رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

مهدیه طاهری

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    424
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. مهدیه طاهری

    مشاعره با آهنگ

    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
  2. ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
  3. همه‌ی بچه‌ها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدم‌های عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله می‌گیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش می‌رفت برای اینکه مبارزه‌شو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو می‌فرستادم و خودم با یک کیلو تخمه می‌نشستم و نمایش رو با کیفیت بالا می‌دیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمی‌کرد آرام می‌اومد و می‌رفت انگار نه انگار که همسر آینده‌اش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش می‌گفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستان‌ها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود
  4. #پارت هفده... گردا خندید و گفت: - این تخم غاز است از مزرعه‌ی مایلز وودمَن آورده‌ام، اینان را من درست کرده‌ام مخصوص دو دوست عزیزم، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمی‌توانند از این غذا بخورند. سیگرون: گردا تو دزدی کرده‌ای؟ گردا: نه فقط قرض گرفته‌ام تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون: این کار اصلا قشنگ نیست و مطمئنا جناب وودمن راضی نیست، همین الان پولش را ببر و بده. گردا: می‌برم، دیر نمی‌شود. سیگرون: حرفم را دوباره تکرار کنم! گردا: صبحانه سرد می‌شود بعدا می‌برم. سیگرون سینی را برداشت و گفت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعه‌ی وودمن رفت و صدایش زد وقتی آمد گفت: - سلام جناب وودمن اشتباه من را ببخشید من بی اجازه از مزرعه‌یتان چند تخم غاز برداشتم و الان آورده‌ام پولش را بدهم؛ من را می‌بخشید! وودمن بی حوصله دستش را دراز کرد و گفت: - پول. گردا سکه‌ها را کف دستش ریخت و برگشت، بعد از خوردن صبحانه به شهر رفتند جایی که جشن سالیانه‌ برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار می‌کردند هر سه با دقت به مردم نگاه می‌کردند، اما فریدا تنها سرنخش را تکرار می‌کرد: - پسری لاغر با موهای آشفته. در میان انبوه مردمان هیکلی و آراسته‌ی جشن، حتی پیدا کردن فردی که لاغر باشد هم سخت بود. ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت‌: - پول‌هایم، یکی آن‌ها را دزدیده. سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت: - تو دیدی چه کسی آن‌ها را برداشته؟ دختر با دستان لرزان گفت: - نه، فقط یک سایه‌ی سریع را از گوشه‌ی چشمم دیدم که در میان مردم گم شد؛ ناگهان متوجه جای خالی سکه‌هایم شدم. سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد تا شاید سارق را پیدا کند. زمان زیادی گذشته بود و هنوز چیزی پیدا نکرده بودند، گردا گفت: - برویم غذا بخوریم من حسابی گشنه شده‌ام. فریدا: ولی تو که به همین تازگی از خجالت سه تا تخم غاز درآمدی. سیگرون: تو گردا را نمی‌شناسی همیشه گرسنه است برویم که ممکن است همین جا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند. بعد به سمت غذاخوری رفتند و منتظر آوردن سفارش‌شان شدند نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که با حرکتی غیر عادی و بی صدا، مانند روباهی در جنگل، در میان جمعیت می‌لغزید؛ موهایش بلند و ژولیده بود و یک تکه پارچه‌ی کهنه دور گردنش حلقه زده بود که نیمی از پایین صورتش را می‌پوشاند (یک پوشش رایج در فرهنگ کهن و وایکینگ‌ها برای گرم کردن است) چیزی در نحوه‌ی نگاه سریع و تیزش، مثل پرنده‌ی شکاری که شکارش را برانداز می‌کند و در سکوت مطلق در بین آن همه شلوغی جا به جا می‌شد، سیگرون را به شک انداخت. ناگهان دید که دستش سریع و دقیق به کمر مرد کناری خورد و کیسه‌ی چرم سنگین را از حلقه‌ی کمربند رها کرد و پیش از آنکه مرد نفس بکشد کیسه ناپدید شد، سیگرون متعجب نگاه می‌کرد این دیگر دزدی نبود یک نمایش جادویی بود. چیزی در افکار سیگرون آزارش می‌داد بدون اینکه به دوستانش چیزی بگویید دنبال آن سایه‌ی مرموز که به راحتی اموال مردم را برمی‌داشت به راه افتاد هر جا که مرد می‌رفت سیگرون هم دنبالش بود، بعد از کلی دزدی از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت سیگرون بدون لحظه‌ای درنگ و استراحت دنبالش بود از کوهی بالا رفت و وارد غار شد و سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده، در پشت صخره‌ای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا نه. ***
  5. #پارت شانزه... فریدا: او هم همانند ما اسیر دست آنگلوساکسون‌ها بود، یادم می‌آید برای غذا خوردن به آن اتاقک کثیف که بوی کپک می‌داد رفته بودیم، پسرکی لاغر با موهای آشفته، تک و تنها در گوشه‌ای چمباتمه زده بود و غذا می‌خورد؛ همه می‌گفتند آیوار خیالاتی‌ست و با ارواح حرف می‌زند از او به شدت می‌ترسیدم طوری که نگاهش هم نمی‌کردم؛ ولی دیگر خبری از او ندارم. گردا: می‌دانی کجاست؟ فریدا: نه از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا: اگر او را ببینی می‌شناسی؟ فریدا: چهارده سال است که او را ندیده‌ام مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد و گفت: - فریدا خواهش می‌کنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر می‌کنی. فریدا: جرا این قدر به سیگرون اهمیت می‌دهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟ گردا: سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانواده‌ام مراقبم بوده باید با بالاترین جایگاه دست پیدا کند، یادت رفته به گفته‌ی سیرنا او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیز تر و مهم تر می‌شود. فریدا: بسیار خب کمک‌تان می‌کنم ولی به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید تا در قصر در آرامش باشم. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید و گفت: - بسیار خب تو می‌شوی خدمتکار و من می‌شوم محافظش، اینطور همه در آرامش خواهیم بود. بعد از کلی مسخره بازی و خنده و خیال بافی خوابیدند. *** گردا زود تر از سیگرون بیدار شد و صبحانه را آماده کرد و گفت: - دخترا بیدار شوید باید برویم، که کلی کار داریم. سیگرون در جا نشست و چشمانش را مالید و گفت: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا می‌کنی. گردا گفت: - مگر نمی‌خواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید باید برویم تا دیر نشده. سیگرون: نیازی به شما نیست خودم میروم. گردا: ولی شما به ما نیاز دارید چون فریدا آن دزد پلید را می‌شناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد و گفت: - تو او را میشناسی؟ چطور؟ فریدا خمیازه‌ای کشید و گفت: - مطمئن نیستم آخر چهارده سال است او را ندیده‌ام. سیگرون: پس چطور می‌خواهی کسی که چهارده سال است ندیده‌ای را پیدا کنی؟ فریدا: اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند، سعی‌ام را می‌کنم که پیدایش کنم. سیگرون: مگر گردا چه قولی داده؟ گردا لبخند زنان گفت: - این رفیق دیرینه‌ی خوش خیال ما دنبال همسر از طبقه‌ی جال‌ها می‌گردد، من هم گفتم یا سحر و جادو کاری می‌کنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانه‌ای نصیب‌شان کرد و گفت: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد تو هم که یک کارلسی چرا دنبال سحر و جادو می‌گردی؟ گردا که نمی‌خواست واقعیت را بگوید گفت: - بیخیال این حرف‌ها، صبحانه‌ی شاهانه‌ای برایتان فراهم کردم، از آنان که شاه و ملکه هم نخورده‌اند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند فریدا گفت: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را می‌خورند چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بار گذاشته‌ای.
