-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana
-
پارت هشتم در دنیای انبوهِ غم غرق شدم. دیگر نه لباس های زیبا میخواستم نه صورتم را زینت میدادم. از نگاه پر ترحم انسان ها بیزار بودم! این انسان ها چه میدانستند؟ فقط بلد بودند حرف بزنند و شعار دهند: « تا با کفش کسی راه نرفتی، قضاوتش مکن!» اما خود بی چون و چرا، هرچه میخواستند، میگفتند. میگفتند دخترک افسرده، خانوادهاش چه بدبختاند، گناه دارند، کاش دردش را بگوید بدانیم چرا این گونه است.
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت هفتم بار ها خودم را متقاعد کردم که تمامش کن! مگر دنیا به آخر رسیده؟ اما در انتهای قلبم یک جمله طغیان میکرد. «آری! دنیا به پایان رسیده است» مگر اون تمام دنیای من نبود؟ وقتی او نبود، دنیایی هم نبود. « جهانم، بی او الف نداشت»
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت ششم» عجز درون چشمانِ روشنا نشست؛ اما دیدگان رضوان، ذرهای تردید در خودش جا نکرده بود. اصرار بیفایده به نظر میآمد. روشنا با غمزدگی، مجدد خود را بر روی تخت نرم، پرت کرد. - خب اون شریک نو رسیده کیه که لایق دویست و شش عروسکِ مدل نود و پنجِ منه؟ لودگیاش، بر لب های رضوان خنده مهمان کرد. همانطور که از نو، کتابش را میگشود تا ادامهی متون را بخواند، لب باز کرد و کفت: - اقای سیروس محمدپناه، یکی از پولدار ترین های تهران که فکر کنم شش ساله میشه فوت کرده. روشنا تحمل انقدر شوک را، آن هم پشت هم در خود نمیدید. قلبش هیجان زده بود و دیوانهوار میکوبید. مقصود پدر از این کار ها چه بود؟ او باید از یک مُرده رضایت میگرفت؟ نتوانست باز زبانش را کنترل کند، با غصب گفت: - عه خدابیامرزه، هرچی خاکه اونه عمرِ شما باشه اقای شایگان! اخمی از بی پروایی روشنا، فاصلهی بین ابرو های رضوان را پر کرد. اما میدانست روشنا را میتواند با این موضوع از کارخانه دور کند. در خیالش روشنا نه پول خرید سهام کارخانه را داشت نه خانوادهی محمد پناه حاضر بودند آن کارخانهی بیمصرفِ ورشکست شده را مجدداً پرورش دهند. - من حرفم رو زدم! فکراتو بکن، اگه میخوای آدرس خونهی محمدپناه رو بهت بدم. تنش از حرص میلرزید. از پدرش بعید بود چنین شرط مسخرهای برایش بگذارد؛ همین مانده برود و التماس آن خانوادهی خر پول را بکند. - چرا اذیتم میکنی بابا؟ این قضیهی شریک یهو از کجا اومد؟ چرا شما باهاشون صحبت نمیکنی؟ من مطمئنم حرفِ شما براشون مهم تره و سند تره. رضوان پقی زیر خنده زد؛ به گونهای میخندید که روشنا را یاد آدم های تسخیر شده در فیلم های ترسناک میانداخت. از این بازیای که میدانست بازی است و نمیتوانست از آن شانه خالی کند، متنفر بود. - من به عنوان مدیر عامل اون کارخونه، ورشکستش کردم! بهنظرت حرف من براشون سند میشه؟ دیگر ماندن را جایز ندانست، از پدر آبی گرم که هیچ، حتی ولرم هم نمیشد. روشنا نسخهی دخترانهی همین پدر بود، اگر میگفت کاری برای کمک نمیکنم، واقعا نمیکرد! - فکرامو میکنم! همینحرف که انگار از ته چاه بیرون آمده بود، لبخند کم جانی روی لبان رضوان حک کرد که از دیدهی روشنا دور نماند. پشت به پدر، به سوی در، گامهای بلند و مستحکم که مبادا پدر متوجهی ضعفش شود. - باشه عزیزم. با شنیدن کلمهی «عزیزم» دستش مشت شد و فوراً اتاق را ترک کرد. در را انقدر محکم به چارچوب بخشید که صدای آن پنجره های خانه را به لرزه در آورد. وارد اتاقش شد و خود را روی تخت پرتاب کرد. سرش را در بالشت فرو کرد و تا جان داشت جیغ کشید. مشت هایش را پی در پی بر تخت روانه کرد و با صدای خفه شده فریاد زد: - برات دارم آقای شایگان! -
پارت یازدهم &&& هفت، هشت روزی که تا آخر عقد وعده داده شد به اندازه یک نصف روز، برایم گذشت. این مدت همه چیز در آرامش نسبی به سر میبرد؛ کوروش هرچه که میخواستم بدون اتلاف وقت تهیه میکرد. حلقهی و پشت حلقهام انقدر زیبا بود که مادرم با دیدنش، پشت هم کِل میکشید. آزمایش هایمان را داده بودیم، جواب آزمایش به راحتی اذن ازدواج را فریاد میزد. تنها مشکل درخواست دو شب پیش کوروش بود. خواستهاش کمی برای خانوادهی من سنگین به نظر میآمد چون خواسته بود یک ماه بعد از عقد، مراسمی کوچک بگیریم و به خانهمان برویم. مادر با شعف، از پیشنهاد کوروش استقبال کرد؛ تنها مخالفان، من و پدر بودیم. پدر برای تهیهی جهیزیه که یک ماه زمان ناچیزی برایش بود، و من برای عدم اطمینان! راستش هنوز هم از تصمیمی که گرفتم مطمئن نبودم. فردا ظهر یا با نهایت تخفیف عصر، مرا به عقد کوروش در میآوردند و من هنوز از خودم اطمینان نداشتم! بار ها، با مادر در این باره سخن گفتم و تنها جوابی که از او وارد گوش هایم میشد، یک چیز بود: « تو هنوز جَوونی، برین زیر یک سقف عاشق میشی و دنیات شوهرت میشه.» من هم به حرف های او متکی شدم و دیگر زبانم را برای گفتن این حرف ها نچرخاندم. اتاقم، ساعت ها در تاریکی فرو رفته بود اما چشمان من قصد نداشت خودش را با تاریکی وقف دهد و مرا به آغوش خواب راهی کند. یعنی عشق کوروش برای عاشق کردن من کافی بود؟ کدام عشق؟ اصلا کوروش واقعا عاشقم بود؟ نمیدانستم! رفتارش بیشتر مرا یاد خاله و شوهر خالهام میانداخت. آن ها نزدیک به ده سال از ازدواجشان میگذشت و دقیقا حالت رابطهشان شبیه به ما بود. کوروش برایمان از جهت غذا و خرید کم نمیگذاشت، اما الویتش همیشه من نبودم. ابتدا کار هایش را شست و رفته میکرد در نهایت اگر وقتی برایش باقی میماند، آن وقت ناچیز را به راز هدیه میداد. حتی نهال هم مرا درک نمیکرد، بعد از قضیه دعوای خودم و آریان، او را در دانشکده ندیدم. پس چند روز پیش با او تماس گرفتم. برایم روشن کرد که با آن دوست پسر ترسناکش، روانهی کیش شده. کمی از اینکه قبل رفتن مرا مطلع نکرده بود غمزده شدم اما باز دلم تاب نیاورد؛ همه چیز را برایش تعریف کردم؛ جواب او بدتر از جواب مادرم بذر نا امیدی را در من پرورش داد. او نظرش این بود که من چون خودم را از کوروش دریغ میکردم و به قول او نمیگذاشتم دستم را بگیرد یا نوازشم کند این گونه بود. کلافه، از راست به چپ چرخیدم و پتو را بیشتر به خود فشردم. با اینکه اواسط پاییز بود و خانه به لطف شوفاژ ها گرم، من از درون یخ زدگی را حس میکردم. با گرمای پتو، بالاخره بدنم در مقابل خواب تسلیم شد و خواب مرا در خود بلعید. صبح زود تر از همیشه، با صدای مادر خودم را از تخت بیرون کشاندم. _ عروس هم انقدر تنبل؟ پاشو دختر باید بری سالن کوروش منتظرته. منگ و خمار به مادر با آن صورت نسبتا صاف و مرتب به لطف بوتاکس های مداوم، زل زدم. گرد جوانی هنوز در صورتش مشهود بود. به قول خودش عاشقی چشمانش را زود کور کرد و فرصت جوانی کردن، از او صلب شد. مادر، هم سن من بود که مرا به دنیا آورد، در نوزده سالگی، درست دوسال بعد از آن که به پدرم بله گفت. _ چرا شبیه جن زده ها زل زدی به من؟ میگم پاشو. سپس پتو را کشید تا بلکه مرا به خود بیاورد. غرولند کنان از جایم برخاستم؛ لنگهای از شلوارم بالا رفته بود، آن را مرتب کردم و خواستم روانهی سرویس بهداشتی شوم. _ با این سر و شکل نری تو هال! کوروش تو هال نشسته. صدای مادر آرام بود، نمیخواست نو دامادش بفهمد دخترش زمان برخاستن از خواب شلخته است! پوزخندی لبم را کج کرد، از ته دل میخواستم دهانم را باز کنم و هرچه هست و نیست، بار همهی افراد حاضر در خانه کنم. به جای دهانم، پا هایم را به حرکت در آوردم و به سوی میز آرایش سفیدم پا تند کردم. شانهای برداشتم و موهای پریشانم را شانه زدم. مادر که تازه تختم را مرتب کرده بود نزدیکم شد و گفت: _ تو راه یک وقت باهاش دعوا راه نندازی! سر صبح اخلاق نداری. از درون آینه، چشم غرهای نثارش کردم که در جواب اخمی تحویل گرفتم. بیخیال سرویس بهداشتی شدم، صورتم را با دستمالی مرطوب، کمی تمیز کردم و گفتم: _ اگه یکم تنهام بزاری ویندوزم بالا میاد سرحال میشم. با حرصی مشهود، ابروهای تاتو کردهاش را در هم کشید و غرید: _ واقعا مثل اون بابات لیاقت نداری! سپس با گام های بلند، خودش را در هال انداخت و درب چوبی اتاق را به چارچوبش بخشید. لبخندی عریض بر لبم نشست؛ نمیدانستم پدرِ مادر مُردهام چه دخلی به این ماجرا داشت که او را به این ماجرا وصله زده بود. با دیدن چهرهام، لبخند به نرمی از لبم کوچ کرد. جای جایِ چشمانم مملو از اضطراب بود. ضربهای به رخِ رنگ پریده ام زدم تا شاید کمی رنگ به رخسارم برگردد؛ حال که به واپسین لحظات مجردی ام رسیده بودم نمیخواستم زمان بگذرد و مرا پشت سفرهی عقد بنشاند. تقهای به در خورد و مرا از دنیای افکارم بیرون کشاند. بلافاصله صدای بم پدرم را که استحکام در آن جولان میداد شنیدم: _ رازِ بابا؟ کارت تموم شده؟ بیا قربونت کوروش جان رو خیلی معطل کردی. بازدمی محکم از لب هایم اجازهی خروج گرفت. به تندی با آرایشی ملایم، بیحالی صورتم را پوشاندم. کت و شلوار سفیدی که برای عقد خریده بودیم را از رگالش بیرون راندم و به تنکردم. کوروش زمانی که مرا در این لباس دید، نه اشکدر چشمانش حلقه زده نه ذوق زده شد؛ تنها سری به نشانهی مورد قبول است تکان داد و حساب کرد. من هم به روی خودم نیاوردم تنها تا آخر مسیر، یک ثانیه هم لب برای سخن گفتن باز نکردم. نه اینکه قهر باشم، فقط میدانستم اگر لب باز کنم اشکم دیگر مغزم را آدم حساب نمیکند و روی صورتم مهمان ناخوانده میشود. کوروش هم جوری در دنیای خودش غرق بود که منِ غمزده را نمیدید! یک دستش به فرمان و دست دیگرش به دهان، با گوشت اضافه کنار شستش کلنجار میرفت. سری به چپ و راست تکان دادم تا تفکراتم را پس بزنم. کوروش همین بود! با همینقدر عواطف، چرا نمیخواستم این موضوع را بپذیرم؟ شالی شیری رنگ بر سر انداختم و همانند گوسفندی که آن را برای قربانی کردن، به قتلگاه میبرند، به سختی گام برداشتم. ولی آخر نفهمیدم، مگر ازدواجم از سر اجبار بود؟
-
پارت دهم _ وقتی دوتا ماشین شاخ به شاخ به هم میخورند هردو مقصرند. کلماتی بر زبانم جاری میشد که خودم هم نمیدانستم از کجا نشعت میگیرد، انگار به جای بینی، مغزم را از دست داده بودم. هرچه بیشتر حرف میزدم او متعجب تر میشد. بنظر خودم که جمله ام را درست بیان کرده بودم اگر او نمیفهمید به من چه ارتباطی داشت؟ _ مشکلی پیش اومده؟ با صدای کوروش، چشانم را بستم و محکم فشردم. من به اون پشت کرده بودم و قیافهاش در دید راسام نبود اما این مردک متکبر به راحتی به او دید داشت. پس در کمال بی ادبی، مرا نادیده گرفت و به سوی کوروش گام برداشت. _ چیز خاصی نیست. صدای بیخیالش، اعصابم را متشنج کرد. به سوی کوروش برگشتم تا سریع مظلومنمایی کنم اما با دیدن دانشجو هایی که اطرافمان جمع شده بودند و پچپچ میکردند از تصمیمم منصرف شدم. سرم را پایین انداختم و با حرص شروع به جویدن پوست اضافهی روی لبم کردم. مردک دیوانه! شانس با او یار بود که نمیخواستم کسی از رابطه من و کوروش خبر دار شود. کوروش با مردک دیوانه صمیمانه دست داد و احوال پرسی کرد. انگار نه انگار منی هم حضور داشتم. اگر از محوطهی سالن خارج میشدم، جلویِ کوروش بی ادبی به شمار میرفت، حالا هم که ماندگار شده بودم لنگ در هوا، مگس میپراندم. _ چه عجب! از این طرفا آقای نیهاد؟ صدای از جانب کوروش بود که آریان خودشیفته را مخاطب قرار داد. آریان در جواب سری تکان داد و آن ترهای از مو که روی پیشانیاش بود را به بالا هدایت کرد. _ امروز مجبور شدم بیام میدونی که چقدر سرم شلوغه! اومدم برای مدرکم، گفتم سر راه یک سر بهت بزنم که تو راه این خانم به من برخورد کرد. با شنیدن اسمم، هرچند « این خانم» گفته شده بود گوش هایم تیز شد. سرم را مانند ماده ببر وحشی بالا گرفتم و بدون توجه به وجود کوروش جیغ زدم: _ من به تو نخوردم! تو منو ندیدی. دستانش را درون جیب های شلوار جین ابیاش کرد و طوری که انگار دارد به یک تائتر مضحک نگاه میکند گفت: _ تو چشم نبودین لابد! خواستم لب هایم را از هم فاصله دهم و دهان باز کنم، به وضوح را توهین در کلامش میدیدم؛ ولیکن صدای محکم کوروش و دستانش که به حالت استپ بالا اورده بود، مانعم شد. _ بسه خانم کیوانی! چرا فقط خانم کیوانی؟ پس چرا چیزی به این مردک نمیگفت؟ مگر خانم کیوانی مادر مُرده فقط باید زبان به دندان میگرفت؟ سرم را پایین انداختم، دلم نمیخواست صدای خندهی بقیه برای ضایع شدن ام را بشنوم. پس فرار را بر قرار ترجیح دادم و با گفتن یک جمله خودم را به حیاط رساندم. _ دستتون درد نکنه استاد واقعا انسان منصفی هستید. پشت هم آب دهانم را قورت میدادم که مبادا بغضم بشکند. لب میگزیدم، سرم را بالا گرفته بودم تا چشمه جوشیده درون چشمانم سرازیر نشوند. از دست کوروش شکار بودم. او خیلی راحت مرا جلوی آن مردک خورد کرد. پشت ساختمان دانشکده به درختی تکیه زدم و روی زمین نشستم. واکنش هایمدست خودم نبود، حساس شده بودم و نمیدانستم علت این حساسیت ها چیست. راستش کامل نمیدانستم مشکل از رفتار کوروش است یا من بچه بازی در میاوردم؟ &&& چنگال را درون بشقاب پاستا فرور کردم و چند بار چرخاندم اما لحظهای دلم مزه کردن آن پاستا را طلب نکرد. سرم از وقتی آمده بودیم، به زیر افتاده بود؛ حتی یک ثانیه هم نگاهم را به چشمانش ندوختم. در قبال حرف هایش یا با اکراه سرم را تکان میدادم یا با جملات تک کلمهای کوتاه جواب را پیشکشاش میکردم. _ من که معذرت خواهی کردم! چرا اینجوری میکنی راز؟ سرم را ناخواسته بلند کردم و به چشمانش زل زدم. کلافگی در آن دو گودال، مشهود بود. از بس برایم توضیح داده بود زباناش مو در آورد اما حرف هایش برای من ذرهای حائز اهمیت نبود. حرف که نه! بیشتر بهانه به نظر میرسید. در آن رستوران لوکس و رمانتیک که با هالوژن های قرمز تزئین شده بود به سختی چهرهاش را واضح میدیدم. _ من خوشم نمیاد جلوی غریبه ها باهام اینطوری حرف بزنی! بدم میاد از این رفتارت. دستانش را حائل میز مربعی مشکلی رنگ کرد و چشمانش را برای ثانیهای بر روی هم فشرد. چین بسیار کنارِ چشمانش را، پای فشار زیاد پلکهایش گذاشتم و بی توجه نگاهم را، روانهی رستوران کردم. رستورانی که نمای کرمی و قرمز داشت؛ میزهای مربعی دور تا دورش را احاطه کرده بودند، در مرکز هر میز، آتشی شعله ور شده بود، که هم گرما و هم زیبایی رستوران را ارتقا میبخشید. وسط رستوران با حوضی زیبا آرایش شده بود و ابشاری بر سرامیک های آبی حوض، سیلی میزد. که به علت وجود نورِ سرخِ درونِ حوض، رنگ آب بیشتر به رنگ خون شباهت داشت. در انتهای رستوران هم میزی قرار داشت که چند پرنسل پشت آن برای ثبت سفارش ها نشسته بودند. با شنیدن صوت شمرده شده از جانب کوروش، نگاهم را به اون منعطف کردم؛ از زل زدن به چشمانش اجتناب و چونهی نسبتا کوتاهش را هدف گرفتم. _ آریان دانشجوی من بود، به علت اختلاف سنی کمِش با من، باهم صمیمی شدیم کم کم؛ اکثیر دانشجو ها اون رو میشناسن و من واقعا علاقه نداشتم زنِ من وسط اون همه آدم با چنین آدمی که همه اون رو بی آزار میدونن دهن به دهن بشه. سپس گره دستانش را باز کرد و به سوی صورتم آورد؛ نمیدانستم قصدش چیست که به سوالم خیلی زود پاسخ داد. ترهای از موهای لخت ریخته روی صورتم را به پشت گوش هدایت کرد و نالید: _ بیین توروخدا دمِ عقدمون چه علم شنگهای راه انداختی. با حرص سرم را عقب کشیدم، با اینکه دستش کوچک ترین تماسی با صورتم نداشت باز هم حرصم گرفته بود. همین چند روز را نمیتوانست تا روز عقد تاب بیاورد؟ ترجیح دادم این بار را سکوت کنم؛ به اندازهی کافی مشکل وجود داشت، قصد دامن زدن به مشکلات را در خودم نمییافتم. در جواب عکس العملم، دستش را عقب کشید و خشمگین، برشی پیتزا برداشت. اخمی بر صورتش نقاشی شد که از دیدهام پنهان نماند. پریشانیاش کاملاً مشهود بود من هم دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بودم. _ باشه؛ بیا فراموشش کنیم؛ فقط لطفا تکرار نشه. لبخندی که به نرمی بر لبش نقش بست نتوانست میل به لبخند زدن را در من بیدار کند. از ته دلم به این آشتی راضی نبودم ولی عادت هم نداشتم مسائل را زیاد کِش دهم. همه چیز را به زمان سپردم که بهترین حلال مشکلات بود.
