-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت چهارم» *** شب هنگام، هر چهار عضو خانواده پشت میز غذا خوری شش نفرهی گوشهی هال نشسته بودند. دیاکو از محل کارش برای پدر و مادر سخن میگفت، تنها کسی که حواسش کامل معطوفِ پسرِ خانواده بود، مه چهره بود. با هیجان و شعفی زیاد، هر چند دقیقه قربان صدقهی قد و بالای عزیز دوردانهاش میرفت. این وسط رضوان و روشنا نگاه از هم میدزدیدند و با غذایشان بازی میکردند. از وقتی پدر از سرکار برگشته بود، روشنا انتظار کشید تا سخنی بر لب بیاورد اما رضوان روزهی سکوت گرفته بود. همه، محو در دنیای خودشان بودند که ناگاه صدای فریاد مهچهره، سکوتِ به وجود آمده را در هم شکست. - وای خدا، سوسک! حرف به طور کامل از دهان مادر خانواده خارج نشده بود که دیاکو روی صندلی پرید و ایستاد؛ با تته پته گفت: - کو.. کج…کجاست؟ مه چهره، از تعجب، وجود سوسک مزاحم را فراموش کرد. روشنا نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد؛ سرش را، روی میز گذاشت و لب به خنده باز کرد. رضوان از جایش برخاست و به با لنگه دمپاییای، خود را به سوسک کوچک مشکی رنگ رساند؛ همینکه به سوسک رسید، سوسک با وحشت به سمت میز دوید. حال دیاکو بود که از ترس، فاصلهای گرفت و با شتاب به سوی آن سمت خانه دَوید. مهلکهای دیدنی شده بود! دیاکو میدوید، سوسک پشتش از رضوان فرار میکرد و رضوان در به در کشتن سوسک، پشت آن روانه شده بود. روشنا، انقدر خندیده بود که دیگر اشک امانش نمیداد. قطرهای از گوشهی چشمش به بیرون جَست و از بینیاش سرازیر شد. مه چهره که واکنش نادرِ دیاکو را دیده بود، شوک زده، به پشتی صندلی مخمل مشکی تکیه داد. بالاخره زورِ رضوان به سوسک چربید و او را از پا در آورد. دیاکو، نفس زنان بر روی مبل خود را رها کرد که صدای روشنا توام با خنده بلند شد: - نفس عمیق بکش، بابا دایناسور رو کُشت دیگه در امانیم، نمیخورَتِت. سپس قهقههای سر داد که با چشم غرهی مادرش، محو شد. مهچهره به خودش آمد، قاشق و چنگالش را برداشت و طوری که انگار آب از آب تکان نخورده، مشغول خوردن غذا شد. رضوان سوسک را با دستمالی برداشت که همینکارش، اوق زدن روشنا را به همراه داشت. از خوردن غذا پشیمان شد و با تشکر از پشت میز بلند شد. با دیدن دیاکو که دستش را حصاری بر پیشانیاش کرده و روی مبل، دراز کشیده؛ نیشاش تا بناگوش باز شد. خودش را، روی مبل تک نفرهی کنارِ دیاکو پرتاب کرد و با صدایی رسا گفت: - بابا میدونی پرنسسعلی یعنی چی؟ پدر که تازه دستانش را شسته و برای خوردن غذای سرد شده، عازم پشت میز شده بود، سرش را بالا آورد و نگاهش را روانه تک دخترش کرد. - نه! یعنی چی؟ دیاکو که هوشیار شده بود، روی مبل نشست و در جواب روشنا، رو به مادر گفت: - مامان میدونی برادر بزرگتر، احترام و ساکت شدن یعنی چی؟ رضوان و مه چهره، به فرزندانشان زل زدند تا مقصودشان از سوال های مطرح شده مشخص شود. روشنا خودش را به سوی دیاکو کشاند و با لودگی گفت: - برادری که از سوسک بترسه چهار سال بیشتر نداره، تازه پرنسسعلی هم هست. سپس قبل از خطر احتمالی، از دیاکو با جَستی، فاصله گرفت و خنده کنان به سوی اتاقش رفت. قبل از آنکه درِ اتاق را بگشاید صدای محکم پدر، او را از تصمیمَش باز نگهداشت. - یه نیم ساعت دیگه بیا تو اتاقم باید حرف بزنیم. روح از تنش خارج شد. همان چیزی که انتظارش را میکشید بالاخره به وقوع پیوست. چون پشت به میز بود کسی به او دید نداشت، دست راستش را مشت کرد و از بالا به پایین کشید؛ با نیشی باز کلمهی «یِس» را زیر لب تکرار کرد. قلبش از هیجان، دیوانهوار بر دیوارهی قفسهی سینهاش میکوبید. با نفسی عمیق، اکسیژنی نسبی به قلبش بخشید تا بلکه آرام بگیرد. سپس وارد اتاقش شد. نیم ساعتِ وعده داده شده توسط پدر، برایش نیم قرن گذشت تا بالاخره اذنورود به اتاق مشترک پدر و مادر، برایش صادر شد. -
پارت ششم همین که چشمم به رستورانی که نهال مقابلش پارک کرده بود، برخورد کرد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، سوت کش داری زدم و گفتم: _ این جا رستورانه یا ساختمون بهشته؟ یک ساختمان با نمای سفید که قسمت بالای ساختمان به شکل نیم دایره بیرون زده و شیشه کاری انجام شده بود، زیباییاش چشم هر بینندهای را حتی از فرسخ ها دور تر، به خودجذب میکرد. نامِ رستوران در در دل خواندم. « هتل رستورانِ نیلی» _ اینجا مال پسرِ دوستِ بابامه، اون نیم دایره بزرگه رستورانشه، بقیه هتله. ابرو هایم به سمت بالا متمایل شدند. هر طبقه با شیشه دایره ای بزرگ دودی تزئین شده بود و یک تراس مقابل آن به شکل نیم دایره قرار داشت که هر کدام از نیم دایره ها از نیم دایره طبقه آخر کوچک تر بود. زیباترین چیز، چراغ هایی بود که دور تا دور ساختمان به صورت نوار متصل بود و در شب ساختمان را چندین برابر بیشتر، در چشم قرار میداد. _ چرا ماتت برده؟ پیاده شو که دیره. سری به نشانهی تفهمیم تکان دادم و به همراه نهال از ماشین پیدا شدم. او به سمت ساختمان روانه شد و من هماهنگ جوجه اردک زشت پشت او قدم های بلند بر میداشتم. چندین پله طویل مقابلمان بود که با چمن مصنوعی کناره هایش را تزئینش کرده بودند. سپس به محض ورود، یک لابی مجلل مقابلت قرار میگرفت که در سمت راست پذیرش و در سمت چپ چندین مبلمان قرار داشت. نهال اما انگار مکان برایش تازگی نداشت، چون با گام های بلند مسیر مستقیم را در پیش گرفت و جلوی دو آسانسور ایستاد تا به پایین بیایند. _ این دوست پدرم انقدر خرپوله که صدتا مثل این ساختمون داره این یکی هم پسرش مدیریت میکنه البته کار اصلیش چیز دیگهس. پسرش زشته وگرنه میرفتم تو نخش زنش میشدم. لحن بامزهاش باعث نشستن خنده بر لبم شد. همانطور که با خنده به بازویش میزدم درب آسانسور باز شد و پسری مقابلمان قرار گرفت. در مرحلهی اول اخم های به شدت درهماش بود که چشم هر ببندهای را اذیت میکرد. شنیدن صدای دستپاچهی نهال باعث شد توان آنالیز قیافهاش از من گرفته شود. _ وای سلام آقای نیهاد حالتون چطور؟ اسم عجیبی داشت، نیهاد؟ اصلا نیهاد هم مگر اسم بود؟ صدایی درونم نهیب زد که چطور راز اسم باشد، نیهاد نباشد؟ پسری که نیهاد معرفی شد از آسانسور به بیرون آمد و دست به جیب رو به نهال گفت: _ ممنون؛ پدر خوبه؟ خوش اومدین. لحنش هیچ لطافتی در خود جا نداده بود، انگار مجبوری جواب نهال را میداد. با احوال پرسیای که درباره پدر نهال کرده بود و حالت چهره نهال حدس میزدم همانی باشد که تا الان ذکر خیرش بود. نهال دستپاچه شد انگار نیهاد از اون آتو داشته باشد، سریع گفت: _ خوبم.. نه یعنی خوبن … سلام دارن، خیلی ممنونما اومدیم بریم… یعنی چیز.. بریم رستوران چشم های مشکی رنگ نیهاد کمی جمع شد و سرش را تکان داد. _ خوش باشین؛ به پدر سلام برسونین. سپس سرش را هماهنگ یک عدد گاو پایین انداخت و رفت. این بار اخم های من بود که حسابی در هم گره خورد، دستِ نهال مبهوت را گرفتم و وارد آسانسور شدم. با حرص کمی مقنعهام را شل کردم و غریدم: _ یک ذره ادب خوبه والا، سلام بلد نبود بکنه؟ انگار نه انگار منم حضور داشتم. با اون اسم مسخرش، نیهاد! نمیدانستم چرا انقدر حرصم گرفته بود، پسرک متکبر، حتی نیم نگاهی هم خرج من نکرده بود، هرچه که نبودم آدم که بودم، نبودم؟ نهال همانگونه که دکمه طبقه آخر را میفشرد نیمچه خندهای کرد و بیخیال گفت: _ اولاً اسمش نیهاد نیست فامیلیش نیهادِ. اسم آریانِ. دوماً برای همین بهش گفتم زشت دیگه. اخلاقش زشته! این پسره سال به سال نمیاد اینجا از شانسمون چون ذکر خیرش بود پیداش شد. کلا همینه! شل کن حرصشو نخور مهم نیست. آریانِ نیهاد! تا به حال چنین اسمی هم نشنیده بودم، کلا عجیب به نظر میآمد. صورت بیضی شکلی داشت وپوستی سبزه، چشم و ابرو مشکی، لب و بینیای معمولی. در کل چهرهاش جذاب بود، از آنمدل چهره ها که دخترها زیاد میپسندیدند. بغل های موهایش را خیلی کوتاه کرده بود موهای وسط سرش هم متوسط بود، تنها یک ترهی مزاحم، روی پیشانیاش جولان میداد. در برابر منی که یک متر و پنجاه و نه سانت قد داشتم قد او خیلی بلند بود من تقریبا به زور تا شانهاش میرسیدم، زیر آن دورس سبز تیره و شلوار جین مشکی هم چهارشونهو هیکلی به نظر میآمد. با نوایِ زنی که طبقه آخر را اعلام میکرد از افکارم خارج شدم که با باز شدن درب آسانسور همراه شد. با دیدن رستوران مقابلم، هرچه از صاحبش دیده بودم فراموشم شد. با شیشه، رستوران را شبیه به دایره تعبیه کرده بودند. میز هایش هر کدوم به شکل دایره دور تا دور رستوران چیده شده بود. موسیقی لایتی پخش میشد. مرا عجیب یاد رستوران آقای خرچنگ در باب اسفنجی میانداخت. مخصوصا نمایهی داخلی رستوران. برای لحظهای چشمم به کف رستوران خورد و دهانم هم با آن هم تراز شد. کف رستوران هم به شکل شیشهای تعبیه شده و از زیر آن آب روانه میشد و از هدف و جلبک لبریز بود. همه چیز سفید بود، از میز و صندلی ها گرفته تا تابلو ها و دکور رستوران، تا چشم کار میکرد سفیدی مطلق دیده میشد. تنها رنگی که این سفیدی را در هم میشکست رنگ کفِ رستوران بود که آبی کمرنگ، کلمهای مناسب برای بیان رنگش بود. _ نظرت چیه؟ نتوانستم اشتیاقم را پنهان کنم، با ذوقی وصف ناپذیر گفتم: _ خیلی خوشگله؛ عاشقش شدم.
-
همتا
-
یلدا
-
۲۶-۲۵
- 31 پاسخ
-
- 3
-
-
بزن بریم بگین نام کاربری بالا سرتون به نظر چند سالشه؟ بسم الله از من شروع میشه:)
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
به نظر خودتون اگه رنگ بودین چه رنگی بودین؟ چرا؟ دوست دارم علتش رو بدونم *_*
- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
« پارت سوم» ابروهای بامداد گره خوردند. از جایش بلند شد. عصای نقرهرنگش را که به دستهی مبل تکیه داده بود، برداشت و لنگلنگان از هال مستطیلی شکل بزرگ، که با دو دست مبل قهوهای و کرم تزئین شده بود، گذشت. روشنا، بیتوجه، تمام حواسش به زنگ در بود تا دیاکو آن را بزند و او به سمتش یورش ببرد. اما قبل از اینکه صدای زنگ بلند شود، صدای بامداد در گوشش پیچید: - من دیگه برم. خبری که باید میرسوندم، رسوندم. غم در چشمان بادامی روشنا نشست. از کدورتی که بین بامداد و دیاکو افتاده بود، دلش میشکست. مگر چه شده بود که این دو دوست صمیمی از شبی اینطور دشمن شدند؟ میدانست اصرار فایدهای ندارد؛ بامداد حتی لحظهای حاضر نبود رخسار گندمگون دیاکو را ببیند. دستش را برای خداحافظی به سمت بامداد دراز کرد. بامداد مکث کرد؛ ابتدا به دست روشنا و سپس به چشمهای غمزدهاش نگاه کرد. برای گرفتن دستان روشنا دیگر تردید نکرد. دست کوچک کشیدهاش را در دستان بزرگ و زمخت خود گرفت و تکان داد. مثل همیشه، دستش برای روشنا کوره آتش بود؛ آنقدر که نتوانست بیشتر از دو ثانیه دستش را نگه دارد. این بار نوبت روشنا بود که نگاهش را به چشمان بامداد گره بزند؛ چیزی در این چشمها میدید که از خواندنش عاجز بود. به محض اینکه بامداد توانست دل از نگاه روشنا بکند و درِ خانه را برای خروج باز کند، دیاکو هم نفسزنان از پلههای طوسیرنگ بالا آمد. اخم بامداد به چهرهی دیاکو هم کشیده شد. با تمسخر هیکل ورزیده و قد بلند بامداد را نگاه کرد و گفت: - به! ببین کی اینجاست! سلام آقای شایگان، پارسال دوست، امسال آشنا. میگفتین گاوی، گوسفندی، خری، چیزی قربونی میکردیم. خدا بد نده! نگاهش سر تا پای بامداد را کاوید و در نهایت روی پایش که گچ گرفته بود، متوقف شد. روشنا خواست دخالت کند که نگاه بامداد مانع شد. تمام توانش را به کار گرفت تا جواب دندانشکنی به دیاکو ندهد. به قدی که چند سانت از او کوتاهتر بود چشم دوخت، نگاه از موهای کوتاه ولی مرتبش گرفت، زیر چشمهایی که آثار کمرنگی از کبودی در آن پیدا بود را از نظر گذراند و در نهایت نگاهش روی چشمان خشمگین دیاکو ثابت ماند، پوزخندی که چند ثانیهای بود لبانش را درگیر کرده بود، غلیظ تر شد. - نیازی به بذل و بخشش تو ندارم! بعد خواست از کنارش رد شود تا کمی نفس بکشد، فضای ساختمان خالی از اکسیژن بود؛ اما دیاکو بازوی چپش را گرفت و زیر لب غرید: - بارِ آخرت باشه وقتی کسی خونه نیست به خواهر من سر میزنی! من مثل تو بیرگ نیستم. تیکه کلام دیاکو، تا مغز استخوان بامداد را سوزاند. نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، طوری که صدا به گوش روشنای مضطرب، که کنار درِ خانه کز کرده بود، نرسد گفت: - من برخلاف تو، یه چیزایی میفهمم! دخترعموی آدم، ناموس آدمه، نه؟ به وضوح گردِ عصبانیت را درون گودی چشمانش دید. همچنان اخمهایش درهم بود، دستش را از دست دیاکو که دیگر شل شده بود، جدا کرد و از پلهها به سختی اما با نهایت سرعت پایین رفت. روشنا به محض رفتن بامداد، به سمت دیاکو که دست راستش را مشت کرده بود، روانه شد. - دیاکو؟ دیاکو که انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشد، تکانی خورد و مبهوت به روشنا زل زد. کمکم، مکان و زمانی که در آن بود را به یاد آورد؛ چند پله باقی مانده را طی کرد و به روشنا رسید. ساکش را روی زمین سرد گذاشت و بیمهابا، خواهرش را در آغوش گرفت. روشنا که انگار دردِ نبودن دیاکو، دوباره برایش تازه شده بود، دستش را دور کمر او حلقه کرد و غر زد: - نامرد، مگه قرار نبود زود به زود بیای؟ همانطور که در آغوش هم وارد خانه میشدند، دیاکو با شیطنت خندهای سر داد که مصنوعی بودنش به چشم روشنا نیامد. - اومدم دیگه! به رئیسم گفتم یه خواهر ترشیده دارم، من نباشم شهر رو به هم میریزه، باید زود برگردم تهران. اخمآلود، مشتی به سینهی ستبر برادر کوباند و این بار از او فاصله گرفت؛ دستش را به کمر زد و با جیغ گفت: - ترشیده عمته! -
پارت پنجم _ چیزی نیست از ظهر یکم بی حال شدم اومدم خونه دیدم بینیم کیپ شده چند تا قرص خوردم تا الان خواب بودم و متوجه تماسهات نشدم، شرمنده. نمیدانم چرا حرفش را باور نکردم. صدایش به کسانی که سرما خورده بودند شبیه نبود، گرفتگیاش انگار از نوعی دیگر بود اما بد به دلم راه ندادم. به قول نهال من خیلی منفی نگر بودم. با کشیدن نفس عمیقی، همانطور که در جواب نهال که با دست پرسید بود کیست، نام کوروش را لب زده بودم گفتم: _ خدا بده نده، الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟ کوروش اینبار بدون مکث با لحنی که با شیطنت آمیخته شده بود گفت: _ چرا خانمَم رو لازم دارم. بدنم از حرفش گُر گرفت. دست و پایم را گم کردم، لبم را با زبان تر کردم و گزیدم. در جوابش کاملاً احمقانه گفتم: _ انشالله کوروش خندهای بیجاناش را به گوش هایم سوغاتی داد و گفت: _ بیا ادامه ندیم شَر میشه، خانم دعوام میکنه. سکوت کردم؛ مطمئن بودم کل پوست سفیدم حال به سرخی میزد. کوروش که سکوتم را دید رشته کلام را در دست گرفت و با بالا کشیدن بینیاش نالید: _ میترسم اگه همراهت بیام سرما بخوری، اشکال داره قرارِ امشب رو به فردا شب موکول کنیم؟ غم به وضوح جای خجالت را در صورتم گرفت. از اینکه کوروش نمیآمد غمگین نبودم، از این غمگین بودم که میبایست امشب تنها شام میخوردم چون مادر مجوز ورود به خانه را نداده بود. _ نه اشکالی نداره؛ استراحت کن فعلا. کوروش که اصلا در باغ سرد بودن جملهام نبود، با بی قیدی مجدد بینی اش را بالا کشید و فس_ فس کنان گفت: _ چشم مراقب خودت باش ببخشید بازم فعلا. بعد از اتمام تماس، مثل توپ پنجر شده، بادم خالی شد. نهال که تا آخر حرف زدنم مشغول پیام بازی با مهراد بود با شنیدن خداحافظیام، سرش را بلند کرد و به من زل زد. _ همه با پارتنرشون حرف میزنن شاد میشن تو نمیدونم چرا هروقت حرف میزنی انگار چکت برگشت خورده. بی حوصله کیفم را روی شانه ام مرتب کردم، درز مقعنهام که هنگام صحبت جهت آرامش، هی به چپ و راست تکانش میدادم را صاف کردم و در جواب نهال گفتم: _ هیچی کوروش سرما خورده امشب باید تنهایی تو خیابون ها وِل بچرخم. بعد شبیه کودک تنها و بی سرپرست لب هایم از بغض لرزید. نهال که با دیدن قیافهام ابرو های هشتیاش به بالا پریده بود، تک خندهای متعجب سرداد. _ واقعا بغض کردی برای همین؟ بیا من باهات میام بریم بیرون گریه نداره که. بیتوجه به اینکه جلوی درب دانشگاه پر است از دانشجو، خودم را در آغوش نهال جا دادم و با ذوق شروع به بوسیدن گونههای گلگونش کردم. _ بسه اَه حالم رو به هم زدی، ولم کن! همانگونهکه با یک دستش سعی داشت مرا به عقب هُل دهد، با دست دیگرش جای بوسههایم را بر صورتش پاک میکرد و غر میزد. _ صد دفعه گفتم اینجوری من و با تفی نکن، حالم بد میشه، مگه تو حالیت میشه؟ نه! گاوی. سرخوش خندیدم و ردیف مروارید های یک دست سفیدم را به نمایش گذاشتم. نهال بعد از تماس با مادرش و اطلاع از غیبتش با من راهی بازار شد، یک مغازه را رد نداد. هر چه که لازم داشت تهیه کرد. من هم با توجه به پولی که داشتم ترجیح دادم فقط نظارهگر باشم و بگویم چیزی لازم ندارم. لازم داشتم ولی چون پدر چند ماهی میشد به سختی پول جور کرده بود و بینی ام را عمل کرده بود، دلم نمیآمد از او پول زیادی بگیرم. پارسال که در رشته حسابداری قبول شده بودم، هرچه اصرار کردم جایی مشغول شوم پدر مخالفت کرد. میگفت سن هجده سالگی برای پا به بازار گذاشتن، سن کمی است. هرچه گفتم فایده نداشت، تا مادر را به جانش انداختم اما مرغ پدر یک پا داشت. من هم کم_کم بیخیال شدم و به درسم پرداختم. نزدیک به سه ساعت صرف خرید های نهال شده بود، انقدر خریده کرده بود که دیگر در صندوقو عقب دویست و شش سفیدش جای سوزن انداختن نبود. وقتی آخرین کیسه را در ماشین جا داد، دستانش را به هم زد تا به اصطلاح خاک نشسته روی کف دستش را از بین ببرد. سپس غرولند کنان گفت: _ وای خیلی خسته شدم، بریم یک چیز بخوریم دارم از گرسنگی تلف میشم. مدتی از طنین نواختن شکمام میگذشت، پس بدونچون و چرا قبول کردم به رستورانی که نهال به شدت از آن تعریف میکرد، برویم. همه ترسم فقط از این بود که این رستوران بالا شهری، در حد توان مالی من است؟
-
پارت چهارم چشم غرهای نثارم کرد و همانگونه که لیپ گلاس و آینهاش را برای تجدید آرایش در میآورد گفت: _ تو چرا انقدر گیر دادی به این بنده خدا؟ دوستش دارم چرا باید بیخیال بشم؟ به این خوبی! اگر آب در هاون میکوبیدی آثارش بیشتر از حرف زدن با این دختر بود. در کمال خونسردی گفتم: _ عشق برای سرپوش گذاشتن روی هر خبطی نیست! آدم مگه میشه اینجوری شه؟ تو خودت، خودتی به کوری زدی. نهال برای دومین بار پد لیپ گلاسش را روی لبان قلوهای پروتز کردهاش کشید و گفت: _ تو چه میفهمی از این چیزا! تو رو هم میبینیم خانم. حق با او بود! من واقعا چیزی، از این چیزها نمیفهمیدم. اگر میفهمیدم زبان به دهان میگرفتم و حرفی که فقط حرف بود را به او نمیگفتم. _ پاشو بریم تا کلاسشو پیدا کنیم کلاس شروع میشه. برای آخرین بار، موبایلم را چک کردم و وقتی پیامی از جانب مادر دریافت نکردم با نهال همراه شدم. **** با صدای جاروبرقی به آرامی لای پلکم را باز کردم، اولین چیزی که نگاهم را دزدید مادر بود که با جارو برقی شیشه خُرده های کوچک را جمع میکرد. چارچوب سفید آینه دیگر در اتاق حضور نداشت، خبری هم از شیشههای درشت نبود. مادر از خواب و غفلتم استفاده کرد و همه جا را صیقل داد. حالت خوابیدنم باعث خشک شدن کمرم شد؛ پتویی که دورم را احاطه کرده بود را کنار زدم و از جا برخاستم. صدای مهره های کمرم را یکی پس از دیگری به محض بلند شدنم شنیدم. بی توجه به مادر که مشغول کارش بود، برق اتاق را خاموش کردم و به سمت تختم روانه شدم. همین حرکتم باعث خفه شدن صدای ناهنجار جاروبرقی شد. _ چشات نمیبینه دارم گندکاریتو تمیز میکنم؟ رقبتی از خود برای پاسخ دادن، نشان ندادم. روی تخت یک نفره ام که با ست روتختی یاسی زینت داده شده بود، دراز کشیدم. مادر هم از حرص در همان تاریکی باز هم صدای آنوسیله مزخرف را در آورد و به کارش رسید. مچ دستم را حصاری بر پیشانیام کردم و باز چشمانم را بستم. نوری که از هال به اتاقم میتاپید اذیتم میکرد. از نور و روشنایی بیزار بودم. خداروشکر اتاق پنجرهای نداشت که آزارم را بیش از قبل کند. نمیدانستم الان روز است یا شب. _ محض رضای خدا، پاشو یه دوش بگیر حال آدم به هم میخوره سمتت بیاد. برای لحظهای دهانم چرخید تا بگویم: « مگر تو سمتم هم میآیی؟» اما لب هایم را بر هم فشردم و صدایم را خفه کردم. تا ابد به غر زدن های این زن عادت نمیکردم! از کودکی ام هر بار کار اشتباهی انجام میدادم حتی ساعت ها بعد زمانی که قرار بود ظرف بشوید کارم را به خاطر داشت و برایش غر میزد. در نهایت تا آن را به پدر گزارش نمیکرد، آرام نمیگرفت. نفهمیدم کِی بساطاش را جمع کرد و از اتاق خارج شد، هرچه بود همین مرا خوشحال میکرد که در را پشت سرش محکم به چارچوب کوبید. تاریکی محض! حال، حالم بهتر بود. **** برای هزارمین بار، شمارهی کوروش را گرفتم که با جملهی اپراتور مواجه شدم. قبل از آنکه مجدداً کامل اعلام کند که در دسترس نیست قطع کردم. آخرین کلاسم تمام شده بود، کوروش ازم خواسته بود بعد از اتمام کلاسم منتظرش باشم تا شام را باهم بخوریم. وقتی به نهال پیامش را نشان دادم، قهقههای سر داد و اینکه الکی منفی نگر هستم را مجدداً بر زبان آورد. حال ساعت از هفت گذشته و هر چه سعی بر برقراری ارتباط داشتم ناکام ماندم. نهال که چند متر جلوتر مشغول به قول خودش لاو ترکاندن با مهراد بود، با نیش باز، برای مهراد عشوه خرکی میآمد و پشت تلفن، باز ناز و طمانینه سخن میگفت. همین که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد، بی مهابا، قسمت اتصال تماس را لمس کردم و با هیجان کاذب موبایل را متصل به گوشم قرار دادم. _ الو؟ وقتی صدایی از آن سمت به گوش نرسید، مجدد به صفحه موبایل و نامکوروش نگاهی انداختم. _ کوروش؟ الو؟ چرا جواب نمیدی؟ مدتی نگذشت که صدای کمجانِ کوروش، جان از تنم رُبود. _ سلام راز چطوری؟ انقدر عادی حالم را میپرسید که انگار نه انگار دو ساعت است مرا معطل خودش کرده. اما عصبانیت مانع غر زدنم شد با صدایی که کمی میلرزید نالیدم: _ صدات چرا اینجوریه؟ کجایی؟ باز هم مکث کرد. انگار برای حرف زدن نیاز به استخاره کرد. ناخنم را به سمت دهانم بُردم و طبق عادت زمان استرسم، جویدم. نهال که برای لحظهای چشماش به من افتاد از تلفن دل کند و به سمتم روانه شد. صدای ابراز علاقه کردنش را در لحظات آخر به مهراد شنیدم که ناخواسته اخم هایم را در هم کشید. صدای کوروش مرا از فکر نهال و مهراد بیرون کشاند.
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
« پارت دوم» بادی به غبغب انداخت و همانطور که استوار میایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکمتر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو میخوندم. بامداد مجدداً نتوانست جلوی نمایان شدن دندانهایش را بگیرد؛ چشمان سبزش به وضوح میخندیدند و با دهانش همراه بودند. روشنا خود را لنگانلنگان به بامداد رساند، سرش را پایین گرفت تا نگاهش همتراز با قد خمیدهی بامداد باشد، سپس به پای گچ گرفتهاش اشاره کرد و غرید: - درسِ عبرت نشده؟ معنی کلامش را به وضوح دریافت؛ اخمی بین ابروان پرپشت مشکیاش که کمی به هم پیوسته بود، نشاند. - منظور؟ این بار نوبت روشنا بود که شاداب، ابرویی بالا بیندازد. بیقید، کنارِ بامداد جاخوش کرد و پا روی پا انداخت. دستش را دور زانویش پیچید و گفت: - خودت بهتر میدونی! بامداد روزی نزدیک به دانشگاه منتظرِ روشنا بود که متوجه خروج او به همراه پسری با قد و قوارهی متوسط و هیکلی لاغر شد. اختیار از کف برید؛ از ماشینش به بیرون پرید و همین که خواست به سوی آنها بدود، پایش درون چالهای گیر کرد و همان دلیل مسخره، باعث اینطور اسیر شدنش بود. در نهایت هم معلوم شد آن پسرک، دختر بود و یکی از دوستان قدیمی روشنا! روشنا که انگار به همان چیزی که ذهن بامداد را مغشوش کرده بود، فکر میکرد؛ قهقههای سر داد و کوسنی را که حدفاصلِ آن دور را پُر کرده بود، در آغوش گرفت. - نتیجه میگیرم کلاً زیاد شادی، خشم، هیجان به خودت وارد نکن. آخرش خونهنشینت میکنه. بامداد، کوسن را در لحظهای از حصار دستانش بیرون کشید و ضربهای محکم بر فرقِ سرش کوباند. روشنا خواست به سمتش خیز بردارد و مشت بر سر و صورتش بکوبد که صدای آیفون مانع شد. هردو، متعجب، به هم نیمنگاهی انداختند؛ روشنا میدانست مه چهره و رضوان که این وقت روز به خانه نمیآمدند، پس چه کسی بود؟ به روی خودش نیاورد که نجوایی از آیفون شنیده، خانُمانه، به حالتی که اول نشسته بود، بازگشت. - هی خاموشا، پاشو برو ببین کیه! حالت آرامش چهرهاش بهناگاه طوفانی شد؛ این بار واقعاً به سمت بامداد خیز برداشت و موهای کوتاه مشکیاش را زیر چنگالش گرفت. _ صبح زود! صد بار نگفتم اسم من رو اینجوری صدا نزن؟ ها؟ بامداد از اینکه «صبحِ زود» خطاب شده بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. صورتش کمی از درد جمع شده بود که بار دیگر صدای آیفون به سروصدای درونِ خانه افزود. با کمی فشار، خودش را از زیر دستان روشنا نجات داد و اخمی مصنوعی بر صورت نشاند. _ کاری نکن برم با عمو رضوان صحبت کنم بگم هنوز بچهای نفرستت ها! همین تهدید کوچک، ترس را بر جان روشنا انداخت. بیچون و چرا، با درنگی کوتاه، به سوی آیفون پرید و نتوانست لبخندِ کجِ کنارِ لبان بامداد را ببیند. از تصویری که درون آیفون افتاده بود، جیغی زد و گفت: _ اِی وای! دیاکو اومده. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان میداد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لبهای باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روشنا خرِ کیه، بگو به جون خاله سوسن؟ بامداد، پای سالمش را به پای گچیِ اسیرش تکیه داد و همزمان، کش و قوسی به بدنش داد. - حالا قسم آیه و قرآن هم لازم نیست والا. به جونِ روشنا که خرِ منه. ابروهای روشنا در هم گره خوردند؛ چهارزانو روی مبل قهوهای رنگ یکنفره اسکان کرد؛ دستهایش را مشت کرد و در هم گره زد. - چطور راضیش کردی؟ اصلاً مطمئنی بهش گفتی میخوام انصراف بدم؟ از شدت اشتیاق، مدام لب پایینش را گاز میگرفت و به چپ و راست متمایل میشد. چشمهای خرماییرنگش برق میزد. پشت هم آب دهانش را به سمت گلو هدایت میکرد تا از هیجان زیاد، بر صورتش جاری نشود. از کودکی عادت داشت، هرگاه هیجان بدنش بیش از حد میشد، آب دهانش را به سختی فرو میبرد. بامداد، دستی به ریشش کشید و چهرهی درهمِ روشنا را بررسی کرد؛ با آن موهای فِر بلند و پوست سفیدش، دیگر جایی برای دل بامداد در سینهاش باقی نگذاشته بود. - همهچیز رو بهش گفتم، اما راضی نمیشد. نزدیک به دو ساعت باهاش حرف زدم، بالاخره راضی شد. این بار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند؛ از جا پرید و به سمت بامداد دوید. بامداد هم که انتظار چنین حرکت ناگهانی و کودکانه ای را نداشت، با چشمانی گرد شده به مسیری که روشنا طی میکرد تا به او برسد، خیره شد. از روی سرامیکهای سرد خانه دوید؛ اما همین که پایش به قالیچه کوچکی که بین دو مبل، چیده شده بود، رسید، اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. قالیچه که به جایی وصل نبود، به خاطر سرعت زیاد روشنا لیز خورد و به همراه خود، روشنا را هم نقش بر زمین کرد. - آخ! لنگ در هوا، بر زمین افتاده بود. چشمانش را نیمه باز کرد و سخنی که باید در لحظه مرگ گفته میشد، بر زبان آورد: - بسم الله الرحمن الرحیم، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. بعد، با صدایی که سعی میکرد رسا باشد، شروع به فرستادن صلوات کرد. بامداد که دیگر نگرانی از حال روشنا در دلش نمانده بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و قهقههای سر داد که مطمئن بود تا طبقههای بالا و پایین خانه هم میرسد. روشنا با شنیدن صدای خنده بامداد، چشمانش را کامل باز کرد. پایش را با درد به سمت خودش کشید و با ناخنهایش روی آن را ماساژ داد. - مرض! خنده داره؟ صدایی که از میان دندانهای به هم فشردهاش خارج شد، خنده بامداد را طولانیتر کرد. وقتی خندهاش کمی فروکش کرد، چندین بار نفس عمیق کشید و سپس گفت: - خب آخه دخترِ خوب، آدم وقتی فکر میکنه داره میمیره، اشهدش رو میخونه؛ نه وقتی مُرده. سپس، یک لبخند کج به انتهای جملهاش افزود. حالا که کمی از دردش کاسته شده بود، هوش و حواسش که انگار به مرخصی رفته بودند، به جایشان برگشتند. البته، اگر اصلاً هوش و حواسی در کار بود! کلاً بالاخانهاش را خیلی سال بود که اجاره که هیچ، رهن کامل داده بود. -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
Roshana پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام اعلام امادگی با کلوچه خرمایی- 34 پاسخ
-
- 2
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های مورد پسند کاربران
«به نام خدایی که عشق را آفرید» نام رمان: کلوچه خرمایی نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود شروع رمان: ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ خلاصه: همه چیز زیر سر یک کارخانه کلوچه خرمایی است؛ دو جوانی که یک کدام به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همه چیز را با شرایط وقف داد؟ چطور میشود از آن ها خواست دل به کار دهند نه به همدیگر؟ اصلا داستان این کارخانهی متروکهی از نو تاسیس شده چیست؟ مقدمه: کلوچه خرمایی این قصه با کلوچه های دنیای واقعی فرسنگ ها فاصله دارد. در اینجا خرمای عشق را از هستهاش که قلب باشد جدا میکنیم با کرهای از مشکلات هم میزنیم و کمی دارچینِ ترس را عصارهاش میکنیم. حال نوبت ساخت خمیرِ شکل گیری رابطهای عاشقانه است. خمیر را پهن کرده و خرما را به دلِ آن میسپاریم. سپس کلوچه را به شکل دلخواه در میاوردیم و سپس در فر با دمای مناسب میگذاریم تا نسوزد و تازه بماند. اینگونه است که کلوچهی خرمایی متعلق به ما میشود. نوشِ جان! صفحه نقد رمان: نقد-و-بررسی-رمان-کلوچه-خرمایی- گالری رمان: گالری-رمان-کلوچه-خرمایی- -
پارت سوم با صدای پیامک موبایلم، افکارم را پس زدم و پیام را باز کردم. سرم را بلند کردم که با جای خالیاش مواجه شدم. کوروش کِی رفته بود؟ _ من باید برم جایی اگه کلاسی نداری تا خونه برسونمت. نه «عزیزم» و نه هیچ پیشوند و پسوندی در آن دیده نمیشد. راستش من هم زیاد در بند نبودم. کیبورد موبایلم را باز کردم و نوشتم: _ من کلاس دارم باید بمونم تو برو. چند بار دستم لغزید تا «عزیزم» را بنویسم اما دلم قبول نمیکرد. پیام را در نهایت با یک استیکر قلب ارسال کردم و بی حوصله موبایلم را درون کیفم انداختم. وقتی هنوز او را به سختی «تو» خطاب میکردم چه لزومی داشت «عزیزم» بند جملهام ببندم؟ از جایم برخاستم، کلاس تقریبا خالی شده بود به جز نهال و دختری که جلوی کلاس با هم صحبت میکردند خبری از دانشجویی دیگر نبود. از بین صندلی ها گذاشتم و به سمت در، قدم های بلند برداشتم. نهال با دیدنم، با دخترک خداحافظی کرد و برای خروج همراهم شد. _ کشتیهات چرا توهمه خانم؟ ناخواسته خندهام گرفت، طبق عادتم لبم را با زبان تر کردم و خنده کنان گفتم: _ کشتی هات توهمه چه صیغهایه؟ یا میگن چرا اخمات توهمه یا میگن چرا کشتی هات غرقه، قیمه هارو چرا میریزی تو ماست ها؟ ادای خندیدم را در آورد و جملهای به زبان آورد که خنده ام کمرنگو در نهایت محو شد. _ حالا هرچی! بگو چته. هرچه سعی کردم جلوی آه ام را بگیرم تا ناراحتی ام مشخص نباشد، نشد. _ فکر میکردم کوروش برای امروز برنامه ای داشته باشه ولی خبری نیست. ابروهای نهال بالا پرید، همونطور که باهم از سالن خارج میشدیم تا به حیاط بزرگ دانشگاه برویم غرید: _ توهم که دنبال انرژی منفیای! خب چرا تو بهش پیشنهاد ندادی که امروز باهم باشین؟ بعدشم مگه تو کلاس نداری؟ این بار نوبت من بود که اخمهایم را در هم بکشم. _ من هیچ وقت، وقت کسی رو ازش گدایی نمیکنم، کسی که بخواد برام وقت میزاره؛ اگه پیشنهاد میداد کلاسارو نمیرفتم. نهال خنده کنان همانطور که خودش را روی اولین صندلی گچی قرمز رنگ پرت میکرد گفت: _ اونکسی، احیانا قرار تا چند وقت دیگه اسمش بره تو شناسنامت! توهم که قربونت برم نمیزاری دستتو بگیره بنده خدا میترسه باهات بیرون بره یک وقت خبطی کنه، مثلا دستش یهو بخوره به دستت تو قیامت به پا میکنی. من هم کنارش خودم را جا کردم و کیف مشکی رنگم را مهمان پای ام کردم. _ خب وقتی هنوز محرم نیستیم چه لزومی یک سری کارها؟ مثلا دستمو نگیره نمیتونه باهام کافه بیاد؟ نهال جدی شد، به حالت چهار زانو مقابلم نشست. انگار نه انگار در دانشگاه بودیم. چشم های عسلیاش را به چشمانم دوخت و گفت: _ عزیزِ من! مسئله اعتقادات افراطی توعه! هیچکس دنبال گرفتن دست تو برای کافه رفتن نیست، اما تو انقدر تاکیدکردی رو این قضیهکه باعث شدی اون بنده خدا ازت فاصله بگیره. حتی ذرهای حرفهای نهال برایم منطقی به نظر نمیآمد. وقت گذاشتن برای آدم ها چه ربطی به اعتقادشان داشت؟ من فقط از اون خواسته بودم تا روز عقد، یک سری خط قرمز ها را رعایت کند. نهال هم برای مسخره کردنم گرفتن دست را هر سری به سرم میکوبید. _ تو که من هرچی بگمحرف خودتو میزنی! نهال که دید من حرف هایش را نمیپذیرم، بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و مقنعهاش را برای جمع کردن موهای بلوندش مرتب کرد. _ کلاس بعدی چه ساعتیه؟ نگاهی به ساعت مچی دستم کردم تا خواستم حرف بزنم صدای پیامک موبایلم پخش شد. همانگونه که ساعت کلاس را اعلام میکردم صفحهی موبایلم را باز کردم. _ نیم ساعت دیگه. با دیدن پیامکی که از طرف مادر بود، ابرو هایم در آغوش هم قرار گرفتند. _ امشب میتونی شام خونه نیای؟ اکرم میخواد بیاد اینجا خونه کوچیکه هرچی تعداد کمتر باشیم بهتره. میدانستم چقدر مادرم دلش میخواهد به اکرم ثابت کند که زندگی عالیای دارد، در صورتی که صورتش را با سیلی سرخ میکند. با حرص برایش تایپ کردم: _ خب من کجا برم؟ دیگر تا چند دقیقه بعد جوابی از جانبش دریافت نکردم. مشغول بازی با گوشت اضافه بغل ناخنم شدم و با حرص پایام را تکان دادم. _ میگم مهراد دیشب میگفت باهام بریم مسافرت کیش، شاید یکی، دو روز دیگه برم. مهراد، پسری عیاش و خوش گذران که انگار نهال او را از لپ لپ پیدا کرده بود. اگر او را از نزدیک نمیدیدم باور نمیکردم که چقدر یک آدم میتواند بی بند و بار باشد. رفتارش که با لات های چاله میدانی فرقی نمیکرد تنها حُسنش قد بلندش بود. موهای بلند که آن را دُم اسبی میبست. انقدر روی صورتش خال زده بود که چشمانش به سختی قابل رویت بود. چشمانی به تیرگی شب. همیشه خدا هم زنجیری در دست داشت که دور انگشت اشاره و وسطش میچرخاند و باز میکرد. _ واقعا قصد نداری بیخیال این پسره بشی؟
-
پارت دوم &&& بشقاب را به سمت دیوار پرتاب کردم و به سمت گلدان حمله ور شدم، گل هایی که روزی با دستان خودم کاشته بودم با گلدان به سمت دیوار کشیده شد. مادرم با گریه و ترس جیغی کشید و برای مقابله کردن با من، به سمتم دوید. _ بسه، بسه! پشت هم فریادم در اتاق پخش میشد. خواستم به سمت آینهی روی میزم بروم که مادر جلویم را گرفت و بازو هایم را اسیر دستانش کرد. محکم تکانم داد و فریاد زد: _ چیکار میکنی؟ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ اما من نمیفهمیدم! اگر میفهمیدم مادرم را به سمت تخت که در موازات میز قرار داشت هُل نمیدادم و آینهی اتاقم را به سمت سرامیک های کف اتاق سوق نمیدادم. آینه با صدای مهیبی هزار تکه شد و برای لحظهای سکوت را به همراه خودش به ارمغان آورد. مادر مبهوت، به آینهی شکسته زل زد. کنار آینه شکسته نشستم و تکهای را برداشتم اینبار مادر فرز تر از من عمل کرد و شیشه را از چنگالم بیرون کشید. با پخش شدن صدای سیلی در اتاق، ناباور به او چشم دوختم که با گریه نالید: _ الهی بمیرم و از دست تو راحت شم؛ چه مرگته؟ ها؟ چرا داری با من این کارو میکنی؟ سپس با هق_هق اتاق را ترک کرد. سمت چپ صورتم میسوخت کنار میز نشستم و زانو هایم را در آغوش گرفتم. به تصویر خودم درون تکه آینهای که کنارم افتاده بود زل زدم. صورتی سفید که از اثرات بیش از حد اصلاح نکردن به کدری میزد. ابرو های کلفت، چشمهایی که جز دوگودال ژرف مشکی هیچ چیزی در آن دیده نمیشد، بینیای که سال پیش زیر تیغ جراحی رفته بود و لبهای نازکی که حال به کبودی میزد. موهایم که خودم با دستان خودم آن را کوتاه کرده بودم و حال به رنگ شب و اصلی خودش برگشته بود را از صورتم کنار زدم و شروع به کندن پوست های اضافه لبم کردم. طولی نکشید که در افکارم غرق شدم. در خاطراتی که زیاد دور نبود، دختری که اگر آرام بود هیچ وقت افسرده نبود! این دختر درون آینه با دختر خاطرات من تفاوت کلانی داشت. ناخواسته به سال ها پیش سفر کردم، به خاطراتی که هر چه از آن ها بیشتر فرار میکردم بیشتر به آن نزدیک میشدم. **** با ضربهای که نهال به پهلویم وارد کرد، حرصی سر از جزوهام بلند کردم و برای هزارمین بار به او زل زدم با چشم و ابرو به جلو اشاره کرد و با شیطنت گفت: _ حلقه تو دستش رو بیین! همچنین هم جدی حرف میزنه انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده، چرا شیرینی نخریده؟ نمیخواد اعلام کنه؟ از صبح بار ها این جملات را به زبان آورده بود و مرا دیوانه کرده بود. حرصی ترهای از موهای قهوهای رنگ شده ام را که بزور خودش را از مقنعه بیرون انداخته بود، پشت گوشم انداختم و زیر لب نالیدم: _ صدبار پرسیدی هر صد بار گفتمچیکار کنه بندری برقصه؟ من خودم خواستم کسی تو دانشکده ندونه تا از نگاه ها فرار کنم. بعدشم ما که هنوز عقد نکردیم! سپس نگاهم را به سمت جلو کلاس چرخاندم و به کوروش زل زدم. با آن کت اسپرت سبز تیره و شلوار پارچهای مشکی جذاب بود. مردی که دیشب با خانواده اش در خانه ما، مرا نشان کرده و الان نامزدم بود. کوروش سی و دو ساله که استادم بود و بعد از شش ماه شرکت در کلاسش گفته بود از من خوشش آمده و میخواد خدمت خانواده ام برسد. من هم چون اصلا در باغ عشق و عاشقی نبودم، قضیه را برای مادرم تعریف کردم. مادرم نه انسان با درک و تحصیل کرده ای بود، نه میدانست باید چه واکنشی نشان دهد. فقط پرسید «پولدار است؟» «پدرش چه کاره است؟» « خانه و ماشین دارد؟» و چون جواب من به سوالاتش «بله» بود شروع کرد به نصیحت کردن ام که همه چیز پول است؛ پول که باشد مرد اخلاق دارد، پول که باشد لباس و خوراک خوب فراهم است؛ پول که باشد میتوان زندگی کرد بدون پول باید مُرد! من در جواب گفتم من که دوستش ندارم! او گفت « از قیافهاش بدت میآد؟» کمی اندیشیدم، نه چهرهای دلنشین داشت. چشم های قهوهای و موهایی که بغل هایش کوتاه تر از وسطش بود، بینیای معمولی و تقریبا عقابی، لب های نازک که به لطف ریش و سیبیلاش به راحتی قابل رویت نبود. قدش از من بلند تر بود و هیکل معمولی داشت، مردی کامل بود. حال که فکر میکردم از چهرهاش بدم نمیآمد! این گونه شد که او به همراه پدر و مادرش به خانمان آمد بعد از صحبت با پدر و مادرم و رضایت آن ها، من هم یک هفته فرصت خواستم تا مثلا ناز کنم. آخر یکی از هم کلاسی هایم برایم تعریف کرده بود که برای خواستگاری اش چنین کاری کرده، من هم خواستم بگویم بلدم! دیروز مهلت هفت روزه من به پایان رسید و با اعلام جواب مثبتم که حرف های مادرم در تصمیم گیری بیتاثیر نبود، حلقه ای در دست چپم انداخت. او هم برای اعلام تعهدش به من، امروز صبح با حلقه وارد کلاس شد. _ خسته نباشید برای هفته آینده کسانی که کنفرانس دارن آماده باشن قبل من یک صندلی جلوی تخته بزارید و اماده ی کنفرانس باشید. در ضمن کوییزی که این هفته نگرفتمو هفته بعد میگیرم. صدای بَم و مردانهاش مرا از فکر بیرون کشاند و به کلاس برگرداند. صدای نِق دانشجوها در کلاس پیچید ولی کوروش بی توجه به آن صدا ها شروع به جمع کردن وسایل روی میزش کرد. نهال همانگونه که کولهاش را روی دوشش میانداخت غرید: _ ازدواج کرده سخت گیر تر شده، میدونستم نمیزاشتم بله بدی. تک خندهای مهمان لبم شد. خدا میداند چقدر تا دانشگاه التماس کوروش را کرده بودم که امتحان نگیرد او هم تا آخرین لحظه قبول نکرد اما وقتی وارد کلاس شد و اعلام کرد امتحان کنسل است انگار دنیا را به من دو دستی هدیه کرده بودند. _ به هر حال استاد میرزاد معروفه به سختگیری. با جوابی که بر زبانم جاری شد اخم های نهال بیشتر در هم تنید. _ تو نگی کی بگه! چه استاد میرزاد، میرزادی هم میکنه. من انقدر این روز ها دلشوره داشتم که حتی حوصله یک خط درس خواندن هم در خود پیدا نمیکردم. دلیل اصرار بر کنسلی امتحان هم به همین خاطر بود. دلشوره ای که عجیب گریبان گیرم شده بود، همش با خود میگفتم چیزی نیست مگر قرار است قتل یا گناه کنی؟ ازدواج است دیگر! به قول مادر شتری که در خانه هرکس میخوابد. اما باز ته وجودم آرام نمیگرفت. مادر میگفت طبیعی است همهی نو عروس ها ذوق زده هستند و استرس دارند. اما من ذوق زده نبودم! فقط میترسیدم و دلشوره داشتم. در نهایت با یک حرف مادر جلوی افکارم را گرفتم و جوابم مثبتم را اعلام کردم. « عشق و علاقه کشکه دختر، من با عشق با بابات ازدواج کردم چه غلطی کردم؟ عشق گوشت تو یخچال میشه؟ عشق مسافرت و ماشین آنچنانی سوار شدن میشه؟ نه والا! فقط هر روز پیر تر میشی و روزی صدبار میگی غلط کردم! الان اکرم خانم رو ببین! شنیدم تازه از تایلند برگشته شوهرش بیست سال ازش بزرگتره ولی پول داره، فکر میکنی اکرم عاشق چشم و ابروش شده؟ نه مادر! پول داشته اونم منطقی تصمیم گرفته و خوشبخت شده.» اکرم خانم زنی چهل و پنج ساله که دوستِ مادرم بود. بعد از فوت شوهرش با مردی شست و هفت ساله ازدواج کرده بود و مادر روزی صد بار انتخابش را بر سر پدر بیچاره ام میکوبید و با حسرت از خوشبختی اش میگفت.
-
تماشای سریال
- 30 پاسخ
-
- 2
-
-
قهوه خوردنش عذابم میده نخوردنش باعث سردردم میشه پس مجبورم بخورم
- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
وایب دختره تو دیو و دلبر
- 13 پاسخ
-
- 1
-