رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Roshana

منتقد
  • تعداد ارسال ها

    213
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana

  1. سلام جانم سع پارت از رمانت رو خوندم 

    خوشم اومد با اینکه لحن محاوره ای بود کلمات پیش پا افتاده نداشت رمانت با کلمات بازی کردی. 

    فضاسازی و حس رسانی رمانت رو دوست داشتم:) 

    دوتا چیز فقط به چشمم اومد:

     

    «سرم آوردم بالا»

    بهتره به جاش بزاری «سرم رو بالا آوردم» 

    تو پارت دو هم نوشتی «جممه‌ام»
    که درستش جمجمه‌ام هست

    بقیه رمانت هم میخونم حتما پارت میزاری تگم کن قلمت ماندگار و نوشتارت دائم جانا💕

     

    1. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      روشنای‌ عزیزم مرسی از وقتی که گذاشتی برام و خوندی.

      ممنون که گفتی، راستش رمانم چنین اشتباهایی‌ داره اما من تنبلللل‌ جال ویرایش نداشتم 🤣 کلی هم اسکال ویراستاری داره.

      خوشحالم که خوشت اومده. از این به بعد با ذوق تگت‌ میکنم تا بخونی🫂🎀

    2. Roshana

      Roshana

      اره ایراداتی جزئی داره ولی من به چشم منتقد نگاهش نکردم فقط به چشم خواننده بهش نگاه کردم 

      خوشحالم هدفم فقط انرژی دادن بهت بود پس حسابی با انرژی بنویس💕

      بوس بوس

    3. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      جیگر‌ بلا خودمی🤭🎀

  2. «پارت بیست و دوم» که از آن چیزِ سفت، دستی بالا آمد و بر روی دهانش قرار گرفت. چشم‌هایش از حدقه بیرون زد. لابد پدرش از چنین روزی هراس داشت که راضی نبود او را به این کارخانه‌ی بی‌در و پیکر بفرستد. با تمام وجود تقلا کرد. آن نامرد از جلو به او بیشتر نزدیک می‌شد که یک‌باره با صدای بلند فردِ پشت سرش، حیوان بیچاره خوف کرد. - پیشه! برو. سپس پایش را به جلوی گربه کوبید. حیوانکی از ترس، صدایی از خود درآورد و عقب‌گرد کرد. همین که گربه دور شد، فشار دست‌های محراب نیز کاهش پیدا کرد. - آدم به این گندگی، از گربه می‌ترسه؟ مگه غول دو سر دیدی؟ سکته کردم! روشنا که انگار روح از تنش فراری شده بود، بی‌توجه به محرابی که دست به سینه غر می‌زد، چهارزانو، بر موزاییک‌های کثیف کارخانه نشست. به سختی نفس می‌کشید، دهانش را باز کرد تا محض رضای خدا کمی اکسیژن وارد بدن‌اش کند، شش‌هایش برای ذره‌ای هوا، التماس می‌کردند. دیده‌اش به سیاهی می‌رفت، رنگ از رخسارش فاصله گرفته بود. محراب که به زانو درآمدنش را دید، دایره‌وار او را دور زد و مقابلش قرار گرفت، تعجب، جای حرصِ نشسته درون چشمانش را از آن خودش کرد. فوراً چهارزانو بر کتانی مشکی‌رنگش نشست و شانه‌های روشنا را در دست گرفت، تکانی محکم نثارش کرد و غرید: - هی، هی! نفس باید بکشی، به خودت بیا، گربه رفتنه، تموم شد! اما روشنا چیزی، جز تکان خوردن لب‌های مردِ مقابلش نمی‌دید. در آن دو گودال مشکی، ردی از نگرانی وجود داشت که باعث شد در دل پوزخند بزند. به سختی لب‌هایش را برای حیات از یکدیگر فاصله داد و لب زد: - اس…پر….ری… محراب که نجوای ضعیفش را شنید، نیم‌رخِ صورتش را برای درکِ مفهوم جمله‌ی روشنا به لب‌های کبودش نزدیک کرد. - دوباره بگو، چی؟ روشنا تمام جانِ مانده در وجودش را به کار گرفت و این بار با صدایی نسبتاً بلند سخن گفت. - اسپری، تو چمدونم! صدایش کمی لرز داشت، اما این بار قابل درک بود. محراب فوراً از جایش پرید؛ در آن شرایط دست و پایش را گم کرده بود. برای پیدا کردن چمدان، چشم چرخاند که پشت دستگاهی پیدایش کرد؛ با سه گام، خود را به چمدان رساند و تمام وسایل درون آن را زیر و رو کرد. روشنا که صورتش هم دیگر به کبودی می‌زد، ضربات پیاپی مشتش را به سینه زد تا شاید راه نفسش باز شود. محراب با لمس اسپریِ آبی‌رنگ، چمدان را رها کرد و به سوی روشنا دوید. با کشیده شدنش توسط دستان قدرتمند محراب، دستش به پایین سُر خورد و کنارِ بدنش افتاد. فشاری که از دو طرف صورتش وارد شده بود، باعث شد لب‌هایش از یکدیگر دور شوند و سردی لبه‌ی اسپری را حس کند. پاف اول! به نرمی، نفس را به همراه خودش آورد؛ ولی سینه‌اش همچنان خس‌خس می‌کرد. پاف دوم! زندگی را به دنبال خودش آورد، راه تنفسی‌اش باز شد و حجم زیادی از هوا را بلعید. محراب که دید روشنا پی‌درپی می‌تواند نفس بکشد، نفسِ حبس‌شده‌اش را با فشار از بین لب‌هایش خارج کرد. - حالت خوبه؟ روشنا که تازه موقعیتش را درک کرده بود، باعجله تکیه‌اش را از روی شانه‌ی محراب برداشت و سریع بلند شد؛ همان‌طور که سوت‌زنان، سرش را به چپ و راست هدایت می‌کرد تا دیده‌اش در دیده‌ی محراب اسیر نشود، به سرعت گفت: - اره، شما خوبی؟ همین حرف کافی بود که پلک‌هایش بر هم فشرده شوند و باور کند که واقعاً احمق است. انگشتانش را بر کفِ دستش فشرد و زیرلب نالید: - آخه الاغِ بی‌مغز، خر عقل داره که تو نداری! کم پیشش ضایع شدی که از گربه می‌ترسی؟ الان هم بهش ثابت کن عقل نداری، بدو @رائوزین @گیلاس @سایان @پری بانو @بمب اتم کوچک @mmmahdis @مهدیه طاهری
  3. چقد حرف هایی که میترسی پیش خودت برنیشون رو با پوست و گوشت و استخون درک میکنم:) 

