رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Roshana

منتقد
  • تعداد ارسال ها

    213
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana

  1. تبریک میگم بانو رمانت رفت تالار برتر🤍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Roshana

      Roshana

      کاری نکردم عزیزم خودت حرفع ایی🤍

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      فدات قربونت با نقد حرفه ای شما موفق شدم مرسی❤️

    4. Roshana

      Roshana

      قربونت برم🙏🏻🤍

  2. «پارت پنجاه و یکم» قورت دادن آب دهانش از غنی کردن اورانیوم سخت‌تر به نظر می‌آمد؛ سرش را به اتمام جمله‌ی محراب بالا آورد و این بار ریشش را در نظر گرفت: -همین‌جاست، حواسم! دلیل جوشیدن اشک درون چشمانش مشخص نبود، نمی‌دانست چرا آن‌قدر نسبت به لحن تند این مرد احساس ضعف می‌کرد. این ملودیِ سرشار از تندی و توهین را هیچ‌وقت نمی‌پذیرفت. محراب موشکافانه، دخترک مقابلش را زیر نظر گرفت، نگاهِ دختر قصد بالا آمدن و زل زدن به چشم‌هایش را نداشت، پس دست‌هایش بی‌اختیار به حرکت درآمدند؛ انگشت اشاره و وسطش را زیرِ چانه‌ی روشنا قرار داد و با فشاری ریز او را مجبور کرد نگاه به دیده‌اش بدهد. -گفتم سرتو بالا بگیر، یعنی به من نگاه کن نه به جاهای پرت! اما همین که خیسیِ آن دو گودالِ غم‌زده را دید، فشارِ انگشتانش کاهش یافت. روشنا با غضب، دستِ محراب را پس زد و طغیان کرد: -کلاً جز توهین و دستور دادن چیزی بلدی؟ اصلاً تو چیکار داری من چرا اینجام که سرم داد می‌زنی، ها؟ تو چیکاره‌ای؟ بغضش شکست و قطره‌ی مزاحم از اشک بر روی رخسارش سُر خورد و روی کتانیِ سفیدرنگِ محراب نشست. این دختر هر لحظه بذری از تعجب در دل محراب می‌کاشت. هروقت او را می‌دید، قطع به یقین باید منتظر یک واکنش عجیب از او می‌بود. -میشه الان بپرسم دلیل گریه‌ت چیه؟ ربدوشامبر هلو کیتی می‌خوای؟ همین حرفِ جدی کافی بود که روشنا گریه را به کل فراموش کند؛ چشم‌هایش از حدقه بیرون زدند. کم‌کم، سرخی‌ای از شرم گونه‌اش را نوازش کرد. خجالت کاری کرد که در کسری از ثانیه باز هم دیده بدزدد و چانه‌ی محراب را نشانه بگیرد. تبسمی کم‌جان، لب‌های محراب را شکار کرد، خجالت‌زده شدن این دختر عجیب او را سر کیف می‌آورد. -سؤال پرسیدما!
  3. «پارت پنجاهم» شروع به ضربه زدن‌های متوالی به سرش کرد تا ایده‌ای جدید به ذهنش برسد؛ اما به هر مردی فکر می‌کرد به همان قضیه‌ی هلو کیتی و… می‌رسید. -چرا این‌جا ایستادی؟ دست به سینه و متفکر، اخمی به علت صدای مزاحمِ پخش‌شده در ذهنش کرد و با آوایی رسا گفت: -خفه‌شو، دارم فکر می‌کنم چجوری ربدوشامبر تنِ شوهرِ توسکا نره، من هم زنده بمونم و به خاطر عقل نداشتم فحش نخورم. ناگهان به خود آمد، چشم‌هایش فوراً گشاد شدند، آب‌دهانش را قورت داد و بر روی پنجه‌ی پا به سمت راستش چرخید. با دیدن مردی با آن شلوارک کتان سبز و پیراهن دکمه‌دار مشکی، دندان قروچه کرد. لبخند پت و پهنی بر لبش نشاند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، در مقابل محراب قد علم کرد. -سلام، چیزه… من… این‌بار دیگر نمی‌دانست چطور باید خرابکاری‌اش را جمع کند. یک تای ابروی محراب به بالا پرید؛ رفتارهای دخترک چندان عجیب به نظر نمی‌آمد. قطع به یقین از یک دیوانه کمتر از این نمی‌شد انتظار داشت. با توجه به چیزی که از این دختر فهمیده بود تا به حال، بابت حرف امروز باید از او دوری می‌کرد؛ این‌که با آن لبخند سکته‌ای مانند مقابلش قرار گرفت منطقی نبود. نجوای پچ‌پچ افراد درون راهرو بر مغزش رژه می‌رفت؛ این‌که این دختر با این تیشرت باب‌اسفنجی و شلوار اسپایدرمن در دیدِ راس این افراد سودجو بود، کفرش را در می‌آورد. -فکر کنم علت این‌که اینجا ایستادی رو پرسیدم! استحکام صدایش، اخم نشسته بر صورتش که او را غیرعادی عبوس کرده بود، باعث شد روشنا بی‌اختیار آب دهانش را فرو دهد. به آن چشم‌های دریده‌ی قهوه‌ای زل بزند و زمزمه کند: -کار داشتم خب! ابروهای گره‌خورده‌ی محراب بیشتر در آغوش یکدیگر قرار گرفتند؛ قدمی به سمت روشنا برداشت و دست به سینه برایش قد علم کرد. نفس روشنا در سینه حبس شد؛ تنها به اندازه‌ی یک انگشت با هم فاصله داشتند. صدای تپش‌های نامنظم قلبش، بانگی از هراسش بود. -کار داری مثل آدم برو به کارت برس، نه مثل دخترای احمق تکیه بدی به دیوار و همه زل بزنن بهت. توهین محراب این بار اثرگذار نبود، چون روشنا اصلاً در باغ نبود! تمام حواسش گیر آن دو دکمه‌ی بالای پیراهن محراب بود که با سخاوت‌مندی، سینه‌های ستبرش را در معرض دید قرار می‌داد. -هی، حواست کجاست؟ سرتو بیار بالا ببینم!
  4. «پارت چهل و نهم» توسکا یک نفس تمام محتویات لیوان را سر کشید؛ با پشت دست اضافه‌ی قطرات آب کنارِ دهانش را پاک کرد و تمام حرف‌های ناگفته‌اش را با چشم‌های خیسش به روشنا سپرد. روشنا هر دو دستش را درون موهایش فرو بُرد و به وضعیت اسفناک زنِ مقابلش چشم دوخت. -چرا ازش جدا نمی‌شی؟ چرا این‌جوری براش اشک می‌ریزی؟ خودش جواب را بهتر از هر کسی می‌دانست. می‌دانست عشق زهری‌ست که پادزهرش غیرقابل پیدایش است؛ واقف بود که هیچ معشوقی نمی‌تواند به راحتی عشقش را رها کند. اما عشق آن‌قدر ارزش داشت که انسان برایش همچون ابر بهاری ببارد؟ می‌ارزید؟ اشک‌های توسکا به هق‌هق تبدیل شده بودند، کفِ دستان لرزانش را بر گودال روی صورتش قرار داد و شیون کشید. -ول کنم… کجا… برم؟ جز شوهرم… کی… کیو… دارم. گریه توان درست حرف زدن را از او گرفته بود؛ ته دل روشنا آتش گرفت. پاهایش بدون اجازه از او مسیر منتهی به تخت را در پیش گرفتند، کنارِ توسکا نشست، دستش هر بار به سمت شانه‌های لرزان دخترک می‌رفت و باز از کار می‌ایستاد. از طرفی دلش می‌خواست به حال بد او تسلی ببخشد، از طرفی دیگر می‌ترسید این همدلی در مغزِ توسکا سوءتعبیر شود. بالاخره به خود آمد، با انگشتان دستش شانه‌های دخترک را فشرد. -باشه، به فکر خودت نیستی، به فکر این بچه باش؛ ان‌قدر گریه نکن! حرفش نه تنها توسکا را آرام نکرد بلکه غمی دوباره به او بخشید. صورتش را از حصار دستش رها کرد، سرش را کج کرد و با چشمانی اشک‌آلود به روشنا خیره ماند. -چجوری گریه نکنم خانم؟ شما بگو چیکار کنم؟ به پات بیفتم قبول می‌کنی؟ قسم می‌خورم شما رضایت بده من با شوهرم همین فردا از این‌جا می‌ریم. خانم‌جان به خدا می‌رم! توسکا وقتی نتوانست جواب سؤالش را از نگاه روشنا بخواند، آهی کشید و سرش را پایین انداخت. بی‌فایده به نظر می‌رسید اما چاره‌ای جز التماس نمی‌یافت؛ آه در بساط نداشت که در عوض رضایت ارزانی روشنا کند. -باشه رضایت میدم، اما باید پای قولت بمونی! *** گام‌های کلافه و حیرانش را برای متر کردن راهروی خوابگاه تکان می‌داد؛ دو ضربه به صفحه‌ی نمایشگر موبایل زد و به ساعت چشم دوخت. دو ساعتی می‌شد منتظر کوچک‌ترین صدای در یا قدمی بود اما هربار سر می‌چرخاند، فرد مورد نظرش را پیدا نمی‌کرد. نگاه‌های مردمان حاضر در راهرو کمی معذبش کرد، شالش را جلو کشید و لب‌هایش را بر هم فشرد. -نکنه خوابیدی، خوابِ آخرت بوده بیدار نشدی؟ چرا بیرون نمیای از اون خراب‌شده؟ شروع به جویدن ناخن‌های به ترمیم رسیده‌اش کرد، به دیوار زواردررفته‌ی پشت سرش تکیه زد. وجدانش به او نهیب انداخت که بی‌خیال آن مرد شود و با بامداد تماس بگیرد. زیر لب در جوابِ وجدانش لب به سخن گشود و اظهار کرد: -مردم عقل دارن، ما هم عقل داریم! آخه روشنای کودن، به نظرت بامداد میاد باهات بره دادگاه رضایت بده اون مرتیکه زنده بمونه؟ اون بیاد، یه ربدوشامبر هلوکیتی تنش می‌کنه، بعدشم که نگم…
  5. سلام عزیزم منتقد رمان یک روح و دوتن من هستم در زمان معین نقدتون‌رو تحویل میدم^^

