-
تعداد ارسال ها
424 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
آلاله
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و نه... آیوار: شما حتی به دست نشاندهی خودتان هم اعتماد ندارید چگونه میخواهید مردم به شما اعتماد کنند. اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته دستور شکنجه را صادر کرد و گفت: - قرار است مردم برای مرگت تصمیم بگیرند، مشتاقم آن روز را هر چه سریع تر ببینم. آیوار با چشمان خالی از حس به اریک نگاه میکرد اریک گفت: - با سکوتت ثابت میکنی که رازی را مخفی میکنی. قدمی برداشت و گفت: - دو دلیل برای سکوت و تحمل این همه شکنجه و درد داری؛ دلیل اول، میترسی؛ دلیل دوم، از کسی یا چیزی محافظت میکنی. مجدد قدمی برداشت و با دقت به چشمان آیوار نگاه کرد و گفت: - در چشمانت ترسی نمیبینم، پس نیتت محافظت است. به آلدریک نگاه کرد و گفت: - او را زنده نگه دارید. میسون با تعجب گفت: - قربان؟ ولی... اریک حرفش را قطع کرد و گفت: - گاهی یک اسیر لال از یک اسیر پرحرف، ارزشمند تر است، او باید زنده بماند، میخواهم ببینم چه کسی برای ساکت کردن یا نجاتش میآید. به سمت در رفت و از روی شانه نگاهی به آیوار انداخت و گفت: - تحقیق درمورد بانوی ولوا با شدت بیشتری صورت میگیرد و خودم شخصا پیگیری خواهم کرد. قبل از خروج از اتاق گفت: - در میدان شهر سر و ته آویزانش کنید حق آب و غذا دادن به او را ندارید تا زمانی که من اجازه ندادم هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد. سربازان آیوار را به میدان شهر بردند و در محوطهی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود... *** سیگرون با نگرانی در حیاط کوچکشان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند حتی گاهی تصمیم میگرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد. *** گردا و فریدا در خانهی پدر فریدا نشسته بودند که پدرش هم به آنها ملحق شد و گفت: - مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید. دو دختر به احترام آقای همر بلند شدند فریدا گفت: - پدرجان خواهشی از شما داشتم. ویل نشست و گفت: - خب میشنوم. دو دختر هم نشستند فریدا گفت: - پدر جان تو که سیگرون را میشناسی! همان هم بازی قدیمی من، او دچار مشکل شده و میخواهم از شما خواهش کنم لطفی در حقمان بکنید. ویل نگران گفت: - بعد از اینکه تو را پیدا کردم آنها را یادم آمد، حالا بگو چه کمکی از دست من برمیآید. فریدا: دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و درباریان واقعیت را گفته و آنها میخواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند سرنوشت بدی گرفتار سیگرون میشود، آلدریک استونکرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم. ویل فکری کرد و گفت: - درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم ولی او قبل از خروج از قصر اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت، فکر نمیکنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. فریدا: ولی اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج میکنند. ویل: اگر شانس بیاورد، بهترین حالتش اخراج است واگرنه به سرنوشت بدی دچار میشود. گردا: آقای همر راهی نیست که کمکمان کنید! -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و هشت... آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد جلاد با شلاق در دستش به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد ولی صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد آلدریک گفت: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد پوست لبش را به دندان کشید و هیچ نگفت. آلدریک گفت: - بهتر است زبان باز کنی واگرنه چیزی نصیبت نمیشود جز شکنجه و عذاب. قفل دهان آیوار باز نشد، بعد از کلی شکنجه بیهوش شد، سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که آیوار با ترس چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟ آیوار محتاطانه گفت: - حقیقت را میگویم ولی فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ. آلدریک خون سرد تر از این حرفها بود که بخواهد کم بیاورد گفت: - بسیار خب به ایشان اطلاع میدهم. کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید روبهروی آیوار قرار گرفت و گفت: - خب آقای آیوار سلینگر انگار میخواستید من را ببینید، خب میشنوم. آیوار قوایش را جمع کرد که انگار اتفاقی نیفتاده، پس از آن آب دهانش را با زبان چرخاند و جمع کرد و به یک باره به صورت اریک پاشید که چندشش شد و صورتش مچاله شد همه از تعجب خشکشان زد؛ آلدریک گفت: - منتظر چه هستید! شکنجه را آغاز کنید. جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت؛ اریک با دستمال صورتش را خشک کرد و با خشم نگاهش میکرد؛ میسون گفت: - بی احترامی به خاندان اشرافی مجازاتش مرگ است. خطاب به جلاد گفت: - هنوز استخوانهایش پیدا نیست؟ جلاد با بی رحمی تمام و بی مکث شلاق را به کمر آیوار میکوبید، طوری که او از درد همانند مار زخمی دور خود میپیچید، اریک با لذت تماشایش میکرد و با بالا بردن دستش، آلدریک گفت: - کافیست. جلاد دست از کوفتن کشید و قدمی عقب رفت، اریک بی اهمیت به زخم و درد آیوار، گفت: - آدم سختی هستی، ولی باید بگویم دورهات تمام شده، تمام اموالی که سرقت کردی الان در دست ماست و تو هیچ شانسی برای زنده ماندن نداری، بهتر است قبل از مرگ دهان باز کنی و حرف بزنی، واگرنه جنازهات بی زبان خواهد سوخت. آیوار با چشمان پر درد و خشمگین به اریک نگاه کرد و گفت: - آن کسی که باید شکنجه شود و بمیرد شما هستید، شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلیها را کشتید و با عنوان آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید؛ نام خودت را شاه گذاشتهای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید، مطمئن باش خودم جانت را میگیرم. حتی نگذاشتند حرفهایش تمام شود با چسباندن میلهی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند. آیوار از درد فریاد زد و بعد در حالی که نفس نفس میزد گفت: - خودم نابودتان میکنم. اریک: کشور را تو و امثال تو نابود کردید به جای اینکه پشتیبان شاهتان باشید از مردمِ جال دزدی کردید از خزانهداری قصر دزدید، فعلا با این قضیه کاری نداریم، چرا که چیزهای مهم تری برای بحث هست. آیوار مشکوک و با تنفر نگاهش میکرد. اریک مجدد گفت: - درمورد سیگرون ولوا چه میدانی؟ آیوار: او یک احمق است که جانش را برای توی بی ارزش به خطر میاندازد. اریک: گفتی او یک ترال است؟ ترجیح میدهم راجع به این صحبت کنیم. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و هفت... سیگرون با حسرت به دوستش نگاه کرد و گفت: - و این تفاوت من و اوست، من با دروغ به این جایگاه رسیدم. گردا با وفاداری و رشادت؛ قانون مرا نابود میکند اما گردا را نه، فقط به نقطهی آغاز برمیگرداند، شاید دوباره خدمتکار شود، شاید شمشیرش را بگیرند؛ اما زنده میماند. فریدا حالا داشت میفهمید. ترس در چشمانش موج میزد گفت: - پس اخراج نمیشود؟ گردا نیشخندی به تلخی یک جام پر از زهر زد و گفت: - یک ترالِ شناختهشده را به ندرت از سرزمین بیرون میکنند، او را برای کاری نگه میدارند، شاید به عنوان پیشمرگ در خط مقدم نبرد یعنی اولین کسی که نیزهها و تیرها به سویش میرود؛ شاید برای مأموریتهای جاسوسی و نفوذ به قلب سرزمین دشمن فرستاده شود، ماموریتی که بازگشت از آن معجزه میخواهد. سیگرون سرش را بلند کرد و گفت: - حالا آلدریک استونکرست میآید، او از آیوار اعتراف میگیرد، و پس از آن نوبت من است، نوبت تحقیق در مورد جایگاهم نه موفقیتهایم. نام "آلدریک استونکرست" در ذهن فریدا تکرار میشد ناگهان چشمهایش گشاد شد و گفت: - آلدریک! پدر من و او سالهاست با هم دوست هستند. از روزهای جوانی... گردا اجازه نداد حرفش را تمام کند، چشمهایش برق امید زد و گفت: - یعنی میتوانی کمک کنی! از پدرت بخواه که... فریدا سریع اما با تردید، سر تکان داد و گفت: - میتوانم از او بخواهم که آلدریک را ملاقات کند، با او صحبت کند، شاید... شاید بتواند روی او تأثیر بگذارد، شاید بتواند او را قانع کند که این اتهام را جدی نگیرد، یا دستکم تحقیقات را به تأخیر بیندازد تا ما بتوانیم فکری بکنیم. سپس، صدایش کمی لرزید و گفت: - این کار برای پدرم بسیار خطرناک است، اگر شاه بفهمد که او در کار یک بازجوی سلطنتی دخالت کرده... سیگرون با نیرویی ناگهان بلند شد و گفت: - نه،نه فریدا، این کار را نکن. صدایش محکم شده بود، ولی از درون هنوز میلرزید گفت: - من نمیخواهم شما دو نفر را بیشتر از این درگیر این باتلاق کنم، این مشکل من است، من باید با آن روبرو شوم. گردا محکم مقابل سیگرون ایستاد و با جدیت گفت: - مشکل ماست، سیگرون! ما سه نفر از آن روز در اردوگاه با هم بودهایم، از آن زمان که تو به من آموختی چگونه با ترسم مقابله کنم و فریدا برایمان داستان میگفت تا گرسنگی را فراموش کنیم، ما با هم شروع کردیم، و با هم به پایان میرسانیم. او رو به فریدا کرد و گفت: - فریدا، هر کاری که از دستت برمیآید، انجام بده؛ من... من حاضرم هر خطری را بپذیرم، اگر لازم باشد خودم را به جای او مقصر معرفی کنم، این کار را میکنم. فریدا به نگاههای پر از التماس و عزم دو دوستش نگاه کرد. ترس در دلش با وفاداری کهن میجنگید. سرانجام، آهی کشید و با تصمیمی راسخ گفت: - الان پدرم در کارگاهش است و ترجیح میدهم مزاحمش نشوم، فردا با طلوع اولین نور، به خانهی پدرم میروم، پیش از آنکه آلدریک استونکرست کار خود را آغاز کند. سپس، در آن کلبهی محقر که بوی خاکستر و ترس میداد، سه دوست قدیمی بار دیگر به هم نگاه کردند. نه با نگاه کودکانهای قدیمیشان، بلکه با نگاه جنگجویانی که آخرین سنگرشان را در آستانهی فروپاشی میبینند. خطر، بالای سرشان بال باز کرده بود، و تنها چیز باقیمانده، رشتههای نازک وفاداری و یک نقشهی شتابزده بود. *** در اتاق شکنجه، آلدریک روبهروی آیوار نشسته بود و سوال میپرسید و آیوار با لبخند نگاهش میکرد آلدریک با خون سردی گفت: - آیوار سلینگر چرا سکوت کردی؟ حرف بزن، بگو تو که هستی و حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ باز هم لبخند تمسخر و سکوت. آلدریک دستور شکنجه را داد، دستان آیوار را با طناب بالای سرش بستند و لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند، مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک با آرامشی که از یک بازجوی سلطنتی بعید نبود گفت: - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است حرف بزن. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و شش... سیگرون از خستگی و ناامیدی سرش را به دیوار کوبید و گفت: - سالهاست ما را زیر نظر داشته، از زمانی که از اردوگاه فرار کردیم او همه چیز را دیده. گردا با صدای آرام اما پر اضطراب گفت: - خب اریک چه گفت؟ سیگرون: دستور تحقیق داد، آلدریک میآید تا از آیوار اعتراف بگیرد و بعد نوبت من است. فریدا هنوز درک نمیکرد گفت: - خب که چه؟ یک دزد است! حرفش را چه کسی باور میکند؟ تو بانوی فاتحی! تو فرماندهی ارشدِ ارتشی! گردا به آرامی مقابل آتش نشست. صدایش، برخلاف همیشه، آهسته و سنگین بود گفت: - فریدا؛ ندیدی؟ نمیدانی قانون برای ما چه میگوید؟ وقتی گیجی فریدل را دید، به نگاهش را به شعلههای آتش دوخت و نفسی از سر حسرت کشید و گفت: - یک ترال، در چشم قانون، مالک تن خویش نیست، حق حمل سلاح را ندارد، مگر آنکه اربابش، یا پادشاه به او اجازه دهد؛ حق فرماندهی ندارد، و هرگز، هرگز حق ندارد هویت و ریشهٔ خویش را پنهان کند و خود را چیزی جز خدمتکار یا برده جا بزند. سیگرون از دیوار جدا شد و در وسط اتاق، شکننده و تنها ایستاد و گفت: - اگر این اتهام ثابت شود اول مرا از همهی مقامهایم خلع میکنند، تمام افتخاراتم، تمام احترامی که با خون به دست آوردهام را از من میگیرند. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - سپس، به جرم فریب حکومت و تاج و تخت مجازات میشوم؛ شاید اعدام، شاید شکنجه و سپس تبعید با چنان بیآبرویی که حتی گرگهای جنگل هم لاشهام را نخورند. فریدا دستهایش را به هم فشرد و بی خیال گفت: - اما این دیوانگی است! تو این سرزمین را نجات دادی! تو... گردا سرش را برگرداند و نگاه تلخی به فریدا انداخت فریدا اولین بار بود که در آن چشمان شجاع، ترس را میدید. گردا گفت: - فریدا! قانون به پیروزیهای گذشته نگاه نمیکند،به خونی نگاه میکند که در رگهایت جاری است، من! من و سیگرون مثال این قانون هستیم. فریدا سردرگم سر تکان داد. او از بچگی در اردوگاه بود و بی خبر از این قوانين خفقان آور. سیگرون روی زمین، روبهروی گردا نشست. صدایش نجواگونه بود گفت: - وقتی ما برای اولین بار به این دهکده بازگشتیم، با آن سکههایی که آوردیم و آن داستان ساختگی؛ مردم سیگرون را باور کردند، اما گردا! پدر گردا را میشناختند، میخواستند او را مجازات کنند یا به خدمتکاری یکی از اشراف بدهند. گردا با یادآوری قدیم، چهرهاش را در هم کشید و گفت: - اسمم به عنوان برده ثبت شد و اشراف برای خرید من صف کشیده بودند، من چارهای نداشتم، پس نقشی را انتخاب کردم که از آن مهلکه نجات پیدا کنم، گفتم من محافظ سیگرون هستم، محافظی که بی سلاح بود محافظی که فقط یک جفت چشم و گوش است، آنها پذیرفتند، چون فکر کردند این خفتِ بیشتری است. فریدا پرسید: - پس چگونه اکنون شمشیر میکشی؟ چگونه تا اینجا همراه او آمدهای؟ گردا لبخندی کمرنگ زد، لبخندی پر از غرور و اندوه و گفت: - در نخستین نبرد درهی فاکسِر که سیگرون پیشتاز جناح چپ بود بخاطر جراحت از اسب افتاد و محاصره شد، یک سرباز آنگلوساکسون شمشیرش را برای ضربهی نهایی بالا برد. گردا مشتهایش را گره کرد و گفت: - من با یک نیزهی شکسته که از شکم سربازی بیرون کشیدم، خودم را بین آنها انداختم، شاه اریک آن صحنه را از دور دید، پس از آن پیروزی، او خودش فرمان داد که به من شمشیر بدهند، اما این تمام ماجرا نبود، مقام من هیچگاه بالاتر از همان محافظ نرفت، من هنوز در اسناد رسمی، یک ترالِ دارای امتیاز ویژه هستم، نه یک جنگجوی آزاد. -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
مهدیه طاهری پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
25 تا گذاشتم- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و پنج... سیگرون نفسش در سینه حبس شده و بود و تمام تنش یخ زده بود ولی خودش را جمع و جور کرد و گفت: - قربان این شرم آور است که حرفهای این شیاد را... اریک حرفش را قطع کرد و گفت: - اگر راست باشد یعنی من تمام این سالها فریب خوردهام، یعنی یک ترال ارتش مرا فرماندهی کرده. به آیوار نگاه کرد و گفت: - و اگر دروغ باشد یعنی یک دزد بی ارزش جرأت کرده پایش را از گلیمش دراز کند و سلطنت مرا به تمسخر بگیرد. مجدد نگاه سردش را به سیگرون دوخت و گفت: - میبینی این فقط درمورد تو نیست و اقتدار مرا زیر سوال برده، حالا به تو فرصت میدهم تا ثابت کنی که این شیاد دروغ میگوید و اگر موفق نشوی... اریک سکوت کرد، ولی جملهی ناتمامش از هر تهدیدی خطرناک تر بود. سیگرون زانو زد و گفت: - قربان من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم ولی چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدند و میتوانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم. اریک: نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون: نام پدر من بِن بود بن ولوا، او تاجر بود ما ساکن دانلاو بودیم از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسونها افتاد ما از این شهر به آن شهر میرفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش میکردیم تا روزیی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همین جا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس میگفت و گردا هم تکرار میکرد اقبال با سیگرون یار بود و با آن همه سکه که آورده بود همه باورش کردند ولی گردا نتوانست خودش را بالا بکشد چرا؟... یکی از دوستان پدرش تا نام پدر گردا را فهمید گفت که آن را میشناسد و با تحقیق و پرس و جو همه فهمیدند که گردا ترال است نه کارلس، از آن پس خود را محافظ و خدمتکار سیگرون معرفی کرد تا از شهر اخراجش نکنند اریک گفت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده ولی برای اطمینان بیشتر باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم، امیدوارم همانند سابق صداقت داشته باشی واگرنه خودت قوانين را خوب میدانی. سیگرون که از عاقبتش میترسید سکوت کرد. اریک مجدد اعلام کرد: - آلدریک اِستونکِرست را خبر کنید باید از آیوار سلینگر و بعد از سیگرون ولوا اعتراف بگیرد. هارالد که تا ان موقع ساکت بود گفت: - عمو جان شما حرفهای آن دزد را قبول کردید! اریک لی اهمیت به حرف هارالد گفت: - از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون بعد از احترام گذاشتن از قصر خارج شد و با عجله از میدان شهر گذشت و نفسنفسزنان وارد خانه شد، در را پشت سرش با صدایی بلند بست و به آن تکیه داد. سینهاش تند و نامنظم بالا و پایین میرفت، رنگ از چهرهاش پریده بود چشمهایش گرد و پر از وحشت به نظر میرسید. گردا و فریدا که کنار آتش لم داده بودند، یکباره به پا خاستند. گردا گفت: - سیگرون! بالاخره برگشتی! ما... سیگرون با حرکت دستش سخن گردا را قطع کرد. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام بگیرد، اما صدایش همچنان لرزان بود گفت: - همه چیز؛ همه چیز تمام شد، او میداند. سکوتی سنگین فضا را پر کرد. فریدا با احتیاط پرسید: - چه کسی؟ و چه چیزی را؟ سیگرون چشمانش را بر هم فشرد، گویی درد شدیدی را تحمل میکرد گفت: - آیوار، آیوار سلینگر، او ما را میشناسد، گذشتهمان را به اریک و درباریان گفت. گردا بیاختیار یک قدم به عقب رفت، گویی ضربهای خورده بود. رنگش پرید و گفت: - نه؛ نه، این غیرممکن است، آخر چطور؟ -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
مهدیه طاهری پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام درخواست انتقال رمانم به تالار برتر رو داشتم- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و چهار... هارالد با خشم پلک زد، گیجی و تعجب در چشمانش به خشم تبدیل شده بود گفت: - مسئولتش با من است، تصمیم من این است که یا همین الان زبان در دهان بچرخانی و حرفت را بزنی یا در میدان شهر زبانت را از دهانت بیرون بکشم، این اراجیف چیست؟ آیوار بی اهمیت به هارالد گفت: - تصميمتان چیست بانو؟ سیگرون: یاوه گویی را تمام کن، تو به دستور شاه اریک بزرگ دستگیری. آیوار: اراجیف نیست حقیقت است. سیگرون: مزخرف است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز، امیدوارم قبل از طلوع آفتاب گردنش را بزنند. هارالد با بی رحمی تمام دستان بسته شدهی آیوار را گرفت و کشید حتی برایش مهم نبود که آیوار زمین میخورد یا توان راه رفتن ندارد، وقتی نزدیک اسب شدند. دستانش را به ترکبند زین بست و خودش سوار اسب و دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون دستش را گرفت و با یک جهش روی اسب نشست و بعد حرکت کردند و آیوار پشت سرشان با عجله میرفت و تلوتلو میخورد و گاهی زمین میافتاد و چند متری کشیده میشد وقبل از اینکه کامل بلند شود مجدد میافتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد که گفت: - کمی یواش تر برو. ولی هارالد اهمیتی نداد و از دروازههای شهر گذشتند و به راهش ادامه داد تا جلوی قصر رسید و سربازان با دیدن هارالد، در را باز کرد و آنها وارد شدند و بعد از تحویل دادن اسبش، دستان آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند، اریک منتظرشان بود هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک گفت: - اینجا چه خبر است هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شدند هارالد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده، توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک جلوی آیوار روی یک زانو نشست و موهای آیوار را گرفت و بالا کشید وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک گفت: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیف هستی، چطور به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار با نیشخند گفت: - مردم من؟ آنها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آنها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و گفت: - این آشغال را به زندان بیندازید تا خودم به حسابش برسم. سربازان، آیوار زخمی را به زندان بردند آیوار فریاد زد : - احمقها او به همه دروغ گفته، او فریبتان داده. اریک با تعجب و خشم برگشت و گفت: - بایستید. سربازان ایستادند سکوت مرگ بار تالار قصر را فرا گرفت سیگرون صدای تپش قلبش را به وضوح میشنید. اریک نزدیک رفت و گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟ آیوار با چشمان پر از کینه و لبخندی شرارت آمیز به سیگرون نگاه کرد و گفت: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. سپس رو به اریک گفت: - سوالی از شما دارم، بانوی فاتحتان، از کدام خاندان کارلس است؟ پدرش کیست؟ از کدام خطه آمده؟ همه به سیگرون نگاه میکردند آیوار گفت: - جواب نمیدهد، چون دروغهایش را فراموش کرده، در زمان اسارت، کودکانی را میدیدم که مهم نبود ترال هستند یا کارلس، به سختی کار میکردند در این بین انگار ترالها زیرک بودند و راحت فرار کردند و خود را به عنوان کارلس در دربار پادشاهی جای دادند. همه با شگفتی به سیگرون نگاه میکردند اریک آن دو تیغ برنده را به سیگرون دوخت و گفت: - سیگرون ولوا! -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و سه... گردا اجازه حرف زدن به هارالد را نداد و بی مقدمه و نفسی که از دویدن به شماره افتاده بود گفت: - سیگرون از عصر ناپدید شده، میدانم کجا رفته، دنبال آن دزد؛ ولی هنوز برنگشته. هارالد انگار که به او شوک وارد شده باشد کمی لرزید و گفت: - چه میگویی؟ آخر چطور؟ گردا: در غذاخوری بودیم، وقتی به سمتش برگشتم متوجه جای خالیاش شدم فکر کردم زود برمیگردد، ولی هنوز که برنگشته. هارالد مشتش را گره کرد و صدایش کمی لرزید و گفت: - تو مثلا محافظش هستی؟ چطور اجازه دادی تنها برود؟ گردا از شرم سرش را پایین انداخت و گفت: - حق با شماست، بنده را عفو کنید ولی الان وقت سرزنش نیست، شما میتوانید کمکم کنید تا پیدایش کنم! هارالد حرصی نفسش را بیرون داد و گفت: - نمیدانی کجا میخواست برود؟ گردا: ما دنبال آیوار سلینگر بودیم حدس میزنم به کسی مشکوک شده و رفته. هارالد: تو از جای آیوار سلینگر خبر داری؟ گردا: خیر قربان. هارالد که عصبی شده بود گفت: - بسیار خب خودم پیدایش میکنم به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد و اسبش را تاخت. بعد از کمی گشتن از شهر خارج شد و در دل تاریکی دنبال دلدار خودش میگشت. *** سپیده دم بود و صدای خروپف آیوار آن منطقه را پر کرده بود ولی سیگرون با حواس جمع نشسته بود و مواظب آن دزد پلید بود که فرار نکند. هنوز مطمئن نبود که بخواهد با تحویل دادن آیوار، آبرو و جایگاهش را از دست بدهد؛ دیگر به آزاد کردن آیوار فکر میکرد که صدای سم اسبی را شنید پشت سنگ قایم شد و نگاه کرد وقتی اسب نزدیک شد سیگرون شناختش بلند شد و صدایش زد. هارالد تا دیدش نزدیک رفت و از اسب پایین پرید و با چشمان تیز ولی مضطرب سیگرون را برانداز کرد و گفت: - حالت خوب است؟ زخمی نشدی؟ سیگرون که آشفتگی هارالد را دید گفت: - حالم خوب است؛ من آیوار سلینگر را گیر انداختم. هارالد که تازه متوجه آیوار شده بود نزدیکش رفت و شمشیر روی سر آیواری که تازه بیدار شده بود گرفت و گفت : - پس تو آیوار سلینگر پلید هستی که اموال مردم را برده و مانند هیولا همه را ترسانده. آیوار سلینگر با آرامشی ترسناک چشمانش را باز کرد و به هارالد دوخت و گفت: - هیولا؟ اشتباه گرفتی، من فقط یک دزد معمولی هستم، هیولای اصلی دور و اطرافیانت هستند. سپس انگار که با خود حرف بزند گفت: - بعضیها هیولا نیستند گرگهایی در لباس میشاند و گاها خطرناک تر از هیولا. هارالد با اخمی که ناشی از تعجب بود گفت: - منظورت چیست؟ آیوار با لبخند بی معنایی به سیگرون نگاه کرد و گفت: -هیچی؛ فقط درمورد شجاعتهای تقلبی حرف میزنم. نگاهش معنا پیدا کرد و گفت: - نظر شما چیست بانوی فاتح! سیگرون که میدانست آیوار زهرش را میریزد احساس میکرد خون در رگهایش یخ بسته گفت: - ساکت باش. آیوار: ساکت میشوم تا زمانی که نیاز باشد. با چشمان خالی از هر حسی گفت: - ولی یادت باشد که سکوت گاهی بلند تر از فریاد است. هارالد که حسابی گیج شده بود گفت: - اراجیفت را بگذار برای بعد از زندان رفتنت. آیوار به سیگرون نگاه کرد و گفت: - ولی من اعدام نمیشوم و شاید اصلا به زندان نروم مگر نه بانو! -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و دو... سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرش در آن مشهود بود بلند شد و گفت: - آیوار سیلینگر هر چه سریع تر بلند شو باید به شهر برویم. آیوار: الان راهزنان و حیوانات درنده برای ما کمین کردهاند، اینجا امن ترین جا برای ماست. سیگرون: ناسلامتی من بانوی فاتح هستم اگر از دست چند دزد و حیوان درنده جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی میخورم؟ آیوار: امشب را باید اینجا بمانیم تا سپیده دم، بعد میرویم. سیگرون با ناراحتی گفت: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت: - به تازگی آن دختران را دیدهام که چقد زیبا و خواستنی شدهاند. سیگرون با نگرانی و ترس نگاهش میکرد مجدد نشست و گفت: - آنها را در کجا دیدهای؟ آیوار چوب باریک و بلندی را داخل دهانش گذاشت و گفت: - در جشنی که برای آزاد سازی دانلاو گرفته بودند آنها را دیدم، نامشان چه بود؟ فکری کرد و گفت: - الیزابت؟ نه فکر نکنم، آسترید! مطمئن نیستم؛ یادم آمد فریدا همر، گردا شیلد دوتیر... با لبخندی پر شرارت به سیگرون نگاه کرد و گفت: - و سیگرون ولوا. سیگرون: تو همهی اینها را از خودت درآوردی. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - تو چطور خودت را کارلس جا زدی! دخترک فراری. سیگرون: منظورت چیست؟ من کارلس بودم و خواهم بود. آیوار: تو هم یک ترالی، مثل من و صدها کودک در بند، ولی انگار اقبال با تو یار بوده و کسی از حقیقت زندگیت چیزی نفهمیده. سیگرون نمیخواست قبول کند گفت: - من یک کارلس هستم و تو اشتباه میکنی. آیوار: اگر بفهمند بانوی فاتحشان، فرماندهی ارتششان، یک ترال است تو را خلع مقام میکنند درست است؟ بعد میشوی یک سرباز ساده. سیگرون گفت: - این حقیقت... آیوار حرفش را قطع کرد و گفت: - اگر میخواهی رازت را پیش خودم نگه دارم باید آزادم کنی واگرنه به همه حقیقت را میگویم و تو را هم همراه خودم به پایین میکشم. سیگرون: کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. آیوار چشمانش را بست و گفت: - تا صبح وقت داری تا آبرویت را بخری. بی اهمیت به چیزی خوابید و سیگرون نگران از دست دادن جایگاهش بود و فرسنگها آن طرف تر، فریدا بی تابانه در خانه قدم میزد و گفت: - گردا! مطمئنا مشکلی پیش آمده، دیگر طاقت صبر کردن ندارم. گردا شمشیرش را به کمر بست و گفت: - حق با توست، او به دنبال آن دزد خبیث رفته، خودم پیدایش میکنم. از خانه که خارج شد سایهای مقابلش ظاهر شد سیرنا بود که گفت: - تو چه بخواهی چه نخواهی تقدیر کار خودش را میکند، جست و جو نکن. و قبل از اینکه پاسخی بشنود در تاریکی شب ناپدید شد. گردا دندانهایش را به هم فشرد و گفت: - زنک دیوانه، من به جادو اعتقاد ندارم، به شمشیر اعتماد دارم. رو به فریدا گفت: - تو اینجا بمان، اگر تا سپیده دم خبری نشد خودت برو و به شاه اطلاع بده؛ من میروم سراغ کسی که واقعا میتواند کمک کند. و بی درنگ بدون اینکه فرصت اعتراض به فریدا بدهد آنجا را ترک کرد. با سرعت و در کم ترین زمان خود را به خانهی هارالد رساند، چنان در را کوبید که صدایش آرامش شب را بهم زد. وقتی هارالد با چهرهی خوابآلود ولی چشمان بیدار و هوشیار و شمشیر آمادهی رزم، جلوی در ظاهر شد و با دیدن گردا گفت: - گردا! این وقت شب؟ -
با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونهی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم.
- 30 پاسخ
-
- 4
-
-
-
با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
- 30 پاسخ
-
- 4
-
-
-
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست و یک... سیگرون با ترحم نگاهش میکرد آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود ادامه داد: - فقط ماند الیزابت، با اینکه سنی نداشتم از حصارشان رد شدم و خواهرم را در آغوش گرفتم ولی باز مرا به داخل حصار انداختند و خواستند الیزابت را بگیرند، با تمام توان میدویدم تا جای امنی رسیدم، زمان زیادی را در مرغداری گذراندیم تا در شهر امنیت برقرار شد هر دو گشنه بودیم، بی کس بودیم، از سرما میلرزیدیم؛ از مرغداری خارج شدم تا غذا پیدا کنم با کلی ترس و جستجو چند تکه گوشت کپک زده پیدا کردم و پیش الیزابت برگشتم ولی دیر شده بود و او از سرما و ترس... سکوت کرد سیگرون که نمیخواست فریبش را بخورد گفت: - گفتن این حرفها از مجازاتت کم نمیکند. آیوار: بعد از آن مانند باقی کودکان، کار میکردم تا تکه نانی سهمم شود و شکمم را سیر کنم، در آنجا دختران و پسران مریض و بی رمقی بودند که گاهی از شدت خستگی، گشنگی یا بیماری دوام نمیآوردند چه چیزی نصیبشان میشد؟ هیچ، آنها را بعد از مرگ در جنگل میانداختند تا حیوانات را سیر کنند. لحظهای سکوت کرد، آتش قیافهی آیوار را مرموز تر نشان میداد، لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - در این بین سه دختر بودند که از آن وضعیت راضی نبودند پس تصمیم گرفتند خود را به مریضی بزنند طوری که همه باور کرده بودند که مریضی آنها واگیردار است، رئیس آن نانجیبان دستور داد دختران را بسوزانند تا بیماری شهر را نگیرد، یکی از آن دختران از ترس سوزانده شدن بلند شد و بیماریش را انکار کرد؛ رئیس آن دشمنان قبول نکرد که آنها را بسوزانند، میگفت بیماریشان در هوا پخش میشود پس دستور داد آنها را به جنگل بیندازند و من تمام مدت شاهد رفتار آنها بودم، وقتی دو دختر را در جنگل انداختند با مشقت فراوان از حصار گذشتم و همراهشان رفتم و در بالای تپه نظارهگرشان بودم زمان زیادی گذشته بود که چند نگهبان که برای اطمینان آنجا بودند رفتند به جز یکی، حیوان درندهای به دختران نزدیک میشد دختران بلند شدند و فرار کردند آن نگهبان به دنبالشان بود ولی من جلویش را گرفتم و اولین قتلم را انجام دادم. آتش را زیر و رو کرد و گفت: - بدون اینکه دختران متوجه شوند همراهشان شدم آنها از این منطقه رفتند؛ دوازده سال؛ دوازده سال تمام در در سرزمین دشمن ماندند زیر نظر استادی در آنگلوساکسون رزم و شمشیر زنی آموختند و من هم در خفا کارهایشان را انجام میدادم تا توانستم یاد بگیرم و بعد از دوازده سال به دانلاو برگشتیم به همان جایی که مردمش روستایی تازه ساخته بودند؛ دختران؛ آن دختران ترال فراری با مبارزه و شکنجهای طاقتفرسا توانستند وارد ارتش شوند و بعد خودشان را کارلس معرفی کردند، اما من... آیوار به پای راستش نگاه کرد و گفت: - بخاطر آسیبی که در اولین مبارزه دیدم نتوانستم؛ مرا پس زدند حتی یک قطره آب هم به این لبهای خشکیده ندادند؛ و مرا دزد خواندند، آشغال و بوگندو خواندند. با چشمان پر کینه گفت: - پس تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آنها میخواستند، یک دزد، نه برای زنده ماندن! برای اینکه هر سکهای که از اشراف میدزدم یادآور آن روزی باشد که مرا از دریچهی امید بیرون انداختند. سکوت کرد؛ سیگرون که رنگش پریده بود و نفسهایش سنگین شده بود گفت: - خب! خب آن دختران؛ آن دو دختر چه شدند؟ آیوار با لبخند و تمسخر گفت: - نمیدانم، شما بگوید چه شدند؟ سیگرون احساس میکرد گویی هوا از ریهاش بیرون کشیده میشد؛ دستهایش، که همیشه محکم بود، حالا کمی میلرزیدند نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و با صدایی که سعی میکرد بی اعتنا باشد گفت: - من از کجا بدانم. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیار دار جنگ هستید و امین مردم. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت بیست... آیوار گیج تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج میشد و به هم گیر میکرد آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود پرت شد و همانند یک گوی در چرخش و غلتیدن بود سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت: - آیوار سلینگر وقت برای مسخره بازی تو نداریم بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشهی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود سیگرون گفت: - آیوار سلینگر برای من نقش بازی نکن بلند شو. سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست روی تخته سنگی نشست و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: - بسیار خب آقای سلینگر تا هر وقت میخواهی نقش بازی کن ولی من نمیگذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی میرفت ولی هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود سیگرون که خسته شده بود گفت: - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من میروم تا از خانهی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. بلند شد و به سمت غار رفت و تمام امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود سیگرون پشت تخته سنگها قایم شد و نظارهگر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه بازی در کار نیست نزدیکش رفت و گفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده الان در بند بیماری و گیجیست! وقتی جوابی نشنید چوبهای همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدناش بود آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دانلاو افروختن آتش با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند چون تنها وسیلهای بود که میتوانستند آتشی بر پا کنند. با کمک چوب، آتش را زیر و رو میکرد که نالهی آیوار بلند شد و بعد چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد با دیدن سیگرون گفت: - فکر میکردم تمام اینها کابوس بوده. گیجیاش رفته بود، در جای نشست و گفت: - تو میخواستی مرا بکشی! سیگرون: اگه نبودم از شدت خون ریزی حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت و کمی که حالش جا آمد گفت: - با دیدن تو دلم میخواهد داستان تعریف کنم. سیگرون: حوصلهی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت، صورتش از درد مچاله شد و دست روی آن گذاشت و گفت: - پس گوشهایت را بگیر چون نمیتوانم تعریف نکنم. حسرتی کشید و گفت: - نام پدر من رالف سلینگر بود همراه پدر و مادر و دو خواهر دوقلوی کوچکترم در دانلاو زندگی میکردیم، درست است که ترال بودیم و پدرم برای تامین خرج خانوادهاش سخت کار میکرد ولی ما شاد بودیم؛ زمانی که آنگلوساکسونها به سرزمینمان حمله کردند پدر من و پدر بسیاری از کودکان ترال به جنگ رفتند و بدن بی جانشان برگشت. حسرتی کشید و ادامه داد: - تا اینکه دشمن وارد خاک ما شد و افراد زیر شش سال و بالای سی سال را از شهر بیرون انداخت، مادرم خیلی مقاومت کرد تا من را نجات بدهد از حصار دشمن رد شد به سمتم آمد موفق شد مرا در آغوش بگیرد، ولی آن نانجیبان با ضربهی شمشیر، یکی از خواهرانم را از من گرفتند مادرم تا خواست مرا ببرد، آنها بیرحمانه قلبش را شکافتند. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت نوزده... سیگرون: آیوار سلینگر بد ذات بالاخره گیرت انداختم. آیوار با پلکهای سنگین و نگاه تار گفت: - از طرف... اریک یتنسون... آمدهای؟ سیگرون: شاه یتنسون بزرگ، فرد بیارزشی مثل تو حق بیاحترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوارخندهی گیجی کرد، سرش سنگین بود گفت: - بله، بله... شاه بزرگ، شنیدهام دربارش پر از آدمهای بزرگمنش است... که مثل تو... برای یک مشت سکه... پشت سر هر کس که تاج دارد راه میروند. کلماتش را کش میداد، انگار فراموش میکرد جمله را چطور تمام کند. سیگرون: ساکت شو بزدل. آیوار: بسیار خب. چشمانش را مالید، سعی کرد زن روبهرو را واضح ببیند گفت: - فقط یه سوال... وقتی تحویلم میدهی و سکههایت را میگیری... کمی از آنها را به همان مردم بیچارهای که من ازشان دزیدم، میدهی! ... یا همه را... همه را خرج خودت میکنی؟ سرش را تکان داد تا گیجیاش بپرد، نگاهش خیره شد، انگار چیزی توی ذهنش قل خورده باشد سیگرون شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - با من چه کار داری؟ سیگرون: من دستور دارم تو را دستگیر کنم. آیوار دستش را بلند میکند، انگار میخواهد چیزی بگوید اما یادش رفت و گفت: - نام تو چيست این بردهی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار میدهد. آیوار گردنش را بالا کشید، آب دهانش را قورت داد و گفت: - های های... پایین بیاورش... نمیخواهی که لاشهام را از غار خارج کنی! سیگرون فشار را کم کرد و گفت: - دزد پلید، باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد آیوار از سر گیجی سر تکان داد و گفت: - برای جایزه این کار را میکنی؟ گوش کن خانهی من... کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه میدهند را به تو میدهم فقط انکار کن که... مرا دیدهای. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - من حافظ مردم و شاه هستم من دشمنان را نابود میکنم تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم میکنی پس من باید نابودت کنم. از غار خارج شدند آیوار انگار جرقهای در ذهنش خورده باشد برگشت و با چشمان خمارش به سیگرون نگاه کرد و گفت: - تو حافظ مردمی! این جمله را قبلا کجا شنیده بودم! بعد از کمی فکر کردن چشمانش را مالید که دیدش بهتر شود، گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد مرد مجدد چشمانش را مالید و نیشخند صداداری زد و گفت: - پس گیر بانوی فتح افتادهام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع ترین و حرفهای ترین دزد دانلاو و سرزمینهای... اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو، مطمئنا جشنی برايتان ترتیب خواهند داد با سکههای که پیشکش میکنند. و قهقههای از عمق جان زد سیگرون مجدد آیوار را هل داد و گفت: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد و گفت: - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا میگذارند. حالش بهتر شده بود، خندهی جانانهای کرد و گفت: - تو لطف بزرگی به مردم کردی، سکههایشان را نجات دادی؛ دخترک احمق، تا کی میخواهی پیش مرگ این جالهای عوضی و فرصت طلب باشی! بیا سمت من، ما با هم میتوانیم ثروتمند تر از شاه یتنسون بزرگتان باشیم. سیگرون: یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشدهام. -
رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هجده... گردا که متوجه جای خالی سیگرون شده بود گفت: - به جای بانوی فاتح باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری میگذاشتند. فریدا گفت: -واقعا که دختر عجیبیست، در زمان کودکی حتی نمیتوانست قایم شود یادت میآید گردا! وقتی بازی میکردیم سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید و گفت: - خوب یادم میآید، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمیتوانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتیمان جدا کند ولی حالا آنقدر گرفتاریم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد و گفت: - الان تمام مردم سیگرون را در طبقهی کارلس میبینند، نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری چون در الان زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که میدانست گردا با او شوخی ندارد گفت: - حرفی نمیزنم خیالت راحت باشد. *** بعد از گذشت زمان کمی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - بعد از سیر شدن کیسه طلا، حالا نوبت شکم است. بعد با خواندن آهنگی زیبا به بدترین لحن و صدا به سمت شهر حرکت کرد سیگرون که از رفتن مرد مطمئن شد وارد غار شد مطمئن نبود که غار خالی باشد کمی که جلوتر رفت با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد و با دقت همه جا را بررسی کرد آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید، چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد چشمانش از تعجب گرد شد کلی سکه و طلا آنجا بود و چند صندوق بزرگ؛ دخترک کنجکاو صندوقها را باز کرد داخلشان کلی لباس و لوازم قیمتی بود، همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکهها چیزی آشنا به چشمش خورد گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب نقرهای قرار گرفته بود. ناخداگاه دستش سمت گردنش رفت باورش نمیشد که گرون آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود؛ آن شیِ قیمتیِ زیبا یادگار استادِ مهارتهای رزمیاش بود. خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی میآمد، سیگرون با سرعت تمام مشعلها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این قدر زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکهها رها کرد بلند آهنگ میخواند و نوشیدنی مینوشید. چشمش که به گردن آویز افتاد جلوی صورتش گرفت و گفت: - سنگ آبسیدین نماد محافظت و حقیقت است، مناسب من است نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، کِیفش که کوک شد بلند شد و تلوتلو خوران به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود رفت، بازش کرد یک مشت سکه از داخلش برداشت به بالا پرت کرد؛ قشنگ ترین آهنگ دانلاو را به مسخره ترین حالت و بدترین صدا میخواند. بعد بلند شد و دستانش را بالا گرفت و با گیجی میچرخید و میرقصید و گاهی زمین میافتاد و باز مسرانه بلند میشد و به کارش ادامه میداد تا اینکه از حال رفت و افتاد و گفت: - خوشبختانه چشمهی آب اینجا و راه مخفیاش را فقط من میشناسم. و قهقههی مسخرهای سر داد و لحظهای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق طنابی پیدا کرد و درست و پای مرد را بست و گردن آویز را برداشت و گفت: - این گرون آویز ما من است نه توِ بی ارزش. و از پوستین آبخوری که آنجا بود آب برداشت و روی مرد ریخت که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر کی هستی؟ -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه عزیزم مرسی -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
برای دوستام فرستادم بعد میگن بین این دوتا خوبه. فقط همین و میخواستم درست کنی که.. -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ماسو جون هنوز این صفحه رو بستین میشه یه تغییر کوچولو بدی عکس و -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خوبه مرسی 🩷- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
رمان -
پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایهی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
- 30 پاسخ
-
- 4
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی عالی شده فقط اسم و یکم بزرگترش کن بی زحمت -
پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.
- 30 پاسخ
-
- 4
-