-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
سلام نویسندهی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) اول از نام رمانت شروع میکنم که نام زیبایی برای یک رمان عاشقانهست، کلمهی یونیکی نیست اما طوری هست که قشنگ بتونهحس عاشقانه بین سایه و کامران رو بیان کنه. پرفکت بانو^ ژانر های رمان شما دوتاست که الویت با ژانر عاشقانهست چون عاشقانه های رمان به شدت زیادی به چشم میان که درسته. خلاصه خوب بوده اما به نظرم بیشتر داره اطلاعات کلی از شروع رمان میده که سایه به کامران میرسه بعد سه سال عاشق همن و ... که این موارد رو در شروع رمان هم به راحتی دیده میشه نظر من درباره خلاصه بر اینکه که کمی مجهول تر نوشته بشه، کمی خواننده رو سوق بده که بره رمان رو بخونه. درسته اخر خلاصه از چندتا ابهام استفاده کردی که خوب بوده بانو اما شروعش رو به نظر من اگه گسترش بدی خیلی زیبا تر میشه. یعنی چیزهای اضافه رو بیخیال شو به جاش بیا چیز های مهم بگو بدون اینکه رمانت رو اسپویل کنی. مقدمه عالی بود قشنگ عواطف رمان رو از مقدمه حس کردم ایولا داشت عزیزم«چشمک» شروع رمان: خب من برای این قسمت یکم باهات حرف دارم خوشگله در مرحله اول شکاف شروع رمانت: یک شروع عاشقانه اما کمی قابل تغییر به نظر من. شروع رمانت عاشقانه بود پر از پیام های احساسی بین سایه و کامران اما اگه نظر من رو بخوای دوست داشتم شروعت یکم حالت هیجانی تر داشته باشه به طور مثال رمان از جایی شروع میشد که سایه میفهمید کامران سرطان داره با عواطف فوران شده که به نظرم واقعا عالی ترش میکرد^^ البته اختیار با خودته گل گلی شما در نهایت صاحب اثری:) در ابتدا چند نکته میگم که یکنمونهست که در رمان شما دیده شده و ممکنه تعداد بیشتری از ایننکات وجود داشته باشه: نکته اول: یکی از چیزهایی که در رمان شما به چشمم اومده تغییر در فعل و گردش اون از زمان ماضی به زمان حال هست « سوار ماشین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم. با دیدن اولین گل فروشی ایستادم و رفتم داخل. از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داره قبلا به گل فروشی سفارش داده بودم که یه دسته گل، از گل رز با رنگ های قرمز و سفید درست کنه. با دیدن گل لبخند محوی کنج لبهام نقش بست. واقعا زیبا شده بود. بعد از حساب کردن پول، دستهگل رو گرفتم و از گل فروشی خارج شدم. شیرینی رو هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم.» یکمورد در این متن به چشمم خورد که به عنوان مثال بیان میکنم؛ اگر در قسمت های بعدی هم این مشکل بود رفعش کنید. «از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داره»❌ «از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داشت»✅ این مورد چندجای رمان به چشمم خورد که یک مثال دیگهش میشه این: «این آهنگ همه احساسات من رو به سایه نشون میده» «این آهنگ نشون دهندهی همهی احساسات من به سایه بود» نکته دوم: یک پیشنهاد هم دارم برات عزیزم اون هم جدا کردن دیالوگ و مونولوگ با یک فاصلهست. یعنی وقتی مونولوگ نوشته شده یک فاصله مثل الان که من انداختم بندازید بعد دیالوگ هاتون رو جلوی «-» بنویسید اینجوری راحت تر میشه دیالوگ رو از مونولوگ تشخیص داد خانم گل^ نکته سوم: استفاده از «...» وقتی بیشتر کاربرد داره که بخواد برای لکنت یا ادامه دار بودن جمله به کار بره وگرنه میشه برای مکث از ، استفاده کرد خوشگله «بفهمی یک نفر مراقبت است... جایت امن است... یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت...» در این جمله وجود ویرگول زیبا تر میکنه نوشتارت رو. « بفهمی یک نفر مراقبت است، جایت امن است، یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت.»✅ نکته چهارم: قسمت رسیدن به عقد یک پرش زیادی داشت بنظرم کاش کمی قبلش مقدمه چینی میشد. خیلی یهویی از یک خرید نیمه کاره و ماموریت یهویی کامران به عقد رسیدیم کاش یکم قبلش صحنه رو برای خواننده باز میکردی خوشگل خانم:) یا حتی رفتن به کردستان هم چنین حالتی داشت انگار گذرا ازش رد شده باشند که بهتره این مدل پرش هارو کمتر کنی خوشگلم نکته کلی: این جمله یکم نامیزونه عزیزم چهار سال بعد من رو به دنیا اومدم❌ یا باید «رو» حذف بشه چهار سال بعد من به دنیا اومدم✅ یا فعل تغییر کنه: چهارسال بعد من رو به دنیا آورد✅ *** خوب دیگه❌ خوب بیشتر به معنای «نیک/خوب» هست پس بهتره از کلمهی رایج تره خُب دیگه✅ استفاده بشه *** فعل ها رو سعی کن اخر جملت بزاری قشنگم اینجوری جملهت ساختار درست تری داره بعد یه حموم نیم ساعته اومدم بیرون.❌ بعد از یک حمام نیم ساعته بیرون اومدم✅ *** یک جمله دیدم که بنظرم از نظر روانی بهتره جوری دیگهای بیان بشه «من و بابا رضا و مامانهاله توی پذیرایی منتظر کامرانشون بودیم» «کامرانشون» زیاد کلمهی مناسبی برای این جمله نیست عزیزم بهتره از «کامران و خانوادشاش» استفاده بشه تا جمله زیبا تر به چشم بیاد بانو خب خب خب توصیفات زمانی رمان خوب بود طوری بود که راحت میشد فهمید اتفاقات در چه تایمی از روز در حال انجامه پس چشمک^ توصیفات ظاهری هم خوب بود نقطه قوت هر نویسنده داشتن توصیفات و فضاسازی به شدت قویه که شما بیشترین نقطه قوتت توصیف احساسات بود«اخرش بهت میگم منظورم ازش چیه» اما اما اما من بیشتر دوست داشتم از توصبفات مکانی ببینم، توصیف مکانی صرفا فقط این نیست که نوشته شه وارد کافع شدم میز این شکلی داشت گارسون این شکلی بود نه! میتونه لا به لای کلمات باهاش بازی شه که مخاطب متوجه بشه مکانی که وجود داره چه خصوصیاتی داره مثال وقتی نویسنده مینویسه از اتاقم دل کندم و برای رسیدن به هال از پله ها پایین اومدم. اینجا خواننده میفهمه این خونه طبقع بالایی داره که از اتاق ها تشکیل شده و هال خونه در طبقع پایین قرار داره در رمان شما یک جاهایی کامل توصیف کردین به شکل پشت هم«مثل قسمت خونه سایه و کامران» و جاهایی توصیف ناقص بوده مثل زمان عقد یا روزی که باهم برای