رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت پنج... واقعا سر در نمی‌آوردم، حالم داشت بهم می‌خورد، اشکام ریخت گفتم: - با من چیکار داری؟ چرا نمیذاری برم؟ با آرامش درونیش صحبت می‌کرد و کم‌کم تبدیل به خشم میشد، گفت: - می‌خوام از بابات انتقام بگیرم، می‌خوام همونجور که زندگی من رو نابود کرد نابودش کنم، بچه‌هاش رو ازش می‌گیرم، زنش رو می‌کشم، خونه‌اش رو می‌سوزونم. عصبانی بود می‌ترسیدم بیاد سراغم و بلایی سرم بیاره، گفتم: - مگه بابام چیکار کرده؟ با تنفر بهم زل زد و گفت: - دستم بهش برسه گردنش رو خرد می‌کنم. چشم‌هام رو هم فشردم و باز کردم و گفتم: - ازت خواهش می‌کنم بذار من برم، من از اینجا می‌ترسم، شبا خیلی تاریکه، نمی‌خوام اینجا بمونم. بی اهمیت گفت: - ترس تو برام اهمیتی نداره یک مدت تحمل کن کارم که تموم شد میذارم بری. من اینجا خسته می‌شدم، می‌ترسیدم، نمی‌خواستم اینجا باشم؛ آخه چرا من؟ ... پنج روزی گذشت، این رو از روی چوب خط‌هایی فهمیدم که با ناخن روی دیوار حک کردم. هر روز مثل روزای قبل تکرار میشد. مرده می‌اومد برام غذا می‌آورد و بعد می‌رفت، دیگه تنهایی اعصابم بهم ریخته بود ترجیح دادم سر صحبت رو باهاش باز کنم طبق معمول نشسته بود روی تخت، یک چاقو و یک تکه چوب دستش بود و می‌تراشید. خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: - اسمت چیه؟ بهم نگاه کرد، تعجب کرده بود بخاطر اینکه بعد از این چند وقت، آروم باهاش حرف می‌زدم. گفت: - اسمم رو می‌خوای چیکار؟ بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم: - می‌خوام بدونم اسم کسی که من رو گروگان گرفته چیه؟ مشغول کارش شد و گفت: - سهیل. گفتم: - چی از جون اون تکه چوب میخوای! که اینجوری با چاقو افتادی به جونش. نگاهم کرد و چوب و بالا گرفت و گفت: - با اجازه‌تون مجسمه درست می‌کنم. با تعجب گفتم: - فکر کردم تمام هنرت، گروگانگیریه. با نیشخند گفت: - من هنرمندم و تو کارم حرف ندارم، چه مجسمه سازی باشه چه نقاشی چه گروگانگیری، من از پس‌ هر کاری برمیام. کلافه گفتم: - بله خب، میشه بگی تا کی باید اینجا بمونم آقای هنرمند! دیگه حوصله‌ام سر رفته. جواب نداد هوفی کشیدم و گفتم: - حداقل برام کتاب بیار، یا یک چیزی که خودم رو باهاش سرگرم کنم. بازم جواب نداد بلند شد و از اتاق خارج شد، ولی در و قفل نکرد، دلم می‌خواست بیرون برم، انقدر جای تکراری دیده بودم خسته شدم. از اتاق خارج شدم، تو یک خونه بودم، خونه تقریبا خالی بود فقط یک دست مبل رنگ و رو رفته‌ی قهوه‌ای و یک موکت وسط خونه بود. سمت راستم یک در بود که باز می‌شد به حیاط، سمتش رفتم، دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی فایده ای نداشت، برگشتم تا شاید راهی پیدا کنم، ولی سهیل پشت سرم وایساده بود نگاه می‌کرد، دستش چند تا کتاب بود؛ با یه نیشخند بیخیال من شد و به اتاق رفت.
  2. #پارت چهار... یهو یاد نیلوفر افتادم، بغضم گرفت، خواهرزاده عزیزم، نمی‌تونست نیلوفر باشه. دوربین رو چرخوندن، باورم نمیشد عکس من رو بالای قبر گذاشته بودن، ولی منکه اینجام، منکه زنده‌ام، پس اینا چرا گریه می‌کنن؟ چرا عکس من رو گذاشتن؟ از ترس بدن خودم رو لمس کردم؛ دستام، پاهام، سرم، شکمم، همش رو حس می‌کردم پس من زنده بودم، خون تو رگ‌هام یخ زد. به مرد نگاه کردم همون لبخندش رو نگهداشته بود حالم داشت بهم می‌خورد قیافه‌ی متعجبم رو که دید وظيفه‌ی خودش دونست که توضیح بده. گفت: - خب چند شب پیش که دوستات رسوندنت خونه، گاز نشتی داشته و کلید برق و که زدی، بوووم! همه چیز رفت رو هوا؛ تو، خونه‌ات، وسایلت، همه چیز سوخت و جزغاله شد؛ اگه باور نداری بزن فیلم بعدی. فیلم بعدی رو آوردم؛ فیلم ضبط شده توسط دوربین مدار بسته سوپری محله‌ای بود که من داخلش زندگی می‌کنم؛ همون لحظه ماشین یاسمین، دوستم، وارد کوچه شد من پیاده شدم و وارد خانه شدم رفتم، کمتر از نیم ساعت بعد از ورودم، خونه منفجر شد، شیشه‌ها شکستن و تو کوچه ریختن؛ از خونه آتش بیرون می‌اومد، باورم نمیشد چطور ممکن بود! الان از نظر همه من مُردم! پس هیچ کس دنبالم نیست! شوکه شده بودم، نمیتونستم از گوشی چشم بردارم با صدای لرزون گفتم: - این فیلم رو از کجا آوردی؟ دست به سینه و با آرامش گفت: - دوربین سوپری محلتون این رو ضبط کرده. همین! آخه چطور ممکن بود! گو‌شی رو ازم گرفت، گفتم: - منکه اینجام پس اونا کی و دفن می‌کنن؟ گفت: - اونا جنازه‌ی راحیل عزتی رو دفن می‌کنن. خیلی ترسیدم، لرزش تنم بیشتر شد؛ ناخداگاه داد زدم: - من راحیل عزتیم، الانم اینجام، زنده و سالم. با نیشخند گفت: - راحیل مرده، دیروز دفنش کردن. با بغض گفتم: - اگه راحیل مرده، پس من کیم؟ شناسنامه‌ای از جیبش درآورد و جلوی پام پرت کرد؛ برداشتم و بازش کردم، باورم نمیشد عکس من روش بود اسمم رو زده بود بهار علیپور فرزند عماد. با بهت و ناباوری سر تکان دادم و گفتم: - اینا همش یه خوابه، همش یه دروغه. به مرد نگاه کردم قیایه‌اش این رو نشون نمی‌داد، طوری نگاه می‌کرد که انگار من دیوونه‌ام. سعی کردم به خودم مسلط باشم و بفهمم قضیه از چه قراره، دوباره گفتم: - بهار علیپور کیه؟ چرا عکس من رو روش زدن؟ بی اهمیت گفت: -خب معلومه، تویی دیگه. با آرامش ساختگی گفتم: - خیلی خب راحیل مرده، کی و به جای راحیل جا زدی؟ مگه جنازه رو نمی‌برن پزشکی قانونی! مگه آزمایش دی ان ای نمی‌گیرن؟ با نیشخند گفت: - حتما براشون مهم نبودی که بی آزمایش و اطمینان دفنت کردن
  3. ‌ #پارت سی و شش... آیوار سرش را کمی بالا گرفت و با آن نیشخندی که از روی صورتش پاک نمیشد گفت: - شما حتی به دست نشانده‌ی خودتان هم اعتماد ندارید، چگونه می‌خواهید مردم به شما اعتماد کنند! اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته، دستور شکنجه را صادر کرد و از جا بلند شد: - خودم برای مرگت تصمیم می‌گیرم، منتظر مرگت باش. آیوار با چشمان خالی از حس، به اریک نگاه می‌کرد. اریک گفت: - با سکوتت ثابت می‌کنی که رازی را مخفی می‌کنی. قدمی برداشت: - دو دلیل برای سکوت و تحمل این همه شکنجه و درد داری؛ دلیل اول، می‌ترسی؛ دلیل دوم، از کسی یا چیزی محافظت می‌کنی. مجدد قدمی برداشت و با دقت به چشمان آیوار نگاه کرد: - در چشمانت ترسی نمی‌بینم، پس نیتت محافظت است. به آلدریک نگاه کرد: - او را زنده نگه دارید. میسون با تعجب گفت: - قربان؟ اما... اریک حرفش را قطع کرد: - گاهی یک اسیر لال، از یک اسیر پرحرف، ارزشمندتر است، او باید زنده بماند. می‌خواهم ببینم چه کسی برای ساکت کردن یا نجاتش می‌آید. به سمت در رفت و از روی شانه، نگاهی به آیوار انداخت: - تحقیق درمورد بانوی ولوا با شدت بیشتری صورت می‌گیرد و خودم شخصا پیگیری خواهم کرد. سربازی در را گشود، اریک در چارچوب چوبی در قرار گرفت: - در میدان شهر وارونه آویزانش کنید، حق دادن آب و غذا به او را ندارید، تا زمانی که من اجازه نداده‌ام هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد. سپس با قدم‌های استوار از آن زندان پرآشوب خارج شد. آلدریک حکم آویزان کردن آیوار را نوشت و سپس اریک مهر تأیید را روی آن زد. سربازان آیوار را که هیچ مقاومتی نداشت را به میدان شهر بردند و در محوطه‌ی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود. مردم کنجکاوانه نگاه می‌کردند. جارچی آیوار را معرفی کرد و فرمان شاه را برایشان خواند. همه با تعجب به هم نگاه کردند و سپس با خشم به آیوار. مردی از بین جمعیت گفت: - او را باید اعدام کنید. و پس از آن مردم فریاد می‌زدند و خواستار اعدام آیوار بودند و سربازان در تلاش برای ساکت کردن مردم. *** گردا و فریدا در خانه‌ی پدر فریدا نشسته بودند. لحظه‌ی کوتاهی سپری شد و پدرش هم به آن‌ها ملحق شد و گفت: - مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید! دو دختر به احترام جناب همر بلند شدند. فریدا گفت: - پدرجان خواهشی از شما داشتم. ویل نشست: - خب! می‌شنوم. دو دختر روبه‌روی ویل نشستند. فریدا گفت: - پدر جان! شما که سیگرون را می‌شناسید! همان هم بازی قدیمی من؛ او دچار مشکل شده و می‌خواهم از شما خواهش کنم تا لطفی در حقمان بکنید. ویل نگران بود اما با آرامش گفت: - بعد از اینکه تو را پیدا کردم آن‌ها را یادم آمد. اکنون بگو چه کمکی از دست من برمی‌آید. فریدا نفسی گرفت: - دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و درباریان واقعیت را گفته. آن‌ها می‌خواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند، سرنوشت بدی گرفتار سیگرون می‌شود. آلدریک استون‌کرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم.
