رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. ‌ #پارت پنجاه و چهار... گردا که به این آغوش گرم نیاز داشت، مدتی سکوت کرد و بعد خودش را از آغوش فریدا بیرون کشید: - باید غذا درست کنم، کمکم می‌کنی یا میروی؟ فریدا لبخند زد: - میروم، به پدرم قول داده‌ام زود بازگردم. گردا سر تکان داد: - بسیار خب! ممکن است صبح زود بیایی! باید جایی بروم و نمی‌خواهم سیگرون تنها بماند. فریدا چشمانش را روی هم فشرد و لبخندی امیدوار کننده زد و رفت. گردا بی خبر از اتفاقات اطراف و با خیال گرفتن تبارنامه و تحویل به دربار به خواب رفت.... *** سیگرون از خواب بیدار شد و خمیازه کشان، بدنش را کش و قوس داد و به فریدایی که کنارش دراز کشیده بود چشم دوخت؛ خبری از گردا نبود. به آرامی بلند شد و در را باز کرد، نور خورشید چشمانش را همانند تازیانه شکنجه می‌داد، دستش را حائل صورتش کرد تا دیدش بهتر شود. فریدا که از صدای در بیدار شده بود، گفت: - بالاخره بیدار شدی! نگرانمان کردی. سیگرون نگاهش کرد و گفت: - تو چرا اینجایی؟ گردا کجاست؟ فریدا خمیازه‌ای کشید و سپس گفت: - او از من خواست اینجا بیایم، زمانی که آمدم، نبود. سیگرون متعجب گفت: - به تو نگفت کجا میرود؟ فریدا سر تکان داد: - حرفی نزد. سیگرون از ناپدید شدن ناگهانی گردا متعجب بود، اما حرفی نزد چرا که خوب می‌دانست دوستش کاری خلاف خواسته‌ی او نمی‌کند. در همان لحظه، در بازار سیاه، گردا جلوی خانه‌ی کندال ایستاد، دستش را روی در گذاشت که با صدا حرکت آرامی کرد. گردا تعجب کرد و با احتیاط وارد خانه‌ شد، اماچیزی نبود که انتظارش را می‌کشید. لوازم حیاط در همه جا پخش شده بود و کسی هم نبود. گردا وارد خانه شد که آنجا هم وضعیت خوبی نداشت. آب دهانش را با صدا قورت داد و به سرعت مشعلی را روشن کرد و به سمت اتاقک مخفی رفت، درش را باز کرد و وارد شد؛ همه جا را بررسی کرد، تبارنامه روی میز بود، با هیجان برداشت اما ذوقش کور شد، چرا که آن مهر نداشت. گردا تلاش‌هایش را بیهوده دید؛ دنبال مهر بود اما هیچ خبری از آن نبود. به سرعت از اتاقک خارج شد و بی درنگ وارد خانه شد و آنجا را زیر و رو کرد، وقتی چیزی پیدا نکرد گوشه‌ی اتاق نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد، مشت‌هایش را گره کرد و با دندان‌های به هم فشرده شده گفت: - خدایان لعنتت کنند کندال. بعد از گذشت مدت کوتاهی، از خانه خارج شد و به سمت مردم رفت؛ مردم بی رمقی که گاهاً از درد و گرسنگی ناله می‌کردند و منتظر ناجی و متولیان خیریه بودند که غذایی نصیب‌شان بشود. گردا چشمش به مردی پیر و کثیف با صورتی خاکی و موهای درهم افتاد که برنجی که در کف دستانش بود را می‌خورد. جلو رفت و مقابلش روی یک زانو نشست و گفت: - جناب! شما از کندال خبر دارین؟ مرد که غذا در دهانش بود، لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، سپس خودش را جمع و جور کرد و با وحشت سر تکان داد. گردا گفت: - جناب لطفا! اگر چیزی می‌دانید بگویید. مرد در سکوت با چشمان وحشت زده نگاه می‌کرد، گردا کیسه‌ای که از فریدا گرفته بود را گشود و دو سکه برداشت، سمت مرد گرفت و گفت: - کندال کجا رفته؟ مرد به سکه‌ها نگاه کرد و به سرعت آن‌ها را گرفت و گفت: - شبانه از اینجا رفت. گردا متعجب گفت: - کجا؟ مرد چشم به زمین دوخت: - نمی‌دانم. و بلند شد و از آنجا رفت. گردا به سمت پیرزنی رفت که همراه دو کودک نشسته بود؛ همان سوال را مطرح کرد، پیرزن سر به نشانه‌ی نمی‌دانم تکان داد. دختری ژنده‌پوش که کنارش نشسته بود، گفت: - او رفت.
  2. #پارت پنجاه و سه... فریدا نزدیکش نشست: - تو کجا رفته بودی؟ گردا به سیگرون که در حال چرخیدن بود، نگاه کرد: - رفته بودم دنبال مدرک. فریدا متعجب گفت: - پیدا کردی؟ گردا لبخندی تلخ زد: - هم بله، هم خیر. فریدا متعجب گفت: - یعنی چه؟ گردا دستانش را گرفت: - فریدا! به من کمک می‌کنی تا سیگرون را از این مخمصه نجات دهم! فریدا به گرمی دستان گردا را فشرد که این گرما وجود گردا را گرم کرد. سپس گفت: - هر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم. گردا لبخندی از سر امید زد: - مقداری پول نیاز دارم. فریدا بدون پرسش دلیلش، کیسه‌ی آبی رنگ که روی ردای آبیش بسته بود را باز کرد و به سمت گردا گرفت: - همین مقدار کافی‌ست؟ گردا وزنش را با دست سنجید و لبخند زد: - کافی‌ست. و بعد ناخودآگاه لپش را بوسید. فریدا با چشمان گرد شده دست روی لپش گذاشت: - گردای کودکی یادم آمد، همان که همیشه مهربان بود و اکنون همانند سنگ، سخت شده؛ به سیگرون حسادت می‌کنم، زیرا او کسی را دارد که جانش را هم فدایش می‌کند. گردا لبخندی به تلخی زهر زد: - تو هم اگر کمی شهامت داشتی و همراه‌مان می‌شدی، اگر نیمی از سختی ما را تحمل می‌کردی، اکنون سنگ شده بودی. فریدا خودش را روی زمین سر داد و کنار گردا نشست: - من و هزاران کودک، نوجوان و جوانان، بدون توجه به سن و سال یا جایگاهمان، هر روز مجبور به کار در معدن بودیم؛ هر بار که سنگی برمی‌داشتم و حمل می‌کردم، با خود می‌گفتم کاش ذره‌ای شهامت و شجاعت داشتم، با اینکه پیش شما نبودم و مطمئن نبودم که زنده هستید یا نه. گردا نفسی گرفت: - زمانی که از اردوگاه رفتیم، فقط دو کودک ترسو بودیم و به سختی از این سرزمین فرار کردیم و وارد اردوگاه نظامی شدیم؛ بعد از گذراندن دوره‌های سخت و طاقت فرسا موفق شدیم؛ می‌بینی فریدا! ما هم زندگی سختی را گذراندیم، اما یاد گرفتیم تحمل کنیم. فریدا چشمان کنجکاوش را به گردا دوخت: - تو هم برای سیگرون ارزش داری؟ او هم جانش را فدایت می‌کند؟ گردا در خاطراتش غرق شد: - یازده سالمان بود، هر روز آنقدر مبارزه می‌کردیم که شب با زق‌زق پاهایمان به رختخواب می‌رفتیم‌؛ خوب یادم است که حتی نمی‌توانستیم دست به آن‌ها بزنیم، هر شب قبل از خواب پاهای يکديگر را ماساژ می‌دادیم چرا که فکر می‌کردیم اینگونه کمتر عذاب می‌کشیم. نفسی از سر حسرت کشید و به سیگرون چشم دوخت، ادامه داد: - روزی از استادمان دزدی شد و در آن لحظه من اولین نفری بودم که متوجه شدم و بقيه را خبر کردم؛ به جای گرفتن دزد، مرا دزد تلقی کردند و مجازاتم را پنج ضربه‌ی آتشین قرار دادند. مشت‌هایش را فشرد: - ضربه‌ی آتشین، سنگ را هم می‌شکست، چه برسد به کمر نحیف من؛ سیگرون گناه ناکرده‌ی مرا گردن گرفت و به جای من، پنج ضربه را تحمل کرد، بدون اینکه صدایش دربیاید. به فریدا نگاه کرد: - این یکی از کوچکترین کارهایست که او برای من کرده، باز هم به نظر تو من برای او بی ارزش هستم! فریدا دور گردنش دست انداخت و سرش را در آغوش گرفت و گفت: - کاش من هم همراه‌تان می‌شدم و جانم را فدای‌تان می‌کردم.
  3. تولدت مبارک دختر آسمانی 🥀 🖤 

  4. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    دریا نوشتن یا خوندن؟
  5. مهدیه طاهری

    مشاعره با آهنگ

    هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد خُداش در همه حال از بلا نگه دارد
  6. مهدیه طاهری

    مشاعره با آهنگ

    دیدی که یار، جز سَرِ جور و ستم نداشت بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت
  7. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    هیچ سررشته‌ای ندارم ولی به عشق پاندای کونگفو کار، کونگفو رو انتخاب میکنم😂 🤦🏻‍♀️ موزیک شاد یا غمگین.؟
  8. ‌ #پارت پنجاه و دو... گردا آستین چپش را بالا زد، زخمی عمیق و قدیمی خودنمایی کرد، انگشت روی آن کشید و گفت: - این زخم آزارم می‌دهد. هارالد زخم را لمس کرد که از سردی دستش، تن گردا لرزید و قدمی عقب رفت و آستینش را مرتب کرد. هارالد در بالین سیگرون نشست و موهای بهم ریخته‌اش را از صورتش کنار زد؛ اولین باری که او را دیده بود را به یاد آورد، دختری شجاع و جسور که در دربار شمشیر می‌کشید تا نظر شاه را جلب کند؛ انگار موفق شده بود که علاوه بر شاه، نظر برادرزاده‌ی شاه را هم جلب کند. هارالد انگشتش را نوازش‌وارنه روی صورتش کشید: - چه زمانی اینطور شده؟ گردا دست از کندن پوست انگشتش برداشت: - بعد از خروج از قصر. هارالد از روی شانه نیم نگاهی به گردا انداخت: - حرفی نزد؟ بازجویی چگونه بود؟ گردا اخم کرد: - شاه اریک گفته تا سه روز دیگر باید شاهد یا مدرک ببرد. هارالد به سیگرون نگاه کرد: - دارد؟ گردا چشم به زمین دوخت: - به گفته‌ی آلدریک استون‌کرست و کیل لجر هیچ مدرکی در دفتر ثبت اسناد ندارد، چرا که بعد از جنگ بسیاری از اسناد مفقود شده، اما تمام امیدمان این است که مدارک مربوط به سیگرون در دفتر اسناد نورث‌آمبریا باشد یا... یا... هارالد حرفش را قطع کرد: - شاهد چطور! دارد؟ فریدا جسارتش را جمع کرد: - من و گردا هستیم. گردا ناامیدانه نگاهش کرد: - نه، شهادت من ارزشی ندارد. فریدا مشکوک پرسید: - شهادت من چطور؟ گردا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. هارالد بلند شد و مقابل گردا ایستاد: - باید تنها صحبت کنیم. گردا بی توجه به تعجب فریدا، در سکوت همراه هارالد شد و در حیاط پشت سرش ایستاد و گفت: - قربان! هارالد به سمتش برگشت و قدمی به او نزدیک شد و گفت: - می‌خواهم واقعیت را بدانم، تو تنها کسی هستی که از عنفوان کودکی او را می‌شناسد؛ به من بگو خون او از کیست؟ یک ترال! یا کارلس! گردا از این همه صراحت جا خورده بود، آب دهانش را به سختی قورت داد: - قربان! ما به شما دروغ نگ... هارالد دستش را بالا برد و مانع حرف زدنش شد: - اضافه گویی را برای بعد بگذار، حرفت را در یک کلام خلاصه کن، سیگرون ترال است یا کارلس! بگو تا بتوانم کمکش کنم. گردا نمی‌دانست که می‌تواند به او اعتماد کند یا خیر، در سکوت به زمین چشم دوخت، هارالد گفت: - جواب بده. گردا سینه ستبر کرد: - سیگرون کارلس است. هارالد سر تا پای گردا را برانداز کرد: -امیدوارم حق با تو باشد، اگر کاری بود روی من می‌توانید حساب کنید، برای دستت هم به مریض خانه مراجعه کن، به بازار سیاه اعتمادی نیست. به سمت در رفت و از خانه خارج شد. گردا نفس آسوده‌ای کشید و به خانه بازگشت و گفت: - او چرا هنوز خوابیده؟ فریدا نگاهش کرد: - کمی قبل از آمدن شما بیدار شد و کمی آب نوشید و مجدد خوابید. هارالد به تو چه گفت؟ گردا در گوشه‌ای نشست: - می‌خواست زیر زبانم را بکشد، اما او نمی‌داند من وفاداری‌ام به سیگرون بیشتر از شاه و تمام جال‌هاست.
  9. #پارت پنجاه و یک... تعظيم کوتاهی کرد، هارالد به پشت سرش نگاه کرد و گفت: - گردا! تو اینجا چه می‌کنی؟ گردا در ذهن دروغ می‌پروراند، هارالد گفت: - تنها آمده‌ای یا سیگرون هم همراه توست؟ گردا کمی صدایش لرزید اما گلویش را صاف کرد: - من تنها آمده‌ام، کاری داشتم. هارالد مجدد به پشت سرش نگاه کرد: - کار؟ در بازار سیاه؟ گردا تازه لباس‌های کهنه و بی‌رنگ هارالد را دید و با تعجب گفت: - شما چرا اینجاید؟ آن هم با این لباس؟ هارالد دستانش را پشت کمرش قفل کرد: - برای بازدید آمده‌ام، این لباس را مناسب دیدم. بحث را عوض کردی. گردا هزاران دروغ آماده داشت اما ناگهان گفت: - آمده بودم دارو بگیرم. هارالد متعجب گفت: - دارو؟ این چه دارویی‌ست که در مریض خانه پیدا نکرده‌ای؟ گردا کمی جابه‌جا شد: - خب داروی کمیابی‌ست، مردم گفتند در اینجا می‌توانم پیدا کنم. هارالد سر تکان داد: - پیدا کردی؟ گردا نفسی گرفت: - خیر، کسی چنین دارویی را نمی‌شناخت. هارالد کنجکاوانه پرسید: - سیگرون کجاست؟ گردا بی درنگ پاسخ داد: - او در خانه ماند. نگاه هارالد به جای خالی کیسه سکه‌هایش افتاد: - کیسه‌ی سکه‌هایت را نمی‌بینم. گردا به اطراف نگاه می‌کرد، تا شاید بتواند راه فرار از مخمصه را پیدا کند، وقتی راهی پیدا نکرد گفت: - همه را صرف مردم بیچاره کردم. هارالد ابرویی بالا انداخت: - چقدر دلسوز؛ دارو را برای چه می‌خواستی؟ گردا زیر سوالات هارالد، کم آورده بود: - خب... خب دارو را برای...برای یک زخم قدیمی می‌خواهم، مدتی‌ست دردش امانم را بریده. هارالد سر تکان داد و سر تا پای گردا را نگاه کرد: - همراهم بیا، درمانگر اِیر لیف دوتیر در مریض خانه مشغول است، نگاهی به زخمت می‌اندازد. و راه افتاد. گردا به سرعت گفت: - در زمان مناسب به دیدارشان میروم، اکنون باید به دیدن سیگرون بروم. هارالد راه رفته را بازگشت و روبه‌روی گردا ایستاد: - تو چیزی را مخفی می‌کنی؟ گردا محکم گفت: - خیر، اما چیزی تا شب نمانده و باید غذا بپزم، وگرنه بانو عصبانی می‌شود. هارالد نفسش را با صدا بیرون داد: - بسیار خب! برویم، باید ببینمش. بدون اینکه منتظر گردا بماند راه افتاد. گردا ناخن‌هایش را در کف دستانش فشار داد و نفسش را با حرص بیرون داد؛ سپس با فاصله‌ی کم، پشت سرش راه افتاد؛ در سکوت مسیر خانه را پیش گرفتند. هارالد بی‌توجه به کسی، وارد خانه شد و گردا هم پشت سرش وارد شد و با سیگرونی که وسط اتاق خوابیده بود، روبه‌رو شد. هارالد با نگرانی گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ فریدا از جای خود بلند شد و تعظیم کرد؛ هارالد نزدیک رفت و گفت: - پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ فریدا با دیدن هارالد دست و پایش را گم کرده بود و با عجله گفت: - من آمدم بانو بیهوش شده بود. گردا دخالت کرد: - چیزی نیست، کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده؛ کمی استراحت کند حالش خوب می‌شود. هارالد مشکوک به سمت گردا برگشت: - مطمئنی که دارو را برای خودت می‌خواستی، نه سیگرون؟
  10. #پارت پنجاه... گردا پوست را برداشت: - به تو نیازی نیست، چون تبارنامه در دستان من است. کندال خندید و گفت: - آن فقط یه پوست بی ارزش است و هیچ کجا آن را به رسمیت نمی‌شناسند، چرا که مهر ندارد. گردا که از وقاحت مرد به ستوه آمده بود، دست روی شمشیرش فشرد: - سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون؟ مهر آن را که نداری. کندال با نیشخند نگاهش کرد و از داخل صندوق کوچک روی میز، چندین مهر درآورد و نگاه کرد؛ وقتی به مهر مورد نظرش رسید، مابقی را جمع کرد و گفت: - مگر نگفتی کندال شیادی حقه باز است؟ همین‌طور که مهر را بین انگشتانش می‌چرخاند، گفت: - گردا شیلد دوتیر! چه کنیم؟ گردا با تنفر نگاهش کرد: - اول تبارنامه را مهر کن، سپس سکه‌ات را بگیر. کندال ابرویی بالا انداخت: - انگار اشتباه متوجه شده‌ای، من تمام سکه‌ها را همین الان می‌خوام و کیسه‌ی دوم را بعد از مهر زدن. گردا دهانش از نامردی کندال باز ماند، کندال گفت: - شنیده‌ام اگر ثابت شود سیگرون ولوا ترال است او را با بی آبرویی اخراج می‌کنند، حقیقت دارد! گردا کیسه‌ی سکه را از کمرش باز کرد و با حرص روی میز کوبید: - همین کافی‌ست، تبارنامه را بده. کندال نیشخندی زد: - این تبارنامه پیش من می‌ماند تا سکه‌ها را تحویل دهی. کندال وزن کیسه‌ی قرمز رنگ را سنجید و بلند شد: - گفتی دو روز فرصت داری، درست است؟ من جای تو بودم سریع‌تر پول می‌آوردم. تبارنامه را داخل صندوق گذاشت و قفلش کرد. گردا با عصبانیت گفت: - تبارنامه را به من بده، قول میدهم دوبرابر آن را به تو بدهم. کندال صندوق را برداشت و به سمت خروجی رفت، چند تقه‌ به در زد و گفت: - اگر جای تو بودم پیش از اینکه بانویم رسوا شود سکه‌ها را تحویل می‌دادم. در را باز کردند و کندال از زیرزمین خارج شد. گردا هم همراهش رفت، تا پا روی زمین گذاشت شمشیری زیر گلویش نشست، گری بود که گفت: - اگر از اینجا کسی چیزی بفهمد سرت را برای بانویت می‌فرستم. دست گردا روی شمشیر نشست و او را پایین برد: - وای بحالتان است اگر تبارنامه را ندهید یا دهان کثیف‌تان را باز کنید، آن وقت است که گردا با گوشت‌تان برای بانویش غذا می‌پزد. با تنفر نگاهی به گری و سپس کندال که جلوی خانه ایستاده بود انداخت و گفت: - فردا باز می‌گردم. از آن خانه‌ای که از در و دیوارش کثافت می‌ریخت خارج شد؛ کندال همین‌طور که کیسه را با بالا می‌انداخت، زیر لب گفت: - عجب دختر نترس و وفاداری، کاش مال من بود. به خانه برگشت و پول‌هایش را جمع کرد، گری نزدش رفت و گفت: - او دنبال چه بود؟ کندال نخ کیسه را کشید: - خدایان به ما لطف و رحمت عطا کرده‌اند، بدون سوال کارت را بکن. گری کنارش نشست: -کندال به من هم بگو، او دنبال چه بود؟ کندال با خشم نگاهش کرد: - روزی که اینجا به تو کار دادم، فقط گفتم در کارهایم دخالت نکن، سوال نپرس؛ اما تو چه کردی! مدام اشتباهت را تکرار می‌کنی. گری عذرخواهی کرد و از اتاق خارج شد. گردا بدون اهمیت به مردم با عصبانیت راه می‌رفت، تا از بازار خارج شد؛ شنیدن اسمش از زبان کسی توجه‌اش را جلب کرد و به سمتش برگشت، با مردی روبه‌رو شد که انتظارش را نداشت، خودش را جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس گفت: - سرورم!
  11. #پارت چهل و نه... کندال پشت میز رفت و نشست و گفت: - اینجا همان جایی‌ست که حقیقت را جعل می‌کنیم تا دروغ‌ها را نجات دهیم. گردا نزدیک رفت و پوست‌ها را نگاه کرد: - خب چه کسی قرار است این کار را انجام دهد؟ کندال نیشخند زد: - من. گردا متعجب نگاهش کرد: - تو! با کدام چشم؟ ناگهان کندال چشمانش را باز کرد: - با این دو چشم. گردا نیشخند صداداری زد: - پس درست شنیده‌ام که کندال مردی شیاد و دروغگوست. کندال پوستی را پیش رویش گذاشت : - سیگرون ولوا از کدام خاندان کارلس است! سری تکان داد: - که نیست. گردا با عصبانیت گفت: - سیگرون فرزند بن ولواست، او تاجری شناخته شده در سرزمین دان‌لاو و نورث‌آمبریاست. کندال با آرامش گفت: - بسیار خب! آرام آرام بگو، بگذار بنویسم. قلم فلزی را برداشت و آغشته به جوهر مشکی داخل ظرف کرد و با توجه به حرف‌های گردا نوشت: - به نام خدایان این نگاشته‌ایست برای گواهی دادن به تبار و نژاد سیگرون دختر بن ولوا و هارت لایت‌وود زاده‌ی سرزمین دان‌لاو از خاندان ولوا که تبارشان به کارلس‌های آزاد آن دیار می‌رسد پدرش بن ولوا تاجری نامدار و شناخته شده بود و در بازارهای نورث‌آمبریا، وستریک و دان‌لاو داد و ستد داشت؛ او آزاد بود و هرگز در بند کسی نبوده. و مادرش هارت لایت‌وود زنی ثروتمند و آزاده از دهکده‌ی وولف‌گار بود این گواهی به خواست دو تن از بزرگان آن دیار نگاشته شده تایموس پاشکسته، بازرگان اهل نورث‌آمبریا آسگِر پیر، ریش سفید سرزمین دان‌لاو به خط رونی راستین به تاریخ: سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون، به هنگام بهار مهر. بعد از اتمام کارش تبار نامه را مجدد خواند و بررسی کرد. گردا که آتش امید را مقابل می‌دید، گفت: - نه انگار مردم حقیقت را راجع به تو می‌گفتند. کندال تبار نامه را برداشت و سمت مشعل برد و روی آن گرفت. گردا به سمتش حمله ور شد و گفت: - چه غلطی می‌کنی؟ چرا او را می‌سوزانی. کندال به سمتش برگشت و دستش را گرفت و با چشمان خشمگين گفت: - دخترک احمق، بگذار کارم را بکنم. گردا قدمی عقب رفت، کندال گوشه‌ی پوست را سوزاند و با دست خاموشش کرد. گردا گفت: - او را به من بده. کندال به سمتش برگشت: - اول باید بهایش را بپردازی. گردا قدمی جلو گذاشت: - بهایش را پرداخته‌ام، حالا نوبت توست که کارت را به اتمام برسانی. کندال پشت میز نشست: - تمام کیسه را می‌خواهم. گردا دندان‌هایش را به هم فشرد: - انگار دلت می‌خواهد سر از تنت جدا کنم! یا تو را تحویل شاه دهم! کندال نیشخند زد: - به شاه چه می‌خواهی بگویی؟ اینکه یک کور برایت تبارنامه جعل کرده! اصلا مرا تحویل دادی آن وقت چه کسی می‌خواهد برایت تبارنامه جعل کند!
  12. ‌ #پارت چهل و هشت... کندال دست مشت شده‌اش را بر روی چوبی کوبید که از وسط نصف شد: - گردا شیلد دوتیر! همان محافظ بانوی فاتح؟ گردا نیشخند زد: - انگار آوازه‌ام به گوش تو هم رسیده. کندال چوب را در آتش گذاشت: - عظمت این شهر غیر قابل انکار است، اما مگر می‌شود بانوی فاتح یا محافظ جان بر کف‌اش را نشناخت! گردا نزدیک رفت: - من باید کندال را ببینم، او کجاست؟ کندال نفسی گرفت: - نگفتی چه مدرکی نیاز داری؟ مدرک جعلی برای ریشه‌ی دروغین سیگرون ولوا؟ گردا که نمی‌خواست آبروی سیگرون را ببرد گفت‌: - سیگرون یک کارلس است، اما به خاطر جنگی که در این سرزمین داشتیم مدارکش نابود شده، اکنون باید این را ثابت کنیم. مرد با کمک چوب، آتش را زیر و رو کرد: - شاید این‌ها حقه است و می‌خواهید کندال را دستگیر کنید. گردا از عصبانیت دستش را روی شمشیر فشرد: -دو روز وقت دارم مدرک را ببرم. اگر کندال کمکم کند از جانش می‌گذرم، اما اگر بلایی سر بانویم بیاید خودم کندال را می‌سوزانم. کندال خندید و گردا را تشویق کرد: - تو بسیار شجاعی و وفادار هستی، اما چه گیر کندال می‌آید؟ گردا کیسه‌ی سکه‌هایش را باز کرد و نیمی از ان را روی زمین ریخت. مرد دستش را روی آن‌ها گذاشت و در مشت کشید: - کمکت می‌کنم، نه به خاطر این یک مشت سکه، زیرا من هم زخم خورده‌ی آن دشمن... لحظه‌ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - بگذریم. وزن سکه‌‌های درون دستش را سنجید: - کمکت می‌کنم. گردا متعجب گفت: - راجع به چه حرف می‌زنی؟ مرد بی‌اهمیت به سوال گردا، گفت: - اطلاعات سیگرون را می‌خواهم. گردا: مثلا چه؟ مرد، کسی به نام گِری را صدا زد و چند لحظه بعد، همان مردی که با گردا مبارزه می‌کرد وارد اتاق شد و گفت: - بله قربان! مرد نابینا از جا بلند شد: - مواظب اطراف باش، من باید به بانوی فاتح و محافظش کمک کنم. گری متعجب گفت: - قربان! اما... کندال حرفش را قطع کرد: - اگر اتفاقی افتاد. طبق رسم قدیمی خبرم کن. گری اطاعت و رفت. کندال یه سمت در رفت: - برویم، زمان زیادی نداریم. سپس هر دو از اتاق خارج شدند. کندال مشعلی را روشن کرد و به سمت دیوار سمت چپش رفت. گردا گفت: - مواظب باش، مقابلت دیوار است. کندال دو قدم برداشت و وقتی به دیوار رسید، نشست و خاک را کنار زد‌، یک در چوبی روی زمین خودنمایی می‌کرد؛ گردا با چشمان گرد شده نگاه می‌کرد؛ کندال در را به سمت بالا کشید و وارد گودال شد و گفت: - همراهم بیا. گردا به آرامی وارد گودال شد و تونلی را مقابلش دید که کندال آنجا ایستاده بود، چند قدم رفتند که کندال چند مشعل آنجا را روشن کرد. گردا اطرافش را با تعجب نگاه می‌کرد، آن‌ها در اتاقی کوچک زیرزمینی بودند که یک میز، چندین پوست گاو و چند شی دیگر وجود داشت. گردا متعجب پرسید: - اینجا دیگر کجاست؟
  13. خیلی دلم میخواد با هم یه داستان کوتاه بنویسیم ولی نمیتونم بهت بگم😂
  14. میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم ☠️
  15. کتاب سنگی نشسته بود ساکت و آرام. مخاطبش کودکانه. 52 صفحه است و خوندنش فقط 10 الی 20 دقیقه طول میکشه ولی تاثیری که روی ذهن ادم میذاره میتونه زندگیت و متحول کنه. توصيه میکنم حداقل یکبار و عمیق بخونیدش و درکش کنید.
  16. #پارت چهل و هفت... به حرف‌های فریدا اهمیت نداد و از خانه خارج شد، با قدم‌های استوار و بدون کوچک‌ترین نگاهی از کنار آیوار گذشت و به بازار سیاه رفت. چشمش به مردم فقیر افتاد که با سر و وضع کثیف و با لباس‌های کهنه از سوز سرما دور هم جمع شده بودند. با ورود گردا در بینشان، دست‌هایشان را دراز کردند تا شاید خوراک یا سکه‌ای نصیب‌شان شود. گردا دلش می‌سوخت و از طرفی هم خوشحال بود که با دروغ سیگرون به این مرحله نرسیده. با حس ترحم از بینشان گذشت، چرا که کارهای مهم‌تری داشت. آنقدر رفت تا به در چوبی رسید، درش بسته بود؛ چند بار در زد. صدایی نیامد؛ محکم و طولانی به در کوفت تا در را باز کردند. مردی کثیف با موهای ژولیده، که جارو دستش بود و نشان از خدمتکار بودنش، می‌داد؛ عصبی گفت: - چه می‌خواهی؟ گردا سر تا پایش را برانداز کرد و گفت: - کَندال کجاست؟ باید او را ببینم. نوبت مرد بود که سرتا پای گردا را نگاه کرد و گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا مقتدرانه ایستاد: - من گردا شیلد دوتیر هستم؛ باید کندال را ببینم، کار واجبی دارم. مرد سر تکان داد: - همینجا بمان تا برگردم. به داخل رفت اما پیش از اینکه در را ببندد، گردا با پا به در کوبید و وقتی کامل باز شد به داخل رفت. مرد با عصبانیت گفت: - آهای تو! به چه اجازه‌ای وارد شدی؟ گردا شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت: - کندال کجاست؟ مرد زیر شمشیر زد و برای مقابله با گردا آماده شد، گردا با شمشیر و مرد با دستان خالی مبارزه می‌کردند. ناگهان گردا ایستاد و شمشیرش را انداخت و با مشت شروع به مبارزه کرد. زمان زیادی نگذشته بود که مردی نابینا، با ظاهر آشفته، به عصای چوبی‌اش تکیه داده بود و صدای آن دو را می‌شنید. با صدای بلند گفت: - بس کنید. مرد دست از جنگ کشید و دست مشت شده‌اش را روی سینه‌اش کوبید و تعظیم کرد. گردا هم شمشیرش را برداشت. مرد نابینا گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا مقتدرانه گفت: - من گردا شیلد دوتیر هستم و با کندال کار دارم. مرد دستش را از ستون گرفت: - چه کاری با کندال داری؟ گردا جلو رفت: - باید خودش را ببینم. مرد انگار که سبک و سنگین کند، لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: - من کندال هستم. گردا قدمی جلو رفت و با دقت نگاه کرد و گفت: - تو کندال هستی؟ نیشخند صداداری زد: - اما من شنیده بودم کندال بسیار زیرک و باهوش است و در کمترین زمان مدرک جعل می‌کند، اما تو که حتی چشم بینا هم نداری. کندال به سمت خانه رفت: - اشتباه شنیده‌ای، من مدرک جعل نمی‌کنم. گردا سمتش رفت: - شاید اصلا تو کندال نیستی و فقط یک دروغگوی شیاد هستی. کندال نیشخندی زد و وارد خانه شد. گردا همراهش شد و شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت: - کندال کجاست؟ باید ببینمش. کندال نیشخند زد: - شمشیر را پایین بیاور، با تهدید کاری از پیش نمی‌بری. گردا شمشیر را در غلاف گذاشت: - باید مدرکی برایم جعل کند، بدون اینکه کسی خبر دار شود؛ اما کندال، نه یک فرد نابینا. کندال در کنار آتش نشست: - چه مدرکی؟ برای که؟ گردا دست به سینه ایستاد: - ترجیح می‌دهم به خودش بگویم.
  17. #پارت چهل و شش... گردا با لبخندی به تلخی زهر زد و سرش را تکان داد. سیگرون از خانه خارج شد و روی سنگ گوشه‌ی حیاط نشست لیوانش را پر کرد و لاجرعه سرکشید. گردا هم روی نزدیک‌ترین سنگ نشست و لیوان را از سیگرون گرفت. زمانی که نزدیک دهانش برد، ناگهان چشمانش گرد شد و گفت: - فریدا می‌تواند شهادت دهد. سیگرون لیوان دومش را هم سر کشید و سرش را تکان داد: - نه! نمی‌تواند، چرا که باید به خدایان قسم بخورد و اگر روزی ثابت شود که دروغ گفته، او را در ملأ عام قربانی می‌کنند؛ من راضی نیستم به خاطر نجات جان بی‌ارزشم فریدا را قربانی کنم. سیگرون لیوان سومی که خالی شده بود را به زمین کوبید، صدای درد لیوان فلزی هم بلند شد؛ سپس خنده‌ی جانانه‌ای کرد. گردا لیوانش را سر کشید، کسی که هرگز لب به چیزی نزده بود، انگار غم سیگرون برایش گران تمام شده بود و در آن دو روز، دو لیوان به سلامتی غم نوشیده بود. گردا به چشمان متزلزل سیگرون نگاه کرد: - زیاده‌روی نکن. سیگرون بی آنکه بفهمد لیوان چهارم را هم سر کشید و با خنده گفت: - چشمانت! انگار غم دنیا داخلش نشسته. گردا در سکوت نگاهش می‌کرد، سیگرون از جا بلند شد و بدنش را تکان داد: - بلند شو گردا، باید غم چشمانت را نابود کنم. وقتی دید گردا کاری نکرد، دستش را گرفت و بلندش کرد. دستانشان را قفل هم کردند و سیگرون با آهنگ نامرئی به طرفین می‌رفت و گردا را همراه خود می‌کشاند. گردا آرام گفت: - سیگرون کافی‌ست، ولم کن. سیگرون که تازه اوج گرفته بود، دست گردا را بالا گرفت و زیرش چرخی زد و در نزدیک‌ترین فاصله به صورتش ایستاد: - غم چشمانت را دوست ندارم. گردا دستش را رها کرد و سر جای قبلش نشست. سیگرون که تنها ماند، همانند کودکان پا به زمین کوبید و نشست. بطری را برداشت که گردا عصبی شد و بطری را از دستش کشید و وسط حیاط انداخت: - به خودت بیا. فقط سه روز فرصت داریم بعد نشسته‌ای و کیفت را کوک می‌کنی! باید چاره‌ای بیاندیشیم. سیگرون نگاهش کرد: - نمی‌خواهم به چیزی فکر کنم. گردا با صدای بلند گفت: - اما باید فکر کنی؛ مدرکی نداری، شاهدی نداری؛ چگونه باید ثابت کنی تا جانت را نجات دهی. سیگرون که انگار هوشیار شده بود، دست گردا را محکم گرفت: - گردا! باید قولی به من بدهی؛ اگر ترال بودن من ثابت شد با دستان خودت جانم را بگیر، نگذار بی آبرو شوم. گردا تنش به لرزه افتاد و دستان سیگرون را پس زد: - از من می‌خواهی جان خواهرم که پاره‌ی تنم است را بگیرم! چشمانش همانند قبل محکم و آرام شد: - مدرک می‌آورم، شاهد می‌آورم، نمی‌گذارم گزندی به تو برسد. سیگرون خندید و چشمان بی رمقش بسته شد، اما پیش از اینکه بیفتد گردا نگهش داشت. فریدا صدایش زد، گردا گفت: - بیا داخل. فریدا با عجله در را باز کرد و وارد شد، با دیدن سیگرون در آن حال گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ او را شکنجه کرده‌اند؟ گردا با صدای کنترل شده گفت: - بیا کمک کن، باید داخل ببریمش. فریدا به کمک رفت و دو نفری جسم خسته‌ی سیگرون را به خانه بردند. گردا گفت: - همینجا بمان و مواظبش باش، من جایی کار دارم و به زودی بازمی‌گردم.
  18. هیکلش رو که دیدم قالب تهی کردم. من در مقابلش سوسک هم نبودم دعوتمون کرد داخل. اروم گفتم: الان مجبوریم که بریم! ملکا چشم غره‌ای رفت و گفت: اگه شوهر من مثل تو ترسو باشه، دو روزه ازش طلاق میگیرم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم و بعد گفتم :کی گفته من ترسوام، اصلا بیاین بریم بهتون نشون میدم که اینا در مقابل من هیچ‌ان.
  19. ‌ #پارت چهل و پنج... سیگرون دست پاچه شد: - اما او از کودکی با من بوده و تنها شاهد من است. اریک به سمتش برگشت: - سیگرون! خودت هم خوب می‌دانی که شهادت یک ترال پیش درباریان بی‌اهمیت است. من به تو فرصت دادم که فردی قابل اعتماد و با اصل و نسب بیاوری. سیگرون دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد: - شما شاه این سرزمین هستید، نظر شما مهم است یا درباریان؟ اریک نزدیک رفت: - من شاه این سرزمین هستم، اما قانون را نبستم؛ اگر می‌خواهی فرمانده بمانی، باید مجدد نظر درباریان را جلب کنی، چرا که اعتبار تو پیش آن‌ها با حرف من درست نمی‌شود. سه روز دیگر می‌بینمت. سپس از اتاق خارج شد. سیگرون از سر آسودگی نفس عمیقی کشید و بلافاصله از آن اتاق مخوف خارج شد. بدون نگاه کردن به افرادی که شکنجه می‌شدند و بی‌اهمیت به فریادهایشان از آنجا خارج شد. شمشیرش را پس گرفت و از زندان خارج شد. گردا که گوشه‌ای ایستاده بود به سرعت نزدیک رفت و سر تا پای سیگرون را نگاه کرد و گفت: - چه شد؟ سیگرون آرام و با وقار گفت: - برویم، در خانه حرف می‌زنیم. گردا حرفی نزد و با هم از قصر بی‌روحی که قصدش گرفتن جان سیگرون بود، خارج شدند. سیگرون نفسی عمیق کشید و به سمت خانه راه افتاد، هر قدمی که برمی‌داشت و از قصر دور می‌شد احساس آسودگی می‌کرد. باز هم در جای اشتباه ایستاد و به تاب خوردن مردی بیچاره نگاه کرد گردا گفت: - اینجا ماندن اشتباه است، برویم. سیگرون آرام گفت: - نمی‌دانم باید از او متنفر باشم یا تشکر کنم! گردا متعجب نگاهش کرد: - تشکر برای چه؟ سیگرون راه افتاد: - برویم گردا، برویم. گردا بی حرف دنبالش رفت زمانی که به خانه رسیدند، گردا مقابلش قرار گرفت: - خب اکنون بگو چه شد؟ چه گفتی؟ چه شنیدی؟ سیگرون کمربندش را باز کرد و روی زمین انداخت، انگار که می‌خواست تمام مسئولیت‌ها را با آن کنار بگذارد: - سه روز به من فرصت داد تا مدرک ببرم، نیاز به شاهد دارم، کسی که شهادت دهد من کارلس هستم اما... گردا با ذوق گفت: - خب من هستم، می‌توانم شهادت بدهم. سیگرون لبخند تلخی زد و دست روی صورت گردا گذاشت و با انگشت شست، لپش را نوازش کرد؛ ذوق گردا کور شد: - شهادت من را قبول ندارند! چرا که من یک ترال هستم و بی‌ارزش. سیگرون در آغوش کشیدش: - شهادت تو برای من ارزش دارد، دیگران چه اهمیتی دارند! گردا با ناراحتی از آغوشش بیرون آمد و به زمین چشم دوخت، با بغضی که سعی در فرو بردنش داشت، گفت: - پس باید چه کنیم؟ سیگرون با ناراحتی به گردا نگاه کرد، لب‌هایش باز می‌شد، اما کلمه‌ای خارج نشد؛ برگشت و از روی طاقچه بطری و لیوان برداشت و طوری که سعی داشت بیخیال جلوه دهد، گفت: - باید از این لحظه استفاده کنیم و خوش باشیم، شاید دیگر فرصتی نباشد.
×
×
  • اضافه کردن...