-
تعداد ارسال ها
729 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
22
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشتاد و یک... سرباز که حسابی کلافه شده بود، پا تند کرد و دست روی ماسک زن محافظی نشاند و پیش از اینکه بتواند از روی صورتش بردارد، زن با پا به پهلوی سرباز کوبید که از درد به جلو خم شد. زن، شمشیرش را نیمه از غلاف درآورد. سرباز که حالش جا آمده بود؛ با خشم به زن محافظ نگاه کرد و دست به سمت شمشیرش برد که سرباز جوانی کنارش ایستاد و در گوشش گفت: - پیک خبر آورد که دو نفر را حین فرار در درهی فاکسفورد دیدهاند و احتمال میدهند که همان زندانی اعدامی و بانوی فاتح است. سرباز نفسش را صدادار بیرون داد: - اطمینان داری؟ سرباز جوان سر تکان داد: - این خبر را اکنون شنیدم. سرباز نیشخندی زد و فریاد زد: - دروازه را باز کنید. دروازه گشوده شد و سرباز به لیو اشاره کرد که میتوانند بروند. لیو به احترام، کمی سرش را خم کرد و به افراد دستور حرکت داد. آیوار نفسش را کنترل شده بیرون داد و هماهنگ با بقیه، کجاوه را روی دوش کشید. سیگرون در حالی که قلبش از اضطراب میسوخت، در کنار کجاوه جای گرفت و همراه بقيه به سمت دروازه حرکت کرد. تا از دروازه گذشتند سیگرون نفسی عمیق کشید و به سوی سرنوشتش حرکت کرد... *** گردا در سکوت، راه خانه را پیش گرفت و قلبش از اضطراب میسوخت. جلوی در خانه ایستاد، آه از نهادش برخاست. به آرامی در را باز کرد و وارد شد، اما پیش از اینکه در را ببندد، هارالد وارد شد؛ چشمان گردا گشاد شد و دهانش از تعجب باز ماند. هارالد در نزدیکترین فاصله با گردا ایستاد: - ماموریت مخفی! آن هم به فرمان شاه! هم من، هم خودت خوب میدانیم که این یاوهای بیش نیست. بگو سیگرون کجاست؟ گردا قیافهی متعجبش را جمع و جور کرد: - قربان! من... هارالد حرف گردا را ادامه داد: - من دروغ نگفتهام. لحظهی سکوت کرد و به چهرهی گردا نگاه کرد، انگار که میخواست حقیقت را از اجزای صورتش دریابد: - تمام حرفهایت را نگفته میخوانم، نیازی نیست تکرار کنی. در زندان او را دیدهاند که آیوار سلینگر را نجات داده. تن گردا لرزید که از چشمان کاوشگر هارالد دور نماند، اما خم به ابرو نیاورد. هارالد ادامه داد: - پس از تو میخواهم حقیقت را بگویی. گردا چشمان متزلزلش را به زمین دوخت و نفس عصبی کشید و با صدای تحلیل رفته، گفت: - او چند روز دیگر باز میگردد. قسم میخورم که باز میگردد. هارالد کلافه نفسی کشید: - از کجا؟ به من بگو که آزاد کردن آن زندانی اعدامی کار سیگرون نیست. با صدایی که دیگر قوی نبود، ادامه داد: - لطفا گردا! گردا کلافه شده بود. - قربان! فقط چند روز به ما فرصت دهید... بغض اجازهی حرف زدن به او را نداد. هارالد نفسی عصبی کشید: - فقط چهار روز، پس از آن اگر سیگرون بازنگردد، من هم نمیتوانم مقابل شاه و درباریان مقاومت کنم. گردا سر تعظیم فرود آورد: - از لطف شما سپاسگزارم قربان. هارالد لحظهای نگاهش کرد و سپس از خانهیشان خارج شد. -
فراخوان مقام مدیر انجمن
مهدیه طاهری پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
منم آمادهام.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
100 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
99 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
98 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
97 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
96 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
95 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
94 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
93 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
92 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
91 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
90 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
89 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
88 -
