-
تعداد ارسال ها
729 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
22
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
خیاط در کوزه افتاد. در روزگار قدیم، در شهر ری، خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی میمرد و او را به گورستان می بردند، از جلوی دکان خیاط میگذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت، کوزهای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازهای را به گورستان میبردند، یک سنگ داخل کوزه میانداخت و آخر ماه کوزه را خالی میکرد و سنگها را میشمرد. کمکم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را میدیدند، از او می پرسیدند: چه خبر؟ خیاط میگفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند. روزها و سالها بدین منوال گذشت، تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: خیاط کجاست؟ همسایه به او گفت: «خیاط هم در کوزه افتاد. و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن دربارهاش حرف می زده، می گویند: خیاط در کوزه افتاد.
- 15 پاسخ
-
- 4
-
-
-
شتر دیدی، ندیدی... مردی در صحرا دنبال شترش می گشت، تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله. پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟ مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندیدم. مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده؛ پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد. قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را میدانستی؟ پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده. بعد متوجه شدم که در یک طرف راه مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است. چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی، نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است. قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد. پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی.
- 15 پاسخ
-
- 7
-
-
-
قصهی یک پند: حکایتهایی که به ضربالمثل تبديل شدند. تا حالا فکر کردید فلان ضربالمثلی که هر روز استفاده میکنیم، از کجا اومده؟ یا چه داستانِ جالب و عجیبی پشتش پنهان شده؟ قراره توی این تاپیک، هر بار سراغِ یکی از این گنجینههای فارسی بریم، ماجراش رو بخونیم و ببینیم اصلاً چرا اون حرف شد “ضربالمثل”! خوشحال میشم شما هم اگر ضربالمثلی بلدید که داستانش رو میدونید، اینجا بنویسید تا با هم بخونیم و لذت ببریم.
- 15 پاسخ
-
- 8
-
-
-
گفتمش جانی؛ بمان!
بیتو سرآید جانِ من
جان من را بیصدا،
با خندهاش دزدید و رفت...
A❤️ A
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفتاد و یک... اریک چند ثانیه او را سنجید، انگار دنبال یک لرزش کوچک در چهرهاش باشد. وقتی هیچ چیز ندید. ناگهان برگشت: - میسون! همهٔ گارد را جمع کن. از بخش مهرها، ثبت فرمانها، و نگهبانان دروازه فوراً بازجویی کن. تا قبل از غروب فردا میخواهم بدانم چه کسی جرأت کرده است با مهر سلطنتی بازی کند. به سربازان اشاره کرد: - میرویم. سربازان عقبگرد کردند. اریک قدمهای بلند برداشت و به سمت اسبها رفت. در آخرین لحظه، قبل از سوار شدن، سرش را برگرداند و با نگاهی که معلوم نبود تهدید است یا هشدار گفت: - اگر سیگرون واقعاً در مأموریت سری باشد، پس باید بازگردد. و اگر بازنگردد… لحظهای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - میفهمم چه کسی دروغ گفته. بعد با زدن پا به پهلوی اسب، او را به حرکت درآورد و همراه گارد از محوطه خارج شد. هارالد هنوز ایستاده بود و به گردا نگاه میکرد؛ مردد بود برای پرسیدن سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود، انگار از شنيدن جواب میترسید. در سکوت، به تندی به سمت اسبش رفت و از آنجا دور شد. صدای سمها دور میشد، گردا دستش را از روی قبضهٔ شمشیر برداشت، اما هنوز انگشتانش میلرزید. *** هوا رو به روشنی میرفت. سیگرون آنقدر عمیق خوابیده بود که متوجهی بیدار شدن گروگانش نشد؛ آیوار اطراف را نگاه کرد و آرام و بیصدا از