    زیبا نوشتی بانو:)

    1. Nil

      Nil

      همیشه شنیدن حرف هایی که خودت نمیتونی به زبون بیارش از یکی دیگه شیرینه. 

      حس درک شدن به ادم میده. 

    2. Roshana

      Roshana

      دقیقا. 

  4. سلام جانم

     

    پارت جدید رمانت رو خوندم 

    یک چیز:

    حتی اسم اون بیماری کوفتی که گریبا‌نمون شده که میاد... 

     

    در اینجا به جای گریبانمون از گریبان گیرمون استفاده کنی کمی جمله بهتر به نظر میاد 

    من حس رو کم داشتم تو این پارت، انگار سرسری از سرطان کامران رد شدن 

    برق شادی و شیطنت و این چیزا بنظرم بیشتر برای وقتیه که مثال سرما خورده باشه طرف سرطان شوخی نداره دوس داشتم ترس و نگرانی رو بیشتر میدیدم. 

    به هرحال صاحب قلم شمایی و اختیار رمانت رو داری من دنبالت میکنم و منتظر نوشته های قشنگت هستم💕

    1. پری بانو

      پری بانو

      منم همین حس رو داشتم.

      اصلاح می‌کنم گلی مرسی که گفتی🦋

    2. Roshana

      Roshana

      موفق باشی زیبا جان💕

  5. نمدانم کِی.. 

    ولی شاید 

    یک روز

    یک شب

    یک ساعت 

    یک دقایق

    این درد مرا رها کرد. 