-
پارت نهم نمیدانم چقدر از کلاس گذاشته بود، من حتی به یک کلمه از حرف هایش گوش نسپرده بودم. میشنیدم ولی گوش نمیدادم. که ناگهان با شنیدن صدایش سینگال های مغزم تازه فرمان دادند. _ خانم کیوانی شما بگید در صورتی که چند واحد مسکونی، محل سکونت مالک یا مابقی اعضای خانواده باشه مالیات بر چه صورت پرداخت میشه؟ سرم را تازه از روی میز بلند کردم، حتی ثانیهای به حرف هایش گوش نداده بودم که بدانم اصلا منظور این سوال چیست. کوروش خوب میدانست که گوش نمیدهم از قصد پرسید تا مرا پیش چشم بقیه کوچک کند. بغضم بیشتر به دیوارهی گلویم چنگ انداخت. کجای رفتار ما شبیه کسانی بود که هفته آینده به عقد هم در میآمدند؟ _ شرمنده استاد حواسم نبود. صدایم ضعیف و لرزان بود، ولی نه انقدر که به گوش های تیز کوروش نرسد. کمی اخم هایش باز شد و با صدایی رسا گفت: _ یکواحد برای سکونت مالک وجمعاً برای هر یک از افراد مذکور، یکواحد مسکونی دیگه به انتخاب مالک از شمول مالیات خارج خواهد شد. خانم کیوانی لطفاً بار آخر باشه اینجا کلاس درسه نه اتاق فکر! حرصم را بر سر بارانی ای بیچاره ام خالی کردم و بین دستانم فشردمش. کوروش نیمنگاه آخرش را حوالهی من کرد و تا آخر کلاس، نه یک ثانیه استراحت داد، نه کوچک ترین سکوتی را از جانب دانشجویان نسبت به سوالاتش پذیرفت. پس از اتمام کلاس، دیر تر از همه عزم رفتن کرد. از فرصت به وجود آمده و نبود کسی در کلاس استفاده کردم و گفتم: _ ببخشید استاد؟ دستانش که مشغول وارد کردن چیزی در دفترش بودند به تبعیت از صدای من ایستادند. با کمی درنگ، سرش را بلند کرد و چشمانش را قفل چشمانم کرد. _ بفرمایید. در لحن او هم مثل من تمسخر موج میزد. اخم هایم را درهم کشیدم و از بین دندان های قفل شدهام غریدم: _ میشه علت این حجم بچه بازی رو بدونم؟ در چشمانش ببری خشمگین را میدیدم که با سوالم آمادهی حمله بود. با صدایی که عصبانیت در آن مشهود بود گفت: _ من مسائل کلاس رو با مسائل شخصیم قاطی نمیکنم، امیدوار هم بودم تو این کارو نکنی! بی توجهی به مفاهیم تدریسم رو نمیپذیرم. دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. نمیشد شب هرچه دلش خواسته بارم کند و روز انتظار داشته باشد براش لبخند ژکوند سرهم کنم. _ اها؛ اونوقت بی توجهی به حال کسی که قراره شریک زندگیت بشه رو چی؟ اون رو میپذیری، نه؟ دیشب هرچی دلت خواست به زبون آوردی تو صبح نتونستم پلک رو هم بزارم که امروز آقا من و مسخره خاص و عام کنی؟ مگه چیکار کرده بودم؟ صدایم لرزش نامحسوسی داشت. « مگه چیکار کرده بودم» را چنان با بغض نالیدم که دل خودم برای خودم آتش گرفت. _ آها چشم عزیزم؛ میزارم هرجا بری هرکار کنی که شریک زندگی خوبی باشم، حتما! برای اولین بار بود مرا عزیزش خطاب میکرد. آن هم نه از سرِ آنکه عزیزش بودم، نه! فقط برای مسخره کردن و آزار دادنم بر زبانش عزیزم را جاری کرده بود. وقتی سکوتم را دید، دستی بر پیشانیاش کشید، با خروج پوفی از بین لبانش گفت: _ باشه من متاسفم؛ نباید انقدر تند میرفتم. لحنش به گونهای نبود که ذره ای پشیمانی در آن جولان دهد ولی همین که غرورش را زمین زده بود و عذرخواهی کرده بود، کمی ته دلم را مالش داد. سرم را پایین انداختم و خودم را مشغول جمع کردن جزوهام نشان دادم. جزوهای که امروز فقط برایم نقش بالشت را ایفا کرده بود. میخواستم بیشتر نازم را بکشد. به هرحال باید ناز کشیدن را حتی اگر بلد نبود، یاد میگرفت. اما سکوتی که در کلاس جریان داشت اعصابم را متشنج میکرد. که بالاخره با صدای کوروش، این سکوت شکست. _ برای آشتی، امشب میتونم شما رو به صرف شام دعوت کنم مادام؟ شانهای بالا انداختم و گفتم: _ مگه تا آخرین وقت کلاس ندارین استاد؟ کلمهی «استاد» رو به گونهای مسخره تلفظ کردم که قهقههی کوروش را در پی داشت. همانطور که دفتر و جامدادیاش را جمع میکرد تا درون کیف مشکی رنگش بگذارد سرش را به چپ و راست تکان داد با ته ماندهی خندهاش گفت: _ از دست تو خانم کیوانی! اشکال نداره یدونه راز خانم که بیشتر نداریم. خنده ام را بی سختی قورت دادم و وسایلم رو درون کوله ام انداختم. همان طور که از بین صندلی ها به قصد خروج رد میشدم لب باز کردم و گفتم: _ من دیگه امروز کلاسی ندارم میرم منزل اگه مشکلی نیست بیاین اونجا دنبالم استاد، خدانگهدار. قبل از اینکه خنده ام بگیرد و رسوا شوم به قصد خروج رسماً دویدم. نفس زنان به پشت سرم نگاه کردم تا ببینم کوروش پشت سرم از کلاس خارج شده یا نه، که ناگاه با جسم سفتی برخورد کردم و تعادلم را از دست دادم. بین زمین و هوا معلق بودم که به سختی تعادلم را حفظ کردم. بینیام به علت عمل حساس بود و این ضربه باعث شد توانم را در تحمل درد از دست بدهم. بینیام را مالیدم و چشم باز کردم تا ستونی که به آن برخورده کرده بودم را رویت کنم؛ همان جا دو جفت چشمم، تبدیل به ده جفت شد. _ حواست کجاست خانم؟ لحن پر از خشمش، باعث شد من هم به نسبت دردم را فراموش کنم، با حرص از بین دندان های کلید شده ام طغیان کردم: _ چشم نداری آقا؟ بُهت، جای خشم درون چشمان مشکی اش را گرفت انگشت اشارهاش را بالا آورد به سویام نشانه گرفت. _ تو خوردی به من، بعد طلبکارم هستی؟ برای اینکه با او چشم در چشم شوم مجبور شدم سرم را تا حد امکان بالا بگیرم و بگویم:
-
درخواست ناظر رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
ممنونم زیبا🤍- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست ناظر رمان شناسنامه قیرگون| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام و عرض ادب✨ درخواست ناظر داشتم.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
-
خواهر یک چیزی
درست قبل از اینکه همهچیز گلستان بشه، یکسری اتفاقها
این قسمت«بشه»فکر کنم باید بشه «شودیا بشود» یا هر چیزی که ادبی باشه محاورست
بابای:)
-
پارت ششم میگفتند تو به زندگی برمیگردی، عشق مجدد قلبت را تسخیر خواهد کرد؛ من فقط چشم به رخسارشان میسپردم و دَم نمیزدم. کدام قلب؟ مگر قلبی هم باقی مانده بود که کسی آن را تسخیر کند؟ او انگار مرا با خود به صحرا برده بود ساعت ها مرا سرگرم کرد که نفهمم ته آن صحرا چیزی برای رویت وجود ندارد، ناگاه چشمهایم را بست و فرار کرد. انقدر دور شد که دیگر حتی بوی عطر تلخش هم به جا نماند. من هم زمانی که پلک هایم را از هم فاصله دادم، دنیا برایم درست مثل زمانی شد که چشمانم بسته بود. سیاه! به راستی رنگ سیاه را چرا ساخته بودند؟ چه کسی اولین نفر این رنگ تیره را کشف کرد؟ او هم زمان کشف، سیاهی را با پوست و استخوان حس کرده بود؟
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت پنجم دلم میخواست از ته همان تهی ماندهی باقی مانده از دلم آه بکشم. از همان ها که میگویند عرش خدا را به لرزه در میآورد. اما مگر توانش را داشتم؟ هنوز هم خارِ پای او، خار میشد در چشمانِ غمزدهی تُهی شده ام. کاش یک بار دیگر وقتی خودم را در آینه کاوش میکردم، به جای غم، برقِ شادی را میدیدم. ذکرِ همگان این بود: زمان که بگذرد خوب میشوی! زمان، حلال مشکلات است. پنج سال، شصت ماه، بیست و دو روز، چهل و چهار دقیقه از آن لحظات میگذشت. پس چرا حلالِ مشکلات، دردِ مرا دوا نمیکرد؟
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت چهارم مادر سال ها در غمِ من سوخت و دَم نزد. دیدم که بر سر نماز دعای اول و آخرش من هستم! به راستی او از عشق میدانست؟ از نفرینِ و اشک های مادرم که عرش خدا را میلرزاند هراس نداشت؟ یعنی او میتوانست کسی را داشته باشد که اندازهی من، هر لحظه و هرجای تمنای حضورش را داشته باشد؟ بعید میدانم! نه حال که میاندیشم؛ او مرا بیچاره نکرد، خودش را به فلاکت کشاند. او کسی را داشت که هرچه بود او را تمام و کمال میخواست؛ کسی که از خود میگذشت تا او از خود نگذرد. او، مرا از دست نداد، او مرا باخت! اما مگر دل، این حرف ها را میفهمید؟ اصلا زبان دل را کسی بلد بود؟ زبان دلِ من مترجمان زیاد میخواست.
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت سوم نویسنده نبودم، او قلم به دستم داد. عشق نمیدانستم او اموزگارم شد و عشق یادم داد. استاد دیگری شد و مرا به حالِ بدحالِ بی حالم گذاشت. روز های آفتابیِ تابستانِ ام به ناگاه به سیاهی شب تبدیل شد. منی که بزرگترین غمِ زندگیام، نبودِ چیزهای بلا استفاده بود، تازه معنی غم را با پوست و استخوان فهمیده بودم. آه! به راستی او غم را یادم داد.
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت دوم نمیدانستم هرچه در باتلاق عشق فرو روم از خود دور میشوم. نمیدانستم زندگی برایم فقط میشود شب های صبح کرده و صبح های شب کرده. نمیدانستم دیگر لب هایم به راحتی برای هر حرفی به خنده باز نمیشود. نمیدانستم «حوصله»دیگر برایم فقط یک خاطرهی دور میشود. عشق مگر یک سر آن معشوق نیست؟ نمیدانستم معشوقِ من، با ندیدن عشق، عاشق میشود.