  6. #پارت پانزده... اریک حسرتی کشید و گفت: - پدرم همه چیز را خراب کرد، بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او بچه دار شد مادرم خیلی ناراحت شد و قصد نابودی جانش را داشت؛ همه می‌گفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمین‌شان خشک و بی حاصل شده، شاه کلمنت بزرگ بخاطر بدست آوردن لطف خدایان، آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون قلبش فشرده شد و گفت: - بخاطر همین پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمی‌تواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک: درست است؛ می‌توانید محافظ هلگا باشید، اینطور هم همسرم در امان است هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز می‌توانم زیبا روی این سرزمین را ببینم. سیگرون: گستاخی مرا ببخشید ولی طبق دستور شما باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک: بسیار خب، بعد از دستگیری آن بی صفت راجع بهش حرف می‌زنیم. *** سیگرون تمام شب را بیدار ماند و روی دستگیری آیوار سلینگر تمرکز کرد ولی به به هیچ نتیجه‌ای نرسید چرا که هرگز آن را ندیده بود، پس دست به حقه‌ای قدیمی زد. صبح بدون اینکه به گردا حرفی بزند یا صبحانه بخورد در قالب طعمه، لباسان مجلل پوشید و با کیسه‌ای پر از سکه به میدان شهر رفت و کمی گشت زد و غذا خورد تمام حواسش به اطراف بود که آن دزد پلید را بگیرد، تا شب به همه جا سر زد ولی چیزی پیدا نکرد و به خانه برگشت گردا با دیدنش متعجب گفت: - سیگرون تا حالا کجا بودی؟ سیگرون خسته و کلافه روی تشک دراز کشید و گفت: - فردا پیدایش می‌کنم. گردا گفت: - چیزی گم کرده‌ای؟ فریدا وارد خانه شد و گفت: - سیگرون تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم، خیلی نگرانت شدیم. سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید گردا گفت: - با آن لباس بدنت کوفته می‌شود عوضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید خودش دست به کار شد با کمک فریدا لباس را از تن سیگرون که مانند جنازه بی حرکت بود درآوردند و لباس سفید راحتی بلند را تنش کردند و راحت گذاشتنش. فریدا در گوشه‌ای نشست و گفت: - چرا اینگونه رفتار کرد؟ گردا گفت: - دنبال چیزی می‌گشته که پیدایش نکرده. فریدا: دنبال چه؟ گردا ناگهان یادش آمد و گفت: - آیوار سلینگر. فریدا متعجب گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب گفت: - تو او را می‌شناسی! فریدا: نامش آشناست ولی یادم نمی‌آید که کجا شنیده‌ام یا دیده‌ام. در فکر عمیق فرو رفت و گفت: - کسی را به این اسم می‌شناسم که الان باید کم تر از سی سالش باشد، ولی الان خیلی سال است که ندیدمش شاید مرده، شاید تغییر کرده، شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد دستانش را گرفت و گفت: - فریدا لطفا هر چه می‌دانی بگو.
  7. ‌#پارت چهارده... کیل لجر گفت: - درست نگاه نکردید جز نام چیزی دیگری هم نوشته. سیگرون هوفی کشید و گفت: - ترال، سن نامشخص (گزارش‌ها حاکی از جوانی است) چابک و زیرک، غارت گر حرفه‌ای، جاسوس بی رقیب! عجب اطلاعات مفیدی. سیگرون نفسی از سر حسرت کشید و گفت: - سن نامشخص؟ پس من چجوری پیدایش کنم! وقتی جوابی نشنید پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران وارد باغ بهاره شد تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر ماهی که وسطش قرار داشت آنجا را همانند بهشت کرده بود سیگرون از روی پل گذشت و داخل آلاچیق روی آب رفت از خنکی آب و بوی شکوفه‌ها غرق لذت بود طولی نکشید که صدای اریک خلوتش را به هم زد سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد و گفت: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک گفت: - خیلی وقت است که منتظر شما بودم فکر می‌کردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون: گستاخی مرا ببخشید، من نمی‌خواستم مزاحم اوقاف باارزش سرورم شوم. اریک خندید و گفت: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت، می‌خواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون: مگر می‌شود علیا حضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد خدمتکار شخصی‌اش نزدیک آمد و گفت: - بله قربان با من امری داشتید؟ اریک: نوشیدنی و خوراکی آماده کن مهمان ویژه داریم. زال چشمی گفت و رفت؛ سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند، از چند دروازه گذشتند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و عظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت قصری که بوی فوق‌العاده‌ای داشت. به خواست سیگرون در محوطه زیر درختان گیلاس نشستند جایی که آب روان از زیر آلاچیق می‌گذشت سیگرون با هیجان اطراف را نگاه می‌کرد و شاه اریک با هیجان بیشتر نظاره گر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک گفت: - از اینجا خوشت می‌آید؟ سیگرون گفت: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رک گویی سیگرون خندید و گفت: - تو هم می‌توانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ اریک: می‌توانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت ساختگی بمانید. سیگرون: تا جایی که من می‌دانم شما بهترین محافظان را دارید چه نیازی به من هست؟ اریک: درست است، ولی ترجیح می‌دهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون: قربان! شما خوب می‌دانید که هیچ دختری نمی‌تواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک: چه کسی گفته نمی‌توان قوانین را تغيير داد. سیگرون: ولی این بی احترامی به پدرتان است، شما که نمی‌خواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید.