    1. عسل

      عسل

      😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️

  6. «پارت بیست و یکم» نجوای دخترک به علت پایین نبودن پنجره‌های ماشین، به سختی گوشِ محراب را نوازش داد. از این که او آن‌قدر راحت، غرقِ خشم می‌شد، لذت می‌برد. دستگیره ماشین را به سمت خودش کشید و در را یکهو، با ضربی باز کرد. روشنا که انتظارِ چنین حرکتی را نداشت، ضربه محکمِ در، به رخسارش سیلی زد. قدمی به عقب برداشت و بینی‌اش را ماساژ داد. ـ اِی وای! چی شد؟ لحن پر از تمسخرِ محراب همانند پنجه‌های دست شد و مغزش را فشرد؛ دردِ جسمی را فراموش کرد و خود را با قدمی بلند به آن هیکلِ درشت نزدیک کرد. ـ هیچی، یکی کور بود من رو ندید! تازه متأسفانه سد و اینا هم می‌سازه! کِیِ این نابینا بودنش کار دستش بده که یک روستا رو نصف‌شب آب ببره. پوزخند، با طمأنینه، بر سیمای محراب نشست. دخترکِ جسور، بی‌فکر، تنها دهان باز کرده بود و حرف می‌زد. پیش خودش اعتراف کرد که قطعاً روزی پوزِ این دختر را به خاک می‌مالاند. شکافِ اندکِ میانشان را با گامی بلند پر کرد. در چند سانتی‌متری دخترک ایستاد. این حرکتش، جا خوردن روشنا را به دنبال داشت؛ دست و پایش از فاصله‌ی کم‌شان گم شد، اما محراب تنها با لذت به تک‌تک اجزای صورتِ هم‌چون برفش زل زد. ـ شاید این آقا کور باشه، ولی مشام سگ داره، بویِ دختر هم از صد کیلومتری می‌گیره و ممکنه… صدایش به ضعیف شدن می‌رفت، اما به همان نسبت شیطنتش طغیان کرده بود؛ صورتش را به صورت ترسیده‌ی روشنا نزدیک کرد که بالا و پایین شدن سیبِ گلویش، از دیده‌اش پنهان نماند. ـ ممکنه هر چیزی ازش سر بزنه؛ پس تو این کارخونه که فعلاً کک هم پر نمی‌زنه، دخترک باید حواسش به خودش باشه، نه؟ روشنا که انگار از شوکی وسیع خارج شده بود، یک‌مرتبه خود را به عقب کشاند و نفسِ حبس‌شده‌اش را به‌سرعت از دهانش بیرون راند. قلبش دیوانه‌وار بر دیواره‌های قفسه سینه‌اش چنگ می‌انداخت، صورتش گُر گرفته بود، دست لرزانش را به‌سوی چمدانش دراز کرد و برای فرار از این مردِ دیوانه، فوراً راهِ کارخانه را در پیش گرفت. حتی برای لحظه‌ای نگاهش را به عقب هدایت نکرد. گام‌های بلند و لرزانش، طرحی از لبخند بر لب‌های محراب نقاشی کرد؛ می‌دانست که این دخترک تا مدت‌ها هوس شیطنت و بی‌‌پروایی نخواهد کرد. به‌سوی صندوق عقبِ ماشینش روانه شد و چمدان مشکی‌رنگی که همراه همیشگیِ سفرهایش بود را به بیرون کشاند، دسته‌اش را با فشاری به بالا آورد و در چنگ گرفت. برای اولین بار، نگاهش را معطوف کارخانه‌ی متروکه‌ی مقابلش کرد. حیاط کارخانه به‌قدری بی‌ریخت بود که شک به دل می‌انداخت؛ آیا در این‌جا واقعاً قبلاً تولیداتی می‌کردند؟ چند ماشین بزرگِ فرسوده گوشه کارخانه به چشم می‌آمد؛ چند درخت خشکیده هم زینت‌بخش حیاط بود که قدمتی کلان داشتند. با شنیدن بانگی از درون کارخانه، حواسش از اطراف پرت شد. شوک‌زده، خود را به‌سوی فضای اصلی راهی کرد. روشنا پشت دستگاهی پنهان شد و با عجز ناله کرد: ـ توروخدا؛ نیا جلو! التماست می‌کنم. چشمانِ عسلی مقابلش برق می‌زد، هر چه او قدمی به عقب برمی‌داشت، آن نامرد دست‌بردار نبود و پشتش پا بر زمین می‌کوبید. ـ ببین، بیا با هم صحبت کنیم خب؟ من اصلاً غلط کنم صاحب این‌جا باشم، می‌دونم تو از این‌جا خوشت میاد، اصلاً مالِ تو! فقط بزار من برم، باشه؟ جوشش اشک را درون چشمانش حس کرد؛ با احساسِ برخورد به چیزی سفت، پلک‌هایش را برهم فشرد و با همه‌ی توان جیغ زد. @سایان @گیلاس @بمب اتم کوچک @پری بانو
  7. پارت بیستم چگونه می‌توانستم آرام گیرم؟ وقتی آرامِ جانم در کنار آرامِ جانش، آرام بود؟ «غم» عید شد با خود غم آورد.. قربانی با خود درد آورد.. ماه رمضان با خود ملال آورد.. دیگر فرقی نمی‌کرد چه ماهی باشد، غروب جمعه باشد یا ظهر چهارشنبه! تمام جهان برای من مملو از غم بود.
  8. پارت نوزدهم به آن توده‌ای که گلویم را می‌فشرد، نباید بگویم رفیق! باید بگویم حریف… حریفی که شکستن آن کاری‌ست که به قول مادر حضرت فیل هم از انجامش عاجز است. سعی کردم.. خیلی سعی کردم بشکند تا تنفسم بالا بیاد شکاندمش، آرام در کنج اتاق، اشک های داغم مهمان رخسارم شدند. اما به همان خدایی که شاهد حالم بود نفسم بالا نیامد.
  9. پارت هجدهم درد جسمانی را هرچقدر که باشد تاب میاورم اما با این دردِ درونی نمی‌توانم ارتباط بگیرم.. انگار فردی از درون سینه‌ام را می‌فشرد و من دم نمی‌زنم! بغض! رفیق چندین ساله‌ام که یک ثانیه مرا کنار نمیزد و همیشه پا به پایم در تمام غصه‌هایم شریک است.
  10. پارت هفدهم نمی‌دانم! راستش را بخواهی دیگر نمی‌دانم مفهوم زیستن را.. من سال ها، ساعت ها خودم را عروسی در کنارِ آن هیکل ورزیده‌ی اسیر شده در جامه‌ی دامادی، تصور کرده بودم چگونه می‌توانستم حال بدون او زندگی کنم؟ در رویا های خودم عروس بی داماد بمانم و دَم نزنم؟
  11. « به نام خدا» سریال: مزرعه داتن«Dutton Ranch» محصول: آمریکا ژانر: درام، وسترن کارگردان: chad feehan وضعیت پخش: دو قسمت از فصل اول سال تولید: ۲۰۲۶ خلاصه: مزرعه داتن اسپین آف یلواستون در دل روزگار سخت و رقابتهای بی امان رخ می دهد که بث داتن و ریپ ویلر برای حفظ مزرعه ی محبوب 7000 هکتاری شان می جنگند. همزمان، آنها می کوشند کارتر جوان را راهنمایی کنند تا... بازیگران: Annette Bening Berto Colon Cole Hauser Cooper Tomlinson David DeLao Ed Harris Finn Little Harriet Sansom Harris Hart Denton J.R. Villarreal Jai Courtney James Eddie Jessica Belkin Josh Stewart Juan Pablo Raba Kelly Reilly Marc Menchaca Nakoa DeCoite Natalie Alyn Lind Neyla
  12. چرا باید این سریال را دید؟ قاضی جهنمی از آن دست سریال‌هایی است که در کنار سرگرم‌کننده بودن، مخاطب را به تفکر وامی‌دارد. این اثر با روایتی منحصربه‌فرد و غیرکلیشه‌ای، مفاهیمی مانند عدالت، انتقام و اخلاق را در بستری جنایی و فانتزی به چالش می‌کشد. تنوع پرونده‌های جنایی، بازیگری درخشان پارک شین هه، و پرداختی متفاوت به شخصیت قاضی‌ای که از محدودیت‌های قانون عبور می‌کند، این سریال را به اثری فراتر از یک درام معمولی تبدیل کرده است. برای کسانی که به دنبال داستان‌هایی با پیچش‌های غیرمنتظره، شخصیت‌هایی چندلایه و فضایی تاریک و تأثیرگذار هستند، «قاضی جهنمی» انتخابی ایده‌آل است.