جا بلند شد و نزدیک سیگرون رفت؛ دستش را جلوی صورتش تکان داد و وقتی مطمئن شد او خوابیده است، به آرامی کمربند چرم را از دست سیگرون درآورد و درون مشتش گرفت و به سمت جنوب حرکت کرد. قدم اول را با احتیاط برداشت، قدم دوم را بیصدا زمین گذاشت، قدم سوم را بلند و آرام برداشت؛ قدم چهارم را که روی زمين میگذاشت، پایش روی چوبی نشست و او را خرد کرد. نفسش حبس شد و چشمانش را بست، حتی سر نچرخاند که سیگرون را ببیند. اما انگار سیگرون فارغ از این دنیا بود و آرام خوابیده بود. آیوار به آرامی چشم باز کرد و به سیگرون نگاه کرد؛ وقتی خیالش از او راحت شد، نفسش را بیرون داد و با خیال راحت به راهش ادامه داد. هنوز زیاد دور نشده بود که برق فلزی را زیر گلویش دید، چشمانش گرد شد و نفسش حبس شد، چشمانش را پایین کشید و شمشیر را دید، آن را دنبال کرد و به سیگرون رسید که کنارش ایستاده بود. آیوار آب دهانش را با صدا قورت داد که سیبک گلویش بالا و پایین شد و سپس لبخند مسخره زد: - فقط میخواستم چند قدمی راه بروم. سیگرون بند چرمی را گرفت: - تو نمیتوانی از من فرار کنی. و سپس با سر به عقب اشاره کرد، آیوار در سکوت و بدن شل شده، سر جای قبلش بازگشت و کنار آتش نشست. سیگرون با چشمان سرخ شده و صورتی خوابآلود مقابلش روی پا نشست و بقچه را بست؛ مدام سرش را تکان میداد تا خوابش بپرد. وقتی کارش تمام شد، خاک روی آتش ریخت و آن را خاموش کرد. بلند شد و آیوار هم مجبور به اطاعت شد و همراهش رفت. آنقدر هوا روشن شده بود که بدون زمین خوردن یا برخورد به درخت، راهشان را بروند. سیگرون لبخندی محو، به خاطر خامی خودش زد، چرا که در این جنگل نفرین شده هیچ سالی درکار نبود و این شایعات را مردم پخش کرده بودند تا کسی به جنگل نرود. درختان کم و کمتر میشدند و این یعنی، آنها به پایان جنگل رسیده بودند. آیوار تلوتلوخوران راه میرفت و سیگرون با هر قدم مصممتر میشد. آیوار گفت: - این کدبانوی شمشیرزن، صبحانهی ما را هم گذاشته؟ سیگرون نگاهش کرد: - غذای زیادی نداریم، هر چه مانده برای زمان ضعفمان است. -
همه چیز یک دیکتاتور
برای مردمان ترسناک است.
و دیکتاتور،
تنها از یک چیز مردمان میترسد:
آگاهی ...
👤چارلی چاپلین
-
پیامهای قشنگی که از شما گرفتم و اسمون دلم ستاره بارون شد. @زینب چرمگر @هانیه پروین @ململ @Paradise
- 20 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
درخواست طراحی کاور رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چه عکس جالبی- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
چه دید آدمی که دل بست به سنبل دنیای فانی؟!
مگر بهشت چه کم داشت؟!
نیل.
یک سال گذشت...
مادرت پیرتر شد،
پدرت زیر بار این داغ، کمر خم کرد،
خواهرانت هر روز به یادت اشک ریختند.
کتابِ نیمهنوشتهات چاپ شد،
اما تو نبودی که ورق خوردنش را ببینی.
حتی لبخندِ قشنگت
درون قابِ سردِ عکس ماند.
زندگی ادامه داشت،
آدمها آمدند و رفتند،
روزها گذشتند،
اما جای تو
در تمام این روزها خالی بود.
نبودنت را
نه زمان کم کرد،
نه روزگار از یاد برد...
فقط یاد گرفتیم
با دلتنگیِ تو زندگی کنیم.
N. R
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
رشته پلو -
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
اش رشته -
گل گلایل
-
یهترین هدیه ای که گرفتی چی بود و از کی بوده ؟
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : متفرقه
الان میخوام مثل اون پسره جواب بدم که میگفتن تو مدرسه چی یاد گرفتی. میگفت گگگگ😂- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
غریبه. چرا که اگر روزی جدا شدین دیگه چشم تو چشم نمیشین😂
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
5نفر مهم زندگیم. غذا خوردن و خوابیدن. دوستام
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
همگانی| اگر یک پاک کن داشتی چی رو از دنیا حذف میکردی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای Trodi ارسال کرد در موضوع : متفرقه
من دوتا دیوونهی قبلی و پاک میکردم 😁- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
-
19
- 31 پاسخ
-
- 2
-