  8. #پارت سیزده... گردا گفت: - باید یکی این جنگ را تمام می‌کرد، شما قصد جان یک‌ دیگر را کرده بودید و با بی رحمی مبارزه می‌کردید. سیگرون: باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش می‌نشاند. گردا: ولی انگار قلبِ هارالد مغرور در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده. سیگرون گفت: - دیوانه شدی گردا! این دیگر چه حرفی‌‌ست؟ گردا شیطانی خندید و گفت: - هر وقت به شما نگاه می‌کند چشمانش برق می‌زند هر وقت صدایش می‌کنید دست و پایش را گم می‌کند به نظر شما چرا اینگونه می‌شود؟ سیگرون: بیخیال شو گردا، آخر مرا چه به آن پسرک جال! بعد خواست برود که گردا گفت: - سیگرون، هنوز پیغامم را نگفته‌ام. سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت: - به اندازه‌ی کافی وقتم را گرفته‌ای بگو ببینم چه می‌خواهی. گردا: یک مشکل داخلی داریم که هیج کس نمی‌تواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب گفت: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا: نامش آیوار سلینگر است، یک دزد حرفه‌ای، یک شیاد به تمام معنا، مثل آب خوردن از دیوار بالا می‌رود و غارت می‌کند، برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست، کلی مامور برای دستگیر کردنش رفتند ولی همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون: یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا: خیر بانو، تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون: مگر او کیست؟ گردا: از طبقه‌ی ترال‌هاست، او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند ده‌ها نفر زور دارد، کلی از ثروت مردم را به تاراج برده، شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریع تر اوست. سیگرون: من چطور می‌توانم پیدایش کنم! گردا: مکان مشخصی ندارد و من نمی‌دانم باید چه کار کنیم. سیگرون: جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و خیلی فریب کار و زیرک است. به زمین چشم دوخت و گفت: - آیوار سلینگر! خودم پیدایش می‌کنم. گردا: چگونه بانو؟ سیگرون نگاهش کرد و گفت: - نمی‌دانم ولی هر چقدر برده کافی‌ست باید پوزش را به خاک بمالم. و بدون اهمیت دادن به گردا از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازه‌ی ورود، وارد دفترخانه شد و رو به حساب رس و رئیس بایگانی گفت: - جناب کِیل لِجِر می‌خواستم سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را بررسی کنم، ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد و گفت: - حتما بانو، منتظرتان بودم، شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد. سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام دیگر چیزی از او نمی‌دانیم.
  9. #پارت دوازده... سپس به چند نفر اشاره کرد که قدمی جلو گذاشتد و بعد از تعظیم، فریاد کشان حمله را آغاز کردند سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند مبارزه را آغاز کرد و به سریع ترین زمان ممکن جنگجویان را از پای درآورد و به سمت هارالد رفت یقه‌اش را مرتب کرد و گفت: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند حاضرم رئیس‌ این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقهه‌ای سر داد و گفت: - مرا دست کم گرفته‌ای یا به خودت خیلی ایمان داری! سیگرون با لبخندی که از صد فحش بد تر بود گفت: - نمی‌تواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد و گفت: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمی‌خواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود و گفت: - جناب یتنسون، شما را به مبارزه دعوت می‌کنم، اگر فکر می‌کنید شکست می‌خورید و آبرویتان میرود می‌توانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت و گفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و گفت: - برای شما هم همینطور جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت و گفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت و فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد وقتی هارالد دید سیگرون با او شوخی ندارد از حالت تدافعی خارج شد و با بی رحمی به سمت دخترک حمله ور شد، سیگرون با وجود جثه‌ی کوچک ترش مانند رقصنده بین مشتهای او می‌چرخید و ضرباتش را دفع می‌کرد، بدن نحیفش زیر بار این حملات سنگین مقاومت می‌کرد، اما تسلیم نمی‌شد. بعد از کلی مبارزه که جفت‌شان خسته شده بودند سیگرون جدا شد و نفس گرفت هارالد که نفس نفس میزد گفت: - بانو خسته شدند؟ سیگرون مغرور تر از این حرف‌ها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد و نگاهش کرد بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش و یکی دیگر خودش برداشت و به وسط میدان رفت و گفت: - من به این زودی‌ها خسته نمی‌شوم جناب یتنسون، ولی شما اگر خسته هستید می‌توانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت: - این نبرد تمام می‌شود ولی با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - خواهیم دید. بعد به هارالد حمله کرد، هر جفت‌شان با بی رحمی مبارزه می‌کردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برای‌شان بیفتد شمشیر می‌کشیدند؛ یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند سیگرون گفت: - تسیلم شو هارالد. هارالد گفت: - تو تسیلم شو تا جانت را ببخشیم. قبل از هر اتفاق و حرفی گردا گفت: - بانو باید با هم حرف بزنیم. سیگرون گفت: - الان وقتش نیست گردا. گردا: از طرف شاه اریک برای‌تان پیغام آورده‌ام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک دست از مبارزه کشیدند و سیگرون همراه گردا رفت در جای مناسب ایستادند سیگرون گفت: - امیدوارم حرفت ارزش داشته باشه که مزاحم شدی.