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
پارت اول عشق! کلمهای سه حرفی که انسان پنج حرفی را از پای در میآورد. عشق توصیف ندارد؛ برای من مانند کلیشهها که شنیدم؛ نیست. برای من عشق مِلال است، درد است، اندوهِ بی پایان است. روزی فکر میکردم اگر یار نباشد عشق هم نیست دریغ از آن که عشق یک عاشق با ندیدن، کاسته نمیشود.
- 22 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
«به نام خداوندی که انسان را آفرید» نام دلنوشته: ملالِ دل نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: تراژدی مقدمه: غم دل را فقط دل میداند و بس! دل که آرام نباشد زندگی طوفان است. چه کسی میگوید عقل همهی اعضا را کنترل میکند؟ مریض دل نبوده است پس که ببیند همه جان را قلب در دست دارد.
- 22 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
« پارت پنجم» پدر، پشت میز مطالعهاش نشسته بود. با طمانینه به او نزدیک شد، موی موج دار خرماییاش را با کِش موی دور مچ دستش به بالا حالت داد که صدای پدر رعشه بر تنش انداخت. - بشین روشنا! بر تخت دونفرهی شکلاتی کنار میز نشست، برای پنهان کردن لرزِ دستانش، آن ها را در هم گره زد. به قول بامداد، زبان شش متریاش را موش خورده و بالا آورده بود. - بامداد باهام صحبت کرده و خیلی اصرار کرده، راستش هنوز دلم راضی نیست تورو اونجا بفرستم! چون تو نمیدونی چه جای دور افتادهای میخوای بری، فقط رو هوا حرف میزنی. روشنا خواست زبانش را به حرکت در بیاورد و مداخله کند اما رضوان، زودتر پیشدستی کرد و به سوی او بازگشت. عینکی مستطیلیاش را کهتا نوک دماغش پایین آورده بود را از چشمش فاصله داد. _ اول صبر کن حرفم تموم شه، بعد هرچی خواستی بگو. همین حرف روشنا را مجاب کرد دندان بر سرِ جیگرش بگذارد. میترسید مقصود حرفهای پدر عدم رضایتش را نشان دهد. عرق بر گودیِ کمر و پیشانیاش جاری شده بود، همین که دست بر پیشانی برد صدای پدر سکوت اتاق را شکست. - مطمئنی میخوای اون کارخونه رو دوباره راه بندازی؟ سری که پایین انداخته بود با اتمام جملهی پدر، سریع بالا آمد. سرش را پشت هم به نشانهی «بله»تکان داد. این بار نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، بدون نفس کشیدن گفت: - آره؛ از دست دیاکو که هیچ کاری برنمیاد؛ من هم که به خواست شما وارد دانشگاه شدم همه درس ها رو هم دارم میوفتم چون علاقهای به درس ندارم. شما میدونین چقدر دوست دارم شغل آزاد داشته باشم. نمیدانست برای رسیدن به خواستهاش چرا زیرآب دیاکو را زده بود ولی این حقیقت ماجرا همین بود؛ کارخانهی متروکهی رضوان را میخواست تا مدیر آنجا باشد. هم دستش در جیب خودش میرفت هم سرگرم میشد. رضوان موشکافانه دخترش را از نظر گذراند. هیجان بیش از حدش او را به خاطرهای دور میبرد. روزی که این کارخانه را خریده بودند؛ انقدر هیجان زده بود که فکر نمیکرد روزی همین کارخانه، او را به سوی ورشکستگی راهی کند. - این کارخونه مشکل داره! بادِ روشنا خوابید! دیدهاش کدر شد و دیگر کمتر اثری از ذوق در آن پیدا بود. سرش را مجدد پایین انداخت، در دل فکر میکرد پدر راضی نیست و دنبال بهانه است؛ اما ادامهی حرف پدر، باعث باز شدن دهانش از تعجب شد. - من شریک دارم. اخمی بین ابروانش جا خوش کرد، از جایش برخاست و عصبی فریاد زد: - میدونستم راضی نمیشی بابا؛ بامداد رو فقط الکی خر کردی تا از سرت بازش کنی. این بهونه ها چیه؟ مثلا ادم تحصیل کردهای هستی، مگه دانشجو بودن و شعل دولتی زوریه؟ آخه من… رضوان رشتهی کلام را از چنگ روشنا در آورد. پا روی پا انداخت و به پشتی صندلیاش تکیه زد. - باور نمیکنی سند بیارم. این کارخونه یک شریک داره، یا باید ازش سهمش رو بخری یا دوتایی کار کنین راهی نیست. دست روشنا، کنار بدنش مشت شد. چشمانش از عصبانیت دو-دو میزد. مسخرهاش میکرد؟ بخری؟ با کدام پول سهام آن کارخانهی دراندشت را بخرد؟ - منظورت چیه بابا؟ من از کجا پول بیارم؟ رضوان کج خندی روانهی دخترک ناز پروردهاش کرد. بدش نمیآمد کمی او را در مشکلات هُل دهد بلکه بفهمد زندگی انقدر که او در خیالش دارد، رویایی نیست. - خب ماشینت رو بفروش! پسر عموت که امروز خوب میگفت جَنم داری. بدنش از عصبانیت به لرزه در آمده بود. دست مشتاش به کبودی میزد، هرچه سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند ناموفقتر میشد. - شوخی میکنی دیگه؟ هر آن ممکن بود از عصبانیت، گریهاش بگیرد. رضوان از بازیای که به وجود آورده بود سرخوش، سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: - نه چرا شوخی کنم! من که دوتا راهکار جلوت گذاشتم برو فکراتو بکن تصمیم بگیر به من خبر بده. -
