-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت بیست و هفتم» دستش را بر شانهی دخترک قرار داد و آرام فشرد. دیگر برایش افرادی که مشغول جمع کردن ظرفها بودند مهم نبود، حتی مهم نبود لقمهای راحت از گلویش اجازهی پایین رفتن نگرفته است؛ تنها کمی دلش میخواست مرهم این دختر، یا نه! بهتر است بگوید این مادر درد کشیده باشد. _ مهم اینه خدا برات یک دختر خوشگل گذاشته به جای مرهمِ تمام دردات! با عجله سرش را بالا آورد که حتی صدای شکسته شدن قلنجِ گردن هم به گوش رسید. ابهام و گنگی در نگاهش موج میزد اما گودال خیس حالا پر از علامت سؤال بود. لبخند روشنا جان گرفت و دستش را بر روی لپهای تپلی دختر قرار داد. _ خیلی تپل شدی، پس حدس زدم دختره! حس ششم من خیلی خوبه. و بعد دو ردیفِ دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت، دخترک هم با خندهای شیرین پاسخش را داد. روشنا در سخن گفتن پیشدستی کرد؛ همانگونه که از جایش برمیخاست دستش را به سوی زن دراز کرد. _ الان باید برم، ولی خوشحال میشم تا مادامی که اینجا هستم، گهگاهی همدیگه رو ببینیم. دختر هم هنهنکنان از جایش برخاست که ممانعت روشنا را به دنبال داشت. هرچه او اصرار میکرد که بنشیند، به گوش دخترک نمیآمد. دستهای تپلیاش را میان دستهای گرم و کشیدهی روشنا گرفت و گفت: _ حتماً خانم جون؛ اسم من توسکاست، اسم شما چیه؟ روشنا دستش را محکم فشرد که از زیر چشمی نگاهش به محراب افتاد. وقتی دید او برای خروج از سالن راسخ است، لبخندی سرسری به سوی توسکا پرتاب کرد و گفت: _ اسم منم روشناست؛ اتاق بیست و شیش، اگه خواستی گهگاهی که اینجام بیا پیشم. با خداحافظی سرسریای از توسکا دل کند. معلوم نبود که کی میتوانست این کوسه رو ببندد. از لقبی که به او داده بود خندهاش گرفت اما همین که در راهرو به او رسید، خندهاش را خورد. ابروانش در آغوش هم رفتند و ردی از خود بر پیشانی روشنا به جای گذاشتند. در گوشهای خلوت، محراب را خفت کرد و سد راهش شد. _ آقای محمدپناه، میتونیم صحبت کنیم؟ محراب که انگار در دنیای خود سیر میکرد، از دید زدن موزاییکهای رنگورورفتهی راهرو دل کند و آرامی از کتونیهای مشکی روشنا به بالا آورد؛ سرش را به چپ و راست چرخاند تا کمی موقعیتی که در آن حضور داشت را به خاطر بیاورد؛ با دیدن راهرویی که تعداد کمی آدم در آن جولان میدادند، ردِ نگاهش را به سوی روشنا برگرداند و آن دو چشم جسور و صد البته رنجور را دید. لب به سکوت گرفت تا ادامه دهد؛ حال که او راهِ بیادبی را در پیش گرفته بود، ادب خرجش کردن چه فایده داشت؟ روشنا هم که دید از دهان محراب سخنی خارج نمیشود کمی مضطرب شد. با قلاب کردن دستهایش در یکدیگر سعی داشت کمی از تنشِ درونیاش را کاهش دهد و نگذارد محراب متوجهی لرزش واضح آنها شود اما آن نگاهِ خیره، عقل کمش را هم به تاراج بُرد و باعث شد حرفی بزند که کاش لال میشد و به زبان نمیآورد. _ راستش من از دیشب متأسفانه آگهی زدم و آخرشب مشتری میاد، بعد من نمیدونم، باید تنها بمونم یا با شما بمونم. حتی یک صدم ثانیه هم بین کلماتش مکث نکرده بود و همین به مغزش اجازهی تجزیه و تحلیل جملهاش را نداد. حتی سرش را هم بالا نکرد که نگاهِ مات و مبهوت محراب را ببیند. برای لحظهای مغزش خفهاش بیدار شد و زیرلب جملهی آخرش را تکرار کرد. _ باید تنها بمونم یا با شما بمونم؟ سپس با چشمهای از حدقه در آمده سرش را بالا کرد و به محراب زل زد. انگشت اشارهاش را به سوی او گرفت و تهدیدوار گفت: _ الان من چی گفتم؟ یا باید خود را نشان میداد و این جمله را میگفت یا او را نشان میداد و به جای «من» از «تو» استفاده میکرد. اما در حال حاضر تنها یک چیز بود که در او به چشم میآمد، لپهای گل انداخته و چشمهای دو دو زده! عقلی که کار کند انگار به مسافرت رفته بود. محراب از درون لپش را گاز گرفت تا قهقهه نزند، چنگی به موهایش زد و به صحنهی بامزهی بهوجود آمده زل زد. روشنا که حسابی از کارهایش دستپاچه شده بود، انتهای لباسش را در چنگالش اسیر کرد و با مِنمِن، به اصطلاح سعی کرد جملهاش را درست کند. _ من منظورم… من… یعنی من منظورم این بود… باهم باشیم تو کارخونه… چون من تنهام… کارگرها میان… من هم با شما تو اتاق… باشیم تا بیان… پوفی از بین لبهایش خارج شد و در دل حسرت خورد که چرا مادرزاد، لال به دنیا نیامد. باید سردرِ آن دانشگاه که به او مدرک کارشناسی داده بود را تخته میگرفتند! هرچه حرف میزد همهچیز را سختتر میکرد، انگار پانزدهسالگی و حماقتهایش در جلوی دیدهاش تداعی میشد. محراب که دستوپاشکسته حرفهای روشنا را فهمیده بود، نفسی عمیق کشید و با صاف کردن گلویش، ریشهی کلام را در دست گرفت تا گردنِ روشنا از فرط پایین رفتن، آرتروز نگیرد. _ باشه خانم، متوجه شدم! -
بانو سلام
برای منتقد با مدیر بخش هماهنگ باید کنم؟
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
Roshana پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
My demon- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت بیست و ششم» پنجهاش گره خورد؛ آنقدر روی میز فشرده شد که به لاجوردی میزد؛ میدانست اگر به جایِ میز، مهراد قرار داشت حداقل یک مشت را حرامش میکرد. _ تو، برای، من، لطف، نکن! مکثی که برای تاکید بیشتر، بین هر کلمه انداخته بود مهراد را خوشنودتر کرد، گویا از عاجز کردنِ تک برادرش نهایت لذت نصیبش میشد. _ ماه مامان سفارش کرده فردا شب رو شرکت کنی، البته در اصل این دعوتِ شاه نشینها کلاً به تو مرتبطه. چرا این خانواده دست از سرش برنمیداشتند؟ از شاه نشینها خیلی بیشتر از محمدپناهها نفرت داشت، اگر دست او بود حامد شاه نشین را از طبقهی آخر یکی از انبوه برجهایش به سوی زمین حواله میکرد. _ من نه به اون مهمونی میام، نه قراردادهای مسخرهی تو برام مهمه! سپس موبایل را از گوشش دور کرد و قسمت قرمزرنگ را لمس کرد. به اندازهی کافی صبحش به تاراج رفته بود! با حرص لقمهای نان، پنیر برای خود گرفت و کمی به آن زل زد؛ افکارش همچون موریانه قصد خوردنِ مغزش را داشتند. روشنا که وارد سالن شد، دورترین نقطه به مرد آشنا را برگزید و پشت میز ساکن شد. همهی افراد با ولع مشغولِ صبحانه خوردن بودند، صدای خنده و شوخیشان در فضا پخش میشد اما یک پژواک بین آنها از همه بلندتر بود. لقمهای در دهانش گذاشت و سوار بر بزاقِ دهان وارد معده کرد، موبایل را برداشت که توجهاش به پیامکی از جانب بامداد، حواسش را از محراب پرت کرد. «از دیشب که آگهی زدم چند نفری زنگ زدن و امروز عصر میان برای مصاحبه، به محمدپناه هم خبر بده خوب نیست تنها باشی!» استخدامِ درون یک کارخانه چه نیاز به مصاحبه داشت؟ نام محمدپناه به تنهایی برای خار کردن آن میزِ رنگی جلوی چشمهایش کافی بود، اشتهایش به درستی کور شد. در این شرایط و بلبشو، چگونه موضوع را با آن آدم بیادب مطرح میکرد؟ دندانقروچه کرد و همانگونهکه با چشمهایش برای مردی که ذرهای به او توجه نداشت، خط و نشان میکشید لب زد: _ مردک متوهم، فکر کردی! همچین به پر و پات بپیچم بفهمی پیچیدن یعنی چی. تن ماهی خوردی فازِ کوسه برداشتی؟ زورت به زن رسیده؟ اگه من تورو پار…. با پریدن صدایی میانِ کلامش تازه به موقعیتش پی بُرد. _ ببخشید؟ به خانمی که او را مخاطب قرار داده بود چشم دوخت؛ با آن نگاهِ کهربایی، کنجکاوانه روشنا را کاوش میکرد. لبخندی ژکوند تحولش داد و خویِ دیوانگیاش بیدار شد. _ خدا ببخشه مادر، ما که بندهی خداییم. تبسمی شیرین به صورت دختر نشست، شکم برآمده و صورت پفکردهاش احتمال باردار بودنش را مطرح میکرد. _ داشتین حرف میزدید فکر کردم با منید! لحجهی شیرینش توانست لبخند را بر لبان روشنا هم بنشاند. صندلیاش را کج کرد و به زن زل زد. _ نه جانم، بارداری شما؟ میخواست بحث را عوض کند تا آننگاهِ متعجب از رویش برداشته شود، لابد به چشم زن دیوانه آمده بود که او را اینگونه تماشا میکرد. دخترک که سؤالِ روشنا در گوشش انعکاس پیدا کرد، نیشخندی زد و دستی به شکم برآمدهاش کشید. _ کاش نبودم! لحنش غباری از غم را در خود جای داده بود، روشنا هم که به قول خودش معروف به کنجکاوی و به قول بقیه فضول بود، دستش را زیر چانه گذاشت و موشکافانه، دختر مقابل را زیر نظر گرفت. _ هی خانم جون! بیست و یک سالم بود خیرِ سرم عاشق شدم؛ جلوی همه براش ایستادم و باهاش ازدواج کردم، اون موقع هم کارگر بود. اوایل باهام خیلی خوب رفتار میکرد ولی اعتیاد ریشهی زندگیمونو از جا کند! حتی خونهای که با هزار زحمت خریده بودیم اون هم به قیمت نگرفتن جهیزیه و عروسی، در عرض یک شب از دستمون رفت. بدبخت شدیم! آهی حسرتبار از گلویش به بیرون جست که برقی از ترحم را مهمانِ نگاهِ روشنا کرد. دختر سرش را پایین انداخت تا قطرهی اشک فرو ریخته از چشمانش، در دامِ دیدهی روشنا نیفتد. _ بعدش هم مجبور شدیم بیایم اینجا تا بتونه دو شیفت تو کارخونهها کار کنه. من هم حماقت کردم و باردار شدم. پارچهی پیراهن ساحلیِ زرشکیاش را به بازی گرفت، جوان و ساده بود، شاید از روشنا سه، چهار سالی کمسنتر به نظر میآمد. همینکه در دیدارِ اول زندگیاش را بر دایره ریخته بود این موضوع را ثابت کرد. -
رمان اسطوره رمانه نوجوانی های منه اما برام تا ابد به یاد ماندیست و بارها میخونمش. جریانات جنگو ادم های مانده از جنگ، ادم های تهی دست که با وجود مشکلات مالی همچنان محکم ایستادند و شریف زندگی میکنن. من اسطوره برام اسطوره وار زیباست.
