به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
424 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنج... نمیفهمیدم چرا اینطوری رفتار میکرد با زندهها سر سنگین بود و درعوض با افراد فوت شده صحبت میکرد. به درختیه بالای گور بود تکیه زد؛ نیم رخش را میدیدم با آرامش گفت: - زندگیم رو سیاه کردی و خودت راحت توی اون گورِ لعنتیت خوابیدی، باید بیدار شی، باید تقاص همه کارهایی که با منو مادرم کردی رو بدی. هزاران هزار سوال در ذهنم بود، چه کسی آنجا دفن شده که در حق سهراب و مادرش بدی کرده بود؟ اصلا چه بدی؟ سهراب دست مشت شدهاش را محکم روی سنگ کوبید و با رگِ گردنی که بیرون زده بود فریاد زد: - لعنت به تو بیشرف، من فقط شش سالم بود مادر طفل معصومم فقط بیست سالش بود چطور دلت اومد؟ چطور راضی شدی که زنت و زندگیت و آتش بزنی؟ اسم خودتو گذاشتی مرد؟ باورم نمیشد یعنی کسی که آنجا دفن شده مادر سهراب را آتش زده! آخر چطور؟ فکرش هم وحشتناک بود چه برسد به این که بفهمی واقعی باشد. آرام شد و گفت: - خیلی خوشحالم که مردی، خیلی خوشحالم که دیگه نیستی که بخوای بهم زور بگی و بخوای اون دوستای عوضیتر از خودت و بیاری خونه، مادرم هم مطمئنا خیلی خوشحاله از این اتفاق، روزی که میخواستن دفنت کنن خودم بالای سرت بودم با لبخند دفن شدنت رو نگاه میکردم اولین روزی بود که تو زندگیم خوشحال بودم ولی کاش انقد وجود داشتی که بگی مادرم و کجا بردی؟ نیشخندی زد و گفت: - یادته همین امروز بود که مردی، دقیقا روز تولدم، دیگه هیچی برام لذت نداره، من بهترین کادو رو با مرگ تو گرفتم. بلند شد و پشتش را به گور کرد و گفت: - ازت راضی نیستم ولی کاش الان زنده بودی تا تقاص کارات رو پس میدادی. از قبرستان خارج شود روی قبر را خواندم که نوشته بود: -هوشنگ همتی، نام پدر: فرهاد. این مرد به احتمال زیاد پدرش بود که در حق خانوادهاش نامردی کرده. برگشتم و به سهراب نگاه کردم که سوار ماشين شد و رفت. دلم برایش سوخت او خیلی گناه داشت پس بخاطر آزارهای پدرش است که آنقدر آرام و تنهاست. آنقدر برایش غصه خوردم که کم مانده بود اشکهایم بریزند. روی تخت یک نفرهی چوبی دراز کشیدم آنا چند وقت پیش به مشهد برگشته بود و من باز تنها بودم. پتو را روی سرم کشیدم و با صدای بلند گریه کردم از فکر اینکه سهراب چقد سختی کشیده که الان بیذوق شده. باید یک کاری میکردم که از غم دلش کم کنم ولی چه کار؟ نمیدانم. باید به او نزدیک میشدم تا بتواند دردِ دلش را برایم بگوید تا شاید از غم دلش کم شود، آره بهترین کار بود باید انجامش میدادم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهار... تمام تلاشم را میکردم تا به چشم سهراب بیایم ولی اون بیاهمیت بود حتی سر ساخت ماکت هم تنها انجام داد حتی از من نظر نخواست سعی میکردم من هم دیگر به او اهمیت ندهم ولی سخت بود درعوض بهار و امیر خیلی با هم جور شده بودند و موجب حسادت من میشد. امیر و بهار متوجه همه چیز شده بودند ولی من همچنان انکار میکردم تا روزی که امیر فلاح به من و بهار گفت: - تولد سهراب دو روز دیگه