-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
یک خاطره ی شیرین و خنده دار بسیجی از زبان مقام معظم رهبری: دریکی از سفرهای مقام معظم رهبری به جنوب کشور و بازدید از مناطق جنگی بعداز ورود ماشین به جادهای خاکی حضرت آقا به راننده فرمودند؛ که من به رانندگی علاقه دارم و دوست دارم رانندگی کنم اجازه بدهید من پشت رول بشینم و آقا مشغول رانندگی شدند ! بعداز چند دقیقه ای به یک ایست بازرسی رسیدند و آقا توقف کردند تا زنجیر را بندازند سربازی که آنجا بود و ظاهرآ تازه کار هم بود آمد جلو و عرض ادب واحترامی خدمت آقا کرد و گفت اجازه بدهید هماهنگی کنم و رفت و به دژبان گفت: قربان آدم مهمی تشریف آوردند! دژبان گفت: کیه؟ سرباز دستپاچه گفت: نمیدونم کیه؟ ولی میدونم که خیلی خیلی مهمه ! دژبان گفت: اگه نمیشناسیش از کجا میدونی که خیلی مهمه ؟ سرباز گفت: نمیدونم کیه ولی هرکی هست آیت الله خامنه ای رانندشه!
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام رمان مقدمه هم می خواد
ترجیحا خلاصه رو کوتاه تر کن خلاصه برای کنجکاو کردنه حدود پنج خط هست
-
() در پی دی اف نظمش بهم می خوره و خراب میشه بنظرم برای علامت گذاری در رمانت چیزی جز این رو استفاده کن
-
بسم الله الرحمن الرحیم بچه هایی که توی رمان همه بچه های انجمن ۱ شرکت کردن و بعد تبدیل به داستان در پناه باران که در بین داستان ها هست شد، می دونند این چالش به چه شکل هست. ما همه باهم یک داستان می نویسیم. هرکی ادامه قبلی می نویسه. الان نفر اول باید اسم انتخاب کنه. منتظر هستیم
- 146 پاسخ
-
- 5
-
-
-
اعلام پایان داستان کوتاه | انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
اتمام داستان کوتاه انجمن گرگینه ها- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دوازده همه چیز به نفع ما برگشت و خیلی زود بیشتر نیروهای مهتا اسیر یا کشته شده بودن و گروهی هم پراکنده شده بودن. @QAZAL فریاد زد: - نیروهای نسیم هم بکشین. نسیم گفت: - نه، ماسو به ما قول همکاری داده. حاکم به @ماسو نگاه کرد اما اون گفت: - نه من هیچ قولی ندادم. برگهای نیم ریخت و همه به سمت افرادش هجوم آوردیم. بیشتر اونها فرار کردن و گروهی اسیر شدن که خود محبوتش هم داخلش بود. به ماسو گفت: - خیلی نامردی! - خفه بمیر بابا! @r.w گفت: - باید طلسم رو باطل کنی. یکدفعه @n.t گفت: - نه! همه متعجب نگاهش کردیم. رفت و روی سنگی واستا و گفت: - گرگینههای عزیز، هم انجمنیهای عزیز، ما الان قدرتمندترین لشکر بیسلاح دنیا هستیم. چرا بجای اینکه طلسم رو بشکنیم و دوباره آدمهایی بیقدرت بشیم نریم و دنیا رو تسخیر کنیم؟ نگاهی بهم انداختیم. بد نظری نبود. یادمان نرود... در دفتر دیكته فردایمان بنویسیم: انسان بودن، پاک بودن ، مسئول بودن و دراندیشه سرنوشت دیگران بودن ، وظیفه نیست!!! بلكه بایدجزصفت آدمی باشد. حق بود که این داستان طولانیتر باشه اما چون برای سرگرمی دوستان خوبم بود زودتر به اتمام رسوندمش امروز در ۵ خرداد ۱۴۰۵ این داستان را به پایان می رسانم و به مسلم ابن عقیل شوهر خواهر و پسر عموی امام حسین علیه الاسلام تقدیم می کنم ممنون از همه دوستان خوبی که همراهی کردن یا مسلم- 12 پاسخ
-
- 6
-
-
-
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت یازده سر راه دیدیم ارتش مهتا درحالی که طوق گردن اسیرهای زیادش انداخته داره میاد. با دیدن همه ما جا خورد. - ما با شما توافق کرده بودیم. @n.tt گفت: - ما اومدیم انتقام خودمون و @زهره تقیزاده رو بگیریم. بعد فرمانده فریاد زد: - حمله. یکدفعه افراد نسیم و اسیرها تبدیل به گرگینه شدن. جا خوردیم. وقتی که از اطراف و پشت درختها چندین نفر دیگه بیرون ریختن بیشتر جا خوردیم. مهتا قهقه زد. - فکر کردید من انقدر احمقم! نسیم هم کنارش ایستاد و با خنده به ما نگاه کرد. کنارش یک نفر دیگه هم اومد و ایستاد. @رائوزین بود. جاسوس ما که اومد و گفت مهتا ۵۰ سرباز بیشتر نداره. مهتا داد کشید: - تیکه تیکهشون کنید. @s.a فریاد زد: - از خودتون دفاع کنید! جنگ خونینی شکل گرفت. من بازوی @ندا رو به دندون گرفتم، @Habib پای من رو گاز گرفت. @ترانه قربانی نیا گردن @Gemma رو گرفت و نصفش رو کند. @اربوس پنجههاش رو توی چشمهای @f.m فرو کرد و @لیدی ویستلدوان و @Dallara، @بانویـ آبیـ رو کشته بودن و داشتن چیزهایی که توی شکمش بود رو می خوردن. وسط این حال @ماسو خودش رو به نسیم رسوند. نسیم که وسط جنگ بود تعجب کرد چرا یک نفر از ما بدون حالت حمله به سمتش رفت. ماسو گفت: - اگه الان با من همراه بشی من با حاکممون صحبت میکنم علاوه بر سرزمین خودت سرزمین الان ما رو بهت بده و ما به سرزمین مهتا میریم. نسیم یکم فکر کرد. - مطمئنی میتونی راضیش کنی؟ - بله. - پس... پس باشه. و @علیرضا شیرحسینی رو که فرمانده ارتشش بود خواست.- 12 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