    1. پری بانو

      پری بانو

      ممنون قشنگم لطف داری🎀

    2. Roshana

      Roshana

      قربونت زیبا🤍

  6. «پارت چهل و هشتم» با «پوفی» تمامِ غم نشسته در دلش را پشت قابی از بیخیالی پنهان کرد. به سمت در رفت و بدون آن‌که صدایی از حنجره‌اش خارج کند نیمی از در را باز کرد، سرش را کج کرد و با چشم‌های خمار و خیسش به چهره‌ی مقابلش چشم دوخت. همین که چشمش در آن نگاهِ درمانده و ملتمس افتاد، خواست در را به چارچوبش بکوبد که دختر، دستش را بین در و چارچوب قرار داد: -نه خانم، توروخدا بزار حرف بزنم، تورو به هرکی می‌پرستی قسمت میدم. دیده‌اش رنگی از تیرگی گرفت؛ فشاری به در وارد کرد که نگاهِ دردمند توسکا را به دنبال داشت. واکنش‌هایش غیرارادی بود، دیدن این زن تمام اتفاقات آن شب را برایش زنده می‌کرد. لرز را به دستانش می‌بخشید‌ و ترس را به چشم‌هایش هدیه می‌داد. -من باتو حرفی ندارم؛ گمشو! شکمِ برآمده‌ی توسکا مقابل دیدگانش بود، دلش به حال این بچه که فرزند آن پدرِ عوضی بود، می‌سوخت. نگاهش به بالا آمد و چشم‌های خیس توسکا را شکار کرد. -خانم، بخدا غلط کرد شوهرم، بیجا کرد، التماس می‌کنم تو ببخش! نزار بچم بی پدر بزرگ شه. خواست دهان باز کند؛ خواست دل بشکاند و بگوید«احمق، بچه تو با وجود آن پدر، همیشه بی‌پدر‌است. گند زدی با انتخابت!» اما لبش را از درون جوید. آن صورت رنگ پریده با آن چشم‌های گود رفته را خدا به اندازه کافی زده بود؛ دلش نمی‌آمد او هم نقش لگدمال کردنش را به دوش بکشد. -من رضایت نمیدم، نمیزارم انگلی مثل شوهرِ تو، راست راست بگرده. جوشش اشک درون چشمانش به راحتی قابل رویت شد؛ تنها تلنگری لازم بود تا دیوار دفاعی‌اش بشکند و رخسارش را با گریه خیس کند. -به‌خدا ترکش میدم؛ آدمش می‌کنم، به پات میوفتم خانم! دیدن عجز یک زن، برای یک مرد، آن هم از نوع عوضی‌اش، قلبش را می‌فشرد. تلنگر کارش را کرد؛ توسکا در آن راهروی شلوغ به قدری بلند زار می‌زد که نگاهِ هرکس و‌ناکسی را به دنبال داشت. برای امروز واقعاً کُپنش پُر شده بود؛ بازوی توسکا را بین دستش گرفت و به داخل کشاند. از این خوابگاه که همیشه‌ی خدا خلوت بود به جز زمانی که می‌بایست خلوت باشد، بدش می‌آمد. توسکا همچنان گریه می‌کرد و با پَره‌ی شالش، از ریزش اشکش بر زمین. جلوگیری می‌کرد. نفس کشیدن برایش سخت شده بود، برای ورود هوا به داخل ریه‌اش تقلا می‌کرد؛ روشنا که این وضعیت را دید، اخم نشسته بر صورتش، پررنگ تر شد. به تخت خواب برهم ریخته‌اش اشاره زد و با اکراه گفت: -بشین برات آب میارم! توسکا بر روی تخت نشست؛ سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتانش شد. روشنا لیوانی لب پر شده برداشت و از بطری یک و‌نیم لیتری درون یخچال، پرَش کرد. در آخرین لحظه، چند تکه قند به داخلش انداخت و با قاشق مرباخوری به جانش افتاد. -خانم جان، میشه به حرفم گوش بد… با سرفه‌ای حرفش را قطع کرد؛ صدایش چرخش قاشق در لیوان و هق‌هق توسکا، سکوت اتاق را درهم می‌شکست. به سمتش رفت و همان‌گونه‌که لیوان را در دستش جا‌می‌داد گفت: -فعلاً اینو بخور؛ بعد حرف میزنیم.
  7. «پارت چهل و هفتم» فشار دست‌های نشسته بر چشم‌هایش کمتر شد، گرمی نفس فرد پشت سرش را در آن بلبشوی خانه، بیشتر از هر چیزی حس می‌کرد. -سکته یک‌نوع بیماریه! پدربزرگ هم یک بار سکته کرده، برای همینه که یک وقت‌هایی اینجوری سرش درد می‌گیره. این‌بار با تکان سر، فهم خود را نشان داد. آرامشی عمیق در وجودش نشست و جای ترس و لرزش را گرفت. فضا کم‌کم به حالت سکون رسید و آن دست‌های گرم، چشم‌های روشنا را ترک کردند. آن روز باور داشت که آن صحنه را خواب دیده است، آخر مگر می‌شد علیرضا آن‌قدر نرم با او سخن بگوید؟ علیرضایی که روزی از محمدجواد و محمدرضا پیشی گرفت؛ به قدری برای روشنا حامی شد که هیچ‌کس باور نمی‌کرد همان پسر… همان… با صدای زنگ موبایلش، به خود آمد. نگاهِ متعجبش دورتادور مکانی که در آن حضور داشت را کاوش کرد؛ در آن اتاق تاریکِ نم‌گرفته‌ی خوابگاه، با صورتی که انگار باران انزلی بر آن نازل شده بود. با پشت دست، جلوی نشتی چشمانش را گرفت. فین‌فین‌کنان دنبال موبایلش گشت که نامی آشنا لبخندی کم‌جان بر لب‌های خشک‌شده‌اش نشاند. -سلام پرنسس! صدای پرهیجان بلندشده از آن سمت خط، با آن لهجه‌ی لطیف شیرازی لبخندش را پررنگ‌تر کرد: -چه سلامی چه علیکی! برای چی نیومدی؟ ها؟ «ها» آخر را به قدری کشید که روشنا ناچار به دور کردن موبایل از گوش‌هایش شد. پاهایش را در آغوش گرفت و سرش را بر روی زانوهایش قرار داد، سعی داشت صدایش شاد و دور از اندوه باشد اما انگار زیاد موفق نبود: -مامان اینا رسیدن؟ فراموش کردم دوباره بهشون زنگ بزنم. به‌خدا درگیرم! فکر کنم برات گفتن کجام الان. آیسان، تک‌دخترِ دایی محمد، که یک زمان فقط به عشق او به شیراز می‌رفت؛ ده سال از او کوچک‌تر بود اما واژه‌ی «وزه» را از روی او ساخته بودند. -بله رسیدن؛ گفتن رفتی تو کارِ شیرینی‌پزی! قنادی زدی؟ لبخندش آرام‌آرام به خنده بدل شد؛ نیایش که به او می‌گفت نانوایی زده است، حال هم نوبت آیسان بود که او را قناد کند. این‌که با این افراد رفاقت و ژن مشترک داشت، خنده‌اش را تشدید می‌کرد. -قنادی نزدم؛ کارخانه تولید کلوچه و از این چیزا. به سن تو قد نمی‌ده بفهمی بچه! آیسان باز هم جیغ را به جای آدم حرف زدن ترجیح داد: -کشتمت دخترعمه، برو از ماتحتت کپی بگیر چون دنبال اصلشم! روشنا که کل غم نشسته در وجودش را فراموش کرد، لب‌هایش برای حرف زدن هم از هم باز شد: -مدرسه که نداری؛ یک روز بیا پیشم با شکل یادت بدم کارخونه یعنی چی؛ تو مدرسه هنوز با شکل مسئله حل می‌کنی دیگه؟ -روشنا! فریادش، جان تازه به روشنا بخشید. خنده‌اش رفته‌رفته کمرنگ شد و در قالب یک لبخند ساده بر لبانش باقی ماند: -قربونت برم، شوخی می‌کنم! دلم برات تنگ شده بود دختر. گرمِ صحبت بود و غرهای آیسان را به جان می‌خرید، اما این مکالمه طولانی نشد؛ تقه‌ای که به در خورد روشنا را مجبور به خداحافظی با آیسان کرد. هرچند این خداحافظی بد هم به نظر نمی‌آمد، حداقل توانسته بود از شرِ سوالات آیسان برای شرکت در عروسی علیرضا در امان بماند.
  8. «پارت چهل و ششم» اهل خانه به لطف جمله‌ی روشنا، بساط خنده‌ و شادیشان فراهم شد. آن روزها علت قهقهه‌ها و خجالت‌زده شدن خاله مهناز برایش گنگ بود تا این‌که بعد‌ها فهمید اضافه بر سازمان حرف زده است. محمدرضا هم معرفی شد، او هم همانند برادرش به نظر می‌آمد؛ آرام، مودب، مرتب! تنها فرق آن‌ها اختلاف قدشان بود و صدالبته محمدرضا، دو سال دیرتر از محمدجواد دنیا را رویت کرد. نوبت که به معرفی علیرضا رسید، بذری از خشم در دل روشنا کاشته شد. علیرضا با همان سن کم، چنان با تکبر روشنا را زیر نظر داشت که تن و بدنش را می‌لرزاند. -ایشون هم آقا علیرضاست؛ چهارده سالشه. نور خونه‌ی ما! روشنا که حال بر روی پای دایی محمد نشسته بود، با انگشت اشاره علیرضای نشسته بر کنار پدربزرگ را هدف گرفت و زیرلب زمزمه کرد: -نور؟ این لامپ هم نیست! دایی محمد صدای روشنا را نشنید، پس گوشش را در جهت لب‌ خواهرزاده‌اش کج کرد. -چیزی گفتی دایی جون؟ تنها سرش را به چپ و راست تکان داد. برخلاف آن دو پسر، علیرضا هیچ تمایلی از خودش برای ابراز خوش‌آمدگویی نشان نداد. تنها دست پدربزرگ را میان دستش گرفت و ماساژ دادن را شروع کرد. صدای پچ‌پچ مه‌چهره هرچند آهسته بود، اما واژه‌به‌واژه گوش روشنا را نوازش کرد. -آخر پیش شما موند؟ مگه قرار نبود وقتی دادگاه تموم شده بفرستنش بره؟ مهناز، انگشت اشاره‌اش را به معنای «سکوت» روی بینی و لبش قرار داد و با کشیدن لگنش بر روی زمین، خود را به خواهرش نزدیک‌تر کرد: -هیس! می‌خوای بشنوه؟ تو از خیلی چیزها خبر نداری خواهر! صدایشان رفته‌رفته کم‌جان‌تر شد، به طوری که حس شنوایی روشنا از شنیدن بقیه جملات سر باز زد. خمیازه‌ای کشید و خود را کمی در بغلِ دایی محمد جابه‌جا کرد. طولی نکشید که پسرخاله‌هایش خجالت را کنار گذاشتند و به سمتش خیز برداشتند. لب‌های محمدرضا با لبخندی مرموز و بازیگوش کش آمد، چهارزانو در مقابل روشنا نشست و حرفِ نشسته در گلویش را بیان کرد: -می‌خوای بریم یک‌دوری تو خونه بزنیم؟ قول میدم بهت خوش‌بگذره! روشنا، چشم‌های خسته‌اش را بین صورت دو برادر چرخاند؛ خستگی سفر برای سنین بالا نیز به سختی قابل هضم بود چه رسد به آن کودک! اما مگر کنجکاوی و وجود خانواده‌ی جدید می‌گذاشت روشنا به خواب و استراحت فکر کند؟ خودش را از آغوش دایی محمد که این‌بار مشغول سخن گفتن با آقاعلی بود، جدا کرد. او هم مقابل محمدرضا، بر زانوهایش نشست، تره‌ای از موهایش را به پشت گوش انداخت و سخن گفت: -بذار از مامانم اجازه بگیرم! در کسری از دقایق، مه‌چهره که در میان بحث غیبت با خواهرش گم شده بود، تنها با تکان سر، بدون آن‌که حرف روشنا را بشنود، اجازه‌اش را صادر کرد؛ همین که خواست گامی به سمت پسرخاله‌هایش بردارد، بانگی بلند همه را ساکت و او را متوقف کرد. -آخ! پدربزرگ بر زمین افتاد و کاسه‌ی سرش را در دست گرفت؛ پشت هم فریاد می‌کشید و تقاضای کمک می‌کرد. اهالی خانه به سمتش دویدند؛ خاله مهناز و مادربزرگ با گریه به سر و صورت می‌کوبیدند و جیغشان فضای خانه را ترسناک‌تر از حد معمول می‌کرد. دایی محمد و آقاعلی سعی داشتند جلوی فشار پدربزرگ بر سرش را بگیرند، اما تأثیری نداشت. پیرمرد با آن دست‌های نحیف، به قدری قدرت به دست آورده بود که لشکر هم جلودارش نبود. روشنا شوک‌زده به صحنه‌ی غیرعادیِ مقابلش زل زد که دستی جلوی چشم‌هایش را گرفت. دستش را بر روی آن دست‌های سرد قرار داد که صدای نرمی گوشش را تسخیر کرد. -هیچی نشده، پدربزرگ مریضه، این‌ها بخاطر اونه زود خوب می‌شه؛ می‌دونی سکته چیه؟ روشنا سرش را به نشانه‌ی نفی به چپ و راست تکان داد.