پارت هشتم **** فین_ فین کنان اشک هایم را پاک کردم که دوباره کاسه چشمم پر شد. ساعت نزدیک به سه صبح بود، کوروش وقتی چند بار زنگ زد وجوابش را ندادم به مادرم زنگ زد او هم به من زنگ زد و بعد از پرسیدن مکانی که در آن جا قرار داشتم، جاسوسیام را نزد داماد آیندهاش کرد. و ما اولین دعوای شروع نشدهی زندگی مشترکمان را انجام دادیم. کوروش هرچه دلش خواست بابت بی مسئولیتی ام در قبال او بارم کرد. از اینکه آن وقت شب خانه نبودم توبیخم کرد و منِ احمقهمچون انسان هایی که لال مادرزاد هستند دهانم را بستم و گذاشتم مرا با خاک یکسان کند. از وقتی هم به خانه برگشتم دریای اشک است که چشمانم را لحظهای رها نمیکند. با مادر هم بابت دهان لقش قهر بودم، اما او معتقد بود کار اشتباهی نکرده تقصیر خودم است که کوروش در در جریان نزاشته ام. انگار نه انگار بخاطر مهمان او اسیر خیابان ها بودم. صبح با خود کوروش کلاس مالیاتی داشتم که این بیشتر عذابم میداد. قصد نداشتم زود با او آشتی کنم حسابی دلم از او گرفته بود و دلم نمیخواست اصلا قیافهاش را بیینم. تا خود صبح پلک روی هم نگذاشتم، کنار بخاری اتاقم نشستم تا بلکه از گرمای زیاد خواب مرا در خورد ببلعد اما خواب آن شب با من غریب بود. باز خداروشکر زمانی که به رستوران آمد و ابرویم رو برد آریان در رستوران حضور نداشت. همین مانده بود آن آریان از خود راضی سکهای یک پول شوم و نامزدم را شبیه به یک شر خر ببیند. ناخواسته اخمی بابت تفکراتم کردم. به آن مرتیکه چه مربوط بود نامزد من چگونه است؟ مگر خودش بهتر بود؟ انگار آسمان دهان باز کرده و خدا فقط اجازهی ورود او را به زمین صادر کرد. با دیدن ساعت رو میزی اتاقم که هفت و سی دقیقه صبح را نشان میداد از جایم برخاستم. کش و قوسی به بدن خشک شدهامدادم. برای لحظه ای به سرم زد که غیبت کنم و نروم. اما بعد این را نشانهی ضعف دانستم، نبایست عرصه را خالی میکردم. شلوار جین بوتکات ذغالی، بارانی تا زانو مشکی و مقنعه مشکی رنگام تیپم را تکمیل کرده بود. به محض رویت صورتم آه از نهادم بلند شد. به علت کم خوابی زیر چشم هایم پف کرده بود و به کبودی میزد. کانسیلری برداشتم و کمی زیر چشم ام را سپید کردم. موهام رو دُم اسبی رو به بالا بستم. با دقت خط چشمی کشیدم، ریمل زدم، رژ صورتی به همراه رژ گونه صورتی، نه برای خودم بوس فرستادم نه توانستم حتی به زور لبخند بزنم. حالم را آرایش کردن هم تغییر نداده بود. بغض گلویم را میفشرد! هیچ کس تا به حال با من اینگونه سخن نگفته و برایم تعیین تکلیف نکرده بود. با حرص همان مقدار کم رژ صورتی را پاک کردم و از اتاق خارج شدم. با دیدن مادر که طبق معمول مشغول خواندن نماز قضای صبحش بود به سوی آشپزخانه پاتند کردم تا شکم خالی به جنگ استاد میرزاد نروم. چای ساز را روشن کردم از یخچال خامه، عسلی برداشتم پشت میز سه نفره وسط آشپزخانه نشستم. به محض ورود مادر به آشپزخانه انگار دنیای را به من هدیه کردند خواستم دهان باز کنم برایم نان بیاورد که یادم آمد از دیشب با او هم قهر بودم. ناچار، خودم برای آوردن نان بلند شدم. فوری برای خودم لقمه ای بزرگ گرفتم که پدر وارد آشپزخانه شد. نتوانستم لبخندم را پنهان کنم. در دل قربان صدقه قد رشیدش رفتم و گفتم: _ صبح بخیر بابا جونم. پدرم که با حوصله مشغول خشک کردن صورتش بود، با دیدنم گل از گلش شکفت. لبخندی زیبا نثارم کرد و با لحنی مهربان گفت: _ صبح شماهم بخیر دخترِ بابا. دانشگاه میری بابا؟ سری تکان دادم و گازی از لقمهی درون دستم زدم. پدر هم پشت میز نشست. این بار نوبت مادر بود که با سه استکان چای پشت میز بنشیند. هرکدام در سکوت مشغول خوردن صبحانهمان بودیم که پدر این سکوت را شکست. _ برای خرید حلقه و آزمایش کی میرید؟ چای در حلقم پرید وسرفه های پی در پی ام را به دنبال داشت. مادر هم نامردی نکرد و دق و دلیاش را با ضربه هایی که به پشتم میزد خالی کرد. دستم را به نشانهی کافیست بالا آوردم که بیخیال پشتِ مادر مُرده ام شد. کمی نان خوردم تا گلویم صاف شود سپس با لبخندی که مصنوعی بودنش از صد فرسخی فریاد میزد گفتم: _ میریم هنوز هشت روز مونده تا عقد. پدر سری تکان داد و همانگونه که برای خودش لقمهای کوچک درست میکرد گفت: _ باشه بابا جون، موقع خرید اگه من سرکار بودم کارت تو همون کمده خودت بگیر. میدانستم منظورش کارت پس اندازهش است. کارتی که با هزار زور و زحمت از مایحتاجش زده بود تا کمی در آن پول بریزد. لباس نخرید، غذای خوب نخورد، دو شیفت کار کرد که امروز شرمنده من نباشد. چگونه میتوانستم لطفش را جبران کنم؟ با عشق به پدر زل زدم. چطور مادر دلش میآمد هر سری به این مرد بگوید بدبختش کرده است؟ پدر که همیشه همهی داشته اش را خرج ما میکرد. بی منت هرچی میخواستیم در حد توانش فراهم میکرد. شاید واقعا مادر مرغ همسایه را غاز میبیند. با یادآوری کلاس و دانشگاه، سرسری از آن دو خداحافظی کردم و صحبت با مادر که حسابی با رفتار سردم کلافه و اخمو شده بود را به بعد موکول کردم. راس هشت و پنج دقیقه به کلاس رسیدم. خوشبختانه کوروش هنوز نیامده بود، خبری هم از نهال نبود. بی حوصله در دورترین نقطه دید راس کوروش نشستم. کاش امروز نمیآمد! کاش سرما خوردگیاش عود میکرد. نیشگونی بر رانم گرفتم بابت چیزی که درخواست کرده بودم. این چه چیزی بود که میخواستم؟ حقا که کم خوابی مغزم را به تاراج برده بود. به نهال پیامی مبنا بر اینکه کجا مانده ارسال کردم و تا آمدن کوروش، سرم را روی میز گذاشتم. حال که سر کلاس بودم خوابم گرفته بود. با باز شدن در و سکوت بچه ها، حدس زدم پای چه کسی در میان است. همین که سرم را بلند کردم با او چشم در چشم شدم. انگار نه انگار پنجاه، شصت نفر دانشجو در کلاس حضور دارند، به همه بی توجه بود فقط با اخم مرا نظاره میکرد. زیر نگاه خشمگین و اخم آلودش تاب نیاوردم، سرم را با اخم کج کردم و به نقطهای دیگر زل زدم. مثل اینکه نگاه از من برداشت و به سمت میزش گام برداشت. _ سلام صبحتون بخیر. دفتر هاتون رو باز کنین نوت برداری کنین حتما مباحث امروز خیلی مهمه قراره درباره فصل سوم مالیات بر در آمد اجاره املاک صحبت کنیم. سرم را مجدداً بر روی میز گذاشتم. میدانستم چقدر بر نوت برداری حساس است ولی من هم راز بودم! باید او را گوشمالی میدادم.