  13. : سریال کره‌ای قاضی جهنمی اثری است که اخیراً پخش آن به پایان رسیده و در همین مدت کوتاه، توانسته جایگاهی ویژه در میان مخاطبان و منتقدان کسب کند. این سریال که امتیاز بالایی در رده‌بندی‌ها کسب کرده، با تعداد قسمت‌های محدود و امتیازات درخشانش، گزینه‌ای ایده‌آل برای کسانی است که به دنبال اثری کوتاه، پرکشش و عمیق هستند. داستان منحصربه‌فرد و شخصیت‌های قوی این سریال، آن را به یکی از جذاب‌ترین آثار کره‌ای سال ۲۰۲۴ تبدیل کرده است. قاضی جهنمی نه‌تنها با روایت متفاوتش شما را سرگرم می‌کند، بلکه مفاهیمی عمیق مانند عدالت، انتقام، و اخلاق را در بستری فانتزی و جنایی به تصویر می‌کشد. محوریت داستان بر شخصیت زنی استوار است که برخلاف کلیشه‌های رایج ژانر، به‌تنهایی مسیر انتقام را در پیش می‌گیرد و این نگاه تازه، یکی از دلایل اصلی محبوبیت این سریال است.
  14. خلاصه: کانگ بیت نا یک قاضی کاربلد با ظاهری زیباست اما او در اصل یک شیطان است. ماموریت او کشتن افراد شروری است که انسان ها را به سمت مرگ سوق می دهند… بازیگران Elise Stella Karlee Perez Kim In-kwon Kim Jae-hwa Kim Jae-young Kim Ji-hoon Park Ji-hoon Park Shin-hye Patti Deutsch کارگردانان Yang Hee Seung نقد و بررسی🌙: این سریال داستان قاضی‌ای را روایت می‌کند که در واقع یک شیطان تجسد یافته است و باید با روش‌های خشونت‌آمیز خود، جنایتکاران را قضاوت کرده و به جهنم بفرستد. اما سوال اینجاست که این سریال چه محتوای عمیق‌تری جز این پیش‌زمینه بسیار ابتدایی دارد؟ من چیزی نمی‌بینم. به نظر می‌رسد که تغییر ناگهانی از طنز به خشونت شدید، به منظور جبران کمبود محتوای واقعی این سریال باشد. به طور خلاصه، فکر نمی‌کنم که این اثر به خوبی عمل کند. این یک کمدی سیاه نیست، بلکه یک سریال انتقام‌جویانه و اکشن است و چیز بیشتری نیست. نقاط قوت شامل بازی‌های خوب است، اما شخصیت‌پردازی‌های اغراق‌آمیز و لحن ناهماهنگ، عملکردها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در نهایت، این یک فیلمنامه ناامیدکننده و سطحی است که می‌خواهد کمدی سیاه باشد اما بیشتر شبیه یک سریال انتقام‌جویانه و اکشن به نظر می‌رسد. از بسیاری جهات، این یک تماشای نسبتاً ابتدایی با پیامی قدیمی و "چشم برای چشم" است. ### قاضی از جهنم (지옥에서 온 판사) #### با بازی پارک شین‌هه (박신혜) ★★★★★★★★★★ **عدالت برقرار شد.** این نوع نمایشی است که آرزو می‌کنی طولانی‌تر باشد زیرا بازیگری خوب انجام شده، فیلم‌برداری فوق‌العاده است و ویرایش عالی است. اما در عین حال، متوجه می‌شوی که این سریال به طور دقیق برای همین مدت کوتاه برنامه‌ریزی شده و اگر طولانی‌تر بود، خوب نمی‌شد. **رضایت‌بخش.**
  15. “بسمه تعالی” نام سریال: قاضی جهنمی سال تولید:۲۰۲۴ محصول: کره جنوبی ژانر: ترسناک، جنایی، درام، عاشقانه، فانتزی تعداد قسمت: ۱۴ وضعیت سریال: به پایان رسیده