  9. «پارت چهل و پنجم» همزمان با آن صدای جیغ، صدای علیرضا با کلافگی، همه را به سکوت واداشت: -آب دماغت داشت راه می‌افتاد، بدم میاد. روشنا دستمال را از دست علیرضا گرفت و بر زمین انداخت؛ پا بر سطح موکت‌شده‌ی خانه کوبید و گفت: -خودم بلدم. مگه بچم؟ علیرضا یک سر و گردن از روشنا بلندتر بود. نگاهِ قهوه‌ای‌اش را با خم کردن گردن، به دخترک نق‌نقو انداخت، دستمال را از زیر دستش کشید و گفت: -اگه بلدی، خودت برو دستمال پیدا کن. روشنا این‌بار چانه‌اش از حرص می‌لرزید، مه‌چهره از جایش برخاست. می‌دانست دخترش اگر لج کند، غیرقابل کنترل می‌شود. مهناز به حالت آماده‌باش قرار گرفت تا به محض درگیری، به سوی آن دو بدود. محمد یک برگ دستمال از روی طاقچه‌ی گوشه‌ی خانه برداشت و با قدم‌های آرام به سمتشان روانه شد. خنده‌ای مصنوعی نثارشان کرد و گفت: -بیا دایی‌جون، این دستمال رو بگیر. می‌خوای بری سرویس بهداشتی؟ اما نگاهِ درنده‌ی روشنا، از آن مژه‌های بلند، ابروهای پرپشت و بینی متوسط برداشته نمی‌شد. به پیشانیِ کوتاهِ علیرضا اشاره زد و حرفی که دیاکو همیشه به کار می‌برد را به زبان آورد: -تو هم وقت کردی عقل پیدا کن برای خودت! این بار صدای نفس کشیدن‌ها هم قطع شد. مه‌چهره سکوت را جایز ندانست، از جا بلند شد و به سوی روشنا رفت که ناگاه صدای پرتمسخر علیرضا را شنید: -حتماً، تونستم واسه تو هم پیدا می‌کنم دختره‌ی دماغو! مه‌چهره به قدم‌هایش سرعت بخشید. با خنده، روشنا را که به سوی علیرضا گام برمی‌داشت، در آغوش گرفت. -بچه‌ها بیاین بریم تو جمع! بیا مامان. معرفی کنم برات بقیه رو. این‌گونه بود که روشنا را به سوی وسط خانه کشاند؛ اما نگاهِ عصبی دخترک حتی لحظه‌ای از روی علیرضا برداشته نمی‌شد. -این خانم خاله مهنازه و ایشون همسرش آقاعلی هستند. روشنا از آغوش مادرش بیرون آمد و با اخم، به زنی کپی برابر اصلِ مه‌چهره زل زد. مهناز لبخندی پت‌وپهن به رویش پاشید، بر روی پایش زانو زد، دست‌هایش را از هم باز کرد و گفت: -بیا این‌جا ببینم! روشنا نمی‌دانست به چه علت، ولی حسی او در هم بلعید تا زودتر به سوی آن چشم‌های منتظر، بدود. دستانش را بر هم حلقه کرد و به چپ و راست تکان داد؛ وقتی خم و راست شدن دست‌های خاله‌اش را به نشانه‌ی «بدو، بیا!» دید با طمأنینه، قدمی برداشت، مهناز که دل در دلش نبود، مسیر خواهرزاده‌اش را کوتاه کرد و محکم او را به خود فشرد؛ عطر شیرینش زیر بینی‌ روشنا پیچید و آرامش نسبی به او اعطا کرد. -آی من به قربونت برم؛ دورت بگردم عشقِ خاله. بوسه‌های مهناز، صورت روشنا را به طور کامل شست. سپس نوبت احوال‌پرسی با آقاعلی شد؛ مردی که شاید از پدرش هم بزرگ‌تر به نظر می‌آمد. با آن پیراهن طوسی که دکمه‌هایش را تا یقه بسته بود و شلوار پارچه‌ای مشکی، کفِ دستش را بر سینه گذاشت و ابراز خوش‌آمدگویی کرد. موهایش را انگار به تُف بر کفِ سرش چسبانده باشند، در همان کودکی نیز برای روشنا مسخره به نظر می‌آمد. نگاهش را چرخاند تا به دایی محمد رسید و لبخندی عریض از او هدیه گرفت، همسرِ دایی محمد حضور نداشت تا با او آشناییت پیدا کند؛ از دیدن پدربزرگ نیز سر باز کرد. از کسی که او را نمی‌شناخت، با آن صورت سفیدِ لاغر و رگ‌های بیرون‌زده، وحشت داشت. بقیه هم درکش کردند و او را به زور متوسل نکردند. نوبت به پسرهای خاله مهناز رسید که زمان رسیدن، آن‌ها را در حیاط کوچک خانه‌ی مادربزرگ دیده بود. حال شبیه به انسان‌های مطیع و مودب، به پشتی‌های قرمزرنگ تکیه داده بودند. خاله مهناز به پسری، شاید شانزده یا شایدم هفده‌ساله، اشاره زد و گفت: -این گل‌پسر آقا سید محمدجوادِه، پسر ارشد خانواده‌ی ما. روشنا قدم‌هایی پر از تردید برداشت؛ محمدجواد به محض دیدن او از جا برخاست و مقابلش ایستاد. چشم‌های سبزی که ارثیه‌ی پدرش بود را به روشنا دوخت. لبخندی زیبا بر لب‌های کلفتِ کبودش نشاند. -خوش اومدی دخترخاله! روشنا حس امنیتی وصف‌نشدنی از آن نگاهِ آرام گرفت. با همان لحن کودکانه‌اش لب زد: -مرسی پسرخاله آقا سید محمدجواد.
  10. «پارت چهل و چهارم» اولین حسی که دایی، خواهرزاده را در آغوش می‌گیرد، زیباست؛ مخصوصاً برای روشنای دایی‌ندیده! محمد، روشنا را سخت در بغل گرفت و بوسید؛ نوازش‌های مکرری بر موهایش نشاند و گفت: -چقدر شبیه مادرتی دختر! رنگ چشات، فرِ موهات. وای که چقدر دلم می‌خواست… حرفش را خورد. با حسرت نگاهی به رخسار خندانِ روشنا انداخت؛ صدایِ روشنا جانی تازه به او بخشید: -شما دایی محمدی؟ ردی از لبخند بر لب‌های لرزانش نشست و محکم، بر روی گونه‌های تپل روشنا مهری از بوسه کاشت. -آره قندِ عسل، آره خوشگلم. مه‌چهره و مادرش بالاخره از یکدیگر دل کندند؛ چشمان مادربزرگ به نوه‌اش افتاد. به‌سختی با تکیه بر واکر، خود را به محمد و روشنا رساند. با نگاهی خیس، به روشنا اشاره زد و رو به مه‌چهره لب زد: -این دخترته، آره؟ چقدر بزرگ شده، چقدر زمان گذشته. مه‌چهره تنها سر تکان داد و با شعف به مادرش که با دست به روشنا اشاره می‌زد، نگاه کرد. محمد، روشنا را پایین گذاشت و با دست، به نرمی پشتش را فشرد. -برو، مادربزرگت چشم‌انتظارته. تعلل کرد؛ کمی برایش سخت بود که به‌راحتی با خانواده‌ی مادری‌اش ارتباط برقرار کند. اما نگاهِ مادربزرگ به قدری لطیف بود که پاهایش بی‌اجازه، شروع به قدم برداشتن کردند. همین موضوع باعث صدور اجازه برای در آغوش هم رفتن محمد و مه‌چهره شد. *** خود را این بار پشت مادرش پنهان کرد؛ دیدن افرادی که در سالن بزرگ خانه نشسته بودند، بر تنش رعشه انداخته بود. با دست، مانتوی مادر را فشرد، اما مه‌چهره به قدری دلتنگ بود که روشنا را فراموش کرد. ابتدا به سوی پدرش که بر زیراندازی مربعی نشسته بود، راهی شد، جلوی پایش زانو زد و با بغض نالید: -بابا؟ مرد، با آن شلوار کردی قهوه‌ای و رکابی سفید، چشم‌های بی‌فروغِ مشکی‌اش را به مه‌چهره دوخت. کمی مکث کرد و با اکراه اجزای صورت دخترش را از نظر گذراند. -شما کی هستی؟ مه‌چهره به گریه افتاد، خود را در آغوش نحیف پدر انداخت و زار زد. -الهی من بمیرم؛ الهی می‌مردم و تورو اینجوری نمی‌دیدم. چجوری طاقت بیارم بابا؟ چجوری دخترت رو فراموش کردی؟ روشنا بغض کرد؛ لب‌هایش از فرط بغض می‌لرزید. نگاهِ مهناز که از غم، دودو می‌زد، به روشنا افتاد. لبخندی کمرنگ لبش را درگیر کرد. خواست به سوی خواهرزاده‌اش پر بکشد که صدای جیغِ روشنا بلند شد. -آی، چیکار می‌کنی؟
  11. «ایموجی چشم قلبی و بغض» از خوندن اثارت لذت بردم عزیزم موفق و‌ پیروز باشی نویسنده‌ی خوش قلم نودهشتیا✨🤍
  12. سلام نویسنده‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) "نام رمان" ابتدا که نام رمان شما رو خوندم متوجه شدم که بیشتر سبک «اسطوره‌ای» هست و بعد از خوندن رمان شما بر اینکه به «فانتزی» هم ربط داره رسیدم. فارغ از کلیشه بودن یا نبودن کلمات، من نام رمان شمارو می‌پسندم کاملا با موضوع رمان و ژانر ها همخوانی داره و نام متناسبیه«لبخند و چشمک» "ژانر" ژانرها کاملا متناسب انتخاب شدن و با خوندن رمان قشنگ حس اسطوره‌ای و فانتزی بودن رمان حس می‌شه. انتخاب هوشمندانه و کاملیه. "خلاصه" خلاصه کاملا بر داستان واقف بود؛ یعنی طوری بود که روایت امیتیس رو به زبان می‌آورد، من خلاصه رو پسندیدم و این خلاصه زیباست اما صرفاً جهت پیشنهاد، به نظرم اگه یکم اخرش رو گنگ تر تموم کنی زیبا تر و عالی تر از اینی که هست می‌شه. اینکه اذرمیرا رو یک شخص نامعلوم بزاری و بخوای امیتیس رو کسی بنامی که کشفش می‌کنه عالی تر می‌شه. "مقدمه" مقدمه بسیاز زیبا و کاملا حس رسانی قوی داشت به طوری که من دوست داشتم ادامه دار تر باشه و حس فانتزی بیشتر رو در اون ببینم، روایتی از اذرمیرا چیز مناسبی برای حس رسانی از طریق مقدمه بود. پس پرفکت و نقدی بر اون نیست عزیزم^^ "شروع رمان" متناسب بود، نه شروعی کسل کننده نه فوق هیجانی! معمولاً کم پیش میاد تو رمان های فانتزی شروع های تکراری و کلیشه‌ای ببینیم، چون این رمان و مکان ها کاملا ساخته‌ی ذهن نویسنده هست پس در نتیجه، من شروع رو پسندیدم. باتوجه به فانتزی بودن و اسطوره‌ای بودن من شروع مِلو رو بیشتر می‌پسندم تا بعد با اطلاعات وارد روند رمان بشم. "فضاسازی و توصیفات" نقطه‌ی قوت رمان شما، حس رسانی قوی بود! بازی با کلمات و زیبا تر کردن نوشتار که در فضاسازی بسیار کمک کرد. در رمان های فانتزی مهم ترین اصل بع نظر من فضا سازی قویه! چون خواننده هیچ درکی از مکان و فضای این رمان نخواهد داشت چون ساخته‌ی ذهن نویسنده هست شما از نظر توصیفات مکانی و زمانی تا حد زیادی موفق عمل کردین، اما توصیفات ظاهری رو یکم دوس داشتم بیشتر ببینم راستش من تا پارت دوازدهم که امیتیس به بوژان گفت بردار جان نفهمیده بودم که بوژان پسره. برای همین به نظرم بهتر بود کمی توصیفات ظاهری هم به رمان اضافه کنین تا بشه چیزهای سطحی و عادی رو فهمید درسته لازم نیست برای نوشتار رمان ظاهر تک تک چیزهارو توصیف کنین اما برای فهم بهتر خواننده این موضوع خالی از لطف نیست عزیزم«لبخند کش‌دار و چشمک» "کشمکش ها" کشمکش ها خوب بودند، کشمکش های درونی امیتیس با خودش برای قبول کتاب، یا کشمکش ها با مادرش برای فهم قضیه نبودن پدرش این ها از جمله کشمکش هایی بودند که در رمان شما دیده شده بانو جانم:) "نسبت دیالوگ ها به مونولوگ ها" تا یک جاهایی عالی بود عزیزم اما از یک جایی به بعد دیالوگ ها سنگین شد مثلا پارت های نه و ده یکی از اون جاها بود. دیالوگ ها پشت هم از زبون ابدوس گفته می‌شد که به نظرم طولانی بودن دیالوگ ها می‌تونه خسته کننده باشه می‌شد لا به لای حرفای ابدوس از حالت های امیتیس بیشتر بگی یا حالت مکانی رو بیشتر توصیف کنی که تو چ وضعیتی هستند. “نکات نوشتاری” نکته اول نویسنده‌ی خوش قلم، بهتره در روند نوشتار رمان مخصوصاً قسمت مونولوگ، فعل آخر جمله قرار بگیره یک نمونه تو‌پارت اول دیدم «از خانه زدم بیرون.» که بنظرم «زدم» بعد «بیرون» بیاد ساختارش درست می‌شه. یا یک نمونه دیگه که دیدم این جمله بود: « من می‌خواستم برگردم خانه.» جایگذاری مناسب: «من می‌خواستم به خانه برگردم.» نکته دوم یک جا نثر از ادبی به محاوره تغییر کرد «شنل رو کنار گذاشت» «رو» در این‌جا باید «را» نوشته بشه. یا «تاریکی هرجا می‌رفت، انگار اوّل نور رو می‌دزدید و بعد رنگ‌ها رو» این جا هم باید «رو» تبدیل به «را» بشه در چند جای دیگه هم از رمانتون دیدم که «را» به صورت «رو» نوشته شده که بهتره درست بشه جانا:) نکته سوم «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، که سبد را با بی‌حوصلگی به آشپزخانه برده بود،» در این جمله تکرار پشت هم کلمه‌ی «که» از زیبایی جمله کم کرده بانو جان برای مثال می‌تونست: «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بی‌حوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد.» یا «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، پس از بردن سبد به آشپزخانه، بیرون آمد.» نکته چهارم عزیزم بهتره به جای استفاده از ... برای مکث از ویرگول استفاده کنی اینجوری مونولوگ شیک تر و تمیز تره و صدالبته علائم نگارشی به درستی رعایت می‌شه. درسته می‌شه گاهاً از سه نقطه استفاده کرد اما از نظر من قشنگ تره که زمان لکنت یا چنین مورد هایی ازش استفاده بشه✨ نکته پنجم بانو جانم شما در رمانتون زیادی از فاصله استفاده می‌کنین یعنی بیشتر جاها بین دو‌ جمله مونولوگ فاصله می‌ندازین و یه خط پایین میاین و ادامه می‌دین بهتره مونولوگ ها پشت هم نوشته بشه و برای دیالوگ فاصله گذاشته بشه. این موضوع فاصله زیاد باعث شده من به سختی بتونم دیالوگ رو از مونولوگ تشخیص بدم که برای خواننده سخت میکنه خوانش رمان زیبایی شمارو^^ نکته ششم من معمولاً به عنوان یک خواننده دوست ندارم تو‌دوتا جمله‌ی پشت هم دوتا فعل مشابه ببینم چون به نظرم زیبا تره که فعل ها باهم متفاوت باشند پس صرفاً پیشنهاد می‌دم و این به عهده‌ی شماست عزیزم که بخواین تغییرش بدین یا خیر «بوی سیب‌زمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه شده بود» مثال جایگزین: « بوی سیب‌زمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه به‌نظر می‌آمد.» نکته هفتم در یکی از پارت ها جمله‌ی دیدم که فعل نداشت «چشم‌هایش همیشه خسته، نفسش سنگین.» اگر بعد «خسته» فعل نباشه موردی نیست اما بعد «سنگین» یک فعل قرار بگیره کامل می‌کنه جمله رو « چشم‌هایش همیشه خسته، نفسش سنگین شدند.» نکنه هشتم در شروع پارت نهم به دوتا دیالوگ برخوردم که بیشترش به صورت ادبی نوشته شده بود تنها جملات پایانیش ردی از محاوره داشت در حالی که رمان شما کلا دیالوگ هاش محاوره محورن «آن شب ، ما هم مثل خیلی‌های دیگر فکر می‌کردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمان رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم.نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم. سرمایی که انگار از استخوان‌هایم بالا می‌آمد. صدای همهمه‌ای دور از بیرون می‌آمد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمه‌ی باد میان شاخه‌های خشک بود تا صدای آدم‌ها.از پنجره بیرون را نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم ؛ اما بعد فهمیدم سایه نیست. مکث کرد و با صدای لرزون ادامه داد : _چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت می‌کردند — نه ، حرکت نمی‌کردند، انگار در هوا می‌لغزیدند. ردایشان در باد تکان می‌خورد و کلاه‌های بلندشان چهره‌هایشان رو کاملاً پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمی‌شد ، فقط سیاهی.قلبم آن‌قدر تند می‌زد که فکر می‌کردم صداش همه رو بیدار می‌کنه.آرام خانواده‌ام رو بیدار کردم و بی‌صدا نشانشان دادم بیرون چه خبر است. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دست‌هایش می‌لرزید و حتی جرئت نمی‌کرد به پنجره نزدیک شود.بی‌صدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم.» این موارد که بهتره لحنش به یک شکل و شبیه به دیالوگ های دیگه به صورت محاوره نوشته شده بودند، باشه عزیزکم. در قسمت مونولوگ هم‌نوشتین «لرزون» که درستش «لرزان» هست. این مورد تغییر لحن تو پارت های دیگه هم دیده می‌شد عزیزم من یک نمونه رو براتون مثال زدم. “سیر رمان” بعد از این همه نکات درباره‌ی نوشتار رمان یکم تعریف کنم لبخند بشینه رو لبتون؟«چشمک» سیر کاملاً جای خودش قرار داشت نه انقدر کند بود که خسته‌ام کنه نه ان‌قدر تند بود که هیچ چیز رو بهم نرسونه دقیقاً چیزی که باید باشه بود به نظر من و از این بابت تحسینتون می‌کنم^^ درنهایت… من اولین بار بود که اثری از شما رو مطالعه کردم نویسنده‌ی عزیز، واقعاً قلم خوبی دارین برای منی که علاقه‌ی شدید به رمان های فانتزی دارم رمانتون واقعا لذت بخش بود. این موارد گفته شده تنها و تنها برای عالی تر شدن رمان شما بوده چون مطمئنم شما پتانسیل این موضوع رو دارین عزیزم🤍 پس امیدوارم از حرفام چیزی به دل نگیرین و همیشه موفق باشین و رمانتون رو از سایت اصلی به صورت پی دی اف دانلود کنم بانو^^ امیدوارم نوشتارم تونسته باشه کمک‌لازم رو برای درخشان تر شدن رمانتون کرده باشه… در پایان… امیدوارم قلمتون ماندگار و نوشتارتون دائم باشه نویسنده جان✨🤍 روشنا. @زینب چرمگر
  13. «پارت چهل و سوم» بالاخره مادر، پدر را راضی کرد؛ آن هم به شرطی که خودِ پدر همراهشان نرود! نگاه بشاش مادر با آن لبخند کش‌آمده را خوب به یاد داشت که چشمکی به روشنای نُه‌ساله زد و رو به پدر گفت: -پس دیاکو باشه پیشت، من و روشنا دخترونه میریم. و تنها چیزی که از آن روز به خاطر داشت، نگاه پر از تأسف پدر بود. زمان مثل برق و باد گذشت. مادر چندین مدل غذا درست کرده بود تا در یخچال بگذارد و به قول خودش بهانه دست پدر ندهد. روشنا نیز در اتاق دیاکو مشغول بازی با عروسکش بود. برای لحظه‌ای صدای دیاکو که درحال بازی با دستگاهش بود به گوش رسید: -لعنتی گل بود اون ضربه! در آن زمان دیاکو سیزده سال داشت. با اینکه می‌دانست آخرین باری که برادرش خانواده‌ی مادری‌اش را دیده، سه ساله بوده است، از جایش برخاست و کنار دیاکو ایستاد. قدش به سختی اجازه‌ی رویت زمین فوتبال موجود در کامپیوتر را به او می‌داد. نگاهش را برداشت و ذوق‌زده بازوی دیاکو را تکان داد: -داداشی، ما پسرخاله و دخترخاله داریم؟ دختر دایی و پسردایی چطور؟ سپس با هیجان عروسکش را جلوی چشم‌های دیاکو که اسیر کامپیوترش بود تکان می‌داد و انگار که دارد با دیوار سخن می‌گوید، با شعف لب می‌زد: -اگه داشته باشم همش باهاشون بازی می‌کنم؛ همه عروسک‌هامو می‌برم با خودم، آخ جون! اما هیجان روشنا برای برادر تازه‌به‌بلوغ‌رسیده‌اش ذره‌ای ارزش نداشت. خواهرش تنها دختری لوس به نظر می‌آمد که برای چیزهای الکی هیجان‌زده می‌شد. زمان موعود رسید. با مادرش چمدان به دست در فرودگاه بودند. با یک دست، دست مادر را گرفته بود و با دست دیگر عروسکش را در بغل می‌فشرد. پدر سفارش‌های لازم را کرد. دیاکو به زورِ پدر، مادر و خواهرش را در آغوش گرفت. سپس نوبت خود پدر بود که همسر و دخترش را بغل کند. روشنا نمی‌توانست جلوی خمیازه‌اش را بگیرد، چون پروازشان زمانی بود که روشنا در حالت عادی خواب هفت پادشاه را می‌دید؛ ده شب! با مادر به سوی پله‌ها رفتند و دستی برای پدر و دیاکو تکان دادند. سفر آن‌ها شروع شده بود. معنی درستی از زمان نداشت؛ نمی‌دانست چند ساعت در راه بود، تنها می‌دانست که در یک چشم به هم زدن به شیراز رسید. در فرودگاه، مردی بلندقد که چهره‌ای مشابه رخسار مادرش داشت دید که زنی واکر به دست کنارش ایستاده بود. موهای یکدست سفید زن که از زیر روسری مشکی‌رنگش بیرون زده بود، یک کلمه را در ذهن روشنا تداعی کرد: مادربزرگ. مادر آن‌قدر هیجان‌زده بود که روشنا را پشت خودش می‌کشاند تا به آغوش مادر و برادرش پرواز کند. زن خمیده بود، اما نه آن‌قدر که اشک‌های ریخته روی صورتش به چشم نیاید. دختر پشت هم دست و شانه‌ی مادرش را می‌بویید و می‌بوسید. روشنا مغموم، عروسکش را بغل کرده بود و هاج و واج به گریه‌های پرسروصدای آن دو نفر چشم دوخته بود. مرد که دخترک ترسیده را دید، به سمتش قدم‌هایی بلند برداشت و جلوی پایش، بر زانو خم شد: -خانم کوچولو ترسیدی؟ چیزی نیست! فرق روشنا با محمد همانند فرق فیل و فنجان بود. محمد که جوشش اشک را در دیدگان روشنا دید، او را به سمت خود کشید و محکم فشرد: -خوش اومدی بچه‌ی خواهر!
  14. «پارت چهل و دوم» در میانِ حیاط، خانه‌ای ویلایی قرار داشت. دورتادور حیاط خانه را شمشادهای هرس‌شده پوشانده بودند. استخرِ قدیمیِ کنج حیاط و منظره‌ی ساختمان روبه‌رو با نمای قهوه‌ای‌رنگ، به‌قدری آشنا به نظر می‌رسید که در تخیلاتش نمی‌گنجید؛ این‌جا چه می‌کرد؟ دو کودک با چهره‌های نامعلوم از جلوی پایش گذشتند و ردی از خنده‌های بلند به جای گذاشتند. دختر‌بچه‌ی نُه‌ساله، با موهای فرِ کوتاه، دندان‌های مرتب خود را پیش‌کش پسر می‌کرد و با خنده، نفس‌زنان فریاد می‌کشید: -اگه می‌تونی منو بگیر! پسرِ لاغراندام، با قدی بلند، اگر می‌خواست می‌توانست با دو قدم طویل دخترک را شکار کند، اما با قهقهه گامی کوتاه برداشت و گفت: -یکم آروم برو بتونم برسم بهت! دخترک نگاهش به پسر بود و به جلوی پایش اشراف نداشت. نگاهِ پسر در لحظه‌ای رنگ نگرانی و ترس گرفت، خنده از لبش فراری شد و با همه‌ی توان داد زد: -مراقب باش! اما دیگر دیر شده بود! دختر که فکر می‌کرد مقابل پایش مانند کل حیاط از سنگ‌ریزه‌ها پر شده، قدمی برداشت، همان قدم باعث شد زیر پایش خالی شود و با پا درون استخر پرت شود. روشنا که نظاره‌گر این داستان آشنا بود، خواست بدود و دخترک را نجات دهد اما انگار کسی مانع می‌شد و اجازه‌ی گام برداشتن را از او سلب می‌کرد. اشک درون چشم‌هایش جوشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت. پسرکِ شوکه‌شده به دختری که درون آب دست‌وپا می‌زد زل زد. همین که به سوی آب دوید چشم‌های روشنا برهم فشرده شد و با همه‌ی توان جیغ زد: -نه! به سرعت از جا پرید. تمام بدنش از عرق سرد خیس شده بود. دستی به پیشانی‌اش کشید و سعی کرد سرعت نفس‌هایش را کاهش دهد. با آب دهان، لب‌های خشک‌شده‌اش را تر کرد و دستش را حائلی برای صورتش در نظر گرفت. -این چه کابوسی بود! قلبش چنان می‌کوبید که به‌راحتی می‌شد فریادهایش را حس کرد. صورتش را رها کرد و با دست راست، چنگی به قلبش انداخت. -باشه، آروم باش، تموم شد، فقط یک کابوس بود! کابوسی آشنا که سال‌ها بود او را به حال خود رها کرده بود، حالا درست زمانی که نیاز داشت مغزش در آرامش باشد، قصد شوخی با او را داشت. نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت. از زمانی که با قرص خواب خودش را در دامان خواب رها کرده بود تنها چهار ساعت می‌گذشت و ساعت موبایل سه بعدازظهر را نشان می‌داد. مجدد بر تخت دراز کشید و چشم‌هایش را فشرد. تصویر دختر در حال غرق شدن و پسرک مصمم که برای نجات به سمت استخر می‌دوید حتی لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایش دور نمی‌شد. نمی‌خواست به آن روزِ نحس کشیده شود اما مغزش خواب‌های دیگری دیده بود. آن زمان درک کاملی از ماه‌ها و روزها نداشت؛ فقط می‌دانست تابستان بود، مدارس تعطیل بودند و مادر هر دقیقه بر مغز پدر رژه می‌رفت تا او را به شهر پدری‌اش ببرد. «شیراز» شهری که مه‌چهره در آن‌جا زاده شده بود؛ بارها مه‌چهره برای دخترش از استان فارس و گل سرسبدش یعنی شیراز حکایت‌ها گفته بود. از مادرش منیژه و پدرش بیژن آن‌قدر تعریف می‌کرد که دلِ روشنا برای پدربزرگ و مادربزرگ ندیده‌اش قنج می‌رفت. نقلِ کلامِ مادر، خواهرش مهناز بود. او را همدم شب‌های بی‌کسی‌اش می‌نامید. از برادرش محمد که حرف می‌زد چشم‌هایش برق می‌زد و می‌گفت: -داداش محمدم رو ندیدی روشنا! ده نفر رو حریفه. البته از وقتی ازدواج کرده دیگه ندیدمش! سپس ساعت‌ها به یاد خانواده‌اش، اشک‌هایش را پاک می‌کرد. اما رضوان علاقه‌ای به ارتباط با خانواده‌ی همسرش نداشت، چون می‌دانست کسانی که یک‌بار آن‌ها را طرد کرده بودند دست دوستی‌شان دروغین است. ولی مگر این موضوع در گوش همسرش می‌رفت؟ تنها جواب مه‌چهره یک چیز بود: -ده سال باهامون قهر بودن، درست! حالا که زنگ زدن و منت‌کشی کردن، دیگه مشکلت با خانواده‌ی من چیه؟
  15. چقد عکس انتخاب شده برای جلد رمانتون زیباست بانو:) واقعا تحسین می‌کنم بابت انتخاب درستتون:)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      قربونت برم ، خیلی بهم انگیزه دادی ! مرسی عزیزم به چشمم❤️❤️❤️

    3. Roshana

      Roshana

      موفق باشی زیباجان🤍

    4. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      ممنونم همچنین ❤️

  16. «پارت چهل و یکم» همین که خواست قدمی بردارد، صدایی را پشت سرش شنید: -سلام آقا، حالتون خوبه؟ صدای لرزان و ترسیده‌ی دخترک باعث شد روی پنجه‌ی پا بچرخد و به دختر مقابلش چشم بدوزد. دخترک که نگاهِ خیره‌ی محراب او را معذب کرده بود، آب دهانش را قورت داد و شروع به شکاندن قلنج انگشت‌های دستش کرد: -من توسکام؛ تو همین خوابگاه با شوهرم زندگی می‌کنم. ابروهای محراب به بالا پرید. مجدداً سرتاپای توسکا را در آن پیراهن بلند آبیِ کربنیِ گشاد و شلوار مشکی پارچه‌ای آنالیز کرد تا بلکه بفهمد این دختر کیست که رندوم، خود را معرفی می‌کند! سکوتِ مداوم محراب، تپش قلب توسکا را تندتر کرد. پیاپی لب‌هایش را بر هم می‌فشرد، اما فایده‌ای نداشت! این مرد قصد نداشت از سکوت دست بکشد و علت حضور او را پرس‌وجو کند. -راستش، من، من… در آن ساعت از روز، در آن گرمای سرسام‌آورِ راهرو، با آن اعصابِ برهم‌ریخته‌ی محراب، لکنت دختر مایه‌ی عذاب شد. برای همین قدمی به سمت دخترک لرزان برداشت و گفت: -خانم، من نه توسکا می‌شناسم، نه وقت اضافی دارم. سپس ساعتش را بالا آورد و به عددهای دیجیتالی روی آن ضربه زد تا اعلام کند که وقتش تنگ است. توسکا همین که عزم محراب را برای پشت کردن به خودش دید، بدون مکث حروف را پشت هم ردیف کرد: -راستش من خواستم درِ اتاقِ خانم جان رو بزنم. به‌خدا از صبح منتظر فرصتم، اما روم نمی‌شه! من زنِ همون مردی‌ام که… که به… نتوانست آن کلمات زشت را بیان کند. سرش را آن‌قدر به پایین کشید که گردنش شروع به هشدار دادن کرد: -همون که… ازش شکایت شده، بابت اتفاق دیشب! التماستون می‌کنم، این‌جا همه می‌گن شما با خانم خیلی صمیمی هستین. می‌دونم شاید خواسته‌ی زیادی باشه، اما توروخدا یه کاری برام بکنین. بغضِ صدای توسکا، پوزخند را مهمان لب‌های محراب کرد. پس موضوع از این قرار بود! این زن، زنِ همان مردِ نامردی بود که دیشب زیر مشت و لگدهایش به سختی جان سالم به در برد. حالا این زن برای آزادیِ مرد، بابت نامردی‌اش التماس می‌کرد. چقدر این مدل زن‌ها برایش احمق به نظر می‌آمدند! نگاهِ بی‌قرار توسکا به سوی بالا آمد. پرده‌ای از اشک جلوی دیده‌اش را می‌گرفت و نمی‌توانست با دقت واکنش محراب را ببیند. پلکی برای واضح شدن دیدش زد که دست‌های محراب جلوی چشمش آمد. انگشت اشاره‌ی محراب، اتاقی را که تا چند دقیقه‌ی پیش مهمان آن بود نشان می‌داد و لحنش ذره‌ای لطافت نداشت: -من نه با خانم جانِ تو اون اتاق صمیمی‌ام، نه می‌رم واسه آدمِ شل‌مغز و بی‌سروپایی مثل شوهر تو درخواست بخشش کنم! دوست داشتی در بزن اون‌جا اشک تمساح بریز. بلافاصله، بی‌آنکه نگاهِ مبهم توسکا را در نظر بگیرد، راهش را به سمت اتاقش کج کرد. پوفی که از بین لب‌هایش خارج شد، ناخواسته بود؛ دستی از سرِ کلافگی لای موهایش کشید و زیرلب نالید: -آبیاریِ گیاه‌های دریایی می‌خوندم، با ماهی‌ها سروکله می‌زدم، بهتر از این بود با زن جماعت یکی‌به‌دو کنم!
  17. «پارت چهلم» نگاهش مضطرب، جای‌جایِ چشمانِ نسبتاً سرخ محراب را کاوش می‌کرد. هرچه آب دهانش را قورت می‌داد تا بتواند از استرسش کم کند، بی‌فایده بود. محراب قدمی به سمتش برداشت و از درِ اتاق فاصله گرفت. هر گام محراب، تلنگری بر ترس روشنا وارد می‌کرد. سعی می‌کرد ترس در نگاهش مشخص نباشد، اما تأثیری نداشت؛ چون دیده‌ی حیران‌اش، همه چیز را لو می‌داد. پژواک یک چیز در سر محراب می‌پیچید؛ علت این چشم‌های خیس و مژه‌های به هم چسبیده، چه بود؟ -گریه کردی؟ حرفِ محراب تمام اتفاقات چند دقیقه پیش را به یادش آورد؛ فوراً دستانش را مشت کرده و چشم‌هایش را مالش داد. از ضعف ناخواسته‌ای که جلوی این آدم بروز داده بود، کلافه شد و داد زد: -آقای محترم، باز اومدی متلک بندازی یا منت بذاری که مراقبمی مثلاً؟ نه می‌خوام حرفات رو بشنوم، نه نیاز به مراقبت تو دارم، تنهام بذار! اما محراب بدون توجه به جیغ‌جیغی که از آن صدای خش‌دار شنیده بود، دستانش را بر روی کمرش قلاب کرد و به سوی تختِ برهم‌ریخته‌ی روشنا راهی شد. اتاقش به قدری شلخته و نامرتب به نظر می‌آمد که انگار مستقیم، هدف اصلی حمله‌ی دشمن قرار گرفته بود. -هی کجا؟ خواست عقب‌گرد کند و بی‌خیالِ کنکاش در اتاق دخترک شود، اما بلافاصله چیزی بین پای راستش پیچید و قدم برداشتن را برایش سخت کرد. همین که سرش را پایین آورد، به وضوح اخمی بر چهره‌اش نشست. روشنا که تمام حرکات این مرد دیوانه را زیر نظر داشت، با دیدن لباس زیرِ گیپور، رخسارش هم‌رنگ لباس شد. لب پایینش را گاز گرفت، اما محراب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، لباس را از پایش جدا کرد و به قدم‌های بلند مقابل دخترکِ شرم‌زده ایستاد. -امروز فرستادم هرچی لازم بود رو برای ابزار کار تهیه کنن؛ شاید در کمترین حالت، چند روز کارای دکوراسیون داخلیِ کارخونه طول بکشه، تو این مدت من تو همین خوابگاه می‌مونم. کارها رو هم فعلاً خودم انجام می‌دم، لازم نیست بیای؛ البته انتخاب با خودته، دوست هم داشتی می‌تونی بیای. نمی‌خواست به رویِ روشنا بیاورد که دیشب، زمانی که از آن خانه‌ی به اصطلاح پدری بیرون زده بود و ناخواسته این خوابگاه را به خانه‌ی خودش با مهمانی همچون لیلی ترجیح داده بود، شاهد چه چیزی شد. حتی تا همین صبح انتظار داشت روشنا در جواب پیامش تنها بنویسد که بی‌خیال کارخانه شده است. استقامت این دختر ستودنی بود. پس یک چیز درون او مجبورش می‌کرد، حال که این دختر این مکان بی‌در و پیکر را پذیرفته، کمی مراقبش باشد. فقط از روی انسان‌دوستی! -مطمئنید لازم نیست من بیام؟ برای شما تنهایی، انجام کارها سخت نیست؟ به خودش آمد! چند ثانیه‌ای می‌شد با نگاه به چهره‌ی او، بدون پلک زدن، در افکارش سیر می‌کرد. باز هم از دوم‌شخص مفرد به دوم‌شخص جمع تبدیل شده بود. خنده‌اش گرفت؛ صورت گل‌انداخته‌ی روشنا با آن نگاه تب‌دار و نوک بینیِ سرخ‌شده، عقل از سرِ محراب پراند. به سمت صورتش خم شد و بدون فکر، با انگشت شست و اشاره، بینی سر بالای روشنا را کشید. همین حرکت باعث باز شدن چشمان روشنا تا آخرین درجه شد. محراب که انگار تازه با دیدن صورت دخترک به خودش آمده بود، فوراً بینی‌اش را رها کرد و سرفه‌ای مصلحتی سر داد. -اِهم! روشنا فوراً دست‌هایش را بر صورت داغ‌کرده‌اش گذاشت؛ با همین حرکت کوچک، چنان قلبش ضربان گرفته بود که می‌شد از آن شدت، برق تولید کرد. نمی‌دانست چرا باید آن‌قدر بترسد که این‌گونه قلبش به تپش بیفتد! حتم داشت که تا به الان صورتش با رنگ لبو چندان فرقی نداشت. -لازم نیست؛ کاری از دستت برنمیاد! فقط تو دست‌وپا می‌شی! با اتمام حرفش، با عجله به سمت در قدم برداشت و بدون این‌که نگاهِ خشمگین و غم‌زده‌ی روشنا را در نظر بگیرد، خود را درون راهرو پرتاب کرد. کل حرصش را از آن حرکت بچگانه‌اش بر سر دخترک بیچاره خالی کرده بود. نگاهی به درِ بسته‌شده‌ی پشت سرش انداخت و اخم‌هایش را درهم کشید.
  18. امیدوارم مفید بوده باشه و کارساز🤍 موفق باشی بانو جانم خوشحالم اثرت رو مطالعه کردم✨💕
