رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت نود و یک... اسما: - من دکتر زنان و زایمانم قیافه آدم حامله و زائو رو خوب می‌شناسم البته رفتارتون هم این و نشون میده مثل حساسیت به صدا یا نور یا حتی اون اشتیاقتون برای خوردن کیک و حالت تهوع‌ام که دیگه خودش نشان دهنده‌ی بارداریه . - این دفعه رو اشتباه کردی فیلم که نیست حالت تهوع نشانه‌ی بارداری باشه می‌تونه از مسمومیت باشه یا استرس یا هرچی، بهتره دفعه بعد بیخودی قضاوت نکنی. یه خنده‌ی نخودی کرد و گفت: - باشه من معذرت می‌خوام ولی بهتره یه آزمایش بدی. چشمانم را از حرص بستم نمی‌فهمیدم چرا اینجوری راجع بهم فکر می‌کند بهار گفت: - مهتا دختر خوبیه من بهش شک ندارم جدیدا یکم افسردگی گرفته این علائمی که گفتی می‌تونه اثرات اون باشه. اسما باز گفت: - خود افسردگی هم می‌تونه نشانه بارداری باشه. دیگه داشت شورش را درمی‌آورد امیر سریع گفت: - خب دخترا این بحث رو همینجا تموم کنین نظرتون چیه بریم دربند و بستنی بخوریم؟ می‌خواستم موافقت کنم ولی ترجیح دادم سکوت کنم که باز به من انگ حاملگی نزنند، یاد سهراب و کارش افتادم اگه حق با اسما باشد چی؟ من دیگر کارم تمام است، بعد با چه رویی به چشم‌های بهار یا خواهرم نگاه کنم بهار صدایم زد نگاهش کردم گفت: - کجایی تو؟ چندبار صدات زدم. - حواسم نبود، چیزی می‌خواستی؟ بهار: - دربند، بستنی، نظرت؟ - تابع نظر جمعم. امیر گفت: - خوبه، همه می‌خوان برن پس سریع کیکتون رو بخورین و بریم. نگاهم به کیک بود دلم می‌خواست بخورم ولی می‌ترسیدم. بقیه کیک‌شان را خوردن و راه افتادیم هر خانواده با ماشین خودش و چون من و کوروش مجرد بودیم قرار شد با ماشین امیر برویم تو راه چشمم به داروخانه خورد یاد حرف‌های آن اسمای لعنتی افتادم و گفتم: - آقا امیر میشه نگهدارین من خیلی سرم درد میکنه می‌خوام قرص بخرم. چشمی گفت و نگهداشت تا خواستم پیاده شوم گفت: - بشین من برات می‌گیرم. سریع در را باز کردم و گفتم: - نه خودم میرم. .... ... راوی.. نگاه امیر به داروخانه بود گفت: - این رفیقت خیلی تغییر کرده‌هاا، نکنه حرفای اسما درست باشه؟ بهار همیشه معترض گفت: - چی میگی امیر؟ اون فقط یکم افسردگی گرفته خوب میشه من مطمئنم اون خطایی نکرده. امیر: - مگه نشنیدی اسما می‌گفت قیافه آدم حامله رو تشخيص میده اگه این رفیقت واقعا حامله باشه چی؟ اصلا این که خوب بود یهو چرا سر درد شد؟ اصلا چرا نذاشت من برم؟ بهار: - چه ربطی داره؟ خب نخواست زحمتت بده دیگه. امیر: - اون مدت که نبود و کسی ازش خبر نداشت چی؟ بهار سکوت کرد آن هم به رفیقش شک کرده بود گفت: - امیر انقد ته دل منو خالی نکن، مهتا همچین دختری نیست. امیر: - باشه بهار خانم شانس بیاره که خطایی نکرده باشه واگرنه دیگه اجازه نمیدم باهاش رفاقت کنی. .... ... مهتا... وارد داروخانه شدم یک مسکن و بیبی چک گرفتم و برای اینکه بقیه متوجه نشوند داخل کیفم گذاشتمش و قرص را دستم گرفتم و سوار ماشین شدم و گفتم: - آب ندارین اینجا؟ امیر از داخل داشبورد یک بطری درآورد و گفت: - گرمه ولی تازه است. تشکر کردم و قرص را باز کردم و بین انگشتانم نگهداشتم و انگشتم را سمت دهانم بردم و با حالت نمایشی انگار روی زبانم گذاشتم و بعد آب خوردم و کمی که گذشت بهار گفت: - خوبی؟
  2. #پارت نود... *بخش هشتم* ... مهتا... اصلا حالم خوب نبود بعد از آن شبی که سهراب داخل دره افتاد یک جورایی بخاطر کاری که باهام کرد و ناپدید شدنش افسردگی گرفتم و با هیچکس درموردش حرف نزدم بهار خیلی تلاش کرد از زیر زبانم حرف بکشد ولی من نمی‌خواستم با گفتن حقیقت آبروی خودم را ببرم. سعی می‌کردم دانشگاه بروم با بهار و امیر وقت بگذرانم تا شاید حالم بهتر شود تولد امیر بود بهار تو خانه‌ی خودشان، تولد گرفته بود البته با کمک من، شب امیر آمد کلی غافلگیر شد در مراسم من، بهار، امیر و کوروش آشنا بودیم و دوتا زوج دیگر هم بودن انگار یکی خواهر امیر بود و آن یکی پسرخاله‌اش. آهنگ گذاشتن که برقصند ولی من اصلا حوصله نداشتم صدای آهنگ روی اعصابم بود از بهار خواهش کردم تا صدایش را کم کند فضاهای آروم را ترجیح می‌دادم با آن نور رقصانی که گذاشته بود حالم لحظه به لحظه بدتر می‌شد سعی می‌کردم سمت مخالف را نگاه کنم تا اذیت نشوم بهار کنارم نشست و گفت: - چته؟ حالت خوب نیست انگار. همین‌طور که سعی می‌کردم به نور نگاه نکنم گفتم: - اذیتم، نور و صدا خیلی زیاده حالم داره بد میشه. با تعجب گفت: - وا چرا! تو که عاشق صدای بلند بودی خونه‌ات هم که ماشالا همیشه چراغونیه. - بهار حوصله ندارم می‌خوام برم. بهار: - تو غلط کردی بمون تازه داره خوش می‌گذره مردا رو ببین چجوری میرقصن، تازه می‌خوام تو و کوروش و به هم جوش بدم دیگه از اون پسره هم که خداروشکر خبری نیست، نظرته؟ نگاهم افتاد به کوروش که درحال رقص بود بدم نمی‌آمد ولی خب یاد کاری که سهراب با من کرد افتادم گفتم: - دختر همسایه‌شون چیشد پس؟ بهار: - کوروش قبول نکرد فکر کنم هنوزم چشمش دنبالته، نگفتی نظرت رو؟ - بعدا درموردش حرف میزنیم نمی‌خواین کیک بدین! آخه بدجور هوس‌انگیزه. خندید و شکمویی نصیبم کرد و بلند گفت: - آقایون رقاص، نوبت کیک خوردنه. همه با اشتیاق نشستند چشمم به کیک بود که سریع‌ تر بخورم ولی مسخره بازی‌های بهار تمومی نداشت. بالاخره کیک را بریدن و داخل ظرف گذاشتن زود تر یکی از ظرف‌ها را برداشتم و با اشتیاق خوردم ولی پشیمان شدم چون بدجور مزه و بوی تخم مرغ نیمه خام می‌داد نگاهم به بقیه افتاد که با به‌به و چه‌چه می‌خوردن به سختی قورتش دادم و فکر کردم شاید مشکل از چنگال باشد تیکه بعدی را که در دهانم گذاشتم فهمیدم واقعا مزه‌ی کیک است و سریع ظرف را روی میز گذاشتم و دستشویی رفتم و تمام محتویات معده‌ام را بالا آوردم، دست و صورتم را شستم و پیش بقیه برگشتم. بهار گفت: - خوبی قربونت؟ چیشدی یهو؟ با لبخند گفتم: - چیزی نیست خوبم. سر جای قبلیم نشستم بهار گفت: - از اون موقع که کله‌ی ما رو بخاطر کیک خوردی حالا هم بردار بخور گشنه خانم. اصلا دلم نمی‌خواست دوباره حالم بد شود گفتم: - معده‌ام خالیه دلم نمی‌خواد خامه بخورم. همسرِ پسر خالهِ امیر گفت: - اسمت مهتاب بود؟ بهار گفت: - مهتا درسته، اسما جان. اسما گفت: - مهتا خانم شما بارداری؟ چشمام از تعجب گرد شد و با خجالت گفتم: - من مجردم. به حالت کنایه گفت: - مگه تو مجردی نمیشه حامله شد؟ - من خطایی نکردم.
  3. ‌#پارت هشتاد و نه... مصطفی داد زد: - اسم من و تو دهن کثیفت نیار فقط بگو دخترم کجاست؟ مزاحم خوشیتون نمیشم. مرتضی آدرس جایی که حورا بود را داد مصطفی عزم رفتن کرد. جلوی در حیاط، خانم فرهمند جلو مصطفی را گرفت و گفت: - مصطفی تو می‌خوای بری دنبال حورا؟ وکیلی طعنه‌آمیز گفت: - چیه پشیمونی؟ می‌خوای بیای؟ فرهمند سنگ‌دل گفت: - می‌خوام ازت خواهش کنم درمورد من چیزی به کسی نگی. مصطفی با یک نیشخند گفت: - نگران نباش به همه میگم مامانش مرده. تف تو صورتش انداخت و از خونه خارج شد..... ....... عزیزخانم گفت: - رعنا جانم، عزیزم بیا بشین آروم باش خودت که باهاش حرف زدی گفت که داره میاد. رعنا دستان عزیز خانم و گرفت و گفت: - وای عزیزجون، سهرابم منو بخشیده باهام حرف زد گفت حالش خوبه، گفت تا امشب میرسه، نمی‌دونی چقد خوشحالم. رعنای طفلک بی خبر از همه جا، که هول کرده بود گفت: - میگم عزیزخانم قیافم خوبه؟ یه وقت رنگ پریده یا سفید نشده؟ لباسام خوبه؟ یا برم عوض کنم، راستی شام، شام و چیکار کنم؟ سهرابم چی دوست داره براش درست کنم؟ عزیزخانم دست رعنا را کشید و رو مبل نشاند و گفت: - همینجا بشین خودم همه کارها رو می‌کنم. رعنای بی طاقت بلند شد و گفت: - نخیر غذا رو من درست می‌کنم می‌خوام به پسرم نشون بدم چه کدبانویی هستم بچه‌ام حتما تو این مدت غذای درست و حسابی نخورده باید بهش برسم. لیانا هم از خوشحالی دست از پا نمی‌شناخت، آهنگ گذاشته بود و می‌رقصید و گاهی هم بلند بلند با آهنگ تکرار می‌کرد که این کارش باعث شادی بقیه اهالی خونه میشد... وکیلی رسید دم پرورشگاهِ خانه مهتاب و زنگ زد و پیرمردی دم در آمد و گفت: - بفرمایید. وکیلی گفت: - اومدم دنبال دخترم، حورا. نگهبان گفت: - اجازه بدین باید هماهنگ کنم. در را بست و رفت تلفنی با کسی هماهنگ کرد و باز دم در برگشت و گفت: - بفرمایید آقای مدیر منتظرتونن. وکیلی وارد شد و سمت دفتر مدیر رفت و گفت: - من دخترم رو گم کرده بودم بهم گفتن که اینجاست، اومدم دنبالش. مدیر گفت: - کی گمش کردین؟ وکیلی گفت: - چهار سال پیش، اون موقع سه ماهش بود اسمش حوراست. مدیر: - ما چنین اسمی اینجا نداریم بیشتر بچه‌های اینجا بی نام و نشون هستن شما ببینینش می‌شناسین؟ وکیلی: - میگم چهار سال گذشته، چطور باید بشناسم. مدیر: - بسیار خب تشریف داشته باشین تا پلیس بیاد. وکیلی با ترس گفت: - پلیس برای چی؟ مدیر که متوجه ترس وکیلی ‌شد گفت: - نترسین چیز خاصی نیست این روند قانونی بهزیستیه باید هویت شما و اصالت حرفتون اثبات بشه. نیم ساعت بیشتر طول نکشید تا آمدن پلیس و کلی سوال پرسیدن از اینکه چطور گم شده و کی آدرس داده و مادرش کجاست و فلان، که تمامش را وکیلی دروغ گفت... شب شد ولی از سهراب خبری نشد ماموران آتش‌نشانی گفتن که کل دره را گشتن و هیج نشانه‌ای از کسی نبوده و عزم رفتن کردن ولی مگر میشد که سهراب ناپدید شود؟ رعنا به شایان زنگ زد و با خوشی گفت: - سلام پسرم خوبی؟ کجایین پس؟ ما خیلی وقته منتظریم. شایان نمی‌خواست که بگوید چه اتفاقی افتاده ولی رعنا آنقدر اصرار کرد که شایان مجبور شد واقعیت را بگوید رعنای بی‌طاقت با فرامرز صحبت کرد و به سمت شایان و مهتا حرکت کردند.... ....... دو ماه گذشته بود ولی هیچ خبری از سهراب نبود و همه باور کرده بودن که سهراب مرده واگرنه حتما خبری ازش میشد مراسم ختم گرفتن برای کسی که نه از زنده بودنش خبری بود نه از مردنش...
  4. #پارت هشتاد و هشت... شایان بدون اینکه نگاهم کند گفت: - مختاری. وکیلی متعجب گفت: - یعنی جون این برات ارزشی نداره؟ شایان: - نه، چون اگه این لعنتی نبود الان این همه بلا سر داداشم نمی‌اومد. وکیلی: - لعنت به شماها، اون که شوهرش بود اونجوری کرد از تو چه انتظاری میشه داشت. تفنگ رو مسلح کرد و گفت: - با زندگیت خداحافظی کن خوشگل خانم. شایان هم تفنگش را درآورد و رو سر وکیلی گذاشت که با تعجب نگاه می‌کرد. شایان گفت: - به اینجاش فکر نکرده بودی نه؟ به قول سهراب، قصاص دربرابر قصاص، بزنی زدمت. وکیلی گفت: - من بدون اموال و خانواده‌ام جانی ندارم. شایان: - اسم دخترت حورا بود، نه؟ وکیلی چشماش چهارتا شد شایان نوچ نوچی کرد و گفت: - زنت خیلی بی رحمه، از بچه‌اش گذشت بخاطر عشقش. وکیلی: - تو می‌دونی دخترم کجاست؟ شايان: - می‌دونم. وکیلی تفنگش را در جیب داخلی کتش گذاشت و گفت: - ما که با هم جنگی نداریم بدون درگیری هم می‌تونیم صحبت کنیم بگو دخترم کجاست تا از جونتون بگذرم. شايان با نیشخند یک برگه سمت وکیلی گرفت و گفت: - این آدرس جاییه که می‌تونی جواب تو بگیری. وکیلی داخل برگه رو نگاه کرد و گفت: - دخترم اینجاست؟ شایان: - نه این آدرسِ کسیه که می‌دونه دخترت کجاست برو ازش بپرس. وکیلی مبهوت مانده بود شایان به اورژانس و پلیس زنگ زد؛ وکیلی و افرادش هم سوار ماشین شدن و رفتن، نمی‌توانستم هیچ کاری بکنم فقط زل زده بودم به شایانی که با چراغ قوه گوشی دنبال سهراب می‌گشت گفتم: - از کجا یهو پیداتون شد؟ همانجور که نگاهش به پایین بود گفت: - نزدیکتون بودم سهراب که زنگ زد اومدم، پیدا کردنش سخت نبود بهش گفتم برگردیم خونه، گفت ترجیح میده برای دل لیانا هم که شده تو رو برگردونه، از این و اون پرسیدیم تا ردت و زدیم خیلی شانس آوردی که به موقع پیدات کردیم. بهم نگاه کرد و گفت: - ولی وای به حالته که اتفاقی برای داداشم بیفته پوستت رو می‌کنم. - منو بخاطر اون گرفتن. شایان: - تو سهراب رو به وکیلی لو دادی. - من هیچی نگفتم. - همین که رفتی خونه‌ی اون مرتیکه، گند زدی. - به اجبار رفتم. - همه چیز رو خراب کردی. - اگه من نبودم الان این حرفا رو به لیانا باید میزدی. - اون خیلی مرده که این همه درد و تحمل کرده. - اون نامرده. به هقهق افتادم نزدیک آمد و گفت: - چطور؟ - اون عوضی زندگیم رو ازم گرفت آبروم رو گرفت. جلوی من یک زانوش را روی زمین گذاشت و گفت: - درست حرف بزن ببینم چی میگی. فقط نگاهش می‌کردم نمی‌توانستم بگویم چه اتفاقی افتاده. صدای آمبولانس و ماشین پلیس آمد شایان بلند شد و با نور گوشیش به آنها علامت داد..... .... راوی.... سهراب ته دره درحال جان دادن بود شایان به کمک پلیس و آتش نشانی درحال گشتن و جست‌وجو بودن صبح شده بود ولی هیچکس چیزی پیدا نکرد... وکیلی به مقصد رسید زنگ خانه را زد و خانمی جواب داد و بعد از چندتا پرسش و پاسخ در را باز کرد وکیلی وارد خانه شد و با کنجکاوی همه جا را بررسی کرد و با مردی که به استقبالش آمد داخل رفت و منتظر نشست ناگهان یک زن و مرد آمدند وکیلی با تعجب بلند شد آن زن ومرد هم تعجب کردن. مرد گفت: - مصطفی تو کی آزاد شدی؟ مصطفی با طعنه گفت: - می‌بینم با پول من خیلی داره بهتون خوش می‌گذره، از این زنیکه بی همه چیز انتظار چنین غلطی می‌رفت تو که داداشم بودی دیگه چرا؟ جواب بده مرتضی، با پول من دارین عشق و حال می‌کنین؟ اون زنم بود چطور تونستی بگیریش؟ مرتضی گفت: - داداش بسه، بشین باهم صحبت می‌کنیم. مصطفی گفت: - با شما دوتا دیگه هیچ حرفی ندارم فقط اومدم دنبال دخترم، بگین کجاست؟ خانم که همون خانم فرهمند بود گفت: - مصطفی.
  5. #پارت هشتاد و هفت... به سمت مقصد نامعلوم حرکت کردم باید خودم را از دست همه نجات می‌دادم، یک جاده که دو طرفش را درخت‌های بلند پوشانده بود را در پیش گرفتم بدون اینکه بدانم آخرش به کجا منتهی می‌شود خیلی راه رفته بودم خسته بودم هوا هم تاریک شده بود می‌ترسیدم حیوانی به من حمله کند و بخواهد مرا یک لقمه چپ کند، اصلا مگر مهم بود؟ دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. یک ماشین مشکی رنگ کنارم ایستاد وکیلی از داخلش پیاده شد از ترس عقب رفتم گفت: - نترس خانومی تو رو آزادت کردم دنبال اون شوهرِ کثافتت می‌گردم، کجاست؟ داد زدم: - اون عوضی شوهر من نیست دست از سرم بردار. وکیلی: - منظورت چیه؟ باهم دعوا کردین؟ به راهم ادامه دادم گفت: - دوتا پیچ دیگه رو رد کنی میرسی به سوله، جایی که قتلگاه تو و شوهرته. ایستادم و گفتم: - شما از کجا سر و کله‌تون پیدا شد؟ منو چجوری پیدا کردین؟ وکیلی: - راپرت چیام خبر دادن، بیا سوار شو باید بریم سراغ شوهر عوضیت. - من باهات هیچ جا نمیام دست از سرم بردار. دوباره به راهم ادامه دادم گفت: -بازم دلت هوس تیر خوردن کرده؟ از ترس سر جا میخکوب شدم و گفتم: - چرا ولم نمی‌کنین؟ خسته‌ام کردین. وکیلی: - مثل بچه‌ی آدم بیا سوار ماشین شو تا یه گلوله حرومت نکردم. - مگه سهراب رو نمی‌خواین؟ همین مسیر رو ادامه بدین میرسین به یه روستا، برین خونه‌ی خان، اون لعنتی اونجاست. یک ماشین از سمت روستا آمد و ایستاد باید می‌رفتم جلو تر تا ازش کمک بگیرم دوباره به راهم ادامه دادم گفت: - خانم شریفی. اهمیت ندادم دوباره صدام زد باز هم اهمیت ندادم ناگهان صدای گلوله آمد و بعدش هم آخ یکی، خشک شدم برگشتم. پشت سرم سهراب ایستاده بود گلوله به کتف راستش برخورد کرده بود با تعجب گفتم: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ صدای شایان می‌آمد که داشت سهراب را صدا میزد و به طرفمان می‌آمد، ولی سهراب حالش بد شد و سمت درختان رفت تا از آنها کمک بگیرد ولی دستش سر خورد و بین درخت‌ها افتاد و بعد صدای غلت زدنش که مشخص می‌کرد که داخل دره افتاده، ولی در تاریکی هوا هیچی دیده نمی‌شد با بهت نگاه می‌کردم شایان چراغ قوه‌ی گوشیش را روشن کرد و نگاه کرد وقتی چیزی ندید. به سمت وکیلی رفت و یقه‌اش رو گرفت و گفت: - حیوون، چیکار کردی؟ اون داداشم بود تو چطور دلت اومد بکشیش؟ وکیلی تفنگ را روی سر شایان و گفت: - اگه خیلی دلت بخواد می‌تونم تو رو هم بفرستم پیشش. روی زمین نشستم، همه چیز دور سرم می‌چرخید شایان کثافتی نصیبش کرد و سمت دره رفت و خواست پایین برود گفتم: - آقا شایان. برگشت و نگاه کرد و گفت: - داداشم رو پیدا کنم بعد شما رو می‌برم خونه‌تون. خواست پایین برود ولی پاش سر خورد و با زور از درخت کمک گرفت وکیلی سری تفنگ را به سمتش گرفت و گفت: - نمی‌دونم کی هستی ولی باید بمیری دلم نمی‌خواد این قضیه شاهدی داشته باشه باشه. با عجز و التماس گفتم: - نه،نه این کار و نکن ما به کسی حرف نمی‌زنیم بهمون رحم کن. شایان با کلی مشقت خودش را بالا کشید و گفت: - بکش، ولی بدون دیر یا زود پلیس متوجه میشه و برات گرون تموم میشه، مطمئنم سهراب خیلی چیزا برای ارائه به پلیس داره. وکیلی گفت: - تو چی می‌دونی؟ شایان گفت: - تو می‌تونی منو بکشی ولی نمی‌تونی ازم حرف بکشی. شایان گوشیش را درآورد تا زنگ بزند وکیلی نامرد اجازه نداد و تفنگ را سمت من گرفت و گفت: - حرف نزنی اینو می‌کشم.
  6. پارت هشتاد و شش... مرد گفت: - اینجا آنتن خیلی ضعیفه، فقط یه سری جاهای خاص می‌گیره. بعد یکی به نام احمد رضا را صدا زد یک پسر حدودا ده ساله آمد مرد گفت: - این خانم و آقا رو ببر خونه‌ی خان. پسر قبول کرد و بیرون آمد و گفت: - بیاین من می‌برمتون. بلند شدیم و همراهش رفتیم ده دقیقه‌ای به یک خانه‌ی دو طبقه چوبی خوشگل رسیدیم. پسر، خان را صدا زد که یک پیرمرد به ایوان آمد و گفت: - چی می‌خوای پسر؟ احمدرضا به ما اشاره کرد و گفت: -اینا تو جنگل گم شده بودن، دنبال تلفن می‌گردن تا زنگ بزنن. خان گفت: - بیاین بالا. سهراب گفت: - بهتون زحمت نمیدیم فقط یه زنگ می‌زنیم و میریم. خان گفت: - این موقع صبح؟ اینجا رسم نداریم مهمون رو گشنه بفرستيم بره، حالا بیاین بالا صحبت می‌کنیم. از پله‌ها بالا رفتیم، خان که سر و وضع سهراب را دید گفت: - صورتت چرا کبوده؟ سهراب طبق معمول دروغ در آستینش داشت گفت: - افتادم صورتم رو زمین کشیده شد. ولی خان باور نکرد مشکوک نگاه می‌کرد گفت: - خیلی خب برین داخل. وارد خانه شدیم، سهراب به کسی زنگ زد و گفت که کجاییم. صبحانه را تازه گذاشته بودن تعارف کردن نشستیم و شروع کردیم به صبحانه خوردن ولی سهراب میل نداشت چند لقمه خورد و بس کرد گیج بود هی چشمانش را می‌بست و سرش را تکان می‌داد و ناگهان چشمانش را تا آخرین درجه‌ای که می‌شد باز می‌کرد خودم را نزدیکش کردم و آرام گفتم: - حالت خوبه؟ گفت: - خوابم میاد. به خان نگاه کردم که داشت نگاهمان می‌کرد گفت: -چیشده جوون؟ سهراب گفت: - خسته‌ام، خوابم میاد. خان گفت: - صبحانه تون رو بخورین و برین اتاق بغلی استراحت کنین. بعد به نارین نامی گفت: - اتاق رو برای مهمونامون آماده کن. یک دختر دوازده ساله چشمی گفت و بلند شد و از اتاق خارج شد، سهراب خیلی خسته‌ تر از آن بود که بخواهد مخالفت کند کمتر از پنج دقیقه طول کشید دختر آمد و گفت: - اتاق آماده است. سهراب بلند شد خان گفت: - جوون زنتم ببر. با ترس به سهرابی که دم در ایستاده بود و نگاهم می‌کرد نگاه کردم که گفت: -خیلی خسته‌ام سریع بلند شو بیا. سریع گفتم: - اگه اجازه بدین ترجیح میدم برم بیرون و گشت بزنم. خان گفت: - اینجا برای غریبه‌ها ممکنه خطرناک باشه مخصوصا یه خانم، برو و استراحت کن بعدا هرجا خواستی با شوهرت برو. سهراب گفت: - بلند شو دیگه توان وایستادن ندارم. مجبور شدم با سهراب به اتاق بروم، دوتا رختخواب کنار هم پهن شده بود؛ سهراب بی توجه به چیزی خوابید، من هم خسته بودم یکی از تشک‌ها رو کشیدم کنج اتاق و رویش نشستم زمان زیادی گذشته بود و من نتوانستم مقاومت کنم دراز کشیدم و پتو را تا زیر گلویم کشیدم و خوابیدم... ..... تو گوشه‌ی اتاق با چشمای اشکی نشسته بودم و به سهرابی که فارغ از غم دنیا خوابیده بود نگاه می‌کردم انگار نه انگار که همین دو ساعت پیش چه غلطی کرده بود. بلند شدم و در را باز کردم و با ترس به سهراب نگاه کردم و سریع از اتاق خارج شدم، از پله‌ها پایین رفتم تا از آن خانه‌ی حال بهم زن فرار کنم فقط دعا می‌کردم خان نبیند چون باز می‌خواست بگوید اینجا برای خانم تنها خطرناک است. حالم از آن خان کثافت بهم می‌خورد که مرا مجبور کرد با سهراب بروم، حالم از سهراب بهم می‌خورد که زندگیم را نابود کرد، حالم از وکیلی بهم می‌خورد، حتی از لیانا که به دروغ گفت من زن سهراب هستم، حالم از عالم و آدم گرفته بود.
  7. #پارت هشتاد و پنج... عزیزخانم با ذوق پسش رعنا رفت و گفت: - رعنا خانم، رعنا خانم، مژده بده رعنا جانم. رعنا با تعجب گفت: - چیشده عزیزخانم؟ از سهرابم خبری شده؟ عزیزخانم: - آره قربونت برم الان زنگ زدم به شایان گفت تا چند روز دیگه با سهراب میاد. رعنا دست عزیزخانم را گرفت و گفت: - راست میگی عزیزخانم؟ تورو جونِ رعنا بگو داری راست میگی؟ سهرابم خوبه؟ الان کجاست؟ عزیزخانم: - آروم باش عزیزم، شایان گفت پیداش کرده چشمت روشن. رعنا گفت: - تلفن کو؟ باید زنگ بزنم به شایان می‌خوام با پسرم حرف بزنم. عزیزخانم: - نه! نه عزیزم، شایان گفت زنگ نزنین خودم زنگ میزنم آروم باش فقط خواستم دلت آروم بگیره. رعنا: - تا پسرم رو نبینم دلم آروم نمی‌گیره. .... ... مهتا.... تو دل تاریکی می‌رفتم صدای حیوانات می‌آمد از آمدنم پشیمان شدم با اینکه سهراب گفته بود پشت سرم را نگاه نکنم ولی یک چشمم جلو بود یک چشمم پشت سر؛ آنقدر راه رفتم که خسته شدم پای یک درخت نشستم و تکیه دادم، دیگر کم آورده بودم از ترس کلی گریه کردم تا آرام شدم صدای خش خش برگ‌ها و شکستن چوب می‌آمد انگار یکی داشت نزدیک میشد. بلند شدم و دوباره به راه افتادم نباید گیر می‌افتادم پای آسیب دیده‌ام به یک سنگ گرفت و به زمین افتادم که آخم درآمد. صدا نزدیک‌ تر میشد همان‌جا به درختی تکیه دادم دیگر تحمل نداشتم. دیگه حتی برام مهم نبود که گیر بیفتم یا نه. صدای کسی می‌آمد که داشت صدایم می‌زد سهراب بود تعجب کردم که او چطور فرار کرد شاید تصمیم گرفت همه دارایی وکیلی را برگرداند هنوز هم صدایش می‌آمد. گفتم: - من اینجام. زیاد طول نکشید که دیدمش گفتم: - چطور اومدی اینجا؟ گفت: - بهت گفتم برو نشستی اینجا داری کیف می‌کنی؟ گفتم: - پام گرفت به سنگ و برید دردم گرفته نمی‌تونم راه برم. بی اهمیت به دردم گفت: - بلند شو بریم تا نیومدن. آرام بلند شدم و با او هم‌قدم شدم خیلی رفتیم تا به یک روستا رسیدیم و از خستگی دم در یک خانه نشستیم سهراب گفت: - سرنگ رو بده. گفتم: - نه نباید این کار و بکنی تو معتاد نیستی فقط داری به خودت تلقین می‌کنی. سهراب: - سرنگ و بده. - آقای همتی لطفا. سهراب: - سرنگ رو بده. فقط یک جمله را تکرار می‌کرد سرش را به دیوار پشت سرش کوبید ترسیدم که نکند بلایی سر خود‌ش بیاورد سرنگ را به او دادم تزریق کرد و سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست یک ساعتی گذشت در خانه باز شد و یک دختر جوان بیرون آمد تا چشمش به ما افتاد هینی کشید و داخل برگشت. سهراب را صدا زدم ولی خوابش برده بود چند دقیقه بعد یک آقایی دم در آمد و گفت: - شما کی هستین؟ دم در خونه‌ی من چیکار می‌کنین؟ بلند شدم و گفتم: - ما تو جنگل گم شده بودیم اینجا رو با کلی بدبختی پیدا کردیم و خواستیم استراحت کنیم. مرد گفت: - خب چرا اینجا؟ در میزدین و می‌اومدین داخل. - دیر وقت بود نمی‌خواستیم مزاحم بشیم. مرد: - بفرمایید داخل، صبحانه حاضره. - زحمت نمیدیم. در را کامل باز کرد و گفت: - بفرمایید. نشستم و سهراب را صدا زدم چشمانش را باز کرد و بعد از اینکه هوشیار شد گفت: - یک تلفن بهم بدین ما باید بریم.
  8. #پارت هشتاد و چهار... رهاگفت: - بیشتر از دو ساعته. وکیلی: - خوبه دیگه بهش نده تا من بهت نگفتم. رها: - چشم عمو جون. رها به اتاقک رفت و بقيه از سوله خارج شدند، دانیال نزدیک آمد و دوباره زخمم را بست و پانسمان کرد و موقع رفتن آرام گفت: - وکیلی داره میره ده دقیقه دیگه جلوی در باش تا از این جهنم خلاص شی. رفت، نمی‌دانستم او کی بود که داشت کمکم می‌کرد شاید تنها فرصتم بود شاید هم تله بود مهم نبود آخرش هم مرگ بود باید شانسم را امتحان می‌کردم نگاهم افتاد به اتاق، خبری از رها و هیچ کس دیگر نبود داخل سوله هم خالی بود بلند شدم و به سمت در رفتم، هیچ قفلی نداشت از لای در نگاه کردم کسی در محوطه نبود، آرام و بی‌صدا از سوله خارج شدم، عجیب بود که خلوت بود چند قدم جلو تر رفتم و متوجه اتاقک گوشه‌ی حیاط شدم که صدای خنده عده‌ای از افراد می‌آمد. در تاریکی کسی حواسش به گوشه حياط نبود که ممکن است کسی فرار کند آرام آرام می‌رفتم که سر و صدا ایجاد نشود به در که رسیدم همان مرد را دیدم که ایستاده بود آرام گفتم: - تو کی هستی؟ چرا بهم کمک می‌کنی؟ گفت: - من دشمن دشمنتم، تو باید زنده بمونی تا اون کثافت رو نابود کنی این آخرین فرصتیه که می‌تونم نجاتت بدم. به یک مسیر اشاره کرد و گفت: - زنت این مسیر رفته دوتا نگهبان اونجا هست ولی بیهوشن، حالا حالاها هم بیدار نمیشن، زود برو تا دیر نشده. یک بلوز به سمتم پرت کرد رو هوا قاپیدم و پوشیدم به سمت جایی که اشاره کرد رفتم، راست می‌گفت دونفر بیهوش روی زمین افتاده بودن. از آنها گذشتم و بین درختان رفتم تا مهتا را پیدا کنم حتما در این تاریکی زهره ترک شده.. ... راوی... شایان به یک سوله بزرگ، نرسیده به جنگل رسید جایی که منوچهر آدرسش را داده بود. همه جا را سرک کشید و سوله را دور زد پشت سوله یک پنجره بزرگ که از نیمه‌ی دیوار رو به بالا گذاشته بودن را دید ماشین را زیر پنجره پارک کرد و روی سقفش رفت و باز هم قدش کوتاه بود یک پرش زد و لبه‌ی پنجره را گرفت و خودش را بالا کشید، تمام سوله را از نظر گذراند، چیزی جز یک صندلی ندید ولی خون‌های ریخته شده روی زمین نشان از این می‌داد که شاید سهراب اینجا بوده و مورد آزار، اذیت و شکنجه قرار گرفته. شایان از اینکه بلایی سر سهراب آورده باشند می‌ترسید وقتی از نبود سهراب مطمئن شد پایین رفت و مجددا همه جا را بررسی کرد؛ با اینکه کلا ناامید شده بود ولی هنوز هم دنبالش بود شاید حتی جنازه‌اش را پیدا کند تا دل مادرش آرام بگیرد گوشیش ویبره رفت از جیبش در آورد و جواب داد عزیزخانم گفت: - پسرم کجایی؟ نگرانتم. شایان آرام گفت: - خاله لطفا دیگه زنگ نزن من خوبم، تا چند روز دیگه با سهراب میام پیشتون. عزیزخانم با شادی گفت: - واقعا داری راست میگی؟ خدا خیرت بده که دل ما رو شاد کردی، الان سهراب پیشته؟ - نه، پیشم نیست ولی پیداش کردم لطفا زنگ نزنین، به موقعش خودم زنگ میزنم خداحافظ. گوشی را در جیبش گذاشت و برای بار چندم اطراف را بررسی کرد.... .......
  9. #پارت هشتاد و سه... *بخش هفتم* ... مهتا.... هوا تاریک شده بود در سوله داشت باز میشد سهراب سرنگ و شیشه را برداشت، چون خودش جایی نداشت که قایمش کند داد من گرفتم و در جیبم گذاشتم وکیلی نزدیک آمد و گفت: - من یک ماموریتی رو به خانمت داده بودم، نتیجه‌اش چی شد؟ سهراب مشکوک نگاهش کرد و گفت: - کدوم ماموریت؟ وکیلی: - از زنت بپرس. سهراب نگاهم کرد گفتم: - قرار شد راضیت کنم اموالش رو برگردونی. سهراب نیشخندی زد و گفت: - چرا متوجه نیستی که دست دولته، من نمی‌تونم کاری کنم. وکیلی نزدیک‌ تر آمد و گفت: - و دخترم؟ سهراب گفت: - اول زنم رو آزاد کن بعد بهت میگم کجاست. وکیلی خطاب به افرادش گفت: - از جلو راه برین کنار، خانم همتی می‌خواد بره. با تعجب نگاه می‌کردم امکان نداشت مرا به این راحتی ول کنند مگر اینکه کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد به سهراب نگاه کردم گفت: - از کجا معلوم که باز گیرش نندازین! از کجا معلوم که بیرون براش کمین نکرده باشین؟ وکیلی گفت: - من زیر حرفم نمیزنم وقتی دخترم رو ببینم دیگه با زنت کاری ندارم به همه افراد سپردم که راه رو باز کنن. سهراب گفت: - برو. سر تکان دادم و گفتم: - من می‌ترسم. با اخم نگاهم کرد و گفت: - آخرین فرصتته که خودت رو نجات بدی. گفتم: - جایی رو بلد نیستم. سهراب: - بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی برو، بالاخره به یه آبادی میرسی. - پس تو چی؟ - حالا حالا ها نمی‌میرم. - خانواده‌ات. حرفم را قطع کرد و بلند گفت: - گفتم برو از اینجا، مگه کری؟ با ترس به همه نگاه می‌کردم حرکت کردم راه را برام باز کردن، به وکیلی رسیدم که گفت: - اگه کسی از این ماجرا بویی ببره سر شوهرت رو برات می‌فرستم. برگشتم و به سهراب نگاه کردم نمی‌دانستم باز هم می‌بینمش یا نه؟ ولی خیلی دلتنگش میشدم باید خودم را نجات می‌دادم گفتم: - مطمئن باش که کسی چیزی نمی‌فهمه. سمت در رفتم و لحظه آخر صدای سهراب را شنیدم که داد میزد و می‌گفت ولم کنین. به سمتش برگشتم ولی جلویش را گرفته بودن هیچی نمی‌دیدم دلم شکست اشکم ریخت من بخاطر نجات خودم او را کشتم یکی جلو آمد و گفت: - اگه نمیری؟ برگرد ته سوله. سریع از در خارج شدم و مستقیم رفتم... .... سهراب.... فقط امیدوار بودم مهتا بتواند فرار کند وکیلی گفت: - خب آقای همتی! زنتم که رفت حالا آدرس؟ گفتم: - زوده، بذار مطمئن شم که رفته. شلاق را به سینه‌ی زخمیم کوبید تحمل کردم تا مهتا نشنود وکیلی دستانم را پشت سرم قفل کرد و یکی از افرادش با مشت به شکم و سینه‌ام می‌کوبید. وجودم درد عجیبی داشت که قابل تحمل نبود شروع کردم به داد و بیداد کردن، داشتم جون می‌دادم وکیلی گفت: - حرف بزن بیشرف. با درد گفتم: - دخ... ترت تو پروشگاه خانه‌ی مهتابِ، دیگه هیچی نمی‌دونم. - آدرسش کجاست؟ - نمی‌دونم. - زنم کجاست؟ با نیشخند گفتم: -خونه‌ی داداشت. و فقط یک مشت دیگر لازم بود تا سینه‌ام خون‌ریزی کند وکیلی به رهایی که تازه پیشمان آمده بود گفت: - از کیه مواد نزدی بهش؟
  10. #پارت هشتاد و دو... سهراب: -درعوض؟ گفتم: - دخترش و اموالش رو بهش بدین. سهراب: - با اینکه دلم راضی نیست ولی تو همین یکی دو روزه آدرس دخترش رو میدم و آزادت می‌کنم. - اموالش رو می‌خواد در مقابل آزادی شما. سهراب لجباز تر از این‌ حرف‌ها بود گفت: - پس منو مرده بدون. - چرا انقد لجبازی؟ چرا اموالش رو بهش نمیدی تا آزاد بشی؟ - دست من نیست، همش رو دولت مصادره کرد چند بار بگم. - آقای همتی توروخدا. -امشب از اینجا می‌برمت بیرون. ...راوی... شایان به خانه‌ای که آدرسش را از منوچهر گرفته بود رفت ولی هیچ کسی نبود به سمت سوله که سمت گیلان بود حرکت کرد تا شب می‌رسید فقط دعا می‌کرد سهراب و مهتا آنجا باشند. رعنا زنگ زد و باز هم گله کرد با کلی مکافات راضیش کرد به پلیس چیزی نگوید، حق داشت مادر بود و نگران.... ...... لیانا با ناراحتی گفت: - مامان رعنا، چرا انقد خودت رو آزار میدی؟ رعنا که از نگرانی و دلشوره روی پا بند نبود گفت: - دلم شور میزنه مطمئنم برای پسرم اتفاق بدی افتاده. عزیزخانم شربت را تعارف کرد و گفت: - چه حرفیه رعنا خانم؟ من مطمئنم آقا سهراب حالش خوبه خوبه. رعنا نشست و گفت: - خدا از دهنت بشنوه عزیزخانم، من که مردم از نگرانی. فرامرز گفت: - رعنا جان انقد خودت رو اذیت نکن، از پا می‌افتی. رعنا: - دل نگرانم، تا یک هفته پیش یه جور نگران بودم الان یه جور. فرامرز: - نظرت چیه بری مطب؟ الان کلی بچه‌ی مریض منتظرتن حتما. رعنا: - تمرکز ندارم فقط می‌خوام یه لحظه صداش رو بشنوم یا ببینمش. فرامرز: - رعنای من لطفا، اگه بخوای اینجور خودت رو اذیت کنی می‌برمت و دیگه اجازه نمیدم بیای خونه‌ی پسرت. رعنا آرام و با حرص فرامرزی گفت و فرامرز از عزیز خانم درخواست غذا کرد رعنا گفت: - تو نمی‌تونی منو از دیدن پسرم محروم کنی. فرامرز: - خوب می‌دونی که هرچی بگم رو انجام میدم، من تا حالا زیر حرفم نزدم. عزیز خانم غذا را آورد فرامرز رو به رعنا گفت: - این غذا رو بخور تو این مدت غذای درست و حسابی نخوردی. رعنای لجباز گفت: - نمی‌خورم. فرامرز لجباز تر گفت: - بسیار خب، بلند شو بریم این آخرین باریه که میای اینجا. رعنا دوباره حرصی فرامرزی گفت و بشقاب غذا را برداشت و شروع کرد به خوردن. فرامرز نقطه ضعف رعنا را پیدا کرده بود و خوب می‌دانست چجوری به خواستش برسد.
  11. #پارت هشتاد و یک... منوچهر: - خیلی خب، خیلی خب، مصطفی بهم پول داد گفت یه مدت برم گم و گور شم ولی چون و چراش رو بهم نگفت. شایان: - تو مگه چی می دونی ازش، که انقد ترسیده؟ -هیچی بخدا. شایان گلویش را بیشتر فشار داد که گفت: - صبر کن، صبر کن، من نمی‌دونم کجاست و داره چیکار می‌کنه، فقط یک سوله و یه خونه‌ش رو به نامم زده بود، ولی ازم تعهد گرفت که هرموقع خواست بهش برگردونم درعوضش کلی پول بهم داد همین چند وقت پیش اومد سراغم و کلیداش رو گرفت و بهم باز پول داد که از اینجا برم منم که لنگ یه قرون دو هزار، قبول کردم. شایان که کورسوی امیدی پیدا کرده بود گفت: - آدرس اون سوله و خونه رو می‌خوام. منوچهر آدرس را داد صدای آژیر پلیس تو کوچه پیچید، شایان به سرعت از خونه خارج شد و سمت آدرس رفت .... ... مهتا... امروز دومین روزیی است که در این سوله زندانی شده‌ام. سهراب هنوز حالش خوب نشده فقط هر چند وقت یکبار بیدار می‌شود و سرنگ درخواست می‌کند و باز می‌خوابد. نمی‌دانم آن سرنگ لعنتی چه چیزی دارد که سهراب اینجوری برایش له له می‌زند! بیدار شد باز داشت غر میزد و سرنگ می‌خواست گفتم: - اون سرنگ چیه؟ آروم گفت: - نمی‌دونم. - پس چرا می‌خوای؟ - بهش نیاز دارم بدنم درد می‌کنه فکر می‌کنم مُع... تادم کردن. هینی کشیدم و گفتم: - این امکان نداره! آخه چرا باید این کار و بکنن؟ بلند رها را صدا زد دخترک آمد و گفت: - بله چه خبرته؟ سهراب با عصبانیت گفت: - از اون سرنگه می‌خوام. رها نیشخندی زد و نوچ نوچی کرد و گفت: - مصرفت خیلی بالا رفته، مصطفی بفهمه شاکی میشه. سهراب داد زد: - گور بابای تو و مصطفی، از اون سرنگ لعنتی می‌خوام. رها: - گور پدر خودت بیشرف، مصطفی گفته بهت سرنگ ندم تا بیاد؛ میرم بیرون یکم هوا بخورم غلط اضافه‌ای نکنین واگرنه هم برای شما بد میشه هم من. رفت، نگاهم به سهراب که کنار دیوار نشسته بود افتاد خیلی ضعیف شده بود کل صورت و بدنش کبود و زخم بود زخم سینه‌اش را با باند بسته بودن با سهرابی که من عاشقش بودم زمین تا آسمان فرق می‌کرد. کمی که گذشت محکم سرش را به دیوار پشتش کوبید گفتم: - خوبی؟ آرام و پر درد گفت: - از درد دارم می‌میرم. - چیکار کنم که خوب شی؟ - سرنگ می‌خوام. - ولی اون مواده، تو نباید استفاده کنی. - دارم میمیرم از درد. - خواهش می‌کنم تحمل کن تو باید پاک بشی. - همینجا بمون باید برم تا پیداش کنم. - نه توروخدا تو نباید معتاد شی. - خیلی دیر شده برای گفتن این حرف. بلند شد ولی انگار سرش گیج رفت و نشست. گفتم: - بمون، خودم میرم میارم. خواستم بلند شم گفت: - مواظب باش نباید ببیننت -زود برمی‌گردم. از درد به خودش می‌پیچید، به سمت اتاقک گوشه‌ی سوله رفتم و تمام حواسم به در ورودی بود، وارد اتاق شدم کمی خرت و پرت بود جابه‌جا کردم هر لحظه منتظر بودم کسی سر برسد. زیر آشغال‌ها پیدایش کردم، یک کیف چرم قهوه‌ای بود بازش کردم و از داخلش سرنگ و شیشه که چیز آب مانند، داخلش بود را برداشتم و پیش سهراب رفتم، طفلک از درد روی زمین مثل یک جنین مچاله شده بود و می‌لرزید گفتم: - آقای همتی سرنگ رو براتون آوردم. نگاهش که به سرنگ افتاد انگار دنیا را به او دادن سریع نشست و سرنگ را پر کرد و داخل بازوش خالی کرد یک نفس عمیق کشید گفتم: - وکیلی قول داد جفت‌مون رو آزاد کنه.
  12. #پارت هشتاد... شایان : - مصطفی وکیلی کجاست؟ منوچهر: - مص.. مصطفی؟ من چه می‌دونم کجاست؟ از زمانی که افتاد زندان دیگه ندیدمش، دستت بهش نمی‌رسه یقه منو می‌گیری مسلمون. - چرت نگو، می‌دونم که باهاش در ارتباطی، واگرنه چه لزومی داشت فردای روزی که داداش من گم میشه، تو اسباب کشی کنی؟ گوش کن آقای صفایی من حوصله‌ی یکی به دو کردن با تو رو ندارم بگو کجاست؟ منوچهر: - نمی‌دونم. شایان هلش داد که محکم به دیوار برخورد کرد و گفت: - نمی‌دونم، به جون خودم نمی‌دونم. شایان: - کجا ممکنه رفته باشه؟ آدرس یا ملکی داره که پلیس ازش نگرفته باشه. منوچهر: - آخه اون آقازاده رو چه به منِ دو هزاری، ما درسته باهم پسرخاله‌ایم ولی اون آقا کسر شأنش میشه که بگه منو می‌شناسه، ما خیلی ساله که باهم غریبه شدیم. شایان: - یادمه مصطفی مواد قاچاق می‌کرد تو راننده‌اش بودی توی هر بار، چند گرم مواد گم میشد بعد معلوم شد که کار توِ نسناسه، چقد از فروش اون جنس‌ها به جیب زدی هااا؟ می‌خوای زنگ بزنم پلیس بیاد و خونه تو بگیرده شاید چیزهای خوبی پیدا کنه. منوچهر خندید و گفت: - درسته قیافه‌ام غلط اندازه، ولی آدم پاکیم، شما زنگ بزن به پلیس بیاد و اینجا رو زیر و رو کنه اگه چیزی پیدا نکرد بعد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی مهندس. شایان گلوی منوچهر را فشار داد و گفت: - ببین عوضی من حوصله ندارم، زندگیم داغون شده از داداشم خبر ندارم، یا میگی اون وکیلی عوضی کجاست یا همین جا اول تو رو بعد خودم رو می‌کشم. منوچهر گفت: - من خبر ندارم، بزن بذار از این زندگی کوفتی خلاص شیم. شایان ولش کرد و عقب رفت و به پلیس زنگ زد و آدرس خانه‌ی منوچهر و داد و گفت: - خب بهتره بریم خونه و منتظر پلیس باشیم تا بیان. رنگ از روی منوچهر پرید و گفت: - جوان چی از من می‌خوای؟ باور کن من خبر ندارم. شایان بی‌اهمیت گفت: - وای بحالته اگه اینجا چیزی پیدا بشه. بعد به دیوار تکیه زد منوچهر نزدیکش رفت و گفت: - از خونه‌ام گمشو بیرون، واگرنه پلیس بیاد میگم به زور وارد خونه‌ام شدی و با تفنگ تهدیدم کردی. شایان با نیشخند گفت: - پلیس به من کاری نداره چون منم یکی از اونام. منوچهر متعجب گفت: - من... منظورت چیه؟ تو پلیسی؟ شایان: - باید زود تر خودم رو معرفی می‌کردم شاید کارمون به اینجا نمی‌کشید اگه قبل از اومدن پلیس‌ها اعتراف کنی نمی‌ذارم کسی وارد خونه‌ات بشه. منوچهر: - چیزی برای قایم کردن ندارم. _ بسیار خب پس بذار همکارام بیان. چند دقیقه گذشت منوچهر که با ترس و رنگ پریده نگاه می‌کرد یهو در را باز کرد و از خونه فرار کرد شایان که متوجه افکار منوچهر شده بود به سرعت دنبالش رفت و سر کوچه گیرش انداخت و بی اهمیت به مردمی که نگاهش می‌کردن، کشان کشان اون را داخل خانه برد و گفت: - از چی فرار می‌کنی بی همه چیز؟ منوچهر گفت: - ولم کن آخه چیکار به زندگی من داری؟ خب برو خونه‌اش، برو سراغ زنش، از اونا بپرس، به من چه؟ شایان: - رفتم نبود، آدرس تو رو هم زنش داد بهت یک دقیقه وقت میدم تا صحبت کنی واگرنه همچین می‌زنمت که صدای سگ بدی، شیرفهم شدی یا نه؟ منوچهر: - بخدا من بی‌گناهم، اون بهم پول داد تا از اینجا برم می‌دونست که میاین سراغم، من زن و بچه دارم به اونا رحم کن به همکارات زنگ بزن بگو نیان اگه من برم زندان تکلیف اونا چی میشه؟ شایان یقه منوچهر را گرفت و به دیوار چسباند و گفت: - حرف بزن آشغال.
  13. سلام خسته نباشید درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ_قلبم را داشتم. رمان محرمِ_قلبم نویسنده:مهدیه طاهری https://s6.uupload.ir/files/img_20251218_101959_382_j8q9.jpg @n.t
  14. #پارت هفتاد و نه.... .... راوی.... لیانا به بهار زنگ زد و گفت: - سلام بهار جون خوبی؟ بهار بی میل گفت: - خیلی ممنون، امرتون؟ لیانا: - مهتا پیش شماست؟ میشه باهاش حرف بزنم؟ بهار: - نه پیش من نیست دارم میرم خونه‌اش، میگم بهت زنگ بزنه. لیانا: - خیلی ممنون، من منتظرم. بهار و امیر وارد کوچه شدن و و بهار زنگ در خانه‌ی مهتا را زد ولی خبری نشد زنگ همسایه طبقه پایینی را زد یک خانمی گفت: - کیه؟ بهار گفت: - سلام خانم، خوبین؟ من با همسایه بالایی‌تون کار داشتم ولی هرچی زنگ میزنم جواب نمیدن ممکنه در و باز کنین. همسایه: - بله حتما، ولی خانم شریفی دو روزه خونه نیومدن. بهار با نگرانی گفت: - چی میگی خانم، مطمئنی؟ همسایه: - بله دیروز براشون غذا بردم خونه نبودن الانم رفتم جواب ندادن هنوز نیومدن. بهار: - شما مطمئنین که رفته بیرون. همسایه: - بله ديروز صبح دیدمشون که رفت بیرون. بهار تشکر کرد و سوار ماشین شد و گفت: - آخه اونکه دیگه جایی رو نداره که بره،امیر نکنه این هم مثل سهراب همتی ناپدید شده. امیرِ همیشه خون‌سرد گفت: - بد به دلت راه نده ایشالا چیزی نیست، بریم خونه من خیلی گشنمه. بهار غرولند گفت‌: - از مهتا خبری نیست و تو به فکر شکمت هستی. امیر: - خب الان من گشته بمونم مهتا پیدا میشه؟ بهار سرش را به سمت مخالف چرخاند که گوشیش زنگ خورد لیانا بود که گفت: - نرسیدین جای مهتا. بهار گفت: - رسیدیم، ولی مهتا خونه نیست همسایه‌اش میگه از دیروز تا حالا برنگشته. لیانا نگران گفت: - وای خدا، سهراب کم بود مهتا هم اضافه شد، باشه، باشه،خیلی ممنون از اطلاعت خداحافظ. ..... یک هفته گذشت نه از سهراب خبری بود نه از منوچهر، شایان هر روز کشیک خانه‌‌اش را می‌کشید تا شاید بیاید ولی هنوز که خبری نبود گوشی سهراب را ردیابی کرده بودن و به یک پل تو تهران رسیدند، گوشی را شکسته پیدا کردند ولی هنوز کار می‌کرد دیگر هیچ امیدی به پیدا کردنش نداشتند گوشی شایان زنگ خورد لیانا گفت: - شایان تو کجایی؟ شایان خسته گفت : - چی می‌خوای لیانا؟. لیانا: - الان زنگ زدم به بهار، میگه از مهتا خبری نداره، من می‌ترسم براش اتفاقی افتاده باشه. شایان: - به ما ربطی نداره، لطفا خودت رو درگیرش نکن الان برای من پیدا کردن سهراب از همه چیز واجب‌تره. لیانا: - شایان لطفا، من بجز مهتا هیچ دوستی ندارم میشه پیداش کنی خواهش می‌کنم. شایان: - باشه ولی الویت با پدرته. - اگه مهتا هم پیش پدرم باشه چی؟ - بهتر، دیگه زحمت پیدا کردنش گردن من نمی‌افته و جفتشون باهم پیدا میشن. یک آقایی وارد خانهِ منوچهر شد و با ترس اطراف را نگاه می‌کرد و در را باز کرد و وارد شد شایان گفت: - لیانا من کار دارم لطفا زنگ نزن تا زنگ نزدم. از ماشین پیاده شد و سمت خانه رفت و پشت در ایستاد، یک ربع گذشت و در باز شد. شایان، منوچهر را به داخل هل داد و بعد از وارد شدنش در را بست و یقه‌اش را گرفت و به دیوار چسباند و گفت: - منوچهر صفایی؟ مرد گفت: - تو معرفتِ شما، اول یقه می‌گیرن بعد اسم می‌پرسن؟ شایان تفنگش را زیر گلوی منوچهر گذاشت که از ترس به حالت تسلیم دستانش را بالا برده بود گفت: - سوال می‌پرسم مثل آدم جواب بده، منوچهر صفایی تویی؟ مرد با چشمای گرد شده سر تکان داد شایان گفت: - مگه لالی؟ حرف بزن تا یه گلوله حرومت نکردم. مرد با التماس گفت: - تو رو ارواح خاک آقات نزن، آره من منوچهرم، مگه چیکار کردم که روم اسلحه می‌کشی؟
  15. #پارت هفتاد و هشت... هوفی کشید و کسی به اسم دانیال را صدا زد یکی از افرادش گفت: - بله قربان، با من امری داشتین؟ وکیلی: - زخم‌های این آشغال رو ببند، نباید بمیره. دانیال اطلاعت کرد و از سوله خارج شد. چند دقیقه‌ی بعد با یک کیف برگشت و شروع کرد به ضدعفونی کردن و بستن زخم سهراب. حال که خیالم راحت شده بود روی صندلی نشستم و منتظر شنیدن حرفایش بودم گفت: - پنج سال پیش سهراب اومد سراغم یک بچه دانشجو که دنبال کار می‌گشت منم که دیدم کس و کاری نداره دلم براش سوخت و تو شرکت خودم بهش کار دادم بچه‌ی تروفرزی بود زود چم و خم کار رو یاد گرفت، طوری که خودم بعضی روزا نمی‌رفتم و اون به جای من شرکت رو اداره می‌کرد، چند ماه گذشت اون رو وارد زندگیم کردم با خانواده‌ام هم سفره‌اش کردم ولی اون عوضی نمک خورد و نمکدون شکست منو به جرم قاچاقچی مواد بودن انداخت زندان، بهم اتهام دروغ زد در حالی که همش زیر سر خودش بود، تمام اموالم مصادره شد فقط همین سوله برام موند و یه خونه که قبلا دیدیش، اینا هم از صدقه سری پسر خالم بود واگرنه سهرابِ لعنتی اینا رو هم ازم می‌گرفت زیر پای زنم نشست تا ازم جدا شه مهریه‌اش رو گرفت و بچه‌ام رو برد فقط دلم می‌خواد یک بار دیگه بچه‌ام رو ببینم. باورم نمیشد این مرد بی‌گناه باشد با این همه قماش و تفنگ و با این کاری که با سهراب کرده مطمئن شدم که او یک خلافکار است. گفتم: - منظورت چی بود که گفتی از صدقه سری پسرخالت اینجا برات موند؟ وکیلی: - سوله رو با خونه‌ام رو زدم به نامش، ازش وکالت گرفتم،قتی همه چیزم رو گرفتن اینا به اسم منوچهر بود و نتونستن از چنگم دربیارن. - شغل شما چی بود؟ وکیلی: - یه شرکت دارویی داشتم که اون رو هم ازم گرفتن. سهراب ناله می‌کرد دلم براش سوخت وکیلی بلند شد و نزدیک آمد و گفت‌: - می‌ذارم جفتتون برین فقط باهاش حرف بزن راضیش کن بچه‌ام و اموالم رو بهم برگردونه. - اگه راضیش کنم واقعا می‌ذاری بریم؟ دیگه کاری باهامون ندارین؟ وکیلی: - قول میدم. اینجوری خوب بود هرطور بود راضیش می‌کردم ولی یاد حرف‌های قبلش افتادم که می‌گفت چیزی که می‌خواهد تا زمانی که دست ماست در امانیم بعدش... مطمئن نبودم که می‌توانم اعتماد کنم یا نه؟ ولی با سهراب حرف میزدم تا ببینم چه می‌گوید، سهراب به سختی چشمانش را نیمه باز کرد و گفت: - از اون... سُرن... گه... می‌خوام... خواهش... می‌کنم. - تو اون سرنگه چیه؟ وکیلی نیشخندی زد و هیچی نگفت سهراب ناله می‌کرد و سرنگ و می‌خواست ولی وکیلی نامرد هیچکار نمی‌کرد فقط با لذت نگاه می‌کرد گفتم: - اون سرنگ چی داره که اینجوری خواهش می‌کنه؟ وکیلی گفت: - آرام‌بخش. نمی‌فهمیدم که چرا سهراب برای آرام‌بخش اینجور التماس کند؟ شاید درد داشت گفتم: - میشه بهش یکم آرامبخش بزنین؟ اون درد داره. وکیلی گفت: - تو اینطوری می‌خوای؟ - نمی‌خوام درد بکشه. وکیلی یکی به اسم رها را صدا زد. همون دختره که سرنگ تزریق کرد آمد و گفت: - بله عمو چیزی می‌خوای؟ وکیلی گفت: - دخترم، این آقا سهرابِ ما اذیته، خانمش می‌خواد یکم بهش آرام‌بخش بزنیم میشه اون سرنگ رو بیاری؟ رها: - البته عمو جون، هرچی شما بگی. سریع به سمت اتاقکی که گوشه‌ی سوله بود رفت و برگشت یک سرنگ و یک شیشه دستش بود سرنگ را پر کرد و وارد بازوی سهراب کرد از نالیدنش کم شد و بعد یک نیشخند بی‌جان زد و چشمانش را بست و خوابید خوشحال بودم که حالش خوب شده، ولی هنوزم شک داشتم که آن واقعا آرامبخش باشد.....
  16. #پارت هفتاد و هفت... وکیلی گفت: - آدرس جایی که دخترم رو بردن و بده. - اول باید مهتا بره. هنوز حرفم تمام نشده بود که با شلاق به کمرم زد و گفت: - آدرس. دوباره گفتم: - اول آزادی زنم. دوباره شلاق، دوباره، دوباره و دوباره. روی زمین افتادم و گفتم: - اول مهتا باید بره. باز هم شلاق زد و گفت: - تو خیلی پوست کلفتی. رفت و با سطل آب برگشت و تو صورت مهتا پاشید، دختره‌ی طفلی از ترس زهره ترک شد و نفسش بند آمد، چند لحظه بعد به خودش آمد از جا بلند شدم وکیلی گفت: - نوبت این خانمه. از من گذشت و رو به مهتا گفت: - بهت پنج دقیقه فرصت میدم تا شوهرت رو راضی کنی تا جای بچم رو بگه واگرنه نوبت شکنجه خودته. - به اون کاری نداشته باش. بی اهمیت به حرفم گفت: - زمانت از الان شروع شد خوشگل خانم. مهتا با ترس نگاهم می‌کرد گفت: - چرا چیزی که می‌خوان بهشون نمیدی که از اینجا خلاص شیم. اشکاش ریخت به وکیلی گفتم: - آدرسش رو میدم. نتونستم ادامه بدم بخاطر ضعف و درد سینه‌ام دراز کشیدم ، ادامه دادم: - بذار از اینجا بره. وکیلی گفت: - قبوله، آدرس در مقابل آزادی این خوشگله. مهتا گفت: - نه با هم از اینجا میریم تو باید بری بیمارستان. وکیلی گفت: - فقط یکیتون می‌تونه بره، تصمیم با خودتونه،یکی آزاد میشه یکی می‌میره، معامله خوبیه نه؟ مهتا با اشک و التماس گفت: - نه تو نمی تونی با ما این کار و بکنی، گفت که آدرس رو میده بذار ما بریم، دیگه جلو راهت سبز نمی‌شیم خواهش می‌کنم. وکیلی گفت: - متاسفم، نمی‌تونم اجازه بدم زنده برین یکی‌تون باید بمونه که مطمئن شم دهنتون رو می‌بندین. مهتا: - خواهش می‌کنم ما قول میدیم به کسی حرفی نزنم گفتم: - خفه شو. مهتا عصبی شده بود گفت: - منظورت چیه که خفه شم؟ اونا می‌خوان ما رو بکشن تو میگی خفه شم اصلا برات زندگی اهمیتی داره. - حرف نزن. وکیلی: - اول آدرس ، بعد آزادی یکی‌تون. - هر وقت.. مطمئن شدم که مه... مهتا سالم رسی... ده خونه، بعد آد.... رس و میدم. سرم گیج رفت و افتادم...... .... مهتا..... داشتم از ترس سکته می‌کردم سهراب هم که بیهوش شد. حالا من با این همه مرد غریبهِ زبون نفهم چیکار می‌کردم؟ نشستم کنارش صداش زدم خجالت رو کنار گذاشتم و تکانش دادم برایم مهم نبود که محرم است یا نه! فقط می‌خواستم بلند شود اشک می‌ریختم و التماسش می‌کردم که چشمانش را باز کند ولی او هیچ عکس العمل نشون نمی‌داد. وکیلی نزدیک آمد و گفت: - بیدار شو عوضی، بگو دخترم کجاست؟ با شلاقی که دستش بود روی کمر سهراب کوبید، بلند شدم جلوش ایستادم و بلند گفتم: - چیکار می‌کنی عوضی؟ مگه نمی‌بینی بیهوشه. وکیلی گفت: - برام مهم نیست، گورتو گم کن، اون آشغال باید بلند شه و بگه دخترم کجاست. دوباره خواست بزندش مانعش شدم شلاق به بدنِ من برخورد کرد، دردم گرفت. خندید و گفت: - چه زن خوبی، یعنی انقد شوهرت رو دوست داری که حاضری بجاش مجازات بشی؟ - چرا دست از سرمون برنمی‌دارین؟ مگه ما چیکار کردیم؟ وکیلی: - تو هیچ کار، ولی شوهرت زندگیم رو نابود کرد. - بهم بگو چیکار کرده تا شاید بتونم کمکت کنم. یک بشکه خالی را روبه‌روی ما گذاشت و نشست و گفت: - بشین تا برات بگم. - اون حالش خوب نیست باید زخمش رو ببندیم، خواهش می‌کنم یه کاری بکنین.
  17. #پارت هفتاد و شش.... رها بی‌تفاوت گفت: - نمیدونم چیه، فقط وظیفمه که بهش تزریق کنم، نگفتی کی هستی؟ چرا اینجایی؟ کسی صدایش زد که رفت. مهتا نزدیک آمد و با کلی مشقت، دست و پاهایم را باز کرد و لباسی که درآورده بود را رو زخمم گذاشت، دردم گرفت گفت‌: - باید جلوی خون‌ریزی رو بگیریم واگرنه ممکنه خطرناک باشه. از اینکه نزدیکم شده بود معذب بودم با اینکه دستش بهم نخورده بود گفتم: - متنفرم از اینکه دست نامحرم بهم بخوره. بی‌تفاوت نگاهم کرد و گفت: - تو که راهش رو خوب بلدی،می‌تونی باز صیغه بخونی. یک نیشخند زد و پارچه را فشار داد گفتم: - باید از اینجا بری، خطرناکه. مهتا: - خون ریزیت خیلی زیاده. - ولم کن و برو، اونا خوابای بدی برات دیدن. با ناراحتی نگاهم کرد و اشک از چشمانش چکید و گفت: - نمی‌تونم ولت کنم تو می‌میری . - اگه بمونی جفتمون می‌میریم. - جایی رو بلد نیستم. - بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی فقط فرار کن. - تو روز روشن وسط خیابون منو اینجا آوردن، بازم پیدام می‌کنن. با التماس گفتم: - مهتا، ازت خواهش می‌کنم برو. فقط اشک می‌ریخت هیچی نمی‌گفت لباسی که تو همین یک دقیقه پر خون شده بود و گرفتم و گفتم: - تا ده دقیقه دیگه میان، اگه الان نری برات خیلی گرون تموم میشه. سر تکان داد و گفت: - خانواده‌ات نگرانن. - بهشون بگو خیلی دوستشون دارم و متاسفم که نه پسر خوبی برای مامانم بودم و نه پدر خوبی برای لیانا، به شایان بگو بعد از مرگِ من، اون امانتی رو به دست صاحبش برسونه. - بیا با هم بریم. - نمی‌تونم راه برم، تو دردسر می‌افتی. بلند شد و گفت: - میرم کمک بیارم. خوشحال بودم که از خر شیطون پیاده شد. به سمت در می‌رفت و مدام نگاهم می‌کرد در را باز کرد و خارج شد نگرانش بودم می‌دانستم نمی‌تواند فرار کند وکیلی بیرون منتظرش بود ولی یه درصد ممکن بود موفق شود چند دقیقه‌ای گذشت هیچ صدایی از بیرون نمی‌آمد این منو نگران‌ تر می‌کرد. به سمت در رفتم باید می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده در را باز کردم وکیلی و افرادش دم در ایستاده بودن و مهتا جلو پایشان رو زمین افتاده بود گفتم: - چه بلایی سرش آوردین ؟ وکیلی گفت: - چیزی نیست، فقط بیهوشش کردیم. بعد از روی مهتا رد شد و نزدیک من آمد و گفت: - حیوون، من بهت فرصت دادم تا دلتنگی تو رفع کنی بعد تو راه فرار و بهش نشون میدی؟ یک سیلی مهمانم کرد. خیلی ضعیف شده بودم توان مقابله با او را نداشتم: - ولش کنین اون بی‌گناهه. وکیلی: - خانواده‌ی منم بی‌گناه بود تو خرابش کردی. - زنت تو رو لو داد به من ربطی نداره. وکیلی: - بچه‌ام رو می‌خوام. - بهت میگم کجاست ولی شرط داره. وکیلی: -تو جایگاهی نیستی که بتونی شرط بذاری. - زنم رو ولش کن جای بچه تو بهت میگم. وکیلی: - جاشو بهم میگی ولی تا کارم باهات تموم نشه زنت رو ول نمی‌کنم. رو به افرادش گفت: - این دختره‌ی بی سر و پا رو بیارین داخل. دو نفر رفتن سراغ مهتا ،گفتم: - نه ،بهش دست نزن. خودم می‌برمش. درسته من هم نامحرم بودم ولی دلم نمی‌خواست دست آن آشغال‌ها به او بخورد مهتا دختر پاکی بود نمی‌خواستم آلوده‌اش کنند. کنارش نشستم می‌دانستم کار مزخرفی‌ را انجام میدهم ولی اینجور قبول داشتم صیغه خواندم و داخل سوله بردمش و روی صندلی نشاندمش و از درد همانجا روی پام نشستم.
  18. #پارت هفتاد و پنج... وکیلی کنارش نشست مهتا گفت: - شما کی هستین؟ با من چیکار دارین؟ وقتی جوابی از کسی نشنید دوباره گفت: - مگه کری؟ میگم شما کی هستین؟ در جواب یک سیلی خورد باز صدای اعتراضش بلند شد گفت: - چی می‌خوای از جونم؟ شما کی هستین؟ وکیلی گفت: - خیلی خوش اومدی خانم. مهتا نالید: - بازم شما؟ چی می خوای از من؟ چرا راحتم نمی‌ذارین؟ وکیلی: - ببینم این دوستای من که اذیتت نکردن نه؟ مهتا حرفی نزد وکیلی گفت: - البته از این پارگی لبت و کبودی زیر چشمت، یعنی خوب ازت پذیرایی کردن. دستش را برد سمت لبش، مهتا فهمید و خودش را کنار کشید و گفت: - به من دست نزن حیوون. وکیلیِ عوضی یک سیلی مهمانش کرد دخترک بی‌دفاع پخش زمین شد خودم را روی صندلی تکان می‌دادم داد میزدم ولی صدایم در نمی‌آمد مهتا سریع خودش را جمع و جور کرد و دوباره نشست وکیلی گفت: - اسمت چیه خوشگلِ من. شنیدن این حرف‌ها و تحمل این رفتارها برایم سخت بود. مهتا جواب نداد وکیلی موهایش را گرفت و محکم کشید که دادش هوا رفت و تقلا می‌کرد که ولش کند وکیلی گفت: - اسمتو نگفتی. مهتاِ تخس گفت: - برای تو خانم شریفی. وکیلی موهایش را ول کرد و بلند خندید و گفت: - عجب دختری! خوشم میاد ازت. دخترک ترسیده بود و اشک می‌ریخت گفت: - از من چی می‌خوای؟ وکیلی دستانش را باز کرد و چشم بندش را برداشت بخاطر نور دستش را جلوی چشمانش گرفت و کمی بعد چند باری پلک زد تا به حالت عادی رسید من را که دید خشک شد از سر تا پایم را رصد کرد چشمانش قد یک گردو شده بود، از ترس هینی کشید و به صورت نشسته عقب عقب رفت و گفت: - نه نه این امکان نداره. وکیلی گفت: - چقد خوشحالم که این زوج جوان رو بهم رسوندم تنهاتون می‌ذارم تا با هم راحت باشین. بعد خودش رفت مهتا هنوز تو همان حالت مانده بود حتی پلک هم نمیزد کمی که گذشت انگار به خودش آمد و گفت: - چه بلایی سرت آوردن؟ سرم را تکان دادم بلند شد و نزدیک آمد دهانم را باز کرد گفتم: - آب بیار بدنم داره می‌سوزه. هنوز هم گنگ بود گفت: - چه بلایی سرت اومده؟ داد زدم: - مگه کری؟ گفتم آب بریز روی بدنم، آتیش گرفتم. هول شد و سریع سطل را پر از آب کرد و روی تنم ریخت، نمک‌ها شسته شدن احساس خنکی می‌کردم دوباره گفت: - داره از زخمت خون میره باید یه کاری کنی. داشت دنبال چیزی می‌گشت به سمت بشکه‌ها رفت و داشت دکمه‌های مانتوش را باز می‌کرد گفتم‌: - چه غلطی داری می‌کنی؟ اینجا پر مرده. به حرفم اهمیت نداد چادرش را روی سرش کشید. رها آمد و گفت: - وای! کی این بلا رو سرت آورده؟ با تنفر نگاهش کردم و گفتم: - گورت رو گم کن. نوچ نوچی کرد و گفت: - متاسفم، عموم سپرده که باید بیام کارت رو بسازم. سرنگ را از کیف درآورد خیلی بهش نیاز داشتم رها چشمش به مهتا افتاد، گفت: - به‌به مهمون داریم. برای آن سرنگ له‌له میزدم، ولی انگار برایش مهم نبود رو به مهتا گفت‌: - تو دیگه کی هستی؟ مهتا دوباره چادرش را مرتب روی سرش گذاشت و سمت‌مان برگشت و دوتا دکمه‌ی آخر مانتوش را بست. رها وقتی جوابی نشید سرنگ را پر کرد و نزدیک آمد، مهتا گفت: - داری چیکار می کنی؟ اون دیگه چیه؟ رها محتویات سرنگ را در بازویم خالی کرد. بدنم کم‌کم به آرامش می‌رسید مهتا گفت: - لعنتی، این دیگه چیه؟
  19. #پارت هفتاد و چهار.... وکیلی گفت: - حالت خوبه آقای همتی؟ با حال داغون گفتم: - دیگه چی از جونم... می‌خوای؟ منو بکش... راحتم کن. وکیلی خندید و گفت: - بکشمت؟ نه هنوز باهات کار دارم می‌خوام عذاب کشیدنت رو ببینم، می‌خوام زجه زدنت رو ببینم. می خوام اشک ریختنت زمانی که زنت رو می‌کشم ببینم. با صدای خش داری که گلویم را آزار می‌داد گفتم: - عوضی... با زنم کاری.. نداشته باش. وکیلی: - نه دیگه نشد، این تازه اولشه، از تو که چیزی گیرم نیومد حالا نوبت زنته که به حال و روز تو بیفته. خون زیر پوستم دوید بلند گفتم: - کثافتِ آشغال، تو نمی‌تونی این کار و بکنی، بهتره قبلش منو بکشی. گلوم از خشکی می‌سوخت به سرفه افتادم گفت: - تو رو نمی کشم می‌خوام شاهد شکنجه‌ی زنت باشی تو راهه دارن میارنش. حالم بدتر شد نباید می‌ذاشتم مهتاِ بیگناه آسیب ببیند گفتم: - ولش کن کثافت، اون تقصیری نداره. بلند شد و نزدیک آمد چاقو را روی کتف راستم گذاشت و نوکش را فشار داد، از درد رنگم کبود شد نفسم بند آمد چاقو را اوریب تا پهلوی چپم کشید پوستم خراش برداشت. از درد و سوزش به جلو خم شدم، از زخم تنم خون می‌رفت سرم را بالا گرفتم و به وکیلی نگاه کردم پشت بشکه‌ها رفت و با مشت پر برگشت نمی‌دانستم هدفش چیست. نزدیک آمد و موهایم را در مشتش گرفت و بالا کشید مجبور شدم صاف بشینم درد سینه‌ام امانم را بریده بود محتویات داخل دستش را روی بدنم پاشید، دردم چند برابر شد از سوزشش فهمیدم نمک پاشیده. نفسم بالا نمی‌آمد، داد میزدم، فحش می‌دادم، ولی تاثیری روی دردم نداشت بی مهابا داد زدم: - بی‌وجود، کثافتِ آشغال، چه غلطی کردی! آتيش گرفتم. ولی اون بی‌رحم می‌خندید.دیدن این صحنه برایش لذت‌بخش بود گفت: - تو زندان تک‌تک این لحظات رو تصور کردم و لذت بردم. از بشکه آبی که آنجا بود سطل را پر کرد و نزدیک آمد و روی تنم پاشید، از سوزشش کم شد ولی باز هم اذیت بودم. آقایی آمد و گفت: - قربان آوردیمش. وکیلی با ذوق گفت: - چقد عالی منتظر چی هستین بیارینش داخل، آقای همتی دلتنگ زنش شده. - باهاش کاری نداشته باش کثافت. جلو آمد و با مشت به صورتم زد. مطمئنم سر و صورتم بخاطر کتک‌هایی که خوردم کلا زخم و کبود شده. زمان زیادی نگذشته بود که سروصدای مهتا بلند شد ترس وجودم را گرفت از فکر اینکه بلایی سرش بیاورند حالم بد میشد. او بی‌گناه بود بی‌دفاع بود دوباره داد زدم: - عوضی ولش کن. باز هم دستمزدم کتک بود یک دستمال داخل دهانم گذاشت و از پشت محکم بست و گفت: - لال شو واگرنه زبونت رو از حلقت می‌کشم بیرون عوضی. می‌خواستم داد بزنم حرف بزنم تا دخترک بی‌گناه را نجات بدهم ولی صداهای نامفهوم و بی‌ربط از دهنم خارج میشد وکیلی موهایم را از پشت سر گرفت و کشید و کنار گوشم گفت: - خفه شو، فقط نگاه کن. مهتا را آوردن و جلوی پام پرتش کردن. خودش را جمع و جور کرد و گفت: - کی اینجاست؟ با من چیکار دارین؟ وکیلی موهایم را ول کرد و نزدیک مهتا رفت، دخترک طفلی از صدای پاهایش و نفس کشیدن‌مان فهمید که تنها نیست وحشت داشت، تنش می‌لرزید.
  20. #پارت هفتاد و سه... هر لحظه امکان داشت اشکم جاری شود با ترس و التماس گفتم: - چرا راحتم نمی‌ذارین؟ چی از من می‌خواین؟ مردک عوضی یک سیلی به صورتم زد و تفنگش را روی سرم فشار داد و مجبورم کرد سوار شوم و خودش با فاصله کنارم نشست و راننده حرکت کرد. به سوال‌هایم جواب نمی‌دادن کمی که گذشت مرد خواست با چشم بند جلوی دیدم را بگیرد خواستم مقاومت کنم که نتیجه‌ای نداشت جز سیلی خوردن و فحش شنیدن. چشم بند را از او گرفتم و چشمانم را بستم اینجور خیالم راحت بود که نزدیکم نمی‌شود. خیلی گذشته بود طوری که حس می‌کردم از شهر خارج شدیم چون فقط مسیر هموار را می‌رفتیم گفتم: - کجا داریم میریم؟ با نیشخند صداداری گفت: - جهنم. ترس کل وجودم را گرفته بود کل تنم عرق ‌‌کرده بود گفتم: - من می‌خوام برم ولم کنین، خانواده‌ام منتظرن. مرد گفت: - نگران نباش بهشون گفتیم که تو رو می‌بریم. گفتم: - عوضیِ دورغ گو، ولم کنین. مرد داد زد: - خفه شو کثافت، داری رو مخم راه میری. یک سیلی محکم کافی بود تا سکوت کنم فقط دعا می‌کردم که آزارم ندهند. ماشین ایستاد و کسی در را باز کرد و گفت: - پیاده میشی یا با زور ببرمت. با تنفر گفتم: - نزدیک من نشو، خودم میام. از ماشین پیاده شدم پارچه را طوری بسته بودم که جلو پایم را ببینم مرد گفت: - بچرخ دستات رو بیار پشت‌ سرت. گفتم: - می‌خوای چیکار کنی؟ مرد: - دستات رو ببندم. گفتم: - چرا؟ مرد: - اگه کاری که گفتم رو نکنی خودم مجبورم دست به کار شم. به حرفش گوش کردم نمی‌خواستم دست نامحرم مرا آلوده کند دستانم را از پشت بست و گفت: - راه بیفت دیر شده. داشتیم یک مسیر هموار سنگفرش شده را می‌رفتیم یک در فلزی را باز کردن و وارد یک مکانی شدیم باز یک مسیری را رفتیم یکی پشت زانوهایم زد که پخش زمین شدم هیچی نمی‌دیدم فقط در دل دعا می‌کردم... ... سهراب.... خسته شدم، حالم خوش نیست. وعده هر روزم یک کاسه سوپ بی‌مزه با یه لیوان آب شده، درعوض هر دو ساعت یکبار یک سرنگ به بازویم تزریق می‌کنند که نمی‌دانم چیست! فقط یک حال الکی خوشی به من دست می‌دهد ولی مرا می‌ترساند هیچ کسی هم جوابم را نمی‌دهد، خواب درست و درمانی هم ندارم چون هر دو ساعت یکبار بخاطر درد سوزن هم که شده بیدار می‌شوم، بخاطر گشنگی توانی برایم نمانده. وکیلی لعنتی هم که حرف نمی‌فهمد جرات رو‌به‌رو شدن با برادرش را ندارد و عقده‌هایش را سر من خالی می‌کند. بیشتر از خودم، از جون اطرافیانم می‌ترسم از اینکه به مامانم یا لیانا آسیب بزنند یا حتی مهتا، من هرگز نباید می‌گفتم که او زنم است، با این کار او بیشتر به دردسر می‌افتاد. باید جوری نجاتشان بدهم ولی چجوری؟ دخترِ دوست وکیلی تمام این مدت داخل اتاقک گوشه‌ی سوله است و تزریق سرنگ به عهده‌ی اوست، حالم را بهم میزند از این شراطی خسته شده‌ام فقط دعا می‌کنم یا بمیرم یا نجات پیدا کنم. نمی‌دانم چند روز است که اینجا اسیر شده‌ام فقط می‌دانم الان به اون سرنگ بیشتر از آب و غذا نیاز دارم، معتادم کردن ولی به چی؟ نمی‌دانم. وکیلی روبه‌رویم ایستاد و با لذت نگاهم می‌کرد خوشش می‌آمد آزارم بدهد. چرا؟ به چه جرمی؟ چون زندگیش را خراب کردم؟ حقش بود وکیلی قاچاقچی مواد مخدر بود وارد می‌کرد تو ایران توزیع می‌کرد و هر کی سر راهش قرار می‌گرفت را می‌کشت، زنش به پلیس خبر داد و او فکر می‌کند کار من بوده، نمی‌دانستم تاوانش آنقدر سنگین است.
  21. #پارت هفتاد و دو... شایان گفت: - با آقای صفایی کار دارم، منوچهر صفایی. زن همسایه گفت: - همین دو روز پیش اسباب کشی کردن و رفتن. شایان گفت: - شما نمی دونین کجا رفتن؟ زن همسایه: - نه حرفی نزد، شما طلبکاری؟ شایان: - نه فقط یه سوال ازشون داشتم، شماره‌ای از ایشون ندارین؟ همسایه: - نه ندارم. آخرین امید شایان هم نابود شد به دیوار تکیه داد و نشست خانم گفت: - حالا ناراحت نباشین یکم از وسیله‌هاش اینجاست شاید بخاطر همینا برگرده. شایان دوباره بلند شد و گفت: - شما مطمئنین که برمی‌گرده؟ همسایه: - مطمئن که نیستم گفتم شاید برگرده. شایان: - من شماره‌ام رو میدم ممکنه هر موقع اومد بهم خبر بدین کار خیلی واجبی باهاش دارم. زن سر تکان داد و شماره را گرفت شایان با خوشی به خانه برگشت.... ... مهتا... یک هفته از آن اتفاق لعنتی گذشته بود پام بهتر شده آقا فرامرز هر روز می‌آمد پانسمانم را عوض می‌کرد می‌گوید که سهراب هنوز برنگشته و همه نگرانش هستن، من هم نگران بودم خسته شدم از خانه ماندن از آقا فرامرز اجازه گرفتم تا به دانشگاه بروم، مدام تاکید می‌کرد که به پام آزار نرسانم و از عصا استفاده کنم با هیجان آماده شدم تا به دانشگاه بروم. مرد طفلی کار و زندگیش را ول کرد و مرا رساند و خودش رفت با عصایی که از داروخونه برایم گرفت وارد محوطه شدم، بهار تا من را دید با خوشی سمتم آمد و گفت: - مهتا! چقد خوشحالم که اومدی، حالت خوبه؟ ‌منم با خوشی جواب دادم: - آره خوبم چقد دلم برات تنگ شده بود، فقط بریم یه جا بشینیم من پام درد می‌کنه. کمکم کرد و با هم وارد کلاس شدیم، چشمم به جای خالی سهراب افتاد باورم نمیشد که حرف‌های لیانا و فرامرز درست باشه خشکم زد بهار که متوجه نگاهم شد گفت: - یک هفته است نیومده و کسی جرات نشستن اونجا رو نداره. روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم استاد آمد و تا مرا دید گفت: - به‌به خانم شریفی! خیلی خوش اومدین خوش گذشت این همه مدت که نبودین؟ با خجالت گفتم: - متاسفم، پام آسیب دیده بود نمی‌تونستم بیام. یکی از دخترا گفت: - اتفاقا آقای همتی هم یک هفته است نیومده ما فکر کردیم جفتتون پیچیدین به بازی. همه خندیدن نمی‌دانستم کجای این حرف خنده دار بود با تنفر نگاهش کردم ولی جوابش را ندادم دل نگران بودم، دلم می‌خواست از حال سهراب خبر بگیرم ولی خب چجوری؟ بعد از تمام شدن درس، از کلاس خارج شدم بهار گفت: - یه کلاس دیگه داریم. راه افتادم و گفتم: - حوصله ندارم میرم خونه. بهار گفت : - چیشده باز بی‌حوصله‌ای؟ نکنه بخاطر نیومدن اون پسره است؟ گفتم: - گیر نده بهار، من رفتم خداحافظ. از محوطه خارج شدم منتظر تاکسی بودم که یک ماشین مشکی جلوی پام نگه‌داشت که سه تا پسر جوان داخلش بود به هیچ کدام اهمیت ندادم یکی پیاده شد و نزدیک آمد و تفنگش را از زیر کتش نشان داد و گفت: - صدات دربیاد من می‌دونم و تو، سوار شو تا نکشتمت. گفتم: - شما کی هستین؟ مرد گفت: - سوار شو عوضی. گفتم: - چی از من می‌خواین؟ از طرف کی اومدین؟ مرده با یک حرکت پشت سرم ظاهر شد و وادار شدم سمتش برگردم نزدیک آمد بخاطر اینکه دستش به من نخورد یک قدم عقب رفتم که رسیدم به ماشین. مرد گفت: - سوار شو.
  22. #پارت هفتاد و یک... شایان گفت: - با آقای وکیلی کار داشتم ممکنه در و باز کنین؟ خانم گفت: - شما؟ شایان گفت: - ایشون منو نمی‌شناسن یه پیغامی آوردم از طرف برادرشون. خانم: - بله بفرمایید داخل. در باز شد و شایان وارد شد یک آقا برای راهنمایی کردنش آمد بعد از اینکه وارد خانه شدن گفت: - همینجا منتظر بمونین الان آقا میان. زمان زیادی نگذشته بود که یک خانمی آمد شایان به محض دیدنش شناخت و از جا بلند شد و گفت‌: - خانم فرهمند؟ خانم نزدیک آمد و گفت: - بله شما؟ شایان گفت: - ممکنه بشینین؟ باید با هم حرف بزنیم. خانم نشست و گفت: - خب بفرمایید. شایان بی فوت وقت گفت: - شما از شوهرتون خبر دارین؟ خانم فرهمند گفت: - بله زنگ زد داره میاد، چطور؟ شایان: - نه منظورم آقا مصطفی بود. فرهمند: - شوهر سابقم، ما از هم جدا شدیم. شایان: - بله می دونم، می خوام بدونم شما از جاش خبر دارین یا نه؟ فرهمند‌: - زندانه. شایان: - خانم فرهمند، شوهر شما آزاد شده و الان دوست من و همراه خودش برده می‌خواستم بدونم شما ازش خبر دارین یا نه؟ فرهمند: - نه آقا! نمی‌دونم کجاست، دوست شما هم به من ربطی نداره از اينجا برین و دیگه برنگردین. شایان: - خانم، من تو این مدت هرجا که ممکن بود و گشتم ولی انگار آب شده و رفته تو زمین، لطفا اگه آدرسی ازش دارین بگین. فرهمند بلند شد و گفت: - گفتم که ندارم، دست از سرم بردارین، درضمن اون شوهر من نیست. خواست به اتاق برود که شایان گفت: - حورا هنوزم تو همون پروشگاهِ؟ خانم فرهمند به سمتش برگشت و گفت: - چی؟ شایان بلند شد و گفت: - اگه دولت بفهمه که مادرش زنده است و داره تو رفاه کامل زندگی می‌کنه می‌دونی چیکار می‌کنه؟ شما رو می‌اندازه زندان به جرم کودک آزاری، شما چهار ساله بچه تو گذاشتی پرورشگاه، اصلا می‌دونی سر اون بچه چی اومده تو این مدت؟ فرهمند: - تو چی می‌دونی از زندگی من؟ شایان: - همه چی رو می‌دونم، این خونه از اموال مصطفی است نه؟ فرهمند ناراحت شد و گفت: - از اينجا برو بیرون. شایان: - من میرم، ولی زیاد طول نمی‌کشه که پلیس میاد سراغتون، بعد شما می‌خواین جواب اون بچه‌ی طفل معصوم رو چی بدین؟ فرهمند: - دنبال چی میگردی؟ شایان: - یه آدرس. فرهمند: - نمی‌دونم. شایان: - خیلی خب، خودت خواستی. شایان از خانه خارج شد هنوز به در حیاط نرسیده بود که خانم فرهمند صداش زد. شایان سمتش برگشت. فرهمند گفت: - من ازش هیچ اطلاعی ندارم فقط می‌دونم یه پسر خاله داره که از زیر و روی زندگیش خبر داره می‌تونین برین سراغ اون، ولی لطفا زندگی منو خراب نکنین. شایان: - عوضیِ آشغال ، چطور می‌تونی اسم خودت رو مادر بذاری؟ اون بچه له‌له میزنه تا بفهمه خانواده‌اش کیه و کجاست، بعد تو به فکر خودتی؟ اصلا به وضعیت اون بچه فکر کردی؟ فرهمند: - به شما ربطی نداره، اگه آدرس نمی‌خوای به سلامت. شایان با حرص گفت: - آدرس؟ خانم آدرس را گفت و تاکید کرد که به کسی چیزی نگوید. شایان به سرعت به سمت آدرس رفت و در زد ولی کسی جواب نداد از خانه‌ی بغلی یک خانمی بیرون آمد و گفت: - بفرمایید با کی کار دارین؟
  23. #پارت هفتاد... سهراب بیهوش، با بالا تنه‌ی برهنه، داخل یک سوله به صندلی چوبی بسته شده بود. یکی از افراد وکیلی یک سطل آب تو صورتش پاشید سهراب از ترس بیدار شد و اطراف خود را نگاه کرد وکیلی گفت: - فکر نمی‌کردم انقد ضعیف باشی که با چند تا ضربه بیهوش شی. سهراب با حال داغون گفت: - دیگه چی می‌خوای؟ لعنتی. وکیلی گفت: - زنم من رو دوست داشت تو اشتباه می‌کنی. سهراب با نیشخند گفت: - تو واقعا ترسویی، حتی نمی‌تونی با برادرت روبرو بشی، چه برسه به اینکه درمورد زنت ازش بپرسی. وکیلی با شلاق تو دستش تو سینه‌اش زد، سهراب از درد به جلو خم شد وکیلی گفت: - اموالم رو می‌خوام. سهراب با درد گفت: - دست دولته، همش مصادره شد. جایزه‌اش شلاق بود. وکیلی نمی‌خواست قبول کند که زندگیش را از دست داده. گفت: - خب برام پسش بگیر. سهراب: - نمی‌تونم. بازم شلاق. وکیلی گفت: - باید بتونی، من کلی خون دل خوردم تا اون همه ثروت رو به دست آوردم. سهراب با نیشخند گفت: - خون دل یا خون مردم؟ بازم شلاق، وکیلی بی‌رحم برایش مهم نبود که زیر آن شلاق‌ها چه بلایی سر سهراب می‌آید بعد از زدن هفت یا هشت ضربه، شلاق را زمین انداخت و بلند گفت: - بیارینش. رد شلاق روی بدن سهراب کبود شده و بالا آمد یکی از افرادش یک کیف چرم کوچیک آورد وکیلی از داخلش یک سرنگ درآورد و محتویات داخل شیشه را داخل سرنگ کشید و گفت: - این تقاص نابود کردن زندگی منه. سرنگ را نزدیک بازوی سهراب برد سهراب تقلا می کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد گفت: - چیکار می‌کنی عوضی؟ این دیگه چیه؟ وکیلی بدون جواب دادن سرنگ را داخل بازوی سهراب خالی کرد و گفت: - یادته مثل یه دوست وارد زندگیم شدی؟ بهت اعتماد کردم زندگیم رو در اختیارت گذاشتم تو رو شریکم کردم هر کاری می کردم به تو می‌گفتم ولی تو چیکار کردی؟ از پشت بهم خنجر زدی منو به پلیس فروختی، ولی من بلد بودم چجوری خودم رو نجات بدم حکم ابدم شد پانزده سال و با وصیغه بیرون اومدم تا از تو و همه کسایی که زمین زدنم انتقام بگیرم. سهراب سرش گیج می‌رفت حالت تهوع گرفته بود گفت: - چی.. بهم.. تزريق... کردی؟.. حالم بده. وکیلی گفت: - هنوز اولشه، نابودت می‌کنم، زن خوشگلت رو جلوی چشمات می‌کشم. سهراب نالید: - با زنم.. کار... نداشته باش.. اون.. تقصیری... نداره. وکیلی محتویات سرنگ دیگری رو هم در بازوی سهراب خالی کرد و سهراب کسری از ثانیه بیهوش شد وکیلی بلند شد و رو به افرادش گفت: - از این لحظه به بعد هر دو ساعت یه سرنگ رو تو بازوش خالی می‌کنین و اگه کم کاری کنین پدرتون و درمیارم، فهمیدین یا نه؟ همه یک صدا گفتن: - بله قربان. .... رعنا گفت: - شایان تو بهم گفتی پسرم رو بهم برمی‌گردونی، الان سه روز گذشته، پس چرا کاری نمی‌کنی؟ شایان آشفته حال گفت: - خاله آروم باش، بخدا کم کاری نکردم هرجایی که فکر می‌کردم باید باشه رفتم ولی نبود حتی به اون آدرسی که تو پیام گفته بود هم رفتم ولی نبود من پیداش می‌کنم قول میدم. رعنا گفت: - نباید به حرفت گوش می‌دادم از اولم باید می‌رفتم پیش پلیس، شاید اونا بتونن پسرم رو پیدا کنن. شایان که از رعنا حرصش گرفته بود گفت: - خاله لطفا، اینجور همه چی خراب میشه من صحیح و سالم بهتون برمی‌گردنمش، فقط یکم بهم زمان بدین. رعنا تو این سه روز لب به غذا نمیزد و کارش فقط اشک ریختن بود شایان دیگر نمی‌دانست که کجا دنبال سهراب برود، تا اینکه یک فکری به سرش زد و سریع از خونه خارج شد و یک ساعت بعد، جلو در سفید رنگ مرتضی وکیلی بود زنگ خونه را زد یک خانم گفت: - بله کیه؟
  24. #پارت شصت و نه... لیانا گفت: - مامان رعنا نگران نباش، پیداش میشه. رعنا گفت: - دلم شور میزنه یه حس بدی دارم، شما بهش گفتین که من اینجام؟ شاید بخاطر همین نمیاد و گوشیش رو جواب نمیده. شایان گفت: - نه خاله رعنا این چه حرفیه؟ ما بهش هیچی نگفتیم ولی مطمئنم اگه بفهمه شما اینجاین حتما میاد. دوباره به سهراب زنگ زد که جواب داد شایان با ناراحتی گفت: - معلومه تو کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟ صدای شخص پشت خط شایان را ساکت کرد شایان با تعجب گفت: - چطور ممکنه؟ پس راننده‌اش کجاست؟ - .......... - آدرسش رو بدین من الان میام. بعد از اینکه قطع کرد از عزیزخانم درخواست کرد تا مدارک ماشین را برایش بیاورد. رعنا جلویش ایستاد و گفت: - چیشده؟ کی بود؟ شایان: - از کلانتری بود می‌گفت ماشین وسط کوچه رها شده و صد معبر کرده محلی‌ها زنگ زدن پلیس. رعنا نگران شد و گفت: - یعنی چی؟ سهراب کجاست پس؟ شایان گفت: - نمی‌دونم خاله، الان میرم کلانتری تا ببینیم قضیه چیه. رعنا گفت: - منم میام. شایان: - نه شما بمون هرخبری شد بهتون میگم. رعنا: - من دلم طاقت نمیاره می‌خوام بیام. شایان تسلیم شد و راهی شدن. لیانا گفت: - منم میام. بلند شد و سمت بقیه رفت، شایان با ناراحتی گفت: - تو دیگه کجا؟ خونه خاله که نمیریم، میریم کلانتری. لیانا با التماس گفت: - توروخدا عمو، دلم شور میزنه می‌خوام بیام. شایان: - سهراب منو می‌کشه اگه بفهمه تو رو بردم کلانتری، می‌دونی که چقد حساسه. لیانا: - شایان لطفا بذار بیام. شایان به عزیزخانم گفت: - مواظب لیانا باش تا ما برگردیم. رعنا و شایان بی اهمیت به التماس و ناراحتی لیانا از خانه خارج شدن........ ماشین داخل پارکینگ کلانتری بود ولی از سهراب خبری نبود مسئول پرونده گفت: - یک نفر به ما زنگ زد و گفت ماشین وسط کوچه پارک شده که صد معبر کرده و از راننده‌اش هم خبری نیست نیروهای ما رفتن و ماشین رو توقیف کردن سپر و چراغ ماشین شکسته فعلا هیچ شاکی نداره می‌تونین ماشین رو ببرین. رعنا پرسید: - پس پسر من کجاست؟ اون راننده‌ی ماشین بود، یعنی چی که از راننده‌اش خبری نیست؟ آقا توروخدا بگو برای پسر من اتفاقی افتاده؟ مسئول پرونده گفت: - ما خبر نداریم، ولی اگه بخواین دنبالش بگردیم باید پرونده تشکیل بدین. شایان گفت: - خیلی ممنون نیازی به تشکیل پرونده نیست این دوست من عادت داره بی‌خبر جایی بره، اولین بارش نیست. شایان و رعنا سوار ماشینِ سهراب شدن و از کلانتری خارج شدن رعنا معترضانه گفت: - چرا نذاشتی پرونده تشکیل بدیم؟ شایان گفت: - مطمئنم که اونا بردنش، نباید پای پلیس تو این ماجرا باز بشه واگرنه برای همه بد میشه. رعنا متعجب گفت: - داری از کی حرف میزنی؟ اونا یعنی کی؟ شایان: - خاله بهم اعتماد کن پسرت رو زنده و سالم تحویلت میدم فقط یه مدت دندون رو جگر بذار، باشه؟ رعنا: - چی میگی شایان، تو از پسرم خبر داری؟ شایان _ فعلا نه، ولی مطمئنم حالش خوبه، الان شما رو به خونه می‌برم، خودم میرم دنبالش هرطور شده میارمش باشه؟ رعنا اشک ریخت و گفت: - منم میام. شایان: - نه خاله، اونجا برای یه خانم خیلی خطرناکه، لطفا بهم اعتماد کن. ...
  25. #پارت شصت و هشت... *بخش ششم* ... راوی.... سهراب در یک اتاق چوبی خالی وسط جنگل زندانی بود ولی نمی‌دانست توسط چه کسی؟ وقتی مطمئن شد که کسی اطراف نیست گوشی مخفیش را در آورد و به فردی پیام نوشت و از جای خود با خبرش کرد و سریع گوشی را داخل جیبش گذاشت، ده دقیقه‌ای گذشت و برایش غذا آوردن چیزی جز یک کاسه سوپ و نصف نان نبود از گشنگی که بهتر بود دو روز هیچی نخورده بود. وقتی غذا خوردنش تمام شد در باز شد و وکیلی وارد شد و گفت: - با اون فرار بی‌نظیرت گل کاشتی پسر، من با اینکه ازت ضربه خوردم ولی بازم دست کم گرفتمت. سهراب گفت: - باز چی می‌خوای؟ خسته نشدی از این موش و گربه بازیا؟ وکیلی گفت: - تا به خواستم نرسم کنار نمی‌کشم. گوشی را جلو پای سهراب پرت کرد و گفت‌: - پنج دقیقه وقت داری زنگ بزنی به هرکی که می‌خوای تا هر چیزی که ازم دزدیدی رو بهم برگردونه واگرنه تو همین جنگل چالت می‌کنم. بعد به دیوار تکیه زد و ساعتش را کوک کرد سهراب هم سمت پنجره رفت و به بیرون زل زد. وکیلی گفت‌: - زمانت داره می‌گذره، زود زنگ بزن. سهراب هیچ نگفت پنج دقیقه تموم شد وکیلی نزدیکش شد و با چوبی که دستش بود محکم به پشت پای سهراب کوبید، سهراب از درد به زمین افتاد و با تنفر به وکیلی زل زد و گفت: - چیزی که می‌خوای دیگه وجود نداره. وکیلی: - ثروتم رو می‌خوام، خونه و ماشینم رو می‌خوام، زن و بچه‌ام رو می‌خوام، تو همه رو ازم گرفتی یعنی چی که وجود نداره؟ سهراب با نیشخند گفت: - از برادرت بپرس. وکیلی با چوب به کمر سهراب کوبید و گفت: - حرف بزن ببینم منظورت چیه. سهراب کف اتاق افتاد و هیچ نگفت وکیلی دوباره به کمرش زد و داد زد: - بگو با زندگی من چیکار کردی؟ بگو زنم کجاست؟ و بی‌درنگ سهراب را با چوب میزد. سهراب تنها کاری که ازش برمی‌آمد صبر و سکوت بود خیلی گذشته بود وکیلی هنوز دست از زدن سهراب برنداشته بود و سهراب بی‌حال کف اتاق افتاده بود و گفت: - از من چیزی گیرت نمیاد زنگ بزن به برادرت و ازش بپرس زنت کجاست؟ وکیلی جلوی سهراب نشست و گفت: - حرف بزن لعنتی، بگو چی می‌دونی؟ سهراب خودش را روی زمین کشید و به دیوار تکیه داد و گفت: - ازش می‌ترسی، آره؟ نیشخندی زد و ادامه داد: - معلومه که می‌ترسی، واگرنه الان زنگ میزدی و ازش می‌پرسیدی که چه بلایی سرت آورده. وکیلی التماس گونه گفت: - لطفا بگو چی می‌دونی. سهراب: - وقتی تو افتادی زندان، وقتی حکم ابدت دراومد زنت صیغه برادرت شد. وکیلی دوباره با چوب به کتف سهراب زد و گفت : - دروغ میگی کثافت. سهراب از درد کبود شد و گفت: - اگه بهم اعتماد نداری، چرا می‌پرسی؟ وکیلی: - زنم به من خیانت نمی‌کنه اون ازم طلاق گرفت چون می‌خواست مهریه‌اش رو از اموال مصادره شدم بگیره، واگرنه اون دوستم داشت. سهراب: - نداشت، از اولم برادرت رو می‌خواست وقتی دید به ته خط رسیدی، خودش به پلیس لو دادت، هنوز یک ماه نگذشته بود از زندان رفتنت که رفت سراغ برادرت و التماسش کرد که حتی به عنوان صیغه‌ای پیشش باشه، یه مدت بعد می‌خواستن عقد کنن بخاطر همین ازت طلاق گرفت می‌دونی بچه‌ات کجاست؟ وکیلی سر تکان داد و گفت: - کجاست؟ سهراب: - زنت انداختش تو سطل آشغال، چون زنِ اولِ داداشت اجازه نداد اون بچه رو ببره تو خونه‌اش، زنتم خیلی راحت از بچه‌اش گذشت. سهراب باز هم کتک خورد وکیلی گفت: - این حقیقت نداره زنم منو دوست داشت اون بچه‌ام رو دوست داشت هرگز از ما نمی‌گذره. از اتاق بیرون رفت، سهراب از ضعف و درد بیهوش شد...
×
×
  • اضافه کردن...