درخواست طراحی کاور داستان کوتاه زنگ آخر|سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی قشنگ شده. مخصوصا اون برگه های معلقش.- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
صدای برخورد شلاق و فریاد افرادی که شکنجه میشدند در تالار بازجویی پیچیده بود. بوی گوشت سوختهی ناشی از فرو بردن میلهی داغ به بدنشان، فضا را پر کرده بود. در گوشهای از تالار، در اتاقک نیمهتاریک و نمور بازجویی، آیوار با دستان زنجیر شده، روی صندلی چوبی نشسته بود. آلدریک استونکرست، بازجوی سلطنتی شاه اریک، آرام و بیحرکت روی صندلی روبهرویش نشسته بود. نگاهش را از چهرهی آیوار جدا نمیکرد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدند. آیوار با لبخندی مرموز و خونسرد نگاهش میکرد. آلدریک با لحنی یکنواخت و سرد گفت: - آیوار سلینگر! بالاخره گیر افتادی، مشتاق این روز بودم. نیشخند آیوار پررنگتر شد. استون کرست ادامه داد: - بسیاری از دزدیها در اسناد ما، به نام تو ثبت شده، اما اکنون با آنها کار نداریم. آیوار کمی سرش را بالا برد و منتظر شنیدن بود. استونکرست مدرکی را لمس کرد: - حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ آیوار کمی تکان خورد که صندلی زیرش، نالهی کوتاهی کرد. استونکرست به جلاد پشت سر آیوار که منتظر شروع کارش بود، کوتاه نگاه کرد و سپس به آیوار چشم دوخت: - نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار حتی پلک هم نمیزد. استونکرست لبخند زد: - بسیار خب! از سکوتت لذت ببر. با حرکت آرام دستش، سربازی دستان بسته شدهی آیوار را کشید و از جا بلند کرد، چند قدم عقب رفتند و دستانش را بالای سرش، به زنجیر آویخت. لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند. مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد. - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است. حرف بزن. آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد. آلدریک سرش را آرام تکان داد؛ جلاد شلاق در دستش را به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد، اما صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد. هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد. آلدریک صندلی را کمی نزدیک کشید و رویش نشست: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد، پوست لبش را به دندان میکشید و هیچ نگفت، ضربهی سوم که به کمرش خورد همانند مار زخم خورده، به دور خود پیچید. آلدریک دستش را بالا برد، جلاد قدمی عقب گذاشت. آلدریک از جا بلند شد و پشت سر آیوار قرار گرفت، نگاهی به کمر زخمی و ملتهب شدهاش انداخت و موهای آیوار را در مشت گرفت و عقب کشید، صدای نفسنفس زدنهای آیوار به گوشش رسید، با آرامش گفت: - برای چه میجنگی؟ یک مشت سکه! انتقام! یا به خطر انداختن تاج و تخت! آیوار نفسهایش سنگین، صورتش کبود، تنش زخمی بود. با چشمان خشمگین نگاهش کرد. آلدریک با شدت سر آیوار را به جلو پرت کرد: - تا هر چقدر که دوست داری سکوت کن. تو فقط مالک تن خویش هستی که آن هم به من تعلق دارد. مجدد روبهرویش ایستاد. جلاد کارش را آغاز کرد، ضربههایی که بیوقفه میزد و آیوار به خود میپیچید و درد میکشید، اما صدایش درنمیآمد. آیوار مدتی را زیر شکنجه دوام آورد، و به یکباره بیهوش شد. سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که با ترس، چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟! با آیوار خیالاتیِ صبور و پر کینه آشنا شوید.
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
-
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
87 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
86 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
85 ایلیا. رمان: چک لیست -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
84 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
83 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
82 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
81 -
عکس شخصیتهای رمان عکس شخصیتهای رمان
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : گالری انجمن
80