  19. سلام نویسنده‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) اول از نام رمانت شروع می‌کنم که متشکل از دو کلمه‌ست «ماه ترک» اولین چیزی که برای من به چشم اومد یونیک و خاص بودنشه بیشترین چیزی که از این اسم به منه خواننده القا میشه یک رمانی با ژانر عاشقانه و تراژدیه یعنی انتخاب اسم رمان هوشمندانه بوده که دو ژانر گفته شده در ژانر های شما وجود داره.. کلمه‌ی «ماه» کلمه‌ی جدیدی نیست اما قرار گرفتنش کنار کنار «ترک» اون رو جدید کرده و زیباست^^ ژانر های رمان معمولا بهتر از نظر الویت بندی و پر رنگ بودنشون از اول چیده بشن ژانر ابتدایی، درام یا تراژدی بوده که به می‌تونم باهم چند پارت رمان حسش کنم، ژانر ها بعدی هم به ترتیب الویت حس می‌شه به جز ژانر عاشقانه، که حدس میزنم با توجه به اینکه آخر قرار داره ممکنه بعدها ببینیم اما اگه قرار نیست به چشم بیاد بهتره حذف بشه جانانم~** خلاصه از نظر من کامل بود؛ هم کشش مناسب و داشت هم اطلاعات کامل می‌داد؛ به طوری که دوست ندارم روش ایراد بزارم یا به عبارتی نمی‌تونم روش ایراد بزارم خوشگلم«چشمک» مقدمه مملو از غم بود؛ اما یک انگیزه‌ی خاصی اخرش نهفته بود که اون هم لذت بخش میومد با ساختار رمان هماهنگی های لازم رو داشت در کل پرفکت بانو:) شروع رمان برای من کامل بود.. از اون مدل شروع ها بود که احساس خواننده رو جریحه دار می‌کنه! شروع یکی از اصلی ترین رکن هاست، چون اگر شروع عالی باشه خواننده برای خوندن ادامه‌ی رمان سر و دست می‌شکونه و انتخاب شما جایی هوشمندانه شد که شروعی انتخاب کردی احساسی! معمولاً شروع هایی که هدفش مرکز احساس خوانندس برای من قوی تر به نظر میاد و شروع شما، پر از غم، درد، و صد البته کنجکاوی بود! چرا؟ چه اتفاقی بین مهتاب و پارسا افتاده؟ چرا انقدر راحت می‌خواد از بچش بگذره؟ من می‌پسندیدم «دیگه تموم من پسندیدم حل شد«خنده»» *یک نکته بانو* «پسر کوچک ترنم را از اعماق قلبم دوست داشتم» در یکی از پارت ها به این جمله برخورد کردم شاید اصلا نوشتارش هم درست باشه اما از نظر خوانش، نتونستم باهاش ارتباط بگیرم پیشنهادمن: «پسر کوچک ترنم، که او را از اعماق قلبم دوست می‌داشتم» دومین نکنه بانو مونولوگ چیزیه که نویسنده با مهارت قلمش با هر راوی‌ای توصیفش می‌کنه؛ اگر در دیالوگ جملات مرتب نباشه نوعِ صحبتِ اشخاص رمانه و ایرادی برش نیست اما در مونولوگ من ترجیح میدم ساختار همیشه رعایت بشه نهاد مفعول فعل. « سرم نبض میزد از این حجمِ افکار منفی.» بهتر نیست تو چنین جملاتی فعل سرِ جای خودش قرار بگیره بدون اینکه آسیبی به نوشتار بزنه عزیزدلم؟ «سرم از این حجم افکار منفی، نبض‌ می‌زد» نکته سوم بانو بنده یک قسمتی از نوشتار رو متوجه نشدم جانا یعنی می‌شد مفهور کل رو فهمید اما‌ جزئیات رو خیر: ~دهان خشکم، با نفس‌هایم خشک‌تر شد و بدون نفس کامل، معده‌ام بیشتر جوشید.~ از نظر ادبی و حسی، جمله قابل فهمه و فضای خوبی می‌سازه، ولی از نظر روانیِ نوشتار کمی ناهماهنگه. مخصوصاً بخش: «بدون نفس کامل، معده‌ام بیشتر جوشید» طبیعی‌تر می‌تونه این‌طور نوشته بشه: «دهانم خشک بود و با هر نفس خشک‌تر می‌شد. نفس کامل نمی‌توانستم بکشم و معده‌ام بیشتر می‌جوشید.» یا اگر بخوای حالت ادبی حفظ بشه: «دهانم خشک بود؛ با هر نفس خشک‌تر می‌شد و ناتوانی در یک نفس کامل، معده‌ام را بیشتر به جوش می‌آورد.» نکته چهارم بانو تکراری پیاپی یک کلمه در یک جمله‌ی طولانی از نظر من از جذابیت جمله ها کم می‌کنه و می‌تونه با دایره‌ی گسترده تری از کلمات بیان بشه « نفهمیدم چگونه با جوراب پا بر زمین خیس حمام گذاشتم؛ یا چگونه خود را به توالت فرنگی رساندم؟ چگونه روی زمین افتاده و محتوای معده‌ی خالی‌ام را عوق زدم.» پیشهاد من: نفهمیدم چطور با جوراب پا بر زمین خیس حمام گذاشتم؛ یا چگونه خود را به توالت فرنگی رساندم؟ فقط به یاد دارم که روی زمین افتادم و محتوای معده‌ی خالی‌ام را عوق زدم. این ها نکاتی بودند که ممکن موارد های دیگه هم در رمان تکرار شده باشند من از هرکدوم یک مثال زدم که قابل درک باشه عزیزکم^ حالا که چندتا چیز رو پشت هم اطلاع دادم بهتر نیست یکم هم لبخند بیارم به لبت؟ «چشمک» آخ سایه! هیچکس به اندازه‌ی خودت نمی‌تونست انقدر یک مادر باردار رو خوب توصیف کنه! توصیفات درونی، حالات و ... مهتاب به خوبی قابل درک بود اگر مادر باشی راحت می‌تونی حسش کنی که‌چقدر طبیعی و قابل لمسه.. اضطراب، ترس، بی‌حالی، درد همه‌ی این هارو می‌شد تو مهتاب دید. اما من کمی توصیفات ظاهری هم دوست داشتم می‌دیدم، نه‌که بگم توصیفات کم بود ها، نه! اما یکمم می‌شد از لحاظ ظاهری هم قلقلکم بده که چون تعداد پارت هات کمه می‌شه تو پارت های دیگه هم لحاظ بشه زیبا اگرم توصیف نشه انقدر فضاسازی حال و هوای مهتاب ادم رو غرق می‌کنه بقیه چیز ها رو پوشش میده:) پس دیگه از توصیفات و فضای رمانت نخواهم گفت که گفتی هارو گفتم، پرفکت سایان بانو^^ نسبت مونولوگ به دیالوگ ها در پارت های اول بیشتر بود که‌کاملاً طبیعیه چون مهتاب تنها بود اما در پارت ها بعد تر و تماس ترم و حضور ترنم و... من تونستم بیشتر دیالوگ ببینم که خیلیم عالی بود پس در نهایت این مورد هم قابل قبول و زیبا ترسیم شده بود عزیزم«قلب سفید» سیر رمان تا به این‌جا معمولی بود بیشتر حول محورِ مهتاب می‌گذشت و نطفه درون شکمش، نه خیلی کند پیش رفت و نه خیلی تند.. اما اخراش برام کمی رو به هیجان رفت که قرار شد ترنم بفهمه و از اون پس معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد^^ بیشترین کشمکشی که تو رمانت دیدم درونی بود، یعنی خود مهتاب با خودش کلنجار می‌رفت که به زیبایی هم بیان شده بود بالا هم بهش تاکید کردم و کشمکش دوم بین مهتاب و ادم های اطرافش مثل پارسا«شرمنده ازش ناراحتم که مهتاب رو انقدر تنها گذاشته که دلش نخواهد بهش بگه» یا ترنم بوده در همین چند پارت من دو مدل کشمکش دیدم که به نسبت هرچی بیشتر باشه هیجان رمان‌و جذابیتش بالا تر میره اما خب هرچیزی باید با توجه‌ی به روند رمانت باشه نباید خیلی هم افراط بشه تا به این‌جا من کشمکش هارو هم پسندیدم خوشگلک در نهایت.. سایه جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشته‌ی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزه‌ای بشه برات تا من ماه ترک رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم این‌نوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامه‌ی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار‌ و نوشتارت دائم باشه سایه جان🤍 روشنا. @سایان
  20. «پارت سی و نهم» با آرامشی ساختگی و لبخندی که مصنوعی بودنش به خوبی نمایان بود، صدایش را پسِ کله‌اش انداخت: -عه چه خوب! همین که توانسته بود با آن رخسار رنگ‌پریده و لب‌های لرزان این جمله را به زبان بیاورد، جایزه داشت. دیاکو می‌دانست خواهرش جنبه‌ی شنیدن این حرف را ندارد، اما چاره چه بود؟ باید می‌فهمید آن مرد دیگر علیرضای چند سال پیش نیست. دیاکو این‌بار سعی کرد شوخ باشد؛ دلخوری‌هایش را از روشنا به بعد موکول کرد و گفت: -آره دیگه، قول می‌دم به مامان سفارش کنم برات یک شوهر توپ از بین سیدها پیدا کنه؛ تو خانواده‌ی شوهرخاله کلی پسر مذهبی پیدا می‌شه که متناسب با تو باشه. اما دیگر حتی لبخند هم بر لب روشنا ننشست؛ فقط سعی کرد جلوی بغض نشسته در گلویش را بگیرد تا زار نزند. دیگر حتی برایش مهم نبود پنج دقیقه‌اش تمام شده است و باید در آن گرمای سرسام‌آور تابستان، پیاده تا کارخانه برود؛ حتی برایش حرف‌های به‌اصطلاح خنده‌دارِ دیاکو هم اهمیت نداشت. تنها آب دهانش را تندتند قورت داد و با نجوایی آرام نالید: -باشه، من برم؛ باید برم کارخونه، کاری نداری؟ حرف‌هایشان با جمله‌ی انتهاییِ روشنا به اتمام رسید. به محض اینکه بوقِ اشغال در فضای خانه جولان انداخت، پاهای روشنا شل شد، به دیوار تکیه زد و سُر خورد. دست‌های لرزانش را بر صورت قرار داد؛ دانه‌های بزرگ اشک، بی‌اجازه بر سطح صاف چهره‌اش مسابقه گذاشتند. پژواک موبایلش لحظه‌ای قطع نمی‌شد؛ دلش نمی‌خواست پاسخ دهد، یا بهتر است گفت، نمی‌توانست پاسخ دهد. بالاخره فردِ پشت خط از تماس‌های مکرر دست برداشت و روشنا را در دنیای تیره و تاریکش راحت گذاشت. نمی‌دانست چقدر از هشت و پنج دقیقه‌ی صبح گذشته است؛ خیلی وقت بود که خبری از هیاهوی درون راهرو نبود، انگار همه‌ی کارگران بر سرِ کارشان رفته بودند. تنها چیزی که سکوت اتاق را می‌شکست، صدای سکسکه‌های متوالیِ روشنا بود. دوباره اشک در گودال چشم‌هایش جوشید؛ اگر در این تنهایی باز کسی به سراغش می‌آمد چه؟ کم درد داشت؛ حال، تنش و دلهره هم به آن اضافه شده بود. سرش را بر زانوهایش گذاشت و با گریه داد زد: -آخه من چقدر بدبختم! با اتمام جمله‌اش، تقه‌ای به در خورد که او را از جا پراند؛ نه، تقه برای توصیفش کم است، انگار زلزله آمده بود. یکی آن‌قدر محکم بر درِ فلزی می‌کوبید که انگار گلاب به رویتان، سرویس بهداشتی لازم بود. روشنا به شتاب از جایش پرید و به سوی ظروف درون اتاق دوید، چاقوی میوه‌خوری برداشت و با کمترین صدا به پشت در رسید: -کیه؟ صدایش به‌قدری گرفته و توأم با درد بود که خودش هم ترسید. فردِ پشت در دیگر دست از ضربه زدن برداشت و سکوت کرد. روشنا دیگر مرحله‌ی ترس را گذرانده بود؛ اگر همین‌گونه پیش می‌رفت، به ناله و گریه می‌افتاد. ناشیانه دسته‌ی قهوه‌ای‌رنگ چاقو را بین انگشتانش فشرد تا اگر باز کسی خواست به او حمله کند، دست خالی نباشد. -باز کن درو! آن لحن دستوری و این صدای مملو از خشم، فقط می‌توانست از آن یک نفر باشد؛ همان کسی که به‌راحتی توانست رد اخم را بر صورت روشنا بیندازد. -پنج دقیقه تموم شد، نیومدم؛ برو پیاده میام. در زدنت چیه؟ اما در انتهای وجودش خوشحال بود که محراب مانده بود تا او را همراه خودش به کارخانه ببرد. با همین کار، تمام احساس تنهایی‌ای که در این خوابگاه به جانش افتاده بود دود شد و به هوا رفت؛ البته طولی نکشید که مجدداً بر سر جای قبلی‌اش بازگشت: -تو که پیاده می‌ری کارخونه، قبلش باید صحبت کنیم. باحرص، زبانه‌ی فلزی در را به سمت راست کشید؛ در با صدای تیکی باز شد و قامت بلند محراب روبه‌روی چهره‌ی درهمِ روشنا قرار گرفت. سرخی چشمانش اولین چیزی بود که توجه دخترک را جلب کرد، اما به روی خودش نیاورد و حق‌به‌جانب گفت: -فرمایش؟ باز هم در مقابل این مرد، لات شده بود؛ به قول مادرش، انرژی زنانه در او به اندازه‌ی نخود هم وجود نداشت. محراب به آن چشم‌های خیس و خمار با مژه‌های براق چشم دوخت؛ نمی‌دانست چرا هرگاه این دختر گریه می‌کرد، عجیب مظلوم می‌شد. همین که خواست لب به سخن باز کند، روشنا سکسکه‌ای زد. نفسی عمیق کشید تا بر خود مسلط باشد و بتواند مجدداً رشته‌ی کلامش را در دست بگیرد. خودش هم به درستی نمی‌دانست چرا در این مکان حضور دارد؛ چرا زمانی که به جلوی کارخانه رسید و روشنا را ندید، پایش را بر گاز نفشرد و نرفت. راستش وقتی جوابی بابت پیام و زنگ‌هایش نگرفت، نگرانی مانند خوره بر جانش افتاد؛ علتش هم فقط اتفاقات دیشب بود. هراس داشت که باز هم چنین چیزی پیش بیاید و در امانتش خیانت شود؛ حتی اگر آن امانتی دخترِ آن مرد عوضی باشد. -تعارف نمی‌کنی بیام تو؟ خط کمانی ابروهایش به بالا پرید و چشمانش از حدقه در آمد. سکسکه را به‌کل فراموش کرد و به تندی گفت: -تو چی بیای؟ این‌بار نوبت محراب بود که تعجب کند؛ مطمئن بود در پسِ سر این دختر، ذره‌ای عقل پیدا نمی‌شود. با دست به داخل اتاق و با چشم به آدم‌های فضولِ داخل راهرو اشاره زد و گفت: -به نظرت تو چی؟ لبخندی احمقانه بر لبش نشست و با خجالت سرش را پایین انداخت؛ از اینکه جلوی این مرد آن‌قدر سطحش را پایین می‌آورد و خود را کم‌هوش نشان می‌داد، حالش به هم می‌خورد. آن‌قدر هول شده بود که فراموش کرد به‌راحتی نباید هرکس را به حریم شخصی‌اش راه دهد؛ از جلوی در کنار رفت. محراب هم قبل از آن‌که تعارفی بشنود، خود را درون اتاق انداخت و در را بست. بسته شدن در همانا و پریدن شانه‌های روشنا به سمت بالا همانا! با وحشت به درِ بسته نگاهی انداخت و سعی کرد ترس در صدایش مشخص نباشد: -خب حرفتو بزن، برو؛ درو چرا بستی؟
  21. «پارت سی و هشتم» لیلی با فس‌فس و گریه، لباس‌هایش را بر تن کرد و لحظه‌ی خروج، در چارچوب در ایستاد، پلک‌هایش را با نفرت به سوی محراب فرستاد و با صدایی خش‌دار نالید: -ازت متنفرم! نگذاشت سخنی از لب‌های محراب خارج شود و با هق‌هق، به سوی درِ اصلی خانه دوید و از آن بیرون زد. نیشخندی لب‌های محراب را تسخیر کرد؛ امشب قید دو دختر را زده بود، حال چقدر حسِ سبک‌بالی داشت. بر تختِ دونفره‌اش دراز کشید و مچِ دستش را بر پیشانی‌اش قرار داد. از این پهلو به آن پهلو، شاید یک ساعت، شاید هم دو ساعت، هرچه کرد خوابش نبرد. آفتاب از پشتِ پرده‌ی سفیدرنگِ اتاق به داخل می‌تابید و طنین می‌داد که صبح از راه رسیده است؛ صبحِ همین شبی که آرزو می‌کرد تمام شود. روشنا برای چندمین بار، شماره‌ی بامداد را از حفظ گرفت؛ اما باز هم با همان جمله‌ی اولیه مواجه شد: «دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.» از دیشب که او را به خوابگاه رسانده بود، دیگر از او خبر نداشت؛ ترسش از این بود که بامداد، راهِ بیمارستان تا خوابگاه را کلامی بر لب نیاورد. از قهرِ او می‌ترسید، می‌دانست که این برادرِ بی‌اعصابش تا چه اندازه کینه به دل می‌گیرد. به ساعت موبایلش نگاهی انداخت؛ هشت صبح می‌توانست دلیلی بر جواب ندادن‌های مداوم بامداد باشد، حتماً که علتش قهر نبود! شاید خواب بود. با همین افکار، لبخندی استرسی بر لبش کاشت که نوای پیامک موبایلش در اتاق پیچید: «پنج دقیقه دیگه می‌رسم جلوی در، اگه بودی باهم می‌ریم کارخونه، نبودی پیاده بیا…» آن سه‌نقطه‌ی آخر جمله را فحش در نظر گرفت و خودش در جواب آن شروع به فحش دادن کرد: -مرتیکه‌ی شل‌مغز، ریشه‌ی هویج خاصیت داره که تو نداری! من چجوری پنج دقیقه‌ای آماده شم؟ دیشب به سختی از یک بی‌عفتی جونِ سالم به در بُردم، الان باید یکی به من کولی بده، اون‌وقت تو… با صدای زنگ موبایل از جا پرید و حرفش در دهان خشکیده شد؛ شبیه کسی که وسط دزدی مچش را گرفته باشند، آب دهانش را قورت داد و به صفحه‌ی نمایشگر زل زد. با دیدن اسمِ مادر با قلبِ قرمز که بر صفحه چشمک می‌زد، نفسی راحت کشید و تماس را برقرار کرد: -سلام بر مادرِ عزیزتر از جانم. از آن سمتِ خط صدای خش‌خش آمد و بعد صدای پر از تمسخرِ دیاکو بلند شد: -دستمال لازم شدی باز؟ اخم بر چهره‌ی روشنا نقش بست، با حرص از لای دندان‌های کلیدشده‌اش لب زد: -تو مگه خودت گوشی نداری، پرنسس‌علی؟ بده گوشی رو به مامانم. دیاکو به علت سنگین بودنش با روشنا از دادن فحش‌های رکیک اجتناب کرد و گفت: -مامان داره آماده می‌شه، این و بابا قراره چند روز برن شیراز، عروسیِ پسرِ خاله مهنازه. همین که جمله‌ی «مادر در حال آماده شدن است» در گوش روشنا پیچید، از روی تخت پرید؛ مانند جت به سوی لباس‌هایش دوید، موبایل را روی حالت بلندگو گذاشت و اولین شلواری که به دستش رسید را به پا کرد: -عه، به سلامتی! کدومشون؟ آقا سید محمدجواد یا آقا سید محمدرضا؟ دیاکو دیگر نتوانست اخم خود را در مقابل کلام بانمک روشنا حفظ کند؛ با خنده‌ای کش‌دار به ران‌هایش ضرباتی وارد کرد و گفت: -حالا خاله رو مسخره می‌کنی؟ خنده بر لب‌های روشنا نیز ترسیم شد؛ همین که دیاکو می‌خندید یعنی یک نفر دیگر از آن خانواده دلش به رحم آمده است؛ البته این موضوع تا زمانی بود که کسی از قضیه شب گذشته بو نبرد! تندتند دکمه‌ی مانتوی سرخابی‌رنگش را بست و با ته‌مانده‌ی خنده گفت: -خب مگه توماره بچه‌هاشو اینجوری صدا می‌کنه؟ حالا نگفتی کدومشون؟ برای لحظه‌ای سکوت در آن سمت تلفن حاکم شد؛ روشنا مقنعه‌ای مشکی‌رنگ به سر کرد و کمی به عقب کشید. روشنا که با تمام قدرت لباس‌هایش را خالی می‌کرد تا یک لنگه جوراب گم‌شده‌اش را بیابد، در برابر خاموشیِ دیاکو مجبور به حرف زدن شد: -الو، خانم لوبیا؟ مُردی؟ دیاکو دیگر سکوت را جایز ندانست، به لحنی که دیگر آثاری از خنده در آن مشخص نبود، زیرلب نالید: -هیچ کدوم؛ علیرضا. دستِ روشنا بر جورابِ تازه پیدا شده خشک شد