  10. #پارت یازده... بعد از خوردن صبحانه سیگرون و گردا به مرکز آموزش نظامی رفتند جایی که نیروهای تازه کار را تعلیم می‌دادند ایده‌ی گردا بود و همه با اشتیاق ازش استقبال کردند هارالد فرمانده‌ی آموزشی شده بود و از جان و دل برای کشور و مردمش مایه می‌گذاشت. در محوطه‌ی آموزشی کلی مرد با لباس آبی و مشکی در صف منظم ایستاده بودند و حرکات رزمی یکسانی را انجام می‌دادند. سیگرون گفت: جناب یتنسون اوضاع آموزشی در چه مرحله‌ای قرار دارد؟ هارالد که با دیدن دلداده‌اش، قوای مضاعفی گرفته بود گفت: - همه چیز همان‌طور است که برنامه‌ریزی کرده بودیم از سرتاسر کشور جنگجویان و افراد تازه کار به ارتش ما ملحق می‌شوند و ما تا الان بیشتر از صد هزار نفر را پذیرفته‌ایم. سیگرون با لبخند رضایت بخش گفت: - مطمئنم با آموزش شما در جنگ‌های پیش رو موفق خواهیم شد و آنگلوساکسون را خواهیم گرفت. هارالد: با تدبیر و فرماندهی شما حتما همینطوری خواهد بود. سیگرون شخصا از آموزش هارالد و سربازان دیدن کرد به هوش گردا و زور بازوی هارالد افتخار می‌کرد، می‌دانست اگر این دو نفر را کنارش نگه دارد کشوری را پایه گذاری خواهد کرد که چندین کشور اطراف را زیر سلطه می‌گیرد. ناگهان فکری به سرش زد و گفت: - جناب یتنسون شما چقدر به افرادی که آموزش داده‌اید اعتماد دارید؟ هارالد از این سوال جا خورد و چشمانش بین افراد تحت آموزش و سیگرون در حال جابه‌جایی بود گفت: - شما بیهوده سوال نمی‌پرسید، نیت‌تان چیست؟ سیگرون: می‌خواهم مسابقه‌ای برگزار کنم خواستم ببینم شما آنقدر به افرادتان اعتماد دارید که آن‌ها را وارد نبرد کنید! هارالد قهقهه‌ای سر داد و گفت: - البته بانو. بعد دستور ایست داد و دو نفر را صدا زد و گفت: - بدون هیچ رحمی با هم مبارزه کنید. دو مرد بعد از تعظیم نظامی با چوب‌های در دستشان مبارزه را آغاز کردند طبق خواسته‌ی هارالد بدون هیچ رحمی هم دیگر را می‌زدند تا اینکه سیگرون دستور ایست داد؛ دو مرد ایستادند و تعظيم کردند هارالد با ژست مغرورانه بادی به غبغب انداخت و گفت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون گفت: - نه. هارالد جا خورد و گفت: - نه!؟ سیگرون به وسط میدان رفت و روبه‌روی دو مرد ایستاد و گفت‌: - خوب می‌جنگید ولی رضایت بخش نبود. سپس بی آنکه چشم از چشمان آن دو بردارد پای چپش را آرام و کنترل شده عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت و حالت جنگی گرفت و با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط مردها را به مبارزه دعوت کرد و گفت: - بیاید! ثابت کنید اشتباه می‌کنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت نیشخندی زد و دست به سینه نظاره‌گر شد مرد دوم که به غرورش برخورده بود یک دختر به او زور بگوید چوب را زمین انداخت و دستانش را به حالت جنگ جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد و با زیر پایی زدن سیگرون پخش زمین شد و در کسری از ثانیه سیگرون مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد هوار مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظاره‌گر بود چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان به سمت سیگرون رفت سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول‌ کند با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیر پایی سریعی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت و با تمسخر به هارالد نگاه کرد هارالد برای تشویق چند بار کف دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: - عالی بود ولی حمله‌ی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟
  11. #پارت ده... گردا: حرفتان را قبول ندارم چون بانوی ما زیبا تر از آن دخترک جال است. سیگرون: هیچ ترالی حق توهین به طبقات برتر را ندارد؛ گردا! همه مرا کارلس می‌بینند و تنها کسی که واقعیت را می‌داند تو و فریدا هستید نکند واقعیت را برملا کنید. گردا در جای نشست و دست روی قلبش گذاشت و گفت: - به شرافتم قسم می‌خورم که هرگز چیزی از زبان من نمی‌شنود. سیگرون: باید همینطور باشد واگرنه سرت را گوش تا گوش می‌برم و خوراک لذیذی درست می‌کنم. گردا: ولی من لذیذ نیستم، گوشتم تلخ است و به مزاج بانو سازگار نیست، و البته که گوشتی هم ندارم که بانو را سیر کنم فقط استخوان است که مناسب شما نیست. سیگرون خندید و گفت: - کم زبان بریز گردا، ناگهان دیدی زبانت را بار گذاشتم آنقدر که شیرین است. گردا: بانو هر چی میل دارد بگوید تا خودم برایش فراهم کنم. سیگرون مجدد خندید و گفت: - امان از دست تو، بخواب که روز سختی در پیش داریم. گردا: هر چه بانوی فاتح دستور دهد. هر دو خوابیدند ولی خارج از روستا کسی بیدار بود که آینده‌ی خوبی برای دختران زیبا روی سرزمین نمی‌دید. سیرنا بعد از جوشاندن دیگ و خواندن ورد گفت: - آنها راه فراری ندارند. و باز هم آن خنده‌ی شرور.... *** فریدا با ظرفی پر از خوراکی به خانه‌ی سیگرون رفت و گفت: - سیگرون صبحانه آوردم. گردا شمشیرش را زیر گلوی فریدا گذاشت که چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود و کم مانده بود سینی از دستش بیفتد گردا گفت: - دخترک گستاخ چگونه جرات می‌کنی بانو را به اسم کوچک صدا بزنی؟ فریدا که از ترس چشمانش گشاد شده بود گفت: - اشتباه کردم، دیگر تکرار نمی‌شود لطفا جانم را نگیر. سیگرون سینی را از فریدا گرفت و گفت: - در پی این مسخره بازی‌ها غذا را حیف نکنید. گردا گفت: - جلوی بانو زانو بزن و طلب عفو کن. فریدا بلافاصله زانو زد و کف دستانش را به هم مالید و گفت: - بانو مرا عفو کنید، من قصد بی احترامی نداشتم. گردا شمشیرش را جمع کرد و گفت: - تو مورد لطف و بخشش بانو سیگرون قرار گرفته‌ای، برخیز تا غذا تمام نشده. فریدا متعجب نگاهش کرد سیگرون گفت: - شما هم غذا می‌خورید یا تا ابد می‌خواهيد مسخره بازی دربیاورید. گردا کنار سیگرون نشست و گفت: - عجب سینی مجللی، همه چیز هم که هست. سیگرون گفت: - فریدا از لطف تو سپاسگزارم، خودت هم بیا تا گردا سینی را خالی نکرده. فریدا بلند شد و با فاصله کنار گردا نشست و گفت: - این سینی را برای بانو سیگرون آورده‌ام، من میل ندارم. سیگرون گفت: - گردا! ببین با فریدا چه کردی. گردا خندید و گفت: - صبح زود کِیف‌مان را کوک کردیم، مگر بد است. فریدا با تعجب گفت: - چی؟ تو مسخره‌ام کردی؟ گردا با دهان پر گفت: - فقط کمی سربه سرت گذاشتم. فریدا دستش را روی سینه‌اش فشرد و نفس عمیق کشید و گفت: - قلبم لحظه‌ای از حرکت ایستاد، فکر کردم قرار است جانم را بگیری. سیگرون به دو دوست دیوانه‌اش خندید و گفت: - صبحانه‌ اگر نمی‌خورید دور تر بروید تا من با آرامش شکمم را سیر کنم.
  12. #پارت نه... سیگرون از جا بلند شد و تعظیمی کرد و همراهش شد در گوشه‌ی دنجی ایستادند اریک گفت: - در آن لباس قیمتی خیلی برازنده شده بودید، چرا لباس را تعویض کردید؟! سیگرون گفت: - آن لباس زیادی قیمتی بود و مناسب دختری با جایگاه کارلس نبود. اریک به گردا نگاه کرد و گفت: - مناسب ترال هم نیست، مهم نیست، اجازه دارم با بانوی زیبایی همچون شما در وسط میدان کمی خودنمایی کنم! سیگرون متعجب گفت: - علیا حضرت بنده چطور می‌توانم در مقابل بانو هلگا با شما همراه شوم! جسارت بنده را ببخشید ولی فقط ایشون لیاقت در کنار شما بودن را دارد. اریک: سیگرون! هلگا ناراحت نمی‌شود فقط کمی خودنمایی، می‌خواهم مردم ببینند که چه بانوی زیبایی در بین ماست. سیگرون به هلگا نگاه کرد که با دو چشم کنجکاو به آنها نگاه می‌کرد اریک گفت: ‌ - شما قبلا خیلی مطیع تر بودید. سیگرون که نمی‌خواست خشم فرمانروایش را به جانش بخرد با لبخندی موافقت خودش را اعلام کرد اریک بی تاب دست سیگرون را گرفت و تا وسط میدان همراهیش کرد، نوازنده به افتخار فرمانروایش آهنگی زیبا نواخت و مردم از آنها فاصله گرفتند اریک و سیگرون با آهنگ هماهنگ شدند و شروع کردند به خودنمایی، هلگا از این وضعیت راضی نبود با وقار همیشگیش بلند شد و بدون گفتن کلمه‌ای مجلس را ترک کرد. هارالد با دو چشم براق به عمویش نگاه می‌کرد و خواستار تمام شدن آن خودنمایی مسخره بود اریک از کنار سیگرون بودن لذت می‌برد و رفتار هلگا هم برایش مهم نبود. در جای مناسب آهنگ، سیگرون را با دو دست بالا برد و همین بالا رفتن کافی بود تا شب به این مهمی خراب شود جادوگری که دور ایستاده بود و با خنده‌ی تمسخرآمیز به سیگرون نگاه می‌کرد بعد از کمی چرخش، سیگرون خواستار تمام شدن خودنمایی شد و پیش دوستانش رفت. مراسم با آواز خواندن دسته جمعی و خوردن و نوشیدن تمام شد. *** سیگرون در تشک خشک دراز کشید و گفت: - تمسخر سیرنا مرا می‌ترساند. گردا هم با فاصله کنارش دراز کشید و گفت: - لباس طلا می‌میرد، غصه نخور بانو، من خودم پیش مرگ شما هستم. سیگرون: ولی من هم لباس طلا تنم بود. گردا: ولی شما که گفتید به حرف‌های سیرنا اعتقاد ندارید. سیگرون: نداشتم، ولی تمسخر آخرش مرا می‌ترساند، حس می‌کنم قرار است گرفتار مرگ شوم. گردا: بانو به این حرف‌ها اهمیت ندهید شما قرار است ملکه‌ی این سرزمین شوید. سیگرون: این دیگر چه حرفی‌است! سرزمین ما ملکه دارد بانو هلگا ملکه‌ی ابدی اینجاست. گردا: ولی من مطمئنم که شما جایگزین بانو هلگا خواهید شد، امشب متوجه شدم که شاه اریک به شما ارادت بیشتری نسبت به همسرش دارد. سیگرون: دست بردار گردا، مطمئنم که همچین چیزی نیست. گردا: حق با شماست، آن کسی که در وسط میدان دست در دست با شاه اریک خودنمایی می‌کرد هم بانو هلگا بود، نه بانوی زیباروی این سرزمین. سیگرون که از این تعریف خرسند شده بود گفت: - هیچ کس در زیبایی به گرد پای بانو هلگا هم نمی‌رسد.
  13. #پارت هشت... فریدا متعجب گفت: - چی؟ سیرنا با لبخند مرموز از آنجا رفت. گردا حرف زن را تکرار کرد و به لباس سیگرون نگاه کرد و گفت: - نه! باید بریم. دست سیگرون و فریدا را گرفت و کشاند وقتی به خانه رسیدند سیگرون گفت: - گردا! دیوانه شده‌ای؟ گردا گفت: - لباس‌هایتان را عوض کنید، سریع. سیگرون گفت: - نگو که حرف‌های آن جادوگر دیوانه را باور کرده‌ای؟ گردا: سیگرون خواهش می‌کنم، آن کسی که باید ملکه شود تو هستی، تو فرمانده هستی، تو بانوی فاتح هستی تو تنها کسی هستی که لیاقت ملکه شدن را دارد. سیگرون: دست بردار گردا، حتی اگر سیرنا راست بگوید هم من اجازه نمی‌دهم فریدا به جای من طعم مرگ را بچشد. فریدا گفت: - حق با گرداست تو تنها کسی هستی لیاقت ملکه شدن را دارد، من از مرگ نمی‌ترسم لطفا لباست را با من عوض کن. سیگرون: نه، من هرگز این کار را نمی‌کنم. گردا جلوی پای‌ سیگرون زانو زد و با آن چشمان عسلی ملتمسانه گفت: - سیگرون خواهش می‌کنم، اگر اتفاقی برای تو بیفتد آینده‌ی دان‌لاو چه می‌شود! فریدا هم زانو زد و گفت: - تو همانند خواهر برایم عزیزی، لطفا اجازه نده من داغ خواهر ببینم. سیگرون متعجب نگاهشان می‌کرد گفت: - دست بردارید، من هرگز اجازه نمی‌دهم کسی به جای من کشته شود، اگر سرنوشت من این است من از آن فرار نمی‌کنم؛ آرزوی هر جنگجوی دان‌لاوی‌ست که در نبرد کشته شود و به تالار اودین یا الهه فریا برود. گردا گفت: - ولی شما باید ملکه شوید خیلی زود است که به استقبال الهه فریا بروید، بانو خواهش می‌کنم لباستان را عوض کنید. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب عوض می‌کنم ولی به شما اجازه پوشیدن لباس قیمتی را نمی‌دهم. گردا با خوشی بلند شد و گفت: - فریدا ممکن است لباس بانو را به او بدهی. فریدا نگاهی به لباس انداخت و گفت: - ممکن است به من لباس بدهی چون من هیچ لباسی ندارم. گردا: بسیار خب من لباس خودم را به تو می‌دهم. هر سه لباس‌هایشان را درآوردند سیگرون لباس مشکی را پوشید فریدا بخاطر جایگاهش هم که شده بود لباس زرشکی را پوشید و گردا همان لباس کهنه‌ی خودش را برداشت، نگاهی انداخت بوی خاکستر و رنج قدیمی از آن برمی‌خاست، گفت: - من حاضرم پیش مرگ شما باشم. در کمال تعجب و به دور از چشم سیگرون لباس قیمتی را پوشید تا سیگرون دید به سمتش حمله کرد و گفت: - آن لباس شوم را دربیاور. گردا مقاومت کرد و گفت: - من حاضرم بمیرم، لطفا بگذار قبل از مرگ با لباس زیبا آراسته باشم؛ من تمام زندگی‌ام را برای این لباس داده‌ام، الان حقم است چند ساعتی تنم باشد. سیگرون حریفش نبود مجددا به جشن برگشتند تا چشم سیرنا به دختران افتاد خنده‌ای از سر تمسخر سر داد که توجه همه را جلب کرد بعد با همان خنده و در حالی که سرش را تکان می‌داد از آنجا دور شد. شاه اریک به سمت دختران رفت و گفت: - بانو سیگرون افتخار گفتن چند کلمه‌ی خصوصی را به بنده می‌دهید.
  14. #پارت هفت... سیگرون: گردا! تو که از گذشته‌ی من خبر داری، من هم یک ترال هستم ولی قرار نیست کسی با خبر شود. گردا سر تکان داد و با کلی وسواس و احتیاط لباس زرشکی را پوشید و چرخی زد و گفت: - تاحالا لباس به این قشنگی نپوشیده بود و الان حس ملکه‌ را دارم. سیگرون گفت: - تو حتی از من هم زیباتری، لباس تو را زیباتر از من کرده. گردا: من چطور می‌توانم از بانوی زیبایی مثل شما پیشی بگیرم! بانو ممکن است خواهشی از شما بکنم! سیگرون: ما دوست هم هستیم نیازی به تشریفات نیست، بگو چه می‌خواهی؟ گردا: یکی از دختران دهکده لباس‌هایش در آتش سوخته و هیچی برای جشن امشب ندارد، ممکن است لباس شما را به او بدهم؟ سیگرون: خوشحال می‌شوم دخترانم لباس مجلل بپوشند. گردا با ذوق لباس را برداشت و رفت. چیزی تا شب نمانده بود سیگرون کمی استراحت کرد و بعد لباس مجللش را پوشید. گردا وارد خانه شد و با دیدن سیگرون در آن لباس حسابی ذوق زده شد و تاج گلی دست سازی که همراهش آورده بود را روی سرش گذاشت و گفت: - در حضور شما، بانو هلگا به چشم نمی‌آید. سیگرون خود را در آینه‌ی کوچکی که از مادرش به یادگار مانده بود نگاه کرد و از دیدن خود در آن لباس قیمتی خرسند شد. و سپس به محل حشن رفتند، جشن مجللی که در میدان دهکده برگزار شده بود، میزهایی که رویشان پر از خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های خوشمزه بود، نوازندگانی که با سازهای خود امید می‌بخشیدند و مردم هماهنگ ریتم آهنگ خود را تکان می‌دادند. با حضور سیگرون نگاه خیلی‌ها خیره مانده بود مخصوصا شاه اریک و هارالد. هارالدی که دلداده‌ی فرمانده‌اش بود و شاید جنگجو شدنش هم بخاطر سیگرون بود و خونخواهی پدر بهانه بود. گردا، سیگرون را به بالای مراسم که جای جال‌ها بود هدایت کرد و صندلی را برایش عقب کشید و خودش کنارش ایستاد. نگاه سیگرون به دختری با لباس مشکی خیره ماند، لباسی که مال خودش بود موهای بافته شده‌ی دختر که تا کمی بالاتر از زانوهایش رسیده بود عجیب به دل سیگرون نشسته بود وقتی برگشت رخ نمایان کرد سیگرون بلند شد و به سمتش رفت و گفت: - فریدا! تو زنده‌ای؟! فریدا همانند بانوان اشرافی دو سمت دامنش را بالا گرفت و کمی سر خم کرد و احترام گذاشت و گفت: - بله بانو من موفق شدم تا از چنگال مرگ بگریزم. ویل همر گفت: - فریدای من قوی تر از این حرف‌هاست که ضربه‌ی شمشیری او را از پای درآورد. سیگرون، فریدا را در آغوش کشید و گفت: - واقعا خوشحالم، خیلی دلتنگت بود. گردا گفت: - فریدا از این لحظه استفاده کن چون لطف و آغوش سیگرون یک بار در سال شامل تو می‌شود. سیگرون خندید و گردا را هم به آغوش کشید و برای چند لحظه هر سه نفرشان غم دنیا را فراموش کردند. درحالی هر سه دختر کنار هم نشسته بودند و از مهمانی لذت می‌بردند در دل جنگل، سِیرنا وِید در اتاقک تاریک و نمورش دیگ بزرگی بار گذاشته بود که داخلش مایع سبز رنگی می‌جوشید. سیرنا هر از گاهی گیاهی به آن اضافه می‌کرد و وردی می‌خواند؛ مایع درحال جوش شفاف شد و ظاهر دختری نمایان شد که مرگ یقه‌اش را گرفته بود و آن طرفش دختری که تاج سلطنتی گذاشته بود. سیرنا آینده‌ی دان‌لاو را می‌دانست، به سمت دهکده رفت و جایی که مردم درحال شادی و پای کوبی بودند دختران را پیدا کرد، نزدیک رفت، سه دختر با تعجب به جادوگر پیر، لاغر و خمیده که لباسی بلند و سیاه به تن داشت، سفیدی صورتش به رنگ نمک بود و با چشمان مشکی تو رفته نگاه می‌کردند، سیرنا به دختران اشاره کرد و گفت: - لباس طلا می‌میرد و لباس مشکی ملکه می‌شود.
  15. #پارت شش... گردا لبخندی زد و گفت: - شما لطف دارین بانو، لطفا بروید و آماده شوید زمان زیادی تا مراسم نمانده. سیگرون تا خواست حرف بزند گردا گفت: - لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده‌ می‌شوید. سیلاس فیک‌من نزدیک رفت و بعد از تعظیم گفت: - بانو سیگرون، شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند، لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید. سیگرون گفت: - این مرز برای ما خیلی حیاتی‌ست اگر سربازان کم کاری کنند ما مجددا شهرمان را از دست می‌دهیم. سیلاس: نگران نباشید بانو، خودم هم اینجا هستم. سیگرون: شما به مراسم نمی‌روید؟ سیلاس: خیر بانو، وظیفه‌ی من محافظت از شهر و مردمم است وقت برای جشن و شادی بسیار است، بانو گردا لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند. گردا گفت: - بانو لطفا به سیلاس اعتماد کنید او نمی‌گذارد دشمن به خاک ما ورود کند. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب جناب فیک‌من، مرزهای با ارزشمان را به تو می‌سپارم. به خانه‌ی ساده و کوچکی رفتند که مال جفتشان بود گردا گفت: - بانوی من کدام لباس را می‌پسندند؟ سیگرون بقچه‌ی لباس‌های با ارزشش را باز کرد تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دان‌لاو قرار بگیرد. سیگرون گفت: - گردا کدام لباس مناسب جشن امشب است؟ گردا از نزدیک لباس‌ها را نگاه کرد و گفت: - هر دوی این‌ها برای بانوی زیبایی مثل شما کم است شما لایق بهترین‌ها هستین. بعد به سمت بقچه‌ی خودش رفت و از داخلش یک لباس بلند طلایی با گل‌های برجسته درآورد و گفت: - این مناسب شماست بانو. سیگرون با تعجب گفت: - این را از کجا آوردی؟ گردا: از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم تا در مراسم خاصی شما را غافلگیر کنم ولی خب چه مراسمی مهم‌ تر از آزاد سازی دان‌لاو، مخصوصا اینکه برای تشکر از شما هم هست. سیگرون: پولش را از کجا آوردی؟ گردا: پاداش و حقوقم را جمع کردم. لباس را نزد سیگرون برد و گفت: - این لباس برای شماست بانو. سیگرون: گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟ گردا: شما بهترین دوستی هستین که من دارم خیلی به من لطف کردین، من هم خواستم با این کار جبران کنم، سریع‌ تر بپوشید تا به مراسم برویم. سیگرون روی برگرداند و گفت: - نه تو تمام دارایی‌ات را برای این داده‌ای من نمی‌توانم بپوشمش، این لباس برازنده‌ی خودت است. گردا لباس کهنه و رنگ و رو رفته‌ای را برداشتو مقابل سیگرون ایستاد و گفت: - این لباس برازنده‌ی من است، نه لباس قیمتی. سیگرون گردا را در آغوش کشید و گفت: - تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمی‌دهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی، باید از لباس‌های من بپوشی. گردا با تعجب گفت: - نه! آن لباس‌ها برای طبقات جال(طبق اشرافی) و کارلس( آزادگان و نجاران و صنعتگران) است، نه یک ترال(برده).
