رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت پنجاه و یک... تعظيم کوتاهی کرد، هارالد به پشت سرش نگاه کرد: - گردا! تو اینجا چه می‌کنی؟ گردا در ذهن دروغ می‌پروراند، هارالد ادامه داد: - تنها آمده‌ای یا سیگرون هم همراه توست؟ گردا کمی صدایش لرزید اما گلویش را صاف کرد: - من تنها آمده‌ام، کاری داشتم. هارالد مجدد به پشت سرش نگاه کرد: - کار؟ در بازار سیاه؟ گردا تازه لباس‌های کهنه و بی‌رنگ هارالد را دید و با تعجب گفت: - شما چرا اینجاید؟ آن هم با این لباس؟ هارالد دستانش را پشت کمرش قفل کرد: - برای بازدید آمده‌ام، این لباس را مناسب دیدم. بحث را عوض کردی. گردا هزاران دروغ آماده داشت، اما ناگهان گفت: - آمده بودم دارو بگیرم. هارالد متعجب گفت: - دارو؟ این چه دارویی‌ست که در مریض خانه پیدا نکرده‌ای؟ گردا کمی جابه‌جا شد: - خب داروی کمیابی‌ست، مردم گفتند در اینجا می‌توانم پیدا کنم. هارالد سر تکان داد: - پیدا کردی؟ گردا نفسی گرفت: - خیر، کسی چنین دارویی را نمی‌شناخت. هارالد کنجکاوانه پرسید: - سیگرون کجاست؟ گردا بی درنگ پاسخ داد: - او در خانه ماند. نگاه هارالد به جای خالی کیسه سکه‌هایش افتاد: - کیسه‌ی سکه‌هایت را نمی‌بینم. گردا به اطراف نگاه می‌کرد، تا شاید بتواند راه فرار از مخمصه را پیدا کند، وقتی راهی پیدا نکرد گفت: - همه را صرف مردم بیچاره کردم. هارالد ابرویی بالا انداخت: - چقدر دلسوز؛ دارو را برای چه می‌خواستی؟ گردا زیر سوالات هارالد، کم آورده بود: - خب... خب دارو را برای...برای یک زخم قدیمی می‌خواهم، مدتی‌ست دردش امانم را بریده. هارالد سر تکان داد و سر تا پای گردا را نگاه کرد: - همراهم بیا، درمانگر اِیر لیف دوتیر در مریض خانه مشغول است، نگاهی به زخمت می‌اندازد. و راه افتاد. گردا به سرعت گفت: - در زمان مناسب به دیدارشان میروم، اکنون باید به دیدن سیگرون بروم. هارالد راه رفته را بازگشت و روبه‌روی گردا ایستاد: - تو چیزی را مخفی می‌کنی؟ گردا محکم گفت: - خیر، اما چیزی تا شب نمانده و باید غذا بپزم، وگرنه بانو عصبانی می‌شود. هارالد نفسش را با صدا بیرون داد: - بسیار خب! برویم، باید ببینمش. بدون اینکه منتظر گردا بماند راه افتاد. گردا ناخن‌هایش را در کف دستانش فشار داد و نفسش را با حرص بیرون داد؛ سپس با فاصله‌ی کم، پشت سرش راه افتاد؛ در سکوت مسیر خانه را پیش گرفتند. هارالد بی‌توجه به کسی، وارد خانه شد و گردا هم پشت سرش وارد شد و با سیگرونی که وسط اتاق خوابیده بود، روبه‌رو شد. هارالد با نگرانی گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ فریدا از جای خود بلند شد و تعظیم کرد؛ هارالد نزدیک رفت: - پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ فریدا با دیدن هارالد دست و پایش را گم کرده بود و با عجله گفت: - من آمدم بانو بیهوش شده بود. گردا دخالت کرد: - چیزی نیست، کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده؛ کمی استراحت کند حالش خوب می‌شود. هارالد مشکوک به سمت گردا برگشت: - مطمئنی که دارو را برای خودت می‌خواستی، نه سیگرون؟
  2. #پارت پنجاه... گردا پوست را برداشت: - به تو نیازی نیست، چون تبارنامه در دستان من است. کندال خندید: - آن فقط یه پوست بی ارزش است و هیچ کجا آن را به رسمیت نمی‌شناسند، چرا که مهر ندارد. گردا که از وقاحت مرد به ستوه آمده بود، دست روی شمشیرش فشرد: - سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون؟ مهر آن را که نداری. کندال با نیشخند نگاهش کرد و از داخل صندوق کوچک روی میز، چندین مهر درآورد و نگاه کرد؛ وقتی به مهر مورد نظرش رسید، مابقی را جمع کرد: - مگر نگفتی کندال شیادی حقه باز است؟ مهر را بین انگشتانش چرخاند: - گردا شیلد دوتیر! چه کنیم؟ گردا با تنفر نگاهش کرد: - اول تبارنامه را مهر کن، سپس سکه‌ات را بگیر. کندال ابرویی بالا انداخت: - انگار اشتباه متوجه شده‌ای، من تمام سکه‌ها را همین الان می‌خوام و کیسه‌ی دوم را بعد از مهر زدن. گردا دهانش از نامردی کندال باز ماند، کندال ادامه داد: - شنیده‌ام اگر ثابت شود سیگرون ولوا ترال است، او را با بی آبرویی اخراج می‌کنند، حقیقت دارد! گردا کیسه‌ی سکه را از کمرش باز کرد و با حرص روی میز کوبید: - همین کافی‌ست، تبارنامه را بده. کندال نیشخندی زد: - این تبارنامه پیش من می‌ماند تا سکه‌ها را تحویل دهی. کندال وزن کیسه‌ی قرمز رنگ را سنجید و بلند شد: - گفتی دو روز فرصت داری، درست است؟ من جای تو بودم سریع‌تر پول می‌آوردم. تبارنامه را داخل صندوق گذاشت و قفلش کرد. گردا با عصبانیت گفت: - تبارنامه را به من بده، قول میدهم دوبرابر آن را به تو بدهم. کندال صندوق را برداشت و به سمت خروجی رفت، چند تقه‌ به در زد: - اگر جای تو بودم پیش از اینکه بانویم رسوا شود سکه‌ها را تحویل می‌دادم. در را باز کردند و کندال از زیرزمین خارج شد. گردا هم همراهش رفت، تا پا روی زمین گذاشت شمشیری زیر گلویش نشست، گری بود: - اگر از اینجا، کسی چیزی بفهمد سرت را برای بانویت می‌فرستم. دست گردا روی شمشیر نشست و او را پایین برد: - وای بحالتان است اگر تبارنامه را ندهید یا دهان کثیف‌تان را باز کنید، آن وقت است که گردا با گوشت‌تان برای بانویش غذا می‌پزد. با تنفر نگاهی به گری و سپس کندال که جلوی خانه ایستاده بود انداخت: - فردا باز می‌گردم. از آن خانه‌ای که از در و دیوارش کثافت می‌ریخت خارج شد؛ کندال همین‌طور که کیسه را با بالا می‌انداخت، زیر لب گفت: - عجب دختر نترس و وفاداری، کاش مال من بود. به خانه برگشت و پول‌هایش را جمع کرد، گری نزدش رفت: - او دنبال چه بود؟ کندال نخ کیسه را کشید: - خدایان به ما لطف و رحمت عطا کرده‌اند، بدون سوال کارت را بکن. گری کنارش نشست: -کندال به من هم بگو، او دنبال چه بود؟ کندال با خشم نگاهش کرد: - روزی که اینجا به تو کار دادم، فقط گفتم در کارهایم دخالت نکن، سوال نپرس؛ اما تو چه کردی! مدام اشتباهت را تکرار می‌کنی. گری عذرخواهی کرد و از اتاق خارج شد. گردا بدون اهمیت به مردم با عصبانیت راه می‌رفت، تا از بازار خارج شد؛ شنیدن اسمش از زبان کسی توجه‌اش را جلب کرد و به سمتش برگشت، با مردی روبه‌رو شد که انتظارش را نداشت، خودش را جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس گفت: - سرورم!
  3. #پارت چهل و نه... کندال پشت میز رفت و نشست: - اینجا همان جایی‌ست که حقیقت را جعل می‌کنیم تا دروغ‌ها را نجات دهیم. گردا نزدیک رفت و پوست‌ها را نگاه کرد: - خب چه کسی قرار است این کار را انجام دهد؟ کندال نیشخند زد: - من. گردا متعجب نگاهش کرد: - تو! با کدام چشم؟ ناگهان کندال چشمانش را باز کرد: - با این دو چشم. گردا نیشخند صداداری زد: - پس درست شنیده‌ام که کندال مردی شیاد و دروغگوست. کندال پوستی را پیش رویش گذاشت: - سیگرون ولوا از کدام خاندان کارلس است! سری تکان داد: - که نیست. گردا با عصبانیت گفت: - سیگرون فرزند بن ولواست، او تاجری شناخته شده در سرزمین دان‌لاو و نورث‌آمبریاست. کندال با آرامش گفت: - بسیار خب! آرام آرام بگو، بگذار بنویسم. قلم فلزی را برداشت و آغشته به جوهر مشکی داخل ظرف کرد و با توجه به حرف‌های گردا نوشت: - به نام خدایان این نگاشته‌ایست برای گواهی دادن به تبار و نژاد سیگرون دختر بن ولوا و هارت لایت‌وود زاده‌ی سرزمین دان‌لاو از خاندان ولوا که تبارشان به کارلس‌های آزاد آن دیار می‌رسد پدرش بن ولوا تاجری نامدار و شناخته شده بود و در بازارهای نورث‌آمبریا، وستریک و دان‌لاو داد و ستد داشت؛ او آزاد بود و هرگز در بند کسی نبوده. و مادرش هارت لایت‌وود زنی ثروتمند و آزاده از دهکده‌ی وولف‌گار بود این گواهی به خواست دو تن از بزرگان آن دیار نگاشته شده تایموس پاشکسته، بازرگان اهل نورث‌آمبریا آسگِر پیر، ریش سفید سرزمین دان‌لاو به خط رونی راستین به تاریخ: سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون، به هنگام بهار مهر. بعد از اتمام کارش تبار نامه را مجدد خواند و بررسی کرد. گردا آتش امید را دلش روشن شد: - نه! انگار مردم حقیقت را راجع به تو می‌گفتند. کندال تبار نامه را برداشت و سمت مشعل برد و روی آن گرفت. گردا به سمتش حمله ور شد: - چه غلطی می‌کنی؟ چرا او را می‌سوزانی. کندال به سمتش برگشت، دستش را گرفت و با چشمان خشمگين گفت: - دخترک احمق، بگذار کارم را بکنم. گردا قدمی عقب رفت، کندال گوشه‌ی پوست را سوزاند و با دست خاموشش کرد. گردا گفت: - او را به من بده. کندال به سمتش برگشت: - اول باید بهایش را بپردازی. گردا قدمی جلو گذاشت: - بهایش را پرداخته‌ام، حالا نوبت توست که کارت را به اتمام برسانی. کندال پشت میز نشست: - تمام کیسه را می‌خواهم. گردا دندان‌هایش را به هم فشرد: - انگار دلت می‌خواهد سر از تنت جدا کنم! یا تو را تحویل شاه دهم! کندال نیشخند زد: - به شاه چه می‌خواهی بگویی؟ اینکه یک کور برایت تبارنامه جعل کرده! اصلا مرا تحویل دادی آن وقت چه کسی می‌خواهد برایت تبارنامه جعل کند!
  4. ‌ #پارت چهل و هشت... کندال دست مشت شده‌اش را بر روی چوبی کوبید که از وسط نصف شد: - گردا شیلد دوتیر! همان محافظ بانوی فاتح؟ گردا نیشخند زد: - انگار آوازه‌ام به گوش تو هم رسیده. کندال چوب را در آتش گذاشت: - عظمت این شهر غیر قابل انکار است، اما مگر می‌شود بانوی فاتح یا محافظ جان بر کف‌اش را نشناخت! گردا نزدیک رفت: - من باید کندال را ببینم، او کجاست؟ کندال نفسی گرفت: - نگفتی چه مدرکی نیاز داری؟ مدرک جعلی برای ریشه‌ی دروغین سیگرون ولوا؟ گردا نمی‌خواست آبروی سیگرون را ببرد. - سیگرون یک کارل است، اما به خاطر جنگی که در این سرزمین داشتیم، مدارکش نابود شده؛ اکنون باید این را ثابت کنیم. مرد با کمک چوب، آتش را زیر و رو کرد: - شاید این‌ها حقه است و می‌خواهید کندال را دستگیر کنید. گردا از عصبانیت دستش را روی شمشیر فشرد: -دو روز وقت دارم مدرک را ببرم. اگر کندال کمکم کند از جانش می‌گذرم، اما اگر بلایی سر بانویم بیاید خودم کندال را می‌سوزانم. کندال خندید و گردا را تشویق کرد: - تو بسیار شجاعی و وفادار هستی، اما چه گیر کندال می‌آید؟ گردا کیسه‌ی سکه‌هایش را باز کرد و نیمی از آن را روی زمین ریخت. مرد دستش را روی آن‌ها گذاشت و در مشت کشید: - کمکت می‌کنم، نه به خاطر این یک مشت سکه، زیرا من هم زخم خورده‌ی آن دشمن... لحظه‌ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - بگذریم. وزن سکه‌‌های درون دستش را سنجید: - کمکت می‌کنم. گردا متعجب گفت: - راجع به چه حرف می‌زنی؟ مرد بی‌اهمیت به سوال گردا، گفت: - اطلاعات سیگرون را می‌خواهم. گردا متفکر و مشکوک نگاهش می‌کرد. - مثلا چه؟ مرد، کسی به نام گِری را صدا زد و چند لحظه بعد، همان مردی که با گردا مبارزه می‌کرد وارد اتاق شد: - بله قربان! مرد نابینا از جا بلند شد: - مواظب اطراف باش، من باید به بانوی فاتح و محافظش کمک کنم. گری متعجب گفت: - قربان! اما... کندال حرفش را قطع کرد: - اگر اتفاقی افتاد. طبق رسم قدیمی خبرم کن. گری اطاعت و رفت. کندال به سمت در رفت: - برویم، زمان زیادی نداریم. سپس هر دو از اتاق خارج شدند. کندال مشعلی را روشن کرد و به سمت دیوار سمت چپش رفت. گردا گفت: - مواظب باش، مقابلت دیوار است. کندال دو قدم برداشت و وقتی به دیوار رسید، نشست و خاک را کنار زد‌، یک در چوبی روی زمین خودنمایی می‌کرد؛ گردا با چشمان گرد شده نگاه می‌کرد؛ کندال در را به سمت بالا کشید و وارد گودال شد: - همراهم بیا. گردا به آرامی وارد گودال شد و تونلی را مقابلش دید که کندال آنجا ایستاده بود، چند قدم رفتند که کندال چند مشعل آنجا را روشن کرد. گردا اطرافش را با تعجب نگاه می‌کرد، آن‌ها در اتاقی کوچک زیرزمینی بودند که یک میز، چندین پوست گاو و چند شی دیگر وجود داشت. گردا متعجب پرسید: - اینجا دیگر کجاست؟
  5. خیلی دلم میخواد با هم یه داستان کوتاه بنویسیم ولی نمیتونم بهت بگم😂
  6. میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم ☠️
  7. کتاب سنگی نشسته بود ساکت و آرام. مخاطبش کودکانه. 52 صفحه است و خوندنش فقط 10 الی 20 دقیقه طول میکشه ولی تاثیری که روی ذهن ادم میذاره میتونه زندگیت و متحول کنه. توصيه میکنم حداقل یکبار و عمیق بخونیدش و درکش کنید.
  8. #پارت چهل و هفت... به حرف‌های فریدا اهمیت نداد و از خانه خارج شد، با قدم‌های استوار و بدون کوچک‌ترین نگاهی از کنار آیوار گذشت و به بازار سیاه رفت. چشمش به مردم فقیر افتاد که با سر و وضع کثیف و با لباس‌های کهنه از سوز سرما دور هم جمع شده بودند. با ورود گردا در بینشان، دست‌هایشان را دراز کردند تا شاید خوراک یا سکه‌ای نصیب‌شان شود. گردا دلش می‌سوخت و از طرفی هم خوشحال بود که با دروغ سیگرون به این مرحله نرسیده. با حس ترحم از بینشان گذشت، چرا که کارهای مهم‌تری داشت. آنقدر رفت تا به در چوبی رسید، درش بسته بود؛ چند بار در زد. صدایی نیامد؛ محکم و طولانی به در کوفت تا در را باز کردند. مردی کثیف با موهای ژولیده، که جارو دستش بود و نشان از خدمتکار بودنش، می‌داد؛ عصبی گفت: - چه می‌خواهی؟ گردا سر تا پایش را برانداز کرد: - کَندال کجاست؟ باید او را ببینم. نوبت مرد بود که سرتا پای گردا را نگاه کرد: - تو دیگر که هستی؟ گردا مقتدرانه ایستاد: - من گردا شیلد دوتیر هستم؛ باید کندال را ببینم، کار واجبی دارم. مرد سر تکان داد: - همینجا بمان تا برگردم. به داخل رفت اما پیش از اینکه در را ببندد، گردا با پا به در کوبید و وقتی کامل باز شد به داخل رفت. مرد با عصبانیت گفت: - آهای تو! به چه اجازه‌ای وارد شدی؟ گردا شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت: - کندال کجاست؟ مرد زیر شمشیر زد و برای مقابله با گردا آماده شد، گردا با شمشیر و مرد با دستان خالی مبارزه می‌کردند. ناگهان گردا ایستاد و شمشیرش را انداخت و با مشت شروع به مبارزه کرد. زمان زیادی نگذشته بود که مردی نابینا، با ظاهر آشفته، به عصای چوبی‌اش تکیه داده بود و صدای آن دو را می‌شنید. با صدای بلند گفت: - بس کنید. مرد دست از جنگ کشید و دست مشت شده‌اش را روی سینه‌اش کوبید و تعظیم کرد. گردا هم شمشیرش را برداشت. مرد نابینا گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا سینه سپر کرد: - من گردا شیلد دوتیر هستم و با کندال کار دارم. مرد دستش را از ستون گرفت: - چه کاری با کندال داری؟ گردا جلو رفت: - باید خودش را ببینم. مرد انگار که سبک و سنگین کند، لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: - من کندال هستم. گردا قدمی جلو رفت و با دقت نگاه کرد: - تو کندال هستی؟ نیشخند صداداری زد: - اما من شنیده بودم کندال بسیار زیرک و باهوش است و در کمترین زمان مدرک جعل می‌کند، اما تو که حتی چشم بینا هم نداری. کندال به سمت خانه رفت: - اشتباه شنیده‌ای، من مدرک جعل نمی‌کنم. گردا سمتش رفت: - شاید اصلا تو کندال نیستی و فقط یک دروغگوی شیاد هستی. کندال نیشخندی زد و وارد خانه شد. گردا همراهش شد و شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت: - کندال کجاست؟ باید ببینمش. کندال نیشخند زد: - شمشیر را پایین بیاور، با تهدید کاری از پیش نمی‌بری. گردا شمشیر را در غلاف گذاشت: - باید مدرکی برایم جعل کند، بدون اینکه کسی خبر دار شود؛ اما کندال، نه یک فرد نابینا. کندال در کنار آتش نشست: - چه مدرکی؟ برای که؟ گردا دست به سینه ایستاد: - ترجیح می‌دهم به خودش بگویم.
  9. #پارت چهل و شش... گردا با لبخندی به تلخی زهر زد و سرش را تکان داد. سیگرون از خانه خارج شد و روی سنگ گوشه‌ی حیاط نشست؛ لیوانش را پر کرد و لاجرعه سرکشید. گردا هم روی نزدیک‌ترین سنگ نشست و لیوان را از سیگرون گرفت. زمانی که نزدیک دهانش برد، ناگهان چشمانش گرد شد: - فریدا می‌تواند شهادت دهد. سیگرون لیوان دومش را هم سر کشید و سرش را تکان داد: - نه! نمی‌تواند، چرا که باید به خدایان قسم بخورد و اگر روزی ثابت شود که دروغ گفته، او را در ملأ عام قربانی می‌کنند؛ من راضی نیستم به خاطر نجات جان بی‌ارزشم. فریدا را قربانی کنم. سیگرون لیوان سومی که خالی شده بود را به زمین کوبید، صدای درد لیوان فلزی هم بلند شد؛ سپس خنده‌ی جانانه‌ای کرد. گردا لیوانش را سر کشید، کسی که هرگز لب به چیزی نزده بود، انگار غم سیگرون برایش گران تمام شده بود و در آن دو روز، دو لیوان به سلامتی غم نوشیده بود. گردا به چشمان متزلزل سیگرون نگاه کرد: - زیاده‌روی نکن. سیگرون بی آنکه بفهمد لیوان چهارم را هم سر کشید و با خنده گفت: - چشمانت! انگار غم دنیا داخلش نشسته. گردا در سکوت نگاهش می‌کرد، سیگرون از جا بلند شد و بدنش را تکان داد: - بلند شو گردا، باید غم چشمانت را نابود کنم. وقتی دید گردا کاری نکرد، دستش را گرفت و بلندش کرد. دستانشان را قفل هم کردند و سیگرون با آهنگ نامرئی به طرفین می‌رفت و گردا را همراه خود می‌کشاند. گردا آرام گفت: - سیگرون کافی‌ست، ولم کن. سیگرون که تازه اوج گرفته بود، دست گردا را بالا گرفت و زیرش چرخی زد و در نزدیک‌ترین فاصله به صورتش ایستاد: - غم چشمانت را دوست ندارم. گردا دستش را رها کرد و سر جای قبلش نشست. سیگرون که تنها ماند، همانند کودکان پا به زمین کوبید و نشست. بطری را برداشت که گردا عصبی شد و بطری را از دستش کشید و وسط حیاط انداخت: - به خودت بیا. فقط سه روز فرصت داریم بعد نشسته‌ای و کیفت را کوک می‌کنی! باید چاره‌ای بیاندیشیم. سیگرون نگاهش کرد: - نمی‌خواهم به چیزی فکر کنم. گردا با صدای بلند گفت: - اما باید فکر کنی؛ مدرکی نداری، شاهدی نداری؛ چگونه باید ثابت کنی تا جانت را نجات دهی. سیگرون که انگار هوشیار شده بود، دست گردا را محکم گرفت: - گردا! باید قولی به من بدهی؛ اگر ترال بودن من ثابت شد با دستان خودت جانم را بگیر، نگذار بی آبرو شوم. گردا تنش به لرزه افتاد و دستان سیگرون را پس زد: - از من می‌خواهی جان خواهرم که پاره‌ی تنم است را بگیرم! چشمانش همانند قبل محکم و آرام شد: - مدرک می‌آورم، شاهد می‌آورم، نمی‌گذارم گزندی به تو برسد. سیگرون خندید و چشمان بی رمقش بسته شد، اما پیش از اینکه بیفتد گردا نگهش داشت. فریدا صدایش زد، گردا گفت: - بیا داخل. فریدا با عجله در را باز کرد و وارد شد، با دیدن سیگرون در آن حال گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ او را شکنجه کرده‌اند؟ گردا صدای کنترل شده نبود: - بیا کمک کن، باید داخل ببریمش. فریدا به کمک رفت و دو نفری جسم خسته‌ی سیگرون را به خانه بردند. گردا شمشیر به کمر بست: - همینجا بمان و مواظبش باش، من جایی کار دارم و به زودی بازمی‌گردم.
  10. هیکلش رو که دیدم قالب تهی کردم. من در مقابلش سوسک هم نبودم دعوتمون کرد داخل. اروم گفتم: الان مجبوریم که بریم! ملکا چشم غره‌ای رفت و گفت: اگه شوهر من مثل تو ترسو باشه، دو روزه ازش طلاق میگیرم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم و بعد گفتم :کی گفته من ترسوام، اصلا بیاین بریم بهتون نشون میدم که اینا در مقابل من هیچ‌ان.
  11. ‌ #پارت چهل و پنج... سیگرون دست پاچه شد: - اما او از کودکی با من بوده و تنها شاهد من است. اریک به سمتش برگشت: - سیگرون! خودت هم خوب می‌دانی که شهادت یک ترال پیش درباریان بی‌اهمیت است. من به تو فرصت دادم که فردی قابل اعتماد و با اصل و نسب بیاوری. سیگرون دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد: - شما شاه این سرزمین هستید، نظر شما مهم است یا درباریان؟ اریک نزدیک رفت: - من شاه این سرزمین هستم، اما قانون را نبستم؛ اگر می‌خواهی فرمانده بمانی، باید مجدد نظر درباریان را جلب کنی، چرا که اعتبار تو پیش آن‌ها با حرف من درست نمی‌شود. سه روز دیگر می‌بینمت. سپس از اتاق خارج شد. سیگرون از سر آسودگی نفس عمیقی کشید و بلافاصله از آن اتاق مخوف خارج شد. بدون نگاه کردن به افرادی که شکنجه می‌شدند و بی‌اهمیت به فریادهایشان از آنجا خارج شد. شمشیرش را پس گرفت و از زندان خارج شد. گردا که گوشه‌ای ایستاده بود به سرعت نزدیک رفت و سر تا پای سیگرون را نگاه کرد: - چه شد؟ سیگرون آرام و با وقار گفت: - برویم، در خانه حرف می‌زنیم. گردا حرفی نزد و با هم از قصر بی‌روحی که قصدش گرفتن جان سیگرون بود، خارج شدند. سیگرون نفسی عمیق کشید و به سمت خانه راه افتاد، هر قدمی که برمی‌داشت و از قصر دور می‌شد احساس آسودگی می‌کرد. باز هم در جای اشتباه ایستاد و به تاب خوردن مردی بیچاره نگاه کرد. گردا گفت: - اینجا ماندن اشتباه است، برویم. سیگرون آرام گفت: - نمی‌دانم باید از او متنفر باشم یا تشکر کنم! گردا متعجب نگاهش کرد: - تشکر برای چه؟ سیگرون راه افتاد: - برویم گردا، برویم. گردا بی حرف دنبالش رفت زمانی که به خانه رسیدند، گردا مقابلش قرار گرفت: - خب اکنون بگو چه شد؟ چه گفتی؟ چه شنیدی؟ سیگرون کمربندش را باز کرد و روی زمین انداخت، انگار که می‌خواست تمام مسئولیت‌ها را با آن کنار بگذارد: - سه روز به من فرصت داد تا مدرک ببرم، نیاز به شاهد دارم، کسی که شهادت دهد من کارل هستم اما... گردا با ذوق گفت: - خب من هستم، می‌توانم شهادت بدهم. سیگرون لبخند تلخی زد و دست روی صورت گردا گذاشت و با انگشت شست، لپش را نوازش کرد؛ ذوق گردا کور شد: - شهادت من را قبول ندارند! چرا که من یک ترال هستم و بی‌ارزش. سیگرون در آغوش کشیدش: - شهادت تو برای من ارزش دارد، دیگران چه اهمیتی دارند! گردا با ناراحتی از آغوشش بیرون آمد و به زمین چشم دوخت، با بغضی که سعی در فرو بردنش داشت: - پس باید چه کنیم؟ سیگرون با ناراحتی به گردا نگاه کرد، لب‌هایش باز می‌شد اما کلمه‌ای خارج نشد؛ برگشت و از روی طاقچه بطری و لیوان برداشت، سعی داشت بیخیال جلوه دهد: - باید از این لحظه استفاده کنیم و خوش باشیم، شاید دیگر فرصتی نباشد.
  12. ‌ #پارت چهل و چهار... اریک لحظه‌ی کوتاهی سکوت کرد، سپس ادامه داد: - می‌دانی جای جالبش چه بود؟ انسان‌های عادی زمانی که شکنجه می‌شوند، برای نجات جانشان هر چه را که می‌دانند می‌گویند، حتی خانواده‌ی خودشان را هم لو می‌دهند؛ اما آیوار برای نجات خودش حرفی نزد و با سکوتش از تو محافظت کرد. خودش را جلو کشید: - چرا باید یک دزد از تو محافظت کند؟ سیگرون با اعتماد به نفس ساختگی گفت: - قربان! من نمی‌دانم که او چه گفته، اما او دشمن ما و مردم ماست، من او را دستگیر کردم. اریک مشت روی میز کوبید: - خودت عاقبت دروغ گفتن و فریب دادن تاج و تخت را می‌دانی! پس به جای گفتن حرف اضافه، از خودت دفاع کن. از نظر سیگرون اتاق تاریک‌تر شده بود، اریک از دیدش همانند هیولای قصه‌های فریدا شده بود و خودش دخترک گمشده در جنگل. آرام و با وقار گفت: - سرورم! من به شما دروغ نمی‌گویم. اریک نفسی صدادار کشید: - من به تو اعتماد کردم و اختیار جنگ و ارتشم را به تو دادم؛ به هیچ عنوان دلم نمی‌خواهد که بفهمم فریب خورده‌ام. تو از کدام خاندان هستی؟ سیگرون دروغ‌های قدیمی‌اش را پیش چشمانش آورد: - من از خاندان ولوا هستم؛ پدر من، یعنی بن ولوا از کشور نورث‌آمبریا بود و به واسطه‌ی شغلش که تجارت بود، همراه مادرم مهاجرت می‌کرد و زمانی که در دان‌لاو بودند، من بدنیا آمدم و آن‌ها همینجا ماندگار شدند تا آغاز جنگ با آنگلوساکسون‌ها، مجبور به مهاجرت شدیم، و بعد از فوت پدر و مادرم، من به کشوری که در آن زاده شده‌ام بازگشتم. صدایش آرام اما محکم بود: - من همین هستم که ادعا می‌کنم، نه آن کس که دزدی بی‌اهمیت گفته. اریک به نشانه‌ی تفهیم سر تکان داد: - اسناد رسمی باقی مانده را آلدریک استون‌کرست و کیل لجر بررسی کردند، اما هیچ تاجری به نام بن ولوا ندیده‌اند. سیگرون دلش لرزید اما کم نیاورد: - این سرزمین سالیان درازی در چنگال دشمن بوده، انتظار ندارید که تمام اسناد دست نخورده و سالم باقی مانده باشد. اریک همانطور که به سیگرون نگاه می‌کرد، دست روی جمجمه‌ای که سمت چپ روی میز قرار داشت کشید: - ثابت کن که آیوار سلینگر دروغ می‌گوید. سیگرون با فشردن گوشه‌ی لباسش در مشت، نم دستانش را گرفت و سکوت کرد. اریک با چشمان هوشیار و غیر قابل انکار، انگار که با او حرف میزد. سیگرون نفسی گرفت و محکم‌تر از قبل گفت: - ثابت می‌کنم، فقط باید مدتی به من زمان بدهید. اریک بی‌حرف فقط نگاهش می‌کرد. سپس خودش را جلو کشید: - فرصت می‌دهم، اما نه برای تو، برای برادرزاده‌ی خودم؛ هارالد همه چیز را به من گفت. گفت که می‌خواهد زندگیش را با تو شریک شود، من هم به تو فرصت می‌دهم که فکر نکند دشمنش هستم. به عقب رفت: - فقط سه روز وقت داری ثابت کنی که کارلس هستی، برایم مدرک بیاور، شاهد بیاور، یا هرچیز دیگری. از جا بلند شد: - بهتر است تمام تلاشت را بکنی، وگرنه هارالد هم جلودار من نیست. به سمت در رفت، اما پیش از اینکه در را باز کند، سه تا از انگشتانش را بالا گرفت: - فقط سه روز، فراموش نکن. در را باز کرد، سیگرون از جا بلند شد: - شاهد من گرداست. اریک همین‌طور که نگاهش به در بود گفت: - شاهد معتبر می‌خواهم، نه یک ترال که برای تو کار می‌کند.
  13. #پارت چهل و سه... وقتی نور خورشید بر زمین پراکنده شد، سیگرون درحالی که لباس می‌پوشید: - گردا! نیازی نیست همراهم بیایی. گردا کمربندش را محکم بست: - من تا آخر همراهت هستم. سپس لبخندی امیدوار کننده‌ای زد و از خانه خارج شدند. سیگرون در میدان شهر، با دیدن آیوار ایستاد، گردا چند قدم رفته را بازگشت و متوجه نگاه و نگرانی سیگرون شد: - کاش زودتر اعدام شود مردک پست. آیوار با سر و صورت زخمی و بدن شلاق خورده، چشمانش را بسته بود و برعکس تاب می‌خورد. سیگرون دلش می‌سوخت و از طرفی خوشحال بود که غارتگر به سزای اعمالش رسیده. گردا اعتراض کرد: - برویم. تماشا کردن این موش کثیف کافی‌ست. سیگرون هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا از بین مردمی که به تماشا ایستاده بودند، برگشت و با لبخند تمسخر آمیز به سیگرون نگاه کرد. گردا بدون اینکه متوجه سیرنا شود از آن‌ها دور شد؛ سیگرون با زحمت افراد را کنار زد و جلوتر رفت، اما سیرنا از آنجا رفته بود؛ آیوار چشمانش را باز کرد و با دیدن سیگرون، نیشخندی زد و مجدد خوابید‌. گردا دست سیگرون را کشید و از بین جمعیت خارج کرد: - دیوانه شده‌ای دختر! چرا نزدیک آن شیاد شدی؟ سیگرون سکوت کرد. گردا ادامه داد: - رفتن تو پیش آن موش صحرایی فقط زدن تاییدی بر حرف‌های بی پایه و اساسش است. در سکوت راه قصر را پیش گرفتند و وارد شدند. این بار سیگرون برای ورود به قصر هیچ اشتیاقی نداشت، انگار که تمام دروازه‌ها و دیوارهای قصر آن را مسخره می‌کردند. به سمت تالار زندان رفتند. اما سربازان به گردا اجازه‌ی پیش‌روی ندادند. سیگرون وارد محوطه‌ی زندان شد. بعد از تحویل شمشیرش، همراه سربازی وارد تالار شکنجه شد؛ جایی که بوی خون و گوشت سوخته می‌داد، زندانیانی که هر کدام به روشی شکنجه می‌شدند، گاهی با تازیانه و گاهی با فرو بردن میله‌ی سرخ شده روی بدنشان؛ صدای فریاد و شلاق آنجا را پر کرده بود. سیگرون روی آن‌ها چشمانش را بست و به راهش ادامه داد و وارد اتاق بازجویی شد. اولین بار بود که قدم در آن اتاق مخوف می‌گذاشت. در اتاق فقط یک پنجره کوچک بود و تقریبا اتاق تاریک بود‌ و به واسطه‌ی مشعل روشنش کرده بودند؛ یک میز در وسط اتاق بود که دو طرفش صندلی چوبی گذاشته بودند. سیگرون نزدیک رفت و در مقابل اریکی که روی صندلی نشسته بود، تعظیم کرد: - بنده را احضار کرده بودید! سرورم. اریک به صندلی روبه‌رو اشاره کرد: - بشین. سیگرون سعی کرد آرامشش را حفظ کند. با وقار روی صندلی نشست و دست‌های لرزانش را روی پاهایش گذاشت، اریک لب به سخن گشود: - سیگرون ولوا! دلیل اینجا بودنت را می‌دانی؟ سیگرون دست‌هایش را مشت کرد تا لرزشش را متوقف کند: - ربطی به حرف‌های آن دزد بی خرد دارد! اریک آرام سر تکان داد: - آیوار سلینگر غارتگر، همانی که اموال مردم را برد و در سرزمین من کلی هرج و مرج و ناامنی ایجاد کرد، حرف‌هایی میزد که نیمی از آن را باور نکردنم. سکوت کرد و نفسی عمیق کشید، سیگرون از درون می‌لرزید و سعی می‌کرد ظاهر و رفتارش این را نشان ندهد. اریک ادامه داد: - او حرف‌هایی راجع به تو میزد که نمی‌دانم حقیقت دارد یا نه؟
  14. ‌ #پارت چهل و دو... سیگرون آهی از سر حسرت کشید: - نمی‌دانم. گردا بی‌حرف بلند شد و از روی طاقچه‌ی چوبی، بطری و دو لیوان چوبی را برداشت و مجدد کنار سیگرون نشست. لیوان را پر کرد و به سمت سیگرون گرفت: - انگار نیاز داری ذهنت را خالی کنی. سیگرون نگاه کوتاهی به او و لیوان پر از مایع قرمز رنگ انداخت، سپس از دستش گرفت. گردا لیوان خود را هم پر کرد و جرعه‌ای نوشید که از تلخ بودن مایعی که خورده بود، صورتش مچاله شد، اما حرفی نزد. سیگرون لیوان را بین دو دست گرفت و به چوب‌های بی‌گناهی که با ساز آتش می‌رقصیدند نگاه می‌کرد؛ او هم خودش را همانند آن چوب‌ها می‌دید، با این تفاوت که او را خون و هویتش می‌رقصاند. جرعه‌ای نوشید که صدای سیرنا در ذهنش طنین‌انداز شد: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. - لباس طلا می‌میرد. و آن خنده‌ی شرورش. صدای هارالد را به وضوح می‌شنید: - من نام این کوه را رم‌یار گذاشته‌ام. - دختری از فرزندان ترال خواهد آمد. - می‌خواهم زندگی‌ام را با تو تقسيم کنم. - آنگلوساکسون را می‌گیرد. - تو آن دختر ترال زاده هستی؟ - اولین فرمانروای زن می‌شود. سیگرون خود را در آتش می‌دید که درحال سوختن بود و به جای چوب، انسان‌ها و اطرافیانش او را می‌سوزاندند و آتش هم حرف‌ها و بی احترامی‌شان بود. با سنگین شدن کتفش، به سمت گردا برگشت و متوجه دستش شد که روی شانه‌اش گذاشته بود. - آنقدر غرق افکارت بودی که صدایم را نشنیدی. سیگرون نفسی صدادار گرفت و لیوان داخل دستش را سر کشید: - بهتر است بخوابیم، فردا روز مهمی‌ست. گردا با نگرانی نگاهش می‌کرد، لبخندش امیدی را در دل سیگرون زنده می‌کرد، در تشک‌ کنار هم دراز کشیدند. گردا گفت: - همه چیز را انکار کن، من هم شهادت می‌دهم که تو همینی هستی که ادعا می‌کنی. سیگرون‌ نگاهش کرد: - بین خودمان بماند، اما از عاقبت می‌ترسم. تنها امیدم به این است که اگر ترال بودن من ثابت شد، اعدامم می‌کنند، نه اخراج. گردا دستش را گرفت: - نگران این هستی که بعد از اخراج شدنت هیچ کجا راهت ندهند! یا دلتنگ من می‌شوی؟ سیگرون لبخندی زد که بیشتر شبیه به کش آمدند اجباری لب‌هایش بود. - نگران بی آبرویی و تحقیر شدنم هستم، خوب می‌دانی که بر سر ترال اخراجی چه می‌آید. گردا سر تکان داد: - بر پیشانی‌اش مهر داغ می‌زنند و از بین مردمی که با سنگ‌های در دست‌شان منتظر حمله هستند، عبورش می‌دهند؛ اما قرار نیست برای تو این اتفاق بیفتد، چرا که گردا مواظب توست. سیگرون این بار لبخندی از عمق جان زد و بی‌فکر به چیزی خوابید، چرا که نباید می‌گذاشت حرف‌های گردا به واقعیت تبدیل شوند.
  15. یه افسانه هست که خودم خیلی دوستش دارم،، میگه اگه تو زندگی بی دلیل از کسی بدت اومد، بخاطر اینه که تو زندگی قبلیت توسط اون فرد آسیب دیدی💔❤️‍🩹
  16. یه افسانه هست که میگه چال گونه، ردِ بوسه‌ی فرشته‌هاست🧚🏻
  17. ‌#پارت چهل و یک... سیگرون سر تکان داد: - آیوار راجع به من حرفی نزده، نگران نباش. گردا دستش را روی سینه‌اش فشرد و رو به آسمان گفت: - سپاسگزارم الهه فریا، یا اودین؛ هر که، تویی که به دادمان رسیدی. سیگرون خندید: - با کدام حرف می‌زنی؟ گردا بی‌فکر پاسخ داد: - نمی‌دانم، شاید هر دو؛ با یکی برای حرف نزدن آیوار، و آن یکی برای زنده ماندنت؛ هر که، امیدوارم شنیده باشد. سیگرون مجدد خندید و وارد خانه شدند. گردا ظرف‌ها را داخل سینی گذاشت: - راستی چه شد؟ کجا رفتید؟ سیگرون لباسش را درآورد: - با هارالد به کوهستان رفتیم، او به من پیشنهاد ازدواج داد. گردا از تعجب چشمانش گرد شده: - چی؟ هارالد؟! خب... خب تو چه گفتی؟ سیگرون آرام نشست: - گفتم بهتر از تا تأیید شدن مجدد هویتم دست نگه داریم. گردا سینی را در دست گرفت: - شاید منظور سیرنا از ملکه شدن تو، ازدواج با هارالد است! سیگرون سکوت کرد و به آتش نگاه کرد، حرف‌های هارالد در ذهنش تکرار می‌شد. گردا سینی غذا را وسط گذاشت: - بخور، سرد می‌شود. سیگرون به غذا و سپس به گردا نگاهی انداخت: - هارالد می‌گفت در گذشته پیش بینی شده که دختری ترال زاده، آنگلوساکسون را می‌گیرد و فرمانروای دان‌لاو می‌شود؛ نظر تو چیست؟ چیزی در ذهن گردا جابه‌جا شد: - هارالد این را گفته؟! سیگرون سر تکان داد. گردا این تقدیر را برای دوستش می‌دید: - درست است، من هم این پیش‌گویی را شنیده‌ام. اگر هارالد بگوید پس درست است؛ من همیشه می‌گفتم که تو برای کارهای بزرگتری ساخته شده‌ای. سیگرون ذره‌ای از نان حجیم را جدا کرد: - در این راه کمکم می‌کنی؟ گردا دست سیگرون را گرفت و با لبخند سر تکان داد، سیگرون آن چشم‌های مصمم را خوب می‌شناخت. در سکوت غذایشان را خوردند. سیگرون آخرین لقمه‌اش را قورت داد: - پیش از ورود به خانه، سیرنا را دیدم؛ می‌گفت تنها راه نجات تو آیوار است، می‌گفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد. گردا از سر تاسف، سری تکان داد: - زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر می‌کند؛ آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده. به او اهمیت نده وگرنه تو هم دیوانه می‌شوی. سیگرون اندکی از دمنوش مورد علاقه‌اش را نوشید: - اما به نظرم او از آینده خبر دارد. گردا مدتی ساکت ماند، انگار چیزی در ذهنش جابه‌جا شد، زمزمه کرد: - حق با توست، گاهی دیوانه‌ها چیزی می‌بینند که ما نمی‌بینیم. نگاهش را به سیگرون دوخت: - زمانی که دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی؛ سیرنا پیش‌بینی کرده بود. سیگرون لیوان را داخل سینی گذاشت و به سمت آتش رفت و به آن زل زد. دائم صدایی در ذهن و گوشش می‌گفت: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. سپس بدون چشم برداشتن از آتش گفت: - گردا! چطور می‌شود یک محکوم به اعدام را نجات داد؟ گردا کنارش جا خوش کرد: - نجات او به چه دردمان می‌خورد؟ سیگرون با ظاهری خالی از حس گفت: - سیرنا بیخود حرف نمی‌زند . گردا هم به آتش خیره شد و چیزی نگفت، فقط صدای ترق و تروق چوب‌ها بود که فضای اتاق را پر کرده بود. گردا با کمک چوب آتش را زیر و رو کرد: - بعد از نجات دادنش می‌خواهی چه کنی؟
  18. ‌ #پارت چهل... سیگرون به دوردست‌ها نگاه کرد تا چشمانش دروغ‌هایش را فاش نکند: - پدر من تاجر بود. هارالد لبخندش عمیق‌تر شد: - خبری خوبی‌ست، چرا که ازدواج طبقه‌ی جال با ترال‌ها مشکل است. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - منظورتان چیست؟ هارالد سینه سپر کرد: - می‌خواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم. سیگرون از سر ناباوری نگاهش می‌کرد. هارالد گفت: - نظرت تو چیست؟ سیگرون لحظه‌ای نگاهش کرد: - قربان نمی‌خواهم روی حرف شما حرفی بیاورم، اما... نفس عمیقی کشید: - بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود. هارالد کمی جا خورد: - یعنی تو مخالف هستی؟ سیگرون کمی سرش را بالا گرفت: - خیر. اما نمی‌خواهم دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس، همسر شما شده‌ام. هارالد نفسش را صدادار از دهان خارج کرد: - آینده نگری‌ات قابل ستایش است. بسیار خب! تا آن موقع منتظر می‌مانم؛ بهتر است برویم، دلم نمی‌خواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آورده‌ام. سیگرون خندید و در سکوت به شهر بازگشتند. وارد میدان شدند، با کشیدن افسار اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند. سیگرون با تنفر و ترحم نگاهش کرد: - تا کی باید آویزان بماند؟ هارالد از آیوار چشم گرفت و به سیگرون دوخت: - دو روز دیگر اعدام می‌شود، تا آن موقع باید همين‌جا بماند. حرکت کردند. سیگرون گفت: - نظر شاه اریک درمورد حرف‌هایش چیست؟ هارالد آرام لب به سخن گشود: - چیزی نگفته. سیگرون افسار را در دست فشرد: - فکر می‌کنید عاقبت چه می‌شود؟ هارالد نگاهش کرد: - با حرف‌هایت مرا مشکوک می‌کنی. سیگرون از درون لرزید، اما محکم گفت: - کمی نگران هستم که نکند آن دزد بی خرد با دروغ‌هایش نظر شاه را برگرداند. به خانه رسیدند. هارالد گفت: - اما او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده. مطمئن باش اگر ثابت می‌شد که تو ترال هستی، به خاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی، نه اینطور آزاد. سپس نگاهی امیدوار کننده به سیگرون انداخت، افسار اسب را کشید، رفت و در تاریکی ناپدید شد. سیگرون که از رفتنش مطمئن شد، دستش را روی در گذاشت که صدای کسی توجه‌اش را جلب کرد. سیگرون آرام به پشت سر برگشت، سیرنا که در یک قدمی ایستاده بود: - او تنها راه زنده ماندن توست، پس نجاتش بده. سیگرون متعجب گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟ سیرنا عصایش را در دست فشرد: - آیوار را نجات بده، تا تو را نجات دهد. و به راهش ادامه داد و در دل تاریکی غیب شد. سیگرون وارد خانه شد گردا به استقبالش آمد در آغوشش کشید: - وای سیگرون تو برگشتی!
  19. #پارت سی و نه... در میان راه هارالد سکوت کرده بود و سیگرون هر از گاهی، از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد و دنبال خشم یا نیرنگ بود. صدای سم اسب‌ها که روی سنگ‌ها کوبیده میشد، در فضا پیچیده بود. هوای خنک کوهستان زیر موهایشان جولان می‌داد. هارالد در پای کوهی ایستاد و نگاهی به بالا و سپس به سیگرون انداخت: - باید بالا برویم. سیگرون با سر تکان دادن، حرفش را تأیید کرد. هارالد با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد. سیگرون هم پشت سرش راه افتاد، از میان درختان سر به فلک کشیده گذشتند و از کوه بالا رفتند، تا نیمه‌ی کوه رسیدند که شیب زیادی داشت، پیاده شدند و اسب‌ها را همان‌جا بستند. سیگرون به آرامی خنجر را از زیر زین برداشت و داخل کمربند چرم و پهنش گذاشت. لباسش را مرتب کرد، همراه هارالد بقیه‌ی کوه را پیاده رفتند. وقتی به اوج کوه رسیدند، سیگرون پشت سر، با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند. هارالد نفسی تازه کرد: - اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را رَم‌یار، یعنی اسب همراه، اسب آرام‌‌گیر گذاشته‌ام، می‌دانی چرا؟ سیگرون دو قدم نزدیک رفت: - خیر قربان. هارالد روی زمین نشست و به دوردست‌ها خیره شد و ادامه داد: - پدرم در آخرین جنگش، زمانی که همه‌ی افرادش را از دست داد، تا آخرین قطره خون مبارزه کرد، زمانی که دشمنان می‌خواستند سر از تنش جدا کنند، محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بی‌جانم را روی اسب می‌گذارد و با زدن اسب، آن را فراری می‌دهد. اسبش از میدان نبرد می‌تازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه می‌آید و از پای می‌افتد. زمانی که رسیدم نه پدرم جان داشت و نه اسب. آهی از سر حسرت کشید: - من زیاد اینجا می‌آیم و تاکنون نتوانسته‌ام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده می‌شوم. لبخندی به تلخی جام زهر زد: - نیامده‌ایم تا این حرف‌ها را بزنم، کار واجب‌تری داشتم. بیا بشین، قصد گرفتن جانت را ندارم؛ نیازی به ترسیدن نیست. سیگرون نزدیک رفت: - من ترسی ندارم. هارالد ردای سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد، به کمربند اشاره کرد: - آن خنجری که آماده‌ی دریدن تن من است، همه چیز را آشکار می‌کند. درست است که شما فرمانده‌ی ارتش هستی و باهوش، اما من هم بسیار زیرک هستم. لبخند زد: - آمده‌ایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرف‌های آیوار سلینگر. سیگرون کنارش نشست و محکم گفت: - هویت من مشخص است و در اسناد محرمانه ثبت شده، می‌توانید بروید و مطمئن شوید. هارالد سر تکان داد: - هم از ترال بودن تو خوشحال هستم و هم غمگین. به دوردست‌ها خیره شد: - از سالیان خیلی دور، پیش‌بینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد، آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری می‌کند و اولین فرمانروای زن دان‌لاو می‌شود. نگاهش کرد: - تا حرف‌های آیوار سلینگر را شنیدم، حدس زدم که آن تو هستی؛ اما تو ترال بودنت را انکار می‌کنی. کمی به او نزدیک شد:- سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا می‌شود!
  20. در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش. بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون می‌ارزم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین.
  21. به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونه‌ای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچه‌ها دیگه کی‌ان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچه‌های دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار می‌کنین. به قیافه‌ی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشه‌ی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم.
  22. نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرفه‌ای ندارد. ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم می‌زند. در این داستان هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. مقدمه: شعله‌ای که از زیر خاکستر شهر برمی‌خیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمی‌توان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت؛ شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد. @A.H.M
×
×
  • اضافه کردن...