  16. خلاصه: کانگ سانگ اونگ یک کارمند خدمات عمومی، به شکلی نامعلوم صاحب یک قدرت ماورایی است. قدرت او بر اساس مقدار پول نقدی که دارد فعال میشود، به همین دلیل همیشه برای داشتن پول کافی که بتواند از قدرتش استفاده کند در تقلا است.در همین حال، بیون هو این و بانگ اون می هم قدرتهای ماورایی دارند که یکی با نوشیدن الکل و دیگری با مصرف کالری قدرتشان فعال می شود. این سه نفر باید هم از زندگی عادی خود محافظت کنند و هم جلوی آشوبی که خلافکاران قصد ایجاد آن را دارند بگیرند... بازیگران Benny Young Cha Si-won Deniz Sarıbaş Idaliz Christian Jang Hyun-sung Kim Hyang-gi Kim Hye-jun Lee Chae-Min Lee Jun-ho نقد و بررسی : Cashero (۲۰۲۵) امتیاز: ۸/۱۰ Cashero مجموعه‌ای زنده، زیرکانه و به‌طرز خوشایندی بدیع در ژانر ابرقهرمانی است که به‌طرز هوشمندانه‌ای فانتزی معمول قدرت‌ها را وارونه می‌کند. به‌جای نیروی فوق‌العاده یا پرواز، قهرمان ما کانگ سو نیرویی دارد که مستقیماً از واقعیت معاصر کره جنوبی سرچشمه می‌گیرد: توانایی‌های جسمی‌اش متناسب با میزان پول نقد داخل حساب بانکی‌اش افزایش می‌یابد. این فرضیه مبتکرانه، مجموعه‌ای را پدید می‌آورد که هم یک هجو اجتماعی-اقتصادی تند و تیز است و هم یک اکشن-کمدی هیجان‌انگیز، و آن را به یکی از سرگرم‌کننده‌ترین و متفاوت‌ترین آثار ژانر در سال‌های اخیر تبدیل می‌کند. نقاط قوت برجسته: - ایده‌ای ناب و قابل‌ارتباط: مفهوم محوری بلافاصله جلب‌توجه می‌کند و ظرفیت زیادی برای موقعیت‌های کمیک و نقد اجتماعی دارد. هر صحنهٔ درگیری مثل یک ترازنامه حساس می‌شود؛ ضربهٔ یک شرور به‌جای صرفاً قدرت، با واحد «وون» سنجیده می‌شود. این باعث ایجاد خطرات ذاتی و قابل‌فهمی می‌شود—اضطراب مالی به‌عنوان منبع نیرو—که به‌نوعی با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند که نیروی جسمانی صرف هرگز نمی‌توانست. - لحن و اجرا بی‌نقص: سریال با مهارت کمدی خشک، لحظات احساسی صادقانه و اکشن‌های خلاقانه را در هم می‌آمیزد. افکت‌های بصری به‌خوبی «نیروی پول» سو را به تصویر می‌کشند؛ نمایش‌های دیجیتالی موجودی و حملاتی که هم مضحک‌اند و هم جذاب. مجموعه بیش‌ازحد به مضحک بودن خود چشمک نمی‌زند و ایده را جدی می‌گیرد، که همین باعث می‌شود خنده‌دارتر و درگیرکننده‌تر باشد. - بنیان شخصیت‌پردازی قوی: کانگ سو قهرمانی بسیار قابل‌ارتباط است—یک جوان معمولی که از نظر مالی سختی می‌کشد و ناگهان در موقعیتی فوق‌العاده قرار می‌گیرد، جایی که بزرگ‌ترین ضعفش (کیف پول خالی) هم‌زمان بزرگ‌ترین قوت اوست. بازیگران فرعی، از جمله یک علاقه‌عاطفی بالقوه و دوستی با اخلاقی خاکستری، خوب پرداخته شده‌اند و هم مبنای احساسی فراهم می‌کنند و هم سفر قهرمان را پیچیده‌تر می‌سازند. چرا نمرهٔ ۹ یا ۱۰ نگرفت: - زیربنای گاه‌فرموله: با وجود نوآوری در طراحی قدرت، خط اصلی داستان گاهی به ضربه‌ها و کلیشه‌های آشنای آثار ابرقهرمانی و کی‌دراما متکی می‌شود. ماهیت ضدقهرمانان و برخی تعارض‌های میانی سریال در مقایسه با ایدهٔ مرکزی کمی کلیشه‌ای به‌نظر می‌رسند. - جاهایی از منطق مقیاس‌بندی نیرو فاصله دارد: مانند هر نیرویی که قوانین مشخصی دارد، بینندگان دقیق ممکن است لحظاتی را ببینند که نسبت «پول به قدرت» به‌طرز راحتی برای پیشبرد داستان انعطاف‌پذیر به‌نظر