  16. #پارت پنج... دشمن باید از میان دره‌ای به عمیق پنج متر عبور می‌کرد پس سیگرون با نیمی از ارتش در بالای دره و گردا آن سمت دره کمین کرده‌ بودند. هلمسن گفت: - اگر دشمن از این دره عبور کند به مرزهای خودش می‌رسد و از ما کار برنمی‌آید. سیگرون پاسخ داد: - باید منتظر بمانیم تا وسط دره بیایند تا محاصره‌‌یشان کنیم واگرنه ما شکست می‌خوریم. دشمن وارد دره شد طبق خواسته‌ی سیگرون کسی کاری نمی‌کرد حق با فریدا بود نظام سواره‌ای که رزه به تن داشتند با آن ماسک‌های سیاه که آنان را همانند اشباح کرده بود. دشمن، نظام پیاده‌ هم داشت که دور اسیران را حصار کرده بودند و با شلاق می‌زند و می‌خواستند سریع‌ تر بروند، دشمن به اواسط دره رسیده بود هلمسن گفت: - الان وقتش است. ولی سیگرون اجازه‌ی حمله نداد هلمسن گفت: - الان باید حمله کنیم واگرنه از مرز خارج می‌شوند. ولی پاسخی نشنید دشمن چند قدم که برداشت سیگرون دستور حمله را داد و سپاهیانش فریادکشان مانند سیل عظیمی به دره هجوم بردند و افراد پیاده که همانند برگ پاییزی در تندباد نابود شدند و افراده سواره که تعدادشان خیلی کم بود به مرزهای خودشان شتافتند و اين‌طور بود که جوانان دان‌لاو آزاد شدند. .... دهکده‌یشان تفاوتی با گورستان نداشت، شعله‌هایش خاموش شده بود و چیزی جز خاکستر خانه‌ها و کوهی از اجساد باقی نمانده بود. سیگرون دلش برای دهکده‌ی کودکی‌اش تنگ شده بود و هر لحظه می‌خواست حال و هوای سابق را به روستا بازگرداند. جوانان وارد روستا شدند خانواده‌ها با اشتیاق به سمتشان رفتند و هم دیگر را در آغوش گرفتند و طرف دیگر مردمی بودند که بچه‌هایشان را از دست داده بودند و به سوگ نشسته بودند شاه اریک گفت: - من از آزادی جوانان و دهکده بسیار خرسندم ولی این دهکده‌ای نیست که ما انتظارش را می‌کشیدیم وقت برای غم و شادی بسیار است الان باید دهکده را رونق بخشیم و از نو بسازیم آیا کسی هست که مرا در این راه یاری کند؟ ویل همر گفت: - من نجار هستم و می‌توانم خانه‌ها را تعمیر کنم تا شور و زندگی را به فریدای عزیزم برگردانم. یکی گفت: - من ماهیگیر هستم و غذای مردم را تامین می‌کنم. هر کسی چیزی گفت تا اینکه اریک گفت: - با همکاری شما مردم فداکار، شهر فرسوه‌ی دان‌لاو را به شکوه و عظمت سابقش برمی‌گردانیم. و هر کسی کاری را پیش گرفت سیگرون و جنگجویان اجساد را دفن کرده و برایشان مراسم دعا برگزار کردند و جوانان هم با علم خود هر کمکی که از دستشان برمی‌آمد انجام دادند. *** خانه‌های برپا شده، کارگاه‌های تاسیس شده و مردم فعالی که هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند شور و اشتیاق را به شهر برگردانده بودند. سیگرون در حال گشت زنی و نظارت بر مرزها بود و نجارها درحال ساخت حصار و دیده‌بانی برای جلوگیری از حمله‌ی مجدد دشمن. گردا گفت: - بانو سیگرون باید به شهر بازگردیم امشب شاه اریک برای پیروزی و نجات شهر ترتیب مراسم باشکوهی را دادند ما حتما باید آنجا باشیم. سیگرون گفت: - تو برو من می‌مانم و از مرزها مواظبت می‌کنم. گردا: ولی این مراسم برای قدردانی از شما هم هست بانو، شما بروید من مواظب اینجا هستم. سیگرون: گردا، تو دختر فوق‌العاده‌ای هستی من واقعا به خودم افتخار می‌کنم که دوستی همچون تو دارم.
  17. #پارت چهار... سیگرون هم بخاطر از دست دادن رفیقی که تازه پیدایش کرده بود ناراحت بود. ویل همر گفت: - نباید این اتفاق بیفتد، ما نمی‌گذاریم خون بچه‌هایمان پایمال شود، آهای مردم چرا بیکار ایستادید و من را نگاه می‌کنید، باید شهرمان را نجات بدهیم، خانه‌‌هایمان را نجات بدیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچه‌هایمان درست کنیم. هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و گفت: - آقای همر درست می‌گوید باید اول آتش را خاموش کنیم. و مشت خاکی از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت و گفت: - من به تنهایی نمی‌توانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم، مردمی که من می‌شناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند الان هم باید همین کارا بکنیم. ویل همر فریدا را ول کرد و بلند شد و گفت: - حق با بانو هلگاست ما باید آتش را خاموش کنیم. بعد شروع کرد به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. سیگرون بلند شد و گفت: - هارالد یتنسون. هارالد به سرعت پیش سیگرون رفت و گفت: - بله قربان. سیگرون گفت: - ارتش را جمع کن باید برویم و جان مردمان را نجات بدهیم. هارالد چشمی گفت و برای هماهنگی کارها رفت... لحظه‌ای بعد، سیگرون و هلمسن و شاه اریک روی نقشه‌ی مرزهای دان‌لاو تمرکز کرده بودند اریک گفت: - سیگرون، تو فرمانده‌ی لشکر ما هستی تو بانوی فاتح هستی، باید جوانان‌مان را از چنگ آن دیو صفت‌ها نجات بدهی. سیگرون تعظیمی کرد و گفت: - بله جناب یتنسون ما تمام تلاشمان را می‌کنیم شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. هارالد گفت: - حق با سیگرون است شما باید مواظب خودتان باشید همه چیز را به ما بسپارید. شاه اریک گفت: - هارالد تو باید مواظب ما باشی. هارالد گفت: - اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیک‌مَن(جنگجو) مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. اریک که نگران از دست دادن هارالد بود دست روی شانه‌هایش گذاشت و گفت: - نه هارالد، تو حق جنگ نداری و باید اینجا بمانی. هارالد یتنسون؟... برادرزاده‌ی شاه اریک بود یعنی پسرِ اَلیستِر یتنسون، در زمان حکومت کَلمِنت یتنسون قرار بر به پادشاهی رسیدن الیستر بود ولی او درست قبل از به حکومت رسیدن در جنگ کشته شد و جانشینی به پسر دوم کلمنت یعنی اریک رسید و هارالد به خونخواهی پدرش جنگجو شد. امروز چهارمین سالگرد کلمنت یتنسون بود حاکم بی لیاقتی که کشور را به آنگلوساکسون‌ها واگذار کرده بود و زندگی مردم را به نابودی کشانده بود اریک قبل از به حکومت رسیدن از وضعیتی که پدرش برای کشور درست کرده بود ناراضی بود و شبی که پدرش خواب بود بالشتی روی صورتش گذاشت و او را کشت تا وضع کشور را درست کند ولی همه فکر می‌کنند پادشاه‌شان بخاطر جنگاوری‌هایی که کرده توسط الهه اودین( الهه‌ی جنگ و دانایی، افرادی که در نبرد کشته می‌شدند به تالار اودین می‌رفتند) برگزید شده. رگنار هلمسن گفت: - سرورم همه چیز برای نبرد آماده است. شاه اریک اعلان جنگ کرد و ارتش سوار بر اسب به سمت مرزهای دان‌لاو تاختند و از مسیر منحرف شدند و تصمیم بر رفتن از روی کوه بود، باد سرد سپیده دم بر صورت‌های مصمم‌شان می‌خورد، نقشه‌ی هلمسن بی‌نظیر بود با مسیری که تعیین کرده بود زود تر از دشمنی که سرعت‌شان بخاطر اسرا به کندی لاک‌پشت بود به مقصد رسیدند. سیگرون لبخند زد، امید بعد از اولین بار بعد از آن شب هولناک در سینه‌اش شعله کشید.
  18. #پارت سه... شمشیر را روی کتف چپش گذاشت و گفت: - من به تو لقب بانوی فاتح را می‌دهم، تو زندگی و امید را به ما بخشیدی. سر شمشیر را به سمت مردمی که بیرون از دروازه به تماشا ایستاده بودند گرفت و گفت: - آهای مردم! تا شب تمام لوازم‌تان را جمع کنید چون قرار است به شهرمان برگردیم. شمشیر را بالا گرفت و گفت: - ما پیروز شدیم. صدای خوشحالی و فریاد مردم بالا رفت بانو هلگا گفت: - مطمئنا شما غذای درست حسابی نخورده‌اید با من بیایید تا پذیرایی در شأنی از شما داشته باشم. سیگرون و افرادش همراه بانو هلگا رفتند و بعد از خوردن وعده غذایی مختصر لوازمشان را جمع کردند و همراه تنها کسانی که برایشان مانده بود یعنی کودکان زیر هفت سال و بزرگسالان بالای پنجاه سال به سمت دهکده‌ی دان‌لاو حرکت کردند مردم سر از پا نمی‌شناختند و هر لحظه منتظر ورود به روستا و دیدن فرزاندانشان بودند. در تاریکی هوا رسیدند ولی چیزی نبود که آنها انتظارش را می‌کشیدند روستایشان آوار شده بود تمام خانه‌هایشان در آتش می‌سوخت و جنگجویان که برای حفاظت از دهکده گذاشته شده بودند همه کشته شده بودند و خبری از جوانان نبود. سیگرون ترس مردم را می‌دید ولی کاری ازش برنمی‌آمد در نگاه پادشاه به جای خشم، ترسی عمیق و سردی موج میزد و هلگا دست روی شانه‌ی شوهرش گذاشت انگار که می‌خواست شوهرش را از سقوط نجات دهد. سیگرون گفت: - مواظب شاه اریک و بانو هلگا باشید. چندین نفر از سربازان دور اریک و هلگا حلقه زدند و با شمشیرهایی که جلو گرفته بودند آماده‌ی مقابله با هر اتفاقی بودند. سیگرون، هارالد، گردا و عده‌ای دیگر بین اجساد را گشتند تا شاید کسی زنده مانده باشد و دلیل این اتفاق را بپرسند ولی تمام جنگجویان و چندین تن از دختر و پسران دهکده کشته شده بودند وقتی سیگرون ناامید شده بود صدای دختر جوانی که دستش زخم شده بود و و در بین اجساد دراز کشیده بود را شنید با عجله پیشش رفت و سرش را در آغوش گرفت و گفت: - تو حالت خوب است؟ ببینم اینجا چه اتفاقی افتاده؟ دخترک نالان گفت: - سی... سیگرون... من فریدا هستم، همبازی قدیم تو و گردا، یادت... می‌آید! سیگرون صورتش را نوازش کرد، تازه آن چشمان سبز رنگ را به خاطر آورد، گفت: - فریدا چقد دلتنگت بودم، بگو چه اتفاقی افتاده چرا شهر نابود شده بقیه اهالی کجا هستند؟ فریدا: ناگهان همه جا مثل روز روشن شد تیرهای آتشین از آسمان روی سرمان ریخت همه از خانه‌هایشان بیرون آمدند تا جانشان را نجات دهند در همین حین چندین اسب سوار با لباس‌های فولادی و ماسک‌های سیاهی که روی صورت‌شان گذاشته بودند آمدند جنگجویان را غافلگیر کردند و همه را کشتند و به جوانان هشدار دادن که تسلیم شوند هر کس که تسلیم شد را بستند و هر کس که مقاومت کرد را کشتند و هر چه باقی مانده بود را آتش زدند و رفتند. سیگرون گفت: - تو می‌دانی کار چه کسی بود؟ یا کجا رفتند؟ فریدا در حال بیهوش شدن بود گفت: - آلفرد وست‌من. سیگرون: نه فریدا نه! آلفرد وست‌من و هاکون شیمر دیروز به دست من و گردا سر از تنشان جدا شد و به شاه اریک هدیه شد. فریدا لبخند بی جانی زد و گفت: - زمان زیادی نیست که رفتند، نجاتشان بده لطفا. سیگرون: بگو کدام سمت رفتند؟ فریدا: غرب. بعد نفسش به لرزه افتاد و چشمان سبزش که تا لحظه‌ای پیش پر از وحشت بود ناگهان خالی شد. ویل هَمِر روبه‌روی سیگرون روی زانو افتاد و با دست‌های لرزان صورت فریدا را نوازش کرد و گفت: - فریدا دخترم! نه نه تو نباید بمیری، چشمانت را باز کن پدرت آمده. بعد فریدا را در آغوش کشید و اشک ریخت.
  19. #پارت دو... آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازه‌‌ای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دان‌لاو مال ماست، فرانک‌ها(فرانسوی‌های امروزی) را از ساحل نورماندی بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسی‌ها). و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی. آلفرد بلند شد و گفت: - فعلا شما بردید ولی دفعه‌ی بعد نه تو می‌مانی و نه نامت. و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد: - همه را نابود کنید. سیگرون نیزه‌ای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد: - آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرمانده‌تان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم می‌کشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خنده‌ای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عده‌ای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عده‌ای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند. سیگرون گفت: - نگذارید کسی فرار کند. عده‌ای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دان‌لاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. .... سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکده‌ی شدند مردمی که برای تماشا و سپاس‌گزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانه‌اش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعه‌ی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او می‌داد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت: - چه کرده‌ای سیگرون ولوا؟ سیگرون گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دان‌لاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک گفت: - چه هدیه‌ای برای پادشاهت آورده‌ای؟ به دستور سیگرون دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارک‌وِل درپوش‌ها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وست‌من و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوش‌ها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. شاه اریک خنده‌ای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبه‌ی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانه‌هایمان، دختران‌مان، غنایم‌مان، جنگجویان‌مان و از همه مهم‌ تر سرزمین‌مان را نجات دادی.
×
×
  • اضافه کردن...