  4. #پارت سه... سعی کردم بخاطر بیارم که این آقا کیه! و کجا دیدمش! یادم اومد؛ خونه مینا دوستم بودم نصفه شب بود می‌خواستم برم خانه‌ام، یاسمین من رو با ماشین رسوند و من وارد خونه شدم خیلی تاریک بود و برقا قطع بودن، چندبار کلید برق رو زدم ولی روشن نشد بیخیال شدم، چون خسته بودم رفتم بخوابم ولی قبلش به آشپزخانه رفتم و از یخچال آب خوردم و خواستم به سمت مبل‌ها برم، ولی صدای یک آقا اومد که می‌گفت: - خونه مینا خوش گذشت؟ از ترس خشکم زد تنم لرزید، توی تاریکی تشخیص دادم که کجا نشسته ولی نمی‌دیدمش؛ گفتم: - شما کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟ مرد گفت: - من یک دوستم که برات یک خبر مهم از بابات دارم. دیگه یادم نمیاد چیشد؛ همونجا خوابم برد یا شاید بیهوش شدم صدای این مرد شبیه به اونه.... .... صبح شد صدای ماشین شنیدم ترس همه وجودم رو گرفت از پنجره بیرون رو نگاه کردم خودش بود با همون ماشين؛ دوباره قفل‌ها رو باز کرد و وارد شد. از ترس به کنج دیوار چسبیدم، من رو که دید لبخند زد و گفت: - به‌به! خانم خانما، صبح شما بخیر باشه. هرچقدر هم با مهر صحبت می‌کرد باز هم ازش می‌ترسیدم، زبونم قفل شده بود. برام صبحانه آورده بود گفت: - بیا صبحانه تو بخور. گشنه‌ام بود چند روز هیچی نخورده بودم با دوتا قوطی کنسرو هم سیر نشدم. سبد رو روی زمین گذاشت و سمت تخت اومد، از ترس سمت در رفتم؛ وقتی روی تخت نشست، سبد رو از روی زمین برداشتم، یک فلاسک چای بود یک نون و یک قوطی پنیر. از کنسرو بهتر بود شروع کردم به خوردن؛ عین قحطی زده‌ها تند تند غذا می‌خوردم، مرد نگاهم می‌کرد حس بدی بود، صبحانه خیلی چسبید وقتی سیر شدم گفتم: - خب حالا باید حرف بزنیم، من چرا اینجا؟ تو کی هستی؟ مرد بدون اینکه تغییری تو قیافه‌اش ایجاد کنه گفت: - من کسیم که جونت رو نجات دادم، و تو اینجایی تا جیگرم خنک بشه. با تعجب گفتم: - از کی تا حالا زندانی کردن، شده نجات جون؟ می‌خوام از اینجا برم، همین الان. مرد: - اره خب حق با توِ، ولی تو نمی‌تونی از اینجا بری چون من اجازه نمیدم. - تا کی باید اینجا بمونم؟ خسته شدم، باید با مامان و بابام حرف بزنم اونا نگرانن. با خون سردی گفت: - اونا نگرانت نیستن چون از جای تو خبر دارن. با تعجب گفتم: - خبر دارن پس چرا نمیان منو ببرن! من دیگه خسته شدم. یک گوشی از جیبش درآورد و بازش کرد و گرفت سمتم، گرفتمش یک فیلم بود پخشش کردم کلی زن و مرد داشتن گریه می‌کردن، تو قبرستون بودن، می‌خواستن یک نفر رو دفن کنن، ترسیدم، نکنه مامانم باشه یا بابام.. گوشی رو چرخوند مامانم نشسته بود و گریه می‌کرد، بابام هم همینطور؛ شاید خواهرم بود ریحانه.... اشتباه کردم چون اون هم یک گوشه بهت زده نشسته بود. به مرده نگاه کردم و گفتم: - مراسم کیه که خانواده‌ام اینجوری گریه می‌کنن. با اون لبخند یهوری مسخره‌اش گفت: - نگاه کن می‌فهمی.
  5. #پارت سی و پنج... صدای فریاد خارج از اتاق زیاد شد. آلدریک به سمت در اشاره کرد: - انگار دلت می‌خواهد شکنجه‌‌ی آتشین را امتحان کنی. آیوار آب دهانش را قورت داد و نفسی بلعید که خس‌خس سینه‌اش بلند شد و سرفه کرد، سپس گفت: - حقیقت را می‌گویم، اما فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ. آلدریک لحظه‌ای نگاهش کرد، دست روی پایش گذاشت و گفت: - بسیار خب! به ایشان اطلاع میدهم. کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید. روبه‌روی آیوار ایستاد و گفت: - خب جناب آیوار سلینگر! انگار می‌خواستید من را ببینید. خب! می‌شنوم. آیوار قوایش را جمع کرد و صاف ایستاد، انگار که اتفاقی نیفتاده، سپس آب دهانش را در با زبان چرخاند، جمع کرد و به یک‌باره در صورت اریک پاشید. اریک چندشش شد و صورتش مچاله شد، اما محکم ایستاد. همه از تعجب خشک‌شان زد و چشمان‌شان گشاد شد. میسون به سرعت گفت: - منتظر چی هستید! شکنجه‌ را آغاز کنید. جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت، آیوار به خود پیچید، درد کشید! صورتش کبود شد، اما صدایش درنیامد. اریک با دستمال، نم صورتش را گرفت و با خشم نگاهش کرد؛ میسون که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود، گفت: - بی‌احترامی به خاندان اشرافی مجازاتش مرگ است. خطاب به جلاد گفت: - هنوز استخوان‌هایش پیدا نیست؟ جلاد با بی‌رحمی تمام و بی مکث شلاق را به کمر آیوار می‌کوبید، طوری که او از درد همانند مار زخمی دور خود می‌پیچید، اریک با لذت تماشایش می‌کرد و با بالا بردن دستش، آلدریک گفت: - کافی‌ست. جلاد دست از کوفتن کشید و قدمی عقب رفت. اریک بی‌اهمیت به زخم و درد آیوار، گفت: - آدم سختی هستی، اما باید بگویم دوره‌ات تمام شده، تمام اموالی که سرقت کردی، اکنون در دست ماست. تو هیچ شانسی برای زنده ماندن نداری، بهتر است قبل از مرگ، دهان باز کنی و حرف بزنی، وگرنه جنازه‌ات بی زبان خواهد سوخت. آیوار با چشمان پر درد و خشمگین به اریک نگاه کرد و لب از لب گشود: - آن کسی که باید شکنجه شود و بمیرد شما هستید. سرفه‌اش گرفت، اما ادامه داد: - شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلی‌ها را کشتید و با عنوان آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید. نام خودت را شاه گذاشته‌ای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید. مطمئن باش خودم جانت را می‌گیرم. حتی نگذاشتند حرف‌هایش تمام شود، با چسباندن میله‌ی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند. آیوار از درد فریاد زد و سپس در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت: - خودم نابودتان می‌کنم. اریک نیشخند زد: - کشور را تو و امثال تو نابود کردید، به جای اینکه پشتیبان شاه‌تان باشید از مردمِ جال دزدی کردید، از خزانه‌داری قصر دزدید. اما، فعلا با این قضیه کاری نداریم، چرا که چیزهای مهم‌‌تری برای بحث هست. آیوار مشکوک و با تنفر نگاهش می‌کرد. اریک سینه سپر کرد، انگار که می‌خواست قدرتش را به رخ بکشد: - درمورد سیگرون ولوا چه می‌دانی؟ آیوار نیشخند زد: - او یک احمق به تمام معناست، جانش را برای شماهایی که ارزش ندارید، به خطر می‌اندازد. اریک اخم در هم کشید: - گفتی او یک ترال است؟ ترجیح می‌دهم در این باره صحبت کنیم.
  6. #پارت دو... بعد از من رو گرفت و روی تخت نشست، طوری که من راحت ببینمش گفت: - الان سه روزه خوابیدی دیگه داشتم نگرانت می‌شدم. پلاستیک و تو دستاش باز کرد و گفت: - برات غذا آوردم گشنه‌ات نیست! چند تا کنسرو بود جلوی پام پرت کرد و گفت: - بردار بخور. خیلی گشنه بودم صدای قار و قور شکمم قطع نمیشد مردک عوضی خیلی نامرد بود می‌دونست گشنمه، می‌دید دست و پام بسته است باز از من می‌خواست که غذا رو بردارم و بخورم. انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: - اووه راستی تو که دست و پات بسته است نمی‌تونی غذا بخوری، چقدر من احمقم. و یک خنده‌ی عصبی کرد و بلند شد از جیبش یک چاقوی ضامن دار درآورد و بازش کرد. به سمتم می‌اومد، می‌خواست من رو بکشه ولی چرا؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ از ترس تنم خیسِ عرق شد دیگه داشت اشکم درمی‌اومد. پشت سرم ایستاد، چشمام رو بستم دائم دستام رو تکان می‌دادم شاید بتونم طناب رو شل کنم و خودم رو نجات بدم ولی نمیشد، خیلی سفت بسته بود ولی یکهو طناب شل شد و افتاد؛ مرده با چاقو بریده بود، جلو پاهام اومد و بازشون کرد چسب روی دهنم رو کندم و گفتم: - تو کی هستی؟ با من چیکار داری؟ انگشتش رو روی دماغش گذاشت و گفت: - هیسس! هنوز وقت برای صحبت کردن داریم، حالا غذات رو بخور. خم شد کنسرو رو برداشت و باز کرد و دستم داد و خودش روی تخت نشست، خیلی گشنم بود ولی نخوردم و روی زمین گذاشتم و گفتم: - بذار من برم خانواده‌ام نگران میشن. قهقهه‌ای سر داد و گفت: - اونا نگرانت نیستن. بغض کردم تنم یخ کرد گفتم: - خواهش می‌کنم بذار من برم، هرچی بخوای بهت میدم، هر چقد که بخوای. دوباره خندید و بلند شد نزدیک اومد، یکهو اخم کرد گلوم رو ببن دوتا دستاش گرفت و گفت: - تو اینجایی تا تقاص کار بابات رو بدی من به پول تو نیاز ندارم. گلوم رو تو دستاش گرفته بود و فشار می‌داد؛ نفسم داشت قطع میشد چشمام قد یک گردو شده بود دستاش رو گرفتم و خواستم خودم رو نجات بدم ولی اون فشار دستاش رو بیشتر کرد و من رو بالا برد، محکم می‌زدمش تا شاید ول کنه، ولی اون انقدر عصبانی بود که گوش نمی‌کرد، حس می‌کردم صورتم کبود شده وقتی به مرز خفه شدن رسیدم ولم کرد، روی زمین افتادم و سرفه کردم نفسم سرجاش اومد. نگاهش کردم خیلی عصبی بود نمی‌دونستم مگه بابام چیکار کرده بود که من باید تقاصش رو پس می‌دادم! مرد درها رو قفل کرد و رفت، بلند شدم که بیرون برم ولی در اتاق قفل بود چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی باز نمی‌شد. روی تخت رفتم و می‌خواستم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، خیلی بالا بود روی پنجه پام وایستادم؛ بیرون رو می‌دیدم، توی یک باغ بودم فقط چندتا درخت خشک شده بود کف حیاط و برگ‌های پاییزی پوشونده بودن. و یک ماشین پارک بود که مرد سوارش شد و رفت؛ رفتم سراغ در روبروی تخت، فقط دستشویی بود نه راه فرار؛ از همه جا ناامید شدم. باز تنها شدم توی ذهنم پر از سوال بود که چرا اینجام؟ اون کیه؟ بابام مگه چیکار کرده بود که می‌خواستن ازش انتقام بگیرن؟.... سر و صدای شکمم اجازه‌ی فکر کردن نمی‌داد، یاد کنسرو افتادم، برداشتمش یکی کنسرو لوبیا بود و یکی تن ماهی، قاشق نبود، پس مجبور شد لوبیا رو سر بکشم و تن ماهی رو با انگشتم دربیارم و بخورم، از گشنگی زیاد، اگه سنگم بهم می‌دادن می‌خوردم.
  7. #پارت یک... یک خواب عجیب دیدم همه جا تاریک بود هیچکی نبود ترسیده بودم جلو می‌رفتم، مامانم رو صدا می‌زدم، بابام رو صدا می‌زدم، ولی هیچکس نبود که جواب بده؛ سرم درد می‌کرد دست و پاهام بی حس شده بودن؛ یک آن از خواب پریدم. خیلی خسته بودم طوری که از بیرون اومدم روی مبل خوابم برده بود، حتی وقت نکردم دراز بکشم، سرم درد می‌کرد؛ خواستم دستم رو بالا بیارم و سرم رو ماساژ بدم ولی انگار دستم جایی گیر کرده بود بی حس بود سرم رو بالا برداشتم و چشمام رو یک بار روی هم فشردم و باز کردم تا خوابم کامل بپره؛ ولی خیلی عجیب بود خواب نبود واقعی بود، من توی یک اتاق و رو به دیوار بودم، تاریک بود، تنها نور، از پنجره کوچیکی که در دیوارِ سمت چپ بود می‌اومد، ولی خیلی بالا بود نمی‌تونستم بیرون رو ببینم؛ زیر پنجره یک تخت فلزی بود، سمت راست رو نگاه کردم یک در بود. و من روی صندلی نشسته بودم، خواستم دستم رو جلو بیارم ولی از پشت به صندلی بسته شده بود پاهام هم همینطور؛ ترسم دوبرابر شد من کجا بودم؟ کی من و اینجا بسته بود؟ خواستم دهنم رو باز کنم فریاد بزنم ولی دهنم بسته بود. سرم هنوز درد می‌کرد نمی‌دونم چی خورده بودم که انقدر گیج بودم سعی کردم همه چیز رو به یاد بیارم ولی انگار ذهنم خالی بود حتی اسمم رو هم یادم رفته بود گیج تر از اونی بودم که بخوام فکر کنم انگار چیزی خورده بود تو سرم که همه چیز رو فراموش کردم، طولی نکشید که دوباره به خواب رفتم.... .... دوباره چشمام رو باز کردم همه جا روشن بود ولی من هنوز روی همون صندلی بودم حالم خیلی بهتر بود چون همه چیز یادم اومده بود اسمم راحیل عزتی، بیست ساله، اهل تهران، که یک خواهر دارم که چهار سال از من بزرگ تره با پدر و مادرم زندگی می‌کردم تا اینکه دانشگاه مشهد قبول شدم و یک ماه قبل شروع دانشگاه، مشهد اومدم یک خانه اجاره کردم و اونجا زندگی می‌کردم. داشتم حافظه‌ام رو به چالش می‌کشیدم که صدای ماشین اومد، می‌خواستم داد بزنم ولی فقط چیزهای نامفهوم از دهنم خارج میشد. ماشین خاموش شد و بعد صدای کلید اومد که می‌خواست قفلی رو باز کنه انگار موفق شد در باز شد. خواستم برگردم عقب رو نگاه کنم ولی کمر و گردن خشک شده‌ام اجازه نمی‌داد، صدای قدمش می‌اومد که داشت نزدیکم میشد. نفسم حبس شده بود ترسم بیشتر میشد هی قدم‌هاش نزدیک تر میشد؛ وایستاد یک قفل دیگه رو باز کرد و در رو هل داد، خورد به دیوار صدای وحشتناکی داد صدای قلبم رو به وضوح می‌شنیدم که داشت از جاش کنده میشد؛ کسی که در رو باز کرده بود نزدیک اومد؛ دقیقا پشت سرم بود حسش می‌کردم ولی جرات نداشتم که چشمام رو باز کنم، فقط فکر می‌کردم این کیه؟ با من چیکار داره؟ چرا من رو اینجا بسته؟ دستاش رو روی صندلی گذاشت و از سمت چپ سرش رو به جلو خم کرد، نفسش به صورتم می‌خورد لرزش تنم رو حس می‌کردم، آروم چشم باز کردم و به دیوار دوختم؛ جرات نگاه کردن نداشتم ولی ترس رو کنار گذاشتم و نگاهش کردم، یک آقا بود که با لبخند مسخره نگاهم می‌کرد. نمی‌شناختمش گفت: - چه عجب، بالاخره بیدار شدی؟
  8. نام رمان: سقوط در دستان او نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دختری که ناخواسته گیر یک انتقام بزرگ می‌افتد و فکر می‌کند آزادی بهترین اتفاق زندگیش است ولی نمی‌داند که با آزادی درگیری‌هایش بیشتر می‌شود. مقدمه: «آزادی… چه واژه مضحکی است وقتی می‌دانی در گوشه‌ای از این شهر، دستانی نامرئی همچنان زنجیرت را نگه داشته‌اند. مدت‌ها در وهمِ رهایی می‌سوختم تا اینکه او آمد… و من فهمیدم زندان واقعی کجاست. هر قدمی که به سمت او برمی‌داشتم، مرا عمیق‌تر به اعماق پرتگاهی می‌کشاند که نامش عشق بود. این کشش، از تمام توطئه‌های پشت پرده خطرناک‌تر بود؛ سقوطی که می‌دانستم در دستان او، هم پایان من است و هم تنها راه نجاتم.»
  9. ( چقد دارک شد، ) -چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونه‌ی خاله‌اش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشه‌ای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرف‌های ملکا شدیم.
  10. #پارت سی و چهار... *** صدای برخورد شلاق و فریاد افرادی که شکنجه می‌شدند در تالار بازجویی پیچیده بود. بوی گوشت سوخته‌ی ناشی از فرو بردن میله‌ی داغ به بدنشان، فضا را پر کرده بود. در گوشه‌ای از تالار، در اتاقک‌ نیمه‌تاریک و نمور بازجویی، آیوار با دستان زنجیر شده، روی صندلی چوبی نشسته بود. آلدریک استون‌کرست، بازجوی سلطنتی شاه اریک، آرام و بی‌حرکت روی صندلی روبه‌رویش نشسته بود. نگاهش را از چهره‌ی آیوار جدا نمی‌کرد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدند. آیوار با لبخندی مرموز و خونسرد نگاهش می‌کرد. آلدریک با لحنی یکنواخت و سرد گفت: - آیوار سلینگر! بالاخره گیر افتادی، مشتاق این روز بودم. نیشخند آیوار پررنگ‌تر شد. استون کرست ادامه داد: - بسیاری از دزدی‌ها در اسناد ما، به نام تو ثبت شده، اما اکنون با آن‌ها کار نداریم. آیوار کمی سرش را بالا برد و منتظر شنیدن بود. استون‌کرست مدرکی را لمس کرد: - حقیقت بانو ولوا را از کجا می‌دانی؟ آیوار کمی تکان خورد که صندلی زیرش، ناله‌ی کوتاهی کرد. استون‌کرست به جلاد پشت سر آیوار که منتظر شروع کارش بود، کوتاه نگاه کرد و سپس به آیوار چشم دوخت: - نمی‌خواهی حرف بزنی؟ آیوار حتی پلک هم نمی‌زد. استون‌کرست لبخند زد: - بسیار خب! از سکوتت لذت ببر. با حرکت آرام دستش، سربازی دستان بسته شده‌ی آیوار را کشید و از جا بلند کرد، چند قدم عقب رفتند و دستانش را بالای سرش، به زنجیر آویخت. لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند. مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک بدون اینکه از جا بلند شود، گفت: - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است. حرف بزن. آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد. آلدریک سرش را آرام تکان داد؛ جلاد شلاق در دستش را به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد، اما صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبه‌رویش ایستاده بود و نگاه می‌کرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربه‌ای دیگر خورد. آلدریک صندلی را کمی نزدیک کشید و رویش نشست: - هنوز هم نمی‌خواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد پوست لبش را به دندان می‌کشید و هیچ نگفت، ضربه‌ی سوم که به کمرش خورد همانند مار زخم خورده، به دور خود پیچید. آلدریک دستش را بالا برد، جلاد قدمی عقب گذاشت. آلدریک از جا بلند شد و پشت سر آیوار قرار گرفت، نگاهی به کمر زخمی و ملتهب شده‌اش انداخت و موهای آیوار را در مشت گرفت و عقب کشید، صدای نفس‌نفس زدن‌های آیوار به گوشش رسید، با آرامش گفت: - برای چه می‌جنگی؟ یک مشت سکه! انتقام! یا به خطر انداختن تاج و تخت! آیوار نفس‌هایش سنگین، صورتش کبود، تنش زخمی بود. با چشمان خشمگین نگاهش کرد. آلدریک با شدت سر آیوار را به جلو پرت کرد و گفت: - تا هر چقدر که دوست داری سکوت کن. تو فقط مالک تن خویش هستی که آن هم به من تعلق دارد. مجدد روبه‌رویش ایستاد. جلاد کارش را آغاز کرد، ضربه‌هایی که بی‌وقفه میزد و آیوار به خود می‌پیچید و درد می‌کشید، اما صدایش درنمی‌آمد. آیوار مدتی را زیر شکنجه دوام آورد، و به یک‌باره بیهوش شد. سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که با ترس، چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا می‌شناسی؟
  11. دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمی‌کرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمی‌کردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت -
  12. ‌پارت سی و سه... گردا نیشخندی به تلخی یک جام پر از زهر زد و گفت‌: - یک ترالِ شناخته‌شده را به ندرت از سرزمین بیرون می‌کنند، او را برای کاری نگه می‌دارند. شاید به عنوان پیش‌مرگ در خط مقدم نبرد، یعنی اولین کسی که نیزه‌ها و تیرها به سویش می‌رود‌. شاید برای مأموریت‌های جاسوسی و نفوذ به قلب سرزمین دشمن فرستاده شود، ماموریتی که بازگشت از آن معجزه می‌خواهد. سیگرون سرش را بلند کرد: -حالا آلدریک استون‌کرست می‌آید، او از آیوار اعتراف می‌گیرد و پس از آن نوبت من است، نوبت تحقیق در مورد جایگاهم، نه موفقیت‌هایم. نام "آلدریک استون‌کرست" در ذهن فریدا تکرار میشد، ناگهان چشم‌هایش گشاد شد: - آلدریک! پدر من و او سال‌هاست با هم دوست هستند. از روزهای جوانی... گردا اجازه نداد حرفش را تمام کند، چشم‌هایش برق امید زد و گفت: - یعنی می‌توانی کمک کنی! از پدرت بخواه که... فریدا سریع اما با تردید، سر تکان داد: - می‌توانم از او بخواهم که آلدریک را ملاقات کند. با او صحبت کند. شاید... شاید بتواند روی او تأثیر بگذارد، شاید بتواند او را قانع کند که این اتهام را جدی نگیرد، یا دست‌کم تحقیقات را به تأخیر بیندازد تا ما بتوانیم چاره‌ای بیاندیشیم. سپس، صدایش کمی لرزید: - این کار برای پدرم بسیار خطرناک است، اگر شاه بفهمد که او در کار یک بازجوی سلطنتی دخالت کرده... سیگرون با نیرویی ناگهان بلند شد: - نه، نه فریدا، این کار را نکن. صدایش محکم شده بود، اما از درون هنوز می‌لرزید، ادامه داد: - من نمی‌خواهم شما دو نفر را بیشتر از این درگیر این باتلاق کنم. این مشکل من است، من باید با آن روبه‌رو شوم. گردا محکم مقابل سیگرون ایستاد و با جدیت گفت: - مشکل ماست. سیگرون! ما سه نفر از آن روز در اردوگاه با هم بوده‌ایم، از آن زمان که تو به من آموختی چگونه با ترسم مقابله کنم و فریدا برایمان داستان می‌گفت تا گرسنگی را فراموش کنیم. ما با هم شروع کردیم، و اگر قرار باشد، با هم نیز به پایان می‌رسانیم. سپس رو به فریدا کرد: - فریدا! هر کاری که از دستت برمی‌آید، انجام بده‌. من... من حاضرم هر خطری را بپذیرم، اگر لازم باشد خودم را به جای او مقصر معرفی کنم، این کار را می‌کنم. فریدا به نگاه‌های پر از التماس و عزم دو دوستش نگاه کرد. ترس در دلش با وفاداری کهن می‌جنگید. سرانجام، آهی کشید و با تصمیمی راسخ گفت: - الان پدرم در کارگاهش است و ترجیح می‌دهم مزاحمش نشوم. فردا با طلوع اولین نور، به خانه‌ی پدرم می‌روم، پیش از آنکه آلدریک استون‌کرست کار خود را آغاز کند. سپس، در آن کلبه‌ی محقر که بوی خاکستر و ترس می‌داد، سه دوست قدیمی بار دیگر به هم نگاه کردند. نه با نگاه کودکانه‌ای قدیمی‌شان، بلکه با نگاه جنگجویانی که آخرین سنگرشان را در آستانه‌ی فروپاشی می‌بینند. خطر، بالای سرشان بال باز کرده بود، و تنها چیز باقی‌مانده، رشته‌های نازک وفاداری و یک نقشهٔ شتاب‌زده بود.
  13. - اون موقع ماها قم زندگی می‌کردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خورده‌ی کس دیگه‌ایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچه‌ی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو.
  14. #پارت سی و دو... فریدا هنوز درک نمی‌کرد: - خب که چه؟ یک دزد است! حرفش را چه کسی باور می‌کند؟ تو بانوی فاتحی! تو فرمانده‌ی ارشدی! گردا به آرامی مقابل آتش نشست. صدایش، برخلاف همیشه، آهسته و سنگین بود: - فریدا! ندیدی؟ نمی‌دانی قانون برای ما چه می‌گوید؟ او نگاهش را به شعله‌های آتش دوخت و نفسی از سر حسرت کشید: - یک ترال، در چشم قانون، مالک تن خویش نیست، حق حمل سلاح را ندارد، مگر آنکه اربابش، یا پادشاه به او اجازه دهد؛ حق فرماندهی ندارد، و هرگز، هرگز حق ندارد هویت و ریشهٔ خویش را پنهان کند و خود را چیزی جز خدمتکار یا برده جا بزند. سیگرون از دیوار جدا شد و در وسط اتاق ایستاد: - اگر این اتهام ثابت شود، نخست مرا از همهٔ مقام‌هایم خلع می‌کنند، تمام افتخاراتم، تمام احترامی که با زحمت به دست آورده‌ام را از من می‌گیرند. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - سپس، به جرم فریب حکومت و تاج و تخت مجازات می‌شوم. شاید اعدام، شاید شکنجه و سپس تبعید با چنان بی‌آبرویی که حتی گرگ‌های جنگل هم لاشه‌ام را نخورند. فریدا دست‌هایش را به هم فشرد و بیخیال گفت: - اما این دیوانگی است! تو این سرزمین را نجات دادی! تو... گردا سرش را برگرداند و نگاه تلخی به فریدا انداخت. فریدا اولین بار بود که در آن چشمان شجاع، ترس را می‌دید. گردا کمی اخم در هم کشید: - فریدا! قانون به پیروزی‌های گذشته نگاه نمی‌کند. به خونی نگاه می‌کند که در رگ‌هایت جاری است. من! من خود نشانه‌ی زنده‌ی این قانون هستم. فریدا سردرگم سر تکان داد. او همیشه در اردوگاه بود و دور از این قوانین خفقان‌آور. سیگرون روی زمین، در نزدیکی گردا نشست. صدایش نجواگونه بود گفت: - وقتی ما برای اولین بار به این سرزمین بازگشتیم، با آن سکه‌هایی که آوردیم و آن داستان ساختگی؛ مردم سیگرون را باور کردند. اما گردا! پدر گردا را می‌شناختند، می‌خواستند او را مجازات کنند یا به خدمتکاری یکی از اشراف بدهند. گردا با یادآوری قدیم، چهره‌اش را در هم کشید و حرف سیگرون را ادامه داد: - اسمم به عنوان برده ثبت شد و اشراف برای خرید من صف کشیده بودند. من چاره‌ای نداشتم، پس نقشی را انتخاب کردم که از آن مهلکه نجات پیدا کنم. گفتم من محافظ سیگرون‌ هستم، محافظی که بی سلاح بود، محافظی که فقط یک جفت چشم و گوش است، آن‌ها پذیرفتند، چون فکر کردند این خفتِ بیشتری است. فریدا پرسید: - پس چگونه اکنون شمشیر می‌کشی؟ چگونه تا اینجا همراه او آمده‌ای؟ گردا لبخندی کمرنگ زد، لبخندی که پر از غرور و اندوه بود: - در نخستین نبرد، در دره‌ی فاکسِر، سیگرون پیشتاز جناح چپ بود، به دلیل جراحت، از اسب افتاد و محاصره شد، یک سرباز آنگلوساکسون شمشیرش را برای ضربه‌ی نهایی بالا برد. گردا مشت‌هایش را گره کرد: - من با یک نیزه‌ی شکسته که از شکم سربازی بیرون کشیدم، خودم را بین آنها انداختم، شاه اریک آن صحنه را از دور دید، پس از آن پیروزی، او خودش فرمان داد که به من شمشیر بدهند. اما این تمام ماجرا نبود. نفسی از سر حسرت کشید‌: - مقام من هیچ‌گاه بالاتر از همان محافظ نرفت. من هنوز در اسناد رسمی، یک ترالِ دارای امتیاز ویژه هستم، نه یک جنگجوی آزاد. سیگرون با حسرت به دوستش نگاه کرد: - و این تفاوت من و اوست. من با دروغ به این جایگاه رسیدم. گردا با وفاداری و رشادت؛ قانون، مرا نابود می‌کند، اما گردا را نه، فقط به نقطهٔ آغاز برمی‌گرداند، شاید دوباره خدمتکار شود، شاید شمشیرش را بگیرند؛ اما زنده می‌ماند. فریدا حالا داشت می‌فهمید. ترس در چشمانش موج می‌زد. گفت: - پس اخراج نمی‌شود؟
  15. #پارت سی و یک... به آیوار نگاه کرد: - و اگر دروغ باشد، یعنی یک دزد بی ارزش، جرأت کرده پایش را از گلیمش دراز کند و سلطنت مرا به تمسخر بگیرد. مجدد نگاه سردش را به سیگرون دوخت: - می‌بینی! این فقط درمورد تو نیست. اقتدار مرا زیر سوال برده، حالا به تو فرصت می‌دهم تا ثابت کنی که این شیاد، دروغ می‌گوید و اگر موفق نشوی... اریک سکوت کرد، اما جمله‌ی ناتمامش از هر تهدیدی خطرناک‌تر بود. ‌سیگرون زانو زد: - قربان! من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم، اما چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شده‌اند و می‌توانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم. اریک با چشمان کنجکاو نگاهش می‌کرد: - نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون نیم نگاهی به او انداخت و سپس زمین را نگاه کرد: - نام پدر من بِن بود، بن ولوا. او تاجر بود، ما ساکن دان‌لاو بودیم. از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسون‌ها افتاد، ما از این شهر به آن شهر می‌رفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش می‌کردیم، تا روزی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همین جا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس می‌گفت و گردا هم تکرار می‌کرد. اریک قدمی جلو گذاشت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده، اما برای اطمینان بیشتر، باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم. امیدوارم همانند سابق صداقت داشته باشی وگرنه خودت قوانين را خوب می‌دانی. سیگرون که از عاقبتش می‌ترسید، سکوت کرد. اریک مجدد اعلام کرد: - آلدریک اِستون‌کِرست را خبر کنید. باید از آیوار سلینگر و بعد از سیگرون ولوا اعتراف بگیرد. هارالد که تا ان موقع ساکت بود، دهان گشود: - عمو جان! شما حرف‌های آن دزد را قبول کردید! اریک بی اهمیت به حرف هارالد گفت: - از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون بعد از احترام گذاشتن، از قصر خارج شد و با عجله از میدان شهر گذشت و نفس‌نفس‌زنان وارد خانه شد، در را پشت سرش با صدایی بلند بست و به آن تکیه داد. سینه‌اش تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت، رنگ از چهره‌اش پریده بود، چشم‌هایش گرد و پر از وحشت به نظر می‌رسید. گردا و فریدا که کنار آتش لم داده بودند، یک‌باره به پا خاستند. گردا نزدیک رفت: - سیگرون! بالاخره برگشتی! ما... سیگرون با حرکت دستش، سخن گردا را قطع کرد. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام بگیرد، اما صدایش همچنان لرزان بود. گفت: - همه چیز؛ همه چیز تمام شد، او می‌داند. سکوتی سنگین فضا را پر کرد. فریدا با احتیاط پرسید: - چه کسی؟ و چه چیزی را می‌داند؟ سیگرون چشمانش را به هم فشرد، گویی درد شدیدی را تحمل می‌کرد: - آیوار، آیوار سلینگر، او ما را می‌شناسد‌، گذشته‌مان را به اریک و درباریان گفت. گردا بی‌اختیار یک قدم به عقب رفت، رنگش پرید: - نه! نه! این غیرممکن است. آخر چگونه؟ سیگرون از خستگی و ناامیدی سرش را به دیوار کوبید: - سال‌هاست که ما را زیر نظر داشته، از زمانی که از اردوگاه فرار کردیم، او همه چیز را دیده. گردا با صدای آرام اما پر اضطراب گفت: - خب... خب اریک چه گفت؟ سیگرون نگاهش کرد: - دستور تحقیق داد. آلدریک می‌آید تا از آیوار اعتراف بگیرد و سپس نوبت من است.
  16. ‌ #پارت سی... دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون با کمک او، با یک جهش، روی اسب نشست و سپس حرکت کردند. آیوار پشت سرشان با عجله می‌رفت، تلوتلو می‌خورد، گاهی زمین می‌افتاد و چند قدمی کشیده میشد و پیش از اینکه کامل بلند شود، مجدد می‌افتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد: - کمی آرام‌تر برو. اما صدایش در غبار از خاک برخاسته، صدای سم اسب گم شد. از دروازه‌های شهر گذشتند و از کنار مردمی که با کنجکاوی به آن دزد بسته شده نگاه می‌کردند، گذشتند. جلوی قلعه‌ی پادشاه رسیدند. سربازان با دیدن هارالد، در را باز کردند و آن‌ها وارد شدند. افسار اسب را به سربازی داد، دستان بسته‌ شده‌ی آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند. اریک با شنیدن خبر آمدن هارالد، به سراغشان رفت. هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک مغرورانه ایستاد: - چه خبر شده هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شدند، هارالد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده و امروز توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک جلوی آیوار روی یک زانو نشست و موهای آیوار را در مشت گرفت و بالا کشید. وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک اخم کرد: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیف هستی. چگونه به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار نیشخند زد: - مردم من؟ آن‌ها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آن‌ها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و جا بلند شد: - این آشغال را به زندان بیندازید، خودم به حسابش می‌رسم. سربازان، آیوار زخمی را کشان‌کشان به سمت زندان می‌بردند، آیوار فریاد زد: - احمق‌ها، او به همه دروغ گفته، او فریب‌تان داده. اریک با تعجب و خشم برگشت و بلند گفت: - بایستید. سربازان ایستادند. سکوت مرگ‌بار تالار قصر را فرا گرفت. سیگرون صدای تپش قلبش را به وضوح می‌شنید. اریک نزدیک‌ رفت، با چشمان پراز خشم و کنجکاوی نگاهش کرد: - راجع‌به چه کسی حرف میزنی؟ آیوار با چشمان پر از کینه و لبخندی شرارت آمیز به سیگرون نگاه کرد: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. سپس به اریک نگاه کرد: - سوالی از شما دارم، بانوی فاتح‌تان، از کدام خاندان کارلس است؟ پدرش کیست؟ از کدام خطه آمده؟ همه به سیگرون نگاه می‌کردند، آیوار گفت‌: - جواب نمی‌دهد! چون دروغ‌هایش را فراموش کرده. در زمان اسارت، کودکانی را می‌دیدم که مهم نبود ترال هستند یا کارلس، به سختی کار می‌کردند، در این بین انگار ترال‌ها زیرک بودند و راحت فرار کردند و خود را به عنوان کارلس در دربار پادشاهی جای دادند. همه با شگفتی به سیگرون نگاه می‌کردند اریک آن دو تیغ برنده را به سیگرون دوخت: - سیگرون ولوا! سیگرون نفسش در سینه حبس شده و بود و تمام تنش یخ زده بود، اما خودش را جمع و جور کرد و گفت: - قربان! این شرم آور است که حرف‌های این شیاد را... اریک حرفش را قطع کرد: - اگر راست باشد یعنی من تمام این سال‌ها فریب خورده‌ام، یعنی یک ترال ارتش مرا فرماندهی کرده.
  17. ‌ #پارت بیست و نه... سپیده دم بود و صدای خروپف آیوار آن منطقه را پر کرده بود. اما سیگرون با حواس جمع نشسته بود و مواظب آن دزد پلید بود که فرار نکند. هنوز اطمینان نداشت که بخواهد با تحویل دادن آیوار، آبرو و جایگاهش را از دست بدهد؛ دیگر به آزاد کردن آیوار فکر می‌کرد که صدای سم اسبی را شنید. پشت سنگ قایم شد و نگاه کرد، وقتی اسب نزدیک شد، سیگرون شناختش. بلند شد و صدایش زد. هارالد تا دیدش نزدیک رفت و از اسب پایین پرید، با چشمان تیز اما مضطرب، سیگرون را برانداز کرد: - آسیب ندیده‌ای؟ زخمی نشده‌ای؟ سیگرون که آشفتگی هارالد را دید، گفت: - گزندی به من وارد نشده. من آیوار سلینگر را گیر انداختم. هارالد که تازه متوجه آیوار شده بود، نزدیکش رفت و شمشیر روی سر آیواری که تازه بیدار شده بود، گرفت: - پس تو آیوار سلینگر پلید هستی که اموال مردم را غارت کرده و همانند هیولا همه را ترسانده. آیوار سلینگر با آرامشی ترسناک چشمانش را باز کرد و به هارالد دوخت: - هیولا؟ اشتباه گرفته‌ای. من فقط یک دزد معمولی هستم، هیولای اصلی دور و اطرافیانت هستند. سپس انگار که با خود حرف بزند، گفت: - بعضی‌ها هیولا نیستند، گرگ‌هایی در لباس میش‌اند و گاهاً خطرناک‌تر از هیولا. هارالد با اخمی که ناشی از تعجب بود، گفت: - منظورت چیست؟ آیوار با لبخند بی‌معنایی به سیگرون نگاه کرد و گفت: -هیچی؛ فقط درمورد شجاعت‌های تقلبی حرف میزنم. نگاهش معنا پیدا کرد: - نظر شما چیست؟ بانوی فاتح! سیگرون می‌دانست آیوار زهرش را می‌ریزد، احساس می‌کرد خون در رگ‌هایش یخ بسته، با دندان‌های به هم فشرده شده، گفت: - ساکت باش. آیوار نیشخند زد: - ساکت می‌شوم تا زمانی که نیاز باشد. با چشمان خالی از هر حسی گفت: - اما یادت باشد که سکوت گاهی بلندتر از فریاد است. هارالد که حسابی گیج شده بود، گفت: - اراجیفت را بگذار برای بعد از زندان رفتنت. آیوار به سیگرون نگاه کرد و گفت: - اما من اعدام نمی‌شوم و شاید اصلا به زندان نروم، مگر نه بانو! هارالد با خشم پلک زد، گیجی و تعجب در چشمانش به خشم تبدیل شده بود: - مسئولتش با من است، تصمیم من هم این است که یا همین الان زبان در دهان بچرخانی و حرفت را بزنی، یا در میدان شهر زبانت را از دهانت بیرون بکشم، معنی این اراجیف چیست؟ آیوار بی اهمیت به حرف هارالد، گفت: - تصميم‌تان چیست بانو؟ سیگرون دستش روی شمشیر نشست و محکم فشردش: - یاوه گویی را تمام کن، تو به دستور شاه اریک بزرگ دستگیر شده‌ای. آیوار لبانش را تر کرد: - اراجیف نیست، حقیقت است. سیگرون قدمی جلو گذاشت: - پوچ است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز. امید دارم قبل از طلوع آفتاب، گردنش را بزنند. هارالد دستان بسته شده‌ی آیوار را گرفت و کشید. آیوار چند باری نزدیک بود که بیفتد، اما هارالد محکم نگهداشته‌ بودش. وقتی نزدیک اسب شدند، دستانش را به ترک‌بند زین بست و خودش سوار اسب شد.
  18. #پارت بیست و هشت... سیگرون غرید: - این حقیقت... آیوار حرفش را قطع کرد: - اگر می‌خواهی رازت را پیش خودم نگه دارم، باید آزادم کنی. وگرنه به همه حقیقت را می‌گویم و تو را هم همراه خودم به دوزخ می‌کشانم. سیگرون نیشخند زد: - کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. آیوار چشمانش را بست: - تا سپیده‌دم وقت داری تا آبرویت را بخری. بی اهمیت به چیزی خوابید. سیگرون نگران از دست دادن جایگاهش بود و فرسنگ‌ها آن طرف تر، فریدا بی تابانه در خانه قدم می‌زد و گفت: - گردا! اطمینان دارم مشکلی پیش آمده، دیگر طاقت صبر کردن ندارم. گردا شمشیرش را به کمر بست: - حق با توست، او به دنبال آن دزد خبیث رفته، خودم پیدایش می‌کنم. از خانه که خارج شد، سایه‌ای مقابلش ظاهر شد، سیرنا بود که گفت: - تو چه بخواهی چه نخواهی تقدیر کار خودش را می‌کند، جست و جو نکن. و قبل از اینکه پاسخی بشنود در تاریکی شب ناپدید شد. گردا دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت: - زنک دیوانه، من به جادو اعتقاد ندارم، به شمشیر اعتماد دارم. رو به فریدا گفت: - تو اینجا بمان، اگر تا سپیده دم خبری نشد خودت برو و به شاه اطلاع بده‌. من میروم سراغ کسی که واقعا می‌تواند کمک کند. و بی درنگ و بدون اینکه فرصت اعتراض به فریدا بدهد، آنجا را ترک کرد. با سرعت و در کم‌ترین زمان، خود را به خانه‌ی هارالد که در نزدیکی قلعه بود، رساند. چنان در را کوبید که صدایش آرامش شب را بهم زد. وقتی هارالد با چهره‌ی خواب‌آلود، اما چشمان بیدار و هوشیار و شمشیر آماده‌ی رزم، جلوی در ظاهر شد و با دیدن گردا گفت: - گردا! این وقت شب؟ گردا اجازه حرف زدن به هارالد را نداد و بی مقدمه، و با نفسی که از دویدن به شماره افتاده بود، گفت: - سیگرون از عصر ناپدید شده، می‌دانم کجا رفته، دنبال آن دزد؛ اما هنوز برنگشته. هارالد انگار که به او شوک وارد شده باشد کمی لرزید: - چه می‌گویی؟ چگونه؟ گردا نفسی گرفت: - در غذاخوری بودیم، وقتی به سمتش برگشتم متوجه جای خالی‌اش شدم، فکر کردم زود بازمی‌گرد، اما هنوز که بازنگشته. هارالد مشتش را گره کرد، صدایش ذره‌ای لرزید: - نام خودت را محافظ گذاشته‌ای؟ چگونه اجازه دادی تنها برود؟ گردا از شرم سرش را پایین انداخت: - حق با شماست، بنده را عفو کنید. اما اکنون زمان سرزنش نیست. شما می‌توانید کمکم کنید تا پیدایش کنم! هارالد حرصی نفسش را بیرون داد: - نمی‌دانی کجا می‌خواست برود؟ گردا لحظه‌ی خیلی کوتاهی سکوت کرد: - ما دنبال آیوار سلینگر بودیم، حدس میزنم به کسی مشکوک شده و رفته. هارالد چشمانش را ریز کرد: - تو از جای آیوار سلینگر خبر داری؟ گردا سر تکان داد: - خیر قربان. هارالد عصبی شده بود: - بسیار خب! خودم پیدایش می‌کنم به سرعت لباس‌هایش را عوض کرد و از خانه خارج شد و اسبش را تاخت. بعد از کمی گشتن، از شهر خارج شد و در دل تاریکی به دنبال دلدار خودش بود.
  19. ‌#پارت بیست و هفت... به پای راستش نگاه کرد: - به‌خاطر آسیبی که در اولین مبارزه دیدم، نتوانستم. مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد و آشغال و بوگندو خواندند. چشمانش را کینه گرفت: - پس تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آن‌ها می‌خواستن. سیگرون نفسش بریده‌بریده از سینه خارج میشد، رنگش کمی سفید شده بود، پرسید: - خب... خب آن دختران چه شدند؟ آیوار نگاهش کرد، با لبخند و تمسخر گفت: - نمی‌دانم، شما بگوید چه شدند؟ سیگرون نفسش سنگین شد، دستانی که همیشه محکم بود، حالا کمی می‌لرزید. تگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و گفت: - من از کجا بدانم. آیوار قهقهه‌ای سر داد: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیاردار جنگ هستید و امین مردم. سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرس در آن مشهود بود بلند شد و گفت: - آیوار سلینگر! هر چه سریع‌تر بلند شو، باید به شهر برویم. آیوار نگاهی به اطراف انداخت: - اکنون راهزنان و حیوانات درنده، برای ما کمین کرده‌اند. اینجا امن‌ترین جا برای ماست. سیگرون نیشخند زد: - ناسلامتی من بانوی فاتح هستم، اگر از دست چند دزد و حیوان درنده، جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی می‌خورم؟ آیوار نگاهش کرد: - تا سپیده‌دم باید اینجا بمانیم، سپس می‌رویم. سیگرون با ناراحتی گفت: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت: - به تازگی آن دختران را دیده‌ام که چقدر زیبا و خواستنی شده‌اند. سیگرون آرام گرفت، همانند کوه نم خورده فرو ریخت و نشست، با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت: - آن‌ها را در... در کجا دیده‌ای؟ آیوار چوب باریک و بلندی را داخل دهانش گذاشت و گفت: - در جشنی که برای آزاد سازی دان‌لاو گرفته بودند آن‌ها را دیدم. نام‌شان چه بود؟ فکری کرد و گفت: - الیزابت؟ نه فکر نکنم، آسترید! مطمئن نیستم؛ یادم آمد. فریدا همر، گردا شیلد دوتیر... با لبخند پر شرارت به سیگرون نگاه کرد: - و سیگرون ولوا. سیگرون لحظه‌ای نفسش قطع شد و سپس گفت: - تمام این‌ها اراجیف و یاوه است. آیوار قهقهه‌ای سر داد و گفت: - تو چطور خودت را کارلس جا زدی! دخترک فراری. سیگرون چوب در دستش را فشرد: - منظورت چیست؟ من کارلس بودم و خواهم بود. آیوار به آسمان خیره شد: - تو هم یک ترال هستی، مانند من و صدها کودک در بند. اما انگار اقبال با تو یار بوده و کسی از حقیقت زندگیت چیزی نفهمیده. سیگرون انگار دروغ‌هایش را باور کرده بود: - من یک کارلس هستم، تو اشتباه می‌کنی. آیوار نیشخند زد: - اگر بفهمند بانوی فاتح‌شان، فرمانده‌ی ارتش‌شان، یک ترال است، چه می‌شود! تو را از مقامت خلع می‌کنند، درست می‌گویم؟ سپس یک سرباز بیچاره می‌شوی.
  20. #پارت بیست و شش... مدتی گذشته بود و خورشید جایش را به مهتاب داده بود. سیگرون روی تکه سنگی نشسته بود با کمک چوبی آتش را زیر و رو می‌کرد. ناله‌ی آیوار بلند شد و سپس چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد، با دیدن سیگرون گفت: - فکر می‌کردم تمام این‌ها کابوس بوده. در جای خود نشست: - تو می‌خواستی مرا بکشی! سیگرون نیم نگاهی به او انداخت: - اگر نبودم، از شدت خون ریزی، حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت، کمی که حالش جا آمد، گفت: - در زمان بیهوشی یاد داستانی افتادم، دلم می‌خواهد برایت تعریف کنم. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - حوصله‌ی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت و گفت: - پس گوش‌هایت را بگیر، چون نمی‌توانم سکوت کنم. حسرتی کشید و ادامه داد: - در ایام کودکی با پدرم، مادرم، الیزابت و آسترید، خواهران دوقلویم، در دان‌لاو زندگی می‌کردیم. ترال بودیم، اما شاد بودیم، پدرم در مزارع کار می‌کرد تا ما در رفاه باشیم. اخم در هم کشید: - در زمان جنگ، پدرم و بسیاری از مردان به جنگ رفتند و تن بی جانشان بازگشت. دشمن خردسالان و سالمندان را بیرون انداخت. حسرتی کشید و ادامه داد: -مادرم برای نجات من هر کاری توانست، انجام داد؛ اما آن نانجیبان، آسترید را در بغل مادرم به قتل رساندند و سپس قلب مادرم را شکافتند تا نتواند از فرزندانش محافظت کند. سیگرون با ترحم نگاهش می‌کرد. آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود. ادامه داد: - الیزابت را به آغوش کشیدم و از آنجا گریختم. چند روزی را در مرغداری متروکه ماندیم، هر دو گرسنه و بی کس بودیم، از سرما می‌لرزیدیم. به دنبال غذا رفتم و فقط تکه گوشتی کپک زده پیدا کردم، وقتی بازگشتم. چوب را در دستش فشرد: - دیر شده بود و او از سرما و ترس... سکوت کرد. سیگرون که نمی‌خواست فریبش را بخورد، گفت: - گفتن این حرف‌ها از مجازاتت کم نمی‌کند. آتش در چشمان آیوار نقش بسته بود: - پس از آن، همانند دیگر کودکان برای آنگلوساکسون‌ها کار می‌کردم، تا تکه نانی سهمم شود. دختران و پسرانی را دیدم که از شدت خستگی، گرسنگی یا بیماری دوام نمی‌آوردند؛ چه چیزی نصیب‌شان می‌شد؟ هیچ. نفسی عمیق بلعید: - سه دختر خود را به بیماری زدند تا از کار بگریزند.، همه می‌گفتند بیماریشان واگیردار است و می‌خواستند آنها را بسوزانند. یکی از آن‌ها، از ترس سوزانده شدن، بیماریش را انکار کرد. چشمان سیگرون اندکی ترسیده به نظر می‌رسید. آیوار با زبان لب‌هایش را تر کرد: - آن دو دختر دیگر را مدتی بدون آب غذا نگه‌داشتند و سپس در جنگل رها کردند. من به زحمت از حصار گذشتم و همراهشان رفتم. در زمانی که حیوانی درنده به سمت دختران می‌رفت، آن‌ها فرار کردند و من با کشتن نگهبانان، راهشان را باز کردم. نیم نگاهی به سیگرون انداخت و ادامه داد: - دختران در آنگلوساکسون‌ زیر نظر استادی، رزم و شمشیرزنی آموختند و بعد از دوازده سال به دان‌لاو بازگشتند. با دستان بسته، آتش را به هم زد که صدای ترق‌ و تروق‌شان بلند شد: - با معرفی دروغین، خود را کارلس جا زدند و با مبارزه، وارد ارتش شدند. اما من...
  21. ‌ #پارت بیست و پنج... از غار خارج شدند. آیوار انگار جرقه‌ای در ذهنش خورده باشد، برگشت و با چشمان خمارش به سیگرون نگاه کرد: - تو حافظ مردم هستی! زمزمه‌وار ادامه داد: - این جمله را قبلا کجا شنیده بودم! بعد از کمی فکر کردن، چشمانش را مالید که دیدش بهتر شود، گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد. مرد مجدد چشمانش را مالید و نیشخند صداداری زد: - پس گیر بانوی فتح افتاده‌ام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع‌ترین و حرفه‌ای‌ترین دزد دان‌لاو و سرزمین‌های... مجدد سر تکان داد: - سرزمین‌های اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو. اطمینان دارم جشنی برايتان ترتیب خواهند داد، با سکه‌های که پیشکش می‌کنند. و قهقهه‌ای از عمق جان زد. سیگرون مجدد آیوار را هل داد: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد: - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا می‌گذارند! حالش بهتر شده بود، خنده‌ی جانانه‌ای کرد: - تو لطف بزرگی به مردم کرده‌ای، سکه‌هایشان را نجات داده‌ای. دخترک احمق، تا کی می‌خواهی پیش مرگ این جال‌های عوضی و فرصت طلب باشی! سمت من بیا، ما با هم می‌توانیم ثروتمندتر از شاه یتنسون بزرگ‌تان باشیم. سیگرون اخم در هم کشید: - یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع‌تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشده‌ام. آیوار گیج‌تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج می‌شد و به هم گیر می‌کرد. آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود، پرت شد. همانند یک گوی، در چرخش و غلتیدن بود. سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد! شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت: - آیوار سلینگر! وقت برای مسخره بازی تو نداریم. بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد، خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشه‌ی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود. سیگرون عقب نکشید و محکم ایستاد: - آیوار سلینگر! برای من نقش بازی نکن، بلند شو. سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود، دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست، روی تخته سنگی نشست. نفسش را با حرص بیرون داد: - بسیار خب جناب سلینگر! تا هر زمان که می‌خواهی نقش بازی کن، امل من نمی‌گذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت، اما هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود. سیگرون دیگر خسته شده بود: - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من می‌روم تا از خانه‌ی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. از جای خود بلند شد و به سمت غار رفت؛ اما تمام حواسش به پشت سر بود و امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود. پشت تخته سنگ‌ها قایم شد و نظاره‌گر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت. دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه‌ای در کار نیست. نزدیکش رفت و گفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده، اکنون در بند بیماری و گیجی‌ باشد. وقتی جوابی نشنید، چوب‌های همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدنش بود، آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دان‌لاو افروختن آتش، با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند؛ چون تنها وسیله‌ای بود که می‌توانستند آتشی بر پا کنند.
  22. ‌ #پارت بیست و چهار... چشمانش درحال بسته شدن بود که بلند گفت: - خوشبختانه چشمه‌ی آب اینجا و راه مخفی‌اش را فقط من می‌شناسم. و قهقهه‌ی مسخره‌ای سرداد و لحظه‌ای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق، طنابی پیدا کرد و دست و پای مرد را بست. بی‌درنگ گردن آویز را برداشت و زمزمه کرد: - این گرون آویز برای من است، نه تو بی‌ارزش. و از پوستین آبخوری که آنجا بود، آبی برداشت و روی مرد ریخت، که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر که هستی؟ سیگرون با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر بد ذات، بالاخره گیرت انداختم. آیوار پلک‌هایش سنگین بود و نگاهش تار: - از طرف... اریک یتنسون... آمده‌ای؟ سیگرون ناراحت شد: - شاه یتنسون بزرگ. فرد بی‌ارزشی همانند تو، حق بی‌احترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوار خنده‌ی گیجی کرد، سرش سنگین بود: - بله، بله... شاه بزرگ، شنیده‌ام دربارش پر از آدم‌های بزرگ‌منش است... که مانند تو... برای یک مشت سکه... پشت سر هر کس که تاج دارد راه می‌روند. کلماتش را کش می‌داد، انگار فراموش می‌کرد جمله را چطور تمام کند. سیگرون با عصبانیت غرید: - ساکت شو بزدل. آیوار نیشخند زد: - بسیار خب. چشمانش را مالید، سعی کرد زن روبه‌رو را واضح ببیند: - فقط یه سوال... وقتی تحویلم می‌دهی و سکه‌هایت را می‌گیری... کمی از آن‌ها را به همان مردم بیچاره‌ای که من ازشان دزیدم، می‌دهی! ... یا همه‌ را... همه را خرج خودت می‌کنی؟ سرش را تکان داد تا گیجی‌اش بپرد، نگاهش خیره شد، انگار چیزی توی ذهنش قل خورده باشد سیگرون شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - از من چه می‌خواهی؟ سیگرون محکم ایستاد: - من دستور دارم تو را دستگیر کنم. آیوار دستش را بلند کرد ، انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما یادش رفت و گفت‌: - نام تو چيست؟ ای برده‌ی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد. آیوار گردنش را بالا کشید، آب دهانش را قورت داد: - های های... پایین بیاورش... نمی‌خواهی که لاشه‌‌ام را از غار خارج کنی! سیگرون فشار را کم کرد: - دزد پلید، باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد، به جلو هلش داد. آیوار از سر گیجی، سر تکان داد و گفت: - برای جایزه این کار را می‌کنی؟ گوش کن، خانه‌ی من... کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه می‌دهند را به تو می‌دهم، فقط انکار کن که... که مرا دیده‌ای. سیگرون نیشخندی زد: - من حافظ مردم و شاه هستم. من دشمنان را نابود می‌کنم، تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم می‌کنی، پس من باید نابودت کنم.
  23. ‌#پارت بیست و سه... گردا جوشانده‌ی ریشه‌ی گیاهی مورد علاقه‌اش را سر کشید، در آن لحظه متوجه‌ی جای خالی سیگرون شد، گفت: - به جای بانوی فاتح، باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری می‌گذاشتند. فریدا هم به جای خالی سیگرون نگاه کرد: -واقعا که دختر عجیبی‌ست، در زمان کودکی حتی نمی‌توانست قایم شود، یادت می‌آید گردا! وقتی بازی می‌کردیم، سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید: - به وضوح یادم می‌آید‌ آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمی‌توانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتی‌مان جدا کند. اما اکنون آنقدر گرفتار شده‌ایم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد، دستش را گرفت: - اکنون تمام مردم، سیگرون را در طبقه‌ی کارلس می‌بینند، نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری، چون در آن زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که می‌دانست گردا با او شوخی ندارد، کمی ترسید: - سخن نمی‌گوییم، خیالت راحت باشد. گردا لبخند زد: - تو دختر باهوشی هستی فریدا، اطمینان دارم که سکوت می‌کنی. فریدا به آرامی لیوان دمنوشش را نوشید تا از ترسش کم شود. درحالی که آن دو دوست با هم سخن می‌گفتند، سیگرون انتظار آن مرد مرموز را می‌کشید. بعد از گذشت زمان کوتاهی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - پس از سیر شدن کیسه طلا، اکنون نوبت شکم است. سپس با خواندن آهنگی زیبا، به بدترین لحن و صدا، به سمت شهر حرکت کرد. سیگرون که از رفتن مرد اطمینان پیدا کرد، وارد غار شد. اطمینان نداشت که غار خالی باشد، اما با قدم‌های مصمم و دستی که روی دسته‌ی چرمی شمشیر نشانده بود، جلوتر رفت. با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود، چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد. با دقت همه جا را بررسی کرد، آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید؛ چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد، چشمانش از تعجب گشاد شد. تپه‌هایی از سکه و طلا روی هم انباشته شده بود و چند صندوق بزرگ که کنارشان قرار داشت. دخترک کنجکاو صندوق‌ها را باز کرد، داخلشان مملو از لباس و لوازم قیمتی بود. سیگرون همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکه‌ها،چیزی آشنا به چشمش خورد، نزدیک رفت، گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب مشکی قرار گرفته بود. ناخودآگاه دستش سمت گردنش رفت، چشمانش گشاد شد، باورش نمیشد که گرون‌آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود. آن شی قیمتی زیبا، یادگار استاد مهارت‌های رزمی‌اش بود. خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی آمد؛ سیگرون با سرعت، تمام مشعل‌ها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این اندازه زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکه‌ها رها کرد. بلند آهنگ می‌خواند و نوشیدنی می‌نوشید. چشمش به گردن آویز افتاد، او را با دست بالا برد و جلوی چشمش گرفت: - سنگ آبسیدین! نماد محافظت و حقیقیت است، مناسب من است، نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، دوباره از بطری نوشید، خنده‌ای سرداد و روی پا ایستاد و تلوتلو خوران، به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود، رفت؛ با دو دست درش را بازش کرد. یک مشت سکه از داخلش برداشت و به بالا پرت کرد. قشنگ‌ترین آهنگ دان‌لاو را به مسخره‌ترین حالت و بدترین صدا می‌خواند. دستانش را بالا گرفته و با گیجی می‌چرخید، می‌رقصید و گاهی زمین می‌افتاد، سپس مجدداً بلند می‌شد و به کارش ادامه می‌داد، تا اینکه از حال رفت و افتاد. زیر لب زمزمه کرد: - خوشبخت‌ترین آدم دان‌لاو اینجاست.
  24. ‌ #پارت بیست و دو... وودمن بی‌حوصله دستش را دراز کرد و گفت: - پول. گردا سکه‌ها را کف دستش ریخت و بازگشت. بعد از خوردن صبحانه، به میدان شهر رفتند. جایی که جشن سالیانه‌ برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار کرده بودند. مردمی که گرداگرد هم ایستاده بودند و با خدایانشان سخن می‌گفتند. هر سه نفر با دقت به مردم نگاه می‌کردند. اما فریدا تنها سرنخش را تکرار می‌کرد: - پسری لاغر با موهای آشفته. در میان انبوه مردمان هیکلی و آراسته‌ی جشن، پیدا کردن فردی که لاغر باشد، سخت بود. ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت‌: - پول‌هایم، یکی آن‌ها را دزدیده. سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت: - تو دیدی چه کسی آن‌ها را برداشته؟ چشمان دختر از حلقه‌ی اشک، برق می‌زد : - نه، فقط یک سایه‌ی سریع را از گوشه‌ی چشمم دیدم که در میان مردم گم شد. ناگهان متوجه جای خالی سکه‌هایم شدم. سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد، تا شاید سارق را پیدا کند؛ اما در آن شلوغی، به کسی شک نکرد. زمان زیادی گذشته بود، گردا گفت: - برویم غذا بخوریم! من حسابی گشنه شده‌ام. فریدا متعجب نگاهش کرد: - اما تو که به همین تازگی از خجالت سه تخم غاز درآمدی. سیگرون به سمت غذاخوری راه افتاد: - تو گردا را نمی‌شناسی! همیشه گرسنه است. برویم که ممکن است همینجا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند. هر سه در غذاخوری آنا بروک نشسته بودند و منتظر آوردن سفارش‌شان شدند. غذاخوری کوچکی که اطرافش باز بود و سقفش به کمک ستون برپا شده بود. داخلش چند میز پایه کوتاه گذاشته بودند و مردان و زنان دور میز نشسته و غذا می‌خوردند. نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که با حرکتی غیر عادی و بی صدا، در میان جمعیت می‌لغزید. موهایش بلند و ژولیده بود و یک تکه پارچه‌ی کهنه، دور گردنش حلقه زده بود که نیمی از پایین صورتش را می‌پوشاند. (یک پوشش رایج در فرهنگ کهن و وایکینگ‌ها برای گرم کردن است). با چشمان کنجکاو مردم را برانداز می‌کرد و در سکوت مطلق، در بین آن همه شلوغی جا به جا می‌شد، سیگرون را به شک واداشت. ناگهان دستش سریع و دقیق، به کمر مرد کناری خورد و کیسه‌ی چرم سنگین را از حلقه‌ی کمربند رها کرد و پیش از آنکه مرد نفس بکشد، کیسه ناپدید شد. سیگرون متعجب نگاه می‌کرد، این دیگر دزدی نبود، شعبده‌بازی بود. چیزی در افکار سیگرون آزارش می‌داد. به دو دوست پر حرفش نگاه کرد، آن‌ها غرق در گفتن و خندیدن بودند و بی خبر از اتفاقات اطراف‌شان. سیگرون بدون اینکه حرفی بزند، در سکوت از جای خود بلند شد و به دنبال آن سایه‌ی مرموز که به راحتی اموال مردم را برمی‌داشت، به راه افتاد. هر جا که مرد می‌رفت، سیگرون هم دنبالش بود. آنقدر حرفه‌ای کارش را انجام می‌داد که کسی چیزی نمی‌فهمید. مرد بعد از به تاراج بردن اموال مردم، از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت. سیگرون بدون لحظه‌ای درنگ و استراحت دنبالش بود. از کوهی بالا رفت و وارد غار شد. سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده است. در پشت صخره‌ای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا خیر.
×
×
  • اضافه کردن...