-
تعداد ارسال ها
729 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
22
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفت... مدینه گفت: - از شیطنتات میگفتیم. فرشاد دست روی موهای خرمایی ماهور کشید و گفت: - باز کن موهاتو. اونجوری قشنگتر میشی. ماهور چشمی گفت و موهای فرفریش را باز کرد، تا گودی کمرش میرسید. فرشاد عاشق موهایش بود؛ انگشتانش را داخل موهای ماهور میکرد و تا پایین میکشید. فرشاد گفت: - هیچ وقت کوتاهشون نکن. من با این موها زندهام. ماهور با لبخند به مدینه نگاه کرد و گفت: - موهام به مامان رفته، فرفری و قشنگه. لحظهای چشمان فرشاد را غم گرفت ولی با عشق همسرش را نگاه کرد و گفت: - خود مامانت خوشگله خب. مدینه خندید و گفت: - امان از زبون تو فرشاد. طناز با حسادت گفت: - موهای من مگه زشته؟ چرا کسی ازشون تعریف نمیکنه؟ فرشاد قهقههای سر داد و گفت: - موهای تو هم خوشگله،حسود خانم. شیشهی عمر فرشاد رو سر شما سه تاست. ماهور مظلومانه گفت: - بابا جون! میدونی از کیه با هم تفریح نرفتیم؟ فرشاد انگار که جسمی سخت سینهاش را بفشارد حسرتی کشید و گفت: - میدونم. فردا میخواین بریم دور دور؟ سه نفرشان با ذوق، پیشنهاد فرشاد را قبول کردند. *** روی کوهی سرسبز خارج از شهر بساط کردند. فرشاد و سروش درحال آتش روشن کردن بودند و مدینه و دخترا به پیاده روی رفتند. بعد از کلی گشتن و لذت بردن از طبیعت، پیش فرشاد و سروش برگشتند و روی زیر اندازه حصیری جا خوش کردند. مدینه گفت: - ببینم چای نذاشتین؟ تشنه شدیم. فرشاد چوب درون آتش را جابهجا کرد و گفت: - چای هم گذاشتیم برای خانمای ورزشکار، فقط یکم فرصت بدین تا بیارم. سپس با آرامش از قوری چای داخل لیوان ریخت و پیش بقیه رفت و گفت: - چای لب سوزِ قند پهلو، خدمت خانوادهی دوست داشتنی خودم. مدینه تشکر کرد و چایها را یکی یکی به دست بچهها داد و گفت: - این چای خوردن داره. ببینیم آقا سروش و باباش چیکار کردن. ماهور که از هوای خوب و منظرهی اطراف به وجد آمده بود گفت: - اینجا بی نظیره. چرا تاحالا ما رو اینجا نیاورده بودی باباجون؟ فرشاد با خوشی جواب عزیز کردهاش را داد: - فکر نمیکردم از اینجا خوشتون بیاد. از این به بعد هر موقع بخواین میآیم. ماهور چای را درون دوتا دستش گرفت و گفت: - باید تنبیه بشی که بدون ماهوری اینجا میاومدی. از این به بعد هر روزجمعه باید بیایم اینجا. فرشاد به پرو بودن عزیز کردهاش خندید و گفت: - هر هفته که نه. ولی هر چند هفته، یه بار اشکال نداره. ماهور لب ورچید و بعد گفت: - بابایی! با کی اینجا میاومدی؟ فرشاد: - با دوستام میاومدم. چند بار هم با مامانتون اومدم. ماهور اخم کرد و گفت: - سر ما کلاه گذاشتین و تنهایی اومدین؟ فرشاد: - پدرسوخته. یعنی من و مادرت حق نداریم با هم بریم گردش؟- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شش... همینطور که مدینه و فرشاد مشغول حرف زدن بودند، سروش در را باز کرد و وارد خانه شد، با دیدن فرشاد با ذوق گفت: - بابا! کی اومدی؟ بعد با دو به سمت فرشاد رفت، مدینه از رو پای فرشاد بلند شد و جایش را به سروش داد. فرشاد پسرش را بغل کرد و بوسید. سروش را از خودش جدا کرد و گفت: - خوبی پسر؟ دلم برات تنگ شده بود. سروش کنار فرشاد نشست و گفت: - منکه اصلا دلم تنگ نشده بود. مدینه خندید و گفت: - راست میگه! عمهی من بود گریه میکرد که دلش برای باباش تنگ شده، سروش که نبود. سروش با تخسی گفت: - مامان دیگه. فرشاد خندید و موهای سروش را بهم ریخت. مدینه چای آورد و فرشاد درمورد جلسات و سفرش توضیح میداد. سه نفرشان چای میخوردند که طناز هم وارد خانه شد و همانند سروش به سمت پدرش رفت و بعد از رفع دلتنگی کنار روبهروب پدرش نشست. فرشاد گفت: - ماهور کو؟ نمیخواد بیاد! هوا داره تاریک میشه. طناز گفت: - عادت داره، انقد مشغول کتاب خوندن میشه که زمان و مکان از دستش درمیره، میاد خودش. *** ماهور با دیدن ساعت عزم رفتن کرد که دوباره همان مرد چهل ساله، کنارش نشست. ماهور گف: - بازم شما؟ من دیگه میخوام برم. رضا گفت: - میخوای برسونمت؟ ماشین رفیقم دستمه. ماهور بلند شد و گفت: - ممنون با تاکسی میرم. رضا اخم کرد و گفت: - تاکسی که امنیت نداره این ساعت از شب. تعارف نکن میرسونمت. ماهور کولهاش را روی دوشش انداخت و گفت: - ممنون! زحمت نمیدم خدانگهدار. از کنار مرد گذشت که مرد آرام گفت: - تینا! وایستا بابا برسونتت. ماهور انگار که برق گرفته باشد، لرزید و با تعجب نگاهش کرد، با اینکه ناراحت شد ولی آرام گفت: - متاسفم بخاطر گم شدن دخترت، ولی اسمِ من ماهورِ، نه تینا. با اجازه. سریع از کتابخانه خارج شد و بعد از گرفتن تاکسی به خانه رسید. با دیدن فرشاد چنان از خود بیخود شد و صورت پدرش را بوسه باران کرد که صدای طناز و سروش را درآورد. در این بین فرشاد و مدینه با خنده نگاهشان میکردند. بعد از کلی لوس باری درآوردن ماهور و سروش برای پدرشان و خنداندن آنها، سر میز شام رفتن. *** یک ماه تا کنکور مانده بود و ماهور هر روز بیشتر از قبل تلاش میکرد چرا که میخواست پزشک شود. با کلی خستگی چشم از کتاب برداشت و به خواست خوردن کیک و چای از اتاق خارج شد. هنگام پایین رفتن، صدای مادر، پدر و خواهرش را که از پذیرایی میآمد را میشنید که باهم مشغول صحبت و خنده بودن. ماهور نزدیک رفت و گفت: - بدونِ من خوش میگذرونین؟ فرشاد خندید و گفت: - بیا دختر که به موقع اومدی، این مادر و دختر داشتن زیرآب تو رو میزدن. ماهور کنارشان جای گرفت و گفت: - چی میگفتین؟- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
🎵 آهنگ مورد علاقت که خیلی دوسش داری چیه ؟ 🎶
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : متفرقه
من یه پرندهی رهایم از شارمین خلایق از مصفا- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
به یکی از کاربرای انجمن یه چیزی بگو ولی اسم نبر !
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیلی ماهی ولی روی مخی😁- 13 پاسخ
-
- 4
-
-
-
همگانی| اگر یک پاک کن داشتی چی رو از دنیا حذف میکردی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای Trodi ارسال کرد در موضوع : متفرقه
حسادت -
من سه سالی هست مینویسم و دلم خواست منتشرشون کنم تو اینترنت. توی چندتا انجمن و سایت ثبت نام کردم که یکی دوتاش برام باز نشد و یکی و کلا رمزش و یادم رفت فقط همینجا باز شد برام. وقتی با فضاش و قوانینش اشنا شدم کلا بیخیالش شدم و به خواست دوستام یکی از رمانام رو به صورت پارت به پارت داخل روبیکا به صورت خصوصی میذاشتم تا بخونن. بعد یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که امتحانه دیگه .منو که نمیکشن . بعد از دوماه مجدد اومدم و شروع کردم. الان چندماهی هست که اینجام. و منو واقعا نکشتن😂🤦♀️
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
-
گاهی هم اهنگ میذارم و به مسخره تربن شکل ممکن میرقصم و شاد و غمگینش مهم نیست 😑 😶🌫️
- 30 پاسخ
-
- 2
-
-
وقتی حوصله ام سر میره به زمین و زمان فحش میدم تا سرگرم شم😑 😵
- 30 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
بله. فیلم کرهای درمورد زامبیها. قشنگ بود- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
همهی ما مردهایم 😑 🤦🏻♀️- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
فقط یه روز نبود، مدت زیادی و هر روز جند بار میدیم. 🤦🏻♀️ 😑 داستان یک زن باردار ایرلندیه که بخاطر مشکلات داخلی میخواد فرار کنه اسپانیا. تو کانتینر قایم میشه و هوا طوفانی میشه و کانتینر میفته تو اب،... ارزش چند بار دیدن و داره- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
اهل فیلم نیستم. دزدان دریایی کارائیب و از بچگی میدیدم و دوست دارم. ناکجا هم بخاطر موضوع جدید و جالبش زیاد نگاه کردم.(تو یه روز چهار بار دیدمش🤦🏻♀️)- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
مهدیه طاهری پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
ناکجا. دزدان دریایی کارائیب 😬- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سخت کوش خون گرم
-
حرصی و خوش صدایی
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
دختر خوب ولی زودرنجی
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیار خوش بو😂 -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیار تاریخ مصرف گذشته😑- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
رزِ اهن پرست- 96 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
معشوقه سبز پرست. (خدایا من دیگه برنمیتابم) -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عسل در سبزه زار- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
مهدیه طاهری پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دربان فسفری 😸- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنج... در حیاط خانهی پدر، ماهور روی تاب نشسته بود و کلافگی در چهرهاش بیداد میکرد. طناز روبهرویش، در آلاچیق نشسته بود و میوه پوست میگرفت. گفت: - چیشده ماهوری! چقد ناراحتی؟ ماهور پاهایش را روی زمین گذاشته بود و فقط تکانهای کوتاه میخورد. گفت: - هیچی. دلم برای بابا تنگ شده. طناز که تمام حواسش به سیب داخل دستش بود گفت: - منم همینطور. ولی ناراحتی نداره که، گفت دو روز دیگه میاد. ماهور یاد رضایی که دو روز پیش دیده بود، افتاد و گفت: - طناز! میگم تو شناسنامهی مامان و بابا رو دیدی؟ طناز با تعجب نگاهش کرد و گفت: - آره دیدم، چطور؟! ماهور کنجکاوانه نگاهش کرد و گفت: - چند ساله با هم ازدواج کردن؟ طناز دوباره مشغول پوست گرفتن سیب شد و گفت: - دقیقا دو سال قبل از بدنیا اومدن من، یعنی بیست و چهار سال پیش. چرا میپرسی؟ ماهور: اسم من تو شناسنامهی مامان و بابا هست؟ طناز انگار که یک دیوانه دیده باشد نگاهش کرد و گفت: - واا! معلومه که هست، تو بچهشونیاا. مشکوک نگاهش کرد و گفت: - این سوالا برای چیه؟ ماهور که خیالش راحت شد، لبخند زد و گفت: - یهویی ترسیدم که نکنه اسم منو نزده باشن. طناز قهقههای سر داد و گفت: - تو هم یه جور خاص دیوونهای. ماهور خندید، از روی تاب بلند شد و کنار طناز نشست و برای خود میوه پوست گرفت... *** در خنکای عصر، فرشاد ماشین را زیر سایهبان پارک کرد و وارد خانه شد. بلند گفت: - صاحبخونه کجایی؟ کسی نیست بیاد پیشواز؟ مدینه از آشپزخانه با عجله وارد پذیرایی شد و با ذوق گفت: - فرشاد! فرشاد با تمام خستگی که داشت، لبخند زد و گفت: - به به کدبانوی من، خوب هستین؟ مدینه با ذوق نزدیک رفت و درون حصار تنگ بازوان همسرش پنهان شد و گفت: - چقد دلم برات تنگ شده بود. فرشاد بعد از کاشتن بوسهای بر روی موی همسرش، گفت: - منم دلم برات تنگ شده بود. بچهها کجان؟ بگو بیان که دلم براشون یه ذره شده. مدینه بعد از جدا شدن از شوهرش، گفت: - نیستن. فرشاد متعجب گفت: - کجا رفتن؟ مدینه به سمت مبل اشاره کرد و گفت: - بشین خستهای. همینطور که فرشاد به سمت مبل میرفت، مدینه گفت: - طناز رفته گالری دوستش، ماهور کتابخونه است و سروشم رفته خونهی عمهاش، تا با هادی بازی کنه. فرشاد روی مبل جا گرفت و گفت: - ای بابا! حیف شد، من به امید اونا اومده بودم. مدینه با حسادت گفت: - عه! فقط بخاطر بچهها اومده بودی، آره؟ مدینه هم که هیچی دیگه. فرشاد خندید و دست مدینه را کشید و که او هم تعادلش را از دست داد و روی پای فرشاد نشست. مدینه شاکی شد و گفت: - چیکار میکنی؟ فرشاد خندید و گفت: - خانم من که حسود نبود. نمیدونی چقد منتظر بودم کارام تموم شه و بیام پیش شما. مدینه لبخند زد و گفت: - شوخی کردم، بچهها هم خیلی دل تنگت بودن، همش بهانه میگرفتن.- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهار... ماهور از نگاه خیرهی مرد ترس داشت، دستانش شروع به لرزیدن کردند، ولی سعی کرد به خود مسلط باشد و بی اهمیت به مرد شروع کرد به درس خوندن، ولی زیر نگاه کنجکاو مرد خیلی معذب بود و دائم نفس عمیق میکشید. ماهور با استرس و حواس پرتی، اولین مسئله را حل کرد، مسئلهی بعدی را نتوانست، زیر چشمی به مرد نگاه کرد و باز مشغول حل کردن مسئله شد، وقتی ناامید شد، زیرلب گفت: - لعنتی! چرا نمیفهمم. و این حرف از گوشهای تیز رضا دور نماند، گفت: - میخوای کمکت کنم؟ ماهور متعجب به رضا نگاه کرد، که رضا گفت: - من گوشهای تیزی دارم. حالا بذار کمکت کنم. کتاب ماهور را نزدیکش کشید و گفت: - چی رو نمیفهمی؟ ماهور مردد دستش را روی یک مسئله گذاشت و گفت: - این رو. شما بلدین؟ رضا کمی سوال را نگاه کرد و گفت: - آره. این خیلی آسونه، راه حل داره. مدادت رو بده. ماهور مدادش را سمت رضا گرفت و سعی کرد تمام حواسش را جمع کند تا خوب یاد بگیرد. رضا با آرامش توضیح میداد. ماهور خوشحال از اینکه مسئله را یاد گرفته بود لبخند زد و گفت: - خیلی ممنون بخاطر کمکتون. بعد کتاب را نزدیک خودش کشید و دوباره مسئله را تمرین کرد تا بهتر یاد بگیرد. رضا که با اشتیاق نگاهش میکرد، گفت: - خانم معینی! شما خیلی باهوش هستین که با یک بار توضیح دادن یاد گرفتین. ماهور لبخند زد و گفت: - بله، هوشم به بابام رفته، اون خیلی باهوشه. رضا که ذوقش کور شده بود گفت: - اسم پدرتون چیه؟ ماهور: فرشاد. رضا اسم فرشاد را زمزمه کرد و آرام گفت: - حتما خیلی بهت افتخار میکنه، آره؟ ماهور: بله خیلی. رضا لحظهای به دستانش که روی میز بود نگاه کرد و گفت: - پدرت چیکاره است؟ ماهور: شرکت صادرات تخمه و آجیل داره. به دستان لرزان رضا نگاه کرد و گفت: - شما چطور؟ رضا با کشیدن نفس عمیق، سعی کرد آرامشش را برگرداند. گفت: - من قبلا شرکت صادرات خرما داشتم، تو بوشهر. ماهور: الان چطور؟ رضا: یه مدته بیکارم. اومدم تفریح. ماهور حرفی نزد و خواست بقیه کتابش را بخواند. رضا مجدد گفت: - شما تک فرزندی؟ ماهور که حسابی کلافه شده بود نفس عمیق کشید و گفت: - نه یک خواهر بزرگتر و یه برادر کوچیک دارم. رضا: شما از پدر و مادرت راضی هستی؟ ماهور با یادآوری خانوادهاش لبخند کوتاهی روی لبانش نشست و گفت: - بله، چطور؟ رضا خودش را به مامور نزدیک کرد و لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - تاحالا به این فکر کردی که اگه خانوادهات بهت دروغ گفته باشن چی؟ ماهور با تعجب گفت: - چه دروغی؟ رضا: اینکه مادر و پدرت نباشن چی؟ ماهور با ناراحتی و خشم گفت: - این چه حرفیه که میزنی؟ اصلا شما کی هستین که بخوای راجع به خانوادهام صحبت کنی! بلافاصله وسیلههایش را برداشت و بدون اهمیت به حرف زدن رضا، از آنجا خارج شد.- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماهور رمان نیمان | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بابا: آخر هفته میام عزیزم، چیزی لازم نداری؟ سروش: بابا زنگ زدم بگم برامون سوغاتی بیار. طناز لواشک میخواد، ماهور کیف میخواد و آقا سروش قهرمان هم توپ فوتبال میخواد. بابا خندید و گفت: - چشم براتون میخرم، ببینم مامانتون چی میخواد؟ سروش یک نگاه به مادرش کرد و گفت: - بابا میپرسه چیزی میخوای؟ مدینه گوشی را گرفت و شروع کرد با بابا حرف زدن..... *** ماهور در دنج ترین قسمت کتابخانه نشسته بود و بی اهمیت به اطراف، مشغول مطالعهی کتاب بود که مردی چهل ساله، با موهای جوگندمی کنارش نشست و گفت: - امیدوارم مزاحم نباشم خانم. ماهور نگاهش کرد، آشنا نبود، بدون اینکه تغییری در قیافهاش ایجاد کند، گفت: - این همه میز خالی اینجاست. اگه ممکنه برین جای دیگه. من حواسم پرت میشه. مرد لبخند زد و گفت: - خب یکم به خودت استراحت بدی بد نیست. خیلی وقته که حواسم بهت هست! دائم کتاب میخونی، اینجوری خسته میشی. شاخکهای ماهور فعال شد و ابرهایش بالا پرید و گفت: - شما کی هستین؟ مرد خود را به جلو خم کرد و دستهایش را روی میز گذاشت و گفت: - اسمم رضا کیانیِ، داشتم کتاب میخوندم که دیدمت. اسم شما چیه بانوی زیبا؟ ماهور با تعجب نگاه میکرد و حسابی به ذهنش فشار آورد ولی اولین بار بود که او را میدید. با گفتن ببخشید از روی صندلی بلند شد و جای دیگری نشست. کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن، هنوز خط دوم را تمام نکرده بود که دوباره مرد کنارش نشست و گفت: - چرا فرار میکنی خانم؟ من که کاری نکردم، فقط یه سوال پرسیدم. ماهور از وجود این مرد مزاحم ترسیده بود، به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: - شما چی میخواین از من؟ رضا با لبخند گفت: - هیچی، فقط از دخترای درس خون خوشم میاد. خواستم ببینم اسم این خانم زیبای باسواد چیه؟ ماهور قیافه خشک و جدی به خود گرفت و گفت: - معینی هستم. رضا: و اسم کوچکتون؟! ماهور سکوت کرد. رضا که با چشمان کنجکاو به ماهور زل زده بود گفت: - مطمئنا مادر و پدرت خواستن که اسمت رو به غریبهها نگی. مشکلی نیست، فقط برای راحت شدن خیالت باید بگم که من یه دختر دارم. چشمانش را غم گرفت و با صدای آرام گفت: - تینای من هم مثل تو خوشگل و زرنگ بود. یک تای ابروی ماهور بالا پرید و در ذهن دنبال کسی با نام تینا بود. گفت: - بود؟! یعنی الان عوض کردین؟ رضا حسرتی کشید و گفت: - نه. وقتی کوچیک بود ازم دزدیدنش. دیگه هیچ وقت ندیدمش. ماهور قلبش سنگین شد و چشمانش را غم گرفت و گفت: - متاسفم. ولی میذارین درس بخونم! تا کنکور زمان زیادی نمونده و من خیلی عقبم. رضا مجدد لبخند زد و گفت: - باشه. حرف نمیزنم، ولی بذار پیشت باشم و نگاهت کنم، تو منو یاد دخترم میاندازی.- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- اجتماعی
- عاشقانه در سکوت
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :