-
تعداد ارسال ها
424 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
مزهی یک جام پر زهر که با عسل شیرین شده، درسته مزهاش خوبه ولی کشنده است
- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
اگه می تونستی به خودت سابقت چیزی بگی اون چی بود؟
مهدیه طاهری پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : متفرقه
تمومش کن، این زندگی ارزش نداره- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
@اِللا لطیفــی- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و هشت... -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و هفت... -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفت...- 8 پاسخ
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شش... منم بقیه خونه رو نگاه کردم یک اتاق دیگه روبهروی اتاقی که من زندانیش بودم، بود؛ خونه طوری بود که از در وارد راهرو میشدی و چند قدم جلوتر هال بود و سمت راست یک آشپزخانه کوچولو داشت و سمت چپ دوتا در بود که باز میشدن به دستشویی و حمام. در یخچال رو باز کردم فقط چند تا قوطی آب و آبمیوه بود، آبمیوه رو برداشتم و سمت اتاق رفتم، سهیل روی تخت نشسته بود و بازم چوب میتراشید گفتم: - میشه حداقل در اتاق رو قفل نکنی! من دلم اینجا میگیره قول میدم فرار نکنم. نیشخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - تو بخوای هم نمیتونی از اینجا فرار کنی، اصلا از اینجا فرار کردی میخوای کجا بری؟ ده قدم نرفته یا اراذل و اوباش میگیرنت، یا خوراک گرگها میشی. از حرفش خندم گرفت نیشخندی زدم و گفتم: - اراذل و اوباش؟ تو به خودت چی میگی پس؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: - من میخوام برم، کتابها رو برات آوردم، فردا کار دارم شايد دیرتر بیام، برای فردا غذا که داری؟ سر تکون دادم بلند شد و قدم برداشت، میخواست در و ببنده، به سرعت دستم رو بین در و دیوار نگهداشتم و گفتم: - توروخدا، توروخدا در و قفل نکن قول میدم هیچ کار اشتباهی نکنم فقط میرم از یخچال آب برمیدارم و میام، لطفا در و نبند. انگار دلش برام سوخت، سمت در رفت و از خونه خارج شد و در رو قفل کرد. پشت در ایستادم و نگاهش کردم، بی تفاوت رفت، با دل گرفته پشت در نشستم و برای بدبختی خودم، برای بی کسی خودم، اشم ریختم. دعا کردم یا نجات پیدا کنم یا بمیرم. سراغ کتابهایی که آورده بود رفتم، سعی کردم با خوندن اونا آروم شم و موفق شدم ولی زود خسته شدم... ... همونطور که گفته بود فردا دیر اومد، از دیدنش برعکس روزای دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه تنها نبودم ناهارم رو آورد با اشتها خوردم و گفتم: - کجا بودی؟چرا دیر اومدی؟ با بی رحمی گفت: - چیه دل تنگم شده بودی؟ بی تفاوت گفتم: - حوصلهام سر رفته باید با یکی صحبت کنم. بی حوصله گفت: - حوصله چرت و پرت شنیدن ندارم اگه حرفت مهمه بگو. به دیوار زل زدم و گفتم: - من زمانی که بچه بودم خیلی زندگی خوبی داشتم، با خواهرم، مادرم و پدرم زندگی میکردم؛ دوستهای زیادی هم داشتم، مدرسه میرفت، همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدم خیلی تلاش کردم دانشگاه تهران قبول شم ولی نشد و من مشهد افتادم؛ مامانم اینا مخالف بودن و میگفتن سال دیگه دوباره کنکور بدم ولی چون یک سالم رو از دست داده بودم نمیخواستم این شانسم رو هم از دست بدم. حسرتی کشیدم و نگاهش کردم و گفتم: - اومدم و اینجا خونه گرفتم، تو این چند ماه کلی دوست پیدا کردم ولی زود پشیمون شدم میخواستم برگردم، قرار شد امتحانهام رو بدم بعد برگردم ولی نمیدونم چرا اینجا گیر افتادم، میخوام برم، خسته شدم. دلم گرفت برای مامانم و بابام، اشکام ریخت سریع پاکشون کردم و گفتم: - حتی نمیدونم گناهم چیه که بخاطرش باید این همه عذاب بکشم. بدون اینکه ذرهای رحم تو چشماش باشه گفت: - تو گناهی نداری تو فقط داری بهجای پدرت مجازات میشی. گفتم: - گناه پدرم چیه؟- 8 پاسخ
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنج... واقعا سر در نمیآوردم، حالم داشت بهم میخورد، اشکام ریخت گفتم: - با من چیکار داری؟ چرا نمیذاری برم؟ با آرامش درونیش صحبت میکرد و کمکم تبدیل به خشم میشد، گفت: - میخوام از بابات انتقام بگیرم، میخوام همونجور که زندگی من رو نابود کرد نابودش کنم، بچههاش رو ازش میگیرم، زنش رو میکشم، خونهاش رو میسوزونم. عصبانی بود میترسیدم بیاد سراغم و بلایی سرم بیاره، گفتم: - مگه بابام چیکار کرده؟ با تنفر بهم زل زد و گفت: - دستم بهش برسه گردنش رو خرد میکنم. چشمهام رو هم فشردم و باز کردم و گفتم: - ازت خواهش میکنم بذار من برم، من از اینجا میترسم، شبا خیلی تاریکه، نمیخوام اینجا بمونم. بی اهمیت گفت: - ترس تو برام اهمیتی نداره یک مدت تحمل کن کارم که تموم شد میذارم بری. من اینجا خسته میشدم، میترسیدم، نمیخواستم اینجا باشم؛ آخه چرا من؟ ... پنج روزی گذشت، این رو از روی چوب خطهایی فهمیدم که با ناخن روی دیوار حک کردم. هر روز مثل روزای قبل تکرار میشد. مرده میاومد برام غذا میآورد و بعد میرفت، دیگه تنهایی اعصابم بهم ریخته بود ترجیح دادم سر صحبت رو باهاش باز کنم طبق معمول نشسته بود روی تخت، یک چاقو و یک تکه چوب دستش بود و میتراشید. خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: - اسمت چیه؟ بهم نگاه کرد، تعجب کرده بود بخاطر اینکه بعد از این چند وقت، آروم باهاش حرف میزدم. گفت: - اسمم رو میخوای چیکار؟ بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم: - میخوام بدونم اسم کسی که من رو گروگان گرفته چیه؟ مشغول کارش شد و گفت: - سهیل. گفتم: - چی از جون اون تکه چوب میخوای! که اینجوری با چاقو افتادی به جونش. نگاهم کرد و چوب و بالا گرفت و گفت: - با اجازهتون مجسمه درست میکنم. با تعجب گفتم: - فکر کردم تمام هنرت، گروگانگیریه. با نیشخند گفت: - من هنرمندم و تو کارم حرف ندارم، چه مجسمه سازی باشه چه نقاشی چه گروگانگیری، من از پس هر کاری برمیام. کلافه گفتم: - بله خب، میشه بگی تا کی باید اینجا بمونم آقای هنرمند! دیگه حوصلهام سر رفته. جواب نداد هوفی کشیدم و گفتم: - حداقل برام کتاب بیار، یا یک چیزی که خودم رو باهاش سرگرم کنم. بازم جواب نداد بلند شد و از اتاق خارج شد، ولی در و قفل نکرد، دلم میخواست بیرون برم، انقدر جای تکراری دیده بودم خسته شدم. از اتاق خارج شدم، تو یک خونه بودم، خونه تقریبا خالی بود فقط یک دست مبل رنگ و رو رفتهی قهوهای و یک موکت وسط خونه بود. سمت راستم یک در بود که باز میشد به حیاط، سمتش رفتم، دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی فایده ای نداشت، برگشتم تا شاید راهی پیدا کنم، ولی سهیل پشت سرم وایساده بود نگاه میکرد، دستش چند تا کتاب بود؛ با یه نیشخند بیخیال من شد و به اتاق رفت.- 8 پاسخ
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهار... یهو یاد نیلوفر افتادم، بغضم گرفت، خواهرزاده عزیزم، نمیتونست نیلوفر باشه. دوربین رو چرخوندن، باورم نمیشد عکس من رو بالای قبر گذاشته بودن، ولی منکه اینجام، منکه زندهام، پس اینا چرا گریه میکنن؟ چرا عکس من رو گذاشتن؟ از ترس بدن خودم رو لمس کردم؛ دستام، پاهام، سرم، شکمم، همش رو حس میکردم پس من زنده بودم، خون تو رگهام یخ زد. به مرد نگاه کردم همون لبخندش رو نگهداشته بود حالم داشت بهم میخورد قیافهی متعجبم رو که دید وظيفهی خودش دونست که توضیح بده. گفت: - خب چند شب پیش که دوستات رسوندنت خونه، گاز نشتی داشته و کلید برق و که زدی، بوووم! همه چیز رفت رو هوا؛ تو، خونهات، وسایلت، همه چیز سوخت و جزغاله شد؛ اگه باور نداری بزن فیلم بعدی. فیلم بعدی رو آوردم؛ فیلم ضبط شده توسط دوربین مدار بسته سوپری محلهای بود که من داخلش زندگی میکنم؛ همون لحظه ماشین یاسمین، دوستم، وارد کوچه شد من پیاده شدم و وارد خانه شدم رفتم، کمتر از نیم ساعت بعد از ورودم، خونه منفجر شد، شیشهها شکستن و تو کوچه ریختن؛ از خونه آتش بیرون میاومد، باورم نمیشد چطور ممکن بود! الان از نظر همه من مُردم! پس هیچ کس دنبالم نیست! شوکه شده بودم، نمیتونستم از گوشی چشم بردارم با صدای لرزون گفتم: - این فیلم رو از کجا آوردی؟ دست به سینه و با آرامش گفت: - دوربین سوپری محلتون این رو ضبط کرده. همین! آخه چطور ممکن بود! گوشی رو ازم گرفت، گفتم: - منکه اینجام پس اونا کی و دفن میکنن؟ گفت: - اونا جنازهی راحیل عزتی رو دفن میکنن. خیلی ترسیدم، لرزش تنم بیشتر شد؛ ناخداگاه داد زدم: - من راحیل عزتیم، الانم اینجام، زنده و سالم. با نیشخند گفت: - راحیل مرده، دیروز دفنش کردن. با بغض گفتم: - اگه راحیل مرده، پس من کیم؟ شناسنامهای از جیبش درآورد و جلوی پام پرت کرد؛ برداشتم و بازش کردم، باورم نمیشد عکس من روش بود اسمم رو زده بود بهار علیپور فرزند عماد. با بهت و ناباوری سر تکان دادم و گفتم: - اینا همش یه خوابه، همش یه دروغه. به مرد نگاه کردم قیایهاش این رو نشون نمیداد، طوری نگاه میکرد که انگار من دیوونهام. سعی کردم به خودم مسلط باشم و بفهمم قضیه از چه قراره، دوباره گفتم: - بهار علیپور کیه؟ چرا عکس من رو روش زدن؟ بی اهمیت گفت: -خب معلومه، تویی دیگه. با آرامش ساختگی گفتم: - خیلی خب راحیل مرده، کی و به جای راحیل جا زدی؟ مگه جنازه رو نمیبرن پزشکی قانونی! مگه آزمایش دی ان ای نمیگیرن؟ با نیشخند گفت: - حتما براشون مهم نبودی که بی آزمایش و اطمینان دفنت کردن- 8 پاسخ
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و شش... -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سه... سعی کردم بخاطر بیارم که این آقا کیه! و کجا دیدمش! یادم اومد؛ خونه مینا دوستم بودم نصفه شب بود میخواستم برم خانهام، یاسمین من رو با ماشین رسوند و من وارد خونه شدم خیلی تاریک بود و برقا قطع بودن، چندبار کلید برق رو زدم ولی روشن نشد بیخیال شدم، چون خسته بودم رفتم بخوابم ولی قبلش به آشپزخانه رفتم و از یخچال آب خوردم و خواستم به سمت مبلها برم، ولی صدای یک آقا اومد که میگفت: - خونه مینا خوش گذشت؟ از ترس خشکم زد تنم لرزید، توی تاریکی تشخیص دادم که کجا نشسته ولی نمیدیدمش؛ گفتم: - شما کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟ مرد گفت: - من یک دوستم که برات یک خبر مهم از بابات دارم. دیگه یادم نمیاد چیشد؛ همونجا خوابم برد یا شاید بیهوش شدم صدای این مرد شبیه به اونه.... .... صبح شد صدای ماشین شنیدم ترس همه وجودم رو گرفت از پنجره بیرون رو نگاه کردم خودش بود با همون ماشين؛ دوباره قفلها رو باز کرد و وارد شد. از ترس به کنج دیوار چسبیدم، من رو که دید لبخند زد و گفت: - بهبه! خانم خانما، صبح شما بخیر باشه. هرچقدر هم با مهر صحبت میکرد باز هم ازش میترسیدم، زبونم قفل شده بود. برام صبحانه آورده بود گفت: - بیا صبحانه تو بخور. گشنهام بود چند روز هیچی نخورده بودم با دوتا قوطی کنسرو هم سیر نشدم. سبد رو روی زمین گذاشت و سمت تخت اومد، از ترس سمت در رفتم؛ وقتی روی تخت نشست، سبد رو از روی زمین برداشتم، یک فلاسک چای بود یک نون و یک قوطی پنیر. از کنسرو بهتر بود شروع کردم به خوردن؛ عین قحطی زدهها تند تند غذا میخوردم، مرد نگاهم میکرد حس بدی بود، صبحانه خیلی چسبید وقتی سیر شدم گفتم: - خب حالا باید حرف بزنیم، من چرا اینجا؟ تو کی هستی؟ مرد بدون اینکه تغییری تو قیافهاش ایجاد کنه گفت: - من کسیم که جونت رو نجات دادم، و تو اینجایی تا جیگرم خنک بشه. با تعجب گفتم: - از کی تا حالا زندانی کردن، شده نجات جون؟ میخوام از اینجا برم، همین الان. مرد: - اره خب حق با توِ، ولی تو نمیتونی از اینجا بری چون من اجازه نمیدم. - تا کی باید اینجا بمونم؟ خسته شدم، باید با مامان و بابام حرف بزنم اونا نگرانن. با خون سردی گفت: - اونا نگرانت نیستن چون از جای تو خبر دارن. با تعجب گفتم: - خبر دارن پس چرا نمیان منو ببرن! من دیگه خسته شدم. یک گوشی از جیبش درآورد و بازش کرد و گرفت سمتم، گرفتمش یک فیلم بود پخشش کردم کلی زن و مرد داشتن گریه میکردن، تو قبرستون بودن، میخواستن یک نفر رو دفن کنن، ترسیدم، نکنه مامانم باشه یا بابام.. گوشی رو چرخوند مامانم نشسته بود و گریه میکرد، بابام هم همینطور؛ شاید خواهرم بود ریحانه.... اشتباه کردم چون اون هم یک گوشه بهت زده نشسته بود. به مرده نگاه کردم و گفتم: - مراسم کیه که خانوادهام اینجوری گریه میکنن. با اون لبخند یهوری مسخرهاش گفت: - نگاه کن میفهمی.- 8 پاسخ
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و پنج... -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت دو... بعد از من رو گرفت و روی تخت نشست، طوری که من راحت ببینمش گفت: - الان سه روزه خوابیدی دیگه داشتم نگرانت میشدم. پلاستیک و تو دستاش باز کرد و گفت: - برات غذا آوردم گشنهات نیست! چند تا کنسرو بود جلوی پام پرت کرد و گفت: - بردار بخور. خیلی گشنه بودم صدای قار و قور شکمم قطع نمیشد مردک عوضی خیلی نامرد بود میدونست گشنمه، میدید دست و پام بسته است باز از من میخواست که غذا رو بردارم و بخورم. انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: - اووه راستی تو که دست و پات بسته است نمیتونی غذا بخوری، چقدر من احمقم. و یک خندهی عصبی کرد و بلند شد از جیبش یک چاقوی ضامن دار درآورد و بازش کرد. به سمتم میاومد، میخواست من رو بکشه ولی چرا؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ از ترس تنم خیسِ عرق شد دیگه داشت اشکم درمیاومد. پشت سرم ایستاد، چشمام رو بستم دائم دستام رو تکان میدادم شاید بتونم طناب رو شل کنم و خودم رو نجات بدم ولی نمیشد، خیلی سفت بسته بود ولی یکهو طناب شل شد و افتاد؛ مرده با چاقو بریده بود، جلو پاهام اومد و بازشون کرد چسب روی دهنم رو کندم و گفتم: - تو کی هستی؟ با من چیکار داری؟ انگشتش رو روی دماغش گذاشت و گفت: - هیسس! هنوز وقت برای صحبت کردن داریم، حالا غذات رو بخور. خم شد کنسرو رو برداشت و باز کرد و دستم داد و خودش روی تخت نشست، خیلی گشنم بود ولی نخوردم و روی زمین گذاشتم و گفتم: - بذار من برم خانوادهام نگران میشن. قهقههای سر داد و گفت: - اونا نگرانت نیستن. بغض کردم تنم یخ کرد گفتم: - خواهش میکنم بذار من برم، هرچی بخوای بهت میدم، هر چقد که بخوای. دوباره خندید و بلند شد نزدیک اومد، یکهو اخم کرد گلوم رو ببن دوتا دستاش گرفت و گفت: - تو اینجایی تا تقاص کار بابات رو بدی من به پول تو نیاز ندارم. گلوم رو تو دستاش گرفته بود و فشار میداد؛ نفسم داشت قطع میشد چشمام قد یک گردو شده بود دستاش رو گرفتم و خواستم خودم رو نجات بدم ولی اون فشار دستاش رو بیشتر کرد و من رو بالا برد، محکم میزدمش تا شاید ول کنه، ولی اون انقدر عصبانی بود که گوش نمیکرد، حس میکردم صورتم کبود شده وقتی به مرز خفه شدن رسیدم ولم کرد، روی زمین افتادم و سرفه کردم نفسم سرجاش اومد. نگاهش کردم خیلی عصبی بود نمیدونستم مگه بابام چیکار کرده بود که من باید تقاصش رو پس میدادم! مرد درها رو قفل کرد و رفت، بلند شدم که بیرون برم ولی در اتاق قفل بود چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی باز نمیشد. روی تخت رفتم و میخواستم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، خیلی بالا بود روی پنجه پام وایستادم؛ بیرون رو میدیدم، توی یک باغ بودم فقط چندتا درخت خشک شده بود کف حیاط و برگهای پاییزی پوشونده بودن. و یک ماشین پارک بود که مرد سوارش شد و رفت؛ رفتم سراغ در روبروی تخت، فقط دستشویی بود نه راه فرار؛ از همه جا ناامید شدم. باز تنها شدم توی ذهنم پر از سوال بود که چرا اینجام؟ اون کیه؟ بابام مگه چیکار کرده بود که میخواستن ازش انتقام بگیرن؟.... سر و صدای شکمم اجازهی فکر کردن نمیداد، یاد کنسرو افتادم، برداشتمش یکی کنسرو لوبیا بود و یکی تن ماهی، قاشق نبود، پس مجبور شد لوبیا رو سر بکشم و تن ماهی رو با انگشتم دربیارم و بخورم، از گشنگی زیاد، اگه سنگم بهم میدادن میخوردم.- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت یک... یک خواب عجیب دیدم همه جا تاریک بود هیچکی نبود ترسیده بودم جلو میرفتم، مامانم رو صدا میزدم، بابام رو صدا میزدم، ولی هیچکس نبود که جواب بده؛ سرم درد میکرد دست و پاهام بی حس شده بودن؛ یک آن از خواب پریدم. خیلی خسته بودم طوری که از بیرون اومدم روی مبل خوابم برده بود، حتی وقت نکردم دراز بکشم، سرم درد میکرد؛ خواستم دستم رو بالا بیارم و سرم رو ماساژ بدم ولی انگار دستم جایی گیر کرده بود بی حس بود سرم رو بالا برداشتم و چشمام رو یک بار روی هم فشردم و باز کردم تا خوابم کامل بپره؛ ولی خیلی عجیب بود خواب نبود واقعی بود، من توی یک اتاق و رو به دیوار بودم، تاریک بود، تنها نور، از پنجره کوچیکی که در دیوارِ سمت چپ بود میاومد، ولی خیلی بالا بود نمیتونستم بیرون رو ببینم؛ زیر پنجره یک تخت فلزی بود، سمت راست رو نگاه کردم یک در بود. و من روی صندلی نشسته بودم، خواستم دستم رو جلو بیارم ولی از پشت به صندلی بسته شده بود پاهام هم همینطور؛ ترسم دوبرابر شد من کجا بودم؟ کی من و اینجا بسته بود؟ خواستم دهنم رو باز کنم فریاد بزنم ولی دهنم بسته بود. سرم هنوز درد میکرد نمیدونم چی خورده بودم که انقدر گیج بودم سعی کردم همه چیز رو به یاد بیارم ولی انگار ذهنم خالی بود حتی اسمم رو هم یادم رفته بود گیج تر از اونی بودم که بخوام فکر کنم انگار چیزی خورده بود تو سرم که همه چیز رو فراموش کردم، طولی نکشید که دوباره به خواب رفتم.... .... دوباره چشمام رو باز کردم همه جا روشن بود ولی من هنوز روی همون صندلی بودم حالم خیلی بهتر بود چون همه چیز یادم اومده بود اسمم راحیل عزتی، بیست ساله، اهل تهران، که یک خواهر دارم که چهار سال از من بزرگ تره با پدر و مادرم زندگی میکردم تا اینکه دانشگاه مشهد قبول شدم و یک ماه قبل شروع دانشگاه، مشهد اومدم یک خانه اجاره کردم و اونجا زندگی میکردم. داشتم حافظهام رو به چالش میکشیدم که صدای ماشین اومد، میخواستم داد بزنم ولی فقط چیزهای نامفهوم از دهنم خارج میشد. ماشین خاموش شد و بعد صدای کلید اومد که میخواست قفلی رو باز کنه انگار موفق شد در باز شد. خواستم برگردم عقب رو نگاه کنم ولی کمر و گردن خشک شدهام اجازه نمیداد، صدای قدمش میاومد که داشت نزدیکم میشد. نفسم حبس شده بود ترسم بیشتر میشد هی قدمهاش نزدیک تر میشد؛ وایستاد یک قفل دیگه رو باز کرد و در رو هل داد، خورد به دیوار صدای وحشتناکی داد صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم که داشت از جاش کنده میشد؛ کسی که در رو باز کرده بود نزدیک اومد؛ دقیقا پشت سرم بود حسش میکردم ولی جرات نداشتم که چشمام رو باز کنم، فقط فکر میکردم این کیه؟ با من چیکار داره؟ چرا من رو اینجا بسته؟ دستاش رو روی صندلی گذاشت و از سمت چپ سرش رو به جلو خم کرد، نفسش به صورتم میخورد لرزش تنم رو حس میکردم، آروم چشم باز کردم و به دیوار دوختم؛ جرات نگاه کردن نداشتم ولی ترس رو کنار گذاشتم و نگاهش کردم، یک آقا بود که با لبخند مسخره نگاهم میکرد. نمیشناختمش گفت: - چه عجب، بالاخره بیدار شدی؟- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: سقوط در دستان او نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دختری که ناخواسته گیر یک انتقام بزرگ میافتد و فکر میکند آزادی بهترین اتفاق زندگیش است ولی نمیداند که با آزادی درگیریهایش بیشتر میشود. مقدمه: «آزادی… چه واژه مضحکی است وقتی میدانی در گوشهای از این شهر، دستانی نامرئی همچنان زنجیرت را نگه داشتهاند. مدتها در وهمِ رهایی میسوختم تا اینکه او آمد… و من فهمیدم زندان واقعی کجاست. هر قدمی که به سمت او برمیداشتم، مرا عمیقتر به اعماق پرتگاهی میکشاند که نامش عشق بود. این کشش، از تمام توطئههای پشت پرده خطرناکتر بود؛ سقوطی که میدانستم در دستان او، هم پایان من است و هم تنها راه نجاتم.»- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
( چقد دارک شد، ) -چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونهی خالهاش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشهای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرفهای ملکا شدیم.
- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و چهار... -
دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمیکرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمیکردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت -
- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و سه... -
- اون موقع ماها قم زندگی میکردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خوردهی کس دیگهایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچهی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو.
- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و دو... هارالد لباس سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد، به کمربند اشاره کرد و گفت: - از آن خنجری که آماده است قلب مرا پاره کند همه چیز معلوم است؛ درست است که شما فرماندهی ارتش هستی و باهوش، ولی من هم بسیار زیرک هستم. لبخندی زد و گفت: - آمدهایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرفهای آیوار سلینگر. سیگرون: هویت من مشخص است در اسناد محرمانه ثبت شده میتوانید بروید و مطمئن شوید. هارالد: هم از ترال بودن تو خوشحال هستم هم ناراحت؛ میخواهم پیشگویی را به تو بگویم که حدس میزدم راجع به توست. به دور دستها خیره شد و گفت: - در زمان قدیم پیشبینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد که آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری میکند و اولین فرمانروای زن دانلاو میشود؛ تا حرفهای آیوار سلینگر را شنیدم حدس زدم که آن تو هستی ولی تو ترال بودنت را انکار میکنی. نگاهش کرد و گفت: - سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا میشود! سیگرون از به دور دستها خیره شد و گفت: - پدر من تاجر بود. هارالد: خبری خوبیست، چرا که ازدواج طبقهی جال با ترالها مشکل است. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ هارالد لبخندی زد و گفت: - میخواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم. سیگرون از سر ناباوری نگاهش میکرد هارالد گفت: - نظرت تو چیست؟ سیگرون: قربان نمیخواهم روی حرف شما حرفی بیاورم ولی بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود. هارالد: یعنی تو مخالفی؟ سیگرون: نه، ولی دلم نمیخواهد دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس، همسر شما شدهام. هارالد: آینده نگریت قابل ستایش است، بسیار خب تا آن موقع منتظر میمانم؛ بهتر است برویم دلم نمیخواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آوردهام. از کوه پایین آمدند و به سوی شهر بازگشتند، وقتی به میدان شهر رسیدند با کشیدن دهنهی اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند سیگرون گفت: - تا کی باید آویزان بماند؟ هارالد: دو روز دیگر اعدام میشود تا آن موقع باید همينجا بماند. حرکت کردند سیگرون گفت: - نظر شاه اریک درمورد حرفهایش چیست؟ هارالد: چیزی نگفته. سیگرون: فکر میکنید عاقبت چه میشود؟ هارالد: چه میخواهی بگویی! سیگرون: کمی نگرانم که نکند آن دزد بی خرد با دروغهایش نظر شاه را برگرداند. به خانه رسیدند هارالد گفت: - ولی او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده، مطمئن باش اگر ثابت میشد که تو ترالی، بخاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی نه اینطور آزاد. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و یک... سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت و گفت: - میشود بدانم درمورد چی؟ هارالد: اسبت را زین کن راه زیادی باید برویم. سیگرون مردد گفت: - هارالد! این سفر به دستور کیست؟ هارالد نگاهش را از او گرفت و گفت: - به دستور من. گردا که نمیخواست هارالد را مشکوک کند گفت: - من اسب را زین میکنم، شما لباسهایتان را عوض کنید بانو. سیگرون داخل رفت و به سرعت لباسهایش را عوض کرد. گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترکبند زین پنهان کردند زمان سوار شدن سیگرون، گردا دم گوشش گفت: - مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشتهام اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم ( استاد مهارتهای رزمیشان در آنگلوساکسون) برو نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو میرسانم. سیگرون: نه من فرار نمیکنم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم ولی با فرار آبرویم را نبرم. بعد دوستانش را در آغوش کشید و گفت: - بخاطر همه چیز سپاسگزارم. و بعد اسبش را سوار شد و از حیاط خارج شد همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند. در میان راه هارالد سکوت کرده بود و سیگرون هر از گاهی از گوشهی چشم نگاهش میکرد و دنبال خشم یا نیرنگ بود، صدای سم اسبها روی سنگها میکوبید هوای خنک کوهستان زیر موهایشان جولان میداد. هارالد در پای کوهی ایستاد و به بالا نگاه کرد و با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد از کوه بالا رفتند تا نیمهی کوه رسیدند، پیاده شدند و اسبها را همانجا بستند؛ سیگرون خنجر را از زیر زین برداشت داخل کمربند چرم و پهنش گذاشت لباسش را مرتب کرد؛ همراه هارالد بقیهی کوه را پیاده رفتند. وقتی به اوج کوه رسیدند سیگرون پشت سر با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند هارالد وقتی نفسی تازه کرد گفت: - اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را من رَمیار ( اسب همراه، اسب آرامگیر) گذاشتهام، میدانی چرا؟ سیگرون دو قدم نزدیک رفت و گفت: - خیر قربان. هارالد ادامه داد: - پدرم در آخرین جنگش وقتی همهی افرادش را از دست داد به حرف زیر دستانش گوش نکرد و برای انتقام گرفتن تا آخرین قطره خون مبارزه کرد، وقتی دشمنان میخواستند سر از تنش جدا کنند محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بی جانم را روی اسب میگذارد و با زدن اسب، آن را فراری میدهد، اسبش از میدان نبرد میتازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه میآید و از پای میافتد وقتی رسیدیم نه پدرم جان داشت و نه اسب؛ من زیاد اینجا میآیم و تا حالا نتوانستهام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده میشوم. حسرتی کشید و گفت: - نیامدهایم تا این حرفها را بزنم کار واجب تری داشتم؛ بیا بشین قصد گرفتن جانت را ندارم نیازی نیست بترسی. سیگرون نزدیک رفت و گفت: - من ترسی ندارم. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی... ویل با لبخند گفت: - من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم، با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی میمردند، شما با سکههایی که بین مردم پخش کردید جان همه را نجات دادید و بعدش هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید؛ هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم ولی باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه میگوید. گردا: اگر شاه حرفهایش را قبول کند چی؟ ویل: آن شاهی که من دیدم درمورد سیگرون مطمئن است و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدبین نمیشود. سرش را سمت فریدا چرخاند و گفت: - ولی برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتد. از جا بلند شد و گفت: - باید بگویم دادن سکه یا تهدید فقط کارمان را سخت تر میکند. لحظهی آخر پدر و دختر نگاهی به هم انداختند، نگاه پدر پر از امیدواری بود وقتی رفت دختران در سکوت به سمت خانه رفتند و در دل با خدای خود حرف میزدند. وقتی به میدان شهر رسیدند، مردی را دیدند که برعکس آویزان شده بود گردا از کسی پرسید: - این مرد دیگر کیست؟. دخترک پاسخ داد: - آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال میبرد. گردا با تنفر نگاهش میکرد اگر اجازهاش را داشت گردنش را خرد میکرد تا آبروی دوستش را بخرد. فریدا گفت: - چرا آویزانش کردهاند؟ دختر: دستور شاه بزرگ است گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. گردا: اعترافی هم کرده؟ دختر: نمیدانم، کسی حرفی نزده. دو دختر به خانه رفتند و حرفهای ویل همر و آنچه که دیده بودند را برای سیگرون بازگو کردند؛ سیگرون گفت: - باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بی آبرو اخراجم کنند. گردا: سیگرون اگر دستور بدهی من آن دیوصفت را میکشم تا تو در امان بمانی. سیگرون: اگر حرفی زده بود تاحالا سربازان به سراغم میآمدند نگاه سردی را به گردا انداخت و گفت: - با کشتن او فقط خودمان را به دردسر میاندازیم. فریدا: باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. سیگرون: به گفتهی پدرت باید صبر کنیم. *** دختران تا صبح بیدار و منتظر آقای همر بودند که بدانند نتیجه چه میشود نزدیک ظهر بود که آقای همر به خانهیشان رفت و گفت: - آلدریک گفت او مرد بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاهتان نزده. فریدا: اگر آقای استونکرست دروغ گفته باشد چی؟ ویل به دخترک عجولش لبخند زد و گفت: - آلدریک دروغ نمیگوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تا حال سربازان به سراغتان میآمدند. فریدا: پدر، آیوار سلینگر را در میدان شهر آويزان کردهاند. ویل: بله دیدمش، او هنوز زنده است و تا زنده است امید هست. گردا متعجب گفت: - یعنی چه؟ ویل: تا وقتی که حرف نزده برایشان ارزش دارد، سکوتش تنها برگ برندهاش است، او واقعا فردی باهوش است. گردا: خب تکلیف ما چه میشود؟ ویل: مثل قبل به زندگیتان ادامه دهید هنوز که اتفاقی نیفتاده. و رفت گردا گفت: - عجب پدر خوشبینی! ما از دیروز نخوابیدهایم و پدرت میگوید مثل قبل زندگی کنیم! سیگرون: حق با آقای همر است باید امیدوار باشیم؛ بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. همان موقع هارالد وارد خانهی سیگرون شد و گفت: - باید با هم حرف بزنیم.