  22. «پارت سی و هفتم» سر لیلی بر بازوی برهنه‌ی محراب نشست. سردرد امانِ این مرد را بُریده بود؛ هرچه قرص و مسکن در خانه داشت بی‌وقفه قورت داد، ولی دریغ از ذره‌ای تأثیر که دردش را تسکین دهد. دستِ کشیده‌ی زنِ مقابلش به سوی موهای پریشان و مواجش روانه شد و آن‌ها را به بازی گرفت: -عزیزم، می‌خوای سرت رو “بوج بوجی” کنم خوب شه؟ سردردش با انتهای جمله‌ی لیلی تشدید شد. آخر مگر می‌شد یک آدم آن‌قدر چندش باشد؟ چرا فکر می‌کرد اگر برخی کلمات را کودکانه تلفظ کند، دلِ او را می‌برد؟ -هزار بار گفتم حداقل جلوی من این شکلی صحبت نکن! لیلی بیخیال، دستش را پایین آورد و بر روی بدنِ محراب خط‌هایی فرضی کشید. -چون دوست دارم جلوت بچه می‌شم، مگه با همه این شکلی حرف می‌زنم، نانا؟ پس از پایان جمله، با لوندی، خود را در آغوش محراب جا داد و این بار نوبت زیر گلویش بود که با دست‌های لیلی شکار شود. «نانا» گفتن‌هایش بدتر از «بوج بوجی» بر مغزش خط می‌انداخت؛ لیلی برایش ابزاری بیش نبود که گاهاً این ابزار اذیت می‌کرد و در محراب، میل به دور انداختنش را به وجود می‌آورد. به نظر او هر دختری که به راحتی به حریم یک مرد نفوذ می‌کند، ابزار است؛ خودش خواسته که ابزار باشد! ناخواسته چهره‌ی دختری ترسیده جلوی دیده‌اش را گرفت. دختری که امشب در مقابل نگاهش، با آن چشم‌های خرماییِ خیس، التماس می‌کرد تا دختر بودنش را حفظ کند، تا شأن و منزلت داشته باشد. برای لحظه‌ای، جای آن دختر، لیلی را با آن چشمان دریده و موهای رنگ و مش شده‌اش تصور کرد؛ آیا برای او هم این‌گونه شرافت و عفت اهمیت داشت؟ ناخواسته پوزخندی غلیظ زد و با صدایی بلند که به گوشِ فردی که درونِ مغزش سوال کرده بود، برسد گفت: -نه! دست لیلی از حرکت ایستاد. تاپِ مشکیِ نشسته بر تنش را به پایین کشید، همان‌گونه‌که از بالا چهره‌ی بی‌جان محراب را نظاره می‌کرد، لب زد: -چی نه، عشقم؟ پریشان، لیلی را از آغوشش بیرون راند. از این‌که خواست امشب را با او سپری کند، پشیمان بود. از دست وراجی‌های این دختر، نه‌تنها آرامش نمی‌گرفت بلکه سرش بیشتر از قبل اذیتش می‌کرد. -انقدر بهم نچسب. لیلی که از رفتارهای ضد و نقیض محراب، کفرش درآمده بود، بر تشک نرم تخت چهارزانو نشست و غرید: -می‌شه بگی چه مرگته؟ زنگ زدی ساعت دو شب من رو از خونه کشوندی بیرون که این‌جوری رفتار کنی؟ مگه دیوونه‌ای؟ کم از دستت کشیدم؟ لیاقت من رو نداری. بچه‌ای که بی‌مادر بزرگ شه چی می‌دونه از مهر و محبت! لیلی که تازه فهمیده بود در عصبانیت چه بر زبانش آورده، فوراً هردو دستش را جلوی لب‌ش گرفت و «هین»ای کشید. همین جمله کافی بود؛ تنها چیزی که می‌توانست خشم کنترل شده‌ی محراب را از کنترل خارج کند. نیم‌خیز شد و با چشمانی خون نشسته لب زد: -چه زری زدی؟ اما دیگر برای پشیمانی دیر بود! لیلی با ترس کمی عقب رفت و با لکنت گفت: -من… را… راستش… من… طولی نکشید که محراب شانه‌های لیلی را اسیر دستان نیرومندش کرد. توان حرف زدن از دخترک سلب شد؛ آن‌قدر ترسیده بود که نمی‌توانست هوا را به دهانش وارد کند و نفس بکشد. -بگو؛ زری که زدی رو دوباره بگو! فریادش چهار ستون اتاق را لرزاند؛ حتی کشوی کنار تخت و کمد مقابلش از آن صدای بلند خوف کردند. چه برسد که لیلی که پرده‌های گوشش پاره شده بود، اشک درون چشم‌هایش جوشید. هرچه تلاش کرد حرف بزند و خودش را تبرئه کند، بی‌فایده بود. صاحب آن چشم‌های به خون نشسته، آن لب‌های کبود و آن صورت سرخ شده، چیزی که لیلی می‌خواست بگوید را نمی‌شنید! -ببین؛ تو فکر کردی کی هستی، ها؟ تو مادر داری که گذاشته سه شب رو تخت من باشی؟ زر بزن! مامانت می‌دونه کجایی و برای چی اومدی؟ اشک بر گونه‌های لیلی روانه شد؛ محراب با اتمام هر جمله، او را چنان تکان می‌داد که صدای جیرجیر تخت ریتم جملاتش می‌شد. از عصبانیت تمام اعضای بدنش می‌لرزید. لیلی دستش را جلوی صورتش گذاشت و به هق‌هق افتاد. -تو… اجازه نداری… با من… اینجوری… حرف بزنی! تو خودت…مگه…کی‌ هستی؟ نیشخندش آن‌قدر صدادار و غلیظ بود که خودش هم از اینکه لبش می‌توانست آن‌قدر منعطف شود، تعجب کرد. بیخیالِ شانه‌های لیلی شد، از تخت به پایین آمد، مانتو و شلوارِ لیلی را برداشت و به سمتش پرت کرد. -بپوش زودتر گورت رو از خونه‌ی من گم کن، من حداقل آدمَم! اشتباهم این بود، فکر کردم توهم آدمی!
  23. «پارت سی و ششم» بغض به گلویش چنگ انداخت؛ چه بلایی مانده بود که در این شب نحس بر او نازل نشده باشد؟ لرز چانه‌اش را که از فرط بغض پیاپی می‌لرزید، به سختی کنترل کرد و با صدایی مملو از غم نالید: - خانوادم می‌دونن؟ دست بامداد به سوی سرش کشیده شد و به نرمی، روی بانداژ را نوازش کرد. - نه، این وقت شب نمی‌خواستم سکته‌شون بدم. مگر ساعت چند بود؟ چشم گرداند تا ببیند در چه زمانی از روز قرار دارد؛ ساعتِ سه بامداد دهان‌کجی بدی نثارش کرد. - کی نجاتم داد؟ دست‌های بامداد از حرکت ایستاد، اخم کمرنگی بر پیشانی‌اش رد انداخت. به پشتیِ صندلی آبی رنگِ پلاستیکی تکیه زد و گفت: - چه فرقی می‌کنه؟ فکر کن من! به سرمش که آخرین قطرات را به سرعت به رگ‌هایش وارد می‌کرد، زل زد و بی‌رمق نالید: - می‌خوام بدونم! اصرارِ روشنا برای بامداد خوشایند نبود؛ نمی‌خواست به او بگوید که ناجی‌اش چه کسی است. همین که روشنا را زمان بیهوش شدن در بغلِ آن مردک دید، کافی بود! - سرمت داره تموم می‌شه؛ میرم پرستار رو صدا کنم. با همین جمله، خود را از نگاهِ موشکافانه‌ی روشنا نجات داد و اتاق را برای فرار ترک کرد. آمدن پرستار زیاد طاقت‌فرسا نبود؛ رگ دستش از اسارت سرم رها شد، پرستار پنبه را با چسب سفت کرد و با نجوایی خواب‌آلود و خسته گفت: - فشار بده کبود نشه! سپس بی‌کلام، او نیز روشنا را تنها گذاشت. بامداد کتفش را گرفت تا از تخت آویزان شود، دمپایی‌های بیمارستان را جلوی پایش جفت کرد و گفت: - امشب بیا بریم خونه‌ی من، تا فردا با پدرت صحبت کنم و یک فکری براش بکنیم. پاهایی که به سوی دمپایی می‌لغزیدند، از حرکت ایستادند. سرش را چنان محکم بلند کرد که صدای شکستن مهره‌هایش را شنید: - من هیچ‌جا نمیام! من رو ببر خوابگاه. این‌بار ابروهای بامداد، واضحاً اخم را تداعی کرد، لبش را با حرص برهم فشرد تا دهانش بی‌اجازه، بد و بیراه از خود خارج نکنند. - تو غلط کردی! آره میذارم برگردی تو اون خراب شده، حتما! سپس شبیه کسانی که با خود حرف می‌زنند، جلوی پایش خم شد و دمپایی را در آن جفت پا وارد کرد: - بیست و سه سالشه؛ اندازه یک بچه‌ی پنج ساله عقل تو کلش نداره! برخلاف تصور بامداد که فکر می‌کرد دختر متمرکز روبه‌روی‌اش تحت تاثیر قرار گرفته، مغز روشنا، درگیر این شد که چقدر جمله‌ی بامداد برایش آشنا بود. - تو قبلاً هم این رو گفته بودی؟ چقدر مگه کم عقلم که چند بار انگار شنیدم این جمله رو؟ از جایش بلند شد و قبل از آن‌که از دهانِ نیمه‌باز بامداد چیزی بشنود، فشاری به گلو وارد کرد و تلخ شد: - به هر حال چه پنج سالم باشه چه بیست و سه سال، قرار نیست تو برام تصمیم بگیری! اختیارم هر وقت دست تو بود اظهار نظر کن. خودش هم می‌دانست جواب بامداد که او را در این مکان خفقان‌آور تنها نگذاشته بود، نمی‌توانست این باشد اما چه می‌شد کرد، حرف را بدون مزه کردن به زبان آورده بود. این‌بار دیگر می‌شد راحت برق تعجب و بهت را از نگاهِ بامداد خواند. روشنا از او رو برگرداند و لحظه‌ی آخر، قبل از خروجش از اتاق لب زد: - ممنون بابت کمکت پسرعمو! اگه کمی حق خواهری گردنت دارم لطفاً این قضیه رو به خانوادم گزارش نکن. خودم می‌تونم از پسِ خودم بر بیام، اون یک اشتباه بود قرار نیست همیشه تکرار شه. سپس رفت و شل شدن پاهای بامداد را ندید، رفت و ندید که چگونه بامداد چنگی به قلبش انداخت و در سکوت روی تخت نشست. اما بامداد که مثل او بی‌معرفت نبود، بود؟ تکه‌های قلبش را جمع کرد و با تمام قوا از جا برخاست. پشت روشنا دوید تا بتواند مسیرش را قطع کند، که همین هم شد! دست روشنا از پشت اسیر دستش شد: - وایسا، حداقل میرسونمت! صدایش سرد بود، آن‌قدر سرد که رعشه بر تن روشنا انداخت. می‌دانست لجبازی آن هم این وقت شب و با آن مسیر بد ترکیب خوابگاه، بی‌عقلی است. به اجبار، سری تکان داد و پشت بامداد به سوی ماشینش قدم برداشت.
  24. یه چیزی.. 

    من پارت یک رمان ارتریا رو دیدم یک قسمت نام موزیک چاووشی رو زدی بارون شدی اسم درستش زندان‌بان هست:)

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      آخ راست میگی حواسم نبود اصلا 🤦🏻‍♀️

  25. موفق باشی عزیزم از مطالعه‌ی اثرت، لذت بردم^^🤍
×
×
  • اضافه کردن...