؟ یا توی اتاق‌خواب نبود؟ زیر مبل‌ها رو گشتی؟ زیر فرش چطور؟ گاوصندوق داری؟ وای نه! تو اینقدر حقوق نمی‌گیری که حتی پس‌انداز داشته باشی، چطور می‌تونی یه گاوصندوق... من و کلارا همزمان گفتیم: - ویل خفه شو! ويليام دست‌هاش رو روی سینه جمع کرد و به شکل نمایشی ازمون دور شد. بازرس فرصت پیدا کرد تا اعتراف کنه: - توی خونه نیست، من اشتباه می‌کردم. پرونده توی اداره، توی کشوی میزمه. به گوشه فرش خیره شده بود و بعد از گفتن این حرف، نفس راحتی کشید. نفس‌‌راحتی که آدم‌ها معمولا بعد از زمین گذاشتن یه بار سنگین می‌کشن.
  19. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  20. ساندویچ سی و شش🩸 (نارسیس) از وقتی یادم می‌اومد، زمانی که خشم توی سینه‌ام به خس‌خس می‌افتاد، باید یه چیزی رو خرد می‌کردم تا آروم بگیرم. مشت‌هام اول آروم بود، رفته‌رفته تند و وحشی شدن. دیگه نمی‌تونستم مهارشون کنم. ضربان خشمم داشت توی دست‌هام خودش رو نشون می‌داد. درخت با تمام قوا پابرجا بود و ضربه‌هام کوچک‌ترین لرزی به تنش نمی‌انداخت. فرق من و اون همین بود، درخت‌ ریشه داشت و من بی‌ریشه بودم. مثل قایق سرگردونی که موج اون رو بازیچه خودش می‌کنه و در آخر، می‌بلعتش! نفهمیدم چقدر طول کشید، فقط مشت می‌زدم. حتی وقتی پوست دست‌هام شروع کرد به پاره شدن، وقتی بند انگشت‌هام داغ شد، وقتی اولین قطره خون افتاد روی ریشه‌های درخت… باز هم ادامه دادم. خون گرم از میون شکاف‌های پوستم سُر می‌خورد، روی مچ جاری می‌شد و قطره‌قطره به دل خاک سقوط می‌کرد. چند دقیقه بعد، ضربه‌هام کند شدن. بازوهام رو سنگین‌‌تر از همیشه حس کردم. نفس‌هام بریده و عمیق بود؛ سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت، مثل موجی که تازه از طوفان برگشته باشه. آخرین مشت رو هم زدم… و دیگه ادامه ندادم. دستم همون‌جا، روی چوب زبر، بی‌حرکت موند. نگاهم آهسته پایین اومد؛ اول به دست‌هام، بعد به خون روی درخت، و دوباره به دست‌های خودم. انگار به خودم اومدم. - من... چی‌کار کردم؟ انگشت‌هام لرز خفیفی داشتن که از سرما نبود، از بهت بود! زخم‌ها تازه شروع به سوزش کردن؛ سوزشی تیز و هشدار‌دهنده. تنه‌ درخت دیگه قهوه‌ای نبود؛ لکه‌های سرخ، مثل یه نقشه‌ غیرمعمول روی اون پخش شده بودن. خون توی شیارهای پوست درخت فرو رفته و ردهای نامنظمی ساخته بود. تازه فهمیدم که اون مشت‌ها رو نه فقط به درخت… بلکه به تن خودم زدم. دستم رو به‌زحمت از تنه جدا کردم و چند قطره‌ دیگه چکید. سرم کمی کج شد؛ حالتی شبیه تماشای ویرونه‌ای که خودت ساختیش. به خونه بازرس چشم دوختم، باید این دست‌ها رو مخفی می‌کردم.
  21. ساندویچ سی و پنج🩸 -‌ نارسیس بدون بلادبورن هیچی نیست، اونجا چیزی فراتر از یه رستوران براش ارزش داره. می‌تونی درک کنی فرانک؟ بازرس ناخوداگاه سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. یک آن، به خودش اومد و فهمید چی‌کار کرده، اما دیگه دیر شده بود. وقتی به کلارا نگاه کرد، پوزخند مرموزی روی لب‌های صورتیش بود. پیروزمندانه گفت: - پس درسته... تو فرانک ویکندی، همون قاتل فراری! گوش‌های بازرس داغ شد. سال‌ها بود که با این اسم خطاب نشده بود، انگار برخلاف این دوروز، بالاخره یه حسی داشت توی چشم‌هاش نمایان می‌شد... حس ترس! با لحن سردی پرسید: - تو از کجا... - نارسیس همه چیزو می‌دونه. بازرس احساس کرد سرش داره گیج میره. رازی که باعث شد از کشورش فرار کنه، داشت فاش می‌شد؛ اونم به همین راحتی. کلارا که بازرس رو کیش و مات شده دید، ادامه داد: - نمی‌دونم چرا در این باره بهت چیزی نگفته، به راحتی می‌تونست از نقطه‌ضعفت استفاده کنه و به هدفش برسه، اما تصمیم گرفت سکوت کنه. این از نارسیسی که من می‌شناسم، خیلی بعیده... به اینجای حرف‌هاش که رسید، ساکت شد. انگار این اتفاق، پازلی بود که هیچ‌جوره نمی‌تونست حلش کنه. نفسی گرفت و ادامه داد: - فقط اینو می‌دونم که اگه تا فردا بلادبورنو پس نگیره، هیچ‌وقت خودشو نمی‌بخشه و مرگ مادرش بیهوده میشه. صدای باز شدن در، به بازرس فرصتِ سوال پرسیدن رو نداد. نارسیس برگشته بود و صورتش مثل همیشه، یه تیکه یخ منجمد بود. کلارا قبل از اینکه آشپزخونه رو ترک کنه، آروم زیر گوش بازرس گفت: - نگران نباش! تا وقتی نارسیس نخواد از این راز استفاده کنه، من هم حق این کارو ندارم.
  22. ساندویچ سی و چهار🩸 (از زبان سوم شخص) با کوبیده شدن در توسط نارسیس، سکوت عجیبی خونه رو فرا گرفت. مردی که داشت مراحل تغذیه ملخ‌ها رو توی تلویزیون شرح می‌داد، تنها متکلم خونه محسوب می‌شد. بازرس نفس راحتی کشید، به نظرش دیگه لازم نبود وانمود به گَشتن کنه و نارسیس هم متوجه شده بود که بازرس قرار نیست کمکی بهش بکنه. امیدوار بود به زودی توی آلونکش تنها بشه و هیچ‌وقت دوباره نارسیس رو نبینه. کلارا وقتی مطمئن شد نارسیس از خونه رفته، از اتاق بیرون اومد. به نیک گفت: - من حواسم بهش هست. نیکولاس هم به سمت ویل رفت و یک مشت از پفیلای پنیرش رو توی دهنش جا داد. کلارا یقه بازرس رو گرفت و توی صورتش غرید: - حالم از دروغگوها به‌هم می‌خوره! یک روز کامل وقتمونو هدر دادی و هیچی‌ به هیچی. شما آدما همتون شکل همین، همتون پست و دورو و عوضی هستید! آب دهن کلارا با شدت توی صورت بازرس پرت می‌شد. همه‌چیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود که حتی نتونست اعتراض کنه. حدس زد اولین آدمی نیست که این دخترکوچولو رو از خودش ناامید کرده. - متاسفم! کلارا جا خورد، خودشم همینطور. نمی‌دونست چرا از دختر پریشون جلوش عذرخواهی کرده بود، فقط حس می‌کرد به نمایندگی از آدم‌های دیگه، لازم بود این کار رو انجام بده. خشم کلارا فروکش کرد. یقیه بازرس رو ول کرد و نفس‌عمیقی کشید. بازرس هرلحظه منتظر بود دوباره طغیان کنه! اما کلارا راه دیگه‌ای رو انتخاب کرد. به مردمک‌های قهوه‌ای بازرس نگاه کرد و صادقه گفت: - نارسیس... فقط دو روز دیگه وقت داره، وگرنه رستورانو برای همیشه به عموش می‌بازه. اون لحظه، بازرس‌ نتونست به این احتمال فکر نکنه که شاید عموی اون گربه‌وحشی، گزینه خیلی بهتری برای مدیریت رستوران باشه. البته که از این افکار چیزی به زبون نیاورد تا کلارا بتونه حرفش رو بزنه.
  23. یه اسم به لیست اسمای موردعلاقه اضافه شد، گلاب🫠💖

    1. shirin_s

      shirin_s

      حالا با اسمش کار دارممم😁

  24. هرچی آرون بیشعور و بی‌عرضه بود،

    این پوریا آقا و جنتلمنه😭❤️‍🔥

    1. QAZAL

      QAZAL

      آره خیلییی😭😍👌

×
×
  • اضافه کردن...