سوزن رو بالای رگ می گیرن اگه گرد چرخید بچه ن دختره اگه صاف چرخید پسره
-
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ده @QAZAL @شایان آباد رو خواست و بهش گفت: - من نامه رییست رو خوندم. برو بهش بگو من از اون دستور نمی گیرم. من از رییسم نشیم دستور میگیرم. اگه اون حاضر باشه ما متفرق میشیم. از جاسوسمون فهمیدیم که مهتا به نسیم پیغام داده بود و تهدید کرده بود اما نسیم اظهار کرده بود که این ها وابسته به من نیستن و من اطلاعی ندارم. آخر سر اینبار @سایان نامه آورد. مهتا از ما درخواست صلح کرده بود. جلسه گذاشتیم. @papatya گفت: - بنظرتون چرا همچین درخواستی کرده؟! @A.H.M گفت: - احتمالا می خواد فرصت بخره که به نسیم حمله کنه و بعد یاد ما بیفته. @محمد گفت: - یعنی می خوایم بدون دلیل منطقی رد کنیم؟ @n.tt گفت: - بنظرم بهتر اجازه اینکار رو بهش بدیم و تا موقع ما آماده جنگ بشیم. این نظر قبول شد. @پری بانو از طرف ما و @Dallaraاز طرف اون ها به عنوان وزیر امور خارجه جایی بین دو حکمرانی رو انتخاب کردن تا اونجا قرارداد صلح بسته شد. حدسمون درست بود و هفته بعدش مهتا به نسیم حمله کرد. ماهم زیر دست امید مشغول آموزش شنیدیم که چطور باید هرپصت دلمون خواست گرگینه بشیم. - اول باید ذهنتون رو آروم کنید. نیم ساعت فقط تمرین داشتیم چطور ذهنمون رو آروم کنیم. - بعد یکدفعه تمام انرژیت رو یکجا میذاری و فریاد میکشی. آخر فریادت گرگینه میشی. - تو این ها رو از کجا یاد گرفتی؟ - از یک گرگینه دیگه. تقریبا بعد از چند روز تمرین همه میتونستیم گرگینه بشیم. خبر جنگ اومد. نسیم باخته بود و حالا مهتا فقط پنجاه نیرو داشت. همه خوشحالی کردیم. @هانیه پروین گفت: - همین حالا باید بهشون حمله کنیم. @QAZAL دستور داد: - ارتش رو آماده کنید. @s.a فرمانده ارتش شد و به سمت اردوگاه نسیم که مهتا و ارتشش هم اونجا بود رفتیم.- 12 پاسخ
-
- 9
-
-
-
معرفی کتاب های جبهه و جنگ من و شما
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
خداحافظ سالار روایت زندگی همسر شهید مدافع حرم شهید حسین همدانی که معاون دست راست سردار سلیمانی هم بودن روایت این زندگی از دختری شیطون در کودکی تا زندگی زناشویی، مادری و مادر بزرگ شدن هست که زیبا و با توضیحات خوب و کامل و به قلم خود همسر شهید هست و شرایط سوریه هم در کنار از زبون این خانم که خود در زمان جنگ مدتی در سوریه بوده و خود سپاهی بوده گفته می شود امتیاز من ۱۰ از ۱۰ -
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت نه @s.a برای نفوذی @M@hta انتخاب شد. @Delsa.s نفوذی نسیم. چون راهمون نزدیک بود یک نفره می تونستن بیارن. تا اون موقع با دلتنگی برای خانواده و شکار توی شرایط گرگینه بودن و توسعه منطقهمون و ساخت تله یا پناهگاه جدید مشغول بودیم. در عرض یک هفته از گروه مهتا دویست نفر رو که دنبال انتقام بودن کمکم انتقال دادیم و از گروه نسیم ده نفر. نسیم متوجه نشد اما مهتا متوجه شد و تا جایی فکر میکرد کار نسیمه. تا اینکه فهمید کار ماست و نامهای به وسیله سایان برامون فرستاد که بهتره از اینکارها دست بکشیم وگرنه اعلام جنگ میکنه. با اینکه نیروی ما با اون زیاد فرقی نداشت. نامه رو به وسیله @شایان آباد فرستاد و اون هم حسابی تهدید کرد: - سرورمون خیلی ناراحت هستن. @QAZAL بهش گفت: - شما بیرون اقامتگاه بمونید تا ما تصمیم بگیریم. اون ناراحت شد که داخل اقامتگاه راهش ندادیم. احتمالا قصد جاسوسی هم داشت. جلسه گذاشته شد. فرمانده پرسید: - حالا چیکار کنیم؟ @Kahkeshan گفت: - بذار جنگ کنه بابا، شکستشون میدیم و خودش رو به اسارت میگیریم و طلسم رو باطل میکنیم. @رائوزین مخالفت کرد: - نه، جنگ تلفات زیادی داره. - تو میگی چیکار کنیم؟ تسلیم بشیم؟ - نه همچین فکری ندارم. @مـهســآ گفت: - یک راه دیگه هم هست. - چی؟ - این دوتا رو به جون هم بندازیم بعد که نسیم شکست خورد به مهتا حمله کنیم. همه این نظر رو دوست داشتیم و یکم سکوت کردیم بعد @sarahp پرسید - خوب چطور؟ خودش نظری نداشت اما @فاطمه آرمده گفت: - فکر خوبیه، میتونیم طوری رفتار کنیم انگار ما از طرف نسیم هستیم.