است و نظرتون چیه براش یه تولد کوچیک بگیریم تا شاید با ما کمی مهربونتر بشه. نمیدانم از کجا تاریخ تولدش را فهمیده بود ولی من که از خدایم بود قبول کردم با بهار به بازار رفتیم و کادو گرفتیم روز تولدش در کافه منتظر بودیم، امیر با سهراب هماهنگ کرده بود که آنجا بیاید، تا شاید سورپرایزش کنیم ولی بیشتر خودمان سورپرایز شدیم چون او خیلی طبیعی رفتار کرد انگار نه انگار که برای او تولد گرفتیم. طبق معمول چای سفارش داد و ما هم بخاطر پیروی از صاحب تولد چای گرفتیم، جدیدا از چای خوشم آمده بود شاید بخاطر سهراب بود. کلی گفتیم و خندیدیم ولی سهراب در سکوت فقط نگاه میکرد و اوج خندهاش فقط یه لبخند ملیح بود که اولین بار بود میدیدم، خیلی تو ذوق میزد. کادوها را باز نکرد، تشکر کردن هم مطمئنا بلد نبود. حتی به خودش زحمت نداد شمعها را فوت کند فقط دستش را روی شمع میچرخاند انگار میخواست به آنها دستور دهد که خاموش شوند در آخر آتش را بین انگشت اشاره و شصتش فشار داد و شمع را خاموش کرد. لعنتی خیلی بیذوق بود چاقو را برداشت تا کیک را ببرد ولی مثل قاتلهای سریالی با یک لبخند عمیق به چاقو نگاه میکرد و در نهایت چاقو را محکم وسط کیک فرو کرد و رو به ما گفت: - شما خیلی زحمت کشیدین ولی ازم فاصله بگیرین نمیخوام تو دردسر بندازمتون. بلند شد و رفت، حتی کیک هم نخورد کادوها را هم نبرد سه تایی با تعجب به هم نگاه میکردیم؛ نمیدانستم منظورش چی بود؟ چرا آنقدر بیذوق بود؟ چرا با هیچ کس معاشرت نمیکرد؟ دلم میخواست به زندگی برگردانمش، دلم میخواست بیشتر از کارش سر در بیاورم. دیگر آن کیک برایم هیچ لذتی نداشت بلند شدم و از کافه خارج شدم. او هنوز دور نشده بود چند متر بالا تر کنار جدول نشسته بود و با یک گربه بازی میکرد هرچند که با انسانها نامهربون بود درعوض با گربهها مهربون بود. بلند شد و به آنطرف خیابان رفت، وقتش بود که از کارش سر دربیاورم بدون اینکه متوجه من شود پشت سرش راه افتادم یک تاکسی گرفت و رفت من هم کم نیاوردم و بلافاصله یک تاکسی گرفتم و دنباش رفتم ولی انگار جای خاصی قرار نداشت، جز قبرستان. از تاکسی پیاده شد و وارد قبرستان شد، انگار دنبال کسی بود که جایش را از حفظ بود بدون اینکه سر بچرخاند یا اشتباه برود، کنار یک قبر ایستاد خیلی دلم میخواست بدانم قبر کیست؟ پشت بوتههای شمشاد قایم شدم. سهراب بعد از چند دقیقه زل زدن به قبر، نشست و چند بار محکم روی قبر زد و گفت: - صدام رو میشنوی؟ بعد قهقه زد؛ واقعا عجیب بود از کسی که زورش میآمد حتی یک لبخند بزند. خندهاش قطع شد دوباره روی قبر زد و گفت: - منم احمقمااا، تو مُردی چطور میخوای صدام رو بشنوی؟ ولی مجبوری بشنوی چون من میخوام، حتی باید زنده بشی و جواب بدی وقتی که من بگم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سه... سرکلاس دوباره با تیپ مخصوص به خودش و جای مختص به خودش نشسته بود من هم در ردیف او چند صندلی دورتر نشسته بودم یکی از دختران نزدیک سهراب رفت و گفت: _ آقای همتی امروز قرار بود همگروهیمون و معرفی کنیم ممکنه من با شما تو یه گروه باشم؟ سهراب زل زده بود به زمین و حرف نمیزد تا اینکه سرش را برداشت بالا و دخترک را از بالا تا پایین ورانداز کرد طوری که دخترک هم وادار شد به لباسهای خود نگاه کند تا شاید چیزی کم نپوشیده باشد یا کثیف نباشد. دخترک گفت: - آم، نیازی نیست جواب بدین، ترجیح میدم با خانم نجفی همگروه بشم. و سریع از آنجا دور شد. دلم میخواست با سهراب همگروه شوم ولی بهار نمیگذاشت و میخواست با هم باشیم من هم نمیتوانستم حرفی بزنم چون بهارِ لعنتی باز سوال پیچم میکرد شاید اگر به عشق سهراب اعتراف میکردم بهار دست از سر کچلم برمیداشت ولی بعدها مسخرهام میکرد ترجیح میدادم فعلا سکوت کنم. وسطهای کلاس بود که استاد صباغ خواست تا گروهها رو معرفی کنیم ترجیح دادم سکوت کنم تا شاید بتوانم همگروه سهراب باشم بچه ها یکی- یکی گروههایشان را تعیین کردند. فقط چهار نفر مانده بودیم بهار بلند شد و در کمال تعجب بهجای من، یه پسر هیکلی و خوش قیافه که اسمش امیر فلاح بود را انتخاب کرد میدانستم هم بهار از پسره خوشش میآید و هم امیر از بهار و چه فرصتی بهتر از اینکه بیشتر باهم آشنا شوند! به بهار نگاه کردم یواش گفت: - من خر نیستم میدونم تو از سهراب همتی خوشت میاد الان بهترین موقع است که بتونی مخش رو بزنی. به سهراب نگاه کردم انگار از همهی دنیا فارغ بود حتی برایش مهم نبود که با من همگروه شود یا هرکس دیگر. استاد صباغ گفت: - خب آقای همتی و خانم شریفی، شما تنها کسایی هستین که موندین و باید همگروه بشین. بعد خطاب به همهی بچهها گفت: - میخوام بزرگترین ماکت برای یک برج اداری و بسازین و فقط دو هفته فرصت دارین. ساخت ماکت با سهراب ؟ خیلی لذت بخش میشد، البته که اگه او اهمیت میداد، بعد از اینکه استاد صباغ رفت، خجالت را کنار گذاشتم و پیش سهراب رفتم و گفتم: -ما همگروه شدیم نظرت درمورد ساخت ماکت چیه؟ چه پیشنهادی داری؟ در سکوت لوازمش را جمع کرد و بلند شد و گفت: _ خودت رو بکش کنار، من نیازی به تو ندارم. از کنارم گذشت و رفت. تعجب کردم از حرفش، منظورش چه بود؟ میخواست تنها کار کند؟ این دیگر کار گروهی نبود ولی خوشحال بودم که بعد از این همه مدت با من صحبت کرد هرچند تلخ ولی برای من خیلی ارزش داشت. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت دو... استاد بعد از دادن درس شروع کرد به حضور غیاب، هر دفعه که میگفت: - آقای سهراب همتی. پسرک در سکوت، فقط دست خود را بالا میگرفت تمام کارهایش را دوست داشتم، حتی سعی میکردم که من هم تقلید کنم استاد گفت: - خانم مهتا شریفی. من هم در سکوت فقط دستم را بالا بردم پسرک متوجه تقلید من شد و نگاهم کرد و نیشخندی زد و از کلاس خارج شد. بهار (دوست جون جونی و خوشگل و محجبهی من) متوجه علاقهی من به سهراب شده بود و هرموقع میگفت من طفره میرفتم ولی این تقلید کردن من، دوباره شاخکهای بهار را تیز کرده بود طوری که با لبخند ژکوند نگاهم میکرد و گفت: - باز هم میخوای انکار کنی؟ بلند شدم و بیتوجه به او سمت بوفه رفتم و دوتا قهوه و کیک گرفتم و روی نیمکت نشستم و منتظر بهار بودم میدانستم میاد مخصوصا الان که شاخکهایش فعال شده. چشم چرخاندم تا باز پسرک را ببینم، نبود. سر میز مخصوصی که همیشه مینشست دو تا پسر نشسته بودن دلم میخواست بروم و بگویم: - بلند شین اینجا جای کسی است که من دوستش دارم. ولی چی میشد؟ جز آبرو ریزی! بهار آمد و قهوهاش را سمت خودش کشید و گفت- خب اعتراف کن. اعتراف به عشق سهراب ؟ نه هرگز. نمیخواستم چهار روز دیگر بازنده من باشم حتی شده تا ابد این حرف و این اعتراف و تو دلم نگه دارم و با خودم دفنش کنم حتما انجام میدادم. گفتم: - بهار نمیخوای بیخیال بشی من هیچ علاقهای به اون پسرهی از خود راضی ندارم. ولی مثل قبل باور نکرد، بهار با یه لبخند بی نمک به پشت سرم نگاه کرد و گفت: - اومد. دلم میخواست نگاه کنم ولی میترسیدم باز بهار سوژهام کند شونهای از سر بیتفاوتی بالا انداختم و گفتم: -خب، که چی؟! از من گذشت و طبق عادت همیشگی چای گرفت خیلیها او را دِمده یا اُمل خطاب میکردند، چرا؟ فقط به این خاطر که در دنیای امروزی چای را به قهوه ترجیح میداد. سر میز مختص به خودش رفت، آن دو پسر نگاهش کردند یکی گفت: - گورتو گم کن ما زودتر اینجا نشستیم. سهراب حرفی نمیزد فقط نگاه میکرد، انگار که میخواست با چشمهایش حرف بزند، پسرک بعدی گفت: - اینجا رو نخریدی که هر دفعه اینجا میشینی، برو سر میز دیگه بشین. سهراب روی نیمکت نشست و بیتفاوت به بقیه به چای توی دستش خیره شد پسر اولی گفت: - پسره ی اُملِ لعنتی، داشتیم دونفره صحبت میکردیما، اومدی گند زدی به خلوتمون. بعد به پسرهی روبروش گفت: - بلند شو بریم حسام، این پسره فرهنگ نداره که مزاحم بقیه نشه. بلند شدند و رفتند انگار خوشش نمیآمد بحث بیخود کند. مشغول خوردن و بوییدن چای شد چنان با لذت این کار را میکرد که آدم هوس چای خوردن میکرد بعد از تمام شدن چای؛ نگاهی به ساعتش انداخت و از جا بلند شد و رفت. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت یک... *بخش اول* در خانه بوی املت پیچیده بود دلم ضعف رفت، زیاد طول نکشید که یادم آمد من اینجا تنها زندگی میکنم و قرار نيست کسی برایم املت درست کند با زحمت چشمهایم را باز کردم ولی توهم نبود هنوز بویش میآمد؛ شالم را سر کردم و از اتاق بیرون رفتم تلویزیون روشن بود مطمئنم که قبل از خواب خاموشش کرده بودم به آشپزخانه رفتم، تابه املت روی گاز بود ولی کسی نبود؛ چاقو را برداشتم و وارد پذیرایی شدم، در دستشویی باز شد کسی بیرون آمد با دیدنم گفت: - وا این دیگه چه قیافهایه؟ خشک شدم تا چاقو را دید گفت: - چه استقبال پرشوری. با تعجب گفتم: - تو چجوری اومدی تو؟ آنا: - یادت رفته من کلید دارمااا. با لبخند نگاهش کردم چون او خواهر عزیزم بود که بعد از چند ماه آمده تا به خواهر کوچکش سر بزند بغلش کردم و تمام دل تنگیهایم را در آغوشش خالی کردم؛ چند دقیقهای گذشت گفت: - شما شهرتون رسم ندارین که به مهمون صبحانه بدین من که ضعف کردم. خندیدم و گفتم: - چرا خواهرکم بیا بریم صبحانه بخوریم با این بویی که راه انداختی منم ضعف کردم. دستپخت آنا عالی بود با اینکه چیز خاصی درست نکرده بود ولی دل من برای یک وعده غذای گرم و خانگی تنگ شده بود چنان با اشتها میخوردم که چند بار نزدیک بود خفه شوم البته که اگه آنا زودتر آب را نمیرساند! باید دانشگاه میرفتم، از آنا قول گرفتم که برای ناهار قرمهسبزی درست کند چون خیلی هوس کرده بودم. از تاکسی پیاده شدم و چادرم را روی سرم مرتب کردم، از دانشگاه و درس متنفر بودم ولی مجبور بودم که درس بخوانم تا بتوانم مدرک بگیرم و کار کنم دیگر به اندازهی کافی سختی کشیده بودم، از زمانی که خانوادهام در تصادف فوت شدند تنها پناهم آنا بود که زندگی خودش را داشت ولی خدابیامرزد پدر و مادرِ شوهرش را که همه جوره هوایم را داشت با اینکه مشهد بودند وقتی فهمید دانشگاه روزانه تهران قبول شدم یک خانه اجاره کرد تا اینجا بیایم، مثلا میخواست از حال و هوای سوگ خانوادهام بیرون بیایم من هم که از خدایم بود از شهری که خاطره بد دارم خارج شوم قبول کردم و به تهران پناه آوردم. به سمت ساختمان دانشگاه قدم برداشتم باز هم دیدمش، همان جای همیشگی با همان تیپ منحصربهفردش نشسته بود. ایستادم و نگاه کردم انگار عادت داشت که روی نیمکتِ کنار درختان بنشیند و به بچه گربههایی که جمع میشدند تا خرده نانهایی که روی زمین میریخت را بخورند نگاه کند، چنان عمیق نگاه میکرد که انگار بچههای خودش غذا میخوردند. زیبا نبود ولی مردانه بود یک چهرهی گرم و شیرین که مرا جذب خودش میکرد. میخواستم با او صحبت کنم ولی خجالت میکشیدم پسرک سر چرخاند تا کسی را پیدا کند ولی کسی را ندید جز من که عین ندید_بدیدها به او زل زده بودم، با آن چشمهای گیرا نگاهم کرد، ولی انگار از نگاه من خوشش نمیآمد بلند شد و به سمت ساختمان رفت، من هم پشت سرش رفتم زودتر از من وارد کلاس شده بود و طبق عادت صندلی زیر پنجره را گرفته بود انگار سند ششدانگ داشت و کسی حق نشستن روی آن صندلی را نداشت. ردیف آخر نشستم و حرکاتش را زیر نظر گرفتم نه دوستی داشت و نه هم صحبتی، آرام مینشست حتی اگه کسی به او از عمد هم طعنه میزد با یک نیشخند از کنارش میگذشت؛ در دنیای امروزی چنین پسری کم پیدا میشد. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان: زیر باران سرنوشت نویسنده: مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، ماجراجویانه، رمزآلود خلاصه: دخترک بیگناهی که ناخواسته در دام مردی مرموز و محافظ کار میافتد، سرنوشت آنها را به کجا میکشاند! شیرینی زندگی؟ یا مرگ؟... مقدمه: هر داستانی از رازی شروع میشود که کسی جرأت بیانش را ندارد. در آوار خانهی قدیمی، خاطراتی زندگی میکند که کسی نامشان را به زبان نمیآورد، گویی گذشته هنوز میان خاکسترها نفس میکشد، چشم به راه کسی که حقیقت را از میان غبار سالها بیرون بکشد. در میان این تاریکی جرقهی عشق روشن میشود، عشقی که مرز میان گذشته و حال را میشکند و قلبها را به مسیری میکشاند که گاهی از سرنوشت فراترند. سفری آغاز میشود، سفری میان شهرها و یادها تا پرده از رازی برداشته شود که سالها سایهاش بر خانهای سنگینی کرده است. و شاید تنها در لحظهای که عشق و حقیقت روبه رو میشوند، معنای واقعی خانواده آشکار میشود.