می‌رسد. منطق اقتصادی درونی، هرچند جذاب، همیشه کاملاً بدون اشکال نیست. حکم نهایی: Cashero پیروزی‌ای در جهان‌سازی خلاقانه است و نشان می‌دهد چگونه یک ایدهٔ درخشان می‌تواند ژانری کهنه را تازه کند. سریال هوشمند، بامزه، هیجان‌انگیز و نسبتاً پراحساس است. اگرچه گاهی از مسیرهای روایتی تکراری عبور می‌کند، این کار را با استایل، شوخ‌طبعی و ارتباط موضوعی انجام می‌دهد که آن را کاملاً نو جلوه می‌دهد. این یک داستان ابرقهرمانی مناسب نسل اقتصاد گیگ است—تماشایی برای هر کسی که تا به حال با دلهره موجودی حسابش را چک کرده و فکر کرده اگر چند صفر بیشتر داشت چه می‌توانست بکند. تماشا کنید اگر: به داستان‌های ابرقهرمانی مبتکرانه، هجو اجتماعی تیز، اکشن-کمدی‌های کره‌ای یا مفاهیم بالاتر از حد معمول علاقه‌مندید. صرف‌نظر کنید اگر: ترجیح می‌دهید آثار ابرقهرمانی زمخت و واقع‌گرایانه ببینید یا دنبال قطعه‌ای کاملاً جدی و حماسی در مقیاس بزرگ هستید. این سریال دقیق، بازیگوش و محور بر شخصیت است.
  17. «به نام خدا» نام سریال: قهرمان نقدی سال تولید: 2025 محصول: کره جنوبی ژانر: اکشن، علمی تخیلی، فانتزی، ماجراجویی تعداد قسمت: ۸ وضعیت سریال: به پایان رسیده
  18. پارت شانزدهم همیشه یک چیز بر لبم جاری بود: _ انسان مگر می‌شود آن‌قدر ضعیف باشد؟ جوابم را روزی گرفتم که تیغ جلوی چشمانم برق میزد و من برای زنده ماندن تقلا می‌کردم. خودکشی سخت است؟ از نظر من که خیر! زندگی سخت است. زندگیِ بی‌هدف و بدون علاقه به زیستن، بسیار طاقت فرسا است.
  19. پارت پانزدهم اشتباه از وجود او نبود! اشتباه، از ابتدا، از وجود من بود. منی که به اشتباه زاده شدم و به اشتباه عاشق! یک اشتباه با یک‌حس اشتباه در یک زمان اشتباه.. کل زندگی من پس در یک چیز خلاصه می‌شد اشتباه!
  20. پارت چهارده ولی می‌دانستم اگر او اشتباه هم باشد او را تکرار میکنم هربار به اشتباه..
  21. پارت سیزده مرا مسخره‌ی خاص و عام کرد این عشق! مرا لیلیِ بی مجنون کرد.. مرا زلخیای بدون یوسف کرد.. مرای شیرینی بی فرهاد کرد.. به راستی مجنون، یوسف، فرهاد مناسبِ آن انسانِ به اصطلاح آدم نبود، بود؟
  22. پارت دوازده عشق! دمار از روزگارم در آورد این عشق! تنهایم کرد.. و تنهایی بزرگم کرد.. آن‌قدر بزرگ که دیگر در زندگی کسی جا نشدم!
  23. سلام خوش اومدی دوست عزیز

     

    خوشحال میشم یه سر به صفحه‌ی رمانم بزنی:)

     

     

  24. پارت بعدی رو زود بزار بانو من کم صبرم خیلی:)))

  25. سایهههه

     

    اگه بچش دختر باشههه بزاریی این کارو باهاش بکنهه کلوچه هامو حلالت نمیکنممم😂🥺🥺☹️

    1. سایان

      سایان

      😂هیچی‌نمیگم اسپویل نشه رمان

    2. سایان

      سایان

      از خوندن رمانت بسیار لذت بردم. کلا طرفدار دو آتیشه رمانای طنزم

      کاراکتر روشناروهم خیلی دوست دارم😂 موقعی که به بامداد میگه «صبح‌‌ زود» میتونست برای تمسخر بیشتر بهش بگه «شامگاه» 😂

    3. Roshana

      Roshana

      نگو خودم میخونممم ولی بدون دیوونه میشم اگه دختر باشه😂

       

      اره شامگاه هم باحاله😂😂

×
×
  • اضافه کردن...