- 27 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
معرفی سریال اهریمن من| my demon 2023
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
خلاصه: وارث یه گروه تجاری بزرگ که اخلاق سردی داره و خیلی مغروره. به همه بی اعتماده و اعتقادی به عشق نداره. او روزی با یه اهریمن برخورد میکنه که براثر اتفاقی کل قدرت اهریمن به جسمش منتقل میشه و اهریمن مجبوره به خاطر از بین نرفتنش با ازدواجی قراردادی از این انسان مراقبت و محافظت کنه باید دید این رابطه چطور پیش میره و به کجا میرسه... بازیگران Choi Kyung-hoon Jo Hye-joo Kil Hae-yeon Kim Hae-sook Kim Sung-kyu Lee Sang-yi Lee Yoon-ji- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
«به نامخدا» نام سریال: اهریمن من«my demon» سال تولید: ۲۰۲۳ محصول: کره جنوبی زمان: ۶۰ دقیقه وضعیت پخش: به پایان رسیده تعداد قسمت ها: ۱۶ امتیاز: سه بار برنده جایزه IMDb: 7.7
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم جانا✨ میسپرم به خودت دیگه مبدونم عالی انجامش میدی🤍- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه جانم پس باهمون بزن بی زحمت.- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام زیبا جان ، هنرمندی خودته گل:) پس اون عکس رنگیه بنظرت زیبا تره؟ من بین دو عکسی که لایک شدن موندم..- 19 پاسخ
-
- 3
-
-
-
بانو :)
-
دوستان گلم @mmmahdis @بمب اتم کوچک @پری بانو @مهدیه طاهری @زهره تقیزاده @خانوم سین @هانی بانو @ایناز @.reyhan. @رائوزین
هر عزیزی که من فراموش کردم و نامش رو ذکر نکردم برین تو تاپیک پایین عکسی که بیشتر به نظرتون به رمانم میاد رو بی زحمت لایک کنین و شادم کنین مچکرممم✨🤍
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@سایان یک اینکه خوشحال میشم خودت زحمتش رو بکشی یا بانو یا جناب«نمدونم والا دیگه جنسیت هارو» n.t زحمتش رو بکشن ✨ دو اینکه من یکم نمدونم کدوم عکس بیشتر به رمانم میاد میخوام عکس عاشقانه بودن رو به رخ بکشه فونت، کمی طنز بودنش رو بیان کنه نظرِ طراح هم بدونم خوشحال میشم حتی خلاصم هم بخونهکمی داستان دستش میاد:)- 19 پاسخ
-
- 6
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
میخوام طنز رمان مشخص باشه کمی با فونت و طراحی اگرم بشه جاهایی ردی از کلوچه خرمایی باشه مثلا به جای نقطه های اسم رمان جالبه اگرم نه اشکال نداره- 19 پاسخ
-
- 4
-
-
درخواست طراحی جلد رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام @سایان جانم درخواست طراحی جلد داشتم برا رمانم ✨- 19 پاسخ
-
- 5