خرید بیرون رفتن راستش من تو قسمت سرطان کامران طبق چیزی که قبلا هم بهت گفتم دوس داشتم فضاسازی و توصیف احساسات خفن تری ببینم. درسته شما تغییراتی توش ایجاد کردی که قابل تقدیره و خیلی بهترش کرده اما من هنوز معتقدم اینکه بعد از گفتنش شوخی بشه یا زمانی که سایه میفهمه بیشتر از ناراحتی سرطان، ناراحته اینه کامران ازش پنهون کرده کمی عجیبه. درسته میتونه سایه در ظاهر برای اینکه کامران رو از این بیشتر ناراخت نکنه و باهاش همدلی کنه به روی خودش نیاره اما عزیزم، روایت از جانبه سایهست. یعنی سایه میتونی از درون خودش بیشتر بگه، میتونه تو خودش بره. از نظر من اینجوری توصیفات حسی رمانت کامل تر میشه. از زمانی که بهت قبلا در این باره گفتم خیلی بهترش کردی اما بازم دوست دارم این قسمت انفجار عواطف بیشتری ببینم، فکر نکن اگه من این قسمتو کش بدم رمانم کند میشه! اتفاقا این قسمت بیشتر از همه نیاز به توصیف احساسات داره، احساس غم، عذاب، سکوت، سردرگمی، چیزایی که باید بیشتر به نظرم دیده بشه. نمیگم الان بده، چون الان هم خیلی خیلی بهتر شده چون تونستی این غمو تا روز بد هم ادامه بدی و این عالیه اما مطمئنم از قلمی که من دیدم انتظار بیشتر از اینممیشه داشت پری بانو جان که شب خواستگاری رو کمی بهترش کنه:) بازم صاحب اختیار خودتی گلی نظر نهایی نظر خودته^^ حالا بیا یکم لبخند بیاریم رو لبت"چشمک" دختر جون چقدر حس سایه و کامران رو زیبا توصیف کردی:)) قشنگ عشق رو برام به کلمه کشیدی عاشق شعر و شاعری های کامران و دلبری هاش شدم، بله گفتن سایه و کامران اخ نگم که چقدر دلم رو برد خیلی خوشم اومد درود بر تو زیبا بانو^ اگه بخوام درباره سیر رمانت بگم سیر رمانت کند بود ولی تند بود«خنده» بزار برات قشنگ توضیحش بدم تو قسمت ها عاشقانهی رمان که بین سایه و کامران بود رمان به حالت کند میگذشت خوشگلم که نمیخوام بگم بده! اتفاقا خوبه اما وقتی خوبهکه به موازاتش بقیه اتفاق ها هم با همچین سیری پیش برن اینجوری سیر رمان حالت عادی و معمولی میگیره رمان شما خیلی بیشتر رو روند عاشقانه داره پیش میره که تا یک جایی لذت بخشه اما از یک مرحلهی به بعد بهتره یکمجون بهش داد و هیجان انگیز ترش کرد. نکته نهایی: ابتدا یا در انتها از اینکه نقدتون انقدر دیر به دستتون رسید معذرت میخوام چون بنده همون ابتدا که درخواست دادین رمانتون رو خوندم اما بیماری مانع شد که بتونم کامل نقدش کنم«لبخند خجالت زده» یک پیشنهاد دوستانهمن به شما اینه که یک بار دیگر از اول رمانتون رو بخونین چون یک سری مشکلات ساختاری و تایپی داره که خیلی راحت حل میشه و اصلا در چارچوب نقد جا نمیگیره که بخوام ازش ایراد بگیرم تنها به زیبایی رمان زیبات کمک میکنه. در نهایت.. پری بانو جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشتهی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزهای بشه برات تا من یک روح در دوتن رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم ایننوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامهی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه بانو جان🤍 روشنا. @پری بانو- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اما چه کنم من عشق زمینی را در یک جفت چشم های قهوه ای پیدا کردمو باورم شد که قهوه شیرین است و دیگر هیچ چیز تلخ قهوهای وجود ندارد؟
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
به قول خانم دارابی عشق فقط دو نوع است: عشق به پدر و مادر عشق به خدا بقیه کذب استوتمام.
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و دوم» لب پایینش را گزید، شروع به بازی با انگشتان دستش کرد، هرچه فکر میکرد، نمیدانست در جواب آن سؤالی که بیان شده، چه بگوید؛ اما سکوت هم بیشتر از این جایز نبود: -نهخیر! میخوام برم اتاقم. صدایش لرز داشت. خواست از کنار محراب بگذرد که نجوای همراه با تمسخرش مانع شد: -اتاقت مگه اون طرف سالن نیست؟ دیگر کفرش درآمد، باید یک بار برای همیشه جوابِ این مردک دیوانه را میداد: -چرا، اون طرفه! میخوام الان برم یک سمت دیگه که خدایی نکرده تو دستوپای شما نباشم. خیرِ سرم، یک بار میخواستم باهاتون مثل آدم حرف بزنم. تمام حرفهایی که میخواست بزند را به فراموشی سپرد. حماقتش را به وضوح دید، چرا باید از این مرد غریبه چنین درخواستی میکرد؟ تیکهی کلام روشنا در جایجایِ مغز محراب نشست. دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد و قدمی به عقب برداشت: -خیله خب! بابت اون حرفم… نباید میگفتم، چی میخواستی بهم بگی؟ چهرهی روشنا کمی از آن حالت گرفتگی درآمد، همین که به گوش محراب رسانده بود حرفش بد بوده، برایش کمی تسلیبخش به نظر میآمد. -میخوام برم جایی که شوهر توسکا رو بردن، رضایت بدم و نوشتهی کتبی بگیرم که این سمتها پیداش نشه، آخه توسکا بارداره، دلم براش میسوزه. ابروهای پرپشت محراب با هر کلمهی روشنا به سمت بالا حرکت میکرد، رفتهرفته پوزخندی بر لبانش نشست که نجوایش در آن سروصدای راهرو به گوش نرسید. -خب، چه کاری از دست من برمیاد؟ ضربان قلب روشنا کند شد؛ از سردی کلام مردِ مقابلش لرز بر تنش نشست. راست میگفت! مشکلات او به این پسر چه ربطی داشت؟ نباید میگفت! نباید! چند بار سرش را نامحسوس تکان داد تا بتواند رشتهی کلامش را به دست بگیرد، باز هم سر افکنده شد و زیر لب نالید: -هیچی، میخواستم ازت کمک بخوام که فکر میکنم اشتباست. این بار خواست پشت کند و برود تا با عقل نیمِجانِ خودش یک تصمیم واحد بگیرد؛ یا به عبارتی ببیند چه خاکی باید بر سر بریزد. -چه کمکی؟ کورسوی امیدی در دلش روشن شد، به سرعت به محراب زل زد و کلمات را پشت هم ردیف کرد: -خب، من تا حالا تنها چنین جایی نرفتم، راستش میخوام اگه میشه، وقت داری و برات سخت نیست، باهام بیای. نتوانست! هرچه تلاش کرد جلوی این دخترک خنگ نخندد، نتوانست. -آخر تو یا شما؟ روشنا متعجب به او زل زد تا متوجه شود علت سؤال و خندهاش چیست، اما تنها سرفهای جهت کنترل، پاسخش شد: -واقعا میخوای رضایت بدی؟ -