- 12 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و نه زن رفت با عبدالله که کلافه با زنش توی اون اتاق دیگه بود صحبت کنه. بدون اینکه خوش آمدی به غنچه بگه به عبدالله گفت: - میان بیرون؟ باهم بیرون رفتن. زن بابا خواسته الکساندرا رو گفت. عبدالله گفت: - آخه این زن شب اولشه. - من کنارش میمونم که تنها نمونه. عبدالله تردید داشت. زن بابا گفت: - خوبه زن صیغهای و انقدر بهش ارزش میدی. عبدالله نگفت که الکساندرا هم زن صیغهای هست. - باشه، پس شما پیشش بمون. عبدالله پیش همسر اولش رفت اما زن بابا نگاه چپچپی به صیغهای انداخت و بیتوجه بهش به اتاق خودش رفت. عبدالله وارد شد. الکساندرا داشت اشک میریخت. اون خیانت رو دیده بود و این حرفها که: *این خیانت نیست. *مرد حق داره *خدا اجازه داده و... بدردش نمیخورد. این حرفهایی هستن که از عرف مریض بیرون میان، حتی اگه منبع دینی داشته باشه، و برای یک انسان کاربردی نداره. واقعیت اینه که عبدالله یک انسان وحشتناکه اون یک نفر رو اسیر گرفته. *زنشه اختیارش رو داره. *اسیر نیست، همه زنها اینطور زندگی میکنند. *لیاقت شوهر خوبی رو نداره *خوب شوهرش حق داره، فرار میکنه *بچهش توی شکمشه، بچه رو بندازه و بعد بره *اگه صبوری و تلاش کنه شوهرش مهربون میشه. این حرفها هم این واقعیت رو کتمان نمیکنه. عبدالله تعرض میکنه: * تعرض نیست، زنشه *خوب باید تمکین میکرد *اگه کمتر مقاومت کنه برای خودش هم بهترِ *مرده، نیاز داره. اینها هم معنی حقیقی نداره و نوعی سفسطه سقراط دق بده هست. عبدالله دست بزن داشت. * زن رو باید زد تا ادب بشه * لابد یک کاری کرده که زدش * خوب کرده، باید بیشتر میزد * می خواست زبون نریزه * بابا مردها زود عصبانی میشن، زن ها باید کنترل کنند. اینها هم معنی نداشت. عبدالله که وارد اتاق شد الکساندرا رفت و زیر پتو دراز کشید و پتو رو روی خودش کشید. عبدالله کنارش نشست. - عزیزم! الکساندرا همینطور که فینفین میکرد سکوت کرد. - تصدقت بشم! دورت بگردم! همسر من! باز هم جوابی نگرفت. آهی کشید و گفت: - باشه، خودت نخواستی. و پشت به الکساندرا دراز کشید و خیلی راحت خوابش برد. فرداش به سمت اتوبوسها رفتن. الکساندرا روی گاری با خشم به اون غنچه خیره شده بود که صورتش رو پوشونده و سعی داشت به الکساندرا نگاه نکنه. به اتوبوسها رسیدن. همه لوازم رو توی صندوق جا دادن و خداحافظی کردن. الکساندرا توی بغل زن بابا گریه کرد و گفت: - من از خاطر نبر. کمی یادم باش. - مگه میشه از یادم بری. وارد اتوبوس شدن. الکساندرا از بودن اون دختر خیلی ناراحت بود. آخر اتوبوس نشستن و عبدالله بین دو زن. الکساندرا کنار شیشه بود پس روش رو گرفت و به بیرون زل زد. عبدالله دم گوشش گفت: - خوبی؟ بچه خوبه؟ -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۵۹ توی اتاق به این فکر کردم که چقدر این دیدار سخته. لباس پوشیدم و بیرون رفتم. مازیار بهم لبخند زد اما جونش نبود جوابش رو بدم. بیرون رفتیم. پارس درب و داغونش اونجا بود. سوار که شدیم کمربند نبسته گفتم: - آهنگ بذار. - هنوز هم جونت به جون آهنگ وصله! جواب شوخیش رو ندادم و به آهنگ گوش دادم. بی وفایی کار هر دقیقته ♬♫♪ چی داری از من پنهون می کنی من که میدونم منو دوس نداری ♬♫♪ چرا دوس داری باهام بازی کنی چرا دوس داری باهام بازی کنی چرا دوس داری باهام بازی کنی ♬♫♪ اشکامو پنهونی دارم می ریزم دنیا به کام تو برو عزیزم ♬♫♪ شاید بفهمی مث من نمیشه فدای خنده های تو عزیزم یه عمری حرفات رو دلم لونه کرد ♬♫♪ دوسم نداشتی برو بی معرفت یادم نمیره با دلم چه کردی ♬♫♪ تنهام گذاشتی برو بی معرفت بی وفایی کار هر دقیقته ♬♫♪ تو نمی دونی فقط من میدونم نفهمیدم چقدر توی فکر بودم و آهنگها یکی پشت سر هم رد میشدن که گفت: - رسیدیم. به خونه نگاه کردم. به خونهای که همش دعوا بود. به خونهای که اونطور مازیار جلوی درش آبروریزی در میآورد و داخلش من رو به باد کتک میگرفت. مازیار پیاده شده بود و سرش داخل آورد. - پیاده نمیشی؟ سر تکون دادم و پیاده شدم. دستهام میلرزید و پاهام یاری نمیکرد. مازیار ترقیب کننده گفت: - همه خیلی دلتنگت هستن. یک قدم جلو رفتم. اما هنوز تا در مونده بود. مازیار گذاشته بود تا خودم در بزنم. انقدر اعصابم داغون بود که یادم رفت خونه زنگ داره و چند ضربه محکم به در زدم. در به سرعت باز شد. با اینکه مدت کمی دور بودم اما انگار چهرهها رو فراموش کرده بودم. ملینا بود. خواهر نوزده سالهم، به گریه افتاد. - الینا! خودش رو به آغوشم پرتاب کرد. دستهام رو دورش حلقه کردم. بعد محکم شد. محکم و محکمتر. گریه میکرد و مدام میگفت: - الینا! الینا! الینا! ازش که جدا شدم هنوز داشت گریه میکرد. نمیدونستم انقدر من رو دوست داره. - من برای پیدا کردنت هرکاری کردم. حتی داداش اون پسره که براش ماموریت رفته بودی رو پیدا کردم. چشمم از بالای شونهش به مهران خورد و حواسم درست نبود که چی میگه. مهران جلو اومد و ملینا ازم جدا شد و بهم فرصت داد. اشک توی چشمهای مهران جمع شده بود. یکدفعه خم شد و به پام افتاد و پام رو بوسید. جا خوردم و عقب رفتم. - چیکار میکنی؟! با گریه گفت: - الینا بهت بد کردم! خامی کردم! نفهمی کردم! به خواهر مثل گلم شک کردم! از وقتی فهمیدم بیگناهی مثل سگ پشیمونم! یک شب بدون عذاب وجدان نخوابیدم! تو رو خدا من رو ببخش! اگه تو من رو نبخشی ترجیح میدم بمیرم! از اینهمه ابراز احساسات از مهرانی که کمتر احساساتش رو بزور میداد تعجب کردم. درسته که هیچوقت نشون نداده بود که باور کرده اما هیچوقت هم جلوی مازیار برای دفاع از من قدمی برنداشته بود. دست انداختم و از بازو بلندش کردم. - بیخیال داداش! معلومه که بخشیدمت! تو عزیز دل منی! و هم رو در آغوش گرفتیم. معلوم بود که میبخشیدمش. مهران عزیزترین کسی بود که توی زندگیم داشتم. ازش جدا شدم و در حالی که پاهام دست خودم نبود به داخل خونهای رفتم که برام پر از خاطرات تلخ بود. وارد که شدم بابا از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد. - الینا! دخترم! به سمتش دویدم و محکم هم رو بغل کردیم. فاصله که گرفتیم مریم هم اومد. چشمهاش خیس اشک بود. گفت: - جات توی خونه خیلی خالی بود! بغلش کردم و دم گوشش گفتم: - ممنون مامان! اون مامانم بود. تنها کسی که ازم دفاع کرد، باورم کرد و بهم اطمینان کرد. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شصت و هفت - یک چیز ملیح میزنم. تموم که شد من راضی بودم. پشت پلک طلایی و رژ لب صورتی ملیح قشنگم کرده بود. لباس رو که آستینهای بلندی داشت پوشیدم و موهام رو گوجهای جمع کرد و نیم تاجی که یکی از زنهای رییسجمهور آفریقا داده بود رو هم روی سرم گذاشت. - موفق باشی! بلند شدم. - مرسی، چیزی نمونده! کفشهای کرمم رو پوشیدم و بیرون زدم. خودشون دوتا هم که فعلا تنها خدمم در اینجا بودن همراهم اومدن. از یک خدمه جا پرسیدم بهم گفت. به اون سمت رفتم. وارد حیاط کاخ شدم. گروهی با لباسهای عجیب، گاهی کامل گاهی نیمه برهنه و چندین نفر هم با کت و شلوار ایستاده بودن. سمت دیگه هم خانمها و بچههای خاندان ایستاده بودن که با زنهای پادشاه قبلی تعدادشون بیشتر هم شده بود. اونها هم گاه لباس غربی داشتن گاه اون تیپ محلی خودشون که همون کلمه برازندهش بود که بالا گفتم. با ورود من همه نگاهها و دوربینها به سمتم برگشت. سرم رو بالا گرفتم و جلو رفتم و فلفور کنار ملکه مادر ایستادم. همه یکجوری شدن. مخصوصا ملکه مادر و همسر اول. دیدم زنیا کنار پسر اول سواد ایستاده. گفتم: - زنیا، مامان بیا اینجا. با تردید نگاهم کرد و به سمتم اومد. اون رو مقابل خودم نگه داشتم. جشن با طبلها شروع شد. تخت ساده سواد که یک صندلی نیمه سلطنتی بود رو توی باغ گذاشته بودن. درب بزرگ باز شد و سواد با چند نفر پشت سرش بیرون اومد. همه با صدای محلیشون چیزی تکرار کردن و احترام گذاشتن. من که با تعجب نگاه میکردم با احترام گذاشتنشون احترام گذاشتم. کشیش جلو اومد و سخنرانی کرد و کلاه رو برداشت و با احترام روی سر سواد گذاشت. دوباره جملاتی تکرار شد. همه خم شدیم. یکم بعد سواد داخل رفت و ماهم داخل رفتیم. با همون لباس سر میز رفتم. سواد بالای میز نشسته بود و مادرش اونور دیگه. همسر اول سمت چپ و من سمت راست. همسر اول چپچپ نگاهم میکرد. همسر دوم و چهارم هم کنار ملکه مادر نشسته بودن و هرکی بچههاش کنارش بودن. زنیا کنار من نشسته بود و زیر صندلیش یک بالشت گذاشته بودن. یک چیز عجیب، مثل خمیر روی میز بود. سواد برام توضیح داد: - این توی همه غذاهای ما هست. مثل برنج توی غذاهای شما. توی چالشهای خوردن غذای سیاه پوستها تقریبا دیده بودمش. لزجی و خمیری بود. مرغ، ماهی، گوشت و سالاد جلوی هرکسی بود. منتظر شدم ببینم چطور شروع میکنند. دیدم همه با دست شروع به خوردن کردن. آب دهنم رو قورت دادم. بالاخره فرهنگ متفاوت بود اما من که همچین فرهنگی نداشتم. آروم به سواد گفتم: - قاشق. لقمه بعدی رو توی دهنش گذاشت و یه همون چیز خمیری اشاره کرد. - این رو که نمیشه با قاشق خورد. و آرومتر گفت: - امروز مثل جمع بخور، وقتی کاخ برای خودت شد هرچی میخوای مد کن. این حرفش بهم آرامش داد که با اصلاحات من کنار میاد و با لبخند من هم شروع کردم. اون چیزی که به عنوان برنج میخوردن.... فوقالعاده بود. شب سواد من رو روی تخت برد. - به بهشت من خوش اومدی ملکه! - ممنون سرورم! و اون شب توی کشور غریب من حامل شاهزادهای شدم که اولین شاهزاده دو رگه اون کشور بود. ** روز اول ** از صبح که بیدار شدم استرس عروسی رو داشتم. صبحانه رو آوردن توی اتاق و دور کرسی نشستیم تا بخوریم. من گفتم: - زنیا نمیاد؟ لبخند تشکرآمیزی زد. - چرا، الان میگم بیاد. داد کشید: - کسی اونجاست؟ خوب چرا زنگ نداشتن! یک زن داخل اومد. - بله! - زنیا رو بیار. زن رفت و چند دقیقه بعد در زد و پسر بچه نیمه برهنه داخل اومد. دستم رو براش باز کردم. اول با خجالت چند قدم برداشت و بعد به بغلم آویزون شد. -
سرگرمی تاپیک سرگرمی | با آخرین حرف ادامه بده
آتناملازاده پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آبان -
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
ارت هشت نبرد خونینی شکل گرفت. ما تقریبا به فرماندهی @آرش پارسا میجنگیدیم. من هم @آناهیتارو کشتم. وقتی جنگ تموم شد و ما پیروز شدیم من هنوز داشتم به جنازه کسی که کشتم نگاه میکردم. پیروز شده بودیم و یکم درد انتقام و خشممون کم شده بود. @mmmahdis با اینکه توی اون هیکل گرگینهای خیلی گنده شده بود اما باز هم رفت روی یک سنگ ایستاد و گفت: - دوستان ما باید انتقام خودمون و @زهره تقیزاده رو از اینها بگیریم و انقدر بجنگیم که خود @M@hta یا اون رقیبش رو بدست بیاریم و مجبورشون کنیم که طلسم رو نابود کنند. کی با منه؟ همه با هیجان نعره کشیدیم. به داخل جنگل رفتیم. درختها رو کندیم و وقتی صبح شد و آدم شدیم شروع به ساختن سرپناه ابتدایی باهاش کردیم. بعد دور تا دورمون حفاظ کشیدیم اما بنظرمون در مقابله گرگینهها کارساز نبود. @هانیه پروین گفت: - بهتر تلههایی هم براشون بذاریم. دورتادور زمین رو خندق کندیم. و چوب تیز گار گذاشتیم و روش رو پر برگ کردیم. - کافیه؟ - احتمالا. @خانوم سین گفت: - حالا وقتشه دوتا جاسوس بفرستیم از شرایط اطلاعات کسب کنه. هر کدوم به یکی از دو اردوگاه. @yas_ys رو به اردوگاه مهتا @هاروتو رو به اردوگاه نسیم فرستادیم. @taban گفت: - باید یک فرمانده انتخاب کنیم. بعد از کلی مشورت یک تیم سه نفره شامل @عاطفه خانوم، @raha و @echomoonانتخاب کردیم که باید از بین افرادی که کاندید شدن یک نفر رو انتخاب کنه. چهار نفر کاندید شدن: @ف. شرفی @QAZAL @گل رز @Kahkeshan بالاخره با رای گیری دومین کاندد فرمانده ما شد و سریع همه رو سرجاشون گذاشت و آماده شد. جاسوسها اومدن. @yas_ys گفت: - مهتا حدود پونصد نفر نیرو داره. @هاروتو گفت: - نسیم صد و ده نفر جمعیت داره. - او خیلی کمتره! سریع جلسه گذاشتیم. @Omidگفت: - بهتره همون روش خودشون رو بزنیم. نیرو بفرستیم که ازشون نیرو بگیره. @QAZAL گفت: - منظورت نفوذی هست؟ - بله.- 12 پاسخ
-
- 8
-
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و هشت رنگ از روی الکساندرا پرید. - چه گفت؟ - آره. - پس او خیانت کرد. زن مثل همه زنان زمان خودش سعی کرد توجیح کنه: - نه، تقصیر خودته دیگه. باید بیشتر باهاش راه میاومدی. شوهرت رو فرار دادی. - او مرا به زور نگه داشت. بعد به چیز دیگهای فکر کرد و گفت: - او مرا فرستاد که رفت؟ - چی؟! نه فکر نکنم. - برای چه؟! او دیگری را داشت. زن گفت: - اون جفتتون رو دوست داره! - او علاوه بر اینکه وفا نداشت پرو هم بود. من او را ترک کرد. - فکر کردی میذاره! الکساندرا مشتی به پشتی زد. - شت! من برده او. - عزیزم، تو برده اون نیستی. همه زنها همچین زندگی دارن. - اینجا خانه دیوان سیاه! بنظر زن که همه چیز عادی بود و مشکلی نبود. - همسرت اومد باهاش اوقات تلخی نکن! الکساندرا زهرخند زد. زن سریع توضیح داد: - بخاطر خودت میگم، بارداری، اذیت میشی، خدایی نکرده بلایی سر بچهت میاد. - چرا برای او مهم نبود؟! همونموقع صدای در اومد: - یاالله! یاالله! عبدالله تصمیم گرفته بود ظهر بیاد و خودش با رفتار همسرش روبهرو بشه بعد صیغه دومش رو بیاره. هر دو زن به دلایل متفاوت بلند شدن. الکساندرا عبدالله نرسیده گفت: - تو که زن دیگه داشت. بذار من رفت. عبدالله اخم کرد و گفت: - امشب میارمش. سعی کن باهاش رابطه خوبی داشته باشی چون از این به بعد قرار باهم زندگی کنید. و به اتاق رفت. الکساندرا در سکوت به این فرهنگ افتضاحی که درش گیر افتاده بود فکر کرد. شب با یاالله بعدی عبدالله و اون دختر وارد شدن. الکساندرا به دختری که صورتش رو با چادر گرفته بود خیره شد. بعد جلو رفت زن بابا و عبدالله نگران جلو رفتن. الکساندرا جلوی دختر ایستاد. - تو حقیر! تو مثل دختر کثیف! چرا همسر دیگری را برداشتی؟ غنچه با حرص گوشه چادرش رو رها کرد و گفت: - اون حق داره همسر دیگهای داشته باشه. تو سلیطهای! - من اگه بد میتوان رفت و نبود. من اگه بد چرا بزور نگه داشت. عبدالله به زن باباش گفت: - الکساندرا رو به اتاقمون ببرید. زن بابا الکساندرا رو به اتاق خواب مشترکشون کشوند. الکساندرا کلافه روی زمین نشست و گفت: - اون شب با اون بود؟ - نه، باهاش صحبت میکنم. اما توهم وقتی میاد فراریش نده. - فرار نداد. امشب با اون نخوابید. -
سلام
رمان ملکه اسواتنی چطور هست؟
-
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هفت @زهره تقیزاده هم گفت: - من میام. - بریم. ما سه تا راه افتادیم. اون داد میزد: - حق ندارید برید. اما ما محل نمیدادیم. یکدفعه نفوذیش بین ما رو صدا زد: - @زری گل یکدفعه زری گل تبدیل شد و به سمت ما خیز برداشت. ما قابلیت تبدیل به انتخاب خودمون رو بلد نبودیم و فریاد زدیم. وقت فرار نبود. زهره رو به دندون گرفت و با وجود جیغهای کل جمعیت تیکهتیکهشون کرد. همه جیغکشان خواستن فرار کنند اما زری گل با صدای گرگینهها که چند برابر صدای اصلی بود داد زد: - هرکی فرار کنه تیکهتیکه میکنم. همه سرجاشون خشکشون زده بود. شده بود مثل سریال ماهی مرکب. @Roshana با آرامش گفت: - اگه دوست دارید زنده بمونید، یاد بگیرید به انتخاب خودتون تبدیل بشین و طلسم ازتون برداشته باشم همراه من بیان وگرنه اینجا کشته بشین. انگار چارهای نبود اما یکدفعه صدای ترسناکی اومد و همه دوباره جیغ کشیدیم. @Omid تبدیل شده بود. گفت: - بد اشتباهی کردید! و به سمت زری گل خیز برداشت. زری هم نعرهای زد و به سمتش خیز برداشت. ما جیغ میزدیم و اونها مبارزه میکردن. @A.H.M داد زد: - امید مقاومت کن. تا نیمه شب چیزی نمونده. الان تبدیل میشیم و به کمکت میایم. اما قبل از اینکه دعوا تموم بشه یک سری گرگینه که معلوم بود افراد مهتا هستن به سرپرستی @Dallara رسیدن. زری گل و امید بست کردن. اون داد زد: - به چه حق افراد ما رو دزدیدی. یکدفعه معلوم شد توی گروه نفوذیهای دیگه هم هستن چون @Paradise @oshani.hosein و @جغد برفی تبدیل شدن. یکدفعه بینشون جنگی روی گرفت و ما به عقب دویدیم اما نور ماه زد و بدنمون شروع به خارش و بعد درد کرد و عضلات بیرون زد و کمکم همه تبدیل به گرگینه شدیم. قصد داشتیم از این قدرتمون برای فرار تندتر استفاده کنیم که @sogand_Az فریاد کشید: - برای چی فرار میکنید؟ ما باید انتقام خودمون و @زهره تقیزاده رو از این خون خوارها بگیریم. همه ایستادیم و منتظر نگاهش کردیم. @imarozah گفت: - حق با اونه! بیان این ها رو تیکه تیکه کنیم.- 12 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
-
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت شیش همه جا خوردیم. @عسلکلافه گفت: - یعنی شما یک کشته سر این راه دادید باز هم ما رو دارید میبرید؟ @n.t با ناراحتی گفت: - یعنی مهتا قاتله؟! @محمد کلافه گفت: - وقتی که ما رو برای جنگ آورده یعنی قاتله دیگه. @گیلاسگفت: - اصلا اینها همه قاتلن. @نسترن اکبریان گفت: - راست میگه بچهها. این دوتا به ما خیانت کردن. بنظرم بهتره به شهرهامون برگردیم. @f.mگفت: - به شهرهامون برگردیم هم بالاخره ما رو میکشن. @Khakestar گفت: - تازه چطور میخوایم برگردیم؟ اینهمه آدم که خانوادههامون خبر ندارن کجا هستیم. @خانوم سین گفت: - اون هم وقتی که طلسم رومونه. @n.t دوباره گفت: - من ترجیح میدم توی جنگل زندگی کنم اما تحت نقشه اینها که اصلا نمیدونم چی هست قرار نگیرم. این حرفش رو گرفتم و گفتم: - من هم موافقم! بیان بریم آزاد توی جنگل زندگی کنیم. کی با منه؟ کمی سکوت شد و همه هم رو نگاه کردن بعد @هانیه پروین گفت: - من میام.- 12 پاسخ
-
- 9
-