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت بیست و پنجم» روشنا در آن راهروی پر از اتاقِ خوابگاه، از بین نگاههای مردان و زنان مختلف گذر میکرد و آب دهانش را با خوف قورت میداد. نگاهِ هیچکس به او عادی نبود؛ کارگران نگاهی پاک به او نداشتند، دختران هم با حرص او را نظاره میکردند. کاش واقعاً طبق گفتهاش با بامداد، در این مکان چیزی به اسم «زنانه و مردانه سوا» وجود داشت. حتی از چند کیلومتری این خوابگاهِ دورافتاده که معمولاً کارگرانِ کارخانهی مجاور ساکن بودند، پلیسِ رهگذر رد نمیشد. _ مراقب باش! در دنیای خودش غرق بود که صدایی او را به دنیای واقعی پرت کرد، اما دیگر دیر شده بود. با صورت واردِ دیوار شده بود؛ از دستوپاچلفتیاش حرصش گرفت و کسی را جز صاحب صدا نداشت که حرصش را بر سر او بکوبد. _ به شما چه آقا که مراقب خودم باشم یا خیر؟ محراب که توقع چنین پاسخی را نداشت، کاملاً به بیشعور و نمکنشناس بودنِ این دختر پی بُرد. سری از تأسف حایلِ چپ و راست کرد؛ نمیخواست دخترک را از عصبانیتش مطلع کند، اما لحن کلامش چیزِ دیگری را به گوش میرساند. _ کلاً با سایهی خودت هم قهری؟ خوبی بهت نیومده کلاً، نه؟ روشنا از کنار دیوار گذشت و به سوی او که جلوی درِ محل مخصوص صرفِ غذا ایستاده بود، قدم برداشت؛ برایش ذرهای اهمیت نداشت که اعضای حاضر در مکان، هاجوواج به او و این مردک زل زدهاند. _ هی، هی! خواست با انگشت اشارهاش به قفسهی سینهی ستبرش ضربه بزند که محراب مغزش را خواند. انگشت دستش را در هوا گرفت و کمی پیچاند. بچهبازیهای این دختر آزارش میداد. صورت روشنا درهم رفت و اخم سیمایش را پوشاند. _ آی، چه غلطی میکنی! دیگر برای محراب هم نگاهها و آدمها اهمیت نداشتند؛ دستش را بالاتر بُرد و مچ دستش را در دست گرفت، او را بهضربی به سمت خود کشید و دندانقروچه کرد. _ ببین وقتی دارم باهات راه میام، فکر نکن عاشقِ چشم و ابروتم! نه، مثل تو زیاد دیدم تو زندگیم؛ پس بفهم و انقدر به پر و پای من نپیچ. لحنِ کلامش مانند زهری بر جان روشنا نشست؛ نوک بینیاش سوخت و چشمهاش ردی از اشک را در خود جای دادند. انگار برای جواب دادن لال شده بود؛ تنها با نگاهی نفرتبار، آن دو گودالِ ژرفِ رنگِ شب را ورانداز میکرد. محراب که سکوتِ روشنا را بر پایهی فهمش گذاشت، بهآرامی دستانش را رها کرد و پشت به او، راهیِ محل خوردن غذا شد. دستی که اسیرِ دستهای محراب بود، حال کنار بدنش گره خورده و از فشار زیاد به زردی میزد. در دل هرچه داشت نثارِ ابا و اجداد محراب کرد و لبهایش را بهسختی برهم فشرد. با ورود محراب، نگاهها به سمتش کشیده شدند؛ کارگرانی که بوی عرقشان از چند متری هم به مشام میرسید، از ورود آدمِ تمیز با لباسهای مارک، شوکه شدند. محراب اولین صندلیِ خالی را برای نشستن برگزید و کنار مردی نشست. همین که خواست از میز صبحانهی سلفسرویس، غذایی بردارد موبایلش شروع به تولید آلودگی صوتی کرد. با دیدنِ نام مهراد که بر صفحهی گوشی روشن و خاموش میشد، ردی از اخم بر صورتش نشست. _ بله؟ صدای مهراد مثل همیشه بود؛ آرامشی گولزننده! فقط محراب از واقعیتِ باطنیِ این مارِ خوشخطوخال باخبر بود. _ سلام بر محمدپناهِ کوچیک، حال و احوال چطوره؟ خوش میگذره بهتون؟ سپس خندهای بر لب نشاند که به مزاج محراب هیچ خوش نیامد. کمی از لیوانِ کاغذی که محتویات درونش چای بود سر کشید و با نوایی آرام گفت: _ آره، من و یکجا بستی خیالت راحت شد، نه؟ دیگر اثری از خنده در نجوای مهراد به گوش نمیرسید؛ لحنش به سمت جدیت رفته بود که این باعث نشستن پوزخند بر لبهای محراب شد. _ بد کردم کاشان رو ردیف کردم اینهمه راه نری هر هفته؟ کارهای سدسازی هم که دادی گردن بابک، مشکلی نمیمونه؛ پس بهتر نیست حواست کامل درگیر اون کارخونه باشه؟ مهراد همین را میخواست! اینکه او را کاملاً در یک مکان که خود آن را میشناسد، محبوس کند. دست و پای محراب را به این کارخانه بسته بود تا هر غلطی خودش میخواهد انجام دهد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت بیست و چهارم» هنوز هم رگههایی از دلهره در صدای بامداد به چشم میآمد، انگار شوخی و بیقیدیِ روشنا نتوانسته بود او را متقاعد کند. از اینکه تنها حامیِ او در این راه بود، زیاد خرسند به نظر نمیآمد. _ من میتونم تبلیغات و آگهی رو انجام بدم، اما فعلاً این هفته برای آوردنِ تجهیزاتِ جدید، سرم خیلی شلوغه! در ضمن پولش رو میخوای از کجا بیاری؟ روشنا، مسواکش را زیرِ شیر گرفت، همانطور که مشتش را از آب لبریز میکرد و دهانش را میشست، با صدایی حرصآلود گفت: _ خداروشکر هر کدوم سمت من میاین رئیسجمهور میشین! حالا تا دیروز همه دنبالِ کارگری نیمهوقت بودن… با رد شدنِ دختری از پشتِ سرش، ادامهی جمله در پشتِ لبش ماسید. موهای پریشان و چشمانِ سبزِ وحشی، اولین توصیفی بود که از دختر به یاد داشت. فوراً موبایل را از بالای روشویی برداشت و بعد از درآوردن از بلندگو، کنارِ گوشش اسکان کرد. _ تا آخر هفته سه تا بازی داریم، وقتِ نفس کشیدن هم ندارم! سرانگشتی حساب کرد امروز چندشنبه است، برای بامداد تنها پنج روز تا جمعه وقت مانده بود. لحنش رو به شیطنت رفت و همانطور که خود را به اتاقِ در و داغانش میرساند، گفت: _ تو با اون پایِ شکسته توروخدا فوتبال بازی نکن؛ مضحکهی تماشاچیها میشیها! بامداد تکخندهای زد؛ حال او هم از نگرانی اندکی فاصله گرفته بود. _ آیکیو! مربی، فوتبال بازی نمیکنه. خمیازهای لبهای روشنا را به بازی گرفت؛ به سوی یخچالِ کوچک و جمعوجور کنارِ اتاق رفت، بطری آب را برداشت و یک نفس سرکشید. از خنکای آب، تمامِ وجودش جلا گرفت. به سوی تختِ یکنفرهی فلزیِ اتاق روانه شد و خود را بر روکشِ سفیدی که از خانه برایش تدارک دیده بود، پهن کرد. _ مربیجون این وسطمسطها یک وقت خالی هم برای دخترعموّت پیدا کن! سپس ادامهی مکالمهشان با شوخی و خنده به پایان رسید. روشنا آنقدر کوفته بود که در آن فضای دوازدهمتری که با موکت کدرِ آبی پوشانده شده بود و کثیفی از در و دیوارش میبارید، به عالم خواب کشیده شد. صبح با نوای پیدرپیِ درِ فلزیِ بینوا، چشمهایش برای باز شدن تقلا کردند. پلکهایش را بر هم، با همهی توان فشرد و زیر لب نالید: _ نه روشنا، لطفاً بیدار نشو! لطفاً. اما دیگر دیر بود؛ صدای کلفتی از پشتِ در بلند شد که او را مخاطب قرار میداد: _ صبحونه تا بیست دقیقه دیگه جمع میشه خانم! ابروهای روشنا بالا پرید؛ از نظرش به تیپِ این مکان با این کثافتکاری نمیآمد شبیه به هتل، زمانِ صرفِ صبحانه داشته باشد. خوب است پدر بارها به او گفته بود تنبلی را کنار بگذارد و هر روز به خانه بیاید، اما مگر این دخترکِ سبکسر متوجه هم میشد؟ چه در این خوابگاهِ بیحسابوکتاب دیده بود که برایش لهله میزد؟ وجدانش به تشر زد: _ بیحسابوکتاب تویی، اینجا که صبحونه هم حسابکتاب داره! خودش هم خندهاش گرفت؛ با تبسمی عمیق از جا برخاست. دیوانه شده بود، برای خودش لبخند ژکوند میزد. نیازِ شدیدی به حمام داشت، اما در این مکان حمام رفتن از فتح کردنِ قلهی اورست سختتر به نظر میآمد؛ چون دقیقاً حمام کنار سرویس بهداشتی قرار داشت که آن مکان، ترددِ هرکس و ناکسی را به دوش میکشید. سری به چپ و راست تکان داد تا فعلاً این افکارِ مزاحم را از خود دور کند؛ رفتن به حمام را به بعد موکول کرد. جینِ مشکی به همراه تیشرتِ آستینبلندِ طوسی بر تن کرد. در بندِ شال سر کردن نبود اما اینجا فرق میکرد؛ شالی طوسی بر سر نهاد و به سوی درِ اتاق پا تند کرد. همانگونه که زبانهی فلزیِ در را به سمت چپ میکشید، در با صدای تیکی باز شد. برای هزارمین بار به خودش بابت انتخابش لعنت فرستاد و به سوی محل تجمعات، یعنی غذاخوری، پا تند کرد. با دیدنِ محراب که در راهرو مشغول صحبت با مردی بود، ابروهایش بالا پرید، اما زیاد طول نکشید که آن ابروانِ مشکیِ نازک در هم تنیده شدند. مجبور بود برای رسیدن به صبحانه و پر کردنِ شکمش، از کنارِ این مردکِ انساننما بگذرد. محراب از همان ابتدا دخترکِ چموشِ دیروزی را دید. سهرابی حرف میزد، اما همهی حواسِ محراب معطوفِ روشنا بود. آنقدر صورتش درهم بود که با یک من عسل که خوب است! با صد من عسل هم قابل انگشت زدن نمیشد. _ آقا من که گفتم تو طبقه بالا اتاقِ خودم رو براتون آماده میکنم! دیشب که بچهها گفتن شما تو این آشغالدونی خوابیدید، نصفشون رو اخراج کردم. دروغهای مسخره جهت پاچهخواری، پوزخندی بر لبانِ محراب کاشت. با لحنی که مشخص بود از حرفهای این مرد که اولِ صبح مغزش را به کار گرفته، خسته شده است، کلامش را منعقد کرد: _ خودم خواستم! پس انقدر سخت نگیر برادر. سپس چند ضربه به شانهی مرد هدیه داد و به سوی محل خوردنِ صبحانه قدم برداشت. صدای قدمهای آهستهای را پشتِ سرش میشنید؛ هرچه سرعتِ گامهایش را پایین میآورد تا بتواند دخترک را شکار کند، عاجز بود. ناخواسته، مسابقهای به اسم «هرکه کندتر برسد» بینشان شکل گرفت. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت بیست و سوم» محراب که به عقل دخترکِ سربههوایِ مقابلش شک کرده بود، وزنش را به پایش وارد کرد و ایستاد. سری به نشانهی تاسف به چپ و راست چرخاند و غرید: - اگه از جکوجونورِ دیگهای نمیترسی، بیا برو کارخونه رو رصد کن. سپس ردِ نگاهش را به سمت مچ دستش هدایت کرد و صفحهی گردِ ساعت مچیاش را زیرنظر گرفت. - الان پنج عصره؛ تا تورو برسونم دیرم میشه، باید برگردم به شهر. اخم بر چهرهی روشنا طرح انداخت، لپش را باد کرد و با فشار زیاد، هوای موجود در دهانش را به فضای خفهی کارخانه هدیه داد. با دیدن چمدانِ داغان شدهاش، آه از نهادش بلند شد. چشم غرهای به محراب رفت و بدون اینکه به خود زحمت پاسخدادن بدهد، به سمت چمدانش رفت. - به اذن خدا کَر هم شدی؟ تیشرتی که از زمین برداشته بود، در دستش فشرده شد. وجدانش به او نهیب زد که به جای عصبانیت میبایست از او برای تسلیبخشیدن به حالش تشکر کند، اما غرورِ سرسختانهاش مانع میشد. - میگم گربه بیاد بخورتت ها! برای اولین بار جنسی از شیطنت در پژواکِ محراب مشخص بود که همزمان با بستن زیپِ چمدانِ روشنا همراه شد. همانگونه که اخمی تصنعی ابروانش را در بر میگرفت، نگاهش را موشکفانه از بین دستگاههای رنگورورفته رد کرد و با سری پایینافتاده، غرید: - فکر نمیکنم نیاز باشه چندین دستگاهِ بد رنگ رو ببینم! باید آگهی برای استخدام بزنیم و چند نفرو بفرستیم تا به سر و گوشهی اینجا دست بکشن. محراب دستش را در سینه بغل کرد و با لبخندی کج به حرفهای گندهی دخترک گوش سپرد. همین که روشنا با انتهای جملهاش به او چشم دوخت، ردِ لبخند از چهرهاش پاک شد. - من وقتِ این کارهارو ندارم، واقعا! در جملهاش تنها صداقت بود که موج میزد؛ کارهای سدسازیاش را باید موقتاً به دوستش بابک واگذار میکرد، باید آخرِ هفتهها هم به کاشان میرفت که این خود بسیار وقتگیر بود. اما روشنا برداشتاش تنها لج و لجبازی بود؛ در جایجایِ مغزش فریادی بلند شده بود که این مرد قصد آزار او را به تنهایی گردن گرفته است. بادی به غبغب انداخت و از بالای چشم محراب را نظاره کرد، میخواست در چشم او خود را بالاتر و برتر نشان دهد، پس با هیجانی که صدایش را تحت سلطه قرار داده بود، لب به سخن گفتن باز کرد. - خودم از پسش برمیام! ***** حولهی کوچکش را بر سرش پیچاند و لای موهایش گره زد، مسواکش را برداشت و جلوی آینهی روشویی قرار گرفت. همانطور که خمیر دندان را بر روی سطح زبر مسواک میکشید، غرید: - باور کن! اومد من رو تا سرکوچه رسوند تو این سیلاب، ول کرد رفت. اصلا تو بگو یک ذره انسانیت، آدم با دشمنش هم این کارو نمیکنه. تا خوابگاه رو پیدا کنم موش آبکشیده که خوبه، خرِ آبکشیده شدم. همین که مسواک را بر مرواریدهای یکدست سفیدش میکشید، صدایش توأم با نگرانی بامداد در سرویسِ بهداشتیِ نهچندان تمیزِ خوابگاه پیچید. - روشنا، مطمئنی اونجا برات امنه؟ صدایِ زوزهی گرگ و سگهای رهگذر و قهقههی چند مرد که در پشت این مکان، سرویسِ بهداشتیشان بود، به ترسِ نشسته در دل روشنا ، بعد از شنیدن صدای نگرانِ بامداد دامن زد. دهانش را خالی کرد و با خندهای که دروغین بودنش راحت از چشمهایش هویدا بود، گفت: - آره بابا؛ خوابگاه که زنونه، مردونهاش جداست، تا وقتی هم استخدامیها انجام نشه باهاش تنها نمیمونم، حواسم هست! اما خودش بهتر از هرکسی میدانست که حواسش نبود! به علت پایمال نشدن غرورش، حاضر به اعترافِ پشیمانیاشنمیشد. او نباید کم میآورد! - هرجا به کمک لازم داشتی زنگ بزن، شرط بابات رو که یادت نرفته؟ یادش بود! فقط نمیدانست بامداد از کجا از آن شرط باخبر است؟ پدر از او قول گرفته بود هرجا کم آورد، سهامش را بفروشد و به خانه برگردد. عمراً اگر چنین چیزی را انجام میداد! - یادمه؛ این هارو ول کن فعلا. فردا بیا ببین میتونی کارهای کارخونه رو باهم اوکی کنیم! این محمدپناه که معلوم نیست که خبرش تشریف بیاره.