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
بامداد شایگان- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
محراب محمدپناه- 8 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
روشنا شایگان ۲۳ ساله- 8 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
گالری رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
لینک رمان: رمان-کلوچه-خرمایی-روشنا-اسماعیل-زاده-- 8 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
تبریک میگم بانو رمانت رفت تالار برتر🤍
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاه و یکم» قورت دادن آب دهانش از غنی کردن اورانیوم سختتر به نظر میآمد؛ سرش را به اتمام جملهی محراب بالا آورد و این بار ریشش را در نظر گرفت: -همینجاست، حواسم! دلیل جوشیدن اشک درون چشمانش مشخص نبود، نمیدانست چرا آنقدر نسبت به لحن تند این مرد احساس ضعف میکرد. این ملودیِ سرشار از تندی و توهین را هیچوقت نمیپذیرفت. محراب موشکافانه، دخترک مقابلش را زیر نظر گرفت، نگاهِ دختر قصد بالا آمدن و زل زدن به چشمهایش را نداشت، پس دستهایش بیاختیار به حرکت درآمدند؛ انگشت اشاره و وسطش را زیرِ چانهی روشنا قرار داد و با فشاری ریز او را مجبور کرد نگاه به دیدهاش بدهد. -گفتم سرتو بالا بگیر، یعنی به من نگاه کن نه به جاهای پرت! اما همین که خیسیِ آن دو گودالِ غمزده را دید، فشارِ انگشتانش کاهش یافت. روشنا با غضب، دستِ محراب را پس زد و طغیان کرد: -کلاً جز توهین و دستور دادن چیزی بلدی؟ اصلاً تو چیکار داری من چرا اینجام که سرم داد میزنی، ها؟ تو چیکارهای؟ بغضش شکست و قطرهی مزاحم از اشک بر روی رخسارش سُر خورد و روی کتانیِ سفیدرنگِ محراب نشست. این دختر هر لحظه بذری از تعجب در دل محراب میکاشت. هروقت او را میدید، قطع به یقین باید منتظر یک واکنش عجیب از او میبود. -میشه الان بپرسم دلیل گریهت چیه؟ ربدوشامبر هلو کیتی میخوای؟ همین حرفِ جدی کافی بود که روشنا گریه را به کل فراموش کند؛ چشمهایش از حدقه بیرون زدند. کمکم، سرخیای از شرم گونهاش را نوازش کرد. خجالت کاری کرد که در کسری از ثانیه باز هم دیده بدزدد و چانهی محراب را نشانه بگیرد. تبسمی کمجان، لبهای محراب را شکار کرد، خجالتزده شدن این دختر عجیب او را سر کیف میآورد. -سؤال پرسیدما! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت پنجاهم» شروع به ضربه زدنهای متوالی به سرش کرد تا ایدهای جدید به ذهنش برسد؛ اما به هر مردی فکر میکرد به همان قضیهی هلو کیتی و… میرسید. -چرا اینجا ایستادی؟ دست به سینه و متفکر، اخمی به علت صدای مزاحمِ پخششده در ذهنش کرد و با آوایی رسا گفت: -خفهشو، دارم فکر میکنم چجوری ربدوشامبر تنِ شوهرِ توسکا نره، من هم زنده بمونم و به خاطر عقل نداشتم فحش نخورم. ناگهان به خود آمد، چشمهایش فوراً گشاد شدند، آبدهانش را قورت داد و بر روی پنجهی پا به سمت راستش چرخید. با دیدن مردی با آن شلوارک کتان سبز و پیراهن دکمهدار مشکی، دندان قروچه کرد. لبخند پت و پهنی بر لبش نشاند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، در مقابل محراب قد علم کرد. -سلام، چیزه… من… اینبار دیگر نمیدانست چطور باید خرابکاریاش را جمع کند. یک تای ابروی محراب به بالا پرید؛ رفتارهای دخترک چندان عجیب به نظر نمیآمد. قطع به یقین از یک دیوانه کمتر از این نمیشد انتظار داشت. با توجه به چیزی که از این دختر فهمیده بود تا به حال، بابت حرف امروز باید از او دوری میکرد؛ اینکه با آن لبخند سکتهای مانند مقابلش قرار گرفت منطقی نبود. نجوای پچپچ افراد درون راهرو بر مغزش رژه میرفت؛ اینکه این دختر با این تیشرت باباسفنجی و شلوار اسپایدرمن در دیدِ راس این افراد سودجو بود، کفرش را در میآورد. -فکر کنم علت اینکه اینجا ایستادی رو پرسیدم! استحکام صدایش، اخم نشسته بر صورتش که او را غیرعادی عبوس کرده بود، باعث شد روشنا بیاختیار آب دهانش را فرو دهد. به آن چشمهای دریدهی قهوهای زل بزند و زمزمه کند: -کار داشتم خب! ابروهای گرهخوردهی محراب بیشتر در آغوش یکدیگر قرار گرفتند؛ قدمی به سمت روشنا برداشت و دست به سینه برایش قد علم کرد. نفس روشنا در سینه حبس شد؛ تنها به اندازهی یک انگشت با هم فاصله داشتند. صدای تپشهای نامنظم قلبش، بانگی از هراسش بود. -کار داری مثل آدم برو به کارت برس، نه مثل دخترای احمق تکیه بدی به دیوار و همه زل بزنن بهت. توهین محراب این بار اثرگذار نبود، چون روشنا اصلاً در باغ نبود! تمام حواسش گیر آن دو دکمهی بالای پیراهن محراب بود که با سخاوتمندی، سینههای ستبرش را در معرض دید قرار میداد. -هی، حواست کجاست؟ سرتو بیار بالا ببینم! -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و نهم» توسکا یک نفس تمام محتویات لیوان را سر کشید؛ با پشت دست اضافهی قطرات آب کنارِ دهانش را پاک کرد و تمام حرفهای ناگفتهاش را با چشمهای خیسش به روشنا سپرد. روشنا هر دو دستش را درون موهایش فرو بُرد و به وضعیت اسفناک زنِ مقابلش چشم دوخت. -چرا ازش جدا نمیشی؟ چرا اینجوری براش اشک میریزی؟ خودش جواب را بهتر از هر کسی میدانست. میدانست عشق زهریست که پادزهرش غیرقابل پیدایش است؛ واقف بود که هیچ معشوقی نمیتواند به راحتی عشقش را رها کند. اما عشق آنقدر ارزش داشت که انسان برایش همچون ابر بهاری ببارد؟ میارزید؟ اشکهای توسکا به هقهق تبدیل شده بودند، کفِ دستان لرزانش را بر گودال روی صورتش قرار داد و شیون کشید. -ول کنم… کجا… برم؟ جز شوهرم… کی… کیو… دارم. گریه توان درست حرف زدن را از او گرفته بود؛ ته دل روشنا آتش گرفت. پاهایش بدون اجازه از او مسیر منتهی به تخت را در پیش گرفتند، کنارِ توسکا نشست، دستش هر بار به سمت شانههای لرزان دخترک میرفت و باز از کار میایستاد. از طرفی دلش میخواست به حال بد او تسلی ببخشد، از طرفی دیگر میترسید این همدلی در مغزِ توسکا سوءتعبیر شود. بالاخره به خود آمد، با انگشتان دستش شانههای دخترک را فشرد. -باشه، به فکر خودت نیستی، به فکر این بچه باش؛ انقدر گریه نکن! حرفش نه تنها توسکا را آرام نکرد بلکه غمی دوباره به او بخشید. صورتش را از حصار دستش رها کرد، سرش را کج کرد و با چشمانی اشکآلود به روشنا خیره ماند. -چجوری گریه نکنم خانم؟ شما بگو چیکار کنم؟ به پات بیفتم قبول میکنی؟ قسم میخورم شما رضایت بده من با شوهرم همین فردا از اینجا میریم. خانمجان به خدا میرم! توسکا وقتی نتوانست جواب سؤالش را از نگاه روشنا بخواند، آهی کشید و سرش را پایین انداخت. بیفایده به نظر میرسید اما چارهای جز التماس نمییافت؛ آه در بساط نداشت که در عوض رضایت ارزانی روشنا کند. -باشه رضایت میدم، اما باید پای قولت بمونی! *** گامهای کلافه و حیرانش را برای متر کردن راهروی خوابگاه تکان میداد؛ دو ضربه به صفحهی نمایشگر موبایل زد و به ساعت چشم دوخت. دو ساعتی میشد منتظر کوچکترین صدای در یا قدمی بود اما هربار سر میچرخاند، فرد مورد نظرش را پیدا نمیکرد. نگاههای مردمان حاضر در راهرو کمی معذبش کرد، شالش را جلو کشید و لبهایش را بر هم فشرد. -نکنه خوابیدی، خوابِ آخرت بوده بیدار نشدی؟ چرا بیرون نمیای از اون خرابشده؟ شروع به جویدن ناخنهای به ترمیم رسیدهاش کرد، به دیوار زواردررفتهی پشت سرش تکیه زد. وجدانش به او نهیب انداخت که بیخیال آن مرد شود و با بامداد تماس بگیرد. زیر لب در جوابِ وجدانش لب به سخن گشود و اظهار کرد: -مردم عقل دارن، ما هم عقل داریم! آخه روشنای کودن، به نظرت بامداد میاد باهات بره دادگاه رضایت بده اون مرتیکه زنده بمونه؟ اون بیاد، یه ربدوشامبر هلوکیتی تنش میکنه، بعدشم که نگم… -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و هشتم» با «پوفی» تمامِ غم نشسته در دلش را پشت قابی از بیخیالی پنهان کرد. به سمت در رفت و بدون آنکه صدایی از حنجرهاش خارج کند نیمی از در را باز کرد، سرش را کج کرد و با چشمهای خمار و خیسش به چهرهی مقابلش چشم دوخت. همین که چشمش در آن نگاهِ درمانده و ملتمس افتاد، خواست در را به چارچوبش بکوبد که دختر، دستش را بین در و چارچوب قرار داد: -نه خانم، توروخدا بزار حرف بزنم، تورو به هرکی میپرستی قسمت میدم. دیدهاش رنگی از تیرگی گرفت؛ فشاری به در وارد کرد که نگاهِ دردمند توسکا را به دنبال داشت. واکنشهایش غیرارادی بود، دیدن این زن تمام اتفاقات آن شب را برایش زنده میکرد. لرز را به دستانش میبخشید و ترس را به چشمهایش هدیه میداد. -من باتو حرفی ندارم؛ گمشو! شکمِ برآمدهی توسکا مقابل دیدگانش بود، دلش به حال این بچه که فرزند آن پدرِ عوضی بود، میسوخت. نگاهش به بالا آمد و چشمهای خیس توسکا را شکار کرد. -خانم، بخدا غلط کرد شوهرم، بیجا کرد، التماس میکنم تو ببخش! نزار بچم بی پدر بزرگ شه. خواست دهان باز کند؛ خواست دل بشکاند و بگوید«احمق، بچه تو با وجود آن پدر، همیشه بیپدراست. گند زدی با انتخابت!» اما لبش را از درون جوید. آن صورت رنگ پریده با آن چشمهای گود رفته را خدا به اندازه کافی زده بود؛ دلش نمیآمد او هم نقش لگدمال کردنش را به دوش بکشد. -من رضایت نمیدم، نمیزارم انگلی مثل شوهرِ تو، راست راست بگرده. جوشش اشک درون چشمانش به راحتی قابل رویت شد؛ تنها تلنگری لازم بود تا دیوار دفاعیاش بشکند و رخسارش را با گریه خیس کند. -بهخدا ترکش میدم؛ آدمش میکنم، به پات میوفتم خانم! دیدن عجز یک زن، برای یک مرد، آن هم از نوع عوضیاش، قلبش را میفشرد. تلنگر کارش را کرد؛ توسکا در آن راهروی شلوغ به قدری بلند زار میزد که نگاهِ هرکس وناکسی را به دنبال داشت. برای امروز واقعاً کُپنش پُر شده بود؛ بازوی توسکا را بین دستش گرفت و به داخل کشاند. از این خوابگاه که همیشهی خدا خلوت بود به جز زمانی که میبایست خلوت باشد، بدش میآمد. توسکا همچنان گریه میکرد و با پَرهی شالش، از ریزش اشکش بر زمین. جلوگیری میکرد. نفس کشیدن برایش سخت شده بود، برای ورود هوا به داخل ریهاش تقلا میکرد؛ روشنا که این وضعیت را دید، اخم نشسته بر صورتش، پررنگ تر شد. به تخت خواب برهم ریختهاش اشاره زد و با اکراه گفت: -بشین برات آب میارم! توسکا بر روی تخت نشست؛ سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتانش شد. روشنا لیوانی لب پر شده برداشت و از بطری یک ونیم لیتری درون یخچال، پرَش کرد. در آخرین لحظه، چند تکه قند به داخلش انداخت و با قاشق مرباخوری به جانش افتاد. -خانم جان، میشه به حرفم گوش بد… با سرفهای حرفش را قطع کرد؛ صدایش چرخش قاشق در لیوان و هقهق توسکا، سکوت اتاق را درهم میشکست. به سمتش رفت و همانگونهکه لیوان را در دستش جامیداد گفت: -فعلاً اینو بخور؛ بعد حرف میزنیم. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و هفتم» فشار دستهای نشسته بر چشمهایش کمتر شد، گرمی نفس فرد پشت سرش را در آن بلبشوی خانه، بیشتر از هر چیزی حس میکرد. -سکته یکنوع بیماریه! پدربزرگ هم یک بار سکته کرده، برای همینه که یک وقتهایی اینجوری سرش درد میگیره. اینبار با تکان سر، فهم خود را نشان داد. آرامشی عمیق در وجودش نشست و جای ترس و لرزش را گرفت. فضا کمکم به حالت سکون رسید و آن دستهای گرم، چشمهای روشنا را ترک کردند. آن روز باور داشت که آن صحنه را خواب دیده است، آخر مگر میشد علیرضا آنقدر نرم با او سخن بگوید؟ علیرضایی که روزی از محمدجواد و محمدرضا پیشی گرفت؛ به قدری برای روشنا حامی شد که هیچکس باور نمیکرد همان پسر… همان… با صدای زنگ موبایلش، به خود آمد. نگاهِ متعجبش دورتادور مکانی که در آن حضور داشت را کاوش کرد؛ در آن اتاق تاریکِ نمگرفتهی خوابگاه، با صورتی که انگار باران انزلی بر آن نازل شده بود. با پشت دست، جلوی نشتی چشمانش را گرفت. فینفینکنان دنبال موبایلش گشت که نامی آشنا لبخندی کمجان بر لبهای خشکشدهاش نشاند. -سلام پرنسس! صدای پرهیجان بلندشده از آن سمت خط، با آن لهجهی لطیف شیرازی لبخندش را پررنگتر کرد: -چه سلامی چه علیکی! برای چی نیومدی؟ ها؟ «ها» آخر را به قدری کشید که روشنا ناچار به دور کردن موبایل از گوشهایش شد. پاهایش را در آغوش گرفت و سرش را بر روی زانوهایش قرار داد، سعی داشت صدایش شاد و دور از اندوه باشد اما انگار زیاد موفق نبود: -مامان اینا رسیدن؟ فراموش کردم دوباره بهشون زنگ بزنم. بهخدا درگیرم! فکر کنم برات گفتن کجام الان. آیسان، تکدخترِ دایی محمد، که یک زمان فقط به عشق او به شیراز میرفت؛ ده سال از او کوچکتر بود اما واژهی «وزه» را از روی او ساخته بودند. -بله رسیدن؛ گفتن رفتی تو کارِ شیرینیپزی! قنادی زدی؟ لبخندش آرامآرام به خنده بدل شد؛ نیایش که به او میگفت نانوایی زده است، حال هم نوبت آیسان بود که او را قناد کند. اینکه با این افراد رفاقت و ژن مشترک داشت، خندهاش را تشدید میکرد. -قنادی نزدم؛ کارخانه تولید کلوچه و از این چیزا. به سن تو قد نمیده بفهمی بچه! آیسان باز هم جیغ را به جای آدم حرف زدن ترجیح داد: -کشتمت دخترعمه، برو از ماتحتت کپی بگیر چون دنبال اصلشم! روشنا که کل غم نشسته در وجودش را فراموش کرد، لبهایش برای حرف زدن هم از هم باز شد: -مدرسه که نداری؛ یک روز بیا پیشم با شکل یادت بدم کارخونه یعنی چی؛ تو مدرسه هنوز با شکل مسئله حل میکنی دیگه؟ -روشنا! فریادش، جان تازه به روشنا بخشید. خندهاش رفتهرفته کمرنگ شد و در قالب یک لبخند ساده بر لبانش باقی ماند: -قربونت برم، شوخی میکنم! دلم برات تنگ شده بود دختر. گرمِ صحبت بود و غرهای آیسان را به جان میخرید، اما این مکالمه طولانی نشد؛ تقهای که به در خورد روشنا را مجبور به خداحافظی با آیسان کرد. هرچند این خداحافظی بد هم به نظر نمیآمد، حداقل توانسته بود از شرِ سوالات آیسان برای شرکت در عروسی علیرضا در امان بماند. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و ششم» اهل خانه به لطف جملهی روشنا، بساط خنده و شادیشان فراهم شد. آن روزها علت قهقههها و خجالتزده شدن خاله مهناز برایش گنگ بود تا اینکه بعدها فهمید اضافه بر سازمان حرف زده است. محمدرضا هم معرفی شد، او هم همانند برادرش به نظر میآمد؛ آرام، مودب، مرتب! تنها فرق آنها اختلاف قدشان بود و صدالبته محمدرضا، دو سال دیرتر از محمدجواد دنیا را رویت کرد. نوبت که به معرفی علیرضا رسید، بذری از خشم در دل روشنا کاشته شد. علیرضا با همان سن کم، چنان با تکبر روشنا را زیر نظر داشت که تن و بدنش را میلرزاند. -ایشون هم آقا علیرضاست؛ چهارده سالشه. نور خونهی ما! روشنا که حال بر روی پای دایی محمد نشسته بود، با انگشت اشاره علیرضای نشسته بر کنار پدربزرگ را هدف گرفت و زیرلب زمزمه کرد: -نور؟ این لامپ هم نیست! دایی محمد صدای روشنا را نشنید، پس گوشش را در جهت لب خواهرزادهاش کج کرد. -چیزی گفتی دایی جون؟ تنها سرش را به چپ و راست تکان داد. برخلاف آن دو پسر، علیرضا هیچ تمایلی از خودش برای ابراز خوشآمدگویی نشان نداد. تنها دست پدربزرگ را میان دستش گرفت و ماساژ دادن را شروع کرد. صدای پچپچ مهچهره هرچند آهسته بود، اما واژهبهواژه گوش روشنا را نوازش کرد. -آخر پیش شما موند؟ مگه قرار نبود وقتی دادگاه تموم شده بفرستنش بره؟ مهناز، انگشت اشارهاش را به معنای «سکوت» روی بینی و لبش قرار داد و با کشیدن لگنش بر روی زمین، خود را به خواهرش نزدیکتر کرد: -هیس! میخوای بشنوه؟ تو از خیلی چیزها خبر نداری خواهر! صدایشان رفتهرفته کمجانتر شد، به طوری که حس شنوایی روشنا از شنیدن بقیه جملات سر باز زد. خمیازهای کشید و خود را کمی در بغلِ دایی محمد جابهجا کرد. طولی نکشید که پسرخالههایش خجالت را کنار گذاشتند و به سمتش خیز برداشتند. لبهای محمدرضا با لبخندی مرموز و بازیگوش کش آمد، چهارزانو در مقابل روشنا نشست و حرفِ نشسته در گلویش را بیان کرد: -میخوای بریم یکدوری تو خونه بزنیم؟ قول میدم بهت خوشبگذره! روشنا، چشمهای خستهاش را بین صورت دو برادر چرخاند؛ خستگی سفر برای سنین بالا نیز به سختی قابل هضم بود چه رسد به آن کودک! اما مگر کنجکاوی و وجود خانوادهی جدید میگذاشت روشنا به خواب و استراحت فکر کند؟ خودش را از آغوش دایی محمد که اینبار مشغول سخن گفتن با آقاعلی بود، جدا کرد. او هم مقابل محمدرضا، بر زانوهایش نشست، ترهای از موهایش را به پشت گوش انداخت و سخن گفت: -بذار از مامانم اجازه بگیرم! در کسری از دقایق، مهچهره که در میان بحث غیبت با خواهرش گم شده بود، تنها با تکان سر، بدون آنکه حرف روشنا را بشنود، اجازهاش را صادر کرد؛ همین که خواست گامی به سمت پسرخالههایش بردارد، بانگی بلند همه را ساکت و او را متوقف کرد. -آخ! پدربزرگ بر زمین افتاد و کاسهی سرش را در دست گرفت؛ پشت هم فریاد میکشید و تقاضای کمک میکرد. اهالی خانه به سمتش دویدند؛ خاله مهناز و مادربزرگ با گریه به سر و صورت میکوبیدند و جیغشان فضای خانه را ترسناکتر از حد معمول میکرد. دایی محمد و آقاعلی سعی داشتند جلوی فشار پدربزرگ بر سرش را بگیرند، اما تأثیری نداشت. پیرمرد با آن دستهای نحیف، به قدری قدرت به دست آورده بود که لشکر هم جلودارش نبود. روشنا شوکزده به صحنهی غیرعادیِ مقابلش زل زد که دستی جلوی چشمهایش را گرفت. دستش را بر روی آن دستهای سرد قرار داد که صدای نرمی گوشش را تسخیر کرد. -هیچی نشده، پدربزرگ مریضه، اینها بخاطر اونه زود خوب میشه؛ میدونی سکته چیه؟ روشنا سرش را به نشانهی نفی به چپ و راست تکان داد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و پنجم» همزمان با آن صدای جیغ، صدای علیرضا با کلافگی، همه را به سکوت واداشت: -آب دماغت داشت راه میافتاد، بدم میاد. روشنا دستمال را از دست علیرضا گرفت و بر زمین انداخت؛ پا بر سطح موکتشدهی خانه کوبید و گفت: -خودم بلدم. مگه بچم؟ علیرضا یک سر و گردن از روشنا بلندتر بود. نگاهِ قهوهایاش را با خم کردن گردن، به دخترک نقنقو انداخت، دستمال را از زیر دستش کشید و گفت: -اگه بلدی، خودت برو دستمال پیدا کن. روشنا اینبار چانهاش از حرص میلرزید، مهچهره از جایش برخاست. میدانست دخترش اگر لج کند، غیرقابل کنترل میشود. مهناز به حالت آمادهباش قرار گرفت تا به محض درگیری، به سوی آن دو بدود. محمد یک برگ دستمال از روی طاقچهی گوشهی خانه برداشت و با قدمهای آرام به سمتشان روانه شد. خندهای مصنوعی نثارشان کرد و گفت: -بیا داییجون، این دستمال رو بگیر. میخوای بری سرویس بهداشتی؟ اما نگاهِ درندهی روشنا، از آن مژههای بلند، ابروهای پرپشت و بینی متوسط برداشته نمیشد. به پیشانیِ کوتاهِ علیرضا اشاره زد و حرفی که دیاکو همیشه به کار میبرد را به زبان آورد: -تو هم وقت کردی عقل پیدا کن برای خودت! این بار صدای نفس کشیدنها هم قطع شد. مهچهره سکوت را جایز ندانست، از جا بلند شد و به سوی روشنا رفت که ناگاه صدای پرتمسخر علیرضا را شنید: -حتماً، تونستم واسه تو هم پیدا میکنم دخترهی دماغو! مهچهره به قدمهایش سرعت بخشید. با خنده، روشنا را که به سوی علیرضا گام برمیداشت، در آغوش گرفت. -بچهها بیاین بریم تو جمع! بیا مامان. معرفی کنم برات بقیه رو. اینگونه بود که روشنا را به سوی وسط خانه کشاند؛ اما نگاهِ عصبی دخترک حتی لحظهای از روی علیرضا برداشته نمیشد. -این خانم خاله مهنازه و ایشون همسرش آقاعلی هستند. روشنا از آغوش مادرش بیرون آمد و با اخم، به زنی کپی برابر اصلِ مهچهره زل زد. مهناز لبخندی پتوپهن به رویش پاشید، بر روی پایش زانو زد، دستهایش را از هم باز کرد و گفت: -بیا اینجا ببینم! روشنا نمیدانست به چه علت، ولی حسی او در هم بلعید تا زودتر به سوی آن چشمهای منتظر، بدود. دستانش را بر هم حلقه کرد و به چپ و راست تکان داد؛ وقتی خم و راست شدن دستهای خالهاش را به نشانهی «بدو، بیا!» دید با طمأنینه، قدمی برداشت، مهناز که دل در دلش نبود، مسیر خواهرزادهاش را کوتاه کرد و محکم او را به خود فشرد؛ عطر شیرینش زیر بینی روشنا پیچید و آرامش نسبی به او اعطا کرد. -آی من به قربونت برم؛ دورت بگردم عشقِ خاله. بوسههای مهناز، صورت روشنا را به طور کامل شست. سپس نوبت احوالپرسی با آقاعلی شد؛ مردی که شاید از پدرش هم بزرگتر به نظر میآمد. با آن پیراهن طوسی که دکمههایش را تا یقه بسته بود و شلوار پارچهای مشکی، کفِ دستش را بر سینه گذاشت و ابراز خوشآمدگویی کرد. موهایش را انگار به تُف بر کفِ سرش چسبانده باشند، در همان کودکی نیز برای روشنا مسخره به نظر میآمد. نگاهش را چرخاند تا به دایی محمد رسید و لبخندی عریض از او هدیه گرفت، همسرِ دایی محمد حضور نداشت تا با او آشناییت پیدا کند؛ از دیدن پدربزرگ نیز سر باز کرد. از کسی که او را نمیشناخت، با آن صورت سفیدِ لاغر و رگهای بیرونزده، وحشت داشت. بقیه هم درکش کردند و او را به زور متوسل نکردند. نوبت به پسرهای خاله مهناز رسید که زمان رسیدن، آنها را در حیاط کوچک خانهی مادربزرگ دیده بود. حال شبیه به انسانهای مطیع و مودب، به پشتیهای قرمزرنگ تکیه داده بودند. خاله مهناز به پسری، شاید شانزده یا شایدم هفدهساله، اشاره زد و گفت: -این گلپسر آقا سید محمدجوادِه، پسر ارشد خانوادهی ما. روشنا قدمهایی پر از تردید برداشت؛ محمدجواد به محض دیدن او از جا برخاست و مقابلش ایستاد. چشمهای سبزی که ارثیهی پدرش بود را به روشنا دوخت. لبخندی زیبا بر لبهای کلفتِ کبودش نشاند. -خوش اومدی دخترخاله! روشنا حس امنیتی وصفنشدنی از آن نگاهِ آرام گرفت. با همان لحن کودکانهاش لب زد: -مرسی پسرخاله آقا سید محمدجواد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و چهارم» اولین حسی که دایی، خواهرزاده را در آغوش میگیرد، زیباست؛ مخصوصاً برای روشنای داییندیده! محمد، روشنا را سخت در بغل گرفت و بوسید؛ نوازشهای مکرری بر موهایش نشاند و گفت: -چقدر شبیه مادرتی دختر! رنگ چشات، فرِ موهات. وای که چقدر دلم میخواست… حرفش را خورد. با حسرت نگاهی به رخسار خندانِ روشنا انداخت؛ صدایِ روشنا جانی تازه به او بخشید: -شما دایی محمدی؟ ردی از لبخند بر لبهای لرزانش نشست و محکم، بر روی گونههای تپل روشنا مهری از بوسه کاشت. -آره قندِ عسل، آره خوشگلم. مهچهره و مادرش بالاخره از یکدیگر دل کندند؛ چشمان مادربزرگ به نوهاش افتاد. بهسختی با تکیه بر واکر، خود را به محمد و روشنا رساند. با نگاهی خیس، به روشنا اشاره زد و رو به مهچهره لب زد: -این دخترته، آره؟ چقدر بزرگ شده، چقدر زمان گذشته. مهچهره تنها سر تکان داد و با شعف به مادرش که با دست به روشنا اشاره میزد، نگاه کرد. محمد، روشنا را پایین گذاشت و با دست، به نرمی پشتش را فشرد. -برو، مادربزرگت چشمانتظارته. تعلل کرد؛ کمی برایش سخت بود که بهراحتی با خانوادهی مادریاش ارتباط برقرار کند. اما نگاهِ مادربزرگ به قدری لطیف بود که پاهایش بیاجازه، شروع به قدم برداشتن کردند. همین موضوع باعث صدور اجازه برای در آغوش هم رفتن محمد و مهچهره شد. *** خود را این بار پشت مادرش پنهان کرد؛ دیدن افرادی که در سالن بزرگ خانه نشسته بودند، بر تنش رعشه انداخته بود. با دست، مانتوی مادر را فشرد، اما مهچهره به قدری دلتنگ بود که روشنا را فراموش کرد. ابتدا به سوی پدرش که بر زیراندازی مربعی نشسته بود، راهی شد، جلوی پایش زانو زد و با بغض نالید: -بابا؟ مرد، با آن شلوار کردی قهوهای و رکابی سفید، چشمهای بیفروغِ مشکیاش را به مهچهره دوخت. کمی مکث کرد و با اکراه اجزای صورت دخترش را از نظر گذراند. -شما کی هستی؟ مهچهره به گریه افتاد، خود را در آغوش نحیف پدر انداخت و زار زد. -الهی من بمیرم؛ الهی میمردم و تورو اینجوری نمیدیدم. چجوری طاقت بیارم بابا؟ چجوری دخترت رو فراموش کردی؟ روشنا بغض کرد؛ لبهایش از فرط بغض میلرزید. نگاهِ مهناز که از غم، دودو میزد، به روشنا افتاد. لبخندی کمرنگ لبش را درگیر کرد. خواست به سوی خواهرزادهاش پر بکشد که صدای جیغِ روشنا بلند شد. -آی، چیکار میکنی؟ -
معرفی و نقد رمان آخرین نگهبان شعله فصل اول |زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
«ایموجی چشم قلبی و بغض» از خوندن اثارت لذت بردم عزیزم موفق و پیروز باشی نویسندهی خوش قلم نودهشتیا✨🤍- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
معرفی و نقد رمان آخرین نگهبان شعله فصل اول |زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام نویسندهی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) "نام رمان" ابتدا که نام رمان شما رو خوندم متوجه شدم که بیشتر سبک «اسطورهای» هست و بعد از خوندن رمان شما بر اینکه به «فانتزی» هم ربط داره رسیدم. فارغ از کلیشه بودن یا نبودن کلمات، من نام رمان شمارو میپسندم کاملا با موضوع رمان و ژانر ها همخوانی داره و نام متناسبیه«لبخند و چشمک» "ژانر" ژانرها کاملا متناسب انتخاب شدن و با خوندن رمان قشنگ حس اسطورهای و فانتزی بودن رمان حس میشه. انتخاب هوشمندانه و کاملیه. "خلاصه" خلاصه کاملا بر داستان واقف بود؛ یعنی طوری بود که روایت امیتیس رو به زبان میآورد، من خلاصه رو پسندیدم و این خلاصه زیباست اما صرفاً جهت پیشنهاد، به نظرم اگه یکم اخرش رو گنگ تر تموم کنی زیبا تر و عالی تر از اینی که هست میشه. اینکه اذرمیرا رو یک شخص نامعلوم بزاری و بخوای امیتیس رو کسی بنامی که کشفش میکنه عالی تر میشه. "مقدمه" مقدمه بسیاز زیبا و کاملا حس رسانی قوی داشت به طوری که من دوست داشتم ادامه دار تر باشه و حس فانتزی بیشتر رو در اون ببینم، روایتی از اذرمیرا چیز مناسبی برای حس رسانی از طریق مقدمه بود. پس پرفکت و نقدی بر اون نیست عزیزم^^ "شروع رمان" متناسب بود، نه شروعی کسل کننده نه فوق هیجانی! معمولاً کم پیش میاد تو رمان های فانتزی شروع های تکراری و کلیشهای ببینیم، چون این رمان و مکان ها کاملا ساختهی ذهن نویسنده هست پس در نتیجه، من شروع رو پسندیدم. باتوجه به فانتزی بودن و اسطورهای بودن من شروع مِلو رو بیشتر میپسندم تا بعد با اطلاعات وارد روند رمان بشم. "فضاسازی و توصیفات" نقطهی قوت رمان شما، حس رسانی قوی بود! بازی با کلمات و زیبا تر کردن نوشتار که در فضاسازی بسیار کمک کرد. در رمان های فانتزی مهم ترین اصل بع نظر من فضا سازی قویه! چون خواننده هیچ درکی از مکان و فضای این رمان نخواهد داشت چون ساختهی ذهن نویسنده هست شما از نظر توصیفات مکانی و زمانی تا حد زیادی موفق عمل کردین، اما توصیفات ظاهری رو یکم دوس داشتم بیشتر ببینم راستش من تا پارت دوازدهم که امیتیس به بوژان گفت بردار جان نفهمیده بودم که بوژان پسره. برای همین به نظرم بهتر بود کمی توصیفات ظاهری هم به رمان اضافه کنین تا بشه چیزهای سطحی و عادی رو فهمید درسته لازم نیست برای نوشتار رمان ظاهر تک تک چیزهارو توصیف کنین اما برای فهم بهتر خواننده این موضوع خالی از لطف نیست عزیزم«لبخند کشدار و چشمک» "کشمکش ها" کشمکش ها خوب بودند، کشمکش های درونی امیتیس با خودش برای قبول کتاب، یا کشمکش ها با مادرش برای فهم قضیه نبودن پدرش این ها از جمله کشمکش هایی بودند که در رمان شما دیده شده بانو جانم:) "نسبت دیالوگ ها به مونولوگ ها" تا یک جاهایی عالی بود عزیزم اما از یک جایی به بعد دیالوگ ها سنگین شد مثلا پارت های نه و ده یکی از اون جاها بود. دیالوگ ها پشت هم از زبون ابدوس گفته میشد که به نظرم طولانی بودن دیالوگ ها میتونه خسته کننده باشه میشد لا به لای حرفای ابدوس از حالت های امیتیس بیشتر بگی یا حالت مکانی رو بیشتر توصیف کنی که تو چ وضعیتی هستند. “نکات نوشتاری” نکته اول نویسندهی خوش قلم، بهتره در روند نوشتار رمان مخصوصاً قسمت مونولوگ، فعل آخر جمله قرار بگیره یک نمونه توپارت اول دیدم «از خانه زدم بیرون.» که بنظرم «زدم» بعد «بیرون» بیاد ساختارش درست میشه. یا یک نمونه دیگه که دیدم این جمله بود: « من میخواستم برگردم خانه.» جایگذاری مناسب: «من میخواستم به خانه برگردم.» نکته دوم یک جا نثر از ادبی به محاوره تغییر کرد «شنل رو کنار گذاشت» «رو» در اینجا باید «را» نوشته بشه. یا «تاریکی هرجا میرفت، انگار اوّل نور رو میدزدید و بعد رنگها رو» این جا هم باید «رو» تبدیل به «را» بشه در چند جای دیگه هم از رمانتون دیدم که «را» به صورت «رو» نوشته شده که بهتره درست بشه جانا:) نکته سوم «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، که سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برده بود،» در این جمله تکرار پشت هم کلمهی «که» از زیبایی جمله کم کرده بانو جان برای مثال میتونست: «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد.» یا «هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از سرمای بیرون بپرسم که بوژان، پس از بردن سبد به آشپزخانه، بیرون آمد.» نکته چهارم عزیزم بهتره به جای استفاده از ... برای مکث از ویرگول استفاده کنی اینجوری مونولوگ شیک تر و تمیز تره و صدالبته علائم نگارشی به درستی رعایت میشه. درسته میشه گاهاً از سه نقطه استفاده کرد اما از نظر من قشنگ تره که زمان لکنت یا چنین مورد هایی ازش استفاده بشه✨ نکته پنجم بانو جانم شما در رمانتون زیادی از فاصله استفاده میکنین یعنی بیشتر جاها بین دو جمله مونولوگ فاصله میندازین و یه خط پایین میاین و ادامه میدین بهتره مونولوگ ها پشت هم نوشته بشه و برای دیالوگ فاصله گذاشته بشه. این موضوع فاصله زیاد باعث شده من به سختی بتونم دیالوگ رو از مونولوگ تشخیص بدم که برای خواننده سخت میکنه خوانش رمان زیبایی شمارو^^ نکته ششم من معمولاً به عنوان یک خواننده دوست ندارم تودوتا جملهی پشت هم دوتا فعل مشابه ببینم چون به نظرم زیبا تره که فعل ها باهم متفاوت باشند پس صرفاً پیشنهاد میدم و این به عهدهی شماست عزیزم که بخواین تغییرش بدین یا خیر «بوی سیبزمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه شده بود» مثال جایگزین: « بوی سیبزمینی دودی و ترشی مادرجون در فضا پخش بود، اما آشپزخانه سردتر از همیشه بهنظر میآمد.» نکته هفتم در یکی از پارت ها جملهی دیدم که فعل نداشت «چشمهایش همیشه خسته، نفسش سنگین.» اگر بعد «خسته» فعل نباشه موردی نیست اما بعد «سنگین» یک فعل قرار بگیره کامل میکنه جمله رو « چشمهایش همیشه خسته، نفسش سنگین شدند.» نکنه هشتم در شروع پارت نهم به دوتا دیالوگ برخوردم که بیشترش به صورت ادبی نوشته شده بود تنها جملات پایانیش ردی از محاوره داشت در حالی که رمان شما کلا دیالوگ هاش محاوره محورن «آن شب ، ما هم مثل خیلیهای دیگر فکر میکردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمان رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم.نمیدانم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم. سرمایی که انگار از استخوانهایم بالا میآمد. صدای همهمهای دور از بیرون میآمد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمهی باد میان شاخههای خشک بود تا صدای آدمها.از پنجره بیرون را نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم ؛ اما بعد فهمیدم سایه نیست. مکث کرد و با صدای لرزون ادامه داد : _چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت میکردند — نه ، حرکت نمیکردند، انگار در هوا میلغزیدند. ردایشان در باد تکان میخورد و کلاههای بلندشان چهرههایشان رو کاملاً پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمیشد ، فقط سیاهی.قلبم آنقدر تند میزد که فکر میکردم صداش همه رو بیدار میکنه.آرام خانوادهام رو بیدار کردم و بیصدا نشانشان دادم بیرون چه خبر است. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دستهایش میلرزید و حتی جرئت نمیکرد به پنجره نزدیک شود.بیصدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم.» این موارد که بهتره لحنش به یک شکل و شبیه به دیالوگ های دیگه به صورت محاوره نوشته شده بودند، باشه عزیزکم. در قسمت مونولوگ همنوشتین «لرزون» که درستش «لرزان» هست. این مورد تغییر لحن تو پارت های دیگه هم دیده میشد عزیزم من یک نمونه رو براتون مثال زدم. “سیر رمان” بعد از این همه نکات دربارهی نوشتار رمان یکم تعریف کنم لبخند بشینه رو لبتون؟«چشمک» سیر کاملاً جای خودش قرار داشت نه انقدر کند بود که خستهام کنه نه انقدر تند بود که هیچ چیز رو بهم نرسونه دقیقاً چیزی که باید باشه بود به نظر من و از این بابت تحسینتون میکنم^^ درنهایت… من اولین بار بود که اثری از شما رو مطالعه کردم نویسندهی عزیز، واقعاً قلم خوبی دارین برای منی که علاقهی شدید به رمان های فانتزی دارم رمانتون واقعا لذت بخش بود. این موارد گفته شده تنها و تنها برای عالی تر شدن رمان شما بوده چون مطمئنم شما پتانسیل این موضوع رو دارین عزیزم🤍 پس امیدوارم از حرفام چیزی به دل نگیرین و همیشه موفق باشین و رمانتون رو از سایت اصلی به صورت پی دی اف دانلود کنم بانو^^ امیدوارم نوشتارم تونسته باشه کمکلازم رو برای درخشان تر شدن رمانتون کرده باشه… در پایان… امیدوارم قلمتون ماندگار و نوشتارتون دائم باشه نویسنده جان✨🤍 روشنا. @زینب چرمگر- 4 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت چهل و سوم» بالاخره مادر، پدر را راضی کرد؛ آن هم به شرطی که خودِ پدر همراهشان نرود! نگاه بشاش مادر با آن لبخند کشآمده را خوب به یاد داشت که چشمکی به روشنای نُهساله زد و رو به پدر گفت: -پس دیاکو باشه پیشت، من و روشنا دخترونه میریم. و تنها چیزی که از آن روز به خاطر داشت، نگاه پر از تأسف پدر بود. زمان مثل برق و باد گذشت. مادر چندین مدل غذا درست کرده بود تا در یخچال بگذارد و به قول خودش بهانه دست پدر ندهد. روشنا نیز در اتاق دیاکو مشغول بازی با عروسکش بود. برای لحظهای صدای دیاکو که درحال بازی با دستگاهش بود به گوش رسید: -لعنتی گل بود اون ضربه! در آن زمان دیاکو سیزده سال داشت. با اینکه میدانست آخرین باری که برادرش خانوادهی مادریاش را دیده، سه ساله بوده است، از جایش برخاست و کنار دیاکو ایستاد. قدش به سختی اجازهی رویت زمین فوتبال موجود در کامپیوتر را به او میداد. نگاهش را برداشت و ذوقزده بازوی دیاکو را تکان داد: -داداشی، ما پسرخاله و دخترخاله داریم؟ دختر دایی و پسردایی چطور؟ سپس با هیجان عروسکش را جلوی چشمهای دیاکو که اسیر کامپیوترش بود تکان میداد و انگار که دارد با دیوار سخن میگوید، با شعف لب میزد: -اگه داشته باشم همش باهاشون بازی میکنم؛ همه عروسکهامو میبرم با خودم، آخ جون! اما هیجان روشنا برای برادر تازهبهبلوغرسیدهاش ذرهای ارزش نداشت. خواهرش تنها دختری لوس به نظر میآمد که برای چیزهای الکی هیجانزده میشد. زمان موعود رسید. با مادرش چمدان به دست در فرودگاه بودند. با یک دست، دست مادر را گرفته بود و با دست دیگر عروسکش را در بغل میفشرد. پدر سفارشهای لازم را کرد. دیاکو به زورِ پدر، مادر و خواهرش را در آغوش گرفت. سپس نوبت خود پدر بود که همسر و دخترش را بغل کند. روشنا نمیتوانست جلوی خمیازهاش را بگیرد، چون پروازشان زمانی بود که روشنا در حالت عادی خواب هفت پادشاه را میدید؛ ده شب! با مادر به سوی پلهها رفتند و دستی برای پدر و دیاکو تکان دادند. سفر آنها شروع شده بود. معنی درستی از زمان نداشت؛ نمیدانست چند ساعت در راه بود، تنها میدانست که در یک چشم به هم زدن به شیراز رسید. در فرودگاه، مردی بلندقد که چهرهای مشابه رخسار مادرش داشت دید که زنی واکر به دست کنارش ایستاده بود. موهای یکدست سفید زن که از زیر روسری مشکیرنگش بیرون زده بود، یک کلمه را در ذهن روشنا تداعی کرد: مادربزرگ. مادر آنقدر هیجانزده بود که روشنا را پشت خودش میکشاند تا به آغوش مادر و برادرش پرواز کند. زن خمیده بود، اما نه آنقدر که اشکهای ریخته روی صورتش به چشم نیاید. دختر پشت هم دست و شانهی مادرش را میبویید و میبوسید. روشنا مغموم، عروسکش را بغل کرده بود و هاج و واج به گریههای پرسروصدای آن دو نفر چشم دوخته بود. مرد که دخترک ترسیده را دید، به سمتش قدمهایی بلند برداشت و جلوی پایش، بر زانو خم شد: -خانم کوچولو ترسیدی؟ چیزی نیست! فرق روشنا با محمد همانند فرق فیل و فنجان بود. محمد که جوشش اشک را در دیدگان روشنا دید، او را به سمت خود کشید و محکم فشرد: -خوش اومدی بچهی خواهر!