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شصت و شیش زنیا رو به صبیه سپردم که در آغوشش بگیره. بعد من و سواد و مادرش دست در دست هم. به سمت کاخ رفتیم و بقیه پشت سرمون اومدن. خدمه کاخ جلوی در بهمون احترام گذاشتن و بعد وارد کاخ شدیم. من عاشق قلعههای اروپایی بودم و زیبایی بیرون این قلعه هم چشمم رو گرفت. ولی وقتی در رو از دو طرف باز کردن و وارد قلعه شدیم دیگه این نظر رو نداشتم. قلعه قدیمی شده و بازسازیش نکرده بودن و گچ دیوارها جاهایی ریخته بود و نقاشیهای روی دیوارها کمرنگ شده بود. مبلهای توی سالن پایینی معلوم بود مال حداقل پنجاه سال قبل هست. بعد توی راهروها که رفتم متوجه شدم اساسیه از زمان حضور اروپاییها اومده و حتی خوب تمیز نمیشه. وارد اتاق خواب پادشاه که دوتایی باهم شدیم وضع اونجا رو بدتر دیدم. پردههای خط پاره شده بود و رو تختی رنگ عوض کرده بود و قالی چون با پای کثیف یا کفش روش میاومدن کثیف شده بود و تخت پادشاهی اصلا لایق نبود. سواد با لذت روی تخت پادشاهی نشست. - بالاخره دست من رسید. و با چشمهایی که دنبال تشویق بود به من نگاه کرد. بهش لبخند زدم و احترام گذاشتم. - تبریک میگم سرورم! ابروهاش بالا پرید. - این تویی ترنج؟! - از حالا به بعد شما سرور من هستید و. من ملکه شما. با لذت تایید کرد. - همینطوره. بعد گفت: - تا یک ساعت دیگه مراسم به تخت نشستن من هست. شب هم به خانوادم غذا میخوریم و بعد اونها به کاخ خودشون میرن. همین حالا هم خسته شده بودم و نمیدونستید تصور کاخ خلوت چه آرامشی بهم میداد. ادامه داد: - برای آخر هفته مراسم عروسی رسمی ما رو قرار ترتیب بدن. - من پدرم باید باشه. - میگم با نهایت احترام بیارنشون. بعد بلند شد و به سمت کمد رفت و بازش کرد. چند دست کت و شلوار و چند دست لباس رنگی رنگی. یکی رو که آبی و پر جزییات بود در آورد. - این لباس تاجگذاری هست. - خودت باید بپوشی؟ - آره، فکر کردی فیلمه؟ رفتم تا کمکش کنم. همینطور که با راهنماییش قسمتهای مختلف لباس رو تنش میکردم پرسیدم: - راستی شما نت دارید؟ - یک خط نت داریم که اون هم فقط به پولدارها میرسه. چیه، میخوای نت بزنی؟ - قبل از اون خیلی کار دیگه دارم. اول از کاخ باید شروع کنم. لباس تکمیل شد. بدون سوال درباره حرفم گفت: - اگه شد توی تاجگذاری زنیا کنار تو باشه. - از اول هم همچین قصدی داشتم. - خوبه! رفتم تا خودم لباس بپوشم. آرایشگر و صبیه به کمکم اومدن. - خیلی خاص نپوش که بهش برخورده فکر کنه تو میخواستی همه نگاهها روی تو بیاد. - اما من واقعا میخوام همه نگاهها روی من بیاد. - مطمئن باش بدون تیپ خاصی باز هم همین اتفاق میافته. الان تو بهترین خبر جدولی. یک لباس راسته طلایی که نصفش مخمل و نصفش پولک بود انتخاب کردم و آرایشگر به جونم افتاد. - توی یک ساعت خیلی خاص نمیشه. - سعی بکن. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و هفت پدر عبدالله فوت کرد و الکساندرا با شکل جدیدی از عزاداری آشنا شد. از چنگول کشیدن صورت توسط زن پدر شوهر تا جیغهای بلند و گریهها و ادای گریهها و مراسمهای طولانی و پر جمعیت. اون بعد از مراسم وقتی به خونه برمیگشتن برای عبداللهی که در کمال تعجب میدید بعد از مراسم حالش خوبه و توی مراسم حالش خیلی بده توضیح داد: - آلمان اینطور نبود. ما کمی گریه کرد و بیشتر سکوت. در یک روز او را دفن کرد. و افراد کمی اومد. - خوب اینجا برای کسی که دوست داریم خیلی گریه میکنیم. - کسی گریه کرد امروز که فقط یکبار دید پدرت را. عبدالله خندهش گرفت. سرش رو پایین انداخت و خندید و یکلحظه برای الکساندرا زیبا اومد. - بهش میگن تعارف! - این تعارف را زیاد شنید. نوعی دروغ بود که گفتن دروغ نیست. عبدالله خندید. یکدفعه دید که داره از کنار همسرش بودن خیلی لذت میبره. دست انداخت دور شونهش و اون رو به خودش چسبوند. الکساندرا مکث کرد. لذت برد. آروم شد. هیجان به قلبش اومد. فکر کرد. اما چون مثل زنان ایران دختری نبود که توی اون شرایط تحقیرآمیز بزرگ شده باشه نمیتونست قبول کنه به این راحتی کسی که انقدر اذیتش کرده رو ببخشه پس با اینکه حرکتی نزد اما ذهنش رو کنترل کرد. اما شب قضیه فرق کرد. شب با خودش فکر کرد: فقط برای نیاز! و عبدالله هم حسابی لذت برد و بعد با خودش گفت: شاید اگه کمی دلش رو بدست بیارم و خودش رو هم راضی نگهدارم همیشه همین لذت باشه. اما چون توی فضایی برعکس الکساندرا بزرگ شده بود دوباره به خودش گفت: نه، پرو میشه. با همه اینها حالا یک مسئله دیگه وسط بود. - کمکم آماده بشو که ما باید برگردیم. - کجا؟ - شهر خودمون. الکساندرا با هیجان گفت: - خوب همین جا موند! - نه، خانوادهم و کارم اونجان، اینجا بمونم چیکار. الکساندرا که میدونست نتیجه نداره چیزی نگفت. برای عبدالله وضعیت دیگهای پیش اومد. حالا باید همسر دومش رو به همسر اولش معرفی میکرد. این رو به زن باباش رسوند. - راستش الکساندرا خیلی سرد و تلخه! خیلی هم سرتقه. از طرفی مادر بچهمه نمیتونم دور بندازمش، کسی رو جز من نداره. ولی خوب من هم که با همچین زنی نمیتونستم بمونم برای همین یک زن صیغه کردم. الان باید با خودم بیارمش. اگه امکانش هست شما به الکساندرا بگین. زن بابا گفت: - باشه، میگم. وقتی عبدالله نبود دوتا چای ریخت و وسط هال گذاشت و به الکساندرا گفت بیاد بشینه. الکساندرا وقتی عبدالله بود و برادر ناتنی عبدالله بود اجازه نداشت از اتاق خارج بشه و چون برادر ناتنی مدت کمی میموند این روش فشار نمیآورد اما وقتی عبدالله نبود خود برادر ناتنی نمیاومد و به بهانهای بیرون میرفت. الکساندرا روبهروی زن نشست و با لذت به چای نگاه کرد. چای توی ایران نوشیدنی قابل توجهی بود و بیشترین استفاده رو داشت و احتمالا بخاطر ممنوعیت ا. ل. ک. ل بود. البته الکساندرا در آلمان هم گاهی چای میخورد اما نه به این شکل. معمولا چای رو توی لیوانهای بزرگ با یخ پر میکردن و به عنوان نوشیدنی سرد میخوردن ولی چای گرم مزایایی داشت که الکساندرا توی کشور خودش ندیده بود و مهمترینش این بود که تا سرد شدنش وقت داری از هم صحبتی و کنار هم بودن با فردی که برات عزیزه لذت ببری. - برام حرف زد. برام از زندگی دیگران گفت. برام از زندگی خودت گفت. - اتفاقا اومدم باهات حرف بزنم. - من دانست. چای برای حرف زدن. زن یکم ناراحت بود. - اومدن برات از زندگی خودت بگم. - تو از زندگی من گفت؟ - آره. الکساندرا متوجه حرفش نشد. - منظور چیست؟ - یک چیزی درباره عبدالله باید بهت بگم. - گفت. زن سرش رو پایین انداخت و گفت: - یادته یین زنها درباره ازدواج مجدد عبدالله صحبت میکردیم؟ - یس! زن دیگه فهمیده بود یس یعنی بله. - راستش... عبدالله ازدواج مجدد کرده. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۵۸ اومدم و توی خونهای که سرهنگ بهم داده بود جاساز شدم. چشمه و آوا به خونه دانیال برگشته بودن. دلم براشون تنگ میشد. عادت به تنها زندگی کردن نداشتم. آوا رنگ زندگیم شده بود. هرچند هر روز با چشمه تلفنی صحبت میکردیم اما فایده نداشت. کلافه زیر سماور رو روشن کردم و رفتم یک چیز ساده درست کنم تا برای ناهار بخورم که زنگ خونه رو زدن. آیفون خونه معمولی بود و هنوز آیفون تصویری به همه اقشار جامعه نرسیده بود. پس بیخیال برداشتن آیفون شدم و چون به در نزدیکتر بودم به همون سمت رفتم. با خودم فکر کردم یا چشمهست یا سرهنگ. جز اینها دانیال آدرس من رو میدونست که اون هم هیچوقت نیومده بود اما الان چقدر دوست داشتم دانیال پشت در باشه. اما در رو که باز کردم کاخ رویاهام به ویرانه تبدیل شد و اونکه پشت در بود بجای رویا، کابوس بود. - مازیار! وقتی که فکر میکردم به من حمله کنه من رو محکم در آغوش گرفت. - الینا! الینا! الینا! نامرد کجا رفتی؟! بعد ازم جدا شد و با چشمهای شگفتزده نگاهم کرد. گیج درحالی که هزاران فکر بد توی ذهنم بود گفتم: - تو... اینجا چیکار میکنی؟! من رو از کجا پیدا کردی؟! - سرهنگ آدرست رو داد. اومد خونهتون و با همه ما صحبت کرد. - سرهنگ! خودم رو از آغوشش عقب کشیدم. حس بدی داشتم. - بیا... بیا داخل. همراهم به داخل اومد. وسط خونه ایستاد و به اطراف نگاه کرد. - اینجا رو میدن بعد از عروسی زندگی کنیم؟ جان! پوزخند زدم و به سمت سماور رفتم تا چای بریزم. چه راحت طوری رفتار میکرد انگار هیچ ظلمی به من نکرده. انگار همین که اون خیالش راحت شد من خیانت نکردم کافیه و هیچ جای طلبی برای من نمونده. - بشین که چای دم بیاد. - باشه، به اندازه یک چای میشینم اما بعد تو باید با من بیای. - کجا؟ با محبتی که چندشم میشد گفت: - خانوادت منتظر دیدنت هستن. گفتن حتما ببرمت. سر تکون دادم. وقتی بدترینشون الان اینجا نشسته دیدن بقیهشون کاری نداره. - باشه. تا چای آماده بشه توی آشپزخونه خودم رو معطل کردم. چندبار صدام زد اما گفتم: - الان میام. چای دم بیاد. بالاخره به آشپزخونه اومد. کلافه نگاهش کردم اما اون نگاهش حکایت از دلتنگی داشت. لعنت به خودش و دلتنگی و اسمش و کوفتش و زنده بودنش و همه و همه! یک قدم به سمتم برداشت که کف دستم رو به سمتش گرفتم و روم رو برگردوندم. - لطفا جلو نیا. - چرا؟! چنان با تعجب چرا رو گفت که حتی توی ذهن من هم اومد: حق داره! بیدلیل! با اخم و جدیت نگاهش کردم. - فعلا قصد ندارم تا این حد بهت نزدیک بشم. اخمهاش درهم شد. - این مدت که نبودی زیر سرت بلند شده، هان! باورم نمیشد هنوز از این حرفها بزنه. روم رو گرفتم. - تنهام بذار مازیار! ناراحت به سمت در آشپزخونه رفت. - چای بیار که بریم. چای ریختم برای خودم رو روی میز آشپزخونه گذاشتم و برای اون رو روی میز مقابلش. نگاهم کرد. - خودت چی؟ - میخورم. و به آشپزخونه برگشتم. در سکوت و حس بد چای رو خوردم و بعد بلند شدم و سمت اتاق رفتم. - کجا؟ - حاضر بشم.