-
پارت هفتم لبخندی عمیق بر رویام پاچید و متکبرانه نگاهش را پیشکش چشم هایم کرد، با ناز گفت: _ مگه من جای بد میبرمت؟ پرسنلِ رستوران با لباس یک دست آبی روشن رسید و سفارش شام را گرفت، خداروشکر منو قیمت داشت و با توجه به جیبام غذایم را برگزیده بودم. همانطور که فکرش را میکردم قیمتهای اینجا سرسام آور بالا بود. برای نهال قطعا چندان اهمیتی نداشت، چون از وضع مالی خوبشان باخبر بودم اما برای منی که پدرم یک خشکشویی قدیمی بیش نداشت و مادرم خانه دار بود خیلی فرق میکرد. _ قرارِ عقد رو کِی گذاشتین؟ با صدای نهال افکار آزار دهندهام را پس زدم و به جملهاش برای پاسخ دادن فکر کردم. همانگونه که کیفم را برای درآوردن موبایلم، کاوش میکردم لب به سخن گفتن باز کردم: _ آخرِ ماه، فکر کنم یک نُه روز دیگه میشه. موبایلم را بیرون آوردم که متوجه پیامی شدم، با کنجکاوی رمز موبایلم را وارد کردم که در دستم شروع به لرزیدن کرد، اسمکوروش روی صفحه خاموش و روشن میشد. _ کوروشه! نمدانم چرا صدایم استرس داشت، نهال این موضوع را فهمید برای همین فوراً گفت: _ میخوای جواب ندی؟ همین که خواستم جواب نهال را بدهم تماس پایان یافت و تنها اثری از خودش روی صفحه به عنوان تماس از دست رفته به جا گذاشت. او هم امروز چندین بار جواب مرا نداده بود، چه اشکالی داشت من هم جوابش را نمیدادم؟ او که هنوز شوهرم نشده بود که بخواهم جواب پس بدهم. با بهانهای که برای خودم آورده بودم، موبایلم را سایلنت کرده و درون کیفم انداختم؛ مشغول صحبت با نهال شدم. پس از صرف شام، عجیب خوابم گرفت بود. موسیقی ای که پخش میشد وخامت حالم را بیشتر میکرد. انقدر آرام و ملو بود که حد نداشت. نگاهی به ساعت مچیام کردم که یازده و سی و پنج دقیقه شب را نشان میداد. دیروقت شده بود اما از شلوغی رستوران ذرهای کاسته نشد. نهال که هوس بستنی کرد برای خودش سفارش بستنی داد؛ من هم سیری را بهانه و از همراهی با او شانه خالی کردم. مادرم نه تنها برای دیر آمدنم نگران نشد بلکه هنوز جواب پیام صبحم را دریغ کرده بود. حتما سرش خیلی با اکرم گرم بود که به این آسانی مرا از یاد برد. هوای آبان ماه در نیمهشب برایم سرمای استخوان سوزی داشت. حتی با وجود بارانی کوتاهی که بر تن داشتم باز کمی میلرزیدم. نمیدانستم نهال چگونه در این هوا با ولع آن بستنی شکلاتی را تند_تند میخورد. همین که خواستم سرش غر بزنم، موبایلم مجدد شروع به لرزیدن کرد. **** پدر برای آوردن شام به اتاقم آمد، همین که چراغ را روشن کرد صدای من هم بلند شد: _ خاموش کن! انقدر صدایم خَش داشت که برای لحظهای شک کردم، آیا این صدا متعلق به من است؟ پدر به تبعیت از حرفم چراغ را خاموش کرد اما در اتاق را نبست تا نور هال کمی روشنی بخش باشد. _ مامانت گفته ناهار هم نخوردی و کن فیکونکردی. لحنش به ظاهر شوخ بود، میخواست حال و هوایم را عوض کند ولی مگر حال و هوایی هم مانده بود؟ پتو را روی سرم انداختم، نمیخواستم باز هم چهرهی درهم پدر را ببینم. _ راز میشه انقدر لج نکنی؟ هه! لج؟ من لج نمیکردم. لج کردن برای کسی بود که انتظار میکشید کسی نازش را بکشد. من ناز کش نمیخواستم! فقط میخواستم تنهایم بگذارند. _ شام نمیخوام، تنهام بزار! اشتهایی نداشتم که غذا را مهمان معدهام کنم. به اندازه کافی حرف خورده بودم، دیگر گنجایش خوردن نداشتم. _ از صبح تا حالا فقط همون سرم رو زدی، مگه میشه گرسنه نباشی! بلند شو بابا بزار ببینم یکم خوردی آروم بگیرم. این بار نتوانستم خودم را کنترل کنم با همهی توان جیغ زدم. _ نمیخورم، ولم کن، برو بیرون! هیچ صدایی از پدر بلند نشد، شاید نزدیک به پنج دقیقه اتاق در سکوت بود که این بار صدایش خیلی ضعیف به گوشم رسید. _ از دادگاه نامه اومده، احضارت کردند. میدانستم بالاخره این کار میشود! میدانستم همینطوری راحت نمیگذراند من زندگی کنم یا بمیرم. دروغ میگفتند انسان قدرت اختیار دارد، اگر قدرت اختیار داشتم این آدم ها دست از سر من برمیداشتند و میگذاشتند به درد خودم بمیرم.
-
۱۸؟ نچ
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
نه ۲۱
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
نچ ۱۹
- 